پنجشنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۱۱

سفر ترکیه، بخش سوم

 شب، پس از خوردن شام خوبی، گشت کوتاهی در اطراف هتل زدیم و برگشتیم که بس خسته بودیم. حوالی ساعت چهار صبح، از خواب بیدارشدم. صدای موسیقی دیسکوهای اطراف با صدای اذان بلندشده از بلندگوهای مساجد دور دست، در هم آمیخته بود. خاطره‌ی حسین باختری در ذهنم جان‌گرفت. حسین گفت:
اولین روز جمعه‌‌ در زمان سربازی‌ایمة پس از یک هفته با شیپور بیدارباشِ پادگان از خواب برخاستن، من و هم‌اتاقی‌ام که او افسر وظیفه بود، تخت ‌خوابمان را در پناهِ هرّه‌ی پشت‌بام، گذاشتیم که تا نیمه‌ی‌روز بخوابیم و کم‌خوابی‌های پادگان را بدر کنیم. اما صدای بلندگوی مسجد محل، همه‌ی بافته‌هایمان را پنبه کرد. هم‌اتاقی‌ام در پی چاره، به سراغ متصدی مسجد رفنت و ادعا کرد که عاشق صدای اذان است و دوست‌ دارد با صدای اذان برای گزاردن دوگانه‌ی بامدادی، از خواب بیدار شود. اما چون خانه‌ی او  هم از مسجد دور است و هم در جهت مخالف بلندگوی مسجد، صدای اذان بگوش او نمی‌رسد و خواهش ‌کرد که جهت بلندگو را تغییر دهد. دوست‌ام با گرفتن قول مساعد، شاد و شنگول بخانه آمد و گفت «مژده! قاپِ متصدی مسجد را دزدیدم» و جمعه‌ی دیگر تا لنگ ظهر خواهیم خوابید.
اما جمعه‌ی بعد «الله اکبر» با چنان شدتی گفته می‌شد که خواب همسایه‌های معتاد به شنیدن اذان را هم، درهم ریخت و سروصدای اعتراض بلند شد که «بابا چه خبر است؟» رفتند و علت را از متصدی مسجد سوال ‌کردند. متصدی گفته‌بود که «جوان مؤمنی که خانه‌اش آنسوی مسجد است از من خواست جهت بلندگو را بسوی خانه‌ی آنها کنم اما چون چنین امکانی نبود، من صدای بلندگو را دو برابر کردم تا آن جوان مؤمن از فیض شنیدن اذان بی‌بهره نماند.
بماند که خودِ من چون هایده، صدای اذان را دوست ‌دارم.
صبحِ فردا پس از خوردن صبحانه، راهی دریا شدیم. هتل تا دریا نیم‌ساعتی راه بود و مسیر ما از کوچه‌ و خیابان‌های پر از مغازه‌ و رستوران‌ می‌گذشت. در جلوی هر فروشگاه یا رستورانی، مرد یا مردان جوانی ایستاده بودند و مُصِّر که سری به مغازه‌ی آنان بزنیم یا صبحانه‌را در رستوران آنها بخوریم. پیاده‌روها در اشغال رستوران‌ها و مغازه‌داران بود و در بعضی نقاط حتا پخشی از پیاده‌رو را موکت کرده‌بودند. برخی از این جوانان، زبان‌های رایج در کشورهای اسکاندیناوی را براحتی حرف می‌زدند که نشان می‌داد زمانی در سرزمین اسکاندیناوی زندگی کرده‌اند گرچه جوان کم سن‌وسالی مدعی بود سوئدی را در کوچه و خیابان آموخته‌‌است.
در کناره‌ی دریا، بلواری زیبا بموزات ساحل رو به غرب کشیده شده بود. حضور اهالی محل در آن چشم‌گیر بود، زن و مرد، با حجاب و بی‌حجاب و کسی را با کسی کاری نبود. در کناره‌ی دریای ساحلی شنی گسترده‌بود. اما آب دریا هنوز سرد بود، پانزده شانزده درجه‌ی سانتی‌گراد، تنی بآب زدم ولی سرمای آب گزنده‌بود و هوس ادامه‌ی آبتمی . شنا را نه در من و نه در پویا بر نیانگیخت.
سراسر ساحل و تمام شهر تمیز بود. حتا خودی‌ها، بازمانده‌های پیک‌نیک خود را بامید خدا رها نمی‌کردند. البته استثناهایی هم بود مثل همه جای دنیا.
بر خورد مردم بسیار دوستانه بود بخصوص با پویا. گرچه هرگز (برعکس جوامع غربی) به انسان‌هایی با خصوصیات پویا برخورد نکردم که بی‌گمان ناشی از نگرش منفی مردم محلی به اینگونه انسان‌ها می‌تواند باشد.
معماری شهر روی اصول نبود، خیابان‌های کج و کوله و باریک نشان از عدم نظارت کامل شهرداری بود. باغ‌های میوه همه تبدیل به آپارتمان‌های چندین طبقه شده‌بود و از فضای سبز در میانه‌ی آنها خبری نبود. گرچه شهر زیبا بود و تمیز و شهرداری فعالانه مشغول تعمیر و تعویض اسفالت و آجرفرش‌های کهنه و فرسوده‌ی خیابانها بود. بیشتر مغازه‌ها تا ساعت ۱۲ شب باز بودند بدون اینکه مراجعی داشته باشند و فروشنده‌گان بی‌مشتری، وقت خود را با کشیدن سیگار تلف می‌کردند.
شیوه‌ی رفتاری بازاریان، همان روش حاکم بر بازار جهان سومی‌ها بود. قیمت‌ها را دو سه برابر قیمت اصلی اعلام می‌کردند و جای چانه‌زدن بود اگر حال و توانش را داشتی. یک جفت صندل برای پویا بمبلغ ۴۰ لیر ترکی خریدیم با ضمانت دوساله. صندل‌ها دو هفته‌ای بیش دوام نیاورد. غدای رستوران‌ها هم مرغوب بود و هم قیمت مناسب داشت و هم موافق ذائقه‌ی ما بود.
وجود مساجد اگر چه چشمگیر بود اما مانند کشورهای عربی، پر مشتری نبود.
پنجره‌های بدون نرده‌های آهنی خانه‌‌های مردم محل و عدم حضور دائم پلیس (بر خلاف مصر، تونس، مراکش و برزیل) نشان از امنیت خوب بود. در شهر نه از زنان خودفروش خبری بود و نه از گدایان پررو. اجناس همه ساخت ترکیه بود و فروشند با مباهاتی چشم‌ می‌گفت که محصول ترکیه است برعکس تونس که فروشنده‌ای گفت همه‌ی این اجناس ساخت تونس است اما اگر بمردم بفهمند آن‌ها را نخواهند خرید.

