دوشنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۱۱

آیت الله اردبیلی و مخالفت ایشان با اعدام‌ها


مجلس شورای اسلامی بفرمان آیت‌الله خمینی، بنی‌صدر را از منصب ریاست جمهوری خلع کرده‌بود. فرار بنی‌صدر و مسعود رجوی بخارج کشور، آنهم از فرودگاه نظامی مهرآباد تهران، آه از نهاد رهبران جمهوری اسلامی بر آورده بود و هر روز شایعه‌ی تازه‌ای در مورد نحوه‌ی فرار او انتشار می‌دادند. گرچه مرغ از قفس گریخته بود اما حکام جمهوری اسلامی، دست‌بردار نبودند و پرونده‌ی بنی‌صدر را برای تعقیب به قوه‌ی قضائی سپرده بودند و می‌کوشیدند تا هرچه بیشتر او را نزد هواداران‌اش، بی‌اعتبار سازند. آیت‌الله اردبیلی رئیس قوه‌ی قضائیه و قاضی‌القضات کشور بود. او شب‌های جمعه، نتیجه‌ی پژوهش سازمان زیر فرمانِ‌اش را در باره‌ی کردار و رفتار بنی‌صدر، بمردم گزارش می‌کرد. من با علاقه‌ای وافر هر شب جمعه جلوی جعبه‌ جادوی جمهوری اسلامی می‌نشستم و خیره به فرمایشات جناب قاضی‌القضات گوش فرا می‌دادم. اما از شما چه پنهان که هرچه بیشتر دقت می‌کردم، کمتر از فرمایشات ایشان سر در می‌کردم. چرا که چنین می‌نمود که حضرتشان از پیش پرونده را مطالعه نفرموده بودند. نه از کیفرخواست دادستان، خبری بود و نه از حکم حاکم دادگاه. ایشان در حال تفتیش و تفحص بودند. شاید اصلن کیفرخواستی صادر نشده‌بود. چرا که بنا براین بود که هر که گرفتار شود، محکوم باشد.
هر شب جمعه، حضرتشان مثل کوه، پشت میز کارشان جلوس می‌فرمود. برگه‌ کاغذی از کومه کاغذهای انباشته شده در سمت راست‌اش را برمی‌داشت، نگاهی به آن می‌کرد، سبک و سنگین‌اش می‌نمود و بعد از سکوتی معنادار می‌فرمود:
البته به جهتی می‌شود گوفت آگای بنی‌صدر مُوگَسِّر بووده‌اند!
برگه‌ را روی کومه‌ی کاغذهای دست چپ خویش رها می‌کرد و برگه‌ی دیگر را با همان شیوه‌ی گفته‌شده برمی‌داشت، نگاه‌اش می‌کرد و می‌فرمود:
البته به اعتباری هم می‌شود گوفت که آگای بنی‌صدر مُوگَسِّر نبوده‌اند.
این شیوه‌ی گزارش پرونده‌ی حقوقی برای من کارشناس حقوق شگفت‌انگیز می‌نمود چرا که هرگز در دوران کارشناسی‌ام شاهد این گونه گزارش‌دهی از پرونده‌ای حقوقی یا جنائی را ندیده بودم.
