چهارشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

ما مهـاجرین

ایام نوروز بود و دوستان از هرسوی جهان با تلفن یا با فرستادن ایـمیل و چندتائی هم کارت تبریکی، یادی از ما کرده‌بودند. بیاد سخن نعمت آزرم، شاعر خارجهنشین، در یكی از سخنرانیهای‌اش افتادم که گفت:
اولین مهاجرت جمعی ایرانیان به خارج با هجوم اعراب به ایران اتفاق افتاد. عده‌ی کثیری از ایرانیان راهی هند شدند. دومین‌ا‌ش پس از انقلاب اسلامی روی داد.
می‌گویند سه میلیونی ایرانی به مهاجرت رفتهاند. با دلیل یا بیدلیل، این مسئله بمن ارتباطی ندارد. گرچه می‌دانم که بعضی از روی چشم و همچشمی، دل بدریا زدند و خانه و کاشانه را ترک کردند تا از قافله عقب نمانند.
اظهار پشیمانی بسیاری را شنیده‌ام. بعضی هم تحمل غریبی غربت نکردند و به وطن برگشتند، منتها نه از همان راهی که آمده بودند.
کسانی هم برای نجات فرزندانشان از جهنمی که برای ما درست کرده‌اند، دل از همه‌ی بسته‌گی‌ها کندند تا بچه‌ها راحت‌تر به دانشگاه راه یابند. گرچه با به این‌جا آمدنشان وضع دیگرگونه شد، نه بچه‌ها راهی بدانشگاه نیافتند و والدین آنها نیز آب خوشی از گلویشان پائین نرفت.
یکی از شرق آمریكا زنگ ‌زد. سالهاست همدیگر را ندیدهایم. زمانی با همسرش، برای خداحافظی به خانهی ما آمده بود. خواهر زن‌اش در فرنگ عروس می‌شد و او برای شرکت در مراسم عروسی عازم آنجا بود اما سر از آمریكا در آورد و آن‌جا ماند تا اجازه‌ی اقامت‌اش صادر شد. هفت سالی فراقت آنان که سخت نیز بهم علاقه‌مندند به درازا كشید تا دل به دل‌دار رسید. روزهائی بس سخت كه من خود نیز تجربهاش كردهام.
پرسیدم پسرت چطور است؟
گفت:
وارد كالج شده است.
چند سال می‌شود که ما همدیگر را ندیده‌ایم؟
پیدا كنید سالهای عمر از دست رفته را!
دومی از سرزمین شیطان بزرگ است.او مّهر دانشنامه‌اش خشك نشده بود كه راهی آنجا شد.
میپرسد:
عمو كی میاین پیش ما؟
چه بگویم عمو؟ نمی‌دانم، شاید تابستان و شاید هم هرگز.
این "شیطان بزگ" دستگاهی ساخته است بنام "مغز ربا" و با آن جهنمیان جهان سومی را به درون خویش جذب میكند تا از آموختههایشان كه با صرف سرمایهی "مستضعفان" حاصل آمده است، بهشتی برای اتباع كافر خویش بسازد.
تلفن سوم از آلمان بود و تلفن چهارم از دانمارک.
و  ای-میلهائی از دیگر نقاط جهان كه روایتشان فایدهای ندارد جز افزودن ملال خاطر.

آخرین نفر، كه كمی هم با تاخیر از ما خبری گرفت از گوشه‌ی دیگری از دنیا بود. همسرم بارها سراغ‌اش را گرفته بود كه یارِ غاراند و قدیم است دوستیشان. او هم گویا در پیرانه سری بخاطر بجه‌ها  سودای فرار بر سرش زده‌است.
دوستم پس از حالواحوال و رد و بدل كردن تبریكات نوروزی، از هموطنان مقیم آنجا نالبد كه آنها، ایرانی بودنشان، اسمی است و همه چیز را فراموش كردهاند.
