۱۳۹۱ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

هوشنگ صفائی

به دوست تازه باز یافته‌ای، قول داده‌ بودم تعدادی از عکس‌های مشترکمان را برایش بفرستم. آلبوم عکس‌های سیاه‌ و سفیدم را برگ می‌زدم که عکسی قدیمی نظرم را جلب کرد. یاد سفرم بوطن افتادم و دیداری تصادفی در خیابان بوعلی با محمود سمواتیان، دوست و همکار دیر و دورم. سال ۱۳۳۵ خورشیدی با محمود در دانشسرا آشنا شدم.. من سال اول دانشسرا را می‌خواندم و محمود سال دومی ما بود و همکلاسی سید حسن حقیقی. حسن بچه محل ما بود و از کودکی همدیگر را  می‌شناختیم. نسبت سببی بسیار دوری هم با هم داشتیم. خانه‌‌ای در ته کوچه‌ی ما اجاره کرده‌بودند. حسن بیشتر وقت‌ها با برادر بزرگترش صادق بود و یدالله. یدالله را از پیشتر می‌شناختم که هم‌کوچه‌ای قدیمی بود. حسن مشتری مشتاق گردوبازی بود. پوشش و رفتارش با دیگر بچه‌های گردوباز متفاوت بود. چپ دستی و تِشُلّه‌ی «تیله» آهنی درشت‌اش، وجه مشخص او بود. من اجازه‌ی گردوبازی را نداشتم. پدر آن را قمار می‌دانست و قمار هم حرام بود. گه‌گاهی بتماشای بازی‌ آنها می‌رفتم. یکباری بخودم جرئت دادم و وارد بازی ‌آنها شدم. اما همین‌که حسین احساس باختن کرد، ندایی به صادق داد. صادق و یدالله، بلافاصله با حسن اعلام نداری کردند. اعلام نداری معنایش اعلام جنگ با من بود. اتحاد سه‌گانه‌ی آنان سبب شد تا من دو سه عدد از گردوهای برده‌ام را از دست بدهم. من هم گردوهای کاشته‌شده‌ام را برداشتم و گفتم:
سه نفر بر یک نفر را قبول ندارم. شما با هم ساخته‌اید تا گردوهای مرا غارت کنید و از بازی خارج شدم.
اسامی در پائین آورده شده است
چند سالی بعد وارد دانشسرا شدم. اوضاع دانشسرا بلبشو بود. همه، تازه وارد بودیم و با هم ناآشنا. هر کدام از دبیرستانی دیگر آمده بودیم و حتا افرادی بودند که از بخش یا شهرستان‌های اطراف مانند، ملایر، سرکان، تویسرکان، بهار، بیجار و حتا یک نفر از بندر انزلی در دانشسرا پذیرفته شده بودند. همه نوجوان و تازه پا بدوران بلوغ گذاشته بودیم و هر کدام از ما «منی» بود که حق را در زور بازوی خویش می‌دید و دیگری را تحمل نمی‌کرد. بسیاری از ما تربیت درست حسابی نداشتیم چرا که بچه‌ی کوچه و خیابان بودیم. در خیابان آنکه قوی‌تر بود حرف‌اش بُرّاتر بود. حلال مشکلات هم جنگ بود و برنده آنکه قوی‌تر بود.
عده‌ای از همان روزهای اول رجزخوانی را شروع کردند و برای دیگران خط و نشان کشیدند. دسته‌بندی‌ها شروع شده بود. من با پرویز که بچه‌محل، همدبیرستانی و از دیرترها آشنا بودم و احمد که در کلاس نهم همکلاسی من، بود، دور هم جمع شدیم. پرویز اصراری داشت تا گروهی قوی و منسجم بسازیم تا دیگران که در شرورت صاحب نام و نشانی بودند جرأت مقابله با ما را نکنند. بودند بسیاری که چون ما خروس جنگی نبودند و مشغله‌شان درس و مشقشان بود. و بودند کسانی که اهل جنگ و دعوا نبودند اما مجیز زورمندان می‌گفتند تا از آب گل‌آلود ماهی خود بگیرند.
