ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۰, چهارشنبه

بهرام فرهمند همکاری که دیگراو را ندیدم

برای کارآموزی نزد من فرستاده شده بود. زمانی که پرسیدم کجا زندگی می‌کنی گفت::
چند آموزگار.

بعد گفت‌و‌گوئی با همسرم یکی از دو اتاقی که داشتیم به او و همسرش سپردیم.
از فردایش بهرام و همسرش می‌ه‌مان ما شدند. سال ۱۳۵۰ خورشیدی بود. بهرام تازه داماد بود. هر دوی آن‌ها انسانهای ساده‌ای بودند مانند بیشتر زردشتیانی که من می‌شناختم.
شبی باد تند و سردی می‌وزید. برای گوش سپردن به صدای باد بالای پشتبام رفتند. کی پائین آمدند نمی‌دانم چون دیر شد و ما خوابیدیم. صبح که بهرام برای خوردن صبحانه به اتاق ما آمد، آن چنان عاشقانه وصف لذتی را که وزش باد در آنان ایجاد کرده بود، تعریف می‌کرد که موجب تحیر من و همسرم شد. یکباره پرسید:
آقای بخشدار آیا شما تا بحال ستاره‌ها را شمرده‌اید؟
پاسخ نه‌ی من و همسرم را که شنید گفت چرا نه؟::
من و همسرم بار‌ها چنان کرده‌ایم. یکبار حتا تا صدهزار شمرده‌ایم. خیلی جالب است. آزمایش کنید.
با مردم بسادهگی انس می‌گرفت و با همه نشست و برخاست داشت. تعداد آشنایانش در بوشهر بیش از منی بود که چند سالی در آن دیار زیسته بودم و به دوست گیری نیز مشهور.
مرتب حرف می‌زد. از همه چیز و از همه جا. من بشوخی او را آقای فرازمند می‌نامیدم. فرازمند مفسر سیاسی رادیو ایران بود که با صدای گرم و خوش، تفسیر سیاسی می‌گفت.
یکماه تمام شد و آن‌ها از پیش ما رفتند. دیکر آنان را ندیدیم. سالبانی گذشت. من دیگر کارمند وزارت کشور نبودم. یکی از همکاران سابق، وکیل دادگستری شده بود. هر از گاهی برای دیدن همکاران سابق یا دنبال پرونده‌ای به اداره‌ی ما می‌زد. یک روی پیش من آمد گفت:
 ممد شیراز بودم! بهرام را دیدم. برایت کلی سلام رساند.
بهرام؟
. آره بهرام فره‌مند. گفت در بخشداری دیر کارآموزت بوده
همه چیز بیادم آمدم.
و اضافه کرد:
 بهرام هم به وزارت آموزش و پرورش منتقل شده و ساکن شیرازه.
از آن پس هر از گاهی عباس خبری از بهرام برایم می‌آورد. بعد به ابادان منتقل شدم و نه دیگر عباس را دیدم و نه از بهرام خبری شنیدم.
اما صحبت او همیشه، سر میز غذا میان من و اکرم بوده و هست بخصوص اگر غذای ما برنج و خورش قیمه باشد.
در یکی ازآن روز‌ها خانم بهرام به اکرم گفت اگر اجازه دهید ناهارامروز را من که کار اداری ندارم بپزم که کمکی بشما باشد که هم کارمندید و هم بچه دار.
ظهر سر سفره‌ی غذا، بهرام هر لقمه‌ای برداشت با به به و چه چهی غرا پرسید:
... جان غذا را تو پخته‌ای؟...
و همسرش پاسخ داد:
بله بهرام جان 
بهرام گفت خیلی خوشمزه است.
آخرش همسرم ترش کرد و پرسید:
آقای فره‌مند مگر غذائی که تا بحال در اینجا خورده‌اید بد مزه بوده‌؟.
یکباره هر دو متوجه مطلب شدند و گفتند نه خانم بخشدار. منظورما چنان نیست.
ماه پیش خورش قیمه داشتیم که من میانه‌ای با آن ندارم و «غذای نذریش می‌نامم» بیاد بهرام افتادیم. برای دوستی نوشتم بهرام فره‌مند را می‌‌شناسی؟.
در جوابم نوشت بله، بعد از دیر به اهرم آمد و ما بقی دورانکارآموزیش را پیش من گذراند. همسرش چند سالی است درگذشته است. گاهی در شیراز باو بر می‌خورم. شماره تلفنش اگر پیدا کردم برایت می‌فرستم.
شماره تلفنی ازدوستم نیامد. اما این عکس را در صفحه‌ی تازه دوستی از اهالی خورموج دشتی در اینستاگرام یافتم.
یاد هر دوی آنان گرامی باد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۹, سه‌شنبه

