۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

سعدی را فراموش نکنیم

چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن/ که می‌خوانند ملاحان سرودی
اگر باران به کوهستان نبارد/ به روزی دجله گردد خشک رودی

لاستیک‌های یخ‌شکن اتوموبیلمان را پس از هفت ماه عوض می‌کردم که به یاد پسر دایی‌ام ‌افتادم که بسیار صرفه‌جو بود تا گرفتار ناکسان نشود. با دکتر ابو‌الحسن بنی‌صدر، دوست بود. هنوز هم هست. گرچه نه او امکان رفتن به فرانسه را دارد و نه بنی صدر جرئت مسافرت به ایران را. آن‌روزها بنی‌صدر ایران بود. روزی شوهر خواهرم گفت:
چند روز پیش خانه‌ی دائی‌جان بودیم. حسین آقا، سلامت رساند. بعد او و خواهرم زدند زیر خنده‌.علت خنده را پرسیدم. شوهر خواهرم گفت:
آخر قرار است او بشود وزیر اقتصاد و من هم وزیر بهداری.
پرسیدم:
پس من چی؟
گفت:
تو را هم می‌کنیم وزیر دادگستری، با این شرط که درست را خوب بخوانی!
داستان را این چنین تعریف کرد:
میدانی که بنی‌صدر که اقتصاد خوانده. او روزی در جمع دوستان از شیوه‌ی زندگی حسین که مواظب دخل و خرجش است و پای خودش را به اندازه‌ی گلمیش دراز می‌کنه، تعریف و تمجید کرده د و می‌گه اگه او روزی نخست وزیر ایران شه، پست وزارت اقتصاد را می‌ده به حسین تا اقتصاد ورشکسته‌ی ایران را درست کنه.
شوهر خواهرم که کارمند بهداری بود و دانش پزشکی‌اش بیشتر از دانش اقتصادی پسر دائی نبود، بلا فاصله می‌گه:
خب! پس منم می‌شم وزیر بهداری.
سالیانی از این واقعه گذشت. بنی‌صدر نه نخست وزیر که به ریاست جمهوری ایران رسید. اما پسر دائی وزیر اقتصاد نشد. بنی‌صدر در زمان ریاست جمهوری‌اش شبی شام میهمان او شد. بهمین دلیل هم "انقلابیون" بارها و بارها، مزاحم پسر دائی شده‌اند که چرا از دوستش پذیرائی کرده است. همان "انقلابیونی" که زمانی فریاد می‌زدند "کیهان و اطلاعات، تعطیل باید گردد/ روزنامه‌ی بنی‌صدر، ایجاد باید گردد"!