۱۳۸۷ شهریور ۳, یکشنبه

آئیینه‌ای در مقابلم

این‌قدر از محاسن ما سخن گفته‌اند که دلیلی ندیدم من هم چنین کاری را صورت دهم. پس من تصمیم گرفتم معایب خودمان را بر شمرم. تا به حال ما تبریکات فراوانی برای هم فرستاده‌ایم. واقعا چگونه می‌شود یک نفر نداند که مشکل دارد و مشکلش را نشناسد و آن وقت توقع داشته باشد که مشکلش حل شود؟ این به معجزه شبیه است. ما مشکل جدی داریم. ما به هر دلیلی زیادتر از ملل دیگر دروغ می‌گوییم. تملق اگرچه خوشایند نیست، تک تک خودمان می‌دانیم چقدر تملق می‌گوییم. ما توقع بی‌جای فراوان داریم. فرهنگ اعتراض هم در ما وجود ندارد و این در بسیاری مواقع تبدیل شده به ظلمی برای دولت‌ها و حکومت‌هایی که بر ما حکومت کرده‌اند. من قصد ندارم وارد سیاست بشوم ولی بسیاری از مردم از شدت ترس و خودسانسوری کاراهایی می‌کنند و در خلوت آن را به حکومت‌هایی که بالای سرشان است نسبت می‌هند. در صورتی که این‌ها معنی اختناق را هنوز نمی‌دانند.

برگرفته از پی نکته‌هایی بر جامعه شناسی خودمانی، نوشته‌ی حسن نراقی

پی‌نوشت

این کتاب را خواندم. بیان واقعیاتی بود به زبانی بس ساده و خودمانی. و یاد جوانکی افتادم که مدعی بود، جوانان ما در همه‌ی مسابقات علمی دنیا سرند و بهترینانند. و به استدلالات من که پس به چه دلیل حتا یک اختراع مهم به نام ما در دنیا ثبت نشده‌است توجهی نداشت و مرتب آمار این مسابقه و آن مسابقه را می‌داد. البته آن روزها هنوز دختر سیزده ساله‌ی تهرانی با کمک برادرش هفده سال‌اش موفق به ساخت انرژی اتمی نشده بود.

