پنجشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۱۱

بیاد و با یاد دوست، بخش بیست‌وچهارم


 در اینجا نوشته بودم که ناهارها را در دانشگاه معمولن با کاظم سلاحی می‌خوردم. سال آخر دانشکده بودیم. توی سالن غذاخوری دانشکده‌ی فنی، دو نفر مقابل ما نشسته بودند. ضمن خوردن غذا  با هم شوخی و مزاح می‌کردند. لهجه یکی از آن‌دو و بلبل‌زبانی‌اش توجه مرا باو جلب کرد. او لیوان آب‌اش را برداشت و سرکشید و به‌به جانانه‌ای گفت. دوست‌اش پرسید:
مثل اینکه خیلی چسبید؟
جوان لیوان آب را که نیمه‌پر بود، دوباره از روی میز برداشت، نگاهی معنادار به آن کرد و با لهجه‌ی خاص جنویی گفت:
همی یه ذره‌اش به همه‌ی او خیرو یا (کلمه‌ای شبیه آن) می‌ارزه! و هر دو زدند زیر خنده.
نگاهمان با هم تلاقی کرد و لبخندی رد و بدل شد. پرسیدم:
شما کازرونی هستید؟
با همان لهجه‌اش جواب داد:
نه عامو! خدا نخواسته باشه، مو برازگونی‌یوم.
برازجان؟ شکرالله صدیقی را می‌شناسید؟
بله‌ی کشیده‌ای تحویلم داد و پرسید:
شما باید آقای افراسیابی باشید، همان آموزگاری که به کازرون تبعید شده بود؟ شکرالله داستان‌اش را برایم گفته‌است. تعطیلات نوروزی برازگون بی‌دُم. اونم اونجا بی‌د.
طرف همان سید اصغر سجادی، عموزاده‌ی شکرالله بود که در کارزون، اتاق‌اش را با من نصف کرد و دو سه ماهی با من، هم‌خانه، هم‌خرج و هم‌کار بود. همانی که شبی سراغ اصغر سجادی دانشجوی حقوق سیاسی را از من گرفته بود و از من جواب منفی دریافت‌ داشته‌بود.(اینجا)
 آن‌‌روزها با شکرالله مکاتبه‌‌داشتم. در اولین نامه‌ام خبر یافتن اصغر سجادی را به او دادم. در جوابم نوشت که اصغر پسر خوبی است. خوب! من که از شکرالله که جز مهر و دوستی ندیده‌بودم، حرف‌اش بجان خریدم. در دانشکده هر از گاهی اصغر را می‌دیدم. بیشتر اوقات با همان فردی بود (منصور اسدالله‌زاده) که در سالن غذاخوری دانشکده‌ی فنی، دیده‌بودم. هر دو دانشجویان درس‌خوانی بودند.
هرچند رابطه‌ی من و شکرالله، بتدریج کم‌رنگ‌ شد تا به قطعی کامل رسید اما آشنائی‌ام با اصغر سجادی هر روز گرم و گرمتر شد تا روزی که در خیابان شاه‌آباد تصادفی بهم برخوردیم. (داستانش را این‌جا مفصل نوشته‌ام). این برخورد سبب شد که آشنائی من و او تبدیل بیک دوستی پایدار شود تا جائی‌که همه‌ی بچه‌هایم او را عمو اصغر بنامند.
آخرین باری که شکرالله را دیدم سال ۱۳۵۴ بود که بهمراه دوستی و خانواده‌اش، راهی اصفهان، شیراز و نهایت برازجان  شدیم. چند روزی میهمان اصغر بودیم. حالا دیگر همه‌ی اعضای خانواده‌ی او را می‌شناختم و او نیز با خانواده‌ی من بخوبی آشنا بود. سه سال جنوب با هم کار کرده‌بودیم. من بخشدار خورموج بودم، او  بخشدار دیر و سپس جاهایمان عوض شده‌بود. اصغر هنوز بخشدار آن نواحی بود، بگمان دیلم. من به شازند اراک منتقل شده‌بودم. او بعدها بفرمانداری بوشهر رسید. اگرچه بعد از انقلاب مانند بسیاری از کارمندان بلندپایه، تصفیه شد ولی بعد از او رفع اتهام گردید. او بعدتر با وجود داشتن پروانه‌ی وکالت دوباره دانشجو شد و این‌بار حقوق قضائی خواند و کارشناشی‌ ارشدش را  گرفت و تا پای دکترا هم رفت ولی ول‌اش. فعلن مدرس حقوق است و وکیل دادگستری. هنوز هم، هر از گاهی  سراغی از هم می‌گیریم اگرچه دوری راه و دوری دیدارها اثر خودش را گذاشته‌است. قرار است تابستان سری بما بزند. و اگر بیاید این بار دوم‌اش خواهد بود.
