۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

دیدار دوست، سقلاطونیان


از کنارم ‌گذشت. قیافه‌اش برایم بس آشنا نمود. سلام‌اش کردم. مکثی کرد. سلام‌ام را پاسخ گفت و با دو دلی دست‌اش را برای فشردن دست دراز شده‌ی من، پیش آورد.مشخص بود که در ذهن‌اش اسم و نشان مرا دنبال می‌کند. مرا هم می‌شناخت و هم نمی‌شناخت. در این اندیشه بود که کی و کجا مرا دیده‌است.
خودم را معرفی کردم. فشار دست‌‌اش که هنوز دست مرا در میان می‌داشت محکم‌تر شد. هم‌دیگر را در آغوش کشیدیم. گفت:
چه تصادفی! من کمتر پیاده به شهر می‌آیم. خیابان‌گرد هم نیستم. امروز استثنائن کاری بانکی داشتم. ترجیح دادم پیاده بیایم تا از شر دنبال جای پارک گردیدن آسوده باشم. 
در دانش‌سرای همدان بود که با هم آشنا شدیم، مگر نه؟ چه خوب که تو مرا شناختی! من اصلن ترا نشناختم.
گفتم:
قیافه‌ات نسبتن همان است که بود. موهایت هم که چون موی من رنگ نباخته‌است. ولی من دنبال اسمت هستم. آمیخته‌ای از افلاطون و سقراط بود. مگر نه؟ 
لبخندی زد و گفت:
سقلاطونیان.
.و اضافه کرد که البته سال‌ها پیش نام خانواده‌ایم  به فروغی تغییر دادم.
ـ درسته! یادم آمد.چندتائی دیگر هم نامشان را عوض کردند. موتاب‌زاده‌گان، کاکا، دباغ، فضلعلی و شما هم. چه کار خوبی! . اسامی بی‌مسمائی بود. مگر نه؟ یادم می‌آید موتابزاده‌گان همین پائین‌تر جلوی در اداره‌ی ثبت احوال ایستاده بود. ازشی پرسیدم:
اینجا چکار می‌کنی؟
گفت:
قصد تغییر نام خانواده‌گیم را دارم.
باو گفتم:
بالاغیرتی یه اسم درست حسابی انتخاب کن! موتاب‌زاده‌گان را نکنی نخ‌تاب‌زاده‌گان.
کلی خندید. چند سالی بعد که در صالح آباد باهم همکار بودیم روزی داستان را خودش برای همه تعریف کرد. من یادم رفته بود. راستی یادت هست آقای مینائی، دبیر ریاضی‌مان سین اسم ترا شین تلفظ می‌کرد؟
خنده‌ای کرد و گفت:
چه حافظه‌ای! راست می‌گی! یادم رفته بود.
آقای فروغی حال و روزش خوب بود و از سلامتی کاملی برخوردار. مثل سابق شق و رق راه می‌رفت و نشانی از پیری زود‌رس در چهره‌اش پیدا نبود. وضع ظاهرش، خوشبختانه گواهی از زندگی مرفه‌اش می‌داد. همه‌ی این‌ها شادم کرد
از وضع و حالم ‌پرسید. از خودم و از خانوادهام که کجا هستم و چکار می‌کنم. داستانم را خلاصه گفتم. مرتب سرش را تکان می‌داد. تایید بود یا تاسف، نفهمیدم. و بعد اضافه کرد.
ـ من هم بعد از چند سالی آموزگاری در دانشکده‌ی ادبیات مشهد، ادبیات فارسی خواندم. به همدان برگشتم و دبیر ادبیات فارسی بودم تا بازنشسته شدم. وضع و حالم بد نیست، خانه‌ای دارم که دو طبقه‌اش را به اجاره داده‌ام. چند روزی است ییکانم را با ... عوض کرده‌ام. مکافاتی است پیکان سوار شدن. مرتب جلوأت دست بلند می‌کنند که فلان‌جا ... تومن. آدم خجالت می‌کشد.
سراغ هم‌دوره‌ای‌ها را ‌گرفتم.
او هم به اندازه‌ی من از آنان بی‌خبر بود. با هم گرم سخن بودیم که متوجه شدم، آشنایی از دور سخت مرا زیر نگاه ذره‌بینی خویش گرفته‌است. از من چشم بر نمی‌دارد. من او را می‌شناسم‌ بچه محل ماست. پسر عمه‌ی علی، دوست دوران کودکی‌ام. چند سالی از ما بزرگتر است. اسم‌اش چیست؟ نه، یادم نمی‌آید. چرا! محسن.
راستی آخرین دیدار ما کی بود؟ بیست سال پیش؟ شاید هم بیشتر. یادم نیست.
محسن با وجود بزرگتر بودن‌اش همیشه پیش سلام بود. جلو می‌آمد، دستی می‌داد و می‌خواست بداند که عروسی کردهام یا نه. از کار و بارم سراغ می‌گرفت و نهایت خبری از علی می‌داد که داماد خواهرش شده بود. بله همو بود که زمانی خبر پدر شدن علی را بمن داد. او که خود مجرد بود، همیشه مرا به تاهل تشویق می‌کرد. چرا؟ نمی‌دانم. شاید فکر می‌کرد وضع مالی من خوب است، که نبود! اما چرا حالا این ‌چنین غریبانه نگاهم می‌کند؟
سلامش می‌کنم. لحظه‌ای از حرکت باز می‌ماند. جواب سلام مرا می‌دهد. من حسب معمول حال علی را می‌پرسم. محسن می‌گوید:
ـ دو سالی است در اثر سکته‌ی مغزی، زمین‌گیر شده است.
علی را بیاد می‌اورم که آن‌قدر تند و تیز بود و همیشه در مسابقات دو از ما جلو می‌زد. زمانی قهرمان دوی پنج کیلو متر شهرمان بود و عضو تیم بسکتبال. افسوس! آخرین دیدار من و علی کی بود؟ سال‌های اول دهه پنجاه.
اما محسن این بار خبری از تاهل من نگرفت. شاید هم مرا نشناخت و یا شاید هم فکر کرد که مردی با موهای سفید حتمن سال‌ها پبش ازدواج کرده‌است. کوچه‌ی ذوالریاستین او را  بلعید. .
منوچهر فروغی قبل از اینکه راهی بانک شود از من می‌پرسد امکان این را دارم که منتظر او بمانم تا لحظات بیشتری با هم باشیم. من می‌مانم.
زودی برمی‌گردد. اصرار دارد ناهار میهمانش شوم که پوزش می‌خواهم. با هم تا جلوی خانه‌اس می‌رویم تا او مغازه‌ی جواد مختارانی را بمن نشان دهد. جواد نیست. با منوچهر شماره‌ تلفن‌ رد و بدل می‌کنیم اما نه من سراغی از او می‌گیرم نه او از من.
پنج شنبه چهاردهم مهر ماه ۱۳۸۴

1 نظرات:

شهربانو در

یاد آن دوران به خیر.
سال گذشته بود که خبر درگذشت یکی از دوستان قدیمی ام ، همکلاسی ام رو شنیدم چند روزی حالم هیچ خوش نبود.

ارسال یک نظر