خروس جنگی بودن ما سبب نزدیکی بیشتر ما به حسن شد چرا که او نیز با دو نفر از همکلاسی‌هایش گروهی داشتند که  ناظم دانشسرا به آنها لقب «سه تفنگدار» داده‌بود. در یکی از روزها بین سه تفنگدار و یکی دو نفر از همدوره‌ای‌ها، دعوائی در گرفت که افراد مقابل کتک سختی خوردند. آشنائی سابق من با حسن سبب نزدیکی بیشتر من و دو  دیگر دوستم به آنان شد. اگر چه دوستی سه تفنگدار خیلی زود بهم خورد و کار آنها حتا بقهر و جدائی کشید اما رابطه‌ی من و پرویز بت حسن بدوستی تبدیل شد تا آنجا که تمام اوقات بی‌کاریمان با هم بودیم. این وضع ادامه داشت تا حسن پس از فراغت تحصیل راهی رزن شد.
در آن روزها، هوشنگ صفایی، سال دومی ما بود و همکلاسی حسن. سبب نزدیکی من و هوشنگ نیز همان حسن بود.
همان سال، در یکی از شب‌های ماه رمضان هوشنگ، هم‌کلاسی‌های‌اش را به خانه‌ی پدری‌اش دعوت کرد. از من هم خواست تا با آنان باشم. اعضای خانواده‌اش با مهربانی، پذیرای ما شدند. پدرش تا پاسی از شب با ما بود، برای‌مان از خاطرات‌اش گفت و در بازی‌هایمان شرکت ‌کرد.
روزی حسن حقیقی، فتح‌الله لاجوردی و مسعود ریخته‌گر با جمعی از هم‌دوره‌ای‌هایشان، راهی گنج‌نامه بودند. از من و محمود ایرانی که با آنان از پیش همکلاسی بودیم، خواستند که با آنان باشیم. من دوربین حسین مساعد، دوست دوران کودکی و نوجوانی‌ام را به عاریه گرفتم تا عکسی بیادگار بردارم. صبحانه را بالای استخر عباس‌آباد خوردیم و بعد راهی گنجنامه شدیم. از ماجراهای ٱن روز چیز زیادی بیادم نمانده است جز اینکه با هوشنگ صفائی بیشتر آشنا شدم و آشنائی تبدیل بدوستی شد.
از چب: هوشنگ صفائی، علی بیداریان، حسن حقیقی، اکبری و خودم
هوشنگ پس از گرفتن دیپلم دانشسرا، راهی یکی از روستاهای بخش کبوترآهنگ همدان شد. همان بخشی که امروز شهرستانی شده است و پایگاه هوایی نوژه در نزدیکی‌های آن قرار دارد. با انتقال او به ده، دیدارهای ما کم و کمتر شد. هر از گاهی هم‌دیگر را در قهوه‌خانه‌ی محمد اسلامی «میدان پهلوی، ضلع بین خیابان بوعلی و سنگ شیر» که مرکز تجمع معلمان بود، می‌دیدیم، تخته‌ای می‌زدیم و یا شطرنجی بازی می‌کردیم که بیشتر او برنده بود.
هوشنگ زود عروسی کرد. دختر ملوسی گیرش آمد. بیشتر وقت‌ها که هوا خوب بود، با بابا بگردش می‌آمد. من یکی دو باری او را پیش از آن که راهی دبستان شود، دیده بودم.
روزهای تعطیلِ من، بیشتر در کوه می‌گذشت و وقت آزادمان صرف خواندن کتاب می‌شد. بیرون هم که می‌رفتیم با خودی‌ها بودیم و سرگرم گپ‌وگفت های آن‌چنانی و در خیال یا آرزوی حل مشکلات جامعه.
هوشنگ دنبال زندگی خانواده‌گی‌اش بود. حسن دوستانی از دیگر سنخ گرفت و با من نه تنها کاری نداشت که از برخورد با من هم پرهیز داشت.
سال‌های اول انقلاب بود و بر حسب تصادف در کناره‌ی میدان بزرگ شهر به هوشنگ برخوردم. ایستادیم و از هر دری سخنی می‌گفتیم که یکی از همدوره‌ای‌های دانشسرا (یگی از سه تفنگداران) از کنار ما دوان دوان گذشت و با صدایی بلند دوستان‌اش را که آنسوی خیابان بودند، صدا کرد و حرف‌هایی، بین او و رفقای‌اش رد و بدل شد که نه بسن و سال او می‌خورد و نه در شان شغلی که داشت، بود.
در راه گنجنامه ۱۳۳۶ خورشیدی
گفتم‌اش گویا طرف هنوز هم هوای همانسال‌های نوجوانی را دارد. چرا که در آبادان هم برخوردی این چنینی از او در میانه‌ی بازار احمدآباد دیده‌ام.