جمعه ۲۰ مهٔ ۲۰۱۱

سفر به ترکیه، بخش دوم

با استارت نخوردن ماشین، تب مسافرت همسرم شدت گرفت. باطری ماشین نمی‌دانم به چه علتی بکلی خالی شده‌بود. پسر همسایه کمک کرد و ماشین براه افتاد اما نگرانی همسرم از ابنکه مبادا پرواز را از دست دهیم، بالا و بالاتر رفت و توضیحات من طبق معمول قانع‌کننده نبود. نهایت گفتم:
قلعه‌ی karmaşık kene در میانه‌ی شهر که در سال ۱۲۰۰ میلادی توسط کیقباد سلجوقی بنا شده‌است
نگران مباش! اگر باطری خالی بود و استارت نزد، تو و پویا ماشین را  هل می‌دهید و موتور بکار می‌افتد. یادت که هست *حاج محمود بهرامی خورموجی همیشه لندرورش را در جای شیب‌داری پارک می‌کرد؟
گرچه باطری ماشین دیگر نافرمانی نکرد ولی نگرانی‌ها، خواب شب ما را خراب کرد. چهار صبح راهی فرودگاه شدیم که ۱۵۰ کیلومتری راه، در پیش‌رو داشتیم و دو ساعتی هم باید زودتر از پرواز در فرودگاه می‌یودیم. صف چک‌این طولانی بود. بخش قابل ملاحظه‌ای از مسافران گلف‌باز بودند. صف به کتدی پیش می‌رفت. دختر خانمی که تابلوی شرکت ترتیب دهنده‌ مسافرت گلف‌بازان را ترتیب داده‌بود، با مشتریان خویش، در خوش‌وبش دایم بود. زوج جلوئی ما که گلف‌باز بودند از موضوعی ناراحت بودند بخصوص زن همراهش، مرتب نق میزد. نهایت دخترک تابلو بدست را صدا کرد و با او جر و بحثی راه‌انداخت. سخن از بی‌عدالتی و این حرف‌ها بود. گفت‌وگویشان که بپایان رسید از او علت ناراحتی‌اش را جویا شدم. او در جوابم گفت:
پشت سرت را نگاه کنی متوجه می‌شوی. نگاهی به پشت سرم انداختم. کسی نبود. همه‌ی مسافرانی که در پشت سر ما قرارداشتند، به لطف همان دخترخانم، به باجه‌ی دیگری که کارش را تازه شروع کرده‌بود، راهنمائی شده بودند و در نتیجه حق ما پایمال شده‌بود. اما کار از کار گذشته بود و نوبت چک‌این ما ‌بود. چمدان‌ها را تحویل دادیم و از دروازه‌ی اطمینان گذشتیم. کوله‌پشتی پویا گیر کرد و نیامد. دنبال‌اش را گرفتم. خانمی آن را آورد و از من خواست بازش کنم. کوله‌پشتی را باز کردم. خانم بازرس، کیسه‌ای پلاستیکی را بیرون آورد و گفت که نمی‌شود آن را وارد سالن کرد. من به تصور این‌که محتوای کیسه، داروهای پویا است، واکنش نشان دادم و اعتراض کردم. کیسه را بمن داد و از من خواست تا آن‌را باز کنم. کیسه که باز شد، متوجه شدم محتوای آن سه پاکت آب میوه‌ای است که قصد داشیم با ساندویچ‌‌های که برای صبحانه آورده بودیم، بنوشیم. اما بدلیل نابسامانی‌ ناشی از ترجیح مسافران گلف‌باز بر ما بهنگام چک‌این، فرصت خوردن صبحانه را از دست داده‌بودیم و حالا آب‌میوه‌ها هم ناچار باید راهی سطل آشغال می‌شد.
در هواپیما صبحانه‌ی فقیرانه‌ای شامل یک تکه نان، کره، مربا و یک لیوان چای بما دادند و به پای ناهار گذاشتند.
با پائین آمدن هواپیما، انعکاس نورخورشید ناشی از برخورد آن به شیشه‌های
ساختمان‌ها موجود در کشتزارها توجه ما را بخود جلب کرد. نزدیک‌تر که شدیم معلوم
شد، انعکاس نور ناشی از تابش آفتاب بر شیشه‌ها یا نایلون‌های کشتهای
گلخانه‌ای است که سراسر کشتزارها را پوشانیده‌بود.
مخازن آب بر بام ساختمان‌ها
