یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

روز پدر بر همه‌ی پدران مبارک باد!

دیروز، روز نظافت عمومی بود منطقه‌ی زیستمان بود، نظافت پائیزه. امروز روز پدر است.

از فلسفه‌ی وجه تسمیه‌‌ی روز پدر در سوئد بی‌خبرم. ولی می‌دانم که برخلاف ایران فعلی، این نام‌گزاری ارتباطی به زادروز هیچ قدّیسی از قدیسان دین مسیح ندارد. سوئد کشوری است با حکومت لائیک و بر خلاف آن‌چه دروغ‌گویان اسلام پناه، عنوان می‌کنند، همه‌ی مذاهب در اینجا محترم شمرده می‌شوند و پیروان آن‌ها از کلیه‌ی حقوق شهروندی بهره‌مند هستند.

در همین شهر فسقلی ما شاید یک دوجین کلیسای متعلق به شعبه‌های مختلف مسیحی وجود داشته باشد. سنی‌ها مسجد خودرا دارند، البته بدون گنبد و گلدسته و شیعیان مسجد خودشان را.


نام‌گزاری روزی پدر ارتباطی هم به تولد فردی از خاندان سلطنتی سوئد ندارد، مانند دوران رژیم پیشین که تولد رضا شاه روز پدر بود و زادروز مادر شهبانو، روز مادر.

شاه سلطنتش را می‌کند و به هیچ‌رو، اجازه‌ی دخالت در امور سیاسی کشور به او داده نمی‌شود.

خیلی‌ها هم عملن با ادامه‌ی رژیم پادشاهی مخالفند و آشکارا مخالفت خود را جار می‌زنند. حتا حزب سوسیال دموکرات سوئد در اساسنامه‌اش ماده‌ای دارد مبنی بر تلاش برای الغای سلطنت.

بگذریم! دیروز همان‌طوری که گفتم روز نظافت بود. محوطه‌ی ما «سه کیلومتری شمال شهر» در محوطه‌ای بمساحت ۴۱۰۰۰ متر مربع واقع است با ۱۲۶ دستگاه آپارتمان یک طبقه، دو طبقه و سه طبقه است. مالکیت آپارتمان‌ها و زمین متعلق به انجمنی است، متشکل از ساکنین خانه‌ها، شرکت سازنده‌ی آپارتمان‌ها و نماینده‌ای از شهرداری. ساکنین این نوع خانه‌ها، فقط حق سکونت را خریداری می‌کنند. بهای خانه‌ها برابر است با قانون عرضه و تقاضا. در ازای سکونت باید هزینه‌ی به انجمن پرداخت که شبیه همان اجازه‌ی ماهانه است و مقدارش به ازای مساحت زیربنای مسکونی معین می‌شود. این هزینه شامل هزینه‌ی آب مصرفی، و حرارت مرکزی، هزینه‌ی تلویزیون کابلی و در برخی از انجمن‌ها حتا هزینه‌ی اینترنت پرسرعت هم می‌شود. هرچه انجمن قدیمی‌تر باشد، هزینه پرداختی بدلیل استهلاک وام بانکی، کمتر است.

نظافت محوطه به عهده‌ی خود ماست. سالانه دوبار، بهار و پائیز با دعوت انجمن یک روز صرف نظافت منطقه می‌شود.

دیروز چنین روزی بود. پنج ساعت کار، روبیدن، جمع‌کردن و حمل برگ‌ها، تمیز کردن باغچه‌ها، کمک به همسایه‌های مسن و تنها،سخت خسته و کوفته‌ام کرده بود.

شب دو سه باری بدلیل کرامپ‌های عضلانی پا از خواب بیدار شدم. کابوسی وحشتناک هم بسراغم آمد. پنج صبح تخت را ترک کردم. دوشی گرفتم و به وبگردی‌ام پرداختم. اما خستگی اجازه نداد و لاجرم دوباره راهی اتاق خواب شدم.

خواب که بودم، زیبا و شیوا برای گفتن تبریک روز پدر زنگ زده بودند. نیما هم طبق معمول در مسافرت است (همین الان اس‌ام‌اسش رسید) و پویا معمولن آخر هفته پیش ماست.

بیدار که شدم تلفنی تتشکری از آنان کردم. یاد تبریکی افتادم که زمانی زیبا در چنین روزی برایم فرستاده بود. او چنین نوشته بود

بچه که بودم یکی ازم پرسید، باباتو چقدر دوس داری؟

بازوها مو تا اونوجا که می‌شد باز کردم و گفتم:

این قد!