۱۳۸۷ مرداد ۲۱, دوشنبه

لایحه‌ی ضدخانواده

عدالت مقوله‌‌ای پیچیده، وسیع و بی‌در و پیکر است. هر کس بر اساس شأن، اعتبار و شعور اجتماعی خویش آن را به نوعی به نفع می‌تواند تعبیر و تفسیر ‌کند. امری یا عملی که به نظر من، ممکن است عین عدالت تعبیر شود در نظر شخص دیگری می‌تواند ظلم محض ارزیابی ‌شود. ما، در گفته‌ها و نوشته‌هایمان، سخن از قاضی عادل می‌بریم. به باور من حقوق خوانده، قاضی عادل کسی است که علاوه بر اِشراف کامل به قوانین موضوعه‌ی کشوری، خودش نیز متعهد و ملزم به پیروی از آن قوانین باشد و به هنگام داوری، حرمت قانون را کاملن رعایت کند، بی‌طرف بماند و پای از دایره‌ی قانون، بیرون نگذارد. او نه مرعوب صاحبان قدرت می‌شود و نه شیفته‌ی صاحبان زر. به زبانی ساده‌تر قاضی عادل کسی است که مرجع قضاوتش، قانون موضوعه‌ی کشوری است. از کسی در امر قضا دستوری نمی‌گیرد و رشوه‌ای نیز قبول نمی‌کند.
با این تعریف یعنی الزام وجود قانون موضوعه کشوری، می‌شود دایره‌ی تفسیر و تعبیر مقوله‌ی عدالت را مشخص و محدود کرد. حال سوال این است که آیا در قوانین موضوعه‌ی موجود در کشور ما، چنین قانونی وجود دارد تا قاضی دادگاه با مراجعه‌ی به آن بتواند به شکایت زن شاکی از بی‌عدالتیِ شوهر چندزنه‌اش به داوری بنشیند؟
من از وجود چنین قانونی بی‌خبرم. بنا بر این قاضی رسیده‌گی‌کننده به چنین ادعایی بناچار، به پیش‌داوری‌ها و برداشت‌های شخصی خویش از مقوله‌ یا مفهوم "عدالت" رجوع خواهد کرد. از آن‌جایی که در شرع اسلام هر مجتهدی اجازه‌ی تعبیر و تفسیر قوانین شرعی و فقهی را بنا به ادراک خویش، داراست پس صدور حکم در چنین مواردی بدلیل جای خالی قانون موضوعه، بسیار متفاوت خواهد بود.
خانم محبوبه حسین‌زاده در گفت‌وگویی با روزنامه‌ی اعتماد بتاریخ مرداد ۱۳۸۷ زیر عنوان "در دفاع از عدل اسلامی" چنین می‌گوید:
به همین دلیل است که می‌گویم در جایگاه قانون، عدالت در خانواده تعریف نشده‌است. ازدواج مجدد یک موضوع فرعی و حاشی‌ای برای مسائل و شرایط خاص است. برای این امر حتی باید دید حکمت این آیه و حکم چه بوده است؟ و آیا آن شرایط و حکمت که حکم را ایجاب می‌کرده است، امروز به قوت خود باقی‌است؟
در اسلام اصل بر عدالت است و مجلس باید آنقدر قانون تصویب کند که حتی قاضی‌ها نتوانند سلیقه‌یی عمل کنند و ارتباط زن و شوهر بر اساس عدالت باشد. عدل، اصل اسلام است و هنوز در جامعه ما زمان ارائه طرح برای ساده‌کردن و رواج ازدواج مجدد نیست.
زن در خانواده چه حق و حقوقی دارد و بچه‌ها چه حق و حقوقی دارند. بگذریم که بنیاد قانونی چندزنه بودن، در جهان امروزی پذیرفتنی نیست. مگر نه اینکه مردان چندزنه، همیشه در جامعه‌ی ما انگشت‌نما و مورد لعن و طعن همه‌گان بوده‌اند؟
اصولن مگر نه اینکه اختیار کردن زن دوم نشانه‌ی سیر شدن از هم‌زیسیتی و هم‌بستری با زن اول است؟ گرفتار کردن یک انسان در خانه‌ی خویش و روی آوردن به زنی دیگر تنها به دلیل داشتن مکنت، به باور من عین بی‌عدالتی است. چرا که نیمه‌ی این ثروت بدست آمده، متعلق به همان زنی‌است که با صرف وقت، پرستاری بچه‌ها و اداره‌‌ی امور خانه، راه رسیدن مردِ شریک زنده‌گیِ خویش را به اداره‌ی امورات اداری، بازرگانی و ...هموار کرده‌است.
دوستی دارم متمول، یک زن در ایران دارد و زنی دیگر در یکی از کشورهای عرب خلیج فارس. روزی میهمانش بودیم. زنِ ایرانی‌اش که از نعمت سواد هم محروم است، میزبان ما بود. مقادیر قابل توجهی دست‌بند و گردن‌بند و انگشتری طلا با سنگ‌های قیمیتی بخود آویزان کرده بود. یکی از خانم‌های میهمان به او گفت:
خوشا به سعادتت با این چنین شوهری که این همه طلا و جواهرات برای تو می‌خرد!
زن دوستم گفت:
کاش من هم شوهری مثل شوهر شما داشتم که دوستم می‌داشت و سر من هوو نمی‌آورد. مرا با خودش به همه جا می‌برد. این زلنگ زولون‌گ‌ها به چه درد من می‌خورد؟
آیا دوست من که همه‌ی نیازمندی‌های مالی همسرش را برآورده می‌کند، انسان عادلی است؟ من در حسن نیت او شکی ندارم ولی عدالت مقوله‌ی دیگری است. احساسات روحی یک زن را زیر پا گذاشتن و در برابر چشمان او و فرزندانش با زن دیگری همبستر شدن، نه رابطه‌ای با عدالت می‌تواند داشته باشد و نه سببیتی با استحکام اساس خانواده..