پس از چهار ساعت پرواز در فرودگاه آنتالیا، خسته و گرسنه به زمین نشستیم. بدون هیچ مشکلی از پاس‌کنترل و گمرک گدشتیم. راهنمایان شرکت مسافری ما را به سمت اتوبوس‌های شیک و تمیزی راهنمائی کردند. اما خبری از مسافران همراه نبود. خانم راهنمای سوئدی، پس از یکی دو مکالمه‌ی تلفنی، خبر داد که باروبنه بخشی از همراهان، بدلیل نشستن همزمان چهار هواپیما با هم، با چمدان‌های مسافران هواپیماهای دیگر قاطی شده است. بیش از یک ساعتی علاف بودیم تا سروکله‌ی همراهان یکی پس از دیگری، خسته، عصبانی و گرسنه پیدا شد. خانم راهنمای سوئدی، ضمن پوزش‌خواستن از اتفاق پیش‌آمده، توضیح داد که تا هتل دو ساعتی در راه خواهیم بود و آه و ناله‌ی همه را در آورد. سپس اضافه‌کرد «البته در میانه‌ی راه توقفی کوتاه خواهیم داشت». اتوبوس حرکت کرد و راهنما علاوه بر اطلاعاتی در مورد اینکه چه نباید خورد و چه نباید کرد، شرح کوتاهی از تاریخ ترکیه در اختیار مسافران گذاشت. آنچه برای من جالب بود، ممنوعیت دست‌فروشی در ترکیه بود و اینکه پلیس خریدار را جریمه می‌کند نه فروشنده‌ را. توصیه‌ی راهنما این بود که نه چیزی از دست‌فروش‌ها بخریم و نه به متکدیان پولی بدهیم که اگر گیر بفتیم، چهل پنجاه لیر ترکی جریمه خواهیم شد. اما دادن غذا، شیرینی یا شکلات مشکل‌افزا نخواهد بود.
جاده‌ی ساحلی مسیر ما اگر چه اتوبان چهاربانده بود اما به دلیل گذر از میانه‌ی شهرها، پر از چراغ قرمز بود و حرکت به کندی انجام می‌شد. راننده‌گی ترک‌ها بر خلاف آنچه شینده‌بودم، بسیار آرام بود. نه خبری از بوق‌های گوش‌خراش آنچنانی بود و نه خبری از سبقت‌های آنچنانی معمول در ایران. حضور پلیس بسیار کمرنگ بود. تمیزی کناره‌ی جاده چشم‌گیر بود و از کیسه‌های پلاستیکی یا قوطی‌های نوشابه رهاشده در زمین خدا، خبری نبود. «رستوران بین راهی» که اتوبوس در مقابل آن توقف کرد، تمیز بود و مرتب.
از شب گذشته غذای درست و حسابی نخورده‌بودیم. به توصیه‌ی خانم راهنما سفارش کباب ترکی دادیم که هم ارزان بود و هم آماده که فرصتی زیادی نداشتیم. اما کباب‌اش چنگی بدل نزد که بیشترش نان بود تا کباب اما جلوی گرسنگی شدید ما را گرفت. حدود ساعت شش بعد از ظهر بود که  وارد هتلمان شدیم.
با ورود به شهر، اولین چیزی که توجه مرا جلب کرد، مخازن آب نصب‌شده بر روی بام خانه‌های چهار پنج طبقه بود که چشم‌انداز ناخوشی داشت. گمان من براین بود که بدلیل کمی فشار آب شهر( مانند تانزانیا) صاحبان ساختمان‌ها با نصب آن بشکه‌ها آب مورد نیاز خود را ذخیره می‌کنند تا دچار مضیقه نشوند. شگفتی‌ام زمانی بیشتر شد که متوجه کوها‌ی بلند شمال و شرق شهر شدم و در تعجب بودم که چرا شهرداری منبع آب شهر در بالای کوه نساخته تا هم سرویس بهتری به همشهریان خود دهد و هم شهر جلوه‌ی زیباتری داشته باشد. کمی بعد، پانل‌های خورشیدیِ رویِ بامها توجهم را جلب کرد. بیشتر که دقیق شدم متوجه شدم که کابل‌هایی از پنل‌های خورشیدی به مخازن آب. بیادم آمد که در قبرس و مالت هم هتل‌ها با استفاده از انرژی خورشیدی آب‌گرم مورد نیاز خود را تامین می‌کردند تا هم هزینه‌ی برق مصرفی هتل کم شود و هم فشاری به شبکه‌ی برق سراسری وارد نگردد.

