سه‌شنبه ۲۹ مارس ۲۰۱۱

بیاد و با یاد دوست، بخش بیست‌ودوم


مهشید دیپلم‌اش را تکمیل کرد، وارد دانشکده شد و به استکهلم رفت. مجید در فرانسه بود. ارتباط ما ادامه داشت. هر ازگاهی بهم نامه‌ای می‌نوشتیم یا تلفنی می‌زدیم. مجید هربار گوشی را بر می‌داشت با مهربانی خاصی می‌گفت:
سلام آقای افراسیابی شما هستید؟ و از کارهائی که کرده‌بود یا از طرح‌ها و نقشه‌هایی که برای آینده داشت، برایم می‌گفت یا می‌نوشت. در یکی از نامه‌های‌اش برایم نوشت که کتاب پیامبر جبران خلیل خلیل را خوانده‌است و سخت شیفته‌ی آن شده‌است. نسخه‌ی عربی آن را گرفته، خوانده و با متن انگلیسی و فرانسوی‌ آن مقایسه‌ کرده است و بر آنست که کتاب را بفارسی برگرداند و اضافه‌کرده‌بود هرچند آن کتاب چندبا‌ری بفارسی ترجمه شده‌است. و آن کار را کرد. هر بار نامه‌ای می‌داد، آن را بر پشت برگی می‌نوشت که بخشی از ترجمه‌ی کتاب پیامبر در آن نگاشته شده‌بود. کتاب که تمام شد آن را با خود به یوله آورد. آن‌روزها کاربری کامپیوتر این‌چنین همه‌گانی نشده بود، هم قیمت‌اش گران بود و هم کار با آن نیاز به دیدن دوره‌ی ویژه ‌داشت. گرچه مهشید ماشین‌تحریر فاسیت دو زبانه‌ای در ابتدای کار مجید با نشریه‌ی «پویش» برای او خریده بود ولی چون کار صفحه‌آرائی با کامپیوتر ساده‌تر بود، ترجیح می‌داد که از کامپیوتر استفاده کند. انجمن ایرانیان مقیم یوله، با بازدستی، کامپیوترش را در اختیار مجید گذاشت. کتاب که تمام شد، دوست مشترکمان، فریدون فانی، آن را ویرایش‌ کرد. مجید در ابتدای کتاب‌اش، اشاره‌ای به این همراهی زیر عنوان «سپاسگزاری» نموده ‌است. دوستان انجمن یوله در پخش کتاب کمک بسزائی کردند.
با وجود انتقال مهشید به استکهلم هنوز روابط ما خوب و صمیمانه بود و از هم مرتب خبری می‌گرفتیم. گلایه‌های او از مجید باقی بود و انتظار داشت که مجید هم سهمی از هزینه‌های پویا،  تنها پسرشان را بپردازد. اما مجید سخت در مضیقه‌ی مالی بود و عملن چنین امکانی را نداشت. گرچه هر از گاهی مبلغی برای مهشید می‌فرستاد که البته با توجه به انتظارات مهشید کافی مقصود نبود.
من برای اولین بار پس از نه سال دوری، قصد دیدار وطن کرده‌بودم. مجید از من خواست تا دیداری از پدرومادرش کنم، شرح حالِ او بازگویم و بکوشم مادرش را قانع کنم تا در این مورد کمکی باو کند. بدیدار پدرومادرش رفتم. پدر مجید، کم‌وبیش دچار فراموشی شده‌بود و حرفی نمی‌زد. مادرش خوب و سرحال بود. بیشتر از اینکه بخواهد به سخنان من گوش‌کند، خودش حرف‌زد و زاری کرد و گلایه که دلش چقدر برای تنها فرزندش، تنگ است. در جاجای اتاق پذیرائی‌اش چند دستگاه‌ ضبط صوت گذاشته بود.
اولی حاوی خبر نفر اول شدن مجید در کنکور سراسری بود که از رادیو ایران بسال ... پخش شده‌بود. 
دومی حاوی خبر نفر اول شدن مجید در تمام دوره‌های دانشکده‌اش بود و دانشجویی ممتازی او.
سومی خبر از گرفتن بورس تحصیل مجید می‌داد و  اعزام‌ او به آمریکا برای ادامه‌ی تحصیل‌ در رشته‌ی فیزیک اتمی .
مادرش مرتب از مجید حرف می‌زد و برای اثبات صحت مدعاهای خود، بسوی ضبطی می‌رفت و دکمه‌ی پلی Play آن‌را فشار می‌داد و به صندلی‌اش بازمی‌گشت و همراه با نوار، گفته‌های ضبط‌صوت را تکرار می‌کرد. نوار اول که به پایان می‌رسید بلافاصله ضبط صوت دومی را روشن‌ می‌کرد، به سراغ  ضبط‌صوت اولی می‌رفت و نوار را به عقب برمی‌گرداند تا برای پخش بعدی آماده‌باشد. و آنرا خاموش می‌نمود. همین‌کار را با همه‌ی ضبط صوت‌ها انجام داد. اما زمانی که من نیازمندی مجید را مطرح کردم، واکنشی نشان نداد و خود را به نشنیدن زد. سوالم را دوباره مطرح کردم. این‌بار آشکارا گفت:
من به مجید کمک‌های مالی بسیاری کرده‌ام. در وضع حاضر چنین امکانی ندارم و می‌دانم که مجید نیازی به کمک مالی ما ندارد.
دست از پا درازتر بسوئد بازگشتم. موضوع را که با مجید در میان گذاشتم، او لبخندی زد و گفت: 
می‌دانستم دست خالی بر خواهی گشت.
به باور من، غربت و تنهائی مجید را کلافه کرده‌بود. از هم‌فکران‌اش هم که بریده‌بود، دستِ کم از آنانی که می‌خواست با آنها کار گروهی فرهنگی کند. از زنده‌گی در فرانسه خسته شده‌بود. یکروز نامه‌ای از او دریافت کردم که از تصمیم‌اش به بازگشت به ایران خبر داده‌بود. نوشته‌بود در خارج، کاری از دست‌اش بر نمی‌آید. باید به میان مردم خودش برگردد تا افکارش رشد کند، شنونده‌ای داشته‌باشد که سخن او را بشنود و نقد کند. 
او نیازمند لمس هوای سیاسی وطن بود. 

مجید روز ۱۱ اردیبهشت  خورشیدی۱۳۷۱خورشیدی خواست‌ و هدف‌اش از بازگشت به ایران را طی اعلامیه‌ای به حاکمان ایران و به آنانی که طرف صحبت‌اش بودند اعلام کرد. در این اعلامیه شرط و شروطی بود که تفصیل آن‌ها را بیاد ندارم. تذکرات دوستانه‌یِ دوستان، در خطرناک بودن بازگشت، در او اثری نکرد. او تصمیم‌اش را گرفته بود.
شبی که برای خداحافظی پیش ما آمده‌بود، بعد از کلی جر و بحث، گلایه‌وار گفت که دوستان نگذاشتند من به سوئد بیایم و یکباره بغض‌اش ترکید. دو سه هفته‌ای بعد به ایران برگشت.