شبی به دوستی که سخت هوادار حکومت بود و هم‌زبان قاضی‌القضات، گفتم‌ که بالاخره نفهمیدم که این هم‌شهری من، به زعم همشهری، هم‌مرام و هم زبان تو، مُوگَسِّر  هست یا نیست؟
دوستم هر وقت مرا می‌دید با خنده می‌پرسید؟
ممد آقا بالاخره فهمیدید بنی‌صدر مُوگَسِّر است یانه؟
از قضا شب جمعه‌ای میهمان‌اش بودیم و آیت‌الله هنوز به دنبال مُوگَسِّر می‌گشت. صدای زنگ در بلند شد و یا الله گویان پدرش بدرون آمد. باحترام زیر پای‌اش بلند شدیم، سلام‌اش کردیم و بعد از تعارفات معمولی، من نگاهم متوجه صفحه‌ی جعبه‌ی جادوی جمهوری اسلامی  شد. دوست‌ام با خنده‌ای بر لب به پدرش گفت:
ممد آقا علاقه‌ای عجیبی به آیت‌الله اردبیلی دارند و هر شب جمعه، گزارش ایشان در مورد پرونده‌ی بنی‌صدر دنبال می‌کنند تا بفهمند که همشهریشان مُوگَسِّر هست یا نه.
پدرش که مرد مسلمان معتقدی بود، نگاهی بمن کرد و گفت:
من ممد‌آقا را مدت‌ها می شناسم و می‌دانم او عنایتی به این آیت‌الله‌ها ندارد. اما دنبال چی هستند، نمی‌دانم. اگر دنبال عدل و عدالت این آقا هستند بهتر است باین داستان من، توجه کنند. و ادامه داد:
زمان شاه بود و ایشان هنوز آیت‌الله نشده‌بودند. ساواک ایشان را تبعید کرده‌بود.  فلانی که تاجر فرش است و شما او را می‌شناسید، بایشان در خانه‌اش، جا و مکانی داده بود و هزینه‌ی زندگی‌اش را تامین می‌کرد. برای اینکه مبادا ایشان از اینکه سربار خانواده‌ی او شده، دچار احساسِ شرمساری شود،  از او خواسته بود تا شب‌های جمعه‌ی هر هفته در مجلس عزاداری امام حسین که در خانه‌اش او برپا می‌شد، او هم روضه‌ای بخواند تا خود را مدیون ایشان حس نکند.
دوران تبعید بپایان رسید، انقلاب شد و ایشان بمقام قاضی‌القضاتی رسیدند. گزمه‌های دولتی پسر نابالغ میزبان‌ سابق‌ او را بجرم توزیع اعلامیه‌ی سازمان مجاهدین خلق توقیف کردند. پدر با هزار آرزو به دیدار دوست سال و ماه‌اش رفت که حالا قاضی‌القضات شده بود. اجازه‌ی شرفیابی صادر شد اما بمحض ورود فلانی به اتاق قاضی‌القضات، آیت‌الله فرمودند:
حاجی‌آقا خواهش می‌کنم مطلبی در مورد منافقین عنوان نفرمائید!
دوست‌ام اتاق او را ترک کرد و پسر نابالع‌اش، دو سه روزی بعد، اعدام شد.