هرگاه او با من تماسی می‌گیرد یا من باو زنگی می‌زنم، از حال و احوال شکرالله هم جویا می‌شوم. می‌دانم که شکرالله به درس خود ادامه داد، منتقل شیراز شد و در آنجا تشکیل خانواده داد. اما رابطه‌ی مستقیمی دیگر میان ما نیست.
از دیگر آموزگاران کازرونی نیز اصلن خبری ندارم. در زمان خدمت‌ام در بوشهر، دوباری به عزم دیدار آقای اولیائی، مدیر دبستان، سری بکازرون زدم و سراغ او را از برادر قنادش گرفتم که هر دو بار ایشان در شهر نبودند.
 میان من و دیگر آموگاران تبعیدی از تهران، رابطه‌ای برقرار نشد مگر علی که نوشتم چندباری با هم دیداری داشتیم. با رفتن‌ام از تهران این رابطه نیز قطع شد.
با شروع جنگ ایران و عراق و بازگشتم به تهران، روزی به اخبار تلویزیون نگاه می‌کردم. خبرنگار تلویزیون با مدیر کل ناحیه‌ی مرکزی آموزش‌وپروش تهران، مصاحبه داشت. قیافه‌ی مدیرکل به نظرم آشنا آمد. خوب که نگاه‌اش کردم او را شناختم. علی بود، همان آموزگار جهرمی که با هم دوستی‌ای بهم زده‌بودیم. چندی بعد به دبیرکلی سازمان امور اداری و استخدامی کشور منتسب شد. با یکی از مدیران آن سازمان، دوستی‌ای داشتم و از او خواستم که سلام مرا به علی برساند شاید دوباره ارتباطی برقرار کنیم. اما طرف این‌کار را بدلایلی که بخودش مربوط است نکرد. چندی بعد علی (علي‌اکبر سليمي جهرمي، دبير کل سازمان امور اداري و استخدامي) در حادثه‌ی بمب گذاری ۲۷ تیر به خیل شهدای جمهوری اسلامی پیوست.
تبصره
در لینک بالا، نویسنده نادرست زمان تبعید علی سلیمی را به کازرون به اعتصابات معلمان در سال ۱۳۴۲ ربط می‌دهد که دکتر خانعلی کشته شد. ضمنا کانون معلمان به رهبری محمد درخشش رهبری آن اعتصابات را داشت نه دکتر خانعلی .


همکاران دبستان نوبنیاد مهرآباد جنوبی تهران
یکی روزهای سال  به آن ۱۳۴۸ جوان تازه دیپلم‌گرفته که در مدرسه‌ی نوبنیاد خصوصی مهرآباد جنوبی، همکار من شده‌بود در جلوی دانشگاه برخوردم. با هم به گفت‌و‌گو ایستادیم. او اتفاقی که پس از رفتن من در دفتر مدرسه افتاده‌بود چنین شرح داد:
بعد از اینکه شما راهی دفتر رئیس آموزش‌وپرورش بخش شدید، آقای سربندی بلافاصله تابلوی عکس کارمندان توی دفتر را پائین آورد که عکس شما را از میان آنها خارج کند. این کار او با اعتراض خانم‌ها بویژه خانم.... مواجه ‌شد. خانم‌ها در برابر توضیحات آقای سربندی که گفت «افراسیابی رفت بجائی که دیگر روی تهران نبیند»، قانع نشدند و اجازه ندادند عکس شما را بردارد و لذا تا آخر سال‌تحصیلی، عکس شما در میان دیگر عکسها باقی ‌ماند.
اما آقای ... مدیرمان که با آن خانم معلم کذائی گرفتار ژاندارمری شده بود، کار را طوری خاتمه‌دادند که نه سیخ سوخت و نه کباب. نه مدیر بمدرسه بازگشت و نه آن خانم آموزگار.
آقای سربندی هم بتازه‌گی یک مغازه‌ی طلافروشی در سلسبیل باز کرده‌است، مدرسه را هم دارد و کار دبیری‌اش هم سر جای خودش باقی است.