بچه روباه

ORIGINAL TITLE : The Child Written by: Torey Hade من بایستی متوجه این موضوع می‌شدم. مقاله‌‌ای کوتاه بود با جملاتی محصور در زیر یک سری اشکال کارتونی در صفحه‌ی ششم آن مقاله. موضوع مقاله دختری شش ساله بود که پسر بچه‌ی سه ساله‌ی همسایه را در یک شب سرد ماه نوامبر با خود به بیرون برده، او را به درختی بسته و او را به آتش زده بود. پسربچه با زخم‌های ناشی از سوخته‌گی شدید که زنده‌گی او را تهدید می‌کرد در بیمارستانی بستری و تحت مداوا قرار گرفته بود و دخترک توسط پلیس بازداشت شده بوده. رمان جالب و گیرای «بچه روباه» نوشته‌ی خانم توری هایدن اهل آمریکا این‌چنین آغاز می‌شود. مضمون کتاب‌های هایدن بیشتر شرح‌ حال دانش‌آموزان خود او است که به نوعی بیماری روحی‌ـ‌روانی گرفتار هستند. تخصص خانم Torey Haden آموزش کودکان مبتلا به مشکلات روانی‌ـ‌‌اجتماعی است. خلاصه‌ی کتاب شیلا دختری است فقیر که با پدرش در منطقه‌ای کارگرنشین زنذگی می‌کند. مادر او، برادر کوچک‌اش را برداشته و برای همیشه خانه‌ی شوهرش ترک کرده است. شیلا از علت اصلی فرار مادر بی‌اطلاع است. نبود مادر روی روحیه‌ی شیلا اثر بدی گذاشته است. به گمان شیلا مادرش چون او را دوست نمی‌داشته، برادر کوچکش را برداشته و خانه پدری او را برای همیشه ترک کرده است. این توهم در اثر تاکیدها و تلقین‌های مداوم پدرش بر درستی پندار شیلا تبدیل به یقین شده است. شیلا شدیدن دلتنگ برادر کوچک‌ خود نیز می‌باشد که مادرش او را با خودش برده است. با وارد شدن شیلا به کلاس تورِی هایدن، بوی تند ادارار کهنه‌ی برخاسته‌ از لباس‌های کثیف او فضای کلاس را پر می‌کند. شیلا کودکی سرکش است. نظم و ترتیبی در کارهایش دیده نمی‌شود. کسی را قبول ندارد و به همه مظنون است. پدرش که احتمالن به الکل معتاد است برای هر اشتباه جزئی که از سر زندع او را سخت تنبیه بدنی می‌کند. شیلا اصولن دوستی ندارد و همیشه توی لاک خویش است. تست هوشی که از او گرفته می‌شود نشان می‌دهد که او از درجه‌ی هوشی«IQ» بالایی برخوردار است. اما از احساسات سخت صدمه دیده است. شیلا بدلیل ارتکاب عمل جنایت‌کارانه‌ی به درخت بستن و به آتش ‌کشیدن پسر همسایه، از جانب‌ مقامات انتظامی «برای محیط اطراف‌اش موجودی خطرناک» تشخیص داده شده و تحت بازداشت شده بود توسط دادگاه محکوم به نگهداری در بخش روانی بیمارستان می‌شود. اما بخش روانی مخصوص کودکان پر است و جایی برای شیلا نیست. از اینرو و در انتظار خالی شدن جا، شیلا موقتن به کلاس خانم توری هایدنس که ویژه‌ی کودکان معلول روانی است فرستاده می‌شود. بدین‌ترتیب است که خانم هایدن برای بازگردادن ارزش انسانی شیلا، وارد مبارزه‌ی شدیدی می‌شود. "بچه روباه که نام اصلی آن یک کودک است داستان تکان‌دهنده‌ایست. از یک سو نشان‌گر خشونت‌هایی که ما انسان‌ها به یکدیکر روا می‌داریم و از دیگر سو نشان‌گر صمیمیت، گرمی و همدلی عمیق انسان‌های والایی است که دانش و تجربه‌ی خویش را وقف بهبود کیفی زندگی هم نوعان خویش می‌کنند.وشت این کتاب در سوئد با نام " بچه روباه" ترجمه شده است در دو جلد. جلد اول شرح زندگی شیلا تا هشت ساله‌گی اوست و جلد دوم شرح زندگی او تا سیزده ساله‌گی‌اش که دوره‌ی تحصیلات ابتدائی را به پایان می‌برد.

