سر ورقی
چند سالی پیش کتابی از مرتضی تگاهی خواندم. بیاد جلال هاشمیلر، همدورهای دوران مدیریت بخشداریام افتادم و سه ماهی که در بندر عباس با هم بودیم. چند خطی نوشتم که در زیر آمدهاست و آن را برای مرتضی فرستادم. آن روزها مشتری روزانهیوبلاگش بودم ولی جنگ ترک و فارس خستهام کرد. مدتهاست سری به او نزدهام.
سلام و دست مریزاد!
من نیز چون بسیاری دیگر از مردمِمان، جمعهها را دوست نداشتم آنگاه که جوان بودم و ساکن وطن. غالبن عصر پنجشبه به کوه میزدیم، اگر تابستان بود و یا مدارس تعطیل، چون معلم بودم. شنبه عصر به شهر باز میگشتیم. ولی حال اینجا نه معلم هستم و نه نیروی جوانی باقی هست. کوهی هم در نزدیکی موجود نیست. برف است و یخبندان و سرد، چون زمهریر. نه دوستی و آشنائی، جز همسرم. او نیز هر دو هفته، یک بار روزهای شنبه و یکشنبه را به اقتضای شغلاش کار میکند. و این هم چیز تارهای نیست و پیشتر نیز چنین بوده است. بچهها هم بزرگ شدهاند و خانهی مادری را ترک کردهاند. پس علی ماندهاست و حوضاش.
این شنبه همسرم را تا در گرمابه همراهی کردم.«داستان طرار امین را که باید یادت باشد» او راهی کارش شد. من چرخی زدم توی میدان شهر کوچکمان، طبق معمول آشنائی به تورم نخورد. به کنابخانهی شهر رفتم به نیت یافتن کتابی به نام «زن، در گلستان و بوستان» یا چیزی مشابه آن. نه در قفسات کتابخانه چیزی یافتم و نه در حافظهی کامپیوتر. تصادفن چشمم به عکس «شما» خورد روی کتابی به نام، یاد یاد و دیار.
گفتم شما چون ترسیدم من نیز چون آن سرگرد بیادب مورد عتابتان قرار گیرم! و الا شاید که بدانی که در سوئد همه، همدیگر را با صیغهی دوم شص مفرد «تو» خطاب میکنند.
کتاب را به عاریه گرفتم و با «شما» در همهی مسافرتهایت همراه شدم. با خندههایت خندیدم و با اشگ ریختنات، گریسیتم.
به یاد سراب افتادم و دامنهی زیبای سهند و جلال که بخشدارش بود در سالهای پنجاه خورشیدی، آنگاه که شما کودکی بودید. جلال مرد نازنینی بود، هست. به جز یک مکالمهی تلفنی کوتاه در دو سه دههیپیش، که در تهران با او داشتم دیگر از او خبری ندارم.
داستان آشنائی من و او از دوران دورهی مدیریت بخشداری شروع شد. اواخر سال چهل و هشت شمسی بود. دوره، شش ماهی به درازا کشید. چهل یا پنجاه نفر بودیم، انسانهائی از همه سنخ با مدارک لیسانس یا بالاتر. جلال لیسانسیهی ادبیات فارسی بود. بعضن از بخت بد بدانجا پرتاب شده بودیم و تعدادی دانسته و خواسته و با پشتوانهای مستحکم و نشان حزب حاکم بر روی سینه.
دوران آموزش مدیریت سپری شد. قرار این بود که براساس نمرهی قبولی بین استانهای کشور تقسیم شویم. تعدادی از دوستان با ایادیای که در وزارت علیه کشور داشتند، موفق شدند نیمی از سؤالات را شب پیش از امتحان دریافت دارند. من و جلال از جملهی آنان نبودیم. من نسبتن نمرهی خوبی آوردم و چنانچه میخواستم، میتوانستم در استانهای خوش آب و هوا مشغول به کار شوم. ولی دلم هوای جنوب داشت و دریا و مردمی که از صفای آنان زیاد شنیدهبودم.
