۱۴۰۱ شهریور ۱۶, چهارشنبه


۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

یادمانده‌ای از نخستین روز مراجعه‌ام به چشم‌پزشک در هفت‌سال پیش.
 هنوز ادامه دارد.
—————- 
روزی است خورشید خانم با ما مهربان شده است و نقاب از چهره برگشوده و شاید فردا نیز
 همچنان باشد. 
اما امروز بدیدار چشم پزشکی رفتم، خانم محجبه‌ای بگمانم از کشور اریتره. 
تصادفن عینک‌سازی Optician که مرا یه چشم پزشک مراجعه داد هم خانم محجبه‌ای بود از اهالی بوسنی و هر دو دانش‌آموخته‌ در دانشکده‌های سوئد. دولت سکولار سوئد نه تنها با تحصیلات عالی آنان ایرادی نگرفته بود و سدی برابر استخدام آنان ننهاده بود بل اجازه بود آنان با حفظ رسوم خود، سر کار حاضر شوند.
به یاد افغانهای پناهنده‌ی ایرانی افتاد با فرهنگ، زبان و دین مشترکی که با آنان داریم اما...
و امائی دیگر. 
قطره‌های چکاننده شده توی چشمانم، مدتی دیدم را مختل کرد. 
اما چند عکسی گرفتم.

۲۵ فوریه‌ی ۲۱۰۳

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱, یکشنبه

بمناسبت روز سعدی

دبیر ادبیات وارد کلاس شد. همشهری نبود و کسی او را نمی‌شناخت. چه گفت و چگونه خویش معرفی کرد یادم نیست اما خوب بیاد دارم که کتاب برگزیده‌ی گلستان سعدی را که قرار بود در محضرش بخوانیم و چیزها از آن بیاموزیم، از روی میز برداشت و بفرمود ما نیز همان کنیم.
نگاهی استادانه به فهرست کتاب انداخت و فرمود:
باب پنجم صفحه‌ی فلان حذف! 

داستان‌هایش نه اخلاقی است و نه مناسب حال شما.
همگی آن باب بگشودیم.
نوشته بود:
در عشق و جوانی
مای نوجوان و عاشق در شگفت شدیم که چرا.
پرویز سُقُلمه‌ای زد و گفت بخوان!
نوشته بو
د:
در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سَری و سِرّی داشتم به حکم آنکه حُلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبَدرِ اذا بَدا
.
پرسید یعنی چه که نگاه چپ‌چپ استاد بخودم آورد و آهسته گفتمش بماند برای زنگ تفریح.
از همان ساعت بچه‌ها بخواندن آن باب ممنوعه چنان راغب شدند که هر گروه دست به دامان یکی شد که هم معانی لغات می‌فهمید و هم توان خواندن متن را داشت.
دیری نگذشت که تمامی داستان‌های این باب ممنوعه را کم‌وبیش خوانده بودیم و عبارت «در عنفوان جوانی چنان‌که افتد و دانی» ورد زبانمان شده باشد اما نه از سیرت پادشاهان بهره‌ای برده بودیم و نه از فوائد خاموشی چیزکی آموخته.
اعتبار علمی آن دبیر چنان نزد ما سقوط کرد که شیوه‌ی شعرخوانی‌اش را بدلیل زیاده از حد بازکردن دهانش به تمسخر می‌گرفتیم و آن‌را نشانه‌ی فخرفروشی او در نشان‌دادن دندان‌های طلائیش ارزیابی می‌کردیم.
اما زمانی که شعر زیر را:
د
وش، مرغی بصبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاعت و هوش
یکی از دوستان، مخلص را /  مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا / بانگ مرغی چنان کند مدهش
گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح‌خوان و من خاموش
و چنین معنا و تفسیر کرد:

دوش، صفت مرغ است «مرغِ‌دوش» و مقصود سعدی مرغِ خاصی بوده است که صبح‌ها به نعمه‌سرایی می‌پرداخته است و سعدی برای جور درآمدن قافیه، فرموده است "دوش‌مرغی".
ایمانم را به دانش ادبی او بکلی از دست بدادم.


۱۳۹۷ اسفند ۶, دوشنبه

.
یادمانده‌ای از نخستین روز مراجعه‌ام به چشم‌پزشک در هفت‌سال پیش.
 هنوز ادامه دارد.
—————- 
روزی است خورشید خانم با ما مهربان شده است و نقاب از چهره برگشوده و شاید فردا نیز
 همچنان باشد. 
اما امروز بدیدار چشم پزشکی رفتم، خانم محجبه‌ای بگمانم از کشور اریتره. 
تصادفن عینک‌سازی Optician که مرا یه چشم پزشک مراجعه داد هم خانم محجبه‌ای بود از اهالی بوسنی و هر دو دانش‌آموخته‌ در دانشکده‌های سوئد. دولت سکولار سوئد نه تنها با تحصیلات عالی آنان ایرادی نگرفته بود و سدی برابر استخدام آنان ننهاده بود بل اجازه بود آنان با حفظ رسوم خود، سر کار حاضر شوند.
به یاد افغانهای پناهنده‌ی ایرانی افتاد با فرهنگ، زبان و دین مشترکی که با آنان داریم اما...
و امائی دیگر. 
قطره‌های چکاننده شده توی چشمانم، مدتی دیدم را مختل کرد. 
اما چند عکسی گرفتم.
۲۵ فوریه‌ی ۲۱۰۳

۱۳۹۶ اردیبهشت ۲۶, سه‌شنبه

عسلویه

با اتوبوس راهی تهران بودم. تلفن مسافر عقبی زنگ ‌خورد. گفت‌وگو آغاز ‌شد. درِ باره‌ی امور مالی حرف می‌زدند. مردجوان ‌گفت:
عصری تو تهران می‌بینمت و گفتگو تمام ‌شد.
تلفن‌ش دوباره زنگ ‌خورد. مرد جوان ‌گفت:
راهی تهرانم. عصری بیا دفتر! خرفامانو اونجا می‌زنیم.
تلفنش مرتب زنگ می‌خورد. فکر کردم باید مسئول اداره‌ای، مدیر شرکتی چیزی باشد. این‌بار که تلفنش به صدا درآمد متوجه شدم که از عسلویه حرف می‌زند و پروازش به آنجا در آخر هفته.

بندر عسلویه را می‌شناسم. سال‌ها پیش که بخشدار دَیّر بودم هر گاه که هوا خوش بود با خانواده و دوستان به کناره‌ی زیبای عسلویه می‌رفتیم.

بعقب برمی‌گردم و می‌پرسم:
از عسلویه چه خبر؟
می‌گوید:
 فردا عازم آن‌جا هستم. در آن‌جا دفتری داریم. برای تأسیسات گاز کنگان کار می‌کنیم. شما عسلویه را می‌شناسید؟
می‌گویم:
اوایل دهه‌ی سال‌های پنجاه بخشدار دیر بوده‌ام.
گاز کنگان به عسلویه رسیده؟
می‌گوید:
بله. عسلویه شهری شده، فرودگاه بزرگی داره و روزانه چند هواپیمای مسافری درآن‌جا به زمین می‌نشینه.
به یاد دعوای دیرِّی‌ها و کنگانی‌ها می‌افتم بر سر نام‌گذاری محل چاه‌های گاز. چاه‌های گاز از نظر تقسیمات کشوری در محدوه‌ی بخشداری دیّر بود ولی چون بندر سر جاده‌ی کنگان قرار داشت، نام گاز کنگان گرفت و نصب تابلوی «گاز کنگان» به آن نام، رسمیت داد. دیری‌هابارها آن تابلو کندند یا کلمه‌ی «گاز کنگان» را خط ‌زدند و به‌جای‌اش « گاز دیر» ‌نوشتند. ولی عاقبت همان شد که مقامات نفتی می‌خواستند،
به عقب‌تر بر می‌گردم. روزی شیخ احمد دیری، یادداشتی برایم فرستاد و مؤدبانه از من خواست تا به خانه‌اش بروم با این تعذر که وجود میهمان ناخواند مانع حضورش در دفتر کارم شده است.
شیخ از جمله مردان صاحبان نفوذ منطقه بود و من ضمن حفظ احترامش، از او فاصله می‌گرفتم به همانصورت که با رقبایش رفتار می‌کردم تا بی‌طرفی خودم را حفظ کنم.
به خانه‌اش رفتم. سه نفر خارجی و یک ایرانی مقابل اتاق پذیرائی شیخ مشغول خوردن غذای خویش بودند. آمریکایی‌ها شیخ را به غذای خویش میمهان کرده بودند و شیخ می‌خواست گازی به ساندویچ ژامبون به‌زند که گفتم:
شیخ احمد مواظب باش! گوشت خنزیر است! مخور که آتش جنهم بر خود حلال می‌کنی!
شیخ لقمه را زمین گذاشت، شکری کرد و سپس تشکری از من.
خودم معرفی کردم.
آقای ایرانی همراهشان گفته‌های مرا ترجمه کرد. یکی از خارجیان که لهجه‌اش گواهی از آمریکائی بودنش می‌‌‌داد با نشان دادن نامه‌ای گفت:
به ما سفارش شده است با بخشدار محل تماس به‌گیریم. هلی‌کوپتر که به زمین نشست ما سراغ بخشداری را گرفتیم اما از این‌جا سر در آوردیم که معلوم شد بخشداری نیست.
گفتم:
ایرادی ندارد. شیخ منطقه را بهتر از من می‌شناسد.
مرد آمریکائی گفت:
در پی یافتن ساحلی با زمین‌ مقاوم هستیم برای ساختن پالایشگاه گاز طبیعی و احداث تاسیسات بندری. نقشه‌ی همراهش روی میز پهن کرد. نقاطی را نشان داد. با گرفتن اطلاعاتی از شیخ‌احمد یک‌ساعتی بهمراه آمریکائیان بر فراز منطقه پرواز کردیم. منطقهِ‌ی ‌عسلویه را پسندید.
تا من آن‌جا بودم خبری از ایشان نشد. و حالا پس از سی‌واندی سال، می‌شنوم  در آن ‌منطقه تشکیلاتی تأسیس شده است و تمام جاده‌ها اسفالته است. مردم دارای برق و آب و تلفن شده‌اند.
دی ماه ۱۳۸۲
 

