۱۳۷۴ شهریور ۱۹, یکشنبه

حکایتی از علی وکیل همدانی و شعبان بیمخ تهرانی


مرگ شعبان بی‌مخ و فرستادن گل از جانب فرخ و رضا ‌پهلوی برای او و تدفین‌اش با آن هزییه‌ی سنگین و حاتم‌بخشی لوس‌آن‌جلسی‌یان تعجب برانگیز است. یکی او را پوریا ولی‌اش نامیده و دیگری به لقب دیگری مفتخرش کرده است که گویا فراموش کرده‌اند  شعبان شاید در نود درصد طول عمر درازش لقبی دیگر داشته است، بی‌مخ. و این مخالفان رژیم شاهنشاهی نبودند که او را چنین نامیده‌اند بل هم پالکی‌های خودش، او را به آن لقب شایسته مفتخر کرده‌بودند. و براستی چه لقب شایسته‌ئی هم بود و زیب قامتش که پوریای ولی هرگز انسانی دست‌بسته را مورد حمله قرار نداد و بروی چنین انسانی، چاقو نکشید، کاری که شعبان بی‌مخ، با آن مرد آزاده کرد، زنده‌یاد دکتر حسین فاطمی را می‌گویم.

عجیب دنیائی است این دنیای دنی! مصداق همان سخن سعدی است.
سنگ را بسته اند و سگ را گشوده!
چاقوکشان را جائی است و مقامی و صاحبان اندیشه و قلم مطرود!
راستی چرا حالا شعبان بی‌مخ عزیز شده است.؟ آها فهمیدم! چون بی‌مخ مرده است و ما هم مرده پرستیم. فرقی نمی‌کند در چاله میدان زندگی کنیم یا ناف لوس‌آن‌جلس.
 یکی می‌گفت :
پشت سر مرده نباید حرف زد!
پس حتمن نباید از وحشی‌گری‌های چنگیز و تیمور لنگ هم حرفی بمیان آورد و از شقاوت حاکمان اموی و عباسی نیز ذکری کرد! یعنی تاریخ کشک است. هر کسی هر غلطی بکند چون بمیرد مقدس ‌شود.

دبستان می‌رفتم، کلاس سوم بودم گویا، یادم نیست. کلاس‌ها دو سره بود. سه زنگ صبح و دو زنگ بعد از ظهر. برای ناهار ۲/۵ساعتی وقت آزاد داشتیم. در راه خانه بودیم، ظهر بود یا عصر، یادم نیست. هجوم جمعیت همیشه بی‌کار را در میدان آن‌روز پهلوی/ امروز امام‌خمینی، بسوی خیابان بوعلی، روان دیدیم. دنبالشان رفتیم. کاری نداشتیم و دنبال اتفاقات هیجان‌انگیز بودیم.
اول خیابان بوعلی دست چپ، ازدحامی بود. سواری سیاه رنگی هم پارک شده بود با چند خودروی دیگر. پلیس هم بود و جمعیتی از اعاظم اوباش. شعبان بی‌مخ بود که به دیدار هم‌تایش، علی وکیل،  بزن بهادر همدانی، آمده بود و نمی‌دانم چه شده بود که علی، شعبان را به دیوار چسبانیده بود و با چاقوی آهیخته، فریادش بلند بود که ألَت می‌کنم و بلَت می‌کنم.
تا ما رسیدیم غائله ختم شد. شعبان را سوار ماشین کردند و ماشین‌ها راه افتادند به سوی کرمانشاه که می‌گفتند شعبان زائر مکه‌ی مکرمه است و در سر راه خواسته است به دوست‌اش سری بزند و حلالی بخواهد.
خوب حلالی خواستن بی‌مخ‌ها که بهتر ازاین نمی‌شود. بجای روبوسی، دست به یقه می‌شوند و با هم درگیر!
این‌جا و آنجا، َوصف جَلدی علی وکیل بود که اَلِه کرد و بله کرد و شعبان نُطُق نکشید و ما کیف می‌کردیم که چاقوکش شهرمان، چاقوکش تهران را سرجای‌اش نشانده است. لات‌های دور میدان همه جمع ‌بودند. حسنی بود که سردسته‌ی چاقوکشان بنه‌بازار بود و قهوه‌خانه‌ای داشت در ضلعی که امروز بانک ملی، با آن بنای ناجورش ترکیب هندسی زیبای‌ میدان را بهم ریخته است.
علی وکیل، قهوه‌خانه‌اش اول خیابان بوعلی بود. مغازه‌ی بس بزرگی بود و او خودش با آن قد دراز و کشیده‌اش و کلای شاپوی سیاه‌اش، همیشه با تبختری عجیب پشت دخل ‌نشسته بود و به "مشدلی سلام" مشتریان پاسخی می‌داد.
از علی زور و نیری علی، روایت‌های زیادی بود، از جَلدی‌اش در کشیدن چاقو و فرزی‌اش در لت وپار کردن انسان‌ها.
پدر می‌گفت کارش را با عمله‌گی شروع کرده بود و به علت نیروی خوب بدنی‌اش، ناوه‌کشی میکرد. روزی یکی از تجار محل که کار گل داشته‌‌بود، در میان صف کارگران، متوجه قیافه‌ی لاغر و قد دراز علی می‌شود. تاجر به استاد بنا، اعتراض می‌کند و می‌گوید:
آدمی زارتر گیر نیاوردی؟ او که توان بردن ناوه را از این همه پله ندارد!
 و علی را جواب می‌کند.
چیزی نمی‌گذرد که خرک‌چی که برای حاجی کاه آورده بود، متوجه می‌شود که یکی از خرهای‌اش نیست. هرکجا می‌گردند، نشانی از خر نمی‌یابند. پس از مدتی صدای عرعر خر از بام خانه بگوش می‌رسد. همه متحیر که چگونه خر سر از بام خانه به در آورده است!
بنا می‌گوید:
کار علی باید باشد.
یکی از کارگران حرف استاد بنا را تایید می‌کند و می‌گوید که خودش شاهد بود که علی دست و پای الاغ را بست و آنرا توی ناوه گذاشت و از نردبام بالا رفت.
علی در آن لحظه در آنجا نبود. کسی را بدنبالش می‌فرستند تا او را بیاورد. زمانی که علی حاضر می‌شود برای پائین آوردن خر از پشت بام، نصف قیمت خر را از حاجی مطالبه می‌کند و حاجی چاره‌ای جز پرداخت آن مبلغ درخواستی علی نداشته است. 
علی وکیل از قماش شعبان بی‌مخ بود، چاقو کش و بدکاره. در روز بیشت هشت مرداد، بر ماشین فلاح، مالک بدنام و ستمگر، سوار شد، بروی مردم تیر شلیک کرد، به مصدق بد گفت. با جمعیتی از اوباش که او را همراهی می کردند، بسوی خانه‌ی آیت‌الله بنی‌صدر که از مدافعان شاه بود، رفت و با حمایت نیروهای پلیس و ارتش، به اذیت و آزار مردم آزادی‌خواه پرداخت. بعد هم مدال قهرمانی ۲۸ مرداد گرفت و ده‌ها امتیاز دیگر.