شنبه ۱۴ مهٔ ۲۰۱۱

سفر به ترکیه


تازه هوا گرم شده بود و درختان جان تازه‌ای گرفته بودند پس از زمستان سرد و تاریک پربرف سال گذشته، سال ۱۳۸۹ هجری خورشیدی. دوست داشتم در اینجا بمانم و شاهد سر برآوردن نرگس‌ها و لاله‌ها از دل خاک سیاه و ناظر باز شدن شکوفه‌های درختان آلو و سیب و ... باشم.
اما ای‌میل پیشنهادی سفر به ترکیه که شیوا، دخترم برایمان فرستاده بود، بس اغوا کننده‌بود. ترکیه، آزالیا و هوای مدیترانه با آفتاب داغ. ترکیه‌ای که از دیرها و دورها هوای دیدن‌اش در سرم بوده‌است اما هرگز فرصت دیدارش دست نداده‌بود. ترکیه‌ای که این همه از آن بد ‌گفته‌اند و می‌گویند، چه در آن رژیم و چه در این رژیم.
کشور بی‌قانون، کشوری آلوده به ارتشاء با مردمانی بسیار از خودراضی و...
دوستی در آن روزها که ما خود را متمدن‌ترین ملت خاورمیانه می‌انگاشتیم در بدی ترک‌ها برایم گفته بود:
ترک‌ها خیلی از خود راضی‌اند. از اروپا برمی‌گشتم. در سر چهارراهی، راننده‌ی ترکی بدون رعایت حق تقدم، از چهارراه عبور کرد. با هم تصادف کردیم. به راننده گفتم که راه مال من بود چرا حق تقدم مرا رعایت نکردی؟ او نگاهی ملامت‌بار بمن کرد و گفت «خاک مال من است».
و یا آن جوان دانشجوی خویشاوندم که پس از بازگشت از سفری زمینی به اروپا، برایم از علاقه‌ی مردم ترکیه به مطالعه گفته بود. «در اسلامبول و آنکارا هر خانواری، دو سه روزنامه را آبونه است در حالی‌ که ما روشن‌فکران حتا کیهان را هم بزور می‌خوانیم». اما همان جوان اضافه کرده بود که بهنگام عبور از مرز بازرگان، مامور گمرک ترکیه با فهرستی در دست باو مراچعه کرده بود. شغلش را پرسیده بود و زمانی‌که فهمیده‌بود دانشجوست، با نگاهی به فهرست در دست‌اش از او سیصد تومان حق و حساب خواسته بود. و در جواب به اعتراض جوان، گفته بود که او مطابق فهرست باید به رئیس‌اش حساب پس بدهد.
و مشاهدات خودم:
در ماموریتی که برای بررسی علت طولانی بودن زمان توقف کامیون‌هایِ باریِ گذریِ از مرز بازرگان، با یکی از همکاران، راهی گمرک بازرگان شده‌بودیم. برای مذاکره با همکاران ترک آنسوی مرز، وارد اتاق کارمند گمرک ترکیه شدیم. کوهی از پول (اسکناس‌های درشت و کوچک) روی میز همکار ترک بود. همکار ترک در برابر سوال ما که چرا پول‌ها را در صندوق نگذاشته‌ا است براحتی چنین پاسخ داد:
پولی است که از مسافران و کامیون‌دارها گرفته‌ایم. سهم خود ماست. حقوق گمرکی نیست. شب رئیس می‌آید، آنها را می‌شمارد. نیم آن سهم اوست و مابقی بین ما به تساوی بخش می‌شود.
و سپس پرسید که مگر شما چنین نمی‌کنید؟
من و همکار ایرانی‌ام بهم نگاهی کردیم و او در جواب همکار ترک گفت:
من نمی‌گویم که همکاران من همه فرشته‌اند اما اگر من بازرس با چنین منظره‌ای مواجه شوم، کار آن کارمند یا کارمندان با دادگستری خواهد بود. دزدی و ارتشاء هست اما نه این چنین آشکار، بگذریم که امروز فساد اداری ایران بهمان آشکاری وضعیت آن‌روز ترکیه شده‌است.
و یا آن سفر کذائی به وطن از طریق ترکیه و با هواپیمائی ترکیش‌ایر . مسیر حرکت استکهلم، استامبول، تهران بود. اما بهنگام چک‌این، متوجه شدم که هواپیما ابتدا به کپنهاک خواهد رفت. موضوع را با متصدی سوئدی «چک‌این» در میان گذاشتم و گفتم که در بلیت من چنین قراری نیست. دختر سوئدی نگاهی بمن کرد و به طعنه گفت:
به ترکیه خوش آمدی!
به هنگام پرواز، مسافر بغل دستی‌ام «جوان ایرانیِ ارمنی‌تبار» گلایه‌کنان گفت:
به بین! من بدلیل شغلم همیشه در سفرم. گاهی هم اتفاق افتاده‌است که هواپیما مجبور به تغییر مسیر شده‌باشد. اما همیشه خلبان علت تغییر مسیر را توجیه کرده‌ و از مسافرین پوزش خواسته‌است و سپس مسافرین را به یک نوشیدنی الکلی یا غیر الکلی، میهمان کرده تا مسافران زیاد دلخور نباشند. اما اینان انگار نه انگار.
یکساعت بر طول سفر ما افزوده‌اند و حالا هم با قاقالی می‌خان سرمان را گرم کنن.
مسافر پشتی که از ترکان خودی بود، با شنیدن صحبت‌های جوان ارمنی، صدای اعتراض‌اش بالا رفت و بترکی گفت که:
چرا مسیر را عوض کرده‌اید! من صبحانه نخورده‌ام. گرسنه‌ هستم! این چه وضعی است؟ آب‌نبات که آدم را سیر نمی‌کند!
و یکباره، مسافران آن ردیف که همه ترک بودند، رگِ ملی‌شان متورم شد و به مقابله با مسافر ایرانی برخاستند که:
مگه چی شده؟ یکساعت دیرتر ناهارخوردن که آدمو نمی‌کشه!
هموطن ارمنی میانه را گرفت و به آن‌ها به زبان سوئدی گفت:
اگر با زبان سوئدی مشکلی ندارید بهتره به سوئدی ادامه بدیم. من ترکی نمی‌دونم!
او زمانی که جواب مثبت گرفت به آنها تفهیم کرد که اینجا صحبت از ترک و فارس نیست. ما همه‌مان مسافر شرکت ترکیش‌ایر هستیم. بهمان اندازه که حقِ منِ سوئدیِ ایرانیِ ارمنی‌تبار، نادیده گرفته شده‌، حق شمای ترک هم پایمال گردیده‌‌است. اعتراض این آقا که خودشان هم ترک هستند به ملت ترک نیست که به رفتار غیراخلاقی - غیر قانونی شرکت ترکیش‌ایر، است که وجهه‌ی ملت ترک را پیش خارجیان خراب می‌کند.
من با تایید گفته‌های همراهم اضافه کردم که:
به همین دلیل هم بود که در جواب اعتراض من بهنگام چک‌این، خانم سوئدی متصدی باجه‌ در جوابم به طعنه گفت:
به ترکیه خوش آمدی!
اگر شما هم با ما همصدا شوید در واقع آبروی ملت ترکیه را در برابر خارجی‌ها حفظ می‌کنید.
ترک‌ها قانع شدند و با ما هم‌صدا. طولی نکشید که ناهار سرو شد.
پس از مسافرگیری در کپنهاک، خلبان بقول معروف تخته‌گاز رفت و یک ساعت هدر شده‌ را خبران کرد. هواپیما بموقع در فرودگاه استامبول بزمین نشست اما درست بغل هواپیمائی که قرار بود ما را به تهران برساند. ما از این هواپیما پیاده شدیم و از پله‌های دیگر هواپیما بالا رفتیم.
در بازگشت از ایران، قرار بود هشت ساعتی در استامبول علاف باشیم تا نوبت پروازمان فرا رسد. من روی مبلی نشستم، کتابم را باز کردم و مشغول بخواندن شدم که آقائی هم سن و سال خودم، سلامی کرد و در کنارم جا گرفت. او کیف سامونتی بمانند هنرپیشه‌های فیلم‌های کانگستری، با زنجیر به دستش قفل کرده‌بود. فارسی صحبت کردن ما سبب شد که هم‌زبانان، دور ما جمع شوند. چندتائی راهی سوئد بودیم اما آن آقا، راهی یکی  از جزایر دریای کارائیب بود که اسم‌اش را فراموش کرده‌ام. پرسیدم:
چطور از آنجا سر درآوردی؟
گفت:
همان‌طور که تو از سوئد سر درآورده‌ای. شاید هم قسمتم بوده. بعد ادامه داد:
با ویزای مسافری در فلان کشور بودم و دنبال راه و چاره تا در جائی اجازه‌ی اقامتی کسب کنم. یکروز در میدان شهر به زن‌ومردی برخوردم که فارسی صحبت می‌کردند. مدتها بود فارسی حرف نزده بودم. جلو رفتم و سلامشان کردم. با هم به صحبت نشستیم. گفتند ساکن یکی از جزیره‌های همان حدود هستند که کشور مستقلی است. من، همان سوالی را که تو الان از من کردی، از آندو نمودم. طرف گفت که اگر بخواهی می‌توانم برای تو هم اجازه‌ی اقامت تهیه کنم، برایت هزار دلاری آب می‌خورد. من هم شماره تلفن‌‌ام را باو دادم. یکی دو هفته بعد، تلفن زد و شماره حسابی داد. هزار دلار به حساب او واریز کردم. اجازه‌ی اقامتم صادر شد و به آنجا رفتم. کشور کوچکی است. کار و بارم خوب است و به تجارت مشغولم.
پرسیدم:
چرا کیف‌ات را به دستت زنجیر کرده‌ای؟
در کیف را باز کرد. پر از پول بود. دلار آمریکا، پاوند انگلیسی، مارک آلمان و ... چقدر بود نمی‌دانم. بگمانم که گفت پنجاه‌هزاری پاوند همراه دارد.
از کار و بارم سوال کرد.
گفتم:
یک ماه پیش بی‌کار شدم. دنبال کاری تازه‌ای هستم. شنیده بودم که رفسنجانی بعد از اینکه خامنه‌ای را با توسل به دروغی خودساخته بر کرسی رهبری نشاند و خودش سردار سازنده‌گی شد، دستور داد به ایرانیان گریخته سخت نگیرید. بسیاری از ایرانیان سوئد گذرنامه‌ی ایرانی گرفتند و بدون درد سر به ایران در رفت و آمدند. من هم از فرصت استفاده‌کردم و تقاضای گذرنامه ایرانی نمودم. پس از نه سال، سری بایران زدم منتها برای اینکه مجبور نباشم گذرنامه‌ی سوئدی‌ام را پس بدهم، با گذرنامه‌ی ایرانی به ترکیه که نیازی به ویزا ندارد، آمدم تا گذرنامه‌ام مهر ورود بخورد و بتوانم وارد ایران شوم. گفت‌وگو گرم شد. از گذشته‌ی خودمان برای هم گفتیم که چه خوانده‌ایم و چه چکاره بوده‌ایم. زمان پرواز او رسید. او کارت ویزت‌اش را بمن داد. من هم شماره‌ تلفن‌ام را باو دادم و از هم جدا شدیم.
طولی نکشید که یکی از همراهان گفت همان آقا صدایم می‌کند. پیش او رفتم. ماموران گمرک ترکیه یقه‌اش را گرفته‌بودند که باید مالیات پول همراه‌اش را بدهد. راه چاره می‌خواست.
گفتم به آنها بگو من نه داخل خاک ترکیه شده‌ام و نه در کشور شما معامله‌ای انجام داده‌ام که از سود حاصله مالیاتی به دولت ترکیه مدیون باشم. این‌جا فرودگاه بین‌المللی است و من مسافر عبوری هستم.
اگر کوتاه نیامدند بلوف بزن که دوستم وکیل دادگستری است و مشاور حقوقی گمرک ایران. توی سالن است. الان او را می‌آورم. با او صحبت کنید.
مطمئن باش جا می‌زنند.
از هم جدا شدیم. طولی نکشید که از دور پیدای‌اش شد و با اشاره گفت که مشکل‌اش حل شده‌است. او رفت و دیگر از هم خبری نگرفتیم. کارت ویزت‌اش را تا چندی پیش داشتم که نمی‌دانم چه بلائی بسرش آمد.
خوب! حالا امکان سفر به ترکیه فراهم شده‌است. همسرم هم که بقول معروف «همیشه پاشنه‌کشیده آماده‌ی سفر است. پویا هم که پس از سفر تانزانیا، از مسافرت گریزان شده‌ بود با شنیدنن خبر سفر به ترکیه (در گذشته سفری با نیما و شیوا به ازمیر داشته و باو خیلی خوش گذشته) موافقت خود را اعلام کرده‌است. سفر هم که ارزان است. نفری ۴۳۰۰کرون با هزینه‌ی پانزده روز اقامت در یک هتل آپارتمان. مسافرت را خریدم.