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

یک روز زمستانی


 

 عصر پنج‌شنبه‌‌ای بود. سال 1341 خورشیدی. توی خیابان بوعلی قدم می‌زدیم. چهار نفر بودیم. معلم و رفیق. هیچ جمعه‌ای توی شهر نمی‌ماندیم چون بقول شهریار قنبری:
جمعه‌ها خون جای بارون می‌‍چکه
عصر جمعه به هزار سال می‌کشه
‌ جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه فریدون گفت:
فردا جمعه‌اس. غذای مختصری ورداریم و صبح زود بزنیم بکوه. شایدم رفتیم قُلّه. خودمان چار نفر باشیم کافیه. هم آماده‌گی‌مان خوبه و هم کسی شاخ‌مان نشه تا توی کوه هم دهن‌مان قفل بشه.
صبح که سر قرار حاضر شدیم، علی‌محمد هم آمده‌بود با شکل و شمایل هفت‌تیرکشای تکزاسی.
نه ژاکت گرمی تنش بود نه کاپشنی مناسبی. باد سردی هم می‌وزید
. گفتم:
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟

ابرخورد تندش دل‌خورم کرد. چون نه ادعای قیمی داشتم نه بزرگتری. هر دومان هم‌سن‌وسال بودیم و مثلن رفیق. ولی مطمئن بودم سرما لوطی‌گری سرش نمی‌شود. دلم هم نمی‌خواست او آن بالاها یخ بزند.

ولی او زیر بار برو نبود و گیر داده بود مثل همیشه و مرتب پرخاش می‌کرد. دوستان میانه را گرفتند. منم کوتاه آمدم.
با دل‌خوری خیابان عباس‌آباد را پیاده رفتیم، از عباس‌آباد و کوچه‌باغ‌های فخرآباد گذشتیم.  تخت اول بس تیز بود. فریدون جلودار بود. آرام راه باز می‌کرد و بالا می‌رفت. بنوبت جا عوض می‌کردیم. باد سردی می‌وزید. هوا تاریک بود. نور چراغ‌های شهر جاده‌ی پوشیده از برف را روشن ‌کرده بود.
بالای خاک سرخ خورشید بالا آمد. کمی خسته‌گی در کردیم. پیش‌رفتیم تا به میدان‌میشان رسیدیم.
آن‌روزها هنوز پناه‌گاهی ساخته نشده بود. استراحتی کردیم. رفتیم تا به زیر قله‌ی الوند رسیدیم. خسته، گرسنه و تشنه.
من جلودار بودم.
عربعلی گفت:
 یه چیز داغ داغ کی ماخا؟
 فکر کردیم مشروبی با خودش آورده. اما او فلاکسی پر از چای داغ از توی کوله‌اش بیرون کشید و بهر کدام ما لیوانی چای داد. و چقدر چسبید!
زیر قله عکسی گرفتم و سرازیر شدیم.
پائین آمدن ساده‌ بود اما وزش باد شدت گرفته بود. گرسنه و خسته دنبال جان‌پناهی بودیم تا استراحتی کنیم و
چیزی بخوریم. تلاش اکبر برای یافتن جای مناسب بی‌نتیجه ماند. بین چند صخره سنگ، بساط ناهار را پهن کردیم. نهاهارمان کره و عسل بود. اما نه عسل قابل خوردن بود و نه کره. هر دو یخ زده بودند.
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره
!
دوستان مشغول مالش دست و پای او شدند. من بوته گَوَن بزرگی یافتم. باد شدید بود و شعله‌ی کبریت را خاموش می‌کرد. با زحمت آتشی افروختم. گون‌ها که شعله کشید علی‌محمد به کنار آتش آمد. گونه‌های‌اش رنگی گرفت. بهم‌خوردن دندان‌های‌اش پایان یافت.
گرمای آتش، کره و عسل‌مان را نرم و قابل خوردن کرد.
 
علی‌محمد شمیم دو سالی بعد از من وارد دانشکده‌ی حقوق شد. تا تهران بودم، روزهای آخر هفته بخانه‌ام می‌آمد. وزارت آموزش‌وپرورش با انتقالش به تهران موافقت نمی‌کرد.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.

جمعه‌ها خون جای بارون می‌‍چکه
عصر جمعه به هزار سال می‌کشه
‌ جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه فریدون گفت:
فردا جمعه‌اس. غذای مختصری ورداریم و صبح زود بزنیم بکوه. شایدم رفتیم قُلّه. خودمان چار نفر باشیم کافیه. هم آماده‌گی‌مان خوبه و هم کسی شاخ‌مان نشه تا توی کوه هم دهن‌مان قفل بشه.
صبح که سر قرار حاضر شدیم، علی‌محمد هم آمده‌بود با شکل و شمایل هفت‌تیرکشای تکزاسی.
نه ژاکت گرمی تنش بود نه کاپشنی مناسبی. باد سردی هم می‌وزید. گفتم:
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
ابرخورد تندش دل‌خورم کرد. چون نه ادعای قیمی داشتم نه بزرگتری. هر دومان هم‌سن‌وسال بودیم و مثلن رفیق. ولی مطمئن بودم سرما لوطی‌گری سرش نمی‌شود. دلم هم نمی‌خواست او آن بالاها یخ بزند.
ولی او زیر بار برو نبود و گیر داده بود مثل همیشه و مرتب پرخاش می‌کرد. دوستان میانه را گرفتند. منم کوتاه آمدم.
با دل‌خوری خیابان عباس‌آباد را پیاده رفتیم، از عباس‌آباد و کوچه‌باغ‌های فخرآباد گذشتیم.  تخت اول بس تیز بود. فریدون جلودار بود. آرام راه باز می‌کرد و بالا می‌رفت. بنوبت جا عوض می‌کردیم. باد سردی می‌وزید. هوا تاریک بود. نور چراغ‌های شهر جاده‌ی پوشیده از برف را روشن ‌کرده بود.
بالای خاک سرخ خورشید بالا آمد. کمی خسته‌گی در کردیم. پیش‌رفتیم تا به میدان‌میشان رسیدیم.
آن‌روزها هنوز پناه‌گاهی ساخته نشده بود. استراحتی کردیم. رفتیم تا به زیر قله‌ی الوند رسیدیم. خسته، گرسنه و تشنه.
من جلودار بودم.
عربعلی گفت:
 یه چیز داغ داغ کی ماخا؟
 فکر کردیم مشروبی با خودش آورده. اما او فلاکسی پر از چای داغ از توی کوله‌اش بیرون کشید و بهر کدام ما لیوانی چای داد. و چقدر چسبید!
زیر قله عکسی گرفتم و سرازیر شدیم.
پائین آمدن ساده‌ بود اما وزش باد شدت گرفته بود. گرسنه و خسته دنبال جان‌پناهی بودیم تا استراحتی کنیم و چیزی بخوریم. تلاش اکبر برای یافتن جای مناسب بی‌نتیجه ماند. بین چند صخره سنگ، بساط ناهار را پهن کردیم. نهاهارمان کره و عسل بود. اما نه عسل قابل خوردن بود و نه کره. هر دو یخ زده بودند.
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره!
دوستان مشغول مالش دست و پای او شدند. من بوته گَوَن بزرگی یافتم. باد شدید بود و شعله‌ی کبریت را خاموش می‌کرد. با زحمت آتشی افروختم. گون‌ها که شعله کشید علی‌محمد به کنار آتش آمد. گونه‌های‌اش رنگی گرفت. بهم‌خوردن دندان‌های‌اش پایان یافت. گرمای آتش، کره و عسل‌مان را نرم و قابل خوردن کرد.
 علی‌محمد شمیم دو سالی بعد از من وارد دانشکده‌ی حقوق شد. تا تهران بودم، روزهای آخر هفته بخانه‌ام می‌آمد. وزارت آموزش‌وپرورش با انتقالش به تهران موافقت نمی‌کرد.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.

