۱۳۹۵ فروردین ۲۶, پنجشنبه

دیدار از کوه‌ خواجه


تنها راهِ رسیدن به کوه خواجه، استفاده از قایق‌های نئین بنام «توتَن» بود. توتن، از نی‌های رسته در کناره‌ی هیرمند، بهم بافته شده بود با قطری شاید ۳۰ سانتیمتر که بر روی آب شناور می‌ماند. هیرمند در آن ناحیه آرام پیش می‌رفت. قایق‌رانِ ایستاده در پاشنه‌ی توتن، با فرو کردن تیرکی به کف رود، قایق را بجلو می‌راند. حرکت توتن لاک‌پشتی بود. یادم نیست چقدر روی آب بودیم تا به جریره‌ای که کوه خواجه که در آن واقع ‌است، رسیدیم.
با نزدیک شدن به جزیره و مشاهده‌ی تراکتور داخل آن فکر کردیم مردمِ پپپپپپپپانجا به کشاورزی مشغولند. ولی زود فهمیدیم که تراکتور وسیله‌ی حمل و نقل سنگ‌های استخراجی از کوه خواجه است و ربطی بمردم جزیره ندارد.
به گفته‌ی قایق‌رانان، جزیره‌نشینان، توانائی مالی خرید تراکتور را نداشتند. آب مورد نیاز کشاورزی خود را به شیوه‌ی «گاوچاه» از هیرمند و با دلو و ریسمان و استفاده از نیروی گاو ببالا می‌کشیدند.
ساکنین جزیره زیاد نبودند. کارشان بیشتر کشاورزی و بافتن سبد و قایق‌های توتَن بود. تعدادی هم در معدن سنگ بکار مشغول بودند.

از خرابه‌های باقی‌مانده‌یِ آتش‌کده بازدیدی کردیم اما چیز قابل ذکری از آن بیادم نمانده است.
به زاهدان برگشتیم. تعطیلات نوروزی نزدیک به اتمام بود. کوتاه‌ترین راه ممکن را برگزیدیم تا با گذر از کرمان، یزد، اصفهان، قم، ملایر به همدان رسیم.
توی اتوبوسی که به اصفهان می‌رفت در صندلی پشتی ما دو جوان خارجی بزبان انگلیسی مشغول گپ‌وگفت بودند. حسین سر صحبت را با آندو باز کرد.
یکی از آندو، آمریکائی بود و دیگری انگلیسی. سال‌های دهه‌ی ۶۰ میلادی بود و جنگ ویتنام نقل مجالس بود. دامنه‌ی صحبت ما نیز به ویتنام کشید.
جوان آمریکائی مدافع مداخله‌ی آمریکا در ویتنام بود و باور داشت که «وظیفه‌ی دولت آمریکا دفاع از آزادی و سدِّ گسترش کمونیسم در جهان است.
ما هواردار ویتنام بودیم و استدلالمان این بود که «ملت‌ها خود باید سرنوشت خویش را رقم زنند نه ابرقدرت‌ها».
جوان آمریکائی می‌گفت:
چین و شوروی با ارسال اسلحه و تجهیزات نظامی به ویتنام شمالی قصد تسخیر جنوب آسیا را دارند. تسخیر جنوب آسیا یعنی خواندن فاتحه‌ی آزادی در سراسر آسیا و ...
در این میان، جوان آمریکائی رو به رجب و یوسف که ساکت بودند کرد و پرسید:
شما هم مانند دوستانتان فکر می‌کنید؟

یوسف رک و راست گفت که انگلیسی نمی‌داند. اما رجب که متوجه گفته‌های او نشده بود، خنده‌ای تحویلش داد.
جوان آمریکائی دو باره پرسید:
 تو چطور؟
 رجب باز هم ختدید.
اکبر گفت:
دوست ما با خارجی‌ها وارد مذاکره و بحث نمی‌شود.
جوان آمریکائی گفت:
شاید انگلیسی نمی‌داند.

اکبر گفت:
انگلیسی او از ما خیلی بهتر است.. خنده‌اش نشان می‌دهد که متوجه گفت‌وگوی ما هست و بهمین دلیل باستدلالات ما می‌خندد.
با تاکید اکبر بر دانش انگلیسی رجب و عدم تمایلش به هم صحبتی با خارجی‌ها هرد
و خارجی همراه ما از رجب خواهش کردند تا نظرش بگوید و خاطر جمع باشد که آن‌دو  هیچ‌گونه بسته‌گی با مقامات امنیی ایرانی ندارند.