حالا که این کارتو واسه‌تون می‌نویسم باز همون احساسو دارم، با این تفاوت که دسام خیلی درازتر شده.

و باین می‌اندیشم که فلسفه‌ی بنیان‌گزاری این روزها چقدر عاقلانه است. چرا نسل من از این نعمت محروم بود. پدر فرزندش را نمی‌بوسید که مبادا لوس شود و فرزند اجازه ی ابراز علاقه به پدرش را نداشت که مبادا ابهت پدر کاستی گیرد.


شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

یکی بود یکی نبود. بخش دوم

بعد از ظهری بود. بی‌خبر از همه‌جا جلوی دکان پدر ایستاده بودم. مهدی و جواد، دوستان دوران دبیرستانی‌ام، از دور پیدا شدند. جواد پدرش معمم بود و خودش آموزگار. قیافه‌ی هر دو سخت گرفته بود و نگران به نظر می‌رسیدند. علت را پرسیدم. جواد گفت:

امروز ارتش طلاب مدارس علمیه‌ی قم را به رگبار بست. عده‌ای کشته و زخمی شده‌اند. تعداد زیادی از طلاب و بازاری‌ها هم دستگیر شده‌اند.

گفتم:

مهم نیست! چندتا مفت‌خور کمتر!

جواد سخت برآشفته شد. اول نگاهی بداخل دکان پدر انداخت اما چون پدر نبود تا شکایت به او برد، یقه‌ام را چسبید و گفت:

تو هم شاه‌دوست شده‌ای؟

مهدی که دانشجوی دانشکده‌ی افسری بود میانه را گرفت، پرخاشی بمن کرد و بعد جواد را ساکت کرد و ادامه داد:

آقای خمینی علیه کارهای خلاف شرع شاه قیام کرده‌اند، طلاب و بازاری‌ها به پشتیبانی از ایشان در خیابان‌های قم تظاهراتی راه ‌انداختند. ارتش هم دخالت کرد و عده‌ای در اثر تیراندازی کشته و زخمی شدند. می‌گویند آقا و بسیاری از علما و طلاب و مردم را هم توقیف کرده‌اند.

خبر خوبی نبود. با کشت‌وکشتار مردم اصلن موافق نبودم. حالم گرفته شد. جواد و مهدی هم بدنبال کار خویش رفتند.

من اصلن آقای خمینی را نمی‌شناختم. عصر همان روز که دوستانم را دیدم، فهمیدم که آن‌ها هم از مسئله خبردار شده‌اند. ولی ما زیاد در جریان امور داخلی کشور نبودیم. نه اخبار رادیو ایران را گوش می‌کردیم و نه اخبار داخلی روزنامه‌ها را می‌خواندیم. چرا که همه‌ی اخبار یک‌سویه بود و هر کاری که انجام گرفته بود یا در شرف انجام بود، در زیر لوای "بنا بفرمان ذات اقدس همایونی" اعلام می‌شد. انگار در کشور شخص دیگری وجود نداشت که در سر، هوای ایران داشته باشد جز شاه و شهبانو و دیگر اعضای دربار. مصدق که انگ خیانت خورده بود و در احمدآباد زندانی بود. نخست‌وزیر کشور که زمانی استاد و رئیس دانشگاه تهران بود و صاحب مدارج عالی علمی، خود را "غلام حلقه بگوش شاهنشاه" می‌خواند. تملق و تظاهر رایج بود. ارتشاء و پارتی‌بازی رواج داشت. اگر مشکلی در اداره‌ای داشتی ابتدا باید دنبال آشنایی می‌گردیدی که سفارشت را بکند و الا علاف بودی. همه‌ی این‌ها برای من جوان روشن‌فکر طالب آزادی و بسیاری دیگر سبب شده بود که بخش اول اخبار رادیو ایران را که به اخبار داخلی اختصاص داشت، تحریم کنیم. در این پندار بودیم که همه‌اش دروغ است که نبود. برای من و ما اخبار خارجی مطرح بود. از محتویات روزنامه‌ی کیهان که روزنامه‌ی خوبی هم بود، فقط صفحات سه و چهارش را می‌خواندم که شامل گزارشات مبارزات جنگ‌های ملی‌ـ‌میهنی و استقلال‌خواهی بود از جمله ویتنام، الجزایر، فلسطین و ...