اما با خانم‌های همکارم که شوربختانه جز خانم ... نام آن‌دو دیگر را از یادبرده‌ام، هرگز ملاقاتی رخ نداد جز اینکه یکبار، خانمی را که گاهی با هم راهی دانشکده می‌شدیم، در تابستان سال ۱۳۴۷ جلوی دانشگاه دیدم که دست در دست، با مردی می‌رفت و از نشانی‌هایی که داده‌بود، حدس زدم باید شوهرش باشد که از هلند برگشته بود.
آن دیگر خانم همکار که بیشتر نقش ناصح و راهنما داشت را هم روزی باز در مقابل دانشگاه، همراه  شوهرش دیدم، سلام‌اش کردم و انتظار داشتم که بایستد تا حال و احوالی کنیم. اما او هم مانند بسیاری از زنان جامعه‌ی ما، شاید صلاح‌ این دید که در مقابل چشم همسرش با مرد جوانی به گفت‌وگو نه ایستد اما همه‌ی نگاه‌اش متوجه دختری بود که دست‌دردست من داشت. شاید نمی‌دانست که آن دختر شریک زنده‌گی من شده‌است.

سه‌شنبه ۱۲ آوریل ۲۰۱۱

بیاد و با یاد دوست، بخش بیست، بخش بیست‌وچهارم


وقتی که موضوع دور ریختن کتابها بگوش مجید رسید، واکنش او، نشان از دردی سنگین داشت. برایم نوشت «اگر مهشید تصور کرد که با ریختن کتاب‌هایی که آخرین بار قرار شد نزد شما بامانت بماند، مسئله‌ای را به صورت مکانیکی حل و مصنوعی تمام کرده‌ یا بر سر راه من مشکلاتی ایجاد نموده‌است (شاید هم با حسن نیت چنین کاری را کرده‌است!) همچون تمام کارهایی از این قبیل که او یا دیگران انجام داده‌اند، به نتیجه مفید و مثبتی نمی‌انحامد». و سپس ادامه ‌داد که یک نسخه از کتاب "سیری در قلمرو درون" را مسافری بدست او رسانیده‌است و اضافه ‌کرد «بهر حال نمی‌توان به کمک هیچ سانسور و وحشیگری و کینه‌توزی، حاصل تلاش و تولید و آفرینش فکری و احساسی و معنوی و عملی دیگران را برای مدت طولانی به دست نابودی یا فراموشی سپرد. مهشید با چنان کارهائی فقط خودش را خراب کرده‌است و نه مرا و زمانی ناچار خواهد شد ـ من زنده‌باشم یا نباشم و خودش زنده‌باشد یا نباشد! ـ به خاطر بدی‌هایی که در حق کسی که به خاطر آرمان‌هایش زندگی‌کرده و می‌کند، کرده‌است، حساب پس دهد. حتا اگر توجیهش این باشد که به خاطر زندگیش در اثر ارتباط با من چنین‌وچنان شده است! که همه‌ی اینها در جای خود، جای بحث دارد».
مجید از وجود شایعات در باره‌ی علتِ بازگشت او بایران رنج می‌برد و در این باور بود که «بازگشت به وطن حق هر کسی است» و متعجب بود که چرا استدلات او سبب رفعِ ظنِ شایعه‌پردازان نشده‌است. و چنین ادامه داد «در هر صورت من در فکر آن هستم که قضیه را پی‌گیری کنم و نگذارم شبهات و شایعات یا بی‌تفاوتی‌ها یا ایرادهای بنی‌اسرائیلی کل قضیه را لوث کند. از وقتی که برخلاف و علی‌رغم توصیه و پیش‌بینی مهشید در حدود ۹ سال پیش، تصمیم گرفته‌ام که هرطورشده در تنهائی نمیرم، بر سر آنم که هر مسئله‌ای را که بنوعی با آن درگیر بوده‌ یا هستم به آخر برسانم و تکلیفش را تعیین نمایم. شاید بزودی نوبت پرونده‌های همچون "پویش" هم برسد!