هوشنگ گفت:
فکر کنم متوجه مستی او نشدی! شیشه‌ی عرق از جیب بغل‌اش بیرون زده بود. نه ممدجان، او هنوز هم در همان حال و هوای نوجوانی درجا می‌زدند.
زود از هم جدا شدیم و دیگر از هوشنگ خبری نداشتم تا پس از سال‌ها دوری از وطن، در همدان و باز هم در کناره‌ی همان میدان، به محمود سمواتیان برخوردم. مدتی با هم به گپ و گفت ایستادیم. محمود از مرگ دلخراش دختر جوانش برایم گفت که مینی‌بوسی در جلوی دبستان محل کارش، زیرش کرده بود و دختر یک‌ساله‌اش را از نعمت داشتن ‌مادر، برای همیشه محروم نموده بود.
سراغ هوشنگ را گرفتم.
محمود گفت:
بعد از مرگ فجیع دخترش، هم هوشنگ و هم همسرش از دق، مردند.
با تعجب پرسیدم. چرا؟
محمود پرسید:
مگر داستان مرگ دخترش را نشنیده‌ای؟
گفتم: نه بی‌خبرم.
و او چنین ادامه داد:
دخترشان را تحویل یک قاچاقی دادند تا او را به آمریکا بفرستد. قاچاقچی هم او را توی چمدانی گذاشت و تحویل بخش بار هواپیمایی‌ داد. در مقصد جنازه‌ی دختر تحویل داماد شد.
عجب! پس او دختر هوشنگ بود؟
آره، و عجیبتر آن تو از جریان بی‌خبری!
گفتم:
خب! بله من که همدان نبودم. اگر چه خبر را بدون ذکر نام و نشان از رادیو آمریکا شنیدم. اما از کجا باید می‌فهمیدم که او باید دختر هوشنگ باشد. آخرین دیدار من و هوشنگ مربوط به حداقل ۱۶ یا ۱۷ سال پیش است، اوائل انقلاب.
و محمود ادامه داد:
داماد هوشنگ ساکن آمریکا بود. برای عروسی به ایران آمد. پس از مراسم عروسی داماد برای همسرش تقاضای ویزای آمریکا ‌کرد. دوران گروگان‌گیری بود. دولت آمریکا به دختر ویزای ورود نداد. داماد، پس از ساخت و پاخت با مقامات فرودگاه، عروسش را توی چمدانی جاسازی کرد و چمدان را تحویل قسمت بار هواپیمائی داد. در فرودگاه مقصد، چمدان را که تحویل گرفت با جسد بی‌جان عروسش مواجه ‌شد. داماد از شدت تاثر و ناراحتی با چاقو خودش را سخت مجروح کرد که در اثر جراحات وارده در بیمارستان بمرد.

پی‌نوشت
نام‌ افراد موجود درعکس
ایستاده از سمت راست: خودم، اکبری، محمود سمواتیان، حسن حقیقی، مفتون (پسر میرآقا مفتون، شاعر معروف شهرمان)، فتح‌الله لاجوردی، ابوالقاسم مخبرالصفا، اعظمی و علی بیداریان
نشسته از سمت راست: محمود ایرانی، محمدعلی شمیم و هوشنگ صفایی
بیشتر آنانی که در این عکس هستند، سال‌هاست ندیده‌ام. برخی از آنان چهره‌ در خاک کشیده‌اند.
یادشان مانا باد!