کاش همه زمینی بودیم

با دیدن این عکس بیاد جوانیم افتادم، آن‌گاه که بخشدار خورموج بودم و گفت‌وگویم با زنده‌یاد صالح احمدی که از خوانین خورموج بود و بازنشسته‌ی وزارت کشور. ائ زمانی پیش از من بخشدار بود، با همان رسم و رسوم خانی. هرازگاهی بددارم می‌آمد، کارمندان قلیانی برایش چاق می‌کردند و چائی برایش می‌آوردند. می‌نشستیم و او از تجربه‌هایشم می‌گفت و اتفاقاتی که دردوران برایش افتاده بود
 روزی ‌گفت:
بخشدار خورموج. استاندار فارس به بازدید خورموج آمد. کیا بیائی داشت. هفت‌تیری بر کمر آویزان داشت . فرمانده لشگر پشت سرش راه می‌رفت. اما او نه از بخشداری خوشش آمد و نه ازمن  بخشدارش و در جا منتظر خدمتم کرد. منتظرخدمت یعنی محروم از همه‌ی مزایا.
پس از مدتی راهی شیراز شدم. کسی را نداشتم که واسطه‌ام شود و سفارشم را به او کند. هر روز صبح به استانداری می‌رفتم. جلوی دفترش می‌ایستادم. استاندار که می‌آمد، مودبانه سلامش می‌کردم.
او جوابی به سلامم نمی‌داد. ولی من همان‌جا می‌ایستادم تا ظهر شود. همین‌که استاندار از ساختمان بیرون می‌آمد سلامی دیگر به او می‌کردم.
این کار مدتی ادامه داشت تا روزی یکی از کارمندان استانداری بسراغم آمد و علت حضورم را در استانداری پرسید. داستانم را برایش گفتم. پرسید:
کسی را می‌شناسی که سفارشت را به استاندارکند؟
گفتم:
 فقط خدا را دارم.
طرف گفت:
 پارتی‌ات خیلی ضعیف است. دنبال یک نفر زمینی بگرد.
این راگفت و به سر کارش برگشت. ایستادن من در جلوی دفتر کار استاندار ادامه پیدا کرد. خانه‌ی استاندار در همان باغ بود. روزی خانمش که متوجه علافی من شده بود، توسط نوکرش مرا خواست و از درد دلم آگاه شد. جریان کارم را برای او شرح دادم. ایشان سری تکان داد و رفت داخل. مدتی سپری شد. باز به همان کارمند برخوردم. پرسید:
 کسی، آشنائی روی زمین یافتی یا نه؟
گفتم:
چندی پیش خانم استاندار صدایم کرد و دلیل اینجا ایستادنم را پرسید. کارمند استانداری سری تکان و داد و گفت:
خوب شد. کارت درست خواهد شد. حالا علاوه بر خدا، کسی هم روی زمین دلش برای تو می‌سوزد و با استاندارهم آشناست.
 طولی نکشید که استاندار احضارم کرد و کارم درست شد.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آبان ۲, یکشنبه