مجید در آخرین نامه‌ای (مورخ ۲۷ آبان ۱۳۷۶) که از او بیادگار دارم خبر داد که تصمیم دارد مقرری ماهانه‌ای برای پویا بفرستد که با ۱۰۰۰ کرون سوئد شروع خواهد شد. این کار را هم کرد. ابتدا یکی از دوستان مقیم فرانسه‌اش ماهانه هزار کرون از حساب ذخیره‌‌ایکه مجید در آنجا داشت برای من فرستاد و پول پیش من بود تا خود مهشید زنگ می‌زد و آن را به حساب بانکی‌اش حواله می‌کردم. بعدها این مبلغ را به دوهزار کرون افزایش داد. بگمانم ده دوارده ماهی این مبلغ حواله شد.
بقیه‌ی داستان را اینجا l و اینجا نوشته‌ام.
نهایت مجید را کشتند. برای برگزاری یادبودش به استکهلم رفتیم. سری هم به مهشید زدیم. مهشید حالا عزاردار شده‌بود و چنان از خوبی‌های مجید سخن می‌راند که انگار نه انگار من شاهدِ حاضر همه‌ی مناقشات او و مجید بوده‌ام. با دیدنِ قیافه‌ی حق بجانبی که بخود گرفته‌بود، گفته‌های خود او در وصف حال پدرش بیادم آمد«بابا از دیدن فرش‌های کاشان روی‌هم افتاده‌ی توی اتاق پذیرائی پدر مجید، آب در دهانش افتاده بود» (نقل بمضون که نه مکتوب‌اش را دارم و نه ضبط‌ شده‌اش را) خوب! آخر مجید تنها فرزند آن خانواده بود. پدرش هم که مرده‌بود و مادرش نیز بس پیر بود. وارث همه‌ی آن اموال بجامانده، پویا می‌شد و مادرش مهشید البته با توجه به سهم‌الارث قانونی آنها.
و این آخرین دیدار ما شد هم با مهشید و هم با پدرش باقر فاتحی چرا که بگمان آن‌ها من جانب مجید را گرفته‌بودم.

چهارشنبه ۶ آوریل ۲۰۱۱

با یاد و بیاد دوست، بخش بیست‌وسوم


 تاریخ دقیق بازگشت مجید بایران یادم نیست و شوربختانه برخی از نامه‌های رد و بدل شده‌ی میان من و او نیز گور و گم شده‌است. اولین نامه‌ای که از او بجای‌مانده تاریخ  ۲۲ اسفند ۱۳۷۴ خورشیدی را بر پیشانی خود دارد که در پاسخ کارت شادباش‌های نورزوی من ‌است. در این نامه او می‌نویسد که «نزدیک به چهارماه از بازگشت من می‌گذرد، حالم در مجموع خوب است و زندگی در مجموع بطور عادی و بدور از مسائل آنچنانی، می‌گذرد. روزها را نیمی‌ بکارِ دل یعنی مطالعه و نوشتن و دید و بازدید و غیره و نیمی را بکارِ گِل، یعنی رسیدگی بامور خانه و نتظیم و تنظیف و پاکسازی و خانه‌تکانی می‌پردازم. چرا که هنوز بعضی از امور این خانه و زندگی پس از این دوران غیبت چندساله‌ام و علی‌رغم تلاشها و زحمات مادرم، نیاز رسیدگی‌های معوقه دارد تا، تازه به نقطه‌ی صفر برسد ....».
در همین نامه مجید ضمن گلایه از اوضاع زمانه و نامردمی‌های مرسوم می‌نویسد «هنوز بطور رسمی مشغول کاری نشده‌ام، هرچند تلاش‌ها و اقدامات مستقیم و غیر مستقی کرده‌ام و چشم‌اندازهایی وجود دارد. ترجیح می‌دهم هرچه حساب‌شده‌تر و با دستِ ‌پُرتر، وارد بازاز کار و معرکه‌ی میدان شوم. تا بحال پیشنهادهائی هم برای کار و همکاری(!) بمن شده که خوشبختانه با طرح نقطه نظرات و مواضع و بخصوص سوابق و علائقم، دُم به تله نداده‌ام وزین پس هم نخواهم داد».
او پیش از بازگشت‌اش به ایران بما گفته بود که احسان نراقی که با او نسبت خویشی دارد به او قول راهنمائی و همراهی داده‌است. یکی از دوستان که نظر خوشی نسبت باین مرد نداشت و ندارد او را از ایجاد رابطه با احسان نراقی برحذر داشت و اصرار کرد که مبادا با "با ریسمان پوسیده‌ی او داخل چاه شوی!" اما مجید نگرانی‌ای از جانب احسان نراقی احساس نمی‌کرد و او را انسان بی‌طرف و باتجربه ارزیابی می‌نمود.