پنجشنبه ۲۴ مارس ۲۰۱۱

نراقی‌های همدان، آخرین بخش

خانم خواننده‌ی وبلاگم در آخرین نامه‌ای خود شمار فرزندان حاج محمد نراقی را به تفصیل برایم نوشته‌است. بگفته‌ی ایشان حاج محمد نراقی سه زن داشته است و رویهمرفته از او نوزده فرزند باقی‌مانده که چهارده تای آن‌ها پسر بوده‌اند و پنج تای دیگر دخترند. من فقط با نام هفت نفر از فرزندان حاج محمد نراقی (فاطمه، رضا، صادق، حاج ابولقاسم، هاشم، اسماعیل وکمال) آشنا بودم و از وجود بقیه بی‌خبر. عین نوشته‌ی خواننده‌ی وبلاگم را با کمی دستکاری در شیوه‌ی نگارش آن، در زیر می‌آوردم.

فرزندان نراقی:
از حاجیهخانم سلطانخانم که همسر اولش بود، عبارت بودند:
۱ـ احمد که داماد میرپنج بود و اسم زنش بهجت الملوک بود.
۲ـ پسر دوم رضا بود که با زنی ازطایفۀ شادلو ازدواج کرده بود. شادلو‌ها خراسانی هستند.
۳ـ پسر سوم صادق بود که با دختر یکی ازدایی‌هایش ازدواج کرده بود که خواهر زادۀ زاهدی بود.
۴ـ پسر چهارم مصطفی بود که ازدواج نکرده جوانمرگ شد.
حاجیه خانم سلطان خانم سه هم دختر داشت که دوتای آن‌ها را من ندیدم چون مرده بودند. من فقط حاجیه فاطمه خانم (مادرآقای مهدی نراقی) را دیده‌ام. بنابراین نراقی، از همسر اولش هفت تا اولاد داشت.

همسر دوم حاج محمد نراقی، زهرا خانم، عربه بود (او را ازعراق به زنی گرفته بود) پنج تا پسر داشت و یک دختر. اسامی آن‌ها عبارت بود از:
۱ـ حاج ابوالقاسم که زنش از شازده‌های دولتشاهی و یا مؤیدی بود.
۲ـ کاظم که اسم زنش اختر بود.
۳ـ علی که اسم زنش اقدس بود که دختر سرهنگ خلیل پور بود.
۴ـ جواد که اسم زنش خانراده بود.
۵ ـ یوسف که در اصفهان زندگی می‌کند و من زنش را اصلاً ندیده‌ام و نمیدانم اسمش چیست.
۶ ـ شمسی که زن احمد جلالی بود و البته ایشان هم درتهران بسر میبرد.

همسر سوم نراقی هم مثل دومی پنج تا پسرداشت و یک دختر.
اسامی آن‌ها عبارت بود:
۱ ـ هاشم
۲ـ محمود
۳ـ اسماعیل
۴ـ  حسین
۵ ـ کمال
۶ـ  اقدس که این دختر نراقی با خواهر ناتنی‌اش یعنی شمسی جاری بودند.

فکرش را بکنید ببینید نتیجه‌ها درحال حاضر چه تعدادی هستند.
ضمناً راجع به حسینه‌ای که روی‌‌ همان چشمۀ کذایی بود باید عرض کنم من فقط یکبار آنرا دیده‌ام. تصویر روشنی از آن در ذهنم نیست. مضافاً به اینکه این حسینیه بنظر من چیزی بیشتر یا مهمتر از نظایر خود نبود. این اتاق‌های شکم‌دریده در اکثر خانه‌های پنچ قسمتی قدیمی وجود داشتند. اکثراً دیوار‌هایشان آینه‌کاری بود و ارسی‌هایشان درقسمت هلالی بالایشان شیشه‌های زنگی داشتند.

من از شمار همسران محمد نراقی چیزی بیاد نداشتم. یکبار که حاج ابوالقاسم بجهتی به مغازه‌ی پدر آمده‌بود، از پدر هویت او را جویا شدم. پدر گفت:
پسر حاج محمد نراقی است از زن دیگرش.
اما اینکه زن اول هاشم را شازده معرفی کرده‌بودم با توجه به توضیحات همشهریِ خواننده‌ی وبلاگم، زیاد بی‌راهه نرفته‌ام. زیرا ایشان همسر حاج ابوالقاسم را از شاهزاده‌های دولت‌شاهی یا مویدی معرفی کرده‌اند.
دلیل اشتباه من افزون بر خردسالی‌ام در آن دوران، نداشتن رابطه‌ی تنگاتنگ با خانواده‌ی نراقی بود.
مسئله‌ی دیگری که این همشهری به آن اشاره کرده‌اند نسبت سپهبد زاهدی است با نراقی‌ها، یعنی صادق نراقی و فضل‌الله زاهدی، پسرعمه، پسر دائی بوده‌اند.

اما نراقی‌های دور و بر ما، تنها محدود به خانواده‌ی حاج محمد نمی‌شد. خانواده‌های نراقی‌تبار دیگری هم بودند از جمله:

۱ـ حاج محمود رضائی
خانه‌ی آنها دویست سیصدمتری پائین‌تر از خانه‌ی ما بود، (سر کوچه‌ی پلوئی). او تاجر ثروتمندی بود. دو پسر داشت بنام حسین و حسن. حسین ده پانزده سالی از من بزرگتر بود و از بیماری چشم رنج می‌برد. حاج محمود او را برای معالجه به خارج برد، بگمانم سوئیس. مدت‌ها حسین نبود. در محل شایع بود که با جراحی‌هایی که بروی چشمان‌ او انجام داده‌اند، حسین بینائی خودش را بازیافته است. اما شوربختانه چنان نشد که شایع بود و معالجات اثر شفابخشی روی چشمان حسین نگذاشت.
حسین نابینا بر خلاف برادر کوچک‌اش حسن به تحصیل علاقه‌ی فراوانی داشت. او برای ادامه‌ی تحصیل راهی تهران شد، بدانشگاه راه یافت و در رشته‌ای درجه‌ی دکترا گرفت.
سالها بعد، در دوران دانشجوئی، روزی با دوستان، روی پله‌های بخش شرقی دانشکده‌ی حقوق نشسته و مشغول بدرس بودیم. شب پیش‌اش باران زیاده باریده بود. محوطه‌ی جلوی در ورودی کارمندان و استادان، آب فراوانی جمع شده بود. یکی از دوستان گفت:
نگاه کن! آقاهه صاف داره می‌ره توی آب‌ها! مثل اینکه نمی‌بینه!
نگاه کردم، حسین بود. صدا زدم:
آقای دکتر مواظب گودال پر از آب باشید!
حسین ایستاد. « هرگز ندیده‌بودم که حسین از عصای مخصوص نابینایان استفاده کند » بطرف او رفتم، سلام‌اش کردم. دست‌اش را گرفتم تا بطرف در ورودی استادان و کارمندان، راهنمائی‌اش کنم. پرسید:
شما از کجا مرا می‌شناسید؟ دانشجوی من هستید؟
گفتم:
نه، ما بچه محلیم.
و خودم را معرفی کردم. مرا شناخت و حال پدر را جویا شد و گفت من با عموزاده‌های تو، دوست و همکلاسی بوده‌ام، خبر دارید؟
۲ـ خانواده‌ی رئوفی.
از رئوفی‌ها، گرچه در همان کوچه‌ی ما زنده‌گی می‌کردند، چیز زیادی بیاد ندارم مگر یکی از آنها که داماد حاج محمود رضائی بود و کارمند اداره‌ی برق همدان.