سه‌شنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۱۱

سی‌ام خرداد، تولد شیوا

هم امروز بود و شاید همین ساعت، با درنظر گرفتن اختلاف زمانی اینجا و آنجا، یوله در سوئد و آبادان در ایران، دیار درختان نَخل، کَهور و گرمای آن‌چنانی. دو ‌و نیم ساعت اختلاف زمانی میان یوله و آبادان. اما اختلاف درجه‌ی هوای این دو شهر، بسنده همان که به‌گویم، اینجا سرد است و آنجا گرم.
در کناره‌ی شط ‌‌‌ا‌‌لعرب یا همان اروند‌رود، به زبان خودمان که « اروند»اش تلخیص من ‌است، هم به‌دلیل الوندِ همدان و هم شط‌ العرب ِآبادان. و مردمی آن‌چنان گرم و مهربان، به مهربانی آب شط‌العرب که با خود سبزی و آبادانی می‌گستراند و پیش می‌رود تا به‌خلیج همیشه فارس به‌پیوندد.
بوارده‌ی جنوبی، آبادان ۱۳۵۷
انتظار سومین فرزندمان را می‌کشیدیم. همسرم خواست که به بیمارستان آریا برسانم‌اش. دو فرزند هفت و پنج‌ساله‌مان را به همسایه‌‌ی دیوار به دیوارمان سپردیم و چه مردمان مهربانی بودند و چه یارانی عزیزی در آن غربت ما. آخر ما آنجا نیز غریب بودیم. راهی بیمارستان شدیم. امکان استفاده از بیمارستان شرکت نفت مهیا بود. ولی او نمی‌‌پذیرفت هیچ منتی را. فرقی هم نمی‌کرد که آن منت، بر من گذاشته شود یا بر خود خویشتن‌اش.همسرم گفت:
من می‌دانم که در آنجا همه‌ی امکانات هست. مطمئن‌ام، من آنجا را می‌شناسم. با اتاق عمل و اتاق زایمان هم غریبه نیستم، خودت که می‌دانی، مگر نه؟
مگر نه اینکه آشنایی من و او، از اتاق عمل شروع شده بود. آشنایی پرستار و بیمار.
 پذیرش زمانی نبرد. ما را از هم جدا کردند. او بر روی برانکارد دراز کشید و اصرار که:
ممد جان برو! بچه‌ها تنهای‌اند و منتظر. نگران مباش! خاطرت جمع باشد! مگر نه اینکه در دو بار گذشته اتفاقی نیفتاد و تو هم نبودی، نمی‌توانیستی باشی؟ برو! برو!
دیگران نیز مرا به‌رفتن تشویق ‌کردند و ‌گفتند:
فوری خبرت می‌کنیم.
و من رفتم. بالاجبار که نه امکان ماندنم بود و نه دل دیدن آن وقایع را داشتم و البته بمن اجازه‌ی حضور هم نمی‌دادند، برخلاف اینجا که پدر می‌تواند بهنگام زایمان، در اتاق زایمان حاضر باشد. آن دو نازنین‌نانمان نیز در خانه‌ی همسایه انتظار مرا می‌کشیدند .
.
به‌خانه که رسیدم، هردوشان جلو در منتظرم بودند، بابا بابا گویان سراغ مادرشان را ‌گرفتند و نینی را. می‌خواستند بدانند که بچه، پسر است یا دختر. از همه بدتر، آشیل، سگمان بود که با داد و بی‌داد و واق واق‌اش، ورود مرا به اطلاع همه رسانیده بود. دیوانه‌وار اتومبیل را دور می‌زد، بو می‌کشید، به‌سراغ من می‌آمد و از نو شروع می‌کرد تا اینکه زنده‌یاد آقای صحراییان، همان همسایه‌ی دیوار به دیوار‌مان گفت:
 آقای افراسیابی!اول به او برس!
شب که شد از بیمارستان آریا زنگ زدند و خبردادند که ساعتی پس از رفتن تو دختری به فرزندان‌ات اضافه شد.
هرسه، راهی بیمارستان شدیم. اما زیبا و نیما اجازه‌ی ورود نیافتند. از پشت پنجره، مامان مامان می‌کردند. شیوا با موهای بلند سیاه‌اش، بغل مادرش خوابیده بود.
چه سعادتی! هردو سالم‌ یودند! و جمع خانواده‌ی ما پنح ‌نفر شده بود .دیدار زیبا و نیما با خواهرشان به فردا موکول شد.
فردا که بدیدار مادر و خواهر نایل شدند، آنها از شـادی در پوست خود نمی‌گنجیدند. و نیما، ســوال همیشگی‌اش را تکرار ‌کرد
مامان! حالا می‌ذارین من واسه‌ی نی‌نی‌مان شِه‌له‌لاک درست کنم؟ یادتونه؟ خودتون قول داده‌‌بودین!
دیروز شیوا پا به سی‌وسه‌ ساله‌گی گذاشت در حالی که خود در انتظار پسری است. همه دور هم بودیم جز نیما. زیبا کیکی پخت.
در بیست‌و‌هفتمین‌ سال‌روز تولدش، نیما میهمان‌دار ما بود در اوپسالا و برای او کباب‌کوبیده درست کرد، غذای دلخواه خواهرش را. 
اما نه از شه‌له لاک «سرِ ِلاک» خبری بود نه از گرمای آبادان. و شــیوا چقدر دلش هوای آبادان را دارد. شهری که چیزی از آن بخاطر ندارد مگر واگویه‌های ما و اسلایدها فراوانی که بابا از او گرفته است.