درصحبت‌های تلفنی با نامه‌هایی که میان ما رد و بدل می‌‌شد، من این احساس را داشتم که مجید باید زیر فشار نیروهای امنیتی ج‌اا باشد. این نامه که رسید شکّ‌ام تبدیل به یقین شد ولی با توجه به جو سیاسی آن‌روز، فکر می‌کردم مشکلی جدی او را تهدید نخواهد کرد. بخصوص که خود او اضافه‌کرده بود «با این که فضا نسبت به سال‌های گذشته تغییر کرده‌است و من نیز زمان نسبتا مناسبی را با مقدمه‌چینی‌ها و زمینه‌سازی‌های هوشیارانه و حساب‌شده برای بازگشت، برگزیده‌ام ولی کاملا از مزاحمت‌ها ـ هرچند محترمانه و دست برعصا ـ مصون و در امان نبوده‌ام و هنوز هم نیستم. ولی تلاش کرده‌ام که برخوردها و طرح مسائل، شفاف باشد و کنترل امور و اوضاع از دستم در نرود. در هر صورت به آینده امیدوارم و امیدوارتر که از این امتحانات سرفراز بیرون بیایم.»
در همین نامه از اینکه خبری از مهشید و پویا گرفته‌بود و از اینکه شماره‌تلفن تازه‌ی مهشید را برای او نوشته‌بودم اظهار خوشحالی کرده‌بود و نوشته بود «البته در اینجا، یعنی در ایران خیلی‌ها به امور خانوادگی من حساس هستند ... بهر حال امیدوارم هرچه زودتر صداقت و شفافیتی که در همه‌ی امور بدنبال آن هستم شامل حال این جنبه از زندگی‌ام نیز بشود. فقط محض اطلاع بگویم و بگذریم که طبق اطلاعات شناسنامه‌ی جدیدم و در چهارچوب قوانین و مقررات جاری، همچنان خانم زهرا (مهشید) فاتحی همسر من و مهم‌تر از آن آقای پویا شریف فرزند من شمرده می‌شود! و از آنجا که تا در امور معیشتی و انطباق شعلی، مادی، اجتماعی به حاافتادگی و شفافیت لازم و کافی نرسم، قصد تشکیل خانواده ندارم (یعنی دست کم تا چندماه دیگر) رسیدگی به امور هویتی و شناسنامه‌ئی را نیز هنوز فعال نکرده‌ام، بخصوص که در این ماه‌ها امور واجب‌تر و فوری‌تری بر سرراه بوده‌اند».
در پایان نامه از اینکه هنوز سیگار نمی‌کشد و به ورزش و دویدن ادامه می‌دهد، اظهار خوشحالی کرده‌بود. نهایت خواسته بود تا چند نسخه‌ای (دو سه تا) از کتاب ایدئولوژی‌ها و کناب پیامبر را برای او بفرستم و نوشته‌بود که فکر نمی‌کند اشکالی برای عبور آن‌ها پیش آید و اضافه ‌کرده‌بود «در هر صورت مسئولیت مسائلش در اینجا با من».
مجید از بودن در ایران احساس آزادی می‌کرد و این مسئله‌ را بارها شفاهی و کتبی با من در میان گذاشت. او در ازای این آزادی بازیافته، حاضر بتحمل مشکلات ایجاد شده بود و مطمئن بود که چون صاف و روشن است، خللی در کارش نیست و غرضی جز خدمت بمردم ندارد، سختی‌ها و کارشکنی‌ها را از پیش پای خود با صبر برخواهد داشت.
پیش از این نامه، مجید دو شماره از مجله‌ا‌ی را که در آن مصاحبه‌ای با دکتر عزت‌الله سحابی کرده‌بود، برایم فرستاده بود و خواسته بود که  یک شماره‌اش را به فریدون فانی بدهم. او در نامه‌ی پیوستی‌اش از این بابت اظهار خوشوقتی کرده بود که حرف‌اش نزد پیران سیاست‌پیشه، خریدار دارد.
دنبال مجله می‌گردم، پیدایش نمی‌کنم. جای کم سبب شده‌است که بسیاری از کتاب و مجله‌هایی را که مصرف روزمره ندارند در کارتونی گذارم و به انباری منتقلش کنم. با این بی‌نظمی همیشه موجود در بایگانی‌های من، یافتن آنچه می‌خواهم بموقع محال است. اما در این میان به بسته‌ای بر می‌خورم که مکاتبات مجید است با دوستی مشترک. آن را باز می‌کنم و بیاد می‌آور که دوستم آن‌ها را زمانی که هوس بازگشت به ایران بسرش زده‌بود، بمن داد تا اگر بخواهم از محتویات‌اش استفاده کنم.  
