۱۳۹۳ آذر ۶, پنجشنبه

داستان آشنائی من با سونا


تک و تنها توی سونای مجوعه‌ی مسکونی‌مان نشسته‌ام. چه دلگیر است تنها در اتاقی گرم و بی در و پنجره بودن. درست مانند درون یک سلول زندان. هرگز چنان تجربه‌ای نداشته‌ام. اما بسیار داستان تنهائی دلگیرش را شنیده یا خوانده‌ام ، اتاقی کوچک، بادیوارهای سیمانی بدون پنجره با چراغی کورسو در آن بالا که نتوانی تفاوتی بین شب و روزت بگذاری تا ثانیه‌ها بر تو سخت‌تر گذرد. وای اگر شنکجه هم شده‌باشی و درد زخمی هم داشته باشی. بقول حسین آنوقت است دلت برای پکی به سیگار زدن غارغار می‌کند.
تنها وجه مشترک حمام سونا و سلول زندان، همان تنهائی کنونی و بی در و پنجره بودن دو مکان است. اینجا اختیار دست خودت است. دلت گرفت می‌زنی بیرون،
 دوش آب سردی می‌گیری و استراحتی می‌کنی. خنک که شدی اگر دلت خواست دو باره بر می‌گردی و اگر نه، لباس‌ت را به تن‌ت می‌کنی و پی کارت می‌روی.
آخر اینجا خودت آقای خودتی و برای تفریح یابقول محمود، ریلسک شدن آمده‌ای نه بمانند آنجا که آورده‌اندَت تا از تو "توّابی" بسازند برای تحکیم پایه‌های حکومتی
 خودشان.
ولی اصولن من سوناهای عمومی را ترجیچ می‌دهم چرا که پر است از مردمی که همیشه چیزی برای گفتن دارند. فرق نمی‌کند از هوای سرد و تاریک بیرون باشد یا گرمی درون سونا یا لزوم حمام سونا برای آدمیانی چون من.
دروغ چرا! من تا سالهای اول دههی پنج خورشیدی حتا اسم حمام سونا را هم نشنیدهبودم تا این که روزی برای خوردن ناهار با رئیس ادارهام، محمود مژدهی؛ راهی غذاخوری واقع در سه راهی پهلوی آریامهر بودیم که محمود تابلوئی را بمن نشان داد و پرسید:
تا بحال آنجا رفته‌ای؟
نگاهی به تابلو مورد اشاره کردم و گفتم نه و پرسیدم:
حمام عمومی است؟
محمود لبخندی زد و نگاه عاقل در سفیهی به من انداخت و گفت:
نه بابا، سونا است.
سونا؟ سونا چی هست؟
با توضیحاتی که محمود، منظره‌ی حمام‌های پر از بخار مملو از زنان و مردان لختِ فیلم‌های سینمائی داستان زندگی امپراتوران رُم جلوی چشمانم ظاهر شد. پرسیدم:
سونا همان اتاق‌های پر از بخار توی فیلم‌ها نیست؟
که محمود باز لبخند دیگری تحویلم داد و فهمید من علیرغم تحصیلات و مشاغل اداری، هنوز بار "گَوَن"م را زمین نگذاشته‌ام و با دنیای مدرن بیگانه‌ی بیگانهام.
باو گفتم:
همدان که سونا نداشت. اگر هم داشت با حال و احوال من نمی‌خواند. اصلن همان حمام‌های عمومی خود سونائی بود. بخشهای بندرعباس و بوشهر هم که هوایشآنقدر داغ بود که نیازی به این قرتی‌بازی نبود.
از این رو توضیح  بیشتری داد تا شیر فهم شدم و فهمیدم "در کجای زمین ایستادهام".
گرما کلافه‌ام کرد. بخود آمدم. زمان را درک کردم. بیاد آوردم که مژدهی سالیانی است به سفر بی‌برگشت رفته است. انقلاب شده و دیگر در تهران خیابانی نه بنام پهلوی
بدی محیط سونا این است که در آنجا نه میشود چیزی خواند یا گوش کرد. حوصلهی آدم سر میرود. بیرون میزنم تا دوشی بگیرم. وجود دارد و نه آریامهر. چهل و اندی از آن روز کذائی هم گذشته است
سونا را ترک کردم تا دوشی بگیرم. دوشم را گرفتم و استراحتی کردم. دردهای بدنم کمتر شده بود. دو باره بدرون سونا بازگشتم. بهنگام بالارفتن از پله، دستگاه هواسنج، توجهام را جلب کرد. دمای داخل سونا 85 درجهی سلسیوس بود.
یاد گفت‌وگوی داغی افتادم. باز هم در تهران اما این بار پس از انقلاب و توی اداره. مشغول بکار بودم، یکی از همکاران؛ که بود؛ یادم نیست. به وسط سالن آمد و با صدای بلند شروع به بازگوئی شرح سونای روز گدشتهاش کرد:
حرارت
سونا بالای صد بود، تنم خرد و خمیر بود. خستهگیرا از تنم خارج کرد. ریلکس ریلکس شدم. عجب نعمتی است ...
صدای اعتراض همراه با خندهی دیگر همکاران فضای اتاق را پر کرد.
در جه‌ی 100 نقطه‌ی جوش آب است. یاز هم چاخان؟
بحث بالا گرفت. از او اصرار که والله و بالله این چنین بود . از معارضین، ابرام که مگر دهاتی گیر آورده‌ای؟
توضیحات طرف موثر در مقام نشد. همه علیه او بودند. یکی که فیزیک خوانده بود با استناد به قوانین فیزیکی ادعای مدعی را رد می‌کرد و دیگری او را هو می‌کرد. بقیه هم می‌خندیدیم. ناقل که اوضاع را سه دید و جنگ را مغلوبه، کوتاه آمد.  
به درجه‌ی هواسنج نگاهی دیگر کردم. یادم آمد که سونای استخر شهر گرمائی بیش از اینجا دارد،
با خودم گفتم ای داد! نکند همکارانم هم چون خودم هنوز سونائی ندیده بودند اما خب اظهار نظری که باید می‌کردند.
مگر نه؟