منبع الهام من و شاید ما، بیشتر رادیو مسکو بود که روزی پنج‌بار برنامه پخش می‌کرد. رادیو ملی را هم که متعلق به توده‌ای‌ها بود گوش می‌کردم. البته در ابتدا از این مسئله آگاهی نداشتم. رادیو پکن هم بود که مارکسیسم را آموزش می‌داد ولی من زیاد علاقه‌ای به آن نداشتم و بیشتر سیاست خروچف را می‌پسندیم که پرده از روی جنایات استالین برداشته بود و با امریکا راه سازش در پیش گرفته بود. حرف‌های مائو، ببر کاغذی و جنگ اتمی و نهایت پیروزی خلق به نظرم مبالغه‌آمیز جلوه می‌کرد چرا که فکر نمی‌کردم پس از بمباران‌های اتمی، دیگر در این کره‌ی خاکی امکانی برای زیست باقی بماند.

ولی افسوس که خروشچف را استالینیست‌های معتدل با کودتایی از کار برکنار کردند و کندی رئیس جمهور آمریکا و طرف مذاکره‌ی او را ترور شد. هرگز هم معلوم نشد که نشد داستان از چه قرار بود.

اما این که یک روحانی ‌چنان شجاعانه علیه دستگاه پهلوی قد علم کند برایمان جالب بود. گرچه حتا محمود م که سخت مذهبی بود و نمازش هرگز باطل نمی‌شد، شناختی از او نداشت و اصلن نمی‌دانستیم این مرد اهل کدام شهر است. آن روزها هم که گوگل نبود تا با یک جستجوی ساده، جواب سوالت را از آن بگیری. ناچار به پدر مراجعه کردم که این آقای خمینی کیست و اهل کدام شهر است؟

پدر خنده‌ای کرد و گفت:

خب، خودت می‌گویی خمینی پس باید اهل شهر خمین باشد.

کلی از پرتی خودم عرق شرم ریختم.


دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

یکی بود یکی نبود

روزی بود، روزگاری بود. خیابان اسلامبولی بود و خیابان لاله‌زاری با تاترها، سینماها، کافه‌ها و رستوران‌هایش و صد البته دختران زیبا و مموشان شکارچی این‌جا و آن‌جا کمین‌کرده، برای نثار کردن متلک‌های مموشی به دختران. در همان خیابان اسلامبول مسجدی هم بود. مسجد پیش‌نمازی داشت. اسم او حاج سید محمود طالقانی بود. بیشتر کسانی که به او اقتدا می‌کردند، جوانان تحصیل‌کرده بودند. سید بعد از اقامه‌ی نماز مغرب و عشا به منبر می‌رفت. از رافت اسلامی سخن می‌گفت و برادری و برابری موجود در اسلام. از خانه‌ی گلی امام علی حرف می‌زد و از ایمانش به اجرای عدالت و پرهیزش از مال‌اندوزی. از این‌که که پس از مرگش چیزی برای وارثانش باقی نگذاشت جز شرف و آزاده‌‌گی.
با شنیدن این کلمات موج، پشت موج پوست بدن ما را زیر ضربات خود می‌گرفت، موهای بدنمان سیخ می‌شد، گل از گلمان می‌شکفت که پیرو چنان دین و مذهبی هستیم.
اما داد از نهادمان برمی‌آمد که چرا پسر رضاخان بر ما حاکم است نه اینانی که این سید خوش‌سخن خوش‌رویِ مهربان می‌گوید.
آن‌روزها همه‌ی اینان آقایان بودند، حاج سید محمود طالقانی، حاج‌آقا روح‌الله خمینی، حاج‌آقا میرفتاح همدانی و آخوند ملاعلی و آشیخ حیدر انصاری و ... (این‌ آخری‌ها همدانی‌اند).
بزرگتر شدیم. دوران نوجوانی سپری شد. مسجد و منبر هم ترک شد. مسجد کذایی تعطیل بود. پسر رضاخان و دور و بری‌هایش تاب شنیدن حرف‌های سید را نیاوردند که از حامیان مصدق بزرگ بود. و مصدق از نظر کودتاچیان اخ بود و بد بود که می‌خواست دست دزدان را از خزانه‌ی دولت کوتاه کند. او را گرفتند و زندانی‌اش کردند. هر بار از جلو آن مسجد می‌گذشتم یاد قیافه‌ی مهربان او می‌افتادم و سخنانش در مورد مهر و عطوفت اسلامی و برابری و برادری که او از آن یاد می‌کرد.

