یکشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

چنان بودیم که چنین شد

جوان بودیم و رفته‌بودیم بدیار یار، برای دیدار. سری به سد اکباتان زدیم که راهش سد بود. با پیکان خدابیامزر مدل ۴۸ تا زیر چوب قراولی راندم و سفت و سخت پشت فرمان نشستم که انگار "آدم مهمی" هستم. قراولچی که همان نگهبان باشد، داش‌وار با چماقی در دست جلو آمد و پرسید:
سد اکباتان در همدان. عکاس دوستی فیس‌بوکی‌ام Moha Mmad
شما؟
الکی گفتم:
افراسیابی فرماندار میناب که می‌دانستم داریوش افراسیابی نامی فرماندار آنجاست. قراولچی با شنیدن نام فرماندار، راه بر ما گشود. با پیکان خدابیامرز تا بالای سد راندیم که سواره رفتن برای مردم عامی نمی‌دانم چرا ممنوع بود. کلی آقای فرماندارگویان احترام‌چپانمان کردند. مسول نگهبانی همه جا در شرف رکباب ما بود. در کناره‌ی دریاچه‌ی سد، نگهبانی انگشت دست‌اش را می‌فشرد و از درد به خود می‌پیچید. قلاب ماهی‌گیری‌اش ویلان کناری افتاده بود و از ماهی هم خبری نبود. پرسیدم چه شده؟
دست‌اش را نشانم داد. قلاب ما‌هی‌گیری تا فیها خالدون انگشت سبابه‌اش فرو رفته بود.
 گفتم:
پاشو تا ترا به بهداری ببرم.
گفت:
نه آقای فرماندار!رئیس‌ بفهمه کارم خراب می‌شه.
پرسیدم چرا؟
گفت:
آخه اینجا ماهی‌گیری غدغنه. منم سرِ پُست هسّم. اگر بفمن بوآمه در میارن!
همسرم پرسید:
جعبه‌ی کمک‌های اولیه دارید.
گفتند:
بله خانم فرماندار.
دسته‌جمعی بداخل اتاق نگهبانی رفتیم. در جعبه‌ی کذایی جز چند باند زخم‌بندی و مقداری الکل و شیشه‌ای محتوی دوا قرمز، چیز بدرد خوره دیگری نبود.
همسر گفت:
اگر وسیله‌ی جراحی داشتین من می‌تونستم با یک جراحی کوچیکی قلابو بیرون بیارم.
طرف التماس‌کنان خواهش کرد:
تونه خدا خانم هرکاری اُ دِستان میا کوتاهی نکنینان وللا بچچام گسنه می‌مانن!
همسرم پرسید آیا تیغ صورت‌تراشی تازه و سوزن نخ در دستگاتون پیدا می‌شه؟
سرنگهبان رفت و با جعبه‌ی سوزن نخ و چندتایی تیغ ژیلت تازه، باخودش آورد. من و سرنگهبان دست مرد مجروح را محکم گرفتیم  همسرم با یک تیغ ژیلت، شکافی نسبتن عمیق به انگشت نگهبان داد و قلاب را بیرون کشید. آه از نهاد من بدرآمد که تحمل دیدن خون را ندارم. اما نگهبان که از درد بخود می‌پیچید گفت:
قربان دِسِت خانم دکتر! حالا دیه سفره‌م بی نّن نی‌می‌مانه. بچچامه نجات دادین.
همسرم زخم انگشت پاره‌پوره‌ی نگهبان را با همان نخ و سوزن معمولی که البته با الکل تطهیرش کرده بود، بهم دوخت و آن‌را پانسمان کرد.
از این مرحله ببعد آقای فرماندار رفت پشت خشت. انگار نه انگار که اصلن آقای فرمانداری در میان بوده‌است.
سر نگهبان افتاد جلو آمد و گفت:
خانم دکتر بفرماین یی‌ استکان چای واهم بُخوریم تا خسته‌گیتان در بره. اُوخت می‌ورمتان موتورخانه و توربین و دستگای تصفیه‌ی آبِ نشانتان میدم. بفرماین بفرماین دِسِ کم افتخار خوردن یی استکان چای تلخه که بما می‌دی‌نان!
خلاصه استکانی چایی با هم خوردیم. بعد تمام سوراخ سمبه‌های سد را از توربین‌ها تا تابلوی تقسیم برق و ... را بما نشان دادند. یکریز هم از خانم دکتر تشکر می‌کردند.
سوار ماشین که شدیم همسرم گفت:
خب دیدی! تو خودته الکی فرماندار جازدی که با ماشین تا بالای سد بری ولی کاردانی من بیشتر بدرد خورد!
گفتم:
آره واللا! خوب قورتمه«ُقوْرت‌دادن  به لهجه‌ی همدان معادل پزدادن است» خاباندی!