شیخ دغل

 محمود فرزندش بیمار بود و تشخیص‌های نادرست پزشکان، کلافه‌اش کرده بود. احوال دخترش را پرسیدم. با خوش‌حالی گفت :
دکتر فلانی با اولین معاینه دوای دردش یافت.
وشروع کرد از دانش و رفتارخوب دکتر با بیمارانش تعریف کردن. بعد گفت:
تا تلفون کردم گفت:
دخدرتِ وردار بیا اینجا بی‌وینم شی میتانم بکنم براش.
دخدره رهِ وا مادرش ورداشتیم رفتیم مطبش. ویزیتم ازمان نگرفد.
پرسیدم: چطور؟ مگر اُنه  می‌شناسی؟
با تعجب پرسید:
میگه تو اُنه  نمی‌شناسی؟ مدرسه‌ی علمی میامد. همکلاس بودیم.
گفتم:
نه! اصلن یادُم نیمیا. شما سه سال اَ مَ جلوتر بودین.
محمود گفت:
دکتر همو پسره‌س که ناظم آخوند مدرسه در به درش کرد.
آن صبح زودِ روز بهاری که وارد دبستان شدم و بچه‌ها هاج و واج جلوی کلاس پنجم گرد آمده بودند دز ذهن‌ام جان گرفت. اوضاع غیرعادی بود. بزرگترها با هم پچ‌پچ می‌کردند. من گذشته از خردسالی، تازه‌وارد بودم و ناآشنا.
با افتتاح مدرسه‌ی علمی، پدر مرا  به آن دبستان که مرتبط با جامعه‌ی تعلیمات اسلامی بود فرستاده بود تا از راه راست منحرف نشوم. دانش‌آموزان این دبستان بیشتر از خانواده‌های مذهبی سنتی بودند. مدیریت مدرسه با حاج شیخ علی زنجانی بود و نظامت آن  با آقای ساویس، کوتوله مردی که هرروز سر صف صبح‌گاهی، رجزخوانی‌ها از بزن بهادری‌ایش بهنگام خدمت سربازی‌ می‌کرد تا زهرچشم از دانش‌آموزان بزرگسال کلاس پنج و شش بگیرد که چندتائی از آنان یلانی بودند.
سپس رو به ما می‌گفت:
شما فسقلی‌ا کی باشین که جلوی من عرض اندام کنین!
منِ کلاس دومی عَرّ و تیز او را باور می‌کردم و می‌پنداشتم بهترین راه، همان قلدری و قمه‌کشی است.
بگذریم که این قَدَر قدرت نهایت  گروهبان نیروی دریائی شد وجایش را  به آخوندی دادد که از قم  شکارش کرده بودند.
پیش از آنکه بیاید، مدت‌ها سرصف مدحش بگفتند و از زهد و علم و پاکی‌اش در گوش ما بخواندند. قرار بود مدرسه‌ی تازه تاسیس، عکسی دسته‌جمعی از ما بگیرد شاید برای تبلیغ و یا ارسال به "جامعه‌ی تعلیمات اسلامی". مدت‌ها در گرفتن عکس تاخیرشدد. ما که تا آن روز، جلوی دوربین عکاسی قرار نگرفته بودیم، صبر و قرارمان نبود. مرتب از آموزگارمان، سراغ عکاس را می‌گرفتیم. آخر شنیدیم که عکس انداختن موکول به نزول اجلال حجت‌الاسلام شده است.
