دوشنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۱

بمناسبت مرگ اولوف پالمه، نخست وزیر اسبق سوئد

بیست‌وپنج سال پیش بود، یکربع قرن! صبح بود. ساعت شش. پیچ رادیو را باز کردم، بی‌بی‌سی بود یا صدای آمریکا و از خبر ترور اولف پالمه، نخست‌وزیر سوسیال دموکرات سوئد، دچار شوک‌، شدم.
او و همسرش پس از دیدن فیلمی از سینما راهی خانه بودند که گلوله‌ای به زنده‌گی نخست‌وریر نقطه‌ی پایانی گذاشته بود.

 روز دوشنبه، مردم بسیاری  بدیدار مزار اولوف پالمه در گورستان آدولف فردریک استکهلم رفتنند. عکاس: لیندا هوکانسون
اولوف پالمه، پیش از ورود به سینما محافط خود را مرخص کرده بود تا در آرامش کامل مانند دیگر افراد نشسته در سالن سینما، بتماشای فیلم مشغول شود.
اولین تصویری که پی از شنیدن این خبر ناخوش در ذهن‌ام نقش بست، دیواری بود که خیابان کاخ (فلسطین) را بروی مردم عادی می‌بست چرا که خانه‌ی نماینده‌گانِ "مردم"، نماینده‌گان مجلس شورای اسلامی ایران در آن حدود واقع بود و دولت دیواری بدور آنان کشیده بود تا امنیت قانون‌نویسان خویش را تامین کند. وسیله‌ی رفت‌وآمد نماینده‌گان "مردم" نیز اتومبیل‌های بنز ضد گلوله‌ بود با یکی دو وانت پر از نیروهای مسلح انقلابی که در پس و پیش اتومبیل‌های ضد گلوله‌شان، حافظ امنیت جانی آنان بودند.
پالمه را از دیر و دور می‌شناختم. مقاله‌های زیادی در باره‌ی او خوانده‌بودم، فریادهای او را علیه جنایات جنگی آمریکا در ویتنام شنیده بودم. عکس‌های او را که پیاده در پیشاپیش سوئدی‌های مخالف جنگ ویتنام در خیابان‌های استکهلم به اعتراض دست زده‌بودند، دیده بودم. او را دوست می‌داشتم و آرزوی داشتن چنین فردی را در راس دولت سرزمینم سال‌ها در ذهن و مغزم پرورده‌بودم. اوئی که با آعاز جنگ خانمانسوز ایران و عراق به تهران آمده‌بود تا دو دیکتاتور را از عواقب جنگ خانمان‌سوزی که علیه هم آغاز کرده بودند، باخبر سازد. اوئی که به امکان حل هر مشکل سیاسی از «راه گفت‌وگو» ایمان داشت. اوئی که مرد صلح بود و می‌خواست با پادرمیانی خویش، کشتاری را که آن دیوانه‌ی عراقی با توهم سرداری "القادسیه" آغاز کرده و این متوهم پیامبری، که می‌انگاشت با سرنگونی حاکم عراقی، راه آزادی سرزمین فلسطین را خواهد گشود و دارالحکومه‌ی اسلامی ایجاد خواهد کرد، متقاعد کند که جنگ راه حل اختلافات بشر متمدن، در قرن بیستم، نیست.
اما شوربختانه هیچیک از آن دو خودکامه‌ی شیفته‌ی قدرت را با اندیشه‌های انسان‌دوستانه‌ی آن مرد صلح‌جوی سوئدی میانه‌ای نبود. این یکی گفت که "همه چیز ما از جنگ است" و آن دیگری در پی فتح‌الفتوح دیگری از نوع قادسیه‌ی تازه‌ای بود.
آن روز من حتا بفکرم خطور هم نمی‌کرد که روزی جنون حاکمان کشورم مرا به سوئد پرتاب کند.
اما شاید جالبتر این باشد که علی‌رغم شهادت همسر پالمه در شناسائی قاتل و افراد دیگر، سیستم قضائی سوئد فرد مظنون به قتل نخست‌وزیر محبوب خود را بدلیل کافی نبودن ادله، از اتهام وارده تبرئه کرد اما سیستم قضایی سرزمین من، در این ۲۵ سال گذشته هزاران را نفر را بدون ادله‌ی کافی مجرمیت، در بی‌دادگاه‌های خود بمرگ محکوم کرده‌است.

دوشنبه ۲۱ فوریهٔ ۲۰۱۱

بیاد و با یاد دوست، بخش بیستم

باقر فاتحی
نوشته‌ی روی پاکتی در میان انبوهِ نامه‌های اداریِ رویِ میزم، بنظرم بس آشنا ‌نمود. آن‌را برداشتم و با شگفتی دریافتم که تمبر روی پاکت عراقی است. آدرس فرستنده را نگاه کردم. باقر فاتحی (مدیر مدرسه‌ی صالح‌آباد) بود که از کربلا نامه‌ای برایم نوشته بود. نامه را بازکردم. باقر، خبر پابان‌یافتن دوره‌ی سه ساله‌ی ماموریت آموزگاری یا بهمانگونه که خودش نوشته‌بود "الف‌با فروشی‌"اش در عراق را خبر می‌داد.
 آن‌روزها دولت شاهنشاهی ایران برای آموزش فرزندان ایرانیان ساکن کشورهای عربی اقدام به تاسیس مدارسی کرده‌بود تا فرزندان ایرانی از تحصیل به زبان مادری محروم نشوند. وزارت آموزش‌وپرورش کمیته‌ای یا گروهی را مامور گزینش آموزگاران و دبیران با تجربه و خوشنام «البته بدون سابقه‌ی سیاسی» کرده بود تا در کشورهای عربی علاوه بر تدریس فرزندان ایرانیان، حامل این پیام هم باشند که «دولت ایران علاوه بر ایجاد امکانات تحصیل برای ایرانیان ساکن در کشور، در فکر آموزش نوباوگان ایرانی بدور از وطن نیز هست که البته کار بسیار پسندیده‌ای هم بود. هزینه‌ی ماموریت خدمتی که باین افراد داده می‌شد بسیار چشمگیر بود و داوطلبان اعزام به آن نواحی در میان معلمان فراوان بود. از جمله خود من که آرزوی زیستن چند سالی در یک کشور عربی و یافتن امکان عربی صحبت کردن، همیشه آرزوی قلبی‌ام بود. اما بدلیل دانشجوئی هرگز دنبال این قضیه را نگرفتم. زمانی هم که از درس دانشکده فراغت یافتم شک داشتم که