او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.
جمعه‌ها خون جای بارون می‌‍چکه
عصر جمعه به هزار سال می‌کشه
‌ جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه فریدون گفت:
فردا جمعه‌اس. غذای مختصری ورداریم و صبح زود بزنیم بکوه. شایدم رفتیم قُلّه. خودمان چار نفر باشیم کافیه. هم آماده‌گی‌مان خوبه و هم کسی شاخ‌مان نشه تا توی کوه هم دهن‌مان قفل بشه.
صبح که سر قرار حاضر شدیم، علی‌محمد هم آمده‌بود با شکل و شمایل هفت‌تیرکشای تکزاسی.
نه ژاکت گرمی تنش بود نه کاپشنی مناسبی. باد سردی هم می‌وزید. گفتم:
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
ابرخورد تندش دل‌خورم کرد. چون نه ادعای قیمی داشتم نه بزرگتری. هر دومان هم‌سن‌وسال بودیم و مثلن رفیق. ولی مطمئن بودم سرما لوطی‌گری سرش نمی‌شود. دلم هم نمی‌خواست او آن بالاها یخ بزند.
ولی او زیر بار برو نبود و گیر داده بود مثل همیشه و مرتب پرخاش می‌کرد. دوستان میانه را گرفتند. منم کوتاه آمدم.
با دل‌خوری خیابان عباس‌آباد را پیاده رفتیم، از عباس‌آباد و کوچه‌باغ‌های فخرآباد گذشتیم.  تخت اول بس تیز بود. فریدون جلودار بود. آرام راه باز می‌کرد و بالا می‌رفت. بنوبت جا عوض می‌کردیم. باد سردی می‌وزید. هوا تاریک بود. نور چراغ‌های شهر جاده‌ی پوشیده از برف را روشن ‌کرده بود.
بالای خاک سرخ خورشید بالا آمد. کمی خسته‌گی در کردیم. پیش‌رفتیم تا به میدان‌میشان رسیدیم.
آن‌روزها هنوز پناه‌گاهی ساخته نشده بود. استراحتی کردیم. رفتیم تا به زیر قله‌ی الوند رسیدیم. خسته، گرسنه و تشنه.
من جلودار بودم.
عربعلی گفت:
 یه چیز داغ داغ کی ماخا؟
 فکر کردیم مشروبی با خودش آورده. اما او فلاکسی پر از چای داغ از توی کوله‌اش بیرون کشید و بهر کدام ما لیوانی چای داد. و چقدر چسبید!
زیر قله عکسی گرفتم و سرازیر شدیم.
پائین آمدن ساده‌ بود اما وزش باد شدت گرفته بود. گرسنه و خسته دنبال جان‌پناهی بودیم تا استراحتی کنیم و چیزی بخوریم. تلاش اکبر برای یافتن جای مناسب بی‌نتیجه ماند. بین چند صخره سنگ، بساط ناهار را پهن کردیم. نهاهارمان کره و عسل بود. اما نه عسل قابل خوردن بود و نه کره. هر دو یخ زده بودند.
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره!
دوستان مشغول مالش دست و پای او شدند. من بوته گَوَن بزرگی یافتم. باد شدید بود و شعله‌ی کبریت را خاموش می‌کرد. با زحمت آتشی افروختم. گون‌ها که شعله کشید علی‌محمد به کنار آتش آمد. گونه‌های‌اش رنگی گرفت. بهم‌خوردن دندان‌های‌اش پایان یافت. گرمای آتش، کره و عسل‌مان را نرم و قابل خوردن کرد.
 علی‌محمد شمیم دو سالی بعد از من وارد دانشکده‌ی حقوق شد. تا تهران بودم، روزهای آخر هفته بخانه‌ام می‌آمد. وزارت آموزش‌وپرورش با انتقالش به تهران موافقت نمی‌کرد.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.

جمعه‌ها خون جای بارون می‌‍چکه
عصر جمعه به هزار سال می‌کشه
‌ جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه فریدون گفت:
فردا جمعه‌اس. غذای مختصری ورداریم و صبح زود بزنیم بکوه. شایدم رفتیم قُلّه. خودمان چار نفر باشیم کافیه. هم آماده‌گی‌مان خوبه و هم کسی شاخ‌مان نشه تا توی کوه هم دهن‌مان قفل بشه.
صبح که سر قرار حاضر شدیم، علی‌محمد هم آمده‌بود با شکل و شمایل هفت‌تیرکشای تکزاسی.
نه ژاکت گرمی تنش بود نه کاپشنی مناسبی. باد سردی هم می‌وزید. گفتم:
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
ابرخورد تندش دل‌خورم کرد. چون نه ادعای قیمی داشتم نه بزرگتری. هر دومان هم‌سن‌وسال بودیم و مثلن رفیق. ولی مطمئن بودم سرما لوطی‌گری سرش نمی‌شود. دلم هم نمی‌خواست او آن بالاها یخ بزند.
ولی او زیر بار برو نبود و گیر داده بود مثل همیشه و مرتب پرخاش می‌کرد. دوستان میانه را گرفتند. منم کوتاه آمدم.
با دل‌خوری خیابان عباس‌آباد را پیاده رفتیم، از عباس‌آباد و کوچه‌باغ‌های فخرآباد گذشتیم.  تخت اول بس تیز بود. فریدون جلودار بود. آرام راه باز می‌کرد و بالا می‌رفت. بنوبت جا عوض می‌کردیم. باد سردی می‌وزید. هوا تاریک بود. نور چراغ‌های شهر جاده‌ی پوشیده از برف را روشن ‌کرده بود.
بالای خاک سرخ خورشید بالا آمد. کمی خسته‌گی در کردیم. پیش‌رفتیم تا به میدان‌میشان رسیدیم.
آن‌روزها هنوز پناه‌گاهی ساخته نشده بود. استراحتی کردیم. رفتیم تا به زیر قله‌ی الوند رسیدیم. خسته، گرسنه و تشنه.
من جلودار بودم.
عربعلی گفت:
 یه چیز داغ داغ کی ماخا؟
 فکر کردیم مشروبی با خودش آورده. اما او فلاکسی پر از چای داغ از توی کوله‌اش بیرون کشید و بهر کدام ما لیوانی چای داد. و چقدر چسبید!
زیر قله عکسی گرفتم و سرازیر شدیم.
پائین آمدن ساده‌ بود اما وزش باد شدت گرفته بود. گرسنه و خسته دنبال جان‌پناهی بودیم تا استراحتی کنیم و چیزی بخوریم. تلاش اکبر برای یافتن جای مناسب بی‌نتیجه ماند. بین چند صخره سنگ، بساط ناهار را پهن کردیم. نهاهارمان کره و عسل بود. اما نه عسل قابل خوردن بود و نه کره. هر دو یخ زده بودند.
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره!
دوستان مشغول مالش دست و پای او شدند. من بوته گَوَن بزرگی یافتم. باد شدید بود و شعله‌ی کبریت را خاموش می‌کرد. با زحمت آتشی افروختم. گون‌ها که شعله کشید علی‌محمد به کنار آتش آمد. گونه‌های‌اش رنگی گرفت. بهم‌خوردن دندان‌های‌اش پایان یافت. گرمای آتش، کره و عسل‌مان را نرم و قابل خوردن کرد.
 علی‌محمد شمیم دو سالی بعد از من وارد دانشکده‌ی حقوق شد. تا تهران بودم، روزهای آخر هفته بخانه‌ام می‌آمد. وزارت آموزش‌وپرورش با انتقالش به تهران موافقت نمی‌کرد.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.