ده نفر ار ما سهمیهی استان «بنادر و جزایر خلیج فارس و دریای عمان» آن روزی شدیم. ترکیبمان جالب بود، با تحصیلات متفاوت و هر کداممان از یک گوشهی کشور و با اهدافی متفاوت. روز عزیمت نردیک و نزیکتر میشد. با توجه به درآمدمان (ماهانه حدودن ماهی صد لار) اصلح آن دیدیم که وسیلهی سفر اتوبوس باشد. سه نفرمان متآهل بود و من در انتظار اولین فرزندم. هشت نفری عازم بندرعباس شدیم که مرکز استان بود و پیروز استاندارش. فصل بهار بود. یادم نیست اواخر اردیبهشت بود یا اوائل خرداد. حوالی دو بعد از ظهر بود وارد بندر عباس شدیم. از آسمان آتش میبارید و همهی ما، از سیرجان ببعد، دیگر طاقتمان طاق شدهبود. به بندر عباس که رسیدیم َشهر نیمه تعطیل بود. زیر سایهی دیواری یله شدیم و هیچ یکمان را توان دنبال هتل گشتن نبود. جلال داوطلب شد. ساعتی بعد با وانتی بازگشت. عرق از چهار ستون بدنش جاری بود. با لهجهی شیرین ترکیـفارسی گفت:
بیفرمائید! زُد چمدانهایتان بار کنید!
دوستان به اعتراض گفتند:
مگه تاکسی قحط بود که وانت گرفتی؟
جلال گفت:
بورو بابا! کجای کاری! تازه صاحب این ابوطیاره هم برای من ناز میچرد. با هزار ایلتماس و ق
گوربان صدقه راضیاش چردم.
هوتل، بیهوتل! کوللیهی اوطاقهای هوتلهای چار و سه و دو و یک سیتاره ایشگالند. هوتل ما مثل ستوان سومها بیستارهس.
وسائلمان را به پشت وانت منتقل کردیم. جلال و یکی دیگر از دوستان، پهلوی راننده جا گرفتند و هفت نفر دیگر، گوسفندوار پشت وانت جا نشستیم. وانت حامل بخشداران لیسانسیه (چهار تحصیل کردهی اقتصاد، دو حقوق خوانده، یکی سیاسی و دیگری قضائی، یک یا دو نفر حسابدار. ما بقی، فارغالتحصیل دانشکدهی ادبیات) بسوی هتل بیستاره حرکت کرد. سرعت وانت عرقمان راخشک کرد و نفس احتی کشیدیم. وارد بندر عباس شدیم. فلکهی حسینی و هتل حسینی. صد رحمت به مسافرخانههای آنروزی خیابان ناصرخسرو. دو اطاق در طبقه دوم، نُه تخت فلزی زهوار دررفته و پنکهای تلق و تلوق در وسط سقف آن در گردش. دوشی گرفتیم و لباسی عوض کردیم. آب یخی خوردیم، هر نفر چند لیوان، که همهاش به زودی به صورت عرق خارج شد. اول پیراهنهایمان را کندیم سپس شلوارهایمان را. لباسکندن چارهساز نبود. یکبار دوش، دو بار دوش و...
عبور متناوب ما نُه نفر بسوی حمام با تنی لخت، که تنها شورتی به پا داشتیم، صدای مسؤل هتل را بدر آورد که «همسایههای مقابل شکایت کردهاند از لخت بودن ما» و خودش کلافه بود از مصرف آب.
چند صباحی در بندر عباس مثلن کارآموزی کردیم. بتدریج پخشمان کردند بین بخشهای مختلف استان. اولین نفری که از ما شد، جلال بود. شب از من خواست تا اور به فرودگاه رسانم. او راهی بندر لنگه بود. من و جواد پناهپور اسلامی او را با وانت استیشنی (آهوی بیابان عروس خیابان) که استانداری در اختیارمان گذاشته بود، به فرودگاه رساندیم.
در فرودگاه چشم جلال که به هواپیمای دو موتورهی داکوتای وزارت پست و تلگراف که قرار بود او را با خود به بندرلنگه ببرد، افتاد، وحشت کرد. بعد پرسید:
ممد! آن سیمی که به دم هواپیما وصل شده است چیست؟
گفتم:
بگمانم بال هواپیما عیبی دارد و با سیم آنرا به دم هواپیما موقتی بستهاند تا سر فرصت تعمیرش کنند.
جلال کمی توی فکر فرو رفت و گفت:
هواپیما یعنی هواپیمای لوفت هانزا، کی ال ام، پان امریکن. اینها ملخاند.
و توی فکر فرو رفت.
قرار شده بود یک هفته پس از استقرارش در لنگه، او از طریق بیسیم فرمانداری پیامی بفرستد تا ما به دیدارش برویم. دو سه هفته ای که گذشت، متصدی بیسیم استانداری پیام او را برای ما آورد. او عذر خدمت خواسته بود. پس از آن روز نه یکدیگر را دیدیم و نه خبری از هم گرفتیم. او از بندر لنگه راهی یزد شد و من راهی خورموج بوشهر.