اما رجب همچنان خنده تحویل آنان داد.
دو جوان آمریکائی و انگلیسی گیج شده بودند اما دست از اصرار هم بر نمی‌داشتند.
زمانی که من به خواهش رجب به آنها گفتم که رجب انگلیسی نمی‌داند و اکبر شوخی می‌کند خارجی‌ها حرف مرا نپذیرفتند و ‌گفتند:
ما او را می‌فهمیم. اشکالی ندارد.
اما جوان انگلیسی موافق با ما بود و بدوست آمریکائیش گفت:
من نه کمونیستم و نه طرفدار آن‌ها. اما باور دارم که دخالت ما در جنگ کار بی‌هوده‌ای‌ است. چون نه تنها فرزندان خودمان را قربانی می‌کنیم بلکه  با کشتاری که راه انداخته‌ایم، مردم آن منطقه را  بیشتر توی دامن کمونیست‌ها هل می‌دهیم. و ادعای تو مبنی بر وظیفه‌ی آمریکا در مبارزه با کمونیسم، آنهم با لشگرکشی و جنگ، با فلسفه دموکراسی نمی‌خواند.
اگر مردم ویتنام کمونیسم را انتخاب کرده‌اند ما چه حقی داریم آنان را بکشیم و کشورشان را نابود سازیم؟ در این میان به بم رسیدیم. اتوبوس برای خوردن ناهار و استراحت مدتی ایستاد. ما هم از فرصت استفاده کرده بدیدار خرابه‌های قلعه‌ی بم رفتیم. دیدن بازمانده‌ها قلعه که از گِلِ خام ساخته شده است و با وجود گذشت سالها هنوز پای برجا بود حیرت‌انگیز بود. می‌گفتند که تا ۱۵۰ سال پیش مردم در آنجا زنده‌گی می‌کرده‌اند. با توجه به فرصت کمی که داشتیم، چند عکسی گرفتیم و بداخل اتوبوس برگشتیم.
با حرکت اتوبوس، جوان انگلیسی با گفتن «خب!» درست از همان‌جایی که صحبت‌اش را قطع کرده بود، آغاز کرد. بحث آنها تا یزد ادامه یافت. اما ما دیگر طرف بحث نبودیم چرا که انگلیسی شکسته‌ بسته‌ی ما اجازه‌ی مشارکت در ادامه‌ی بحث را بما نمی‌داد.
در نزدیکی‌های یزد، ژاندارمری اتوبوس ما را متوقف کرد. همه پیاده شدیم. سرباز ژاندارمی وارد اتوبوس شد و تمامی اثاثیه‌ای که داخل اتوبوس بود، بازرسی کرد. بهر بسته یا چمدانی مشکوک شد، صاحب‌اش را برای توضیخ صدا کرد.
سرباز دیگری رفت روی سقف اتوبوس و بسته‌بندی‌ها را زیر و رو نمود. شکل و شمایل کول‌پشتی‌های ما بنظر او عجیب آمد و از همان بالا صدا زد:
صاحب اینا کین؟

ما جلو رفتیم. رئیس پاسگاه دستور داد کول‌پشتی‌ها را پیاده کردند. خودش هم برای بازدید جلو آمد. لباس و شیوه‌ی صحبت ما موجب شک او شد. دستور بازرسی هر شش کوله را صادر کرد. پرسید شما که هستید، چکاره‌اید و از کجا می‌آیید؟
داستان سفر دور و دراز ما، بر شدت سوء ظن او افزود و فرمود:
من بشما مضنون هستم. باید با مرکز فرماندهی‌ام تماس بگیرم.
و بشوفر اجازه‌ی حرکت داد.
یکی از دوستان از شوفر خواهش کرد کمی تحمل کند تا ما مشکلمان را با رئیس پاسگاه حل کنیم. اما سرکار استوار که فکر کرده‌بود طعمه‌ی چربی بدست آورده است دور برداشته بود و حاضر به گفت‌وگو با ما نمی‌شد.
اکبر توصیه نامه‌ی فرماندار کل همدان با امضای فرمانده هنگ ژاندارمری و ... را نشان معاون پاسگاه داد و باو گفت به رئیس‌ات بگو:
نه برای ما دردسر درست کن نه برای خودت.
اگر او بخواهد ما را اذیت کند ما از نزدیکترین تلگرافخانه، کارشکنی او را به فرمانداری کل همدان، هنگ ژاندارمری و شهربانی گزارش می‌کنیم.
اگر ما آدم‌های شناخته شده‌ای نبودیم مقامات سیاسی، نظامی و تربیتی همدان سفارش ما را بشما نمی‌کردند.
فرمانده هنگ ژاندارمری زاهدان دستور داد تا با خودروی ژاندارمری ما را بخاش برساند. ما یک شب در پاسگاه ژاندارمی خاش خوابیدیم. کامانکار گروهان خاش ما را تا پای کوه تفتان برد. باور نداری با سروان مهدی لطیف‌پور، آجودان فرمانده ژاندارمری زاهدان تماس بگیر. همه همکاران شما بما کمک کرده‌اند. چرا رئیس تو بی‌جهت کارشکنی می‌کند؟
معاون پاسگاه نگاهی به کارت‌ کوهنوردی ما کرد و با اشاره بشوفر فهماند که منتظر ما بماند و خودش رفت داخل پاسگاه.
من نگران چند قرص حشیشی بودم که یکی از دوستان در بین راه بمن گفته بود که از زاهدان خریده است. می‌ترسیدم موضوع کشف شود و کارمان به دادسرا و دادگاه کشد.
اما نامه‌ی فرماندار کل کار خودش را کرد و سرکار استوار رضایت داد.
خر ما هم از پل گذشت>
اما سرکار استوار، با قیافه‌ی عصبانی و گرفته، جلو پاسگاه ایستاده بود و تحویل کوله‌پشتی‌ها را نظاره می‌کرد.
او نه به تشکر ما جوابی داد و نه بخداحافظی‌مان.
فروردین ۱۳۴۴

2 نظرات:

نق نقو در

شیرین و خواندنی طبق معمول. آن قایق های نیین را در سیستان "توتن" می نامیدند. من هم به آن جا رفته ام و خاطراتی دارم.
راستی یک اشتباه لپی هم کرده ای آرامگاه نعمت الله ولی (اشتباهاً صفی الله تایپیده ای!) در ماهان نزدیکی کرمان است و در بم نیست.

ناشناس در

یک کومنت گذاشتم نمی دونم چکار کردم یک مرتبه غیبش زد. این پست هم مثل بقیه خواندنی و آموزنده و دلنشین بود. با ارادت و اخلاص محمود دهقانی
www.dehgani.persianblog.ir

ارسال یک نظر