سیام خرداد ماه ۱۳۹۰

یکشنبه ۱۹ ژوئن ۲۰۱۱

عکس‌هایی از سفر به ترکیه

 حال و حوصله‌ی نوشتن‌ام نیست. شاید مدتی نوشتن را تعطیل کنم. تابستان است و تابستان سوئد بسی کوتاه.


نام درخت را از نگهبان هتل پرسیدم. گفت: مایمون چکمز

نقاش‌هایی روی سنگ مربوط به قرن پنجم میلادی در Pamukkale

جمه بازار

غذائی بسیار گران و نه زیاد خوب

نان تافتان تازه با پنیر و سبزی و باغی دلگشا و آب پرتقال تازه

کناره‌ دریا سگی بدیدار من آمد

تکه زمینی در میانه‌ی شهر نساخته باقی بود و رندی در آن‌جا مرغ پرورش می‌داد.

جمعه بازار

گلابی جنگلی

قلعه‌ای متعلق به زمان حکومت سلجوقیان در ارتفاعات کناره‌ی شهر آنالیا




بندرشهرآنتالیا از بالای کوه


جمعه ۱۰ ژوئن ۲۰۱۱

بیاد دوست شاعرم علی مرادی که دیگر در میان نیست

حاج علی مرادی
اولین ای‌میلی که باز کردم، نامه‌ی،کاوه امیری، دوستی نادیده بود از اهالی شهرستان خورموج دشتی، بوشهر. مدتی بود خبری از هم نگرفته بودیم. من در سفر بودم و او گرفتار کار و زنده‌گی. آشنائی من و او با پیامی که در زیر این نوشته گذاشت.
کاوه از من گله کرده بود که چرا از بزرگان زادگاهش در نوشته‌هایم نامی نبرده‌ام. چرا که او در این باور بود و هست که بزرگان شهر او باید به همه‌ی ایرانیان شناسانده شوند. پاسخ‌اش را چنین دادم.
کاوه گرامی شاید حق با شما باشد ولی من این یادداشت‌ها را سی‌واندی سال بعد از خدمت‌ام در خورموج نوشته‌ام. یادداشتی هم ندارم و طول زمان بیشتر نام‌ها را از ذهنم زدوده است. در این میان باید بگویم خانواده‌ی رضوانی، بخصوص پدر بزرگ آن‌ها برای من خیلی قابل احترام بود. با آقایان بهرامی‌ها و مرادی هم رابطه‌ای داشتم. اما دوستان من بیشتر آموزگاران بودند از جمله آقایان حسین رضوانی، بهرسی، امیری و. ..
در پاسخ‌ام نوشت که او پسر همان امیری «خدر» است که من از او نام برده‌ام و مادرش مرا بخوبی بیاد دارد. و خبر داد که خدر شوربختانه زود از میان ما رفته است.
شعری که برای من فرستاد
خدر، پسر عموی محمدحسن (مم‌حسن) امیری بود و مم‌حسن کارمند شهرداری. شهرداری ابزار دست بخشدار بود و روابط من با کارکنان شهرداری بسیار حسنه بود. مم‌حسن خیلی زود با من انس گرفت بخصوص که یار غار صالحیان، کارمند بخشداری هم بود. مم‌حسن دائی‌ای داشت بنام علی مرادی. مم‌حسن و کارمندان بخشداری از او به احترام نام می‌بردند. تا آنجا که بیاد دارم، مرادی از دور و بری‌های رسول پرویزی بود و با او حشر و نشری داشت. شایع بود که زمانی دل در هوای حزب توده داشته است و بهمین دلیل هم با پرویزی آشنا شده‌بود. هنوز میانه‌ی او و پرویزی، رشته‌ی مودتی