۱۳۸۷ مرداد ۲۰, یکشنبه

زباله‌ها

ر اخبار می خوانم که ۲۵% حمل زباله‌ی شهر تهران نیمه اتوماتیک شده است. خوشحال می شوم. همیشه دیدن جوانانی که روی رکاب کامیون‌های حمل زباله، با لباسی کثیف وآلوده مشغول تفکیک زباله هستند، ناراحتم کرده‌است. سطل‌های پلاستیکی مخصوص زباله، توی خیابان‌های شمالی شهر جاسازی شده‌است. در تلویزیون شهرداری، با نشان‌دادن فیلمی مستند، دلیل ازدیاد موش‌ها در شهر تهران را گذاشتن کیسه‌های پر از زباله را در کناره‌ی‌ خیابان می‌داند. در فیلم ابتدا، گربه‌ها و کلاغ‌ها، به کیسه‌های نایلونی پر از زباله‌، حمله‌ور می‌شوند. کیسه‌ها پاره می شوند و بازمانده‌ی خوراکی‌ها توی خیابان پخش می‌گردد. بعد به نوبت به سورچرانی موش‌ها می‌رسد. شهرداری از مردم تقاضا می‌کند با نگذاشتن زباله در کناره‌ی کوچه و خیابانٰ، در تمیز نگه‌داشتن شهر، کمک شهرداری باشند. کامیون‌های حمل زباله، در ساعت مقرر، زباله‌ها را جمع می کنند. در آن‌سو، پسر جوان کیسه بدوشی، محتویات سطل پلاستیکی را، در جستجوی کالائی بهم می زند. اشیاء مزاحم جستجوی‌اش، دور سطل می‌ریزد. تکه مقوائی، ورقه‌ی نایلونی یا چیز بدرد بخوری را انتخاب کرده و داخل گونی‌ کثیفی که بر دوش می‌کشد، می‌کند. و در پی یافتن شکاری دیگر به آن سوی خیابان می‌رود. پائین‌تر، در شمال‌شرقی شهر، پیرمردی با ریشی بلند، داخل سبد آهنی مخصوص زباله خم شده‌است و در پی یافتن روزی خویش، زباله‌ها را زیر رو می کند. از او هم عکسی می‌گیرم. جوانی که متوجه عکس گرفتن می‌شود، با صدای خطبه‌ئی می‌خواند که "این عکس‌ها را به روزنامه‌های خارجی بدهید و بگوئید که مردم ما برای سیرکردنِ شکم‌شان باید داخل زباله ها را بگردند. پیرمرد بدون توجه به همه این‌ها، گونی را بدوش می کشد و سریع به دنبال زباله دانی دیگری می‌رود تا از رقبا عقب نماند. می‌دانم که این درمانده‌گان، عامل مافثای آشغال خرها هستند که صبح علی‌الطلوع، آنان را از حلبی آبادهای کناره‌ی شهر با وانت، روانه‌ی شمال شهر می‌کنند تا عصر، گردآورده‌های‌شان را به ثمن بخس به خرند. با گذشت ۱۱ روز از ورودم به تهران، هنوز از چمدان گم شده‌ام خبری نیست. و عجیب این که هر دوست و آشنائی بر من خرده می‌گیرد که چرا چمدانی را که عوضی برداشته بوده‌ام، پس داده‌ئی! گویا این ضرب‌المثل عامیت یافته است: مال خودم مال خودم، مال مردم هم، مال خودم. دریغ!