پی‌نوشت
داریوش افراسیابی دو سه روز بعد پبروزی انقلابیون به اتهام همکاری با ساواک در یکی از دادگاه‌های کذایی انقلاب محکوم بمرگ شد.

شنبه ۲۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

هدف بازدید از غار شابور، بخش آخر

شب سیزده بود و فردای‌اش قرار بود با دوستان حسن به دشت‌های اطراف پادگان خسروآباد برویم. راهی خانه بودیم که میانه‌ی میدانی به مردی برخوردیم که «ملخ دریائی» می‌فروخت. ملخ‌فروش را با بی‌باوری به پرویز نشان دادم و گفتم:
پرویز به‌پّا! آبادانیا هم ملخ‌‌خورن!
حسن که متوجه موضوع شد، گفت:
بابا اینا میگوئن نه ملخ‌دریائی! نمی‌دانین چقدم خوشمزه‌ن! جان میدن بری مزه‌ی عرق فردا!
و یک راست رفت و یک کیلوئی میگو خرید و به‌به‌گویان، بهمان روش جوان مفلوک بهبهانی، شروع بخوردن آنها کرد. من که مطمئن شدم غذای فردای ما میگو خواهد شد، با اکراه یکی از میگوها را برداشتم و پس از پاک‌کردن، آن‌را خوردم. مزه‌ی فوق‌العاده خوبی داشت. یکی از آن‌ها را به پرویز تعارف کردم. تا رسیدن به خانه پاکت میگو نیمه شد.
سیزده را با جمعی از همکاران حسن در خسروآباد بدر کردیم، سیزده‌ای یادماندنی شد با افرادی که هرکدام آنها متعلق به نقطه‌ای از سرزمینمان بودند. نقطه‌ی مشترکشان با ما. حسن بود و زبان فارسی. هریک از آن‌ها بشیوه و رسم خود مهربانی‌هائی بما نمودند، نیت‌شان خوشی ما بود که بقولی میهمان عزیز است اگر هم کافر باشد.
ساعت خداحافظی رسید و چه تلخ بود اما مسافر رفتنی است و ما هم مسافر بودیم. حسن تا ایستگاه سواری‌های آبادان‌ـ‌خرمشهر ما را بدرقه کرد. در خرمشهر سوار قطار شدیم. در نزدیکی‌های اهواز، قطار پر شد از افراد قبیله‌ی‌ بختیاری که در حال کوچ بودند. به کوپه‌مان که برگشتیم همه‌ی صندلی‌ها اشغال شده‌بود و جائی برای ما نبود. در جواب اعتراضمان که چرا جای ما را اشغال کرده‌اید،فحش‌های آبداری نصیب‌مان شد. شکایتمان به رئیس قطار بی‌هوده بود و نتیجه‌اش شنیدن فحش‌های بیشتری شد. شکست‌خورده در همان کوپه روبروی زنی که مرتب متلک نثارمان می‌کردیم نشستیم و دم برنیاوردیم تا به درود رسیدیم. پیاده شدیم تا بقیه‌ی راه را با اتوبوس ادامه دهیم. هفتم درگدشت آیت‌الله بروجردی بود و شهر تعطیل و اتوبوس‌ها مردم را به قم برده‌بودند. پولمان در شرف اتمام ‌بود. دچار دلشوره و اضطراب شدیم که در این شهر غریب بدون پول چه کار کنیم. دارائی‌مان برابر کرایه‌ی اتوبوس بود تا همدان و شاید هزینه‌ی ناهار مختصری. راهی دروازه شدیم، خبری از هیچ‌گونه وسیله‌ی نقلیه نبود. باجبار تا سه‌راه خرم‌آباد پیاده رفتیم. در آنجا چند نفری چون ما راهی همدان بودند. پس از مدتی انتظار، کامیونی رسید. تا بروجرد نفری پنج تومان کرایه خواست که مبلغ گزافی بود آن‌ها روی بار. قبول کردیم و یکی پس از دیگر از دیواره‌ی کامیون بالا کشیدیم. جای مناسب نشستن نبود. نفهمیدم چه کالائی حمل می‌کرد، سنگ نمک  بود و یا سنگ گچ. نشستن روی اذیت‌کننده بود. به بروجرد که رسیدیم نشیمن‌گاه همه‌‌ی ما زجم شده بود و سر تا پا خاک نرمی صورت و لباس‌مان را پوشانیده بود و درست شبیه گربه‌ای شده بودیم که خود را توی خاکی نرم حمام داده‌باشد. با هر تکانی بخودمان میدادیم کلی گردوخاک بهوا بر می‌خاست. گرسنه هم بودیم که نه شامی خورده‌بودیم و نه صبحانه‌ای. به یک کباب فروشی رفتیم. ناهاری خوردیم. خوش‌بختانه پولمان کفاف هزینه ناهار را داد. همه‌ یک تاکسی دربست تا همدان به مبلغ پنجاه تومان کردیم. تمام پولی که برای من و پرویز باقی‌مانده بیست تومان بود که سهم کرایه‌مان شد. از دروازه شهر تا خانه که بیش از سه چهاری کیلومتری می‌شود، را پیاده پیمودیم که کفگیر به ته دیگ خورده بود و دارائی هردومان کفاف کرایه ی تاکسی را نمی‌داد.