فاحشه‌ای بود بنام " بتول ابوالقاسم" که در خبابان شورین، کوچه‌ی زورخانه،  خانه‌ای داشت و از میهمانانش پذیرائی می‌کرد. او رفیق شخصی علی وکیل بود "تاج‌بخش" بود. بیاد نمی‌آورم که چه سالی بود که خبر دادند که شبی علی، فاطمه و مردی که به جاکشی معروف بود و در خانه‌ی فاطمه مشغول بکار و زن دیگری را که مصاحب فاطمه بود، سر بریده‌اند. گوش به گوش‌، هر چهارتایشان را.
علی را در شاه‌زاده حسین بخاک سپردند و روی قبرش مدال ۲۸ مردادش را نصب کردند و دولتیان هم به عزای‌اش نشستند.
قاتل علی و سه دیگر هرگز پیدا نشد. گفتند علی در جائی گفته بوده‌است که شاه را ما آوردیم و اگر لازم باشد می‌توانیم ساقط‌اش کنیم.
ساواک هم ترتیب قتل علی وکیل و سه مصاحبش را داد.

ولی شعبان به دلیل بی‌مخی‌اش ماند.این بیست‌ و هفت سال آخر نیز گویا زندگی خوبی نداشت و از یاد مرده‌پرستان هم رفته بود تا مصاحبه‌اش با خانم هما سرشار و انتشار کتابش، و به به چه‌چه آقای میبدی، دوباره اسم‌اش روی زبان دوست و دشمن افتاد.

چه جوک‌هائی مردم کوچه و بازار به او نسبت می‌دادند و براستی که محتوای جوک‌ها، هم شایسته‌ی شخصیت او بود وهم ارباب تاج‌دارش.
می‌گفتند نشسته بود و با اشرف پهلوی پاسور بازی می‌کرد. هر چه ورق شا بود به او می خورد و برگ‌های سرباز نصیب اشرف می‌شد.
شعبان عصبانی شده،  ورق‌ها را به زمین می‌کوبد و می‌گوید:
هرچی گُهه نصیب من می‌شه!
یا این‌که پدری که پسرش از عهده‌ی امتحانات بر نیامده بود به او متوسل شده که به دبیر مربوطه سفارش پسرش را بکند.
شعبان هم به مدرسه رفته بود و از مدیر و دبیر مدرسه خواسته بود که پسرک را به قبولانند.
دبیر مربوطه از ترسش گفته بود:
به چشم حاج شعبان بهش نمره‌ی هیجده می‌دهم.
شعبان عصبانی شده بود و گفته بود ارزش این همه رو زدن من ۱۸ است؟ حد اقل نمرهشو بکن هزار!