بود. من  علی مرادی را ندیده بودم. رسم بر این بود که بزرگان شهر بدیدن بخشدار تازه می‌آمدند ولی او چنان نکرده بود. روزی به اتفاق مم‌حسن و دو سه آشنای دیگر به آقائی برخوردم که جلو آمد و سلامی کرد، حال و احوالم را پرسید و خیر مقدمی گفت و عذر خواست که به دلیل دوری از خانه و کاشانه، نتوانسته بموقع بدیارم بیاید. طرز گفتار و رفتارش بسی خوش‌آیند بود و نشانه‌ئی از تملق و ریا در آن نبود. اما من نمی‌دانستم که او کیست و رویم هم نشد که نام و نشان‌اش را بپرسم، درست بر خلاف امروز که اگر کسی را نشناسم بدون خجالت نام و نشان‌اش را سراغ می‌گیرم.
از هم جدا شدیم. به مم‌حسن گفتم چه مرد مودب و افتاده حالی بود و نام‌ونشان‌اش را پرسیدم.
مم‌حسن خنده‌ای کرد و گفت:
إه آقای بخشدار نشناختید؟ دائی من بود. علی مرادی. فکر نمی‌کردم که شما ایشان را ندیده‌باشید و الا معرفی‌اش می‌کردم.
نامه‌ای که برای من فرستاد
چند روزی بعد مرادی بدیارم آمد. گفت‌وگویمان بدرازا کشید. از چه و چی حرف زدیم، زیاد بیاد ندارم مگر اینکه او با لهجه‌ی محلی حرف می‌زد و من هم به لهجه‌ی همدانی جواب‌اش می‌دادم که کلی خندیدم. متوجه گذر زمان نشدیم تا حیدر، خدمتگزار بخشداری آمد و خبر داد که همسرم می‌گوید ناهار آماده است. علی مرادی پوزش‌کنان بلند شد و دست‌اش را برای خداحافظی جلو آورد اما من دست‌ او را ول نکردم و بداخل اتاق مجاور، راهنمائی‌اش نمودم. او اصرار به رفتن داشت. باو گفتم من اهل تعارف نیستم. غذا هم هست. ناهار را با هم می‌خوریم، دختر نوزادم را می‌بینی و  با همسرم نیز آشنا می‌شوی .
سفره روی زمین پهن بود و غذا آماده. غذای ساده‌ای بود. در آن روزها، در خورموج نه فروشگاه درست و حسابی بود و نه برق و یخچالی. بخشداری یک یخچال نفت‌سوز الکترولوکس داشت که نعمتی بود. برق فقط زمانی که تاریک می‌شد می‌آمد و ساعت دوازده خداحافطی نکرده می‌رفت.
همسرم وارد شد و به میهمان خود، خوش‌آمد گفت و با ما در کناره‌ی سفره نشست. مرادی که چنین انتظاری نداشت کمی دست و پاچه شد ولی بر خود فایق آمد.
یکباری هم من به خانه‌ی او رفتم ولی او در آن زمان بیشتر در خورموج نبود. ماموریت من در خورموج بیش از یکسال بدرازا نکشید و به دیر منتقل شدم.

چند ماهی پیش، پس از چهل سال، کاوه امیری، ارتباط مرا با مرادی دوباره برقرار کرد. یکی دو نامه‌ای میان ما رد و بدل شد. تلفنی باو زدم. باورش نمی‌شد. ولی سنگنینی شنوایی اجازه‌ی ادامه‌ی مکالمه را نداد. شاید هم بفکر این بود که هزینه‌ی گزافی روی دوش من نگذارد، نمی‌دانم.
حالا کاوه، خبر بال و پر کشیدن او را بدیار عدم بمن می‌دهد.
یادش ماندگار باد!