بعد خود شاه انقلابی شد و انقلابی سفید راه‌انداخت تا راه بر انقلابیون سرخ به بندد. انقلابش شش ماده داشت که بعدها موادش بچه گذاشت و بیشتر و بیشتر شد. حفظ کردن مواد انقلاب اجباری شد. کلاس‌ها گذاشتند و تفسیراتی نوشتند ولی کمتر آن را جدی گرفتند بویژه روشن‌فکران.
اما انقلابش بد هم نبود. زنان حق رای گرفتند. املاک شاهی و دیگر زمین‌داران به کشاورزان فروخته شد. سرمایه‌های آزاد شده، صرف احداث کارخانه‌ها گردید. حقوق کارمندان بالا رفت. کار فروان شد و جمعی به آلاف و اولوفی رسیدند. از فیلیپین خدمت‌کار وارد کردند. راه مسافرت به اروپا باز شد و مردم دسته‌دسته راهی جزایر قناری، سواحل اسپانیا شدند. جمعی برای درس خواندن راه آمریکا در پیش گرفتند. شاه در یکی از سفرهایش به آمریکا، متخصیصین ایرانی را به حضور پذیرفت و از آنان خواست که برای آباد کردن وطن به ایران برگردند. بسیاری برگشتند. بیمارستان‌های مدرن درست کردند. مدارس بهتر شد. دانش‌آموزان غذای مجانی گرفتند. کارخانه‌ها مثل قارچ در این‌جا و آن‌جا سر برآوردند و کارگران آزادشده‌ی کشاورزی سنتی را در دل خود، جا دادند. کمبود متخصص مشهود بود.

اما نمی‌دانم چرا همه‌ی ما از این کارها بدمان می‌آمد. چپ و راست علیه کارهای "انقلابی" شاه جبهه گرفتیم. دوستم که صددرصد چون خودم ضدشاهی بود و هواخواه مصدق، نقل می‌کرد که در روز ششم بهمن، جلوی دانشگاه دختری آن‌چنان شادمانه شعار "زنده باد شاهنشاه" سرداده بود که مگو و مپرس. از او پرسیده بود:
این همه داد و بی‌دادت برای چیست؟
و این پاسخ را شنیده بود:
باید زن باشی تا معنای داشتن حق رای را به فهمی. بالاخره مجبور شدند ما زنان را جدی بگیرند!
او تعریف می‌کرد و ما آزادی اهدایی شاه را مسخره می‌کردیم و به ساده‌دلی آن دختر "غرب‌زده"، می‌خندیدیم.

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

سخنان خمینی در سال ۱۳۶۱

سپاه باید پشت مردم باشد! اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش و سپاه باید بگویند جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد. اگر بگوید جانم فدای رهبر که این می‌شود همان زمان شاه پس مردم برا ی چی انقلاب کردند

صحیفه نور جلد سوم پاراگراف ۱۳۲









رهبر انقلاب امروز

زیرسوال بردن انتخابات بزرگترین جرم است.


دوشنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۰۹

رازهای سرزمین من

چندی پیش بود، نه چند سالی پیش بود یا چندین سال که دوستی از من پرسید:

کتاب "رازهای سرزمین من" را خوانده‌ای؟

گفتم‌اش، نه و پرسیدم‌اش که نوشته‌ی کیست و راجع به چیست؟ گفت:

نوشته‌ی دکتر رضا براهنی. بخوان‌اش خودت می‌فهمی. هم جالب‌ است و هم ساده.

کتاب راخریدم‌. ولی تا هفته‌ی پیش، توی قفسه‌ی کتاب‌خانه‌مان خاک می‌خورد. فرصتی برای خواندش دست نداده بود.

آخر هم خواندنی بسیار است و خواندن کند پیش می‌رود به‌دلیل خواندن به زبانی که در چهل و هفت ساله‌گی یادگیری‌اش را آغاز کرده‌ام. رشته‌ی تازه‌ای را آغاز کرده بودم. غربت هم بود و دلتنگی و دوری از یار و دیار و خواندن چنین کتاب‌هائی جز افزایش دلتنگی موجود، فایده‌ی دیگری نداشت.

کتاب خاطرات یک مترجم نوشته‌ی محمد قاضی، که تمام شد و آن را سرجای‌اش نهادم، بی‌هیچ تصمیم قبلی دست‌ام به سوی "رازهای سرزمین من" رفت. بر‌َش داشتم. صفحات اول‌اش کششی زیادی نداشت. صحبت از همان مسائلی بود که هم‌سن‌‌وسال‌های من، کم و بیش با آن‌ها آشنا هستند. ولی کم‌کم جذاب و جذاب‌تر شد، به‌ویژه که داستان گرفتاری اتفاقی دوستم ربیع‌ هم، بی شباهت به گرفتاری قهرمان کتاب نبود.