پی‌نوشت
بعدها عم حسن «حسن ابریشیمی» برایم تعریف کرد که ابوقراضه در میانه‌ی راه خرمشهر- اهواز، گاردان‌اش از هم می‌پاشد و قطعات آن روی جاده پخش می‌شود. آنها هم ابوقراضه را به علی‌آقا می‌سپرند و خود با وسیله‌ی عمومی راهی همدان می‌شوند.
اما علی‌آقا دست از سر ابوقراضه برنداشت که ممر درآمدش بود. یکی‌دوسالی بعد برای تعمیر آن را روی جک سوار می‌کند و محمد برادر کوچک خود را که زمانی هم مدرسه‌ای من بود، برای تعمیر به زیر ابوقراضه می‌فرستد. محمد با چکش و دیلم به جان ابوقراضه می‌افتد. جک از زیر ماشین در می‌رود و ماشین با تمام سنگینی‌اش وی سر محمد بیچاره آوار می‌شود و محمد درجا جان می‌دهد.
علی آقا بعدها نماینده‌گی یک از اتومبیلهای وطنی «ژیان» را گرفت و زندگی‌اش رو براه شد. استحقاق‌اش را داشت که انسان درست‌کار و زحمت‌کشی بود.
علی‌آقا مشعل . عم‌حسن سالیانی‌است چهره‌ در نقاب خاک کشیده‌اند و حسن منطقی هم. اصغر ابریشمی که خلبان نیروی هوائی شاهنشاهی بود، چند سالی پیش از فروپاشی رژیم، ساعات پروازش تکمیل شد، خود را بازنشسته کرد و راهی آ‌ن سوی آب‌ها شد و در کانادا رحل اقامت افکند. اکبر برادر بزرگ‌اش هنوز ساکن همدان است. صادق ابریشمی مدتی  پیش برای من ای‌میلی فرستاد. شنیده‌ام سید محمد حوائجی دم و دستگاهی بهم زده است. علی اصغر ذکریان، دوست کفاش او را هشت نه سال پیش دیدم. همان زندگی کاسبانه‌ی خود را داشت و دیگر از او خبری ندارم. تقی رئوفی و پرویز اسماعیل‌زاده، هردو چون من پیر و بازنشسته شده‌اند و بواسطه خبری از هم داریم.

زمانی که مجبور شدیم در سرازیری کتل پیززن ابوقراضه را ترک کینم.






دوشنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

هدف بازدید از غار شاپور بخش ۶

دو سه روزی در آبادان میهمان حسن بودیم. حسن گوشه کنار شهر را بما نشآن داد. به جاهایی سر زدیم که من در سفر پیش موفق بدیدن آن نشده‌بودم.
مصطفا ریش
هر باری که گذرمان به ایستگاه سواری‌های خرمشهر ـ‌ آبادان واقع در خیابانی که منتهی به شط‌العرب می‌شد، افتاد مواجه با جوانی درشت هیکلی شدیم که کلاه افسران نیروی دریائی  را بسر داشت و ریش انبوهی صورتش را پوشانیده بود. طرف انگاری مامور انتظامات نیروی دریایی بود. او با تبختری در مسیری مشخص در وسط همان خیابان به رفت و برگشت مشغول بود. هر از گاه کسی می‌آمد و سکه‌ی پولی توی مشت او می‌گذاشت. طرف پول را بدون آن نگاهی به دهنده‌اش کند، می‌گرفت، سری تکان می‌داد و پول را داخل جیب‌اش می‌گذاشت. داستان را از حسن جویا شدیم. حسن گفت:
مصطفی ریش. عکس از من نیست.

این آقا از بزن بهادرای آبادانه. اسمش مصطفا ریشه و زنده‌گیش با باجی که ا شوفورای این سواریا می‌گیره، میگذره. هر سواری در هر باری که ازینجا به خرمشهر حرکت کنه باید پنج ریال به او باج بده وللا جلوی کارشو می‌گیره.
دیدن این شکل باج‌ستانی آشکار برای من و پرویز شگفت‌آور بود. در همدان این چنین باج‌گیری آشکار رایج نبود. روی این اصل هم بود که پرویز برآشفته گفت:
اگه من بودم امکان نداشت چیزی باو بدم.
حسن گفت:
فکر میکنی اون شوفرا با میل و رغبت ای پولو به او میدن؟ نه جانم. اما اگه ندن، دار و دسه‌ی مصطفا روزگارشونه سیا مو‌کنن. شهربانی هم عهده‌دارش نیس.