جمعه‌ها خون جای بارون می‌‍چکه
عصر جمعه به هزار سال می‌کشه
‌ جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه فریدون گفت:
فردا جمعه‌اس. غذای مختصری ورداریم و صبح زود بزنیم بکوه. شایدم رفتیم قُلّه. خودمان چار نفر باشیم کافیه. هم آماده‌گی‌مان خوبه و هم کسی شاخ‌مان نشه تا توی کوه هم دهن‌مان قفل بشه.
صبح که سر قرار حاضر شدیم، علی‌محمد هم آمده‌بود با شکل و شمایل هفت‌تیرکشای تکزاسی.
نه ژاکت گرمی تنش بود نه کاپشنی مناسبی. باد سردی هم می‌وزید. گفتم:
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
ابرخورد تندش دل‌خورم کرد. چون نه ادعای قیمی داشتم نه بزرگتری. هر دومان هم‌سن‌وسال بودیم و مثلن رفیق. ولی مطمئن بودم سرما لوطی‌گری سرش نمی‌شود. دلم هم نمی‌خواست او آن بالاها یخ بزند.
ولی او زیر بار برو نبود و گیر داده بود مثل همیشه و مرتب پرخاش می‌کرد. دوستان میانه را گرفتند. منم کوتاه آمدم.
با دل‌خوری خیابان عباس‌آباد را پیاده رفتیم، از عباس‌آباد و کوچه‌باغ‌های فخرآباد گذشتیم.  تخت اول بس تیز بود. فریدون جلودار بود. آرام راه باز می‌کرد و بالا می‌رفت. بنوبت جا عوض می‌کردیم. باد سردی می‌وزید. هوا تاریک بود. نور چراغ‌های شهر جاده‌ی پوشیده از برف را روشن ‌کرده بود.
بالای خاک سرخ خورشید بالا آمد. کمی خسته‌گی در کردیم. پیش‌رفتیم تا به میدان‌میشان رسیدیم.
آن‌روزها هنوز پناه‌گاهی ساخته نشده بود. استراحتی کردیم. رفتیم تا به زیر قله‌ی الوند رسیدیم. خسته، گرسنه و تشنه.
من جلودار بودم.
عربعلی گفت:
 یه چیز داغ داغ کی ماخا؟
 فکر کردیم مشروبی با خودش آورده. اما او فلاکسی پر از چای داغ از توی کوله‌اش بیرون کشید و بهر کدام ما لیوانی چای داد. و چقدر چسبید!
زیر قله عکسی گرفتم و سرازیر شدیم.
پائین آمدن ساده‌ بود اما وزش باد شدت گرفته بود. گرسنه و خسته دنبال جان‌پناهی بودیم تا استراحتی کنیم و چیزی بخوریم. تلاش اکبر برای یافتن جای مناسب بی‌نتیجه ماند. بین چند صخره سنگ، بساط ناهار را پهن کردیم. نهاهارمان کره و عسل بود. اما نه عسل قابل خوردن بود و نه کره. هر دو یخ زده بودند.
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره!
دوستان مشغول مالش دست و پای او شدند. من بوته گَوَن بزرگی یافتم. باد شدید بود و شعله‌ی کبریت را خاموش می‌کرد. با زحمت آتشی افروختم. گون‌ها که شعله کشید علی‌محمد به کنار آتش آمد. گونه‌های‌اش رنگی گرفت. بهم‌خوردن دندان‌های‌اش پایان یافت. گرمای آتش، کره و عسل‌مان را نرم و قابل خوردن کرد.
 علی‌محمد شمیم دو سالی بعد از من وارد دانشکده‌ی حقوق شد. تا تهران بودم، روزهای آخر هفته بخانه‌ام می‌آمد. وزارت آموزش‌وپرورش با انتقالش به تهران موافقت نمی‌کرد.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی. جمعه‌ها خون جای بارون می‌‍چکه
عصر جمعه به هزار سال می‌کشه
‌ جمعه‌ها غم دیگه بیداد می‌کنه
آدم از دست خودش خسته می‌شه
با لبای بسته فریاد می‌کنه فریدون گفت:
فردا جمعه‌اس. غذای مختصری ورداریم و صبح زود بزنیم بکوه. شایدم رفتیم قُلّه. خودمان چار نفر باشیم کافیه. هم آماده‌گی‌مان خوبه و هم کسی شاخ‌مان نشه تا توی کوه هم دهن‌مان قفل بشه.
صبح که سر قرار حاضر شدیم، علی‌محمد هم آمده‌بود با شکل و شمایل هفت‌تیرکشای تکزاسی.
نه ژاکت گرمی تنش بود نه کاپشنی مناسبی. باد سردی هم می‌وزید. گفتم:
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
رفیق کاپشنی و ژاکتی؟ ای که لباس کوه آمدن توی سرمای زمستان نیس!
علی‌ممد از حرف من خوشش نیامد و گفت:
بتو چه! میگه تو قَیّم منی؟
ابرخورد تندش دل‌خورم کرد. چون نه ادعای قیمی داشتم نه بزرگتری. هر دومان هم‌سن‌وسال بودیم و مثلن رفیق. ولی مطمئن بودم سرما لوطی‌گری سرش نمی‌شود. دلم هم نمی‌خواست او آن بالاها یخ بزند.
ولی او زیر بار برو نبود و گیر داده بود مثل همیشه و مرتب پرخاش می‌کرد. دوستان میانه را گرفتند. منم کوتاه آمدم.
با دل‌خوری خیابان عباس‌آباد را پیاده رفتیم، از عباس‌آباد و کوچه‌باغ‌های فخرآباد گذشتیم.  تخت اول بس تیز بود. فریدون جلودار بود. آرام راه باز می‌کرد و بالا می‌رفت. بنوبت جا عوض می‌کردیم. باد سردی می‌وزید. هوا تاریک بود. نور چراغ‌های شهر جاده‌ی پوشیده از برف را روشن ‌کرده بود.
بالای خاک سرخ خورشید بالا آمد. کمی خسته‌گی در کردیم. پیش‌رفتیم تا به میدان‌میشان رسیدیم.
آن‌روزها هنوز پناه‌گاهی ساخته نشده بود. استراحتی کردیم. رفتیم تا به زیر قله‌ی الوند رسیدیم. خسته، گرسنه و تشنه.
من جلودار بودم.
عربعلی گفت:
 یه چیز داغ داغ کی ماخا؟
 فکر کردیم مشروبی با خودش آورده. اما او فلاکسی پر از چای داغ از توی کوله‌اش بیرون کشید و بهر کدام ما لیوانی چای داد. و چقدر چسبید!
زیر قله عکسی گرفتم و سرازیر شدیم.
پائین آمدن ساده‌ بود اما وزش باد شدت گرفته بود. گرسنه و خسته دنبال جان‌پناهی بودیم تا استراحتی کنیم و چیزی بخوریم. تلاش اکبر برای یافتن جای مناسب بی‌نتیجه ماند. بین چند صخره سنگ، بساط ناهار را پهن کردیم. نهاهارمان کره و عسل بود. اما نه عسل قابل خوردن بود و نه کره. هر دو یخ زده بودند.
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره
علی‌ممد مثل بید می‌لرزید. صورت ‌او کبود شده بود. دندان‌ها‌ش شدید بهم می‌خورد. حال حرف زدنش نبود. اکبر گفت:
داش ممد دِسُم به دامنت کاری بکن! آتیشی روشن کن. رفیقمان داره از بین می‌ره!
دوستان مشغول مالش دست و پای او شدند. من بوته گَوَن بزرگی یافتم. باد شدید بود و شعله‌ی کبریت را خاموش می‌کرد. با زحمت آتشی افروختم. گون‌ها که شعله کشید علی‌محمد به کنار آتش آمد. گونه‌های‌اش رنگی گرفت. بهم‌خوردن دندان‌های‌اش پایان یافت. گرمای آتش، کره و عسل‌مان را نرم و قابل خوردن کرد.
 علی‌محمد شمیم دو سالی بعد از من وارد دانشکده‌ی حقوق شد. تا تهران بودم، روزهای آخر هفته بخانه‌ام می‌آمد. وزارت آموزش‌وپرورش با انتقالش به تهران موافقت نمی‌کرد.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.
او قاضی دادگستری شد. با انقلاب مانند بسیاری دیگر بی‌جهت پاکسازی‌اش کردند.  شاید همان کله شقی‌، کار دست‌اش داده بود، نمی‌دانم. اتومبیل بنزی خرید و میان همدان و کرماشاه مسافرکشی کرد.
دادگستری دوباره بکار باز خواندن‌اش. ولی دریغ که سکته کارش را ساخت.
چهارشنبه هفتم ديماه 1384 خورشیدی.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۵, جمعه