کتاب، رمانی است دوجلدی، حاوی ۲۱۷۷ صفحه، نشر انتشارات مغان، تاریخ چاپ: تابستان ۱۳۶۷.

راوی داستان مترجمی است تبریزی و در استخدام گروه مستشاران نظامی آمریکائی در ایران. راوی به همراه سروانی آمریکائی راهی اردبیل می‌شوند. به دلیل بارش شدید برف، از رفتن باز می‌مانند. گرگی سمج در تمام مدت سفر، آن دو را تعقیب می‌کند. کوشش افسر آمریکائی برای کشتن گرگ، نتیجه‌ای نمی‌دهد. سروان آمریکائی، به زور مترجم خود را، برای آوردن کمک روانه‌ی ده می‌سازد. مترجم به همراه دسته‌ای از مردم بومی بر می‌گردد، با جسد افسر آمریکایی مواجه می‌شود. گرگ گلوی مقتول را به وضع عجیبی بریده است. کاری مخالف روش معمول گرگ‌ها. اهالی محل قتل آمریکائی را به گرگ اجنبی‌کش، نسبت می‌دهند که حسب اعتقادتشان، در زمان‌های پیش نیز، همان گرگ به کمک اهالی محل آمده است.

سرهنگ ... فرمانده پادگان نظامی اردبیل است. او مردی تریاکی، بی‌عرضه و خرافاتی است. زن زیبایش، او را بحال خود واگذاشته و با فرماندار شهر فرار کرده‌است. مستشاران آمریکائی همه کاره‌ی ارتش‌اند. یک گروهبان آمریکائی به یک سرهنگ ایرانی فرمان می‌دهد.

تیمسار شادان، هم‌دوره‌ای سرهنگِ فرماندهِ پادگان است. تیمسار بدلیل قلع و قمع طرفداران فرقه‌ی دموکرات آذربایجان و کمک به حکومت شاهنشاهی ارتقاء مقام یافته است.

تیمسار هم‌جنس‌باز است. او برای شکار و بدام انداختن پسران زیبارو، از زن زیبا و طناز خود استفاده می‌کند. زمانی که مرد جوان دلخواهش با همسر او هم‌بستر می‌شود، با اسلحه‌ی آهیخته وارد اتاق خوابشان شده و پسر یا مرد جوان را تصاحب می‌کند و...

گروهبان کرایسلی آمریکائی با افسران و درجه‌داران ایرانی رفتاری توهین آمیز دارد. به سرهنگ، معاون پادگان بارها در جلوی دیده گان زیردستانش، اهانت کرده است. سرهنگ با کمک ۱۴ نفر از افسران و درجه‌داران پادگان، با طرح نقشه‌ای او را ترور می‌‌کنند.

سرهنگ و یارانش را به اتهام جاسوسی برای شوروی، دستگیر و پس از مدت‌ها شکنجه توسط ماموران ساواک و آمریکائی‌ها و تحت سرپرستی تیمسار شادان محاکمه و هر چهارده نفر را اعدام می‌شوند. به منظور جلوگیری از پخش خبر، اجرای اعدام را به دو مامور آمریکائی می‌گذار می‌شود. اعدام این ۱۴ نفر رعب و وحشت شدیدی در میان افسران و درجه‌داران ارتش ایجاد می‌کند.

به باور تیمسارشادان، پخش خبر در میان ارتشیان موجب می‌گردد تا دیگر کسی جرئَت نکند به آمریکائی‌ها چپ نگاه کند.

راوی داستان که همان حسین مترجم است، گرچه دخالتی در کشته شدن گروهبان آمریکائی ندارد، ولی شکنجه شده و به حبس ابد، محکوم می‌گردد.

با پیروزی انقلاب ۲۲ بهمن حسین از زندان آزاد می‌گردد، او در همه جا دنبال انقلابیون است.حکایت‌ها دارد از جریان انقلاب و تفکرات شرکت کننده‌گان در انقلاب.

کتاب آمیخته‌‌ای‌ست از تاریخ و استوره*.

من از استوره و استوره شناسی اطلاعی ندارم. دوستی هم که کتاب را معرفی کرده بود، در دسترس نیست و درست‌تر این‌که رابطه‌ای میان ما نیست و لذا امکان بحث و فحص موضوع با او هم موجود نیست. ولی گوگل هست و از آن کمک خواستم. مرا به این‌جا راهنمایی کرد. داستانش را (اینجا)از زبان بهروز شیدا بشنوید!