بیاد گفتهی دخترم شیوا افتادم، در روز اول باز دیدش از ایران، پس از هفده سال كه با تعجب آمیخته با شادمانی گفت:
بابا! ایرانیهای ایران، از ایرانیهای سوئد بهترن.
گفتم:
اینانی كه تو در اینجا میبینی، از گوشت و خون تواند و آنها كه در آنجای‌اند، غریبهاند. تنها نقطهی مشترك ما و آنان، زبان ما است كه متاسفانه در آن دیار هم، کاربردی آنچنانی ندارد.
دوستم درد دل‌اش با همسرم به آخر که رسید سراغ مرا گرفت. گوشی را برداشتم.
گفت که مقاله‌ی ترا خوانده‌ام.
 با شك پرسبدم:
كدام مقاله و در كجا؟
گفت همان که عنوان‌اش «كمك به بم نمیرسد» است.
پسرش از پشت صحنه گفت:
مقاله‌ در یکی از روزنامههای محلی اینجا چاپ شده.
دوستم به اعتراض گفت:
شما ایرانی‌های مهاجر با اشاعهی چنین اخباری فقط باعث بیآبروئی ایران و ایرانیان می‌شوید.
برداشت او مرا بیاد صحنه‌ای انداخت که برای شناساندن ایران، تعدادی اسلاید از زنده‌گی آن‌روزهای مردم و خرابه‌های تخت جمشید و بناهای اصفهان نشان دادم که سر و صدای تعدادی از ایرانی‌های بدر آمد که این اسلایدها آبروی ما را برد.
و حالا دوستم معتقد است كه گفتن این نوع مسائل به غریبهها نتیجهای جز بیارزش شدن ایران و ایرانی ندارد. یعنی همان اتاق فرش کرده‌ی مبله با ظروف چنیی اعلا برای میهمان تا فقر خانواده حفظ شود.
در جواب‌اش گفتم:
آنچه تو خواندهای، نه سخن من است که ترجمهایست از یك سری گزارشها، كه خبرنگاری سوئدی در روزنامهی صبح استكهلم به نام « اخبار روز » منتشر كرده است. روزنامه‌نگار در ایران بوده است، دیده و شنیدههای‌اش در روزنامهاش انتشار داده‌است و این مسئله ارتباطی هم به من یا دیگر ایرانیان مقیم خارج ندارد. و تازه من فقط یكی از رپورتاژهای او را رسیدم ترجمه كنم. حقایق را نگفتن که باعث بی‌آبروئی مردم ایران نمی‌شود.
حرفش را عوض کرد و گفت:
نه، منظورم تو نیستی.
باری! دوست من جای علت و معلول را عوضی گرفته است. او خرابكاریهای حاكمان پیش و پس انقلاب را نادیده می‌گیرد. او نمی‌داند که همه می‌دانند چه اتفاقاتی در ایران اسلامی رخ می‌دهد و از این‌رو ما ایرانیان این چنین بی‌آبرو شده‌ایم.
او کاری به قتل رهبران كُرد، دكتر بختیار، فریدون فرخزاد، كه آزارش حتی به مورچه هم نرسیده بود، ندارد. او نه از ترور غلام كشاورز در آغوش مادر بیچارهاش خبر دارد و نه ازا داستان مرگ‌های زنجیره‌ای. او نه مجید شریف را می‌شناسد و نه آنهای دیگر را.
یكی از بستگانم كه هم در زمان حكومت شاه و هم در زمان جانشینان او، برای معالجهی چشمانش به آلمان رفته بود برایم چنین تعریف كرد:
در سفر اول برای معاینات اولیه و آزمایش به بیمارستان مراجعه كردم. مقامات بیمارستان گفتند که نتیجه‌ی آزمایشات دو هفتهای طول خواهد ‌كشید. لذا فكر كردم بهتر است به جای توقف در آلمان، برای دیدار دخترم راهی فرانسه شوم. قصدم را با دكتر معالج‌ام در میان گذاشتم و خواستم تسویه حساب كنم.