اما خواندن این نامه‌ها و نت‌برداری از آن‌ها مجالی دیگر می‌طلبد.
مجید در تهران موفق شده بود پارکینگ خانه‌ی (گل‌خانه‌ی مادرش) پدری‌اش را از چنگ مادر بدرآورد و با تغییراتی آن را به آپارتمانی مستقل تبدیل کند و زنده‌گی خود را مستقل از زنده‌گی پدرومادرش کند تا به بتواند بکارش برسد.
کار کردن مجید بیشتر شبیه به کار موتور بود. او خستگی سرش نمی‌شد. در نامه‌ی چهارم شهریور ۱۳۷۶ خورشیدی خبر اتمام ترجمه‌ی کتاب ۵۴۰صفحه‌ایِ زن شورشی (زندگی و مرگ روزا لوکزامبورگ) را می‌داد که البته یک ماهی در وزارت ارشاد منتظرالجازه‌ی نشر بود. او امید داشت با آغاز ریاست جمهوری محمد خاتمی و وزیر ارشاد شدن مهاجرانی کناب او نیز مجوز نشر بگیرد. کتاب دیگری نیز تحت عنوان تاریخ یهود، مذهب یهود از یک اسرائیلیِ بقول خودش غیرصهیونیستی در دست ترجمه داشت. سدهای ممانعت از انتشار کتاب پیامبر در ایران نیز از میان برداشته شده بود و قرار بود کتاب راهی بازار شود
مجید از اینکه چند ناشر ترجمه‌ی او را بهتر از دیگر ترجمه‌ها ارزیابی کرده‌بودند بخود می‌بالید و نوشته‌بود «امیدوارم که این مسئله حمل بر خودستائی نگردد و به غرور این‌جانب نیانجامد».
مجید بارها برایم نوشت که «اوضاع رو به بهترشدن دارد، هم از جنبه‌ی شخصی و هم از جنبه اجتماعی و غیر از این هم نمی‌تواند باشد».
دیدن نمایش بیژن‌ومنیژه، کار خانم صابری او را سرِ وجد آورده‌بود و وجود صحنه‌های رقص زنان و ماحراهای عاشقانه را دلیل بر بهتر شدن جو سیاسی ارزیابی می‌کرد و نوشته بود «بهرحال از خارج نه، می‌توان مملکت را تغییر داد و نه، می‌توان منتظر تغییرات نشست. من شخصا در موقعیت و مقطع مناسبی به ایران بازگشتم و مقدمه‌چینی‌های مناسب را نیز کردم و الا با مشکلات بیشتری روبرو می‌گردیدم. الان هم راه برای کسانی که بخواهند برای حق برگشت، تلاش جدی بعمل آورند، راه باز است و علی‌رغم گرایش‌های افراطی و قدرت‌طلبانه، امکان پیشرفت و موقعیت در کسب حقوق عادلانه و انسانی وجود دارد و البته باید بهایش را هم پرداخت».
روی کار آمدن محمد خاتمی با ایده‌های اصلاح‌طلبی‌اش، باز شدن نسبی فضای سیاسی و انتشار روزنامه‌های اصلاح‌طلب تازه را مجید در راستای درستی قدمی که برداشته‌بود، ارزیابی می‌کرد. و ازین بابت از بازگشت‌اش به ایران خوشحال بود و شدیدن از این که می‌تواند در این زمان مستقیم با مردم در تماس باشد، راضی به نظر می‌رسید.
اما مجید نگران پسرش هم بود. او در جائی برایم نوشت «قبلا هم به او (پویا) توضیح داده و نوشته‌بودم که چرا زنگ نمی‌زنم....قلبا راضی به تماس تلفنی با خانه‌ی مهشید نشده‌ام و گاه حتا از تصور آن تنم دچار تشنج می‌شود که امیدوارم درک کنید که چرا؟ ... از آنجا که خیلی دلتنگ شنیدن صدای پویا شده‌ام از شما تقاضا دارم ...از او بخواهید یا او را تشویق کنید که یک تماس تلفنی بگیرد سپس من شماره‌ی او را خواهم گرفت».