صحبت‌های حسن از باج و باج‌گیری مرا به دورترها برد. بچه‌ی دبستانی بودم. در محله‌ی ما، نبش کوچه‌ا‌ی که راه به خانه‌ی نراقی‌ها می‌برد مغازه‌ی دو دهنه‌ی گچفروشی بود که روزها دو سه نفر کارگر گچ‌کوب، با وسیله‌ای که ما همدانی‌ها آنرا «تخماق» می‌گویم مشغول کوبیدن گچ بودند. یکی از آنها را «دابرایم» که همان داد ابراهیم باشد صدا می‌کردیم. نمی‌دانم چند سالش بود. پسری داشت وردست او کار می‌کرد. پسرک نوجوانی ورزیده بود. تخماق انگار برای او وزنی نداشت. به ساده‌گی آنرا بالا می‌برد و در پائین آوردن‌اش کلوخه‌های گچ  در زیر فشار آن خرد می‌شدند. گاهی که کاری نداشت یا خسته شده‌بود پیش ما می‌آمد. یادم نیست گاهی در بازی‌های شرکت کرده باشد. اسم‌اش را هم فراموش کرده‌ام. اما بیاد دارم که یکباره غیب‌اش زد. سراغ‌ او را از پدرش گرفتیم. گفت:
زمسانه و اینجا کاری نیس. رفت آبادان شاید کاری گیرش بیادك
ما هم او را فراموش کردیم. دابرایم چندی بعد رفت و کاگرانی دیگری جای پدر و پسر را گرفتند. مدتی گذشت. یادم نیست چند سال. می‌گفتند در آبادان کاروبارش گرفته، قهوه‌خانه‌ای دارد و دار و دسته‌ای درست کرده. تا اینکه یکروز صاحب گچ‌کوبی خبر مرگ او را آورد. سراغ او را از حسن گرفتم.
گفت‌:
خودش که مرد، به هنگام آب‌تنی کوسه زدش. اما قهوه‌خانه‌اش برقرار است. صاحب تازه‌ی قهوه‌خانه هنوز عکس او را از بالای سرش برنداشته است. همشهری‌مان خرش خیلی می‌رفت و دار دسه‌ی مفصلی داشت.
هنگام نوشتن سطور بالا یاد رضا ستار دشتی، دوست آبادانی‌ام افتادم که ساکن سوئد است. داستان هم‌شهری‌ام و مصطفی ریش را با او  درمیان گذاشتم. رضا یادداشت زیر را برایم فرستاد.

با سلام.
از اتفاق روزگار خوب می شناسمش. دائی پدرم در کوچه‌ی «دوغه» ساکن بود و هرگاه با پدرم به دیدارش می‌رفتیم از جلو قهوه‌خانه‌اش رد می‌شدیم. آدمی که هر روز یک بطر عرق «خللار» را سر میکشید، تمام ماه رمضان و محرم توبه می‌کرد و قهوه خانه‌اش سیاه پوش میشد. دسته‌ی سینه و زنجیرزنان همدانی را او هدایت می‌کرد. عاشورائی یادم می‌آید که دسته‌اش سر چارراه امیری با زنجیرزنان اصفهانی درگیر شدند و کار به تیراندازی هوائی کشید. وقتی هم در اثر مستی مفرط در بهمنشیر غرق شد، همدانیها برای بالا آوردن جنازه‌اش چندین روز سازنقره میزدند. همه را گفتم جز اصل را (که نامش باشد) «محمد همدانی» که آبادانی‌ها او را به «ممّد همدونی» می‌شناختند.
«مصطفا سراندیب» پدرش اهل سیوند است که با دیگر برادرش معروفترین پارچه‌فروشی را داشتند و پارچه‌های کمیاب انگلیسی را مستقیم وارد میکردند. پدرم بعد از بازنشستگی پاتوقش مغازه‌ی پدر مصطفا بود وهمان‌جا یکی دو بار دیداری داشتم و گذرا، سلامی بود و والسلام. پدرش برای رفع بیکاری والواطی او سه چهارتا مرسدس بنز خط خرمشهر خرید و او با قد و قامت و ریشش ظاهرا ناظم خط (باج بگیر) شد. هر سواری شبی دو تومن می‌داد. تنها امتیازی که بر دیگر «جاهل»ان داشت نجابت خانوادگی‌ش بود که از آزار دیگران پرهیز می‌کرد. از هواداران تیم ما (شاهین آبادان) بود و برای بچه‌های تیم احترامی قائل بود.
فکر کردیم بد نیست دیداری هم با مهندس منصور اردلان داشته باشیم که سال پیش میزبان من و حسین، برادر کوچک‌اش بود. بخصوص که پرویز هم در سفری که منصور به همدان داشت، آشنا شده‌بود. بعد از قرار تلفنی با حسن و پرویز به خانه‌ی او رفتیم. منصور و همسرش به گرمی از ما استقبال کردند. زمانی که حسن را معرفی نمودم و اضافه کردم که ساکن آبادان است و شاغل در نیروی دریائی، مهندس پرسید:
پس حتمن شما پسر عموی منو می‌شناسید؟ ایشان هم افسر نیروی دریائی است.
حسن پرسید:
اسم شریفشان؟
منصور گفت:
تیمسار دریادار اردلان.
حسن با شنیدن نام تیمسار، بی‌اختیار از جای خودش بلند شد و احترام نظامی محکمی گذاشت. من و پرویز زدیم زیر خنده. حسن که متوجه سه‌کردن خودش شده بود از خجالت صورت‌اش مانند لبو سرخ شد. آرام سر جای‌اش نشست و تا لحظه‌ی خداحافظی، لب از لب باز نکرد. اما همین‌که از در خانه‌ی مهندس دور شدیم، زبان‌اش باز شد.
 لا مصبا! آخه منه درجه‌دار ژاندارمه وا خانه‌ی مهندس شرکت نفتی چه‌کار؟ دیدینان چه گلی کاشتم؟ عجب خیطی کردما! آبروم پاک رفت. نکنه ای آقای مهندسه ره بیارین خانه‌ی منا! بابا ایولله،دمتان گرم! خیلی‌ام گرم!
کمی دلداری‌اش دادیم و گفتیم که هم منهدس و هم همسرش خاکی‌اند. نگران مباش!

شنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۱۲

هدف غار شاپور ۵

به راه خود ادامه دادیم تا وارد منطقه‌ی کازرون شدیم.
در نزدیکی‌های کازرون کناره‌ی رودی برای خوردن ناهار، ابوقراضه لنگر انداحت. برای آوردن آب و  صفادادن سروصورت‌ به کناره‌ی رود رفتیم. چندتا دختر لر در آن‌سوی رودخانه ایستاده‌بودند. لحظه‌ای بعد صدای هلهله و بازی آن‌ها توجه ما را جلب کرد. بطرف صدا برگشتیم. دخترها بی‌توجه به حضور ما، لخت و برهنه مشغول آبتنی بودند و بروی هم آب می‌پاشیدند. زمانی که متوجه نگاه ما شدند، اعتراضشان بلند شد، با دست روی چشمان خودشان پوشانیدند و داد و بی‌دادشان بلند که شما مگر خواهرومادر ندارید.
بعد از ناهار راهی غار شاپور شدیم. مجمسه شاپور از دور پیدا بود اما رسیدن به پای آن مستلزم بالارفتن از پله‌های بسیاری بود. نهایت به زیارت حضرت‌اش نائل شدیم. چه عظمتی د‌اشت مجسمه‌ی تراشیده از سنگ آهکی. اما رفتارش خالی از هرگونه عظمت شاهی و انسانی بود که برای سوارشدن بر گرده‌ی اسب خودس، پا بر پشت قیصر اسیر شده‌ روم گذاشته بود که در جلوی اسب او کنده بر زمین گذاشته بود. در درون غار چیز قابل دیدنی نبود مگر خفاشانی که از نور خورشید بدانجا پناه برده‌بودند و های‌وهوی و نور چراغ دستی‌های ما،آرامش آن‌ها را برهم زد.
عصر، راه ممسنی را در پیش گرفتیم. جاده صاف بود و ابوقراضه دور برداشته بود و با سرعتی دور از انتظار، جاده را می‌پیمود و جلو می‌رفت و ما خوشحال که زودتر به دیدار آبادن نایل خواهیم شد که عم‌حسن با دیدن تابلوئی فریادش برآمد]
وای! زیادی رفتتیمان. علی آقا عقب‌گرد!
و بلافصله اضافه کرد:
مثل ای که اَ ای ابوقراضه نی‌میشه انتظار تند رفتن داشته باشیمان.
شب را مجبور شدیم در کناره‌ی همان جاده صبح کنیم.
‌زمانی‌که وارد بهبهان شدیم، ابوقراضه دردی داشت که درمان‌اش از عهده‌ی علی‌آقا خارج بود، ابزار لازم را نداشت. به مکانیکی مراجعه کردیم. من‌ حسب معمول کمک علی‌آقا بودم. آقای مکانیک از ابوقراضه ایراداتی گرفت ولی علی‌آقا پای مرا که چپکی و بروی شکم زیر ابوقراضه رفته‌بودم تا سر از کار مکانیک بدرآورم، با خنده بیرون کشید و گفت:
پچچا اوجوری رفتی زیر ماشین؟ وخی بریم! طرف چرند می‌گه. هیچی حالی‌ش نیس.
 بهبهان در مقایسه با شیراز و اصفهان، خرابه شهری می‌نمود. خانه‌ها از سنگ و گچ ساخته شده‌بود. سفیدی گچ در مقابل آفتاب و باران، رنگ‌ باخته بود و کدر شده‌بود. کسی علاقه‌ای برای رفتن به ‌شهر نداشت، بخصوص که تعطیلات نوروزی رو به پایان بود و همه می‌خواستند حتمن آبادان را هم به بینند.
کوی مکانیک‌ها کثیف بود و زباله در همه جای‌اش انباشته شده بود. مردم دور و برمان، بد لباس و کثیف بودند. جوانکی پشت یک چرخ طوافی ایستاده بود و کالائی عرضه می‌کرد که شبیه ملخ بود. مگس‌ از سر و روی ملخ‌ها بالا می‌رفت. حال من از دیدن جوانکی که با چشمان پف‌کرده و قی‌آلود، ملخ ها را با دستمال کثیفی "پاک" می‌کرد و با اشتهای تمام آنها را می‌خورد، بهم خورد.