۱۳۹۱ فروردین ۱۶, چهارشنبه

صعود قله‌ی تفتان، بخش چهارم

دیدار از زابل
پیش از صعود به تفتان سری هم به زابل زدیم. سفر یکروزه بود چرا که می‌خواستیم حد اکثر استفاده از فرصت بدست آمده را بنمائیم. برنامه‌ی حرکت اتوبوس‌ها به زابل با برنامه‌ی جور نبود چون آنها بعد از ظهر به زابل می‌رفتند، جیپی برای رفتن به زابل کرایه کردیم. جیپ‌ها معمولن گنجایش حمل شش مسافر را ندارند اما در ایران آنروز و آنهم در زاهدان، یافتن چنان وسیله‌ای همان داستان «کهنه کفش در بیابان نعمت خداست» بود. سوار که شدیم فهمیدیم پسر بچه‌ای هم  بعنوان کمک راننده همسفر ما خواهد بود. او در کنار راننده قرار گرفت و چون جائی بر نشستن نداشت، بناچار نیمه‌ی بیشتر بدن ‌و از ماشین آویزان بود. ساردین‌وار توی جیپ کنار یکدیگر جا گرفتیم. من و محمود که درشت‌تر از دیگران بود، در جلو و چهار نفر بقیه در عقب جا گرفتیم. کمک راننده هندلی زد. موتور جیپ پس از دو سه عطسه، بحرکت در آمد و ماشین راه افتاد. راه خاکی بود و تا چشم کار می‌کرد بیابان بود و از آبادی و سبزه خبری نبود. پس از مدتی راندن راننده توقفی کرد تا هم ما خسته‌گی و گرفته‌گی پایمان را در کنیم و هم خودش سری به موتور ماشین بزند. کمی جا سبب بخواب رفتن پاهای ما شده بود. تخته سنگ نسبتن بزرگی زیر پای من و محمود بود. از راننده خواستم اجازه دهد تا سنگ را بیرون بیندازم تا جای پایمان گشادتر شود. اما راننده با حالتی مضطربانه گفت:
از راست: حسین مونسیان، محمود مخترع و اکبر سلاحی
نه نه! اون سنگه واسه‌ی زیر جکه. اگر اون سنگ نباشه و من پنچر کنم، واویلای می‌شه.
حرف راننده برای ما خنده‌آور نمود. همه باو اعتراض کردیم:
ای بابا! این چه حرفیه! هر جا پنچر کردی یک سنگ برات میاریم.
راننده گفت:
اگر از اینجا تا زابل یک همچه سنگی یافتید نامردم اگر از شما کرایه‌ای بگیرم.
ما بدور و بر هر چه نگاه کردیم، تا چشم کار می‌کرد، سنگی ندیدیم.
اکبر گفت:
دادا ممد! خوب نگاکن! ینجا همانجاس که فردوسی در شاهنامه گفته:
ز یک تخم برخاست هفتاد تخم.
راست میگه دادا ممد! سنگ بی‌سنگ! بپر بالا که وقت نداریم.
به زابل وارد شدیم. چیزی از شهر زابل بیادم نمانده جز پل بلندی (هم از نظر ارتفاع و هم از نظر طول) بر روی رودی خشک که از کناره‌ی شهر می‌گذشت. جریان سیلاب‌ها در گذشت سالیان دراز بستری گسترده و عمیق برای آن ایجاد کرده بود. باریکه آبی در آن جاری بود که با آن هیرمندی که ما در ذهن خود تصورش را داشتیم هم‌خوانی نداشت.
قصد ما از رفتن به زابل دیدار از کوه خواجه، بازمانده‌ی آتش‌کده‌ای که شنیده‌ بودیم در آنجا هست بود و دیدار از سدهای بناشده بر روی هیرمند.
افغانستان و تاجیکستان، از کودکی دو کشوری بودند که هوس دیدن آنها در درون من زبانه می‌کشید (هنوز هم زبانه می‌کشد) چرا که می‌دانستم نیمه‌ی دیگر بدن ما هستند با زبان، و آئین و رسومی مشترک.
با اطلاعاتی که در باره‌ی سفر به کهک کسب کردیم، فهمیدیم که تنها وسیله‌‌ای که می‌توانیم با آن خود را بمحل احداث دو سد کهک و زهک، برسانیم، موتورسیکلت‌های مسافرکش است. این موتور سوارها کارشان حمل مسافر بود. موتورسیکلت‌هایشان «ایژ» ساخت اتحاد جماهیر شوروی بود. خود موتورسواران جوانان بی‌باکی بودند که بگفته‌ی خودشان کار عمده‌شان رفت و آمد بین ایران و افغانستان بود. نه گواهی‌نامه‌ای داشتند و نه گذرنامه‌ای و عجیب این بود که با لزوم داشتن این مدارک نیز بکلی بیگانه بودند. می‌گفتند:
این چیزها مربوط به اینجا نیست. ما نصف فامیلمان در آنسوی مرز است. با هم رفت و آمد داریم، از هم دختر می‌گیرم. ژاندارم‌ها از این مسائل آگاهند و کاری بکار ما ندارند. خلاصه در این باور بودند که رفتن به افغانستان نیازی به گذرنامه ندارد. زمانی که ما از علاقه‌ی خودمان بدیداز از افغانستان صحبت کردیم. سفت و سخت اصرار داشتند که همان روز ما را به آنسوی مرز ببرند.
می‌گفتند:
همه چیزش با ما. شما نگران نباشین!