جمعه ۱۳ مهٔ ۲۰۱۱

جنبش مردمی پنج دقیقه به دوازده


‏ او آرام و موقر بود. مثل همیشه. به او گفتیم تو چیزی بگو. تو بخواه ازآن‌ها! التماس کن! اما او تنها رو به مادر همسرش ‏گفت:
به جان محمد قوس ببخش مرا.
و مادرش هم گفت:
به جان او نمی‌بخشم.
همین. معصومه لبخندی روی صورتش بود ‏که اشک همه‌ی کسانی که آنجا بودند را در آورده بود. همه واقعا متاثر و منقلب بودند. موعظه، التماس، پند و اندرز، حدیث، ‏آیه، تمنا،... هیچ چیز کارگر نبود. تنها کسی که آرام بود و انگار فقط می‌خواست از این همه در و رنج خلاص شود او بود. ‏رفت به سمت چهار پایه.
پدر شوهرش از نردبام بالا رفت تا طناب را خودش بکشد. ‏

جنبش پنج دقیقه به ۱۲ پاییز سال ۱۹۸۸ میلادی زمانی که جوانان شهر هَرنوساند از پذیرفتن اعمال خشونت و آزار علیه همشهری‌های تازه‌ی خود (پناه‌جویان) سرباز زدند، آغاز گردید. گروهی از نوجوانان اظهار داشتند که "باید کاری کرد". این پیام "روز شنبه ساعت پنج دقیقه به دوازده در میدان شهر گردآییم" دهان به دهان در میانه‌ی مردم شهر پخش شد. پیام حامل ایده‌ی ساده‌ای بود، پیامی شخصی بود و نه آفیشی برای آن تهیه شد و نه بجایی آگهی داده شد.
هزاران پیر و جوان ساکن هرنوساند با عقاید گوناگون به پیام جواب مثبت داده و میدان شهر گردآمدند.
بعد از اولین ملاقات، آن‌چه نباید روی می‌داد به وقوع پیوست. جوان ۲۳ ساله‌ی اهل اریتره دو دختر جوان سوئدی بنام سارا، و سی‌سیلیا را در آشپزخانه‌ی خود تکه‌تکه کرد. شهر هرنوساند که رسانه‌های همه‌گانی بر آن مهر راسیستی زده بودند تشدید شد. گروه‌های راست خواستار انتقام و عمل به مثل و اخراج خارجی‌ها شدند.
پدر سارا، استیگ والین، پا به میدان گذاشت و به جنبش پنج‌دقیقه به ۱۲ که دخترش یکی از بانیان آن بود، خونی تازه‌ای تزریق کرد و گفت قتل دختر من نباید حربه‌ی گروه‌های خارجی‌ستیز و راسیست شود. بجای درخواست انتقام تقاضای صبر و بخشش نمود و رهبری جنبش را به عهده گرفت.
اولین گردهم‌آیی سراسری جنبش «پنج‌دقیقه به ۱۲» پنجم دسامبر ۱۹۹۵ در ساعت موعود در بسیاری از میدان‌های شهرها سوئد صورت پذیرفت. جنبش بدلیل مبازرات پی‌گیر خود علیه راسیسم و خارجی‌ستیزی تا کنون موفق به کسب جوایز متعدد داخلی و خارجی شده است.
امسال بیستمین سال تاسیس جنبش با حضور استینگ والین برگزار شد.