بی‌اختیار جوانک را به پرویز نشان دادم و گفتم:
پرویز! پسره ره بپا. با چه به‌بهی ملخاره‌ مو‌خوره.
بعد عم‌حسن و علی‌آقا که متوجه تعجب ما شده‌بودند توضیح دادندکه آنچه توی چرخ است، میگو است نه ملخ و غذای محبوب مردم جنوب.
وقتی شنیدم که میگو غذای مطلوب ساحل‌نشینان است واکنش‌ام نسبت به خوردن آن شدیدتر شد و گفتم:
م که حاضر نی‌سم یه چینین کثافتی بوخورم، حتا اگر در مقابل هر ملخ، ده تومان  به‌من بدن.
غافل از این‌که همان"ملخ‌ها" روزی غذای محبوب من خواهد شد.
بهبهان را ترک کردیم و با گذشت از مناطق نفت‌خیز جنوب و دیدار شعله‌های سوزان گاز، دل ما نیز سخت بسوخت.آن‌روزها نه از پرده‌ی اوزُن اطلاعی داشتم و نه از "مقوله‌ی "حفظ محیط زیست" چیزی سرم می‌شد. ولی می‌فهمیدم که گاز ثروت ملی است و نباید چنین بی‌جهت بسوزد و بهدر رود.
به آبادان رسیدم. در مدرسه‌ای اسکان یافتیم، چه نامیده می‌شد و در کجای شهر قرار داشت، یادم نیست.
گشت کوتاهی در شهر زدیم. این دومین دیدار من از آبادان. شهری که بسیار دوست‌اش داشته و می‌دارم، بود.
حسن منطقی، دوست مشترک پرویز و من ساکن آبادان بود. پرویز پیشنهاد کرد حالا که تا اینجا آمده‌ایم سری هم به حسن بزنیم که اگر خبر بگوش او برسد که من تا اینجا آمده و سراغی از او نگرفته‌ام سخت رنجیده‌خاطر خواهد شد.
می‌دانستم که حسن درجه‌دار نیروی دریائی است. یکی از تابستان‌ها که برای مرخصی به همدان ‌آمده‌بود با آن لباس آبی‌رنگ نیروی دریائی‌اش، در خیابان بوعلی مانوری می‌داد و چقدر از بودن در آن لباس آبی منگوله‌دارش،بخود می‌بالید. بهر آشنائی برمی‌خورد برای‌اش احترام نظامی می‌گرفت و در برابر آنانی که با او حساب‌و‌کتابی داشت، شانه‌های‌اش به نشانه‌ی برتری موقعیتی اجتماعی که آن لباس باو می‌داد، چرخی می‌داد و نگاه خشم‌گینانه‌اش را متوجه او یا آنها می‌کرد. من و پرویز از جمله‌ی کسانی بودیم که از دور برایمان احترام نظامی گرفته‌بود و شتابان برای ماچ‌وبوسه و در آغوش گرفتمان، بسوی ما دویده بود.
بی‌خبر به دیدارش رفتیم. چطور آدرس او را پیدا کردیم یادم نیست. اما زمانی که چشم حسن به پرویز افتاد چنان شوق و شعفی باو دست  داد که آن حالت هرگز فراموش‌ام نخواهد شد. بگمانم در تمام مدت اقامت او در آبادان ما تنها آشنایی بودیم که به دیدارش رفنه‌بودیم. با اصرار ما را به خانه‌اش برد و صمیمانه پذیرایمان شد. وقتی شنید فردا عازم همدان هستیم سخت دلخور شد.
داش پرویز! ای که نمی‌شه. بعد سالی اینجا پیدات شده و فردا ماخای بری. بابا ایول! رفیقی‌مان کوجا رفت؟ ای‌که نی‌می‌شه، بی‌مرفتیه. تازه ممدآقا هتش. یه‌ی چندروزی نامروت بما برس! ما اینجا غریبی‌مان.  ما هم از همراهان جداشدیم تا چندروزی با او باشیم. ابوقراضه با سرنشینانش به سوی اهواز حرکت کرد تا پیش از رسیدن سیزده سرنشینان‌اش را به همدان رساند.
دو سه روزی در آبادان میهمان حسن بودیم. حسن گوشه کنار شهر را بما نشآن داد. به جاهایی سر زدیم که من در سفر پیش موفق بدیدن آن نشده‌بودم..

پنجشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

هدف بازدید غار شاپور بخش ۴


دیدار حافظیه صفای بخصوصی داشت. مردم، کوچک و بزرگ، احترام خاصی برای حافظ  قائل بودند، بزرگترها فاتحه می‌خواندند. جوانان فال می‌گرفتند. خلوص مردم عادی به شاعر بلندپایه‌مان، غم نشسته بر دلم را، از دیدن رنجی که اسکندر و چنگیز و تیمور بر اجداد و سرزمین‌ ما روا داشته‌بودند، کمی تسکین داد. سپس راهی آرام‌گاه سعدی شدیم. آرامگاه سعدی بباور من فاقد صفا و روحانیتی حاکم بر آرامگاه حافظ بود، چرائی‌اش نفهمیدم. این احساس در دیدارهای مکرری که از آن‌جا داشته‌ام، باز هم تکرار شده‌است.
عصر همان‌روز دیداری داشتیم با کوه‌نوردان شیرازی. یکی از آنها با عم‌حسن آشنا بود. گویا با هم برنامه‌ی مشترکی انجام داده‌بودند، شاید صعود به یکی از قله‌ها‌ی الوند، یادم نیست. طرف مرد جالبی بود و کلی من و پرویز سر بسرش گذاشتیم. عکس زیر یادگار آن دیدار است.
 شب، وقتمان آزاد بود. ما که جوان‌تر بودیم و آن‌روزی‌تر، کاسه‌مان را از دیگران جدا کردیم تا دُمی به خمره زنیم. شنیده بودیم، شراب خلّر شیراز همان «شراب تلخی است که زورش مرد افکن است». باید امتحان‌اش می‌کردیم اگرچه در این امور بس بی‌تجربه هم بودیم.
وارد میکده‌ای شدیم که بعدها فهمیدیم به آن پیاله‌فروشی می‌گویند مخصوص حرفه‌ای‌های کم پول است. چهار نفر بودیمو من، پرویز، اکبر و اصغر. بوی الکل و دود سیگار فضای تنگ و نیمه‌تاریک پیاله‌فروشی را پر کرده‌بود. با ورود ما، چشم‌ها متوجه ما شد. سه چهارنفری بیشتر نبودند، دقیقن یادم نیست. نمی‌دانم جوانی ما سبب توجه آن‌ها شد یا غریبی و پوشش نامتعارف ما. آخر آن‌روزها مردم هنوز با لباس کوهنوری آشنا نبودند. بگذریم که لباس ما هم لباس کوهنوردی درست و حسابی نبود. اما چکمه سربازی، شلوار میخی و کاپشنی که بتن داشتیم هم با لباس میهمانان نوروزی هم‌خوان نبود.
سفارش شراب خُلر تلخ دادیم. مردی که در کنار من ایستاده‌بود و لولِ لول بنظر می‌رسید، پک محکمی به سیگارش زد، دودش را با ولعی عجیب توی شش‌های خود فروبرد. وقتی پس‌مانده‌ی دود را پس داد. رو بمن کرد و سری بعلامت سلام، تکان و داد و با لهجه‌ی شیرازی‌اش پرسید:
کاکو کجائی هستن؟

گفتم همدانی.
بغل‌دستی‌اش وارد گود شد و سراغ شراب اسدآباد را گرفت. گفتم آن‌را چشیده‌ام اما فکر کرده‌ایم شراب خُلّر شیراز را هم بجشیدم. می‌گویند خیلی گیراست.
میکده‌چی بطری شرابی را نشان داد و نظر ما را خواست. همه با هم خندیدیم.
من گفتم ما تجربه‌ای در این زمینه نداریم. نه مشروب‌خوریم و نه شراب شناس. خودت وکالت میهمانان‌ات قبول کن! چه می‌دانی شاید خاطره‌ی خوشی از میزبانی تو با خودمان به ارمغان بردیم.
لیوان پر شده را بدست من داد. مزمزه‌کردم. مزه‌ی گسی داشت. کناری‌ها لیوان‌هایشان را بسلامتی ما بلند کردند. وقتی صورت‌حساب را خواستم، صاحب‌ میکده گفت:
من یهودی هستم. میدانی که شب شنبه است. در دین یهود دست به آتش‌زدن در شب شنبه حرام است. می‌شود این چراغ علاءالدین را برای من خاموش کنی؟ هوای داخل خیلی گرم شده‌است.
فتیله‌ی علاءالدین کاملن پائین کشیدم و بعد با حرکت تندی چراغ را بالا پائین کردم. چراغ خاموش شد. مردی که اول با ما وارد صحبت شده بود، کفی زد و گفت:
نه، هشیار است.
صاحب میکده لبخندی زد. میکده‌ را ترک کردیم.