اما ما نگران بودیم چون نه پول کافی برای سفر به افغانستان داشتیم و می‌دانستیم گذر غیرمجاز از مرز، به آن ساده‌گی که آنها می‌گویند، دست کم برای ما غیربومی‌ها، نخواهد بود.
سه نفر موتورسوار در استخدام ما در آمدند تا ما را به ده کهک برند. هر موتور سیکلت دو مسافر یعنی سه ترکه سوار شدیم. خوب روی زین جا نگرفته بودیم که موتورها از زمین کنده شدند و با سرعتی باور نکردنی در میان گرد و خاکی که بپا کرده‌بودند، زابل را پشت سر گذاشتیم. راننده‌گی‌شان وحشتناک بود. چاله، دست‌انداز، سربالایی یا سرازیری، برای آنها مفهومی نداشت. در سر پیچ‌ها چنان ویراژ می‌دادند که دو سه بار، رکاب موتور به زمین خورد. نیمه جان به زهک رسیدیم. چقدر طول کشید یادم نیست. وقتی که به شیوه‌ی راننده‌گی‌شان ایراد گرفتیم، با خنده گفتند که تازه کلی رعایت حال ما شهری‌ها را کرده‌اند. چرا خودشان شبها و با چراغ‌خاموش و سرعتی بسیار بیشتر، این مسیرها را طی می‌کنند تا از شر ژاندارم‌ها در نجات باشند. و با غروری آشکار اضافه کردند که «اونها از عهده‌ی ما برنمی‌آیند، جا میزنند و از تعقیب دست بر می‌دارند». حالا ما مطمئن شدیم که گذر از مرز به آن ساده‌گی که آنها بیان می‌کردند هم نباید باشد.
سد کهک در واقع آب‌بندی بود با دریاچه‌ی کوچکی پشت آن. چندتایی مرد بومی فقیر، در کنار دریاچه ایستاده و مشغول ماهی‌گیری بودند. وسیله‌ی ماهی‌گیریشان قلاب آهنی چنگک مانندی بود که نک آنها بسیار تیز بود. چنگک با طنابی به بسر یک شاخه‌ی بلند بسته شده بود. قلاب را بدرون دریاچه می‌انداختند و با قدرت تمام آن‌را در داخل آب بحرکت در می‌آوردند. قلاب تیز در بدن ماهی می‌نشست و آن را از آب بیرون می‌کشیدند.
با صیادان ماهی وارد گفتگو شدیم. بهنگام صحبت متوجه منظره دهان و دندان آنها شدیم که بسیار بد منظر بود. گوشت لثه‌های آنها خورده شده بود و ریشه‌ی دندان‌هایشان پیدا بود. منظره زشتی داشت. در این هنگام ماهی‌گیر قوطی کوچکی از بغلش بیرون آورد و مقداری ماده‌ی سبز متمایل به زرد رنگی را از توی آن با انگشتانش برداشت و داخل دهان‌اش گذاشت، مکی زد و آب بد رنگ آنرا تف کرد.
خودم و محمود مخترع
پرسیدم:
چی بود که تو دهانت گذاشتی؟
گفت:
ناس.
 اضافه کرد:
می‌خای امتحان کنی؟
که جواب ما منفی بود.
تا آن موقع ناس را ندیده بودم اما شینده بودم که ماده‌ی مخدری است که در آن نواحی و پاکستان و افغانستان مصرف می‌شود.
بعد یکی از موتورسوارها توضیح داد که ناس یا نسوار، برگ تنباکوست که با آب آهک و زرنیخ آن را پرورش می‌دهند.
دلیل خرابی دندان‌ها و لثه‌ی آنها برایمان روشن شد.
از وضع آب پرسیدیم که همه‌گی در این باور بودند که محل احداث آب‌بند مناسب نیست. چون زمانی که جلوی آب بسته می‌شود، آب در آنسوی مرز انبار می‌شود و کشاورزان افغانی بیش از حد مجاز از آن استفاده می‌کنند.
تعدادی ماهی از آنها برای ناهارمان خریدیم. در همان حوالی دکانی بود که هم  عذاخوری بود و هم بقالی. ماهی‌ها را باو سپردیم تا برایمان آماده کند دیداری هم از آب‌بند زهک کردیم که چیزی از آن بیادم نمانده است. دوستان با پرس و جوی بسیار مقداری کُرک شتر برای تهیه‌ی کیسه خواب، خریدند.