۱۳۸۷ مرداد ۱۸, جمعه

تخریب محیط زیست

خیابان‌ها و کوچه‌ها همه نوساز اما کج و کوله و بی‌قواره‌اند. خانه‌های تازه مثل قارچ‌ سگی، این‌جا و آن‌جا به هوا سر‌کشیده‌اند. از گندم‌زارهای پر از شقایق دوران کودکی، بوستان‌های پر از خیار و گوجه‌فرنگی، درختان بید و صنوبرهای کناره‌ی جوی‌های آب، دیگر خبری نیست.
بیشه‌‌هایی که در دوران دبیرستان برای "درس‌خواندن" به آنجاها پناه می‌بردیم، تبدیل به خانه شده‌ند. از دوستان دبیرستانی هم خبری نیست. برخی زنده‌گی را بدرود گفته‌اند. آنانی هم که باقی‌اند در دسترس نیستند. گرفتاری روزگار ما را از هم بریده‌است. بز هم بریده شده‌ایم.  متفرقمان کرده‌اند. جبر زمانه جدای‌مان کرده است. محمود ایرانی، که برای رسیدن میوه‌ها‌ی درختان و جالیزها لحظه شماری می‌کرد که اولین دست‌برد را به آن‌ها بزند و نوبرخور جالیز و سر درختی بود، از درد پا خانه نشین شده است. مجید قویمی می‌گفت که محمود فهرستی از هم‌کلاسی‌ها درست کرده است و هر که مرده‌است، خط قرمزی بر روی نامش کشیده است.
راستی باغ حاج غلامحسین قلمکار کجا بود؟
‌ در این‌جا که دیگر باغی دیده نمی‌شود. آجر و خشت و سیمان و آهن، جای‌گزین باغ‌ها شده است. دیواره‌های بلند مجهز به نرده‌های آهنی دو متری با نیزه‌هائی دو شاخه بر فرازشان، نشانی ناامنی و ترس ساکنین آن‌هاست از "اشرار".
بیاد آن زنده‌یاد، همشهری، هم‌کار و داماد دائی‌ام می‌افتم که در دیداری نوروزی، اشاره‌ای به نرده‌ی افراشته بر دیوار خانه‌‌مان"کرد و به طعنه گفت:
همشهری جان! قبلن این نرده‌ها را نداشتی. مدام هم در سیر و سفر بودی، نبودی؟ این شد نتیجه‌ی آن‌همه داد و بی‌دادت برای آزادی؟
راستی باغ پدر محمود کجا بود؟ همان‌ باغی که بعدازظهرهای جمعه‌های تابستان  به آ‌نجا می‌رفتیم. من و محمود هم‌بازی بودیم پیش از آن‌که راهی مدرسه شده‌باشیم و سالیانی چند هم‌کلاسی. پدرش از تجار معروف شهرمان بود. بهترین درختان میوه را در باغ‌اش داشت. چقدر بزرگ مصفا بود. ساعت یک بعد از ظهر بعضی از روزهای جمعه‌‌ی تابستان، البته اگر پدر اجازه می‌داد، در گرم‌ترین ساعات روز، ما را به دنبال خویش به باغ می‌کشاند، با سماور و قوری و استکان‌نعلبکی و... و تذکرات نامهربانانه‌ی مدام‌اش:
اِی که ذلیل بشی محمود ! استکانارِ که شکستی!
حسن! مواظب شیر سماوره باش! م‌گه کوری. بی‌گیرش بغلت، داغته بی‌وینم!
بار و بنه‌ را، خودمان حمل‌ می‌کردیم. زمانی الاغی خرید. اما زود فرخت‌اش. که نه خودش جرئت سوار شدن‌اش را داشت، نه بما اطمینان می‌کرد. همین‌که خورشید عازم قایم شدن پشت قله‌ی الوند می‌شد و از گرمای روز کاسته می‌گردید، صدای پدر محمود هم بلند می‌شد که:
محمود! زود باش! شب شد! راه‌ها نا امنه. دُز خانه‌هه ره می‌زنه ها!
ناچار بار سهمیه‌ی خود را بدوش می‌کشیدیم و صدها فحش در دل نثار پدر محمود و راه شهر در پیش می‌گرفتیم. اما دلمان پیش بچه‌های باغ‌های همسایه بود که تازه برای بازی دور هم جمع ‌شده بودند.