 دكتر گفت:
چه عجلهای داری! پس از انجام عمل جراحی و ترخیص از بیمارستان، تسویه حساب خواهیم كرد.
اما اینبار، كه به باز هم به همان بیمارستان و همان دکتر مراجعه كردم، قبل از ملاقات دکتر، مجبور شدم تمام هزینههای احتمالی بیمارستانی یپردازم.
علتش را  جویا شدم، مسئول مربوطه گفت:
 آن زمان دولت شما اعتبار داشت. متاسفم!

سه‌شنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

ماجراهای یک روز آفتابی

رفته‌ایم شهر. من که هرگز حوصله‌ی خریدم نبوده‌است، توی میدان شهر، روی نیم‌کتی درانتظار آمدن همسرم، تن‌ به آفتاب می‌سپرم. بغل دستی‌ام، مرد میان‌سالی است. او با تلفن همراه‌اش با کسی گرم گفت‌وگو است. آن‌سوی میدان، بچه‌ها، بجنگ رقص آب فواره‌ها رفته‌اند. آب فواره‌ها که فرو می‌نشینند، آن‌ها از روی بخشی که ارتفاع‌اش کوتاه‌تر است پریده و وارده محوطه‌ی میانه‌ی فواره‌ها می‌شوند. با بالارفتن آب فواره‌ها، فریاد خوشحالی آنان نیز اوج می‌گیرد. موبایلم را برای گرفتن عکسی بیرون می‌آورم اما چون ذخیره باتری آن بیش از یک خط نیست، منصرف می‌شوم. بغل‌دستی‌ام گفت‌وگوی تلفنی‌اش پایان می‌یابد. نگاهی بمن می‌کند. ناآشنا هستم. سرش را بر می‌گرداند و تن به آفتاب می‌سپارد که دوباره زنگ موبایل‌اش بصدا در می‌آید. آقای میان‌سالی با سبیل‌ها چخماقی، از دور پیدای‌اش می‌شود، کنار بغل‌دستی می‌ایستد، دست راست‌اش به ادای تلفن زدن، بالا می‌برد. ادای صحبت‌کردن بغل‌دستی
را در می‌آورد و با لحنی بسیار آشنا می‌گوید:
آها! با موبایل صحبت می‌کنی! طرف، محل‌اش نمی‌گذارد. سبیلو بکنار من می‌آید. هنوز دست راست‌اش را چنان محکم کنار  گوشش نگهداشته که انگار با موبایل مشغول به صحبت است.
بطری آبجوی در دست چپ‌اش، توجه‌ام را جلب می‌کند. او از الکلی‌های معروف شهرمان است. زمستان و تابستان توی میدان ول‌اند. اگر آفتاب باشد توی میدان، سرد باشد توی فضای عمومی فروشگاه‌های بزرگ، کنفرانس دارند. حالا برابر من ایستاده است و می‌گوید:
موبایل! هر کیو می‌بینی یه موبایل تو دستشه و با کسی حرف می‌زنه. حرفای الکی.  شوفر کامیون‌، در حال راندن، موبایلشو ور می‌داره و به دوستش می‌گه:
به بین! اینم شد شوفر! شوفر تاکسی رو می‌گم. چه بد می‌رونه! معلوم کی باو تصدیق داده. اصلن چرا باین جور آدما تصدیق می‌دن!
بعد رو بمن می‌کنه و می‌گه:
می‌دونه چیه؟ مشکل امروز سوئد موبایل است، موبایل. سرش تکان می‌دهد. جرعه‌ای از آب‌جواش می‌نوشد. عقبگردی می‌کند و برای رسیدن به جرگه‌ی دوستان‌اش، در حالی‌که دوباره بطری آبجو را بدهان‌اش، نزدیک کرده‌است، راهی آن‌سوی میدان می‌شود.