۳ـ خانواده‌ی عبادی
حبیب عبادی، موذن مسجد حاج احمد بود. صدای خوشی داشت و از دو چشم نابینا بود.
آقا حبیب پسری داشت بنام نصرالله. من که وارد دبیرستان شدم، او سال دوم دانشسرا بود. نصرالله استعداد عجیبی در اجرای نقش‌های فکاهی داشت. همان‌سال زنده‌یاد دهگان، دبیر تاریخ ما نمایشی زیر نام «مگسانند گرد شیرینی» در سالن نمایش دانشسرا «دبیرستان شریعتی امروز» ترتیب داد. نقش اصلی با نصرالله بود و بسی درخشید. شغل اصلی او آموزگاری بود اما سال‌ها در تآتر همدان به مدیریت رضا همراه، نقش بازی کرد. بعدها به دانشکده‌ی هنرهای زیبا، هنرهای دراماتیک، راه یافت. بین ما رابطه‌ی دوستی نبود. در آخرین سفرم به وطن برحسب تصادف در خیابان بوعلی باو برخوردم. بسرم زد جلو بروم و سلامی کنم که نکردم.
عطاءالله عبادی بگمانم از بسته‌گان آقا حبیب بود اما او با نجارزاده‌ها سببیت بیشتری داشت، بگمانم دائی‌زاده‌ی آنها بود و تا مدت‌ها با هم در یک خانه زنده‌گی می‌کردند. نام پدرومادر و دیگر نزدیکان او را از یاد برده‌ام. آقا عطا دبیر دبیرستان‌های همدان بود. او در دانشسرا، بما روان‌شناسی درس می‌داد. بعدها به تهران رفت و شنیدم که گرفتار بیماری روانی گردید و دچار مرگ زودرس شد. او از جمله‌ی معلمین مورد علاقه‌ی من بود.

۴ـ خانواده‌ی حسین نجارزاده
اینان و خانواده‌ی آقا عطا عبادی، همسایه‌ی روبرویی «کوچه‌ی سید عبدالمجید» ما بودند. پیشترها، زمانی با خانواده‌ی من در خانه‌ی پدری، هم‌سایه بودند و اجاره‌نشین عموزاده‌ها. من چیزی از آن زمان بیاد ندارم جز یادگاری‌هایی (اگر نامهربان بودیم و رفتیم/اگر نامهربان بودیم، رفتیم) که بهنگام خانه‌کشی با خط خوشی روی دیوار دالان خانه، نوشته بودند و این نوشته‌ها تا زمان فروش خانه، پس از مرگ پدر، هم‌چنان روی دیوار دالان خودنمائی می‌کرد. خواهرها نویسنده‌ی هریک از آن یادگاری‌ها را می‌شناختند و از نویسنده‌گان آنها بخوبی یادمی‌کردند.
من خود «آحسین نجارزاده» را ندیده‌ام. فرزندان ایشان که بعدها نام خانواده‌گیشان را به بهمرام تغییر دادند، همه‌گی تحصیل کرده بودند. باقر، سرهنگ ارتش بود و صادق رئیس یکی از اداره‌های همدان. بهنام پسر صادق کلاس پنجم و ششم ابتدائی از جمله‌ی دانش‌آموزان خوب من بود، هم از لحاظ رفتار و هم از لحاظ درس.
دحترهای آحسین هر سه فرهنگی بودند. طوبا بزرگترین آنها بگمانم ریاست یکی از دبیرستان‌های دخترانه‌ی همدان را بعهده داشت.

۵ ـ خانواده‌ی علی‌نقی قدیری نراقی
علی‌نقی کارمند اداره‌ی دارائی بود و یکی از مشتری‌ها دائم پدر. پنج پسر داشت و یکی دو دختر.
اولین پسر او  که نام‌اش بیادم نیست، سر به نیست رفته بود و کسی از او سراغی نداشت. من شرح نگرانی و تاسف این واقعه را بارها از زبان آقای قدیری که برای پدر درد دل می‌کرد، شنیده‌ام. زمانی شایع شد که رد جوان گم‌شده را در بغداد گرفته‌اند. شبی پدر مسئله را با علی‌نقی مطرح کرد. او ‌در جواب گفت:
بله، این طور می‌گویند. فکر کرده‌ام اگر امکانش فراهم شود سری به بغداد بزنم. اما هرگز این امکان فراهم نشد.
پسر دوم‌اش علی، از هواداران حزب توده بود. همسایه‌ها او را توده‌ای می‌شناختند. زمان مصدق بود و من کلاس پنجم. روزی توی دکان پدر ایستاده بودم. متوجه سروصدایی شدم. بیرون را نگاه کردم. عده‌ای در دو صف از بالای خیابان بطرف میدان در حرکت بودند. دیدن علی در ردیف جلو حرکت می‌کرد، برای من تاییدی شد بر آنچه در محل شایع بود. دو سه نفر دیگر از جوانان محل در میان آنان بودند که به توده‌ای بودن آنها مطمئن بودم.
علت راه‌پیمائی آن‌ها را از پدر پرسیدم. او گفت که توده‌ای‌ها مخالف دکتر مصدق هستند. حالا به این‌وسیله می‌خواهند مخالفت خود را با کارهای او اعلام کنند.
یادم نیست پیش از این واقعه بود یا بعد آن که یکی از همسایه‌های ثروتمند، با نشان دادن برگی از یکی از روزنامه‌ی محلی، به پدر گفت:
نگاه کن حاجی! ع. قدیری هم اعتصاب غذاکرده. آخه انداختنش تو هولوف‌دانی! و بعد کلی بد و بی‌راه نثار علی‌نقی پدرش کرد.
من معنای اعتصاب غذا را نمی‌فهمیدم اما از حرف‌های تحقیرآمیز و توهین‌های آن مرد، به علی و پدر او سخت رنجیده‌شدم. او که رفت داستان را از پدر پرسیدم که اعتصاب غذا چیست و چرا این آقا این‌قدر به پدر علی توهین کرد مگر خود او هیچ عیبی ندارد؟
پدر گفت:
یادت باشه که همیشه یک گوش‌ات باید در باشد و دیگری دروازه. کاری هم با کار مردم نداشته باش!
اما اعتصاب غذا یکنوعی اعتراض است. زندانی که دست‌اش از همه جا کوتاه شده، از خوردن غذا سرباز می‌زند تا شاید راه نجاتی برای او پیداشود. همان داستان آدم در حال غرق‌شدن است که به هر خس و خاشاکی به امید نجات، چنگ می‌زند. البته اول روایت عربی‌اش را خواند و بعد توضیح داد.
پسر سوم رضا بود. من و رضا کلاس هفتم، همکلاسی شدیم گرچه او دو سه سالی از من بزرگتر بود. او هم از فعالان جوانان حزب توده بود. هر کجا می‌نشست از حزب حرف می‌زد و ایده‌ئولوژی حزب را تبلیغ می‌کرد. آن‌چه از بزرگتر‌ها شنیده بود طوطی‌وار تکرار می‌کرد. روزی، از پدر پرسیده بود که چرا نمازت را به زبانی می‌خوانی که از آن چیزی نمی‌فهمی؟ پدر هم که سخت مذهبی بود، جوابداده بود چون دستور پیامبر است و عربی زبان قرآن. ضمنن من می‌فهمم چه می‌خوانم.
رضا که لکنت زبان هم داشت در جواب پدر گفته بود:
خب حالا که می‌گی عربی هم سرت می‌شه، این آیه‌ها را برای من ترجمه کن. و بعد یکی از موضوعات درسی کتاب عربی‌مان را غلط غلوط برای او خوانده بود.
پدر زده‌بود زیر خنده گفته بود که چندی روز پیش این درس پیش من خواند و من اشکالات‌اش را رفع کردم. رضا هم دُم‌َاش را گذاشته بود روی کول‌َا‌‌ش و رفته بود. رضا همان سال درس را ول کرد. سال‌ها از او خبری نداشتم. سال‌های ۵۰ یا ۵۲ او را تصادفی توی یکی از پارک‌های تهران دیدم که دنبال کودکی می‌دوید. صدای‌اش کردم. اول مرا بجا نیاورد. ولی بعد شناخت و گفت که در بازار به فرش‌فروشی مشغول است اما فرصت صحبت بیشتری نشد.
من «سمت راست» و حسین قدیری ۱۲۲۵میدان بوعلی سابق