دیداری غیرمترقبه


فیلیپ کاوه، نوه‌ام توی کالسکه لم‌داده، توی دنیای خودش بود و هوا آفتابی. پیر و جوان، گُلِه‌گُلِه روی چمن‌ها، تنِ لختِ خویش به آفتاب سپرده‌ بودند. من محو تماشای جدال دانش‌آموخته‌گان سوار بر قایق‌های خودساخته، بودم. تکه‌ پاره‌ی قایق‌های شکست‌خورده‌گان را آب با خود می‌برد. صاحبان‌شان در تلاش رسیدن بساحل نجات بودند. دمای آب رود بیش از ۵ یا ۶ درجه‌ی سلسیوس نبود.
در امتداد رود بسوی خانه‌ی دخترم گام برمی‌داشتم که فیلیپ برای چندمین بار، کلاهش پرت کرد توی پیاده‌روی. برای برداشتن کلاه خم شدم. چهره‌ی آشنائی در میان نشستگان روی نیمکت‌ها، توجهم را جلب کرد. جلو ‌رفتم و سلامش کردم. محترمانه پاسخم داد. معلوم بود مرا نشناخته است. خودم را معرفی کردم.
بلند ‌شد و مهربانانه پذیرایم ‌شد و ‌گفت:
عجب! تو مرا شناختی؟ باور کن اگر ساعت‌ها کنارم نشسته بودی بجایت نمی‌آوردم.
ممد جان حافظه‌ام سخت ضعیف شده است.
گفتم:
خب طبیعیه. سالیانی از آخرین دیدارمان ‌گذشته و هر دو پیرتر شده‌ایم.
گفت:
نه! حافظه‌ام یکطرفه شده. به دکتر معالجم که گفتم. خندید و گفت:
حافظه‌ات از حافظه‌ی خیلی من بهتره.
و ادامه داد:
نوشته‌هاته گاهی می‌خوانم. عکستم بالای صفحه‌ات هس. عیب از حافظه‌ی منه.
گپ‌وگفتمان به درازا کشید. از همه جا گفتیم. او از سفر آمریکایش ‌گفت که نوه‌اش را با کالسکه‌ به کتاب‌خانه‌ می‌برده و من خبر فرزندان زنده‌یاد منصور، برادر کوچکترش را ‌گرفتم.
گفت هر دو بزرگ شده‌اند. اولی دانشگاه را تمام کرده و دومی در شرف اتمام است.
روزگارانی در آبادان با بسیاری از خویشان او دوستی داشتم. جنگ بین ما فراق انداخت.
خبر مرگ منصور را خود تورج در دانشگاه اوپسالا شبی که بدیدار مانایاد بزرگ علوی، رفته بودیم بمن داده بود. گرچه شهربانو که داستان را شنید گفت تو هم مانند دوستت کم‌خافظه شده‌ای و درست می‌گفت.
شماره‌ی تلفن‌اش را بمن داد و خواست در سفری بعدی سری به او بزنم. از هم جدا ‌شدیم.
نیکلاس با دوست دبیرستانی‌اش رسید و پسرش را تحویل گرفت. فردایش جشن فارغ‌التحصیلی دانشجویان دانشگاه اوپسالا بود و آندو قصد شرکت در جشن را داشمند.
چه رسم خوبی است. تماس من و همدوره‌ای‌هایم از همان روز جشن پایانی از هم گسست.
شب، دکتر رجبی روی خط چت پیدایش ‌شد. داستان دیدارم با تورج برایش که تعریف کردم گفت:
دکتر پارسی مهربان چندی پیش بمن تلفن کرد. یک ساعتی حرف زدیم. احساس غربت می‌کرد و ‌گلایه داشت که پس از بیست و اندی سال سکونت در اوپسالا، هنوز نام خیابان‌های شهر را نمی‌داند.
پ ن
طولی نکشید که سرطان دکتر رجبی را از ما گرفت.

اوپسالا 2008 میلادی

۱۳۹۶ فروردین ۲۶, شنبه

دوستی این عکس را در دیواره‌ی فیسبوکی‌اش گذاشته بود و جویای نام و نشانش شده بود. با دیدن آن خودم را جلوی سبزی فروشی مش مَمَد یافتم زمانی که دهشاهی پول تو جیبی روزانه‌ام را هزینه‌ی خرید لبوئی کرده بودم و گاز زنان راهی خانه بودم که مادر از دور پیدایش شد. از ترس بگومگوی او تکه لبو را از روی دیوار خانه‌ی متروکه‌ی عباس‌نراقی بدرون آن انداختم.
دچار شکم‌درد بودم. کسی دلیل درد را نمی‌دانست اما همه دوای چاره‌ی آنرا می‌شناختند. یکی خوردن لبو را منع کرده‌بود و دیگری نوشیدن آبِ نیسان با تربت کربلا را توصیه.
دکترها، داروهائی تجویز می‌کردند که درمان درد نبود  و خوردن غذائی را سفارش که فراهم کردن‌اش در وسع پدر نبود.
سبزی‌فروشی مَش‌ممد، میانه‌ی آجیل‌فروشی مش‌رضا بود که بعدها حسین‌آقا خریدش. آن سویش قصابی مش‌صادُق ثمری بود که پدر گاهی گوشت مصرفی روزانه‌ی ما را از او می‌خرید.
طبقه‌ی دوم بنا دفتر ثبت اسنادی بود بگمانم.
مالک ساختمان، حاجی‌ی ساده‌دلِ خوش‌قلبی بود از اهالی کبودراهنگ بنام عزت‌الله قزباش. او تاجر فرش بود در میانه‌ی بازار.
خانه‌ی آجری یک طبقه‌ی بغلی، متعلق به حاج اسماعیل زریونی، دوست پدر بود با حیاطی وسیع و پر از گل و درخت.
آن در کوچک درب‌وداغان، دکان پینه‌دوز فقیری بود، گیرکرده در میانه‌ی خانه‌ی حاجی اسماعیل و محمدخان زمانی که خانه‌ای بس وسیع و مدرن بود.
بیاد دارم که هیچ‌یکشان از همسایگی با پینه‌دوز خشنود نبودند. جواد پسر محمدخان زمانی هم‌بازی ما بود.
اکنون نه از آن سه خانه اثری بجاست و نه از صاحبان آن. آنچه باقی است خاطرات کودکی من است و نوستالژی بیست و نه سالی که در زادگاهم همدان گذرانده‌ام.


۱۳۹۶ فروردین ۹, چهارشنبه

حسین

باقر فاتحی سبب آشنائی من و حسین شد. هر سه آموزگار بودیم. حسین ده پانزده سالی از من بزرگتر ‌بود. همیشه ته ریشی داشت. پیراهنش سفید بود و بدون یقه. ولی مدرن‌تر از پیراهن پدر که یقه‌اش از چپ باز می‌شد. من بیست سالم بود اما او زن و بچه داشت. آموزگار روستایی بود از روستاهای بخش‌های کبوترآهنگ یا رزن همدان، یادم نیست  کدام بخش.  
هر از گاهی که به شهر می‌آمد، سری به قهوه‌خانه‌ی محمد افتخاری «یکی از مراکز تجمع معلمان» توی میدان پهلوی، ضلع میانه‌ی خیابان‌های بوعلی و سنگ شیر، می‌زد.
حسین اهل قهوه‌خانه نبود. دلیلش شاید پرهیز از نوشیدن یا خوردن چیزهای بقول خودش "نجس"بود. جلوی قهوه‌خانه مدتی با باقر به گپ‌وگفت می‌‌ایستاد و بعد می‌رفت دنبال کارش.
حسین دو پسر داشت که بیشتر همراهش بودند.
او مشتری دائم مسجد میرزاتقی بود. یک روز گفت:

ممد جان! منه متولی مسجد میرزاتقی کردن.‌ .بِچّا را وا خودُم می‌ِورَم «می‌برم» اُنجا. هم سِرِشان گرم میشه و هم خیال مَ راحته. مسجد جای مطمئنیه. دوست ندارم بچّام مثل خودُم آلوده‌ی کثافت‌کاریای زمانه بشن.
سال‌ها گذشت. بزرگ و بزرگتر شدیم، بچه‌دار شدیم و پا به سن گذاشتیم.
من بدنبال روزی، هر روز در گوشه‌ای از ایران مشغول خدمت بودم. تابستان‌ها سری به همدان می‌زدم. گاهی هم حسین را ‌می‌دیدم. او طبق معمول در گوشه‌ای از میدان پهلوی ایستاده بود و یواش‌یواش برای دور و بری‌هایش تعریفی می‌کرد.
تا چشمش بمن می‌افتاد جلو می‌آمد و دیده بوسی و قسم و آیه که هروقت گذرم به مغازه‌ی حاجی افتاده است  احوالت را پرسیده‌ام. راست می‌گفت که مرد بسیار مهربانی بود.
روزها گذشت. انقلاب شد. پسرانش، امام مسجد را به درون راه ندادند. شعل متولی‌گری مسجد را به اتهام «کج-مسلمانی» از پدر گرفتند و خود جانشین او شدند. پیروان امام جماعت معزول را هم دیگر بدرون مسجد راه ندادند.