آغلامحسین، پدر محمود، همسرش را به اسم پسر بزرگش صدا می‌کرد که باز بردن نام ناموس ‌اش در جلوی غریبه‌ها ننگ داشت. زمانی که محمود، محمود او بلند می‌شد، محمود اصلی اعتنائی به فریادهای نمی‌کرد. روزی از محمود پرسیدم:
نمی‌خواهی جواب پدرت را بدهی؟
در جوابم گفت:
در خانه‌ی ما سه تا محمود هست. من، نه‌نه و آقا.
این را من بعدها فهمیدم. در خانه‌ی ما چنان رسمی نبود. پدر مادرم را «خانم» صدا می‌کرد به اعتبار سیادتش.
راستی هم قانون نانوشته‌ای ننگینی داشتیم مبنی بر فاش نکردن نام مادر و خواهرهایمان.که آن را ننگی بزرگ می‌پنداشتیم.
یکی از روزهای آخر بهار بود. هلان‌وکوبان راهی باغ بودیم. در کناره‌ی آخرین کشتزاری که پس از آن باغ‌ستانهای میوه آغاز می‌شد، دودی به هوا بلند بود. مردها در کشتزار سرگرم کار بودند و زنها  کناره‌ی اجاق به پختن غذا مشغول. مادر محمود، اجاق را بمن نشان داد و گفت :
به‌بین چه کیفی می‌کنند!
و این شعر را خواند!
گر بود حظی، آن‌را مرد دهقان می‌برد/ روستائی لذت از باغ و گلستان می‌برد .
بعد آهی کشید و گفت:
ما شی؟ در گرما و عرق‌ریزان می‌‌مان. نفس تازه نکرده باید برگردیم. خوشا بحال اونا. ممد جان ثروت بلای جانمان شده‌است.
پدر دوستم، باغ‌اش فروخت. از پول‌اش خانه‌ای در تهران خرید تا محمود دوران دانشجوئی‌اش کرایه‌نشین نباشد. پسرش نهایت مهندس پست و تلگراف شد. اما پدرش عمر زیادی نکرد. روزی توی خیابان بهم برخوردیم. من دانش‌جو بودم و برای دیدار به همدان رفته بودم. رنگ و روی‌اش‌‌ کاملن زرد شده بود. حالش را پرسیدم. خواهش کرد چیزی از بیماری‌اش به محمود نگویم. نمی‌دانست که من دیگر با پسرش رابطه‌ای آنچنانی ندارم. راه ما از هم جدا شده بود. طولی نکشید که سرطان کبد جان‌اش را گرفت.
محمود، هراز گاهی سری به من می‌زد. ولی نه به پاس دوستی‌های قدیم. هر وقت آمد کاری داشت. شاید هم سفارشی. آخرین بار گرفتار شده بود بدلیل کثافت‌کاری‌. می‌خواست لایحه‌ای برای او بنویسم که ننوشتم. او امکان مالی گرفتن وکیل را داشت. به وکیلی آشنا حوالت‌اش دادم. فهمیدم آن‌قدر از او کار مجانی کشیده است که او هم در این مورد، دست به سرش کرده است. 
سالیانی است او را ندیده‌ام. شنیده‌ام در روزگار پیری داماد شده‌است. راوی می‌‌گفت :
کسی حال ترا از او پرسید. محمود گفت:
اوه! استخوان‌هایش هم پوسیده است.
نه! دیگر باغی باقی نمانده‌است. اما من هنوز در اندیشه‌ی آن باغ آن پیرمرد سبد بافم، در میانه‌ی دره‌ی آ خدا‌داد که درخت گردوای کهن‌سال داشت و باریکه آبی که نیاز باغ‌اش تامین می‌کرد. اوقات بی‌کاری‌اش را در زیر سایه‌ آن درخت گردو، می‌نشست و سبد می‌بافت.
چقدر دوست داشتم آن دره مال ما بود.
دریغ که نه باغی یجا مانده است و نه صفای دوران کودکی.
این نیز بگذرد

خرداد ۱۳۸۴