یک روز سید عکاس با بساط عکاسی‌اش وسط حیاط مدرسه نمایان شد. ما دوربین ندیده‌ها درس و مشق یادمان رفت و همه بسوی پنجره‌ی کلاس حمله‌ور شدیم تا آموزگار ترکه‌ی آلبالوئی را محکم بروی میز فرود آورد و دستور داد آرام از کلاس خارج شویم.
دنیای تازه‌ای بود دیدن سید و دوربین‌اش. با آن پرده‌ی سیاه چرمی کشیده بر روی آن  که بر سه پایه‌ی سوار بود در کناره‌ی حوض وسط حیاط مدرسه.
 سید گاهی سرش را زیر پرده‌ی چرمین می‌برد، با دست‌اش دریچه‌ی روی عدسی دوربین را برمی‌داشت، با عدسی دوربین ور می‌رفت. سرش بیرون می‌آورد. نگاهی به ما می‌‌اندخت، دستوراتی می‌داد و دو باره و سه باره، سر در زیر پرده‌ی چرمین می‌کرد. نهایت جعبه‌ی باریکی را داخل دوربین گذاشت، به ما دستور ساکت ایستادن داد، روپوش عدسی را بر‌داشت، لبانش بهم خورد، انگاری وردی خواند یا دعائی کرد. روی عدسی را بست و گفت:
تمام شد.
ما خوش‌حال راهی کلاس شدیم. اما توزیع عکس به درازا کشید. دوست داشتیم برای اولین بار شکل خودمان را روی کاغذ به بینیم. علت تاخیر معلوم نبود.
تا خبر رسید که حجت‌الاسلام پست نظامت دبستان ما را تقبل فرموده‌اند. شادی ما اندازه نداشت که تعریف او زیاد شنیده بودیم. باورمان شده بود که مردی خدا دوست، مربی ما خواهد شد.
عکس‌ دستجمعی با مونتاژ عکس ۳×۴ حجت‌الاسلام را در گوشه‌ی سمت راست آن توزیع شد. معلمان آن انسان شریف که بعدها همکار او شدم،  بودن عکس حضرت حجت‌السلام را در کنار عکس دسته‌جمعی ما، افتخار مدرسه و دانش آموزان نامید. شوربختانه آن عکس که سال‌ها چون گنجی از آن محافظت می‌کردم. مانند خیلی چیزهای دیگرم گم شد تا عکس بالا را در اینترنت یافتم.
اما خاطره‌ی تلخ آن صبح بهاری، اوضاع غیرعادی مدرسه، جضورپلیس توی مدرسه‌مان، کنجکاوی ما و سکوت بزرگان. معلمین هاج و واج داخل دفتر هرگز از خاطرم محو نخواهد شد.
آخرخلیل آشنای من، همکلاسی محمود که پدرانمان با هم  مودتی داشتند همه چیز را برای من بازگو کرد.
حجت‌الاسلام به همکلاسی او تجاوزبعنف کرده بود و چون اوضاع را خراب دیده بود، فرار را بر قرار ترجیح داده بود. شیخ در رفت. پسرک نیز دیگر به مدرسه برنگشت. خانواده‌اش راهی تهران شدند
محمود سالیانی است از میان ما رفته است. قربانی شناعت شیخ، صاحب نام و عزت و احترام شد. از سرنوشت شیخ خبری ندارم.