اولین تابستان پس از انقلاب بود. رفته بودم همدان بدیدار مادر. پدر دو ماهی پیش از پیر
روزی انقلاب درگذشته بود. حسین، کناره‌ی همان میدان که دیگر امام خمینی نامیده می‌شد در میانه‌ی جعمی از معلمان ایستاده بود. جلو رفتم. او با حرارت از رفتار حزب‌الاهی‌ها انتقاد می‌کرد و از رفتار نابهنجار آنان شکایت داشت. سلامش کردم و گفتم:
حسین جان مبارک است! از خودمان شده‌ای؟ شنیده‌ام پسرانت از مسجدی که آن همه برایش کار کرده بودی، اخراجت کرده‌اند.
گفت:

ممد جان! بهمه گفتم و یه تونم «بتو هم» می‌گم. مَ اُنا ره «آنها را» اَ فرزندی خودوم خلع کردم. و  بدنبال آن حدیثی نبوی خواند که یادم نیست کدام بود.
گفتم:
حسین جان! واقعیت اینه که اُنا اَ تو خلع ید کردن، مسجدته تصاحب نمودن درست مانند دکتر مصدق که انگلیسیا ره خلع ید کرد.
باز صد رحمت به منِ نامسلمان که حرمت پدرمه نگر «نگه»‌داشتم.
دیگر حسین را ندیدم. روزی دختر باقر خبر مرگ او را در سوئد بمن داد و سخت غمگین‌ام کرد.
سالیانی بعد رفتم همدان. با یرادرزاده‌اش در خیابان شریعتی قدم می‌زدم. جوانی سی و چند ساله از کنار ما گذشت. به دوستم سلامی کرد و گفت:
آقای دکتر عرضی داشتم. سلام کم رنگی هم بمن کرد.

دوستم مدتی گرفتار گفت‌و‌گو با او بود. رفتار جوان خیلی رئیس‌مآبانه بود. جلوتر از مصاحبش که دو برابر او سن داشت، می‌رفت و حرف می‌زد. احترامی برای مصاحبش قائل نبود. انگار نه انگار که مرا هم در آن‌جا کاشته بود!
تصمیم گرفتم که راه خود بگیرم و بروم که دوستم برگشت و پرسید:

طرف را شناختی؟
گفتم‌:

نه! از کجا بشناسم. می‌دانی که من سال‌هاست از همدان رفته‌ام .
گفت:
پسر دوستت بود، پسر حسین. و اضافه کرد:
مدت‌ها همه‌کاره‌ی زندان همدان بود. شرح رفتارش با زندانیان از بیشتر رادیوهای خارجی پخش شده است.
گفتم:
مشکل من این است که نه به رادیوهای وطنی گوش می‌کنم و نه به رادیوهای خارجی.

همدان- بهار ۱۳۷۳

 

۱۳۹۵ اسفند ۸, یکشنبه

درس انشاء

برغم خوبی نمره‌هایم در ادبیات فارسی،انشاء‌نویسی برایم مشکل بود و از زنگ انشاء بدم می‌آمد. زنده‌یاد حسین شیخ، دبیرمان، از شیوه‌ی نوشتنم دل‌خور بود بی آنکه چاره‌ای جلوی پایم گزارد. شاید هم چاره‌اش نمی‌دانست. پاداش انشای من و بسیاری دیگر:
مختصر و نا مفید! به تمرگ! بود.
اما کسی گفته‌های آقای شیخ را به دل نمی‌گرفت چرا که پشت آن قیافه‌ی خشن، قلبی مهربان جا داشت. شیخ سخت‌گیر بود ولی مردود نمی‌کرد.
میانه‌اش با من خوب بود بخصوص که در عربی رقیبی نداشتم. اما در انشاء به ده یا دوازده‌ای قانع بودم.

سه نفری بودند که نوشته‌هایشان شنیدنی بود. اردشیر مُبین، فریدون اسماعیل‌زاده و محمد حسین قدیری نراقی.
قدیری بچه‌محل بود و از هم‌کلاسی‌های اول دبستان. اسماعیل‌زاده و مبین، برغم هم‌محله‌ای  تازه همکلاس شده بودیم.
نوشته‌های قدیری جنس دیگری داشت. هم مورد تایید دبیرمان بود و هم همکلاسی‌ها.
روزی که متن بد انشایم، دبیرمان را کفری کرد و سخت بمن تازید از حسین پرسیدم
انشاء نوشتن‌ را کی بتو یاد داده؟
او گفت:

من زیاد کتاب می‌خوانم . تا کتاب نخوانی، نوشتن یاد نمی‌گیری.
اما در خانه‌ی ما نه کتابی بود و نه کتاب‌خواندن مجاز.
پدر معدود کتاب‌هائی داشت، سه چهار جلدی قرآن، زادالمعاد، مفاتیح‌الجنان، رساله‌ی آقای بروجرودی و چند رساله‌ی قدیمی دیگر و کتاب ذکر مصیبتی که "پروین" نامی سراینده‌ی آن بود.
هنوز شبی که پدر آن کتاب را با خود به خانه آورد، زیر پایه بالائی کرسی نشست و مصیبتی از آن خواند و اشک همه را بدرآورد، یادم هست.
 
کتابچه‌ی «آق والدین»ی هم بود که مادر هر از گاهی از توی مِجری‌اش بیرونش می‌کشید، نگاهی به عکس‌های ترس‌آور آن می‌کرد، آهی از ترس برمی‌آورد و جَدّه‌اش فاطمه‌ی زهرا را واسطه قرار می‌داد تا خدا از سر تقصیراتش بگذرد.
مادر سواد نداشت. شنیدن داستان بلائی که بسر آن پسرِ نافرمانِ آقِ مادر شده، آمده بود و دیدن شعله‌ها‌یِ آتشِ برخاسته از قبر آن بی‌نوا، مرا دچار وحشت می‌کرد.
 کتاب دیگری هم بود که خواندن مطالبش لذت‌بخش بود، شعری داشت زیر عنوان «می‌بود خری که دم نبودش».
نقاشی هم داشت.
خری بی‌دم،در پیِ دمِ گم‌شده‌اش، سر از کشت‌زاری در ‌آورده بود. کشاورز بی‌رحم،گوش‌های آنرا هم بریده بود.
گرچه از کشاورز بی‌انصاف عصبانی بودم ولی خواندن داستان دچار ترسم نمی‌کرد بل دلم برای خر می‌سوخت و از قضاوت ظالمانه‌ی‌ کشاورز دلگیر می‌شدم.
اما حسین از کتاب‌های دیگری سخن می‌گفت. رُمّان اجتماعی! کتابی که از سرنوشت مردم و زنده‌گی آن‌ها حرف می‌زند یا رمان پلیسی که خواننده را دچار هیجان می‌کند.
قرار شد خودش پاورقی مجله‌ای را برایم بیاورد که هر هفته داستانی را بطور سریال منتشر می‌کرد. البته من نه معنای سریال را می‌دانستم و نه پاورقی را.
فردای‌ش مجله‌ی سپیدوسیاه را برایم آورد.
اما من آن مجله را دوست نداشتم چرا که فردای کودتای ۲۸ مرداد، آن مجله، صورت مصدق محبوب مرا سیاه‌وسپید چاپ کرده بود و این شعر را زیر آن نوشته بود:
فواره چون بلند شود، سرنگون شود.
و من از مجله‌ی سپیدوسیاه متنفر شده بودم.
اما حسین گفت:
با بخش‌های دیگر مجله کارت نباشه. گنج‌های کنت مونت کریستو را که خواندی مجله را پس بده تا شماره‌ی بعدی را برایت بیاورم. مواظب مجله هم باش که خراب نشه!