اما آشنائی من با پسر چهارم این خانواده «محمدحسین» از کلاس اول ابتدائی آغاز شد. اگرچه سال بعد از هم جدا شدیم ولی دوستی‌مان برقرار بود. در دبیرستان دوباره بهم رسیدیم. و همو بود که مرا با کتاب آشنا کرد. داستان‌اش را در «اینجا» نوشته‌ام. حسین جوانی بس فهمیده، فرهیخته‌، آرام و مودب بود و هرگز در شلوغ‌کاری‌هائی که ما عاشق آن بودیم، شرکت نکرد. او علاقه‌ی عجیبی به فلسفه و روان‌شناسی داشت. لیسانسیه‌ی روان‌شناسی گرفت. برای ادامه‌ی تحصیل راهی آمریکا شد و دکترای روان‌شناسی گرفت. من سال‌هاست از او خبر مستقیمی ندارم. پل ارتباطی ما فریدون اسماعیل‌زاده بود که دیگر در میان نیست.
آخرین پسر این خانواده «محمد» در نوجوانی در رود جاجرود غرق شد. از سرنوشت دخترهای علی‌نقی خبری ندارم.
آخرین فرد نراقی‌تباری که بیاد دارم، رحیم نراقی بود. رحیم در خیابان بوعلی، نرسیده به پل  گیشه‌ی مطبوعاتی داشت. گیشه‌ی او پر از کتاب بود کرایه‌ای بود. هر کتاب را شبی ده‌شاهی «پنجاه دینار» از کرایه می‌کردیم. او با آقای دهگان، دبیر تاریخ دوستی نزدیک داشت. دهگان کرد بود و تنها زنده‌گی می‌کرد. عصرها با کت‌وکراوات و پوشن، جلوی کیشه‌ی رحیم می‌ایستاد و مرتب سیگار دود می‌کرد. شوربختانه هردو سخت گرفنار اعتیاد بودند.

پی‌نوشت
۱- یادداشت زیر را خواننده‌ی وبلاگم در مورد خانواده‌ی سپهبد زاهدی برای من فرستاده‌است.
و اما توضیح کوچکی هم دربارۀ نسبتی که زاهدی با نراقی ها داشت می دهم. 
همانطور که قبلاًهم برایتان نوشتم، حاج عبدالهادی معینی نراقی بود که دوتا برادر از خودش کوچکترهم داشت. به اسامی؛ حاج رضا و حاج غلامحسین. این سه برادر، دایی‌های فرزندانی بودند که حاج محمد نراقی از همسر اولش داشت. حاج رضا با خواهرزاهدی ازدواج کرده بود که دوتا دختر و یک  پسرداشت. دخترها به ترتیب حشمت ونصرت نام داشتند که حشمت همسرصادق نراقی بود ونصرت همسرحبیب الله نایبی، پسرمیرپنج بود. حشمت ونصرت دخترعموهای مادرمعیری هم بودند.حاج رضا نام فامیلی اش را زاهدی نراقی برگزیده بود.  
۲ـ میرپنج یکی دیگر از همسایه‌های ما بود. من چیز زیادی در باره‌ی او نمی‌دانم جز اینکه در زمان قاجار افسر ارتش بوده‌است. «میرپنج».
او یکی از دهد‌اران بزرگ همدان بود که همیشه تعدادی روستائی جلوی خانه‌اش یا در بیرونی آن نشسته بودند.

جمعه ۱۸ مارس ۲۰۱۱

بهاران خجسته باد!


خوش به حال دختر ميخک که می‌خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب!

بهار در راه است اگرچه برف می‌بارد و کومه‌های برف یخ‌زده‌ی سمج، چون قذافی، علی عبدالله صالح، سیدعلی و... این دشمنان بهار آزادی، سخت در برابر بهار پایداری خود را برخ ما می‌کشند. اما بامدادان که چشم از خواب گشودم،همسرم با شادی توصیف ناپذیری خبر داد که پرنده‌ها، بوی بهار را شنیده‌اند وبستر برای تخم‌گذاری آماده می‌کنند.
هوای عیدم نیست، دلم پیش آنانی است که سیاه‌دلان خودکامه‌ی حاکم بر سرزمین‌ مادری‌شان، زندگی را بر آنان تلخ کرده‌است. برای من تفاوتی ندارد که کجائی باشند، ایرانی یا عرب، از لیبی و لبنان گرفته تا بحرین و بنگالادش یا کره‌ی شمالی.
دلم پیش مردم صبور ژاپن هم هست که سانومی، یک شبه، هستشان را نیست کرد. واکنون تشعشات رادیواکتیو، قصد گرفتن جان بازمانده‌شان را دارد.
اما راست‌اش را بخواهید،  دلم بیشتر پیش آن آزاده‌گان گرفتار در سیاه‌چال‌های جمهوری اسلامی و آن آواره‌گان گریخته از کشور لیبی است، فرقی نمی‌کند کجائی باشند، بنگالادشی که دولت‌ش علاقه‌ای به بازگشت آنان به سرزمین مادریشان را‌ ندارد یا آن کودک نوزاد سومالیائی که مادرش به خبرنگار می‌گوید "کجا بروم؟ جائی ندارم."
چرا که دولت ژاپن، همه‌ی هم و غم‌اش، این است که دردی از دردهای مردم‌اش بکاهد و این را مردم ژاپن بخوبی می‌دانند که دولت برگزیده‌شان به فکر رفاه آن‌هاست، به همان‌سان که ما می‌دانیم حاکمان بر سرزمین اجدای‌مان، بفکر حفظ نظام خویش‌اند.
اما بهار طبیعی در راه است، سرمای منهای ۲۵ درجه به صفر رسیده‌است. برف‌ها را توان تابش آفتاب نیست، پرنده‌گان برغم سرما وریزش برف، کنسرت بهار را آغاز کرده‌اند. مردم سرزمین‌های ما نیز بپا خاسته‌اند، سماجت خودکامه‌گان چسبیده به اریکه‌ی قدرت نیز مانند سماجت برف‌های جلوی خانه‌ی ما، بی‌هوده است. بهار آزادی فرا خواهد رسید. در این اصل شکی ندارم که:
کشور را با کفر می‌شود اداره کرد اما با زور، نه.
بهارانتان خجسته باد!

یکشنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۱

نراقی‌های همدان، بخش دوم

در پاسخ کامنت دوست وبلاگ‌نویسم که نوشته‌بود «کاش در مورد نراقی‌ها بیشتر می‌نوشتی» نوشتم:
فکر نمی‌کنم چیز بیشتری در مورد آن خانه و نراقی‌ها برای گفتن داشته باشم مگر کمال، آخرین پسر نراقی‌ بزرگ که خلبان شد و دیگر او را ندیدم. در دیداری که سال ۸۴ از همدان داشتم به دیدار مش قاسم، بقال پیر محل رفتم و سراغ بسیاری از آشنایان مشترک را گرفتم از جمله سراغ کمال را. او گفت:
اسماعیل، کمال، دکتر حسین رضائی، حسن رضائی و... همه از میان ما رفته‌اند.
و یادم آمد که در جعبه‌ی ای‌میل‌ام، ای‌میل دیگری به زبان انگلیسی بود. ای‌میل باز کردم. کامنتی بود از شخص ناشناسی مربوط به نوشته‌ی نراقی‌های همدان، به شرح زیر:

Salam. I found your story interesting and look arround for "Hashem Naraghi" name. This is what I found. Is this related?
هاشم نراقی در جوانی
او می‌خواست بداند که آیا هاشم نراقی موضوع لینک، همان هاشمی است که من از او سخن گفته‌ام. لینک را باز کردم و با شوقی فراوان تا به آخر خواندم. لینک مربوط به سال ۲۰۰۵ بود. خلاصه‌ی آن بقرار زیر است:
هاشم نراقی بسال ۱۹۱۷ میلادی «۱۲۹۶ خورشیدی» در (تهران؟) بدنیا می‌آید‌ و در سن هشتادوهشت ساله‌گی به  ۲۰۰۵ میلادی در کالیفرنیا چشم از جهان می‌بندد. هاشم در سال ۱۹۴۵ «من شش ساله بوده‌ام» بهمراه نورا Nora همسرش و پسر دوساله‌شان، واندل Wendell به آمریکا مهاجرت می‌کند. خبرنگار از قول هاشم  نقل می‌کند که « او به توصیه‌ی پدرش و به دلیل این که دولت ایران تحمل دگراندیشان را نداشته‌است، ترک وطن کرده‌است». هاشم نراقی پس از مدتی کوتاهی توقف در نیویورک و اشتغال به کار تجارت، در سال ۱۹۴۸به کالیفرنیا می‌رود و در مودستو Modesto ساکن می‌گردد. ماندل می‌گوید:
پدرم ابتدا او با خرید تراکتوری روی زمین دیگران کار می‌کرد. بعد مزرعه‌ای بمساخت ۸۰ آکر در Escalon ‌خرید و آن را تبدیل به باغ بادام و پسته ‌کرد. بعدها به پرورش مرغ روی‌‌آورد و غلی‌رغم بر حذر باش‌های دیگران که هوای داغ اینجا مناسب پرورش جوجه نیست، کار خود را شروع کرد. آسیاب برای تهیه‌ی خوراک مرغ برپا داشت و تولید کثیر خوراک مرغ را شروع کرد، کارش گرفت و یکی از بزرگترین تولید کننده‌گان خوراک مرغ کالیفرنیا گردید. در کنار مرغداری، باغداری‌اش را هم توسعه داد. در ۱۹۶۳ به کشت درختان بادام در زمین‌های بایر Stanislaus County روی ‌آورد. به گفته‌ی Azevedo که با واندل بزرگ شده است هاشم نراقی به فلسفه شرق علاقه‌ی شدیدی داشت و مطالبی را از  زبان‌های یونانی و فارسی به انگلیسی ترجمه کرده است.
هاشم نراقی افزون بر ماندل، دو دختر بنام‌های کاترین و شارون دارد و از او نه نوه و شش نبیره بجا مانده است. نورا چند سال پیش از مرگ هاشم، مرده است.

با خواندن این ای‌میل به این فکر فرو رفتم که ایکاش نشانی از نقی نبوی می‌داشتم و می‌توانستم از او در این مورد اطلاعات بیشتری می‌گرفتم. از محمود قلمکار هم نشانی یا شماره تلفنی نداشتم تا توسط او نقی را پیدا کنم. جست‌وجوهایم در گوگل فارسی، برای گرفتن خبرهای بیشتر به نتیجه‌ای جز آنچه خودم نوشته بودم، راه نیافت. اما شب که جعبه‌ی ای‌میل‌ام را باز کردم نامه‌ای برایم آمده بود که نیازم را از نقی و محمود منتفی کرد. نویسنده‌ی نامه، هم‌محلی‌ نراقی‌تباری است، بسیار آشنا، گرچه گذشت زمان، ما را از هم دور داشته‌است اما یکدیگر را خوب می‌شناسیم و من حتا شب عروسی او را بخاطر دارم که بتماشای عروسی‌اش رفته‌بودیم. او خواننده‌ی نوشته‌های من است. پس از معرفی خودش می‌نویسد:
حالا ساکن آمریکا هستیم. سرگرمی من همین اینترنتی است که الساعه ازطریق آن با شما ارتباط برقرار کرده‌ام.
بعد از ازدواج  ساکن کوچۀ روبروی مغازۀ مرحوم پدرتان بودم. از اینها که بگذریم، همواره درخانۀ ما ذکرخیر پدر بزرگوار شما بود وهنوز هم هست. لعنت به مهاجرت که بافت جمعیتی شهرها را عوض کرد. امثال پدرشما را دیگر نمیتوان درشهرستانها پیدا کرد. یادم هست که دریکی از نوشته هایتان اشارهای به نردههای روی دیوارهای خانههای ایران داشتید.این نردهها چه واقعیت تلخی را بازگو میکنند. سقوط!... سقوط جامعه.
یاد آن روزگاری که دیوار خانهها نیازی به این نردههای زشت نداشتند بخیر. بهرحال این پیام اینترنتی را به صورت آزمایشی میفرستم. چنانچه رسید آنرا در یک جملۀ کوتاه اعلام بفرمائید، برایتان راجع به نراقیها و موراد دیگر اطلاعاتی میفرستم.
با تقدیم احترامات فائقه  