شاید ده سالی گذشت. من دیگر کارمند وزارت کشور نبودم. منتقل آبادان شده بودم. تابستان بود. همسرم با بچهها بدیدار خواهر بزرگترش در پیرانشهر، آذربایجان غربی، رفته بود. مدتی بعد من نیز با ماشین راهی آنجا شدم. در خیابانهای تبریز دنبال راه بودم. حین عبور از یکی از خیابانها از سرنشین اتوموبیلی، با زبان الکن ترکی، راه میانه را جویا شدم. طرف با لهجهی یزدی غلیظی گفت که ترکی نمیفهمد و اشاره به رانندهی اتوموبیل کرد. خوب نگاه کردم دیدم جلال خودمان است.
ترمزی کردم تا جلال جلو افتاد. بعد از سمت راست خودم را به موازات راننده رساندم و با لحنی آمرانه به او دستور ایست دادم. خودم نیر در کنارهی خیابان توقف کردم.
جلال اتومبیلاش را پارک کرد، حسب عادتی که داشت، اول شلوارش را بالا کشید، کمی قیافه گرفت و به طرف من آمد و محکم پرسید:
چیرا من باید چنار بزنم، مگر تو چیستی؟
من با همان لحن آمرانه گفتامش:
گواهینامه!
گواهینامهاش را بیرون آورد و از داخل پنچرهی اتوموبیل میخواست آنرا بمن بدهد که مرا شناخت و به جای گواهینامه، مشتی حوالهام کرد و گفت:
ایله تو هنوز هم آدم نشدهای!
پیاده شدم و همدیگر در آغوش کشیدیم. گفت که بخشدار سراب شده است. ازدواج کرده است و صاحب پسری. اصرار و اصرار که از ادامهی سفر منصرفم شوم تا شب را در خانهی پدر همسرش میهمان آنان باشم.
پس از شرح داستان سفرم و اینکه راهی کجایم، به ادامهی مسافرتم رضایت داد به دو شرط:
اول اینکه عصرانهای با هم بخوریم.
دوم اینکه در بازگشت از پیران شهر، او در سراب میزبان من و خانوادهام باشد. و چنان شد. او بمحض دیدار و روبرو شدن با همسرم از من گلایه کرد که:
اچرم خانوم این محمد مرا بسیار اذیت کرده است! ولی من او را خیلی دوست میدارم.
چه شبی بود دوباره با جلال بودن. و چه عزیز است دیدار دوست!
اولین سؤالی که جلال از همسرم کرد این بود که اچرم خانم شما آهنگهای آذری دوست میدارید؟ آیا ترکی را میفهمید؟ شهریا ر را چطور؟ او را میشناسید؟
و نوار سهند شهریار را داخل ضبط صوتش گذاشت. ابتدا ساکت بود. ولی طاقت نیاورد چون میدانست وسعت دانش ترکی ما در حدّ درک و فهم اشعار شهریار نیست، سرودههای شاعر را خود به فارسی ترجمه کرد. بعد کلی از شغلاش نالید. بخصوص زمانی که متوجه شد من سالیان درازی است وزارت کشور را ترک گفتهام.
گفتماش:
بهر کجا که روی آسمان همین رنگ است.
پاسخام داد:
بله! ولی تو بمن بگو من در چنار چارخانهی چیبریت سازی، نبودن چیبریت را برای این مردم چگونه توجیه کنم!
دلم برای جلال تنگ است، خیلی.
پینوشت
چند سالی بعد از انقلاب در پارک لاله به آقائی با ریشی توپی برخوردم که با پسرش صحبت میکرد. صدای او آشنا آمد. خوب نگاهاش کردم. او را شناختم. او از همدورهایهایام در دورهی مدیریت بخشداری بود.
سلاماش کردم. مرا بجا نیاورد. خودم معرفی کردم و بعد از حال و احوالی سراغ جلال را گرفتم. گفت جلال نام خانوادهگیاش عوض کردهاست. تلفنی از او نداشت اما گفت که در استانداری تبریز کار میکند. شماره تلفن مرا گرفت. مدتی بعد زنگ زد و شماره تلفن جلال را داد و اضافه کرد که شمارهی مرا به جلال هم داده است. زنگی به جلال زدم و حال و احوالی کردیم ولی دیگر هیچ.
از آن روز دست کم ۲۷ سال گذشته است.