۱۳۹۸ اردیبهشت ۱, یکشنبه

بمناسبت روز سعدی

دبیر ادبیات وارد کلاس شد. همشهری نبود و کسی او را نمی‌شناخت. چه گفت و چگونه خویش معرفی کرد یادم نیست اما خوب بیاد دارم که کتاب برگزیده‌ی گلستان سعدی را که قرار بود در محضرش بخوانیم و چیزها از آن بیاموزم، از روی میز برداشت و خواست تا ما نیز کتاب‌هایمان باز کنیم.
نگاهی استادانه به فهرست کتاب انداخت و گفت:
باب پنجم صفحه‌ی فلان حذف می‌شود چون داستان‌هایش نه اخلاقی است و نه مناسب حال شما.
آن باب را گشودیم.
نوشته بود:
در عشق و جوانی
مای نوجوان و عاشق در شگفت شدیم که چرا.
پرویز سُقُلمه‌ای بمن زد.
نگاهش کردم. گفت بخوان!
نوشته بو
د:
در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سَری و سِرّی داشتم به حکم آنکه حُلقی داشت طیِّبُ الاَدا وَ خَلقی کالبَدرِ اذا بَدا
.
پرسید یعنی چه که نگاه چپ‌چپ استاد بخودم آورد و آهسته گفتمش بماند برای زنگ تفریح.
از همان ساعت بچه‌ها بخواندن آن باب ممنوعه چنان راغب شدند که هر گروه دست به دامان یکی شد که هم معانی لغات می‌فهمید و هم توان خواندن متن را داشت.
دیری نگذشت که تمامی داستان‌های این باب ممنوعه را کم‌وبیش خوانده بودیم و عبارت «در عنفوان جوانی چنان‌که افتد و دانی» ورد زبانمان شده باشد اما نه از سیرت پادشاهان بهره‌ای برده بودیم و نه از فوائد خاموشی چیزکی آموخته.
اعتبار علمی آن دبیر چنان نزد ما سقوط کرد که شیوه‌ی شعرخوانی‌اش را بدلیل زیاده از حد بازکردن دهانش به تمسخر می‌گرفتیم و آن‌را نشانه‌ی فخرفروشی او  در نشان‌دادن دندان‌های طلائیش ارزیابی می‌کردیم.
اما زمانی که شعر زیر را:
د
وش، مرغی بصبح می‌نالید / عقل و صبرم ببرد و طاعت و هوش
یکی از دوستان، مخلص را /  مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که ترا / بانگ مرغی چنان کند مدهش
گفتم این شرط آدمیت نیست / مرغ تسبیح‌خوان و من خاموش
و چنین معنا و تفسیر کرد:

دوش، صفت مرغ است «مرغِ دوش» و مقصود سعدی مرغِ خاصی بوده است که صبح‌ها به نعمه‌سرایی می‌پرداخته است و سعدی برای جور درآمدن قافیه، فرموده است "دوش‌مرغی".
ایمانم را به دانش ادبی او بکلی از دست بدادم.