خوب! ضرب‌المثلی می‌گوید:
کور از خدا چه خواهد، جز دو چشم بینا؟
پاسخ کوتاهی مبنی ازا شادی‌ام به دسترسی یافتن به مخزن اسرار «نراقی‌های همدان» را بایشان اعلام داشتم. نامه‌ی بعدی ایشان چون کوهی از اطلاعات بر من نازل شد و فهمیدم که نه خانم هاشم نراقی شازده بوده و نه محمد.
خوب آن‌روزها من هنوز دبستان را آغاز نکرده‌بودم، خیانت حافظه است یا تصورات کودکی، نمی‌دانم.
ولی هنوز هم اصرار دارم که زنی در آن خانه بود که شازده‌اش می‌نامیدند، بجا یا نابجا، نمی‌دانم. باید این مسئله با این همسایه‌ی خوب، مطرح کنم. اما مابقی داستان را از زبان خود ایشان بشنویم:

و اما راجع به نراقیها. حاج محمد نراقی (پس نام نراقی بزرگ که من فراموش کرده‌بودم، محمد است) سه تا زن داشت که رویهمرفته ازاین سه تا زن، نوزده تا اولاد داشت. چهارده تا پسر، پنج تا دختر. تا آنجا که من می‌دانم نیر، همسر اول هاشم نراقی، شازده مازده نبود. این زن سرنوشت خوبی نداشت. راستش را بخواهید، زن ناسازگاری بود. همیشه با شوهر دومش هم که ازطباطبایی‌ها بود، اختلاف داشت تا سرانجام شوهرش به گونه‌ای غیرعمد او را کشت. این اتفاق پیش از مرگ پسرش، محمد بود. این آقای طباطبایی هم به لطف دکتر منصور نورانی که پزشک قانونی بود از مجازات قسر در رفت.
زن دوم هاشم که ارمنی بود نورا نام داشت. شنیده‌ام زنی مدبر و زخمتکش بوده. او پیش از هاشم مرد. درحال حاضر از اولاد ذکور نراقی، فقط دو تن باقی‌مانده‌اند. یوسف و حسین. از دخترها هم دوتا، شمسی و اقدس. آقای مهدی نراقی هم شش هفت سال پیش فوت کرد.
در نامه‌ی دومشان ادامه می‌دهند:
نمی‌دانم ازقضیۀ گنجی که به چنگ حاج محمد نراقی افتاد تا چه اندازه اطلاع دارید. من ماجرا را از زبان حاجیه فاطمه خانم نراقی (مادر آقای مهدی نراقی) بدین شرح شنیدم:
آقام داشت عمارت امیرآغا (مادر هاشم، محمود، اسماعیل، حسین، کمال و اقدس) را می‌ساخت. عمله‌ها مشغول خاکبرداری برای چشمه بودند که ناگهان حفره‌ای به یک سردابۀ تاریک باز میشود. می‌روند اندرونی و خبرش را به حاج محمد می‌دهند که در آن ساعت از روز درخواب بعد ازظهر بوده. این مرد زبل و باهوش اولین کاری که می‌کند خاکبرداری را متوقف می‌کند و مزد دو روز عمله‌ها را می‌پردازد و میگوید بروید پس فردا بیائید تا من در این فاصله از بلدیه کسب تکلیف کنم.‌‌ همان شب با کمک یکی دو نفر از مستخدمین وفادار و محرمش گنج نهفته درآن سرداب را به اندرونی منتقل می‌کند. ظروف سفالی مملو از سکه‌های طلا و سایراشیاء قدیمی مانند سپر و شمشیر و کمربندهایی که در آن‌ها طلا و جواهر بکار رفته بوده. بعد ظروف سفالی خالی را می‌آورند می‌گذارند توی سرداب و جریان را به بلدیه اطلاع می‌دهند. آن‌ها هم می‌آیند طروف خالی را بعنوان اشیاء  قدیمی کشف شده می‌برند. حاجیه خانم می‌گفت؛
دیگه‌های کلهپزی پُر از خاکه طلا بودند. سکه‌ها را به دفعات رضا پسر دومی حاج محمد که از همسر اولش بود، برد خارج فروخت. اما جریان به طریقی درز میکند و دولت از حاج محمد توضیح می‌خواهد که او مجبور میشود بیمارستانی برای شهر بسازد و لابد سبیل عده‌ای را هم چرب می‌کند تا دست از سرش بردارند.
می‌گویند او مرد خوش شانسی بوده. درخت باغش را هم که حرس می‌کرده، ازتوی لانۀ کلاغی که روی درخت بوده، یک گردنبد طلا پیدا می‌کند که البته این قصه را ساختۀ خودش می‌دانستند تا ماجرای گنج نهفته در سرداب را لوث کند. ازقرائن
چنین برمیآید که گنج نهفته درسرداب، متعلق به یزدگرد سوم بوده که وقتی داشته فرار میکرده، آنرا درهمدان دفن کرده
.
پس از خواندن نامه، داستان پیدا شدن گنج بیادم آمد که اینجا و آنجا در باره‌ی آن سخن‌ها
 گفته می‌شد ولی چون نقل قول از شخص مورد اطمینانی نبود، پدر در باور آن تردید داشت. اما حالا داستان دیگری و گوینده‌ی داستان دختر خود محمد نراقی بود‌ه‌است، جای شکی در آن نیست. داستان پیداشدن گردن‌بند را هم بارها از مادر محمود قلمکار شنیده بودم.
سفرهای مکرر رضا به خارج را که در همان دوران کودکی من اتفاق افتاد، بیاد می‌آورم. یکبار سفر او به درازا کشید. یادم نیست کی بود. رضا که برگشت، آقامهدی نراقی، برای پدر از دیده‌های دائی‌اش در آمریکا سخن می‌گفت. او علت بدرازا کشیدن سفر آن بارش را، گرفتن اقامت دائم بیان می‌کرد که در آن روزها برای من معنائی نداشت. پس این‌ سفرها برای فروش همان سکه‌ها بوده‌است گرچه حاج محمد در آن زمان دیگر زنده نبود.
 داستان دیگری که آقامهدی نراقی بیان کرد، داستان بیماری رضا در نیویورک ‌بود (که باید بین سالهای ۱۹۴۸-۱۹۴۵باشد). مداواها در او تاثیری نمی‌کند. نهایت به متخصصی مراجعه می‌نماید. پزشک متخصص پس از گرفتن آزمایش‌های بسیار، به او می‌گوید « دلیل تب و لرز تو ناشی از ترشح موادی است که برای نابود کردن ویروس‌ها و باکتری‌هایی که روزانه بدلیل آلوده‌گی محیطی که در آن زنده‌گی می‌کرده‌ای در بدن‌ات ترشح می‌شود. محیط سالم اینجا فاقد آن میکرب یا ویروس‌هاست اما غدد بدن تو طبق عادت همان واکنش را نشان داده و آن مواد ضد ویروس یا میکروب را ترشح می‌کنند و سبب ناراحتی تو می‌شوند. نگران مباش! بزودی، غدد بدن‌ات تشخیص می‌دهند که دیگر نیازی به ترشح آن مواد نیست و کارشان تعطیل می‌شود و تو خوب می‌شوی.