بغل‌دستی که گفت‌وگوی تلفنی‌اش تمام شده‌است، بر می‌خیزد و راهی مرکز خرید می‌شود. بجه‌ها هنوز سرگرم بازی‌های کودکانه‌ی خویش‌اند. بسوی آنها می‌روم. کسی مزاحم بازی کودکانه‌ی آن‌ها نیست. مادرانشان خون‌سرد، نشسته بر روی نیم‌کت کنار فواره‌ها، ناظر بازی بجه‌ها هستند.
بیاد دوران بچه‌گی خودم می‌افتم که همه‌ چیز  برای ما ممنوع بود و دست بهرکاری می‌زدیم صدای «بچه نکن!» هر کس و ناکسی بلند می‌شد.
یادم می‌آید که باید داروئی از داروخانه بخرم.

شنبه ۱۶ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

مشدی


اوایل غروب بود که در خیابان سنگ شیر  به مشدی برخوردم. مشدی، پدر محمود یکی از دوستان‌ کوه‌نوردم بود. مشدی مقداری نان مریانه زیر بغل داشت و به سرعت در جهت مخالف من در حرکت بود. سلام‌اش کردم.
ایستاد، نگاهی بمن کرد و مرا شناخت. پس از احوال‌پرسی‌های معمول، نان تعارفم کرد. سپس با خوشحالی مشهودی گفت:
رضا، پسر بزرگ‌اش، خانه‌ی تازه‌سازی در بالای سنگ‌ شیر خریده و ما هم به آنجا خانه‌کشی کرده‌ایم.
بعد من از محمود، خبری گرفتم.
تا اسم محمود را آوردم، مشدی راه‌اش را گرفت و رفت و با عصانیت گفت:
وِل کن باوا جان! چه محمودی؟ چه پِسِری؟ تونم دلت خوشه‌ ها!
نگه‌اش داشتم و علت عصبانیت‌اش را پرسیدم. جواب داد:
اینم شد بچه؟ مِن و نِه‌ِنه شِه سِرِ پیری ول کرده و رفته تهران که مثلن شی بوکنه؟ راس می‌گفت خب مثل رضا یه کاری همین جا دس و پا می‌کرد، ما رم کمکش می‌کردی‌مان، زنی می‌گرفت و زنده‌گیش رو برا می‌شد. ما رم دلمان خوش بود پسرمان با سوادمان صاحب خانه و زنده‌گی شده. اصلن چرا نرفت مثل تو بشه معلم؟ تهران رفته چه گِلی به سِِرِش بزاره؟
گفتم:
مشدی جان! محمود رفته درس بخوانه. پی علافی و خوش‌گذرانی که نرفته. راسه‌شه باخای خیلی از ما دلمان ماخا که جای محمود بودیم و می‌رفتیم دانشگاه؟
گفت:
هه! محمود اگه محمود بود، همین‌جانه هم می‌شد درسشه باخوانه. دبیرستان رضاشا ره تمام کرد، خب می‌رفت دبیرستان ابن سینا یا امیرکبیر، یا یی‌جای دیه. حکمن می‌واسته بره تهران؟ بره تهران که شی؟ من و نِه‌نِه‌شِه ای سِرِ پیری ول و ویلان بزاره اینجا که شی؟
دیدم مشدی خیلی از مرحله پرته. برای‌اش تفاوت دبیرستان و دانشگاه را توضیح دادم. او با دقت به حرف‌های من گوش کرد و سر آخر  پرسید:
یعنی تونم می‌گی که دبیرستانه که تمام کنی، ماخاسته بری دانشگاه؟ یعنی یه درسی دیه باید باخانی، نه؟ مثل مدرسه و دبیرستان، نه؟ ینی تونم که معلمی، می‌گی که محمود نی‌می‌شده بره دبیرستان پهلوی یا یکی دیه ازی دبیرستانا و درس اونا ره باخوانه؟
گفتم:
نه! مشدی جان نمی‌شه، یعنی امکان نداره. اگرم بشه و یکی ایچنی کاری را بکند، همه مسخره‌اش می‌کنند و فکر می‌کنند که او چل شده. این دبیرستان با اون یکی دبیرستان فرقی نداره. مگر بخوای رشته عوض کنی. محمودم که بچه‌ی باهوش و با استعدادیه، ریاضی خوانده، حتمن مهندس خوبی می‌شه، بی‌خودی جوش نخور!