پی‌نوشت
مراسم تشییع شادروان علی مرادی در شهر خومورج
یادداشت دوست گرامی‌ام مرا بدان واداشت که نامه‌ی دومی زنده‌یاد علی مرادی را هم که پس مکالمه‌ی تلفنی با او برایم نوشته بود را نیز در اینجا بیاورم. این نامه نشانی از پاکی احساسات مردم محروم مناطق جنوب کشورمان است. مردم خوبی که با اندکی مهر دیدن، مهر مامور دولت را تا ابد در دل خویش بایگانی می‌کنند. 

جناب اقای افراسیابی
قربان دل در غربت گرفتار آمده‌ات گردم و بقول ما خورموجی ها دورت بگردم (doret begardom). از شبی که صدای دل نواز تو را در تلفن شنیدم بقدری تحت تاثیر عواطف و احساسات پاک تو قرار گرفته‌ام که اغلب شب‌ها که تنها می‌شوم از دوری تو به گریه می‌افتم . جنابعالی از آن جمله اشخاصی نبودی که رفتنت و بغربت تن دردادنت را از جهت سیاسی تصور کنم جنابعالی مردی آرام و اهسته و نرم و ملایم بودی گمان نمی‌برم میانه‌تان با دولت وقت تا این اندازه مشوب باشد که نتوانی در زادگاه خود بمانی – بازهم قربانت شوم و دورت بگردم بقدری برای دیدن سیمای محبوب تو دلم تنگ شده که مثل طفل دور از مادر مانده به گریه میافتم چقدر ممنون می‌شدم اگر می‌توانستی سری به ایران عزیز بزنی تا ما هم به دولت وصال تو برسیم و قیافه نازنین و معصوم تو را با همه سادگی‌ها و مهربانی‌هایت ببینم و چشم  تاریک شده‌مان که در هجران فراق تو به کم‌نوری گرائیده در سنین هشتادو پنج سالگی بنور جمالت منور می‌شد.
ای صاحب عاطفه عظیم که از ان سوی مرزها و در بهترین آب و هوا ها بیاد دوستان ناقابل خود می‌افتی و قلب آنها را بنوازش میگیری، ایکاش می‌توانستی شرح زندگی آن جای خود را بوسیله اینترنت برایم میفرستادی و ایکاش عکس نازنین تو را بعد از شاید بیش از چهل و پنجاه سال غیبت میدیدم و دیده‌ی کم‌بین خود را بنور جمالت منور می کردم نمی دانم از خانواده خود چه کسانی به همراه داری اگر هستند که حتما هم هستند  از قول مردم خطه جنوب ایران یعنی مردم استان بوشهر سلام مشتاقانه و برادرانه شان به خدمتتان ابلاغ فرمائید. شاید یگانه دختر کوچولوی زیبایت که به قول حسن امیری نامش زیبا بود در زیر سایه‌تان باشند و اکنون شاید سنین عمر او از سی و چهل سال هم در گذشته باشد و جنابعالی نوه‌ی خود را هم دیده باشی البته چنین تصوری که ایشان با شما باشند مشکوک به نظر می رسد چنانچه ایشان هم در سوئد باشند مشتاقانه او را سلام می رسانم . این روزها هر روز اقوام و اقارب که همه در سنین بازنشستگی هستند صبح‌ها می‌آیند و دور هستیم. امروز از عواطف والای انسانی جنابعالی سخن بمیان آمد و همه آرزوی زیارتت وجود ذیجود شما را داشتند از جمله حسن امیری و ایرج امیری گفتند آقای افراسیابی ما را بدست فراموشی سپرده است. بیش از این مزاحم اوقات شریف نشده و بار دیگر برای ادای عواطف و احساساتم تکرار میکنم.

قربانت شوم و دور سرت بگردم.
مرادی 26/8/89 خورموج