خواندن پاورقی مجله را بدور از چشم پدر و دیگران آغاز کردم.
مجله‌های کهنه یکی پس از دیگری خوانده شد. نوبت به مجله‌های تازه رسید. حالا باید منتظر می‌ماندم تا علی و حسین خودشان اول مجله را بخوانند تا نوبت بمن برسد.
گنج‌های کنت مونت کریستو که تمام شد پاورقی بعدی «مردی که همیشه می‌خندید» بود. نوشته‌ای از روسو که از آن خوشم نیامد.
هر از گاهی برای خواندن روزنامه به کتابخانه‌ی شهرداری می‌رفتم. اداره‌ی کتابخانه با پدر فریدون بود. شنیده بودم می‌شود کتاب هم از آنجا قرض کر‌د. فکر کردم کتاب اصلی کنت مونت کرستو را از نو بخوانم. آن روز نوبت پرویز، برادر بزرگتر فریدون بود که کمک پدر باشد. او کتاب را از توی قفسه بمن داد. قطر کتاب،کهنگی و چاب بد آن، از دوباره‌خوانی‌ منصرفم کرد. دنبال کتاب مناسبی بودیم که آقای اسماعیل‌زاده پرسید:
پرویز دنبال چه کتابی می‌گردی؟
پرویز گفت:
افراسیابی یه رمان خوب ماخا.
پدرش پرسید:
محمد، دوستت؟ و سپس گفت:
کتاب تاریخ مشروطه‌ی کسروی را بهش بده تا یه چیزی‌ام یاد بی‌گیره!
کتاب تاریخ مشروطه با ذوق و شوق خواندم. اما تاریخ هیجده ساله‌ی آذربایجان را که آغاز کردم، جنایات روس‌ها آن‌چنان منقلبم کرد که کتاب را نخوانده پس دادم.
و این‌چنین بود که من با دنیای کتاب آشنا شدم.
پی‌نوشت
و من با دنیای کتاب آشنا شدم.در میان لحظات دزدکی کتابخواندن، یکی دوباری پدر مچم را گرفت، سوالی کرد و تدکری دائ مبنی براینکه «بنظر مَ به درسات برسی بهتره تا ازی چیزا باخوانی! اما نه تهدیدی کرد و نه تکفیری.


۱۳۹۵ دی ۲۹, چهارشنبه

حیدر باغ‌بان بخشداری خورموج


میان خواب و بیداری به دوران كودكی‌ام برگشته‌بودم. دورانی که چندان هم خوش نبود.
راه دور مدرسه، سرما و برف و بوران و تن‌پوشی ناجور با آب‌وهوای همدان، زادگاهم.
هر ازگاهی دیر به مدرسه می‌رسیدم چون تنها ساعت خانه، ساعت بغلی پدر بود و آنهم غروب‌كوك و ناهم‌خوان با ساعت رسمی کشور.
12 اش بحای ظهر، زمان غروب آفتاب رانشان می‌داد. آفتاب هم که هر روز در دیار ما در ساعتی ثابت غروب نمی‌کند بدلیل گردش آن بدور خورشید در مداری بیضی شکل.
به هنگام‌کردن ساعت پدر با زنگ مدرسه چرتكه نیاز داشت.
بهره‌ی این ناهم‌خوانی‌ها محرومیت من بود از ورود به كلاس و توی سرما ایستادن، لرزیدن و سپس چشیدن درد وحشتنناك ضربات چوب آلبالو دركف دست‌های یخ‌زده و ترك‌خورده‌ام.

بخود آمدم.
نگاهم روی صفحه‌ی كتابی که می‌خواندم، یخ بسته بود بسان آب‌های دریاهای دور و برم. هوای بیرون سرد بود و تاریک.
هوس بهار کردم.
آیا دوباره بهار خواهد آمد؟
چلچله‌های مهاجر چطور؟
آیا می‌شود دوباره خبر بازگشت چلچله‌ها را از زبان حیدر بشنوم؟
آیا دو باره چشمانم بخاك میهن روشن خواهد شد؟
بیاد حیدر ‌افتادم. او رفتگر شهرداری خورموج بود و باغبان بخشداری.
هم از یك چشم محروم بود و هم چند دندانی بیش در دهانش نمانده بود برغم سن و سال نچندان زیادش.
از مال دنیا آن‌چه داشت، تنی نحیف بود و خانه‌ئی محقر، ساخته شده از سنگ و گچ. و چند دختر و یك پسر. ولی در عوض، قلبی داشت به مهربانی آب. در قلب او برای انباشتن مهر همه‌ی مردم دنیا جا بود.
آمدن چلچله‌ها برای او معنای رفتن گرما بود. او در دو بهار، نه ببخشید! در دو پائیز، مژده‌ی برگشت چلچله‌ها را بمن داد.
سال
۱۳۶۴ خورشیدی پس از ۱۴

سال دوری، رفته بودیم خورموج. هشت سالی از انقلاب می‌گذشت. بخش شده بود شهرستان و فرمانداری جانشین بخشدار شده بود.
با ورود به بخشداری هم‌كاران آنرزوی‌ام دوره‌ام كردند. آقای رفیعی‌نژاد اصرار داشت به دیدن فرماندار روم. زارحسن صابری گفته‌اش را تایید کرد.
‌گفتم‌:
ولش! كه ما از طاغوتیانیم. من آمده‌ام شما را به بینم .
آقای رفیعی‌نژاد با همان گویش شیرین دشتی‌اش در پاسخم گفت:
عامو! چنین گپائی مزن! که گفته تو طاغوتی؟
سر و كله‌ی حیدر پیدا ‌شد.
سلامش ‌كردم.
گفت:
سلام از موئه و خجولانه دستش را بالا ‌برد و حائل تنها چشم سالمش ‌كرد، برای باز شناسی من.
آقا علی بهرسی پرسید:
حیدر آقا را می شناسی؟
او در ذهن‌اش دنبال اسمم گشت و گشت و ناگهان برق شادی در چشم‌اش ‌درخشید با شوقی وصف‌ناپذیر ‌پرسید:
زیبا خَشَه‌ن؟ براری گیرش إندِه؟ و به رسم مردم جنوب برای بوسیدن دستم خم شد.
روی‌اش را ‌بوسیدم. و هم‌دیگر را در آغوش ‌گرفتیم.
نفهمیدم نامم بیادش آمد یا نه. اسم و رسم چه اهمیتی دارد.
او مرا شناخته بود. سراغ همسرم را گرفت.
همسرم سلام‌اش کرد و بچه‌ها دوره اش.
فرماندار از دفتر كارش بیرون ‌آمد. همان اتاقی كه زمانی دفتر كار من بود. قدمی جلو گذاشتم. فرماندار سلامم کرد. بهم معرفی شدیم و دست یكدیگر را فشردیم.
فرماندار گفت:
تا اسم و صدایتان را شنیدم بیرون آمدم تا سلامی كنم و افزود:
در دوره‌ی آن رژیم هم بودند مامورانی كه هدفشان خدمت به مردم بود. ما هر وقت بیرون زیر سایه‌ی درختانی كه شما كاشته‌اید، می‌نشینیم، یادی از شما ‌كرده و فاتحه‌ای برای رفته‌گانتان می‌خوانیم.
گفتم:
بله درست است. تمامی کارکنان دولت حاکم، فاسد نیستند. درست مانند حالا.
و اضافه كردم که البته حیدر و من زمین را با هم آماده‌ی کاشتن درختان کردیم.
او ادامه داد:
مردم اینجا از شما همیشه به خوبی یاد می‌كنند.
‌گفتم:
جنوبی‌ها انسان‌هایی بی‌غل‌وغش هستند. اما شوربختانه هم طبیعت با آنان نامهربان بوده و هم حکام. ازین‌روست که آنها قدر مهربانی را می‌فهمند.
از حیدر سراغ پرستوها را گرفتم. لانه‌ی آن‌ها را نشان داد و ‌گفت:
بازگشته‌‌اند.

زمستان ۱۳۸۶ خورشیدی

۱۳۹۵ دی ۱۶, پنجشنبه

مم‌حسن. زنده‌یاد محمدحسن امیری کارمند سابق شهرداری خورموج


آخرین دیدار ما کی بود؟ یادم نیست. اما مم‌حسن تا مرا دید با همان گویش دشتی‌اش گفت:
آقای بخشدار تهران شما را هم دیدم و خنده‌ای سر داد. همکارانش نیز زدند زیر خنده. پرسیدم:
مم‌حسن چی شد؟
گفت هیچی آقا. تو اتاق نشسته بودم که سرهنگ سلحشور در سرا را وا کرد و داد زد:
 مم‌حسن لباسات بُپوش بریم تهران! منم زود لباسامُ بَرُم کِردم و زدم بیرون. سرهنگ تو ماشین منتظرُم بید.
یه راست رفتیم خونه‌شون تو پایگاه هوائی بوشهر. وارد اتاق که شدیم خانم‌بچاش همه تو اتاق جم بودن. مُ که روم نمی‌شد وا اونا هم کلام شم موندم چکار کنم. گوشه‌ی اتاق یه جای گیر آوردم و نشستم. خانه‌ی خُمُن ماخواستم برم توالت. سرهنگ که داد زد بیو! دس پاچه شدم و گقتم بوشهر که رسیدیم میرم توالت.
تو ای جمع زنانه روم نشد بپرسم توالت کجاس. توی هال یک دری بود که همه میرفتن تو در می‌آمدن. هرچی نگاه کردم نشانی از توالت نبود. اصلن حیاط نداشتن.
ناهار آماده شد و دختر سرهنگ به سر میز غذا دعوتمان کرد. ناهار را نخورده سرهنگ گفت بجنب که هواپیما آماده‌ی پروازه. رفتیم و سوار هواپیما شدیم. هواپیمای جنگی بود از اون ملخ‌دارا.  دو تا تانکَ‌م توش بود. سرهنگ گفت:
تانکها را می‌برن اصفهان واسه‌ی تعمیر.
سرهنگ مرتب حرف می‌زد و توضیح می‌داد اما من چیزی متوجه نمی‌شدم. هواپیما بلند شد. اولین بارم بود که هواپیما سوار می‌شدم. توی شیراز نشستیم. مدتی طول کشید تا هواپیما بپرواز درآمد. اصفهان نشستیم. نهایت پس از چند ساعت رسیدیم تهران. با تاکسی رفتیم خانه. اینجا بود که دیگه از درد بخودم می‌پیچیدم.
سرهنگ پرسید چته؟
داستانه که گفتم بهم گفت ای خانه‌ت خراب نشه مرد! چرا خانه‌ی ما نرفتی توالت؟
گفتم پیش خانما روم نشد.
سرهنگ زد زیر خنده. گفت خب هواپیما توالت داره. اونجا می‌رفتی.
پرسیدم تو هواپیما؟
خلاصه رفتم توالت. اما مجرای ادار بسته شده بود. کلی طول کشید تا ادرار دفع شد.
زمستان ۱۳۸۶ خورشیدی

۱۳۹۵ دی ۱۰, جمعه

همسایه‌ی خوب ما

رژیم شاهنشاهی آخرین نفس‌های خود را می‌کشید. مغربی بود. به خانه  که برگشتیم. ماشین را توی گاراژ پارک کردم. در گاراژ را می‌بستم که صدای "الله و اکبر" همسایه، فضای همیشه ساکت منطقه‌ی بوارده‌ی جنوبی را برهم زد.
همسرم با تعجب پرسید:
آقای صحرائیانه؟
خودش بود. بی‌اختیار زدیم زیر خنده‌.
تا آن‌روز هیچ صدای مخالفی از محل ما به نفع انقلاب برنخاسته بود. جز واق‌واق مداوم هاپو، سگمان در نیمه‌شیی، سه چهار ماه پیش. رفتم بیرون. هاپو روی پاهای‌ش ایستاده بود و دستانش را به در باغ گرفته بود و واق‌واق می‌کرد. متوجه حضور من که شد تندی بسویم دئین آمد و دو باره به سوی دروازه‌ی باغ برگشت.
حیوان خبر از خطری می‌داد. تار دروازه را گشودم هاپو دوان به کوچه‌ی مقابل رفت و بازگشت. دنبالش کردم. بوی دود می‌آمد. وسط‌های کوچه، گاراژی آتش گرفته بود. همسایه‌ها نیز گرد آمدند. مردی میان‌سال با ته ریشی، عبا بدوش، نگران و هاج و واج . بدگویان به انقلابیون، پیدایش شد. تا آن لحظه او را ندیده بودم. رو بمن گفت:
دعای ندبه می‌خواند که بچه‌ها خبر دادند ماشینم را آتش‌زدن. مال مردم آتیش‌زدن کار مسلمانیه؟
کارمند شرکت نفت بود. همسایه‌‌ها گفتند از مخالفین اعتصاب کارگران نفت است و کارگران با او میانه‌ی خوبی ندارند.
در شلوغی‌های انقلاب هاپو را دزدیدند. یکی از همکاران که راهی تهران بود سگش را بما بخشید. سگ تازه از نوع ژرمن شپارد بود و آشیل نامیده می‌شذ.

آشیل با صدای ماشین و بازشدن دروازه دور و بر من در جست و خیز بود. خنده‌ی ما به اذان گفتن همسایه، سبب تحریک آشیل شد.
با هر بانگ الله‌اکبر همسایه‌، آشیل واقی کرد. تلاش من برای ساکت آن ‌فایده نکرد. کردمش داخل گاراژ و در را بستم. واکنش آن بیشتر شد.. تداوم واق‌واق آشیل آقای صحرائیان به خنده‌‌ی آورد. دست از اذان گفتن برداشت و با خنده از پشت شمشادها گفت:
آقای افراسیابی  آشیل ضد انقلابه.
همسایه‌ها جلو باغ جمع شدند. در این میان جوانکی الله اکبر گویان پیدایش شد. چشم‌ش که به جمع ما افتاد هیچان گرفتش و الله اکبر- خمینی رهبر غرائی گفت.
آشیل که کنار ما ایستاده بود مانند برق به او حمله کرد. تا من خودم را برسانم جوانک را نقش زمین‌ کرد و بالای سر‌ش ایستاد.
از جوانک دلجوئی کردم و پوزش خواستم. پسرک رنگ به روی‌ش نبود. دو سه جوان کمیته‌ای که  مامور حفاظت از ساختمان تلویزیون آبادان بودند، به جمع ما پیوستند.
همسایه گفت:
آقا نگفتم که سگ‌ت ضد انقلابه!
جوان‌های کمیته گفتند:
نه، اصلن! آشیل تمام شب‌ کمک ماست. او که هس ما خیالمون راحته که غافل‌گیر مامورای شاه نمیشم.
چند ماهی گذشت. روزی آقای صحرائیان از من پرسید:
شما کتاب حلیة المتقین راخوانده‌‌اید؟
گفتم:
 می‌شناسم‌ش. از جمله کتاب‌های پدر بود. در نوجوانی ورقش زده‌ام.
همسایه ادامه داد:
در یکی از خطبه‌های نماز جمعه آقای خامنه‌ای توصیه ‌کردند که این کتاب باید در دانشگاه‌ها تدریس شود. منم رفتم و کتاب را خریدم. ترا بخدا  شما بفرماید تو ای کتاب چی هس که باید تو دانشگاه‌های ما تدریس ش؟
در جائی نوشته، خروس هفت صفت از صفات حضرت محمد پیامبر اسلام را دارد. بنظر من این گونه تشبیهات توهین به پیامبر اسلامه. شما چی می‌گید؟
گفتم:
کاش ای سواله از آقای خامنه‌ای می‌کردین نه از من!
پی‌نوشت
خانواده‌ی صحرائیان مسلمانانی سنتی، مردمانی شریف‌ و بس مهربان بودند. مراسم عبادی خویش بجا می‌آوردند. هم‌آهنگ روز بودند. پدر خانواده با تلاشی چند ساله از کارگری به کارمندی شرکت نفت رسیده بود و زنده‌گی نسبتن مرفهی برای خانواده‌اش فراهم کرده بود. در تمام دوران اعتصاب و راه‌پیمائی‌ها، خانه‌‌نشین بودند و مواظب که مبادا فرزندان‌شان درگیر کارهای انقلابی شوند. برغم برخی دل‌ناخوشی‌ها ‌از حکومت، هواخواه انقلابیون نبودند. جنگ شد یکدیگر را گم کردیم. یکی از دوستان که با آنان نسبتی دارد شماره تلفن آنها را برایم فرستاد. دو سه باری از اینجا بهشان زنگ زدم. اما چندی پیش همسر ایشان تلفن را برداشت. پس از حال و احوالی سراغ دوست را گرفتم.
ایشان گفتند:
پنج‌سال پیش اتومبیلی باو زده و جانش را گرفت.
یادش گرامی باد!
دهم اکتبر ۲۰۰۲ میلادی