آها! په محمود راس می‌‌گه که ماخا مهندس بشه؟ په طفلکی بچ‌چم راس می‌گه که ماخا بشه مهندس. والا از تو چه پنهان که من و نه‌نه‌ش، حرفاشه باور نداشتی‌مان.
محمود هر ساله در تمام دوره‌ی دبستان و دبیرستان نفر اول شده بود. او البته از من دو سه سالی کوچکتر بود. رفاقت ما در کوه آغاز گشت. او بلافاصله پس از تمام کردن دبیرستان، در دانشکده‌ی تربیت دبیر فنی که آن روزها دیوار به دیوار دانشکده‌ی پلی‌تکنیک امروزی قرار داشت، قبول و راهی تهران شد.
محمود اگر چه در هر چهار سال دانشکده، نفر اول شد اما یادم نیست در سال سوم بود یا چهارم که یک واحد تجدیدی آورد و شانس اعزام به آمریکا را از دست داد.
درس‌اش که تمام شد به سربازی رفت و با اتمام دوره‌ی آموزشی با درجه ستوان دومی، سهمیه‌ی شیراز شد. اما پیش از اعزام به شیراز باید در مراسم بزرگ‌داشت ۲۱ آذر که در پادگان جلالیه «پارک لاله‌ فعلی» با لباس زمستانی شرکت می‌کرد. پالتوئی که نصیب او شده‌بود، دو سه شماره، به او بزرگ بود. داستان بروایت محمود از این قرار بود که ارتش، لباس‌ها، کفش‌ها، کلاه‌ها و دست‌کش‌ها را کومهوار در میانه‌ی میدان پادگان می‌ریخت. سربازان بصف جلو می‌رفتند و هر کس از دم، لباس، پالتو، کفش و کلاهی برمی‌داشت. اگر کفش و کلاه اندازه‌اش بود که فبه‌المراد. در غیر این‌صورت یا باید آنرا با همان شکل می‌پوشید یا به هزینه‌ی خودش آنها را تعمیر می‌کرد.
محمود پالتوی دُر و درازی را که نصیب‌اش شده بود، با خود بخانه آورد، به تن کرد و در میانه‌ی اتاق ایستاد. همه‌ی‌ ما زدیم زیر خنده. بقول معروف پالتو به تن‌اش گریه می‌کرد. قیافه‌اش شبیهاهت به آدمک‌هایی شده بود که باغ‌‌داران همدانی، برای ترسانیدن پرنده‌گان در وسط باغ‌های انگور خود می‌گذارند. اما محمود بهیچ‌وجه قصد تعمیر پالتو را نداشت. او می‌گفت:
شیراز پالتو می‌خوام چه کنم؟ مگه همدانه که باد و بوران داشته باشه. تازه چندر غاز بهم دادن. مگه خل‌ام که اونه صرف تعمیر پالتوئی بکنم که هرگز ازش استفاده نخواهم کرد.
اما فردا اگر بتونم خودمو بدون پالتو به پادگان برسانم، مشکل حله. اونجا کسی برای پوشیدن این پالتو بمن ایرادی نمی‌گیره.تنها مشکل من رفتن از خیابان کسرا تا پادگان جلالیه است. اونم فردائی که شهر پر از دژبانه. گیر بیفتم کارم ساخته‌اس. یه بازداشتی دُرُس و حسابی بهم می‌خوره.