چهارشنبه ۹ مارس ۲۰۱۱

نراقی‌های همدان

بمناسبت خبر ناگوار تصمیم به درهم کوبیدن خانه‌ی نراقی‌ها

نراقی‌های همدان شاید دو سه نسل پیشتر از نسل من به همدان مهاجرت کرده‌باشند. از چندوچون این مهاجرت، بی‌خبرم و تحقیقی هم در این مورد نکرده‌ام. آن‌چه می‌نویسم یادمانده‌های دوران کودکی‌ام است و بازگوئی آن‌چه از بزرگان و دور ‌و بری‌های‌ام شنیده‌ام. از شمار خانوار نراقی‌های مهاجر خبری ندارم اما بیشتر آنان در دور ‌و بر خانه‌ی پدری زنده‌گی می‌کردند. شاید دلیل گردهم‌آیی آنان در یک محل، احساس هم‌بسته‌گی ناشی از غربت باشد که تمام مهاجران دنیا به آن مبتلایند. برخی از این نراقی‌‌ها تاجر بودند و پول‌دار.
در ورودی خانه‌ی نراقی‌ها
نراقی‌ معروف، شوربختانه نام‌اش از ذهن‌ام زدوده‌شده‌است که هم‌سن‌وسال پدربزرگ من باید بوده‌باشد (من، نه او را دیده‌ام و نه پدر بزرگم را) از تجار و ده‌داران بزرگ همدان بود و زمانی نماینده‌ی مردم همدان در مجلس شوارای‌ملی. تا آنجا که بیاد دارم مردم عادی از او به نیکی یاد می‌کردند و او را منشاء کارهای خیر می‌دانستند. خانه‌ی ‌او با خانه‌ی پدربزرگ که او هم از تجار بزرگ شهر بود، دیواربه‌دیوار بود. خیابان‌کشی سال ۱۳۲۰ خورشیدی در زمان رضاشاه پهلوی، خانه‌ی پدربزرگ را از خانه‌ی نراقی‌ها جدا کرد و خیابانی ۳۰ متری عباس‌آباد که امروز شریعتی نامیده‌می‌شود، حد فاصل این دو خانه شد. پدر که در کودکی پدرش را از دست داده‌بود مصداق واقعی شعر معروف وحشی بافقی شد:
آن قاطر چموش لگدزن از آن من //  وان گربه‌ی مصاحب بابا از آن تو
از صحن خانه تا به لب بام از آن من// از بام خانه تا به ثریا از آن تو
این شعر را بارها از زبان پدر شنیدم که در وصف خویش می‌خواند. پس سهمی هم از مال‌ومنال پدر نصیب‌اش نشد. آن‌چه را هم که در بزرگی، با چنگ‌ودندان از دست برادرانش بیرون آورد و برای این گستاخی هم چند شبی زندانی شد «سهمی از خانه‌ی پدر بزرگ» بخش بزرگ‌اش را خیابان‌کشی، از حلقوم ‌او بیرون کشید که شهر باید به هزینه‌ی مردم و بنام شاه، مدرن می‌شد. در نتیجه، فاصله‌ی طبقاتی ما با نراقی‌ها، بیش از فاصله‌ی فیزیکی‌مان شد.
 نراقی بزرگ، پنچ  یا شش پسر داشت و چند دختر. پسرها به ترتیب صادق و رضا و هاشم و اسماعیل،...و کمال بودند.
صادق بعد از کودتای ۲۸ مرداد بنماینده‌گی مجلس شواری‌ملی رسید. سرلشگر زاهدی از بسته‌گانشان بود (بگمانم خواهر او را بزنی داشت) دست‌اش را گرفت و در مناقصه‌ای بین‌المللی فروش کالاهای موجود در کمپ‌های تدارکی آمریکا در کره‌ی جنوبی، برنده‌شد و کلی از بابت سود کرد.
نمائی از ساختمان مخروبه
پسر دیگر نراقی بزرگ، هاشم بود. هاشم پسری داشت بنام محمد، که ما او را «شازده» صدا می‌کردیم. او گاهی با ما همبازی می‌شد، بیشتر به خاطر نقی نبوی که با عموی محمد، کمال، همکلاسی و دوست بود. مادر محمد از شاه‌زاده‌های قاجار بود، تکبر و نخوتی شاهانه داشت، سلام ما را، به سختی و با سرسنگینی جواب می‌داد. اهل محل او را «شازده خانم» می‌نامیدند. یکی از درهای خانه‌ی نراقی‌ها از دالان تنگ و تاریکِ درازی می‌گذشت که در روز هم تاریک بود. تنها نوری که به درون دالان تابیده می‌شد فضای بازی بود که در میانه‌ی دالان قرار داشت. شب‌ها تاریک تاریک بود. یکی از صاحبان خانه‌های داخل آن دالان، حسین رستگار معروف به حسین جمهور، چراغی در جلوی خانه‌اش گذاشته بود که اگر لامپ‌ آن‌ سالم بود، رفت‌وآمد شبانه از آنجا ممکن بود. اما ساکنان خانه‌های آنجا در شب‌ها، با خود چراغی بادی حمل می‌کردند تا جلوی پای خود به بینند.
شازده‌خانم شگرد دیگری زده‌بود. داده بود در زیر کفش‌های پاشنه بلندش چراغ هائی نصب کرده‌بوند. پای راست را که بلند می‌کرد چراغ نصب‌شده در زیر پای چپ‌اش راه را روشن می‌کرد و برعکس. تماشای روشن‌وخاموش شدن آن چراغ‌ها برای ما تفریحی بود و از این‌رو  شب‌ها به کشیک می‌نشستیم تا دوستان را از حضور او باخبر سازیم.
شوهرش؛ هاشم او و تنها پسرش را گذاشته بود و با دختر ترسای معشوقه‌اش به ینگه‌دنیا گریخته بود.
نه‌نه معصومه که اتاقی در یکی از خانه‌های متعلق به نراقی‌ها ‌را در ته همان دالان تنگ تاریک، اشغال کرده‌بود هرگاه چشم‌اش به محمد می‌افتاد با آه و ناله‌ای می‌گفت:
هاشم آقا شازده و پسر به این خوشگلی را گذاشت و با آن دختره‌ی ارمنیِ نجس رفت ینگه‌دنیا.
من آنگاه ینگه‌دنیا را نمی‌شناختم. نه‌نه معصومه می‌گفت:
ینگه‌دنیا، یه دنیای تازه‌ایه. تازه پیداش کردن. از اینجا خیلی دوره. وسط دریاهاس. وا کشتی میرن اونجا. بالونم نی‌می‌تانه تا اونجا بره.
بزرگ و بزرگنر شدم، ینگه‌دنیا را شناختم. فهمیدم که هاشم به آمریکا رفته‌است. روزی یکی از آشنایان هاشم که بدکان پدر آمده‌بود نقل کرد که هاشم پیش از سفرش به آمریکا، به کدخدای دهی که مالک آن بود، دستور می‌دهد دهانه‌ی کاریز ده را تا اطلاع بعدی، بکلی به بندد، به نحوی که آب اصلن از دهانه‌ی قنات خارج نشود. چندروز بعد به کدخدا پیام می‌فرستد که فردا صبح دهانه‌ی کاریز را باز کن.
حوالی ظهر، سر و کله‌ی هاشم با تنی چند پیدا می‌شود. خریدار، با دیدن آب فراوانی از دهانه‌ی کاریز خارج می‌شود، ده  را بمبلغ ۳۵۰۰۰ هزار تومان می‌خرد. هاشم با آن پول راهی آمریکا می‌شود، تراکتوری می‌خرد ابتدا برای دیگران کار می‌کند و سپس خود مزرعه‌دار می‌شود و بکار کشاورزی مشغول می‌گردد. کارش می‌گیرد و ثروت هنگفتی بهم می‌زند.
مهدی نراقی‌پور، نوه‌ی دختری نراقی برزگ، فرهنگی بود و مدت‌ها نظامت دبیرستان پهلوی را بعهده داشت. او در حیاط بیرونی همان خانه زنده‌گی می‌کرد و از دوستان پدر بود. شب‌های زمستان غالبن به مغازه‌ی پدر می‌آمد و از همه جا صحبت می‌کرد و گاهی هم از خبری از دائی‌هایش می‌داد.  
با افتتاح سد دز بر روی رود کارون در خوزستان و دعوت محمدرضا شاه از تحصیل‌کرده‌گان و سرمایه‌داران ایرانی مقیم خارج، هاشم نراقی هم به ایران باز گشت و تاسیسات کشاورزی زیر سد را دائر نمود*.
خانم‌‌اش روزی در مصاحبه‌ای با روزنامه‌ی کیهان گفته بود "با قاطر از ایران رفتیم و با جامبوجت بازگشتیم". اما بعد از انقلاب، با جامبوجت به آمریکا بازگشتند ولی با دستی پرتر از سفر پیشین‌شان.
اما " شازده" و شازده خانم از همدان رفتند. من آن‌ها را دیگر ندیدم. بعدها در روزنامه‌ها خواندم که محمد نقاش معروفی شده است و گالری "آفتاب" را در خیابان تخت جمشید، مقابل سفارت آمریکا دایر کرده‌است. در روزنامه‌ها مرتب حرف‌اش بود.
سال‌های ۵۰ بود که روزی در کیهان خبر مرگ او را خواندم.
به روایت کیهان، محمد شبی دیر وقت با اتومبیل BMW ی تازه‌اش، راهی منزل بوده است که یک کامیون کمپرسی، بد جوری جلوی او ویراژ می‌دهد و بچپ‌وراست می‌پیچد. محمد موفق می‌شود کامیون را متوقت کند. بعد از رکاب کامیون بالا می‌رود تا با راننده صحبت کند. ولی راننده‌ی کامیون مشت محکمی حواله‌ی سینه‌‌اش می‌کند. محمد از روی رکاب بزمین می‌افتد و جادرجا می‌میرد.