سه‌شنبه ۱۰ مهٔ ۲۰۱۱

شاعر


فکر می‌کرد شاعر است و چیزهای می‌نوشت. هر از گاهی پیش من می‌آمد با سروده‌ای در وصف چشم و ابروی یاری. نوشته‌اش را با احساسی عجیب برایم می‌خواند. من فقط گوش می‌كردم بدون هیچ‌گونه اظهار نظری، خواه مثبت یا منفی. نمی‌خواستم توی ذوق‌اش بزنم و از خودم برنجانم‌اش و یا از خودم برانمش. او به من علاقه‌مند شده بود. بایگان اداره‌مان بود. با خط و ربطم آشنا بود. بیشتر قصدش گرفتن كمك املایی و دستوری بود تا تصحیح مُ‍قفّایی شعرهای‌اش. و من نیز ازین بابت بس خوشحال بودم كه می‌توانستم كمكی برای او باشم. 
روزی بخت‌برگشته پیش‌ام آمد، ورقه‌ای دست‌نویس جلوی‌ام گذاشت و از من خواست تا آن را به خوانم. شعر كه چه عرض كنم، مِعر بود. نه قافیه‌ای داشت و نه محتوایی. و به قول پدر بس "بند تُمّانی" بود.
این بار می‌خواست من شعرش را سنگ به زنم و اصلاح كنم. كاری كه از عهده‌ی من خارج بود. به سید احمد حوالت‌اش دادم كه صاحب نظر بود و شعر قدیم را بس زیبا می‌سرود.
بعد از ظهر همان روز، تقی، هم اتاقی سید که میان من و او صمیمتی برقرار بود، پیش‌ام آمدو گله‌کنان گفت:
كه چرا شاعر را به سید حواله کرده بودی؟
گفتم:
تو می‌دانی که من در فن سجع و قافیه دستی ندارم. او هم شعر به سبك قدیم می‌سراید.
تقی خنده‌ی تلخی كرد و گفت:
ولی تو كه سید را می‌شناسی و می‌دانی که چقدر رک و بی رودربایستی است. می‌دانی با شاعر بدبخت ما چه کرد؟
گفتم:
نه، نمی‌دانم. صبح رفتم دادگاه و تا دیر وقت گرفتار بودم. از ظهری هم ندیده‌امش.
گفت:
سید نگاهی به سرده‌اش کرد و ضربدر  گنده‌ای روی همه‌ای نوشته‌اش كشید و سپس گفت:
مرد! این چه مزخرفاتی است که روی هم کرده‌ا‌ی؟ این که معر هم نیست تا چه رسد به شعر. این مزخرفات را که نمی‌شود تصحیح‌ کرد! خیلی بی‌ربط نوشته‌ای.
شاعر از خجالت رنگ‌به‌رنگ شد. بی‌آنکه حرفی بزند، سروده‌اش را برداشت و یواشکی از در اتاق بیرون رفت.
و اضافه کرد که این شعر را برای نرم كردن دل فلانی سروده بود كه اصلا به او اعتنایی ندارد.  

* بند تنبان از اصطلاحات زنده‌یاد پدرم است. در گذشته به جای كِش كه امروزه مرسوم است، شلوار مردان با بند سفت و شل می‌شد و به آن "بند تنبان" می‌گفتند. اگر این بند تنبان به اندازه‌ی لازم بلند نبود، یك سرش در می‌رفت به هنگام نیاز و مشكلات آن چنانی ایجاد می‌كرد.