فردا که شد من جلو دار شدم و کاظم عقب‌دار. جناب سروان پالتو را روی دست مبارک انداخت و با فاصله‌ی تقریبی پنجاه متری درمیانه‌ی ما دو نفر، حرکت کرد. در نزدیکی‌های میدان انقلاب امروزی چیزی نمانده بود که دچار شر دژبان شویم و جناب سروان راهی زندان شوند و محروم از ادای وظیفه‌ی بزرگ‌داشت روز ارتش. اما خوشبختانه به خیر گذشت. پس از گذر از آب کرج، همان بولوار کشاورز امروزی، محمود پالتوی دُرّ و دراز اهدائی ارتش شاهنشاهی را به تن کرد و بسلامتی داخل پادگان شد تا در رژه‌ی آزادی آذربایجان عزیز شرکت فرماید.
چند روز بعد محمود راهی شیراز شد تا باقیمانده‌ی دوران سربازی‌اش در پادگان شیراز بپایان رساند.
فروردین سال ۱۳۴۷بود که من هم راهی کازرون شدم. داستانش را این‌جا نوشته‌ام. نزدیکی‌های میدان سعدی آپارتمانی گرفته بودند. سری به آنها زدم. چندتا افسر وظیفه بودند. با هم به آرامگاه سعدی رفتیم. یکی از همراهان شعر زیر را خواند:
دوش، مرغی بصبح می‌نالید/عقل و صبرم ببرد و طاعت و هوش
یکی از دوستان مخلص را/ مگر آواز من رسید به گوش
گفت: باور نداشتم که ترا/بانگ مرغی چنان کند مدهش
گفتم: این شرط آدمیت نیست/مرغ تسبیح خوان و من خاموش
یاد دبیر ادبیاتمان در سال دوم دانشسرا افتادم که شعر را باین شکل می‌خواند:
دوش‌مرغی بصبح می‌نالید. و چنین استدلال می‌کرد که دوش، صفت مرغ است «مرغِ دوش» و مقصود سعدی مرغِ خاصی بوده است که صبح‌ها به نعمه‌سرایی می‌پرداخته است و سعدی برای جور درآمدن قافیه، فرموده است "دوش‌مرغی".(نقل به مضمون).
همراهان حرف مرا پذیرفتند و کسی اعتراضی نکرد. فردای آن روز با محمود و تنی چند از آشنایان او بودیم. محمود که مرا معرفی کرد، شخصی گفت:
پس شما باید همان دانشجوی حقوقی باشید که "دوش مرغی" را دو‌ش‌مرغی" خوانده‌اید. ممکن دلیل این نحو قرائتان را بفرمایید؟
لبخندی زدم و گفتم:
دبیر دانشمند ادبیاتمان چنین بما یادداده‌اند. من هم عین قرائت ایشان را تکرار کردم، کسی هم متعرض نشد.
بعد فهمیدم که او یکی از شاعران شیراز بود که بعدها اسم و رسمی هم یافت، گویا باباچاهی بود شاید هم  کسی دیگر، نمی‌دانم یادم نیست.
محمود سری هم در کازرون به من زد. بعد سربازی‌اش تمام شد و رفت. یکی و دو سالی دبیر فنی بود و با تشویق داغلام، تعهدش را خرید و به کار آزاد پرداخت. آخرین باری که دیدم‌اش توی میدان گل‌ها، خیابان کاج تهران بود. توی صف نان ایستاده بودم که به شانه‌ام زد. سال‌ها بود همدیگر را ندیده بودیم. خانه‌اش در همان حوالی بود. با هم تا در خانه‌اش رفتیم. علی‌رغم رد و بدل کردن شماره‌ی تلفن، خبری از هم نگرفتیم. شاید گذر زمان و شیوه‌ی اشتغالات فکری من و او، خاکستری بر روی روابط جوانی ما پاشیده بود، نمی‌دانم.
چند سال بعد در همدان. بر حسب اتفاق رضا، برادر برزگ‌اش را دیدم که خبر مهاجرت‌اش را به آمریکا، بمن داد و گفت همه‌ی کارهایش را دکتر مکاری درست کرد.
از آن روز باید ۲۷ سالی می‌گذشته باشد.