۱۳۹۴ خرداد ۱۵, جمعه

حمید، دوستی که فراموشم کرده بود



بگمانم کلاس سوم بودیم که حمید بما پیوست. او دو سه سالی از ما بزرگتر بود. در پیش، بمکتب ‌رفته بود، مکتب میرزا غلامحسین، اول بازار سبزی‌فروش‌ها. میرزا، ریاضی تدریس نمی‌کرد. از ریاضی سررشته داشت یا نه، نمی‌دانم. مکتبی‌ها بجای ریاضی مرسوم در مدارس دولتی، سیاق می‌خواندند. چرائی‌ش این که بازاریان دفترهای بازرگانی خود را به سیاق می‌نوشتند. پدر نیز بمن این شیوه‌ی نوشتاری دفاتر را می‌آموخت.
حمید زود با جمع سه چهارنفری ما جوش خورد.  بچه‌محل بودیم. در رفت و برگشت بمدرسه همراه ‌شدیم. طولی نکشید که او پای ثابت تیم والیبال ما شد. عصرها و روزهای تعطیل، بند قندی تور والیبالمان می‌شد و توپ لاستیکی کوچکی، توپ آن. گاهی جلوی خانه‌ی ما، زمانی پشت خانه‌ی محمود، راه بر آینده‌گان و رونده‌گان می‌بستیم. وقتی سر و صدای اعتراض همسایه‌ها از حد تحمل می‌گذشت، جا عوض می‌کردیم.
کلاس پنجم بودیم که کتاب‌های درسی حمید را که کنار زمین بازی گذاشته بود، دزدیدند. پدرش کتاب تازه‌ای برای او نخرید. حمید صبح‌ها کتاب یکی از ما سه همکلاسی را قرض می‌گرفت و تا مدرسه درسِ داده شده را می‌خواند. جالب اینکه نمرات شفاهی‌اش غالبن از نمرات ما بهتر می‌شد، بهمتِ حافظه‌ی قوی‌اش.
هنگام ورود به حیاط مدرسه عادتمان بود، پریده، دو دسته میانه‌ی زنجیر آویخته بر سردر ورودی حیاط را گرفته، تابی خورده و در وسط حیاط فرود آئیم. البته چندباری آقای ناظم حسابی "تنبیه"مان کرده بود اما ترک عادت که نمی‌شد کرد.
یکی از روزها، حمید جلوتر از من پرید، دست راستش را با فرزی خاصی به راست، بالا و چپ دروازه زد و توی درگاهی فرود آمد. دستش را بوسید و وارد مدرسه شد. من کاری که او کرده بود نتوانستم انجام دهم. از او پرسیدم که چرا دستش را بوسید. او گفت:
مَ هر روز پیش ازیکه وارد مدرسه بِشَم، سه وار صوره‌ی "انا انزلنا" ره ماخانم، دِسِمِ  به سه نقطه‌ی بالای دروازه‌ی مدرسه می‌زنم، به ایطرف اُطرفم خودوم کوف «فوت» مُکنم، اُوَخد وارد مدرسه می‌شم.
پرسیدم:
بری شی «چرا»؟
گفت:
تا حالا خوب جواب داده دیه. ولّا وا ای بی‌کتابی مَ چجور می‌تانستم ای نُمرایِ خوبه بی‌گیرم.
من هم با خودم اندیشیدم اگر خواندن صوره‌ی «إنا أنزلناه في ليلة القدر» برای حمید اثر کند دلیلی ندارد براین من بی اثر باشد. حتمن برای منم جواب مثبت خواهد داد.
از آن روز ببعد درسی نخواندم اما هر روز صبح، بهنگام ورود به مدرسه بجای گرفتن زنجیر و تاب خوردن که ممنوع بود، همان کار حمید را انجام دادم.
مدتها گذشت اما نمره‌هایم نه تنها بهتر نشد که هر روز نمره‌ی بدتری گرفتم. موضوع را با پدر در میان گذاشتم.
پدر پرسید:
طمئنی حمیدم مثل تو درسش را اصلن نی‌ماخانه و نمره‌ی خوب می‌گیره؟
جوابی نداشتم. پدر اضافه کرد:
توسل موجب قوت قلب می‌شه، ترس از دل آدم بیرون مُکنه. بری اینه که حمید هموجور که می‌گی با وجود نداشدن کتاب و از روی کتاب تو و دیگران درسشه تو رای مدرسه، ماخانه، جلو معلم به تَته پته نی‌میوفته. یادتم باشه که سواد فارسیِ اَ شما بخاطر سن بیشدَرِش و مکتب رفتنس بهدره. اگر قرار بود وا خواندن و فوت کردن انا انزلنا به در و دیوار مدرسه آدم سواد دار بشه خب دیه بی سوادی نبود به مدرسه و معلم نیازی نبود.