۱۳۹۳ آذر ۱, شنبه

چه خبر تلخی بود، تلخ تلخ. شادی هم رفت. وچه زود! چهل و هفت سال بیشتر اجازه‌ی بودن در این کره‌ی خاکی را نیافت همدیگر را اصلن ندیده‌بودیم. در فیس‌بوک با هم آشنا شدیم.. او دختر ناصر دانشگرمقدم؛ همدوره‌ای‌ام در دانشسرای مقدماتی همدان بود. ناصر را نیز سالیانی است ندیده‌ام. شادی پیغام و پسغام ناصر را بمن می‌داد و برعکس. شاد بودم از زنده‌بودن ناصر و
چند روزی از شادی بی‌خبر بودم. بی‌خبری را ناشی از کم حضور خودم در فیس‌بوک تلقی می‌کردم اما علت جای دیگری بود. شادی دیگر شاد نبود. سرطان بود که اجازه‌ی حضور در فیسبوک را از او گرفته بود. سرطانی که به گواهی پسر عمویش از همه پنهان نگاه داشته بود.

تسلیتمان باد.
برای ناصر، مادر شادی، پسر نوجوانش و شیرین تنها خواهرش آرزوی صبر و مقاومت دارم.


سلامتی‌اش. چرا که بسیار از آن سی و پنج نفری که با هم بودیم، روی در خاک کشیده‌اند.