کتل پیرزن. جائی که مجبور شدیم ابوقراضه را ترک کنیم
روز بعد‌ عازم کازرون شدیم. تا دشت ارژن همه‌چیز بخوبی و خوشی گذشت. استراحت کوتاهی در کناره‌ چشمه‌ی دشت ارژن کردیم و براه افتادیم. هرچه بالاتر می‌رفتیم، راه بدتر می‌شد. راه کازرون گذشته از خاکی و ناهموار بودن‌اش، کوهستانی بود و پرشیب و فراز. ابوقراضه نای کشیدن سرنشینان خودش نداشت و از همان ابتدای راه،نق‌زدن را شروع کرد. دیدن خودروهای پرت‌شده‌ی ته دره، ترس مرگ در دل ما انداخته بود. از شوخی و ورق‌بازی خبری نبود. نشانه‌های ناراحتی در چهره ی علی آقا هویدا بود. جاده علاوه بر شیب تندأش، باریک هم بود. در بعضی نقاط امکان نداشت دو وسیله‌ی نقلیه بتوانند از کنار هم، عبور کنند. یکی از آنها مجبور بود در سرپیچ به انتظار رسیدن دیگری متوقف شود. گردنه‌ی دختر شروع شده بود و با اضافه شدن ارتفاع، ناراحتی هم راهان بیشتر و بیشتر می‌شد. عم‌حسن که قبلن این جاده را دیده بود، با ذکر خاطرات‌اش بر اضطراب ما می‌افزود. سید شیشبه‌بر، مرتب وردی بر لب داشت. علی‌اصغر هم همراهی‌اش می‌کرد. علی‌آقا روحیه‌‌ی شوخ و شنگی همیشه‌گی‌اش را از دست داده‌بود. خیلی جدی بنظر می‌رسید. دلیل‌اش بی‌شک ٱگاهی او از حال و روز ابوقراضه بود و نگرانی سلامتی ما. اکبر پز ماشین‌های دائی‌اش  را می‌داد «که چنین و چنان‌اند» و عم‌حسن علت نامیدن این دو کٌتل را به نام "دختر و پیرزن" باوری رایج در میان عوام، می‌دانست که معتقدند «عروسی با پای پیاده از شیراز راهی کازرون می‌شود ولی دشواری و دوری راه، چنان دماری از روزگارش در می‌آورد که بهنگام رسیدن به کازرون دیگر نشانی از جوانی در او نمی‌ماند و پیرزنی تبدیل‌اش می‌کند.
گه‌گاه اسکلت زنگ‌زده‌ی وانت‌ یا کامیونتی در ته دره، توجه یکی‌ از ما را جلب می‌کرد که فوری با گفتن «نگا کنین!» هُرّی دل همه‌ی ما را می‌ریخت.
در بالای کتل پیرزن، جلوی قهوه‌خانه‌ای برای صرف صبحانه توقف کردیم. علی‌آقا به طواف ابوقراضه پرداخت و ما مشغول آماده‌کردن صبحانه شدیم که عم‌حسن با یک سینی پر از نان نازک آب‌زده و کاسه‌ای پر از کنگرماست، سر رسید و همه را به خوردن دعوت نمود. هیچ یک از ما تا آن لحظه نه کنگرماست خورده بودیم و نه نان نازک فطیر. کنگرماست چرب با نان نازک فطیر، سخت چسبید که گرسنه هم بودیم. هر گروه برای خودش سفارش تاره‌ای داد. بعد از خوردن صبحانه، علی‌آقا با لحن عذرخواهانه‌ای از ما خواست اگر ممکن است حداقل، چند پیچ اول را که تندی شدیدی داشت، پیاده رویم. می‌ترسید ترمزهای ابوقراضه نگیرد و ما به ته دره سقوط کنیم. علی‌آقا با یکی از همراهان رفت و بقیه پس از یک ساعتی پیاده روی، خودمان را به ابوقراضه رسانیدم و فارغ از همه‌ی خطرات احتمالی که ممکن بود در انتظار ما باشد، سوار آن شدیم و با خواندن:
ماشین میززا ممدلی/ نه بوق داره و نه صندلی
به راه خود ادامه دادیم تا وارد منطقه‌ی کازرون شدیم.