ه‍.ش. ۱۳۹۵ مهر ۱۶, جمعه

ویگن

با وارد شدنم به آپارتمان همسرم گفت:
دوستت مَرد!
پرسیدم:
کدام؟
جوابش ویگن بود.  با ویگن هرگز رابطه‌ی دوستی نداشته‌ام اما سخت دوستش می‌داشتم، هم خواندنش را و هم منش‌اش را.
شنیدن خبر مرگش، مرا به آن دورها برد، به دوران جوانی‌ام. رفته بودیم آبادان. من و حسین باختری. میهمان برادرش بودیم که مهندس شرکت نفت بود. روز و روزگار خوبی داشت و همسری مهربان و زیبا با پسر و دختری. ساکن بوارده‌ی جنوبی بودند. اولین بارم بود که آبادان را می‌دیدم.
روزی منصور از کار که برگشت گفت:
ویگن شب جمعه در باشگاه قایق‌رانان اهواز کنسرت دارد. باجناقم همه را میهمان کرده است.
روزموعود راهی اهواز شدیم. باشگاه غلغله بود و شمار همدانی‌ها هم بسیار. دورهم جمع شدیم. من، حسین و سیروس عزیزی که برادرزن منصور لود و اهوازی. سیروس هم از موسیقی سررشته‌ئی داشت و هم بلد ما درآن شهر و محیط ناآشنا بود. بزرگترها را به حال خویش وا نهادیم وبه خویش پرداختیم.
ویگن چند ترانه خواند، یادم نیست. خسته شده بود، مردم دست بردار نبودند. مرتب کف می‌زدند، او باز‌گشت و دوباره ترانه‌ای ‌خواند. چند بار این کار تکرار شد. آخرین بار که برگشت گفت:
خسته‌ شده‌ام، عذر می‌خوام! دیگه نمی‌کشم. اجازه بدید برم!
من کـه سرم گرم شده بود، جلو رفتم و گفتم:
همدانی‌ها با معرفن. به خاطر هم‌شهریات باخوان.
او هم گفت:
چشم! برای تو همشهری جوانم می‌خونم.
این اولین و آخرین دیدار من بود با ویگن بود.
به عقب‌تر بر می‌گردم، آن گا‌ه که تازه کشفش کرده بودم. به روزهائی که اگر
۳۵ ریالی در جیبم بود به فروشگاه صابری می‌رفتم و صفحه‌ئی از ویگن می‌خریدم. به یاد محمدعلی منوریان می‌افتم. او هم عاشق صدای ویگن بود. ممدلی کجا رفت و چه بسرش آمد؟ اوه ... سال‌یانی است از او  بی‌خبرم.
منوریان هم آموزگار بود و بچه محل و جند سالی بزرگتر. اگر ویگن آهنگ تازه‌ای می‌خواند، فوری خبرش را بمن می‌داد.
به خودم باز می‌آیم. کامپیوترم را روشن می‌کنم. ولی چشمانم نمی‌بیند. پیش چشم پزشگ بوده‌ام. قطره‌ی آتروپین کار خودش را کرده است. همه چیز را تیره و تار است. ویگن می‌خواند.
روی تخت‌خوابم دراز می‌کشم. دل و جانم را به ویگن می‌سپارم:
با نغمه‌های کاروان
از ره رسیده ساربان
آزرده دل، از دیدن‌اش
دروازه و دروازه بان
دل داده در شبِ سفر
خیال ره که تاسحر.
احساس می‌کنم که از او جدا می‌شوم. گوئیا این چشمان من است که در  پی او تا آن سر دریاها دوان است.
به این می‌اندیشم که چرا سلطان جاز ایران، پس از آن همه سال خواندن، اندوخته‌ای نداشت تا هزینه‌ی بیماری‌اش کند.
گرچه دوستاران‌اش همتی کردند و بیاری‌اش شتافتد. او ادامه می دهد:
در این سفر بهر کجا سفر نمود
دو چشم او به روزن کجاوه بود.
و دو چشمان ویگن نیز هیمشه به یاد وطنش بود. بیاد اجرای کنسرتش می افتم در شر هوفش سوئد، در سال‌های آخر  
۱۹۷۰میلادی که به روایت دخترم :
تا پا روی صحنه گذاشت پرسیده بود:
از همشهری‌های من هم میان شما هست؟
و دخترم گفته بود:
بله! پدر من همدانی است و شما را هم بسیار دوست می‌دارد.
کُنَد دل ای خدا خدا!
که چون شوم ازو جدا؟
فردا جدائی می‌رسد
آخر به پیایان این سفر
آن مه ندارد بعد ازین
با ساربان کاری دگر!
ویگن دیروز به سفر خویش یایان داد. او هم رفت و دیگر برای ما نخواهد خواند. اما ما چی؟ نسلی که با صدای آسمانی او از خواب بر می‌خاست و با ترانه‌ئی از او به خواب می‌رفت.
به خواب ای دختر نازم!
به روی سینه‌ی بازم.
و این سؤال آزارم می‌دهد. آیا مائیم که به او مدیونیم؟
و بیاد گفته‌ی استاد بزرگوار فردوسی توسی می‌افتم که فرمود:
تفو بر تو ای چرخ گردون، تفو!