حفاظ یکی از پنجره‌ها که رو به خیابان دارد
بعد از انقلاب شبی محمود قلمکار دوست دوران کودکی‌ام که در همان دالان تنگ و تاریک خانه‌ داشتند و پدرش از ثروتمندان همدان بود، زنگ زد و پرسید:
نقی نبوی را بیاد می‌آوری؟
جوابم مثبت بود. محمود گفت:
نقی دیشب تلفنی از من خواسته‌است که سفارش او را بتو بکنم. برای‌اش مشکلی پیش‌آمده. کمک‌ش کن!
گفتم:
حتمن! اگر کاری از دستم برآید مسلمن مضایقه نخواهم کرد
چون‌ می‌دانستم نقی کارمند امور مالی گمرک ایران است، پرسیدم:
تضفیه‌‌اش کرده‌اند؟
نه، فکر نکنم. گویا ترک خدمت داشته. می‌فرستم‌اش پیش‌ات از خودش بپرس! ولی هرکاری می‌توانی برای‌اش انجام بده. هرچی داشته هاشم نراقی بالا کشیده.
می‌دانستم نقی همکارم است و یکی دو باری با هم برخورد داشته بودیم.
نقی آمد و داستانش را چنین بیان کرد.
می‌دانی که من و محمد نراقی از بچه‌گی با هم دوست بودیم. او که گالری آفتاب را راه انداخت از من خواست که کمکش باشم. با هم شریک شدیم و کار و بارمان هم خوب گرفت. من از گمرک استعفا کردم تا امور مالی شرکت را شخصن اداره کنم. پس از قتل محمد، هاشم دست روی همه‌ی دارائی ما گذاشت. گالری بنام محمد بود. من سندی نداشتم. هاشم به حرف‌های من توجهی نکرد و همه‌ی اموال شرکت را صاحب و هیچی دست مرا نگرفت. حال شده‌ام مصداق "سیا گودانه** "
خرمای بغداد را از دست داده‌ام و انگورهای همدان هم تمام شده‌است.
سفارش او را بدوستان کردم ولی یادم نیست کار نقی بکجا انجامید. 

 پ‌ن
احد کشت و صنعت ایران - آمریکا و این واحد در سال ۱۹۶۹ م / ۱۳۴۸ ش با اجارهی  ۲۰ هزار و ۲۶۷ هکتار زمین تاسیس و راه اندازی شد. سرمایه گذار اصلی این واحد، یک آمریکایی ایرانی تبار ، به نام هاشم نراقی است که در حال حاضر بزرگترین پرورش‌دهنده‌ی بادام زمینی در کالیفرنیاست. کشت‌وصنعت ایران - آمریکا، قرار است در اراضی اجاره‌ای خود اقدام به  کاشت سبزیجات و صیفی‌جات و نیز پرورش انواع میوه کند تا بخشی از آن را روانه بازار  داخلی ایران کرده و بخشی دیگر را از طریق هواپیما به کشورهای حاشیه‌ی خلیج فارس و اروپا صادر نماید. همچنین قرار است تامین مواد اولیه‌ی چندین شرکت کنسروسازی و انجماد مواد غذایی نیز (که بعداً ساخته خواهد شد) توسط همین شرکت صورت گیرد. پرورش دام و  تهیهی علوفه نیز بخش دیگری از زمینههای فعالیت واحد کشت‌وصنعت ایران - آمریکا است. بایدخاطرنشان کرد که این شرکت، در سال ۱۹۷۱ م / ۱۳۵۰ خورشیدی موفق شد تا برای نخسیتن‌بار، مارچوبهی تولیدی خود را به وسیلهی هواپیما به اروپا صادر کند .

** همدانی‌ها سار را «سیا گودانه» می‌خوانند. سار پرنده‌ی مهاجری است که در پائیز، قبل از رسیدن خرما، از مناطق گرم‌سیر به همدان می‌آید که فصل انگورهای همدان هم به آخر رسیده‌است.