حمید بدلیل سن بیشتر و پول جیبی بیشتری که داشت سینما رو بود. کتاب‌هائی هم چون امیرارسلان نامدار و مانند آن می‌خواند. داستان فیلم‌ها و کتاب‌هائی که خوانده بود، هنگام بازگشت بخانه برای ما تعریف می‌کرد. گاه اتفاق‌‌ می‌افتاد که داستان او نا تمام می‌ماند. فردا یا روز دیگری که باز  همراه می‌شدیم، او از همان نقطه‌ای که داستان را قطع کرده بود، آغاز می‌کرد.
سال ششم ابتدائی را که تمام کردیم پدرش، برغم تمام علاقه‌ای که حمید به ادامه‌ی تحصیل داشت، با ادامه‌ی تحصیل او مخالفت کرد. حمید در بازار کاری پیدا کرد اما درس را رها نکرد.
آن‌روزها این امکان بود که شخص بدون شرکت در کلاس درس، داوطلبانه در امتحانات آخر سال شرکت کند. حمید شب‌ها به آموزشگاه رفت و سه کلاس دوره‌ی اول دبیرستان را داوطلبانه در یک سال گذراند. من که کلاس هشتم را آغاز کردم او گواهینامه‌ی دوره‌ی اول دبیرستان را گرفته بود. کمی بعد گواهی ماشین‌نویسی فارسی- لاتین را هم گرفت که نشان می‌داد او هنوز در فکر ادامه‌ی تحصیل است.
اما رابطه‌ی ما با گذشت زمان و یافتن دوستان تازه، کم و کمتر شد. گاهی شب‌های تابستان یکدیگر را می‌دیدیم، روی سکوی خانه‌ی ما می‌نشستیم و از گذر روزگار سخن می‌گفتیم. او روانه‌ی سربازی شد زمانی که من سال اول دانشسرا بودم. در سفری که به تهران داشتم، در پادگان یوسف آباد بدیدار او رفتم. اما راه‌ها جدا شده بود. دوستان تازه، جای قدیمی‌ها را پر کرده بود. درس و مدرسه‌ی من هم پایان یافت و وارد خدمت شدم. به کوهنوردی روی آوردم. دوستان تازه‌ای یافتم که همراه برنامه‌های کوه ما شدند. دوستانی بازاری. حمید با آنان آشنا بود و همراه بازی والیبالشان. گاهی در کوه بهم برمی‌خوردیم. برخوردی آشناگونه نه چون قبل دوستانه.
سالها گذشت. سال چهارم دانشکده بودم. با دوستم توی پارک ولی‌عهد تهران مشغول درس خواندن بودیم. چند نفری دورتر نشسته بودند و با هم حرف می‌زدند. صدای یگی از آنان سخت آشنا می‌نمود.
خوب که گوش کردم. خودش بود و چون همیشه با صدای بلند حرف می‌زد. بسراغش رفتم. گفت مشغول یادگیری زبان آلمانی است، کارهای مقدماتی سفرش به آلمان درست شده است. بزودی بعنوان متخصص روفگری قالی راهی آلمان خواهد شد. راضی بنظر می‌رسید.
چند سالی بعد از شوهر خواهرم شنیدم که از آلمان با دست پر برگشته و در تهران مشغول به کاری شده است. خیلی دلم می‌خواست او را به بینم اما امکان عملی‌ش نبود که من ساکن جنوب ایران بودم.
در یکی از سفرهایم به  همدان، تصادفی بهم برخوردبم. حال و احوالی کردیم و شماره تلفن با هم مبادله اما نه من به او زنگی زدم و نه او از من خبری گرفت. باز هم در همدان بهم برخوردیم.
حمید تا مرا دید، دفتر تلفنش را بیرون آورد. تورقی کرد و شماره تلفنم را بمن نشان داد و اضافه کرد:
فکر نکنیا فراموشتان کردما، نه ای شمارته ها. ولی کار که نی‌میزاره.
گفتم:
حق با تونه. منم شماره‌ی تونه دارم. اما مَ الانه ساکنه آبادانم و تو وا اُ شماره، نی‌تانی وا م تماس بیگیری.
از هم جدا شدیم.
انقلاب شد. جنگ لعنتی جنگزده‌ام کرد. به تهران برگشتم. حال فرصتی بود تا بیشتر بهمدان سری بزنم. راهی چشمه فرشه بودیم. بین راه حمید بما پیوست. چهل و اندی سالم بود. همراهیان بیشتر دوستان مشترک ما دو نفر بودند. از همه جا حرف می‌زدیم که حمید رو بمن کرد و پرسید:
من که شما را نمی‌شناسم. همدانی هستید؟
من بجای جواب، داستان دزدیده شدن کتابهایش را بازگو کردم. حرفم که تمام شد. گفت:
همه‌ی اینها که گفتی درست. اما تو کی هستی؟
دوستان که از سابقه‌ی آشنائی ما باخبر بودند، همه‌گی پُلُقّی زدند زیر خنده.
خودم را معرفی کردم. کمی اندیشید و گفت:
آها! پسر فلانی هستی؟
دیگر نه او را دیدم و نه از او خبری گرفتم.
---
نام واقعی حمید چیزی دیگر است