۱۹ آبان ۱۳۸۹ خورشیدی
یوله سوئد



ه‍.ش. ۱۳۹۵ مرداد ۲۸, پنجشنبه

خاطره‌ای تلخ از آن روز تلخ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲


بعد ازظهر ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲، حدود ساعت پنج بعد از ظهر. هوا رو به خنکی می‌رفت. لنگه‌ی در دکان پدر را از جا در آورده و مشغول تکیه دادنش به دیوار بودم که پسرکی از کوچه‌ی مقابل پیدای‌اش ‌شد و با صدایی بلند مرا خطاب داد و گفت:
تمامِ مردم دوکانا‌شانه یَسدَن، پَچّا تو دوکانته وا مُکنی؟ نی‌میدانی تهران کودتا شده؟ میگن دکتر فاطمی کشدن.
این بگفت
و مرا گیج و ویج کرد و با سرعت به سوی میدان بزرگ شهر دوید.
دکان پدر را می‌بستم که سید ناصر «یکه‌بزن‌ قدیمی وَرمِزیار» سر رسید و با لحن همیشه‌گی توام با نیشخندش پرسید
:
پسر آشیخ‌آم دوکانشه می‌ونده؟

با گفتن بله‌ای خودم را از شرش خلاص کردم، درهای دکان را از داخل بستم و بدون اینکه به بزرگترها چیزی بگویم راهی میدان ‌شدم.
ابتدای میدان، برابر آجیل‌فروشی مشتاق، سید ناصر را بالای درخت زبان‌گجشکی دیدم که شاخه‌ی کلفتی می‌برید. گویا خودش را برای مقابله مجهز می‌کرد. مبارزه با کی‌اش را نفهمیدم
..
میدان پر از جمعیت بود. خودم را به جلوی دفتر جبهه‌ی ملی ‌رساندم. پوینده، ستاری و وزیری از فعالان محلی جبهه‌ی ملی، مثل همیشه در بالکن دفتر جبهه در رفت و آمد بودند. امیر ابراهیمی، نماینده‌ی اعزامی جبهه‌ی ملی، سخن‌رانی می‌‌کرد. نماینده‌گان اصناف، یکی پس از دیگری، پشت میکروفون قرار گرفته و اعلامیه‌ی صنف خویش را مبنی بر حمایت از حکومت قانونی دکترمحمد مصدق، می‌خواندند.
ناگهان از آن‌سوی میدان صدائی برخاست. عربده‌های مرگ بر مصدق، زنده باد شاه، فضای میدان را پر کرد. تیری شلیک شد.
علی وکیل، چاقوکش معروف شهر،سوار بر جیپی که افشار یکی از بزرگ مالکان شهر، آنرت می‌راند، وارد میدان شد.
دسته‌ی چاقوکشان دنبال جیپ روان بودند. علی وکیل، هفت‌تیر به دست و زنده‌باد شاه گویان، میدان را دور زد به وارد خیابان بوعلی شد
.
زمزمه‌ها بلند شد:
شاه دوستان مقابل منزل آیت‌الله بنی‌صدر، اجتماع کرده‌اند.
جمعیت راهی خانه‌ی آیت‌الله بنی‌صدر شد.
فشار جمعیت مرا هم با خود برد. سر بازارچه‌ی یخچال مردم با هوچیان درگیر ‌شدند. پلیس از مقابل فرا ‌رسید و بما حمله کرد. برابر خانه‌ی بنی‌صدر، پلیس اسب‌سوار، از کوچه‌ی حمام عبدل به مردم حمله کرد. صدای شلیک تیر از همه‌جا به گوش می‌رسید. پلیس اسب‌سواری کلن‌گدکِ تفنگ برنوی خود را ‌کشید و جوانی را نشانه ‌گرفت. بی‌اختیار سنگی بر‌داشتم و روانه‌ی سینه‌ی او کردم. آجان از روی اسب به زمین ‌افتاد. مرد جوانی بغلم کرد و به داخل کوچه‌ای برد. صدای شلیک تیر و فریادهای مردم از دور بگوش می‌رسید. تا جمعیت متفرق نشد جوان و همراهان‌اش اجازه‌ی رفتن بمن ندادند. کوچه که خلوت شد، مرد جوان و دوستان‌اش مرا به سرعت از مخفی‌گاهمان به خیابان بوعلی برده و تا نزدیکی خانه همراهی‌ام ‌کردند. ایستادند تا وارد خانه ‌شدم.
بمحض حضورم در خانه، پدر ناسزاگویان برای تنبیه باستقبالم آمد و بمن حمله کرد. از دستش گریختم. پدر اولین سنگ دم دستش را به قصد پرتات بسوی‌ من برداشت اما لااله‌الاللهی گفت و لعنتی بر شیطان فرستاد و سنگ بدرون باغچه پرتاب کرد‌
.
با رفتن پدر، راهی پشت‌بام شدم. رادیوی همسایه «خانم بهمرام» اعلامیه‌ی سپهبد زاهدی  را می‌خواند. فریاد زنده‌باد شاهِ جوانی، فضای خالی خیابان را پر کرد. با فریاد زنده باد مصدق قهرمان، پاسخش دادم.
خواهرها و عموزاده‌ها به پشت‌بام آمدند. عموقزی بلقیس گفت
:
حاج عموئه ازی بیشتر اذیت نکن! خدا خوشش نی‌میا. حاج عمو تونه خیلی دوس داره. دیدی  سنگه ره چه جوری وا عصبانیت لُر داد میان باغچه و رفد؟ بیا بریم پاین! شهر حکومت نظامیه
! رفتم پائین. شهر تاریک و خاموش بود. صدای رادیوی همسایه‌ها از دور به گوش می‌رسید. دولت حکومت نظامی، اجتماع سه نفر بیشتر را ممنوع کرده بود.
دل گرفته و غمگین توی ایوان نشستم. انگار روی شهر، خاکستر غم روی آن پاشیده شده بود.
رادیوی همسایه‌ها مارش نظامی پخش می‌کرد،
صبح که بیدار شدم گفتند امیرابراهیمی و بسیاری دیگر را شبانه دستگیر کرده‌اند
. حوالی ظهر دیدم که پوینده را با درشکه به زندان می‌بردند...