۱۳۹۳ آبان ۲۹, پنجشنبه

تقابل دو رقیب


تا اواخر دهه‌ی سی خورشیدی شهر همدان نه کارخانه‌ی یخ‌سازی داشت و نه ماشین آتش‌نشانی. یخ مورد نیاز روزهای داغ تابستان از یخ‌های غیر بهداشتی انبارشده در یخچال‌های بومی تامین می‌شد و از برف و یخ توده‌شده در مرتفعات الوند، بیشتر از قله‌ی معروف به «یخچال امام زمان» در جبهه‌ی جنوبی شهرمان.
البته آنروزها هوا هم زیاد گرم نمی‌شد و یک قرانی یخ، کفاف خنک کردن دوغ سرِ سفره‌یِ ناهار را در گرمای مرداد ماه، می‌داد.
اگر جائی آتش می‌گرفت بیل و کلنک بود و کمک مردم داوطلب و سپورهای شهرداری با سطل‌های آب که معمولن هم نتیجه‌ای نمی‌داد، مانند آتش‌سوزی سینمای تازه افتتاح شده‌ی تاج در سال‌های اول دهه‌ی سی که تا به آخر بسوخت،
با تغییر آب و هوا و آگاهی بیشتر مردم به لزوم رعایت نکات بهداشتی، نیاز بیشتر مردم به یخ بهداشتی محسوس شد. شهر ملایر در ۳۵ کیلومتری همدان، برغم جمعیت کمترش، هم کارخانه‌ی یخ‌سازی داشت و هم ماشین آتش‌نشانی.
بخش خصوصی نیاز یخ مصرفی اهالی شهر را با خرید یخ از ملایر تا حدی تامین کرد. اما قالب‌های یخ مصنوعی بمانند بلوک‌های سیمانی مخصوص کابل‌های زیرزمینی برق و تلفن و ... هفت سوراخ سراسری داشت که سبب زود‌تر آب‌شدن بلوک یخی می‌شد.
مشد علی اکبر، بقال همسایه‌ی ما، از دست سوراخ‌های موجود در بلوک‌های یخی که آن‌ها را روی تکه‌ای گونی پهن‌شده روی تخته‌ای در زیر سایبان برابر دکانش می‌نهاد و با خرید یکی دو قرانی یونجه‌ی تازه از دکان غلافی محل آن‌ها را ایزوله می‌کرد، کلی کلافه بود.
هر‌گاه برای خرید یخ و دوغ به دکان او می‌رفتم، او سازنده‌ی کارخانه را به فحش و بد بی‌راه می‌کشید که:
سَگ بُوآ، فک کرده داره آدم می‌سازه. بِرِی هر قالُبی هفتا سولاخ هَشتِه. دُرُس به اندازه‌ی سولاخای تِنِ آدِما.
اگر آتش‌سوزی بزرگی روی می‌داد، شهرداری همدان به شهرداری ملایر زنگی می‌زد و ماشین آتش‌نشانی‌اش را اجاره می‌کرد. بگذریم که با وضع جاده‌های آن‌روزی تا ماشین کرایه‌ای به محل می‌رسید آتش کار خودش را کرده بود.
سر و صدای مردم و اعتراضات کم کمک بالا گرفت که بابا این چه وضعی است؟
‌‌نهایت شهرداری یک ماشین آتش‌نشانی خرید و با سلام و صلوات واردش کرد و در گاراژ شهرداری توی خیابان بوعلی به نمایش‌ش گذاشت.
یکی از بچه محل‌های ورمزیار را که قد و قامتی بلند داشت و قیافه‌ی خوش با چشمانی آبی، به راننده‌گی آن گماشت. بچه محل‌گاه با لباس آبی رنگ آتش‌نشانی‌اش چون مارشال پتن در خیابان‌ها سان و رژه‌ای می‌رفت تا خودی نشان دهد و چشمان مشتاق را بخودش جلب کند.
روزی با محمود قلمکار، که از سه چهارسالگه‌گی هم‌بازی و دوست بودیم، جلوی دکان پدر به گپ‌وگفت نشسته بودیم که آژیر ماشین‌نشانی چرت‌مان را پاره کرد.
گوئیا جائی در حوالی ایستگاه «میدان محمدرضاشاه» آنش گرفته بود. یک تاکسی بنز ۱۷۰ به راننده‌گی قاسم حج‌علی (او هم مارشال پتن دیگری از بچه‌های ورمزیار بود اما اهل رزم و دعوا) با گل‌گیرهای سفید رنگش، چند متری جلو‌تر از ماشین آتش‌نشانی می‌راند. همینکه متوجه نزدیک شدن ماشین عقبی بخود شد، بدون هیچ علامتی، آرتیست‌وار چرخشی به سمت چپ کرد، دستی برای ناظران آرتیست بازی‌اش تکان داد با سرعت از صحنه خارج شد.
راننده‌ی ماشین آتش‌نشانی، محکم روی ترمز کوبید. ماشین چندباری چپ و راست شد و ‌‌نهایت درست مقابل دکان پدر به لبه‌ی جوی سیمانی آن‌سوی خیابان خورد و به پهلو روی اسفالت دراز به دراز پهن گردید. آب و گازوئیل‌اش سطح آسفالت خیابان پوشاند و نهایت راهی جوی خشک کنار خیابان گردید. مردم جمع شدند و راننده‌ی خوش تیپ را با موهای ژولیده و قیافه‌ای بس ترسیده اما عصبانی که در حال فحش و بد و بیراه گفتن به قاسم بود، از درون ماشین بیزون کشیدند.
ماشین آتش‌نشانی تا حوالی ظهر فردای آنروز در‌‌ همان نقطه بماند تا جرثقیلی بیاوردند و بلندش کردند.
چه بر سر محل آتش‌گرفته آمد، یادم نیست. حتمن باز مردم به بیل و کلنگ و سطل آب متوسل شدند. از عاقبت کار نادرست قاسم و دعوای او با مارشال پتن خوش تیپ اما غیرمسلح شهرمان نیز بی‌خبرم..

۱۳۹۳ آبان ۲۷, سه‌شنبه

دلیل مهاجرت

یکی از دوستان فیسبوکی در استاتوس خود نوشته است:
آقا/خانوم محترم، شمام همش فک می‌کنین فاتحه‌ی این مملکت کاملا خونده س و هیچ امیدی به بهبودی روزگار در هیچ زمینه‌ای نیست یا من فقط اینجوریم؟!
شایدم من خیلی بدبینم!؟
ینی از اقتصاد و کار و فرهنگ گرفته تا کوچک‌ترین چیز همه چی برام تهوع آوره!
با خواندن استاتوس بالا (استی معادل مناسبی برای استاتوس ندارید؟) یاد داستان مهاجرت یک میلیون سیصد هزار شهروند سوئدی به قاره‌ی آمریکا (بیشترین به ایالات متحده‌ی آمریکای شمالی) در اواخر سال‌های ۱۸۰۰ تا ۱۹۲۰ میلادی افتادم.
حدود یک پنجم این قوم مهاجر بعد‌ها به سوئد بازگشتند و مابقی در آنجا ماندند و در جامعه‌ی میزبان تحلیل رفتند.
بتازه‌گی تلویزیون دولتی سوئد سریالی ساخته از این سوئدی‌تباران آمریکائی که در پی یافتن اعقاب خویش به سوئد می‌آیند.
تاریخ‌نویسان، علت مهاجرت این خیل عظیم را از جمعیت حدود پنج میلیونی آن زمان سوئد بشرح زیر تفسیر کرده‌اند:
الف. نارضائی از تسلط اولیای کلیسای دولتی در امور اداری کشور
ب. نارضائی عمومی از شیوه‌ی حکومت پادشاهی سوئد ونتایج اجتماعی ناشی ازدیدگاه‌های پسگرایانه‌ی آن حکومت به مسائل اجتماعی روز کشور.
رشد نامناسب جمعیت و تولید بد مسبب اصلی بدی اوضاع اقتصادی کشاورزان بود.
داستان نقل شده‌ی مهاجران پیشین سوئدی از اوضاع اجتماعی غرب میانه‌ی آمریکا، نشان از آزادی بیان، آزادی سیاسی و تحمل عقاید دیگران داشت و از امکاناتی خبر می‌داد که سبب بهتر شدن استاندارد رندگی را داشت.
شرایط اجتماعی سیاسی آن روز سوئد بی‌شباهت به شرایط اجتماعی‌-سیاسی امروز وطن ما نیست با این تفاوت که در کشور ما پول نفتی هم هست که خرج اتینا می‌شود و چیزی از آن سفره‌ی مردم عادی را رنگین نمی‌کند.
غرض اینکه مردم سوئد در طی این ۱۵۰ سال نه تنها توانستند فقر را از جامعه‌ی خویش بزدایند بل امروز علاوه بر اینکه یکی از جمله کشورهای ثروتنمد جهان‌اند که دو درصد درآمد ناخالص خود را هم صرف کمک به کشورهای رشدنایافته می‌کنند. در سال آینده قرار است صدهزار پناهنده‌ی سوری را میزبان باشد.
من نه جامعه شناس هستم و نه سیاستمدار اما بر این باورم که اگر سوئدی‌ها

توانسته‌اند چنین کار شگرفی کنند ما هم باید بتوانیم از عهده‌اش برآئیم.
چرائی آن را عقل می‌گوید و چونی آنرا باید جامعه شناسان و سیاستمداران بیان کنند.
علاقمندان برای آگاهی بیشتر می‌توانند به لینک زیر مراجعه کنند
http://en.wikipedia.org/…/Swedish_emigration_to_the_United_…

۱۳۹۳ شهریور ۳۰, یکشنبه

یک دیدار


دلم سخت درد می‌کند.تابستان است. توی اتاق پذیرایی‌مان دراز کشیده‌ام. برای فراموشی درد، خودم را با ترانه‌های بابا طاهر مشغول کرده‌ام.
در می‌زنند. کسی در را باز می‌کند. کسی وارد حیاط می‌شود. صدای‌اش نا آشناست. صداها نزدیک و نزدیک‌تر می‌شوند. کسانی وارد اتاق می‌گردند.

ممد جان سلام! خدا بد نده! پسرم چته؟
کنار رختخوابم که روی زمین پهن است، می‌نشیند. مادر داستان گرفتاری شکم‌دردم را برای‌اش تعریف می‌کند.
تازه وارد رو به‌من می‌کند و می‌پرسد:
وارد که شدم صدای شعر خوندن‌تو شنفتم. شعر بابا بود، مگه نه؟
حرفش را تایید می‌کنم.
تازه وارد می‌گوید:
 می‌شه خواهش کنم چند بیتی‌َم واسه‌ من به خونی؟
او مثل ما حرف نمی‌زند. لهجه‌اش تهرانی است. باید زن دائی‌ام باشد. شنیده‌ بودم برای دیدار برادهایش به همدان آمده است.
من خجالتی هستم. تا بحال هم برای برای کسی چیزی نخوانده‌ام. حتا هنگام بازپس‌دادن درس در مدرسه نیز همیشه نگاهم روی زمین است. از نگاه کردن توی چشم بچه‌ها وحشت دارم. بیشتر همکلاسی‌ها چنین‌اند.
با شرم منتخب اشعار بابا را که دو ریال خریده‌ام و در زیر لحافم قایم کرده بودم بیرون می‌آورم و بسوی او درازش می‌کنم و می‌گویم:
بفرمایید! خودتان بخوانید! من روم نمیشه.
نه‌نه! دوست دارم خودت با همون سوزی که می‌خوندی، واسم به‌خونی. آخه می‌دونی! من شعرای بابا را خیلی دوست دارم.
رویم نمی‌شود. اصرار می‌کند. کتاب را بر می‌دارم و چند رباعی را برایش می‌خوانم. 
کلی به‌به و چه‌چه‌ تحویلم می‌دهد و می‌پرسد:
خب، پسرم نگفتی کلاس چندی؟
مادر جواب می‌دهد:
کلاس هفتِ تمام کرده. ایشال‌لا پاییز که بیا میره کلاس هشت. و بلافاصله می‌افزاید:
اگه این دلِ درد لعنتی راحت‌ِش بذاره!
میهمان‌ خودش را برای رفتن آماده می‌کند. اصرار مادر برای ناهار را با ما بودن، تصمیم‌ش را عوض نمی‌کند. می‌گوید:
 نه، عمه جون! باید برم. هنوز سراغ عمه خانومای دیگه نرفتهام. دو سه روز دیگه هم بیشتر نمی‌تونم بمونم.شما که می‌دونید! بچ‌چا تنهان! لطفی‌َم که سر کاره. صبح زود میره عصری برمی‌گرده.
در موقع خداحافظی رباعیات بابا را به طرفش دراز می‌کنم و می‌گویم:
ببخشید! می‌شه این کتابِ از من به عنوان هدیه قبول کنین!
حتمن پسرم! با کمال میل! دست درد نکنه!
کتاب را می‌گیرد، توی کیف دستی‌اش می‌گذارد و از در بیرون می‌رود.
 به مادرم می‌گویم:
 چه زن مهربانی بود! من اصلن او را ندیده بودم.
 مادر می‌گوید:
نه، آقا ممد که منتقل تهران شد تو خیلی کوچک بودی.