۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۵, جمعه

دیداری غیرمترقبه

فیلیپ، پسر زیبا، اولین نوه‌ام توی کالسکه لم‌داده و توی دنیای خودش است. هوا آفتابی است. مردم، پیر و جوان، گُلِه‌گُلِه روی چمن‌ها، نششته‌اند، پهن شده‌اند، دراز کشیده‌‌اند و بی‌دغدغه‌ از متولیان بهشت، تنِ خود لخت خویش را به آفتاب سپرده‌اند.
در کناره‌ی رود «فریس‌اُن»
Frisån
مردم به تماشای جدال جوانان فارغ‌ از تحصیل شده‌ی سوار بر قایق‌های خودساخته، نشسته‌اند.
تکه‌ پاره‌های قایق‌های درهم شکسته‌ی شکست‌خورده‌گان، روی آب شناور است. مالکان سابق آنها  دست و پا زنان راهی ساحل‌اند. من بجای آنان لرزم گرفته است. حرارت آب نباید بیشتر از
۵ یا ۶ درجه‌ی سلسیوس بوده باشد.
در امتداد رود بسوی غرب نظاره‌کنان گام برمی‌دارم. فیلیپ برای چندمین بار کلاهش را توی پیاده‌روی پرتاب می‌کند. قرار است او را که پدرش سپردم، راهی یوله شوم.
توی میدان قدیمی شهر، عده‌ای روی نیمکت‌ها نشسته‌اند. چهره‌‌ی آشنائی نظرم را جلب می‌کند.
جلو می‌روم. سلامش می‌کنم.
دکتر توزج پارسی‌ است.
محترمانه پاسخم می‌گوید.
مرا نشناخته است.
خودم را معرفی می‌کنم.
بلند می‌شود و مهربانانه پذیرایم می‌گردد. می‌گوید:
عجب! چه خوب شد که تو مرا شناختی. باور کن اگر ساعت‌ها در کنارم نشسته بودی بازهم بجایت نمی‌آوردم.
افراسیابی جان حافظه‌ام سخت ضعیف شده است.
می‌‌گویم:
خب طبیعی است. از آخرین دیدارمان سال‌ها ‌گذشته است. هردو پیرتر شده‌ایم.
می‌گوید:
نه! مشکل از حافظه‌ی من است که یک طرفه شده است. شکایت به دکترمعالجم هم برده‌ام.
 کلی خندید و گفت:
حافظه تو از حافظه من بهتر است.
گاهی نوشته‌هایت را می‌خوانم. عکست هم که در بالای صفحه‌ات هست. نه حافظه‌ام را دارم از دست می‌دهم.
با خودم می‌گویم:
دریغ! دکتر یکی از حافظه‌ها‌ی تاریخی ماست.
مدتی در کناره‌ی خیابان به گپ می‌ایستیم و از همه جا سخن می‌گوئیم.
او از سفر آمریکایش برایم می‌گوید که چون من نوه‌اش را صبح‌ها با کالسکه‌ به کتاب‌خانه‌ی شهر می‌برده است.
سراغ فرزندان منصور، برادر کوچکترش را می‌گیرم.
می‌گوید هر دو بزرگ شده‌اند. اولی دانشگاه را تمام کرده و دومی در شرف اتمام است.
روزگارانی در ابادان با بسیاری از خویشان او دوستی داشتم. جنگ بین ما فراق انداخت.
خبر مرگ منصور را، خود تورج در دانشگاه اوپسالا، شبی که برای سخنرانی مانایاد بزرگ علوی گرد آمده بودیم بمن داده بود.
گرچه وقتی داستان دیدار با تورج را و سفر بی‌برگشت منصور را برای شهربانو باز گفتم معلوم شد حافظه‌ی من هم وضع بهتری از حافظه‌ی تورج ندارد.
آن روزهای خوب رفت. آشنائی‌ها هم از هم گسست.
از دل برود هر آن که از دیده برفت!
شماره‌ی تلفن‌اش را بمن می‌دهد و ازم می‌خواهد در سفری بعدی سری به او بزنم. از هم جدا می‌شویم.
نیکلاس و دوست دوران تحصیلی‌اش ملاقات می‌کنم. او هشتصد کیلومتر را رانده تا در مراسم فارغ‌التحصیلی هم دانشکده‌ایی‌هایش، حاضر باشد.
چه رسم خوبی است. من از همان روز جشن فارغ‌التحصیلی با تمامی هم‌کلاسی‌هایم گسستم.
در یکی از چت‌های شبانه موضوع این دیدار را با دکتر رجبی در میان می‌گذارم. دکتر رجبی می‌گوید : دکتر پارسی مهربان بمن تلفن کرد. یک ساعتی با هم حرف زدیم. احساس غربت می‌کرد و ‌گفت:
پس از بیست و اندی سال سکونت در اوپسالا، هنوز نام خیابان‌ها شهر را نمی‌داند.
یاد سخن هادی خرسندی افتاد که گفت :
ما خواندن فارسی را با خواندن نام کو‌چه‌ها، خیابان‌ها و تابلوی مغازه‌ها آغاز کردیم. دوزند‌گی را دو زندگی خواندیم تا فارسی خواندن آموختیم.
ما بزرگسان به غربت پناه‌بردن از چنان امکاناتی محروم بوده‌ایم.
سعدیا «حب وطن» گرچه حدیثی است غریب
نتوان مُرد به سختی که من این‌جا زادم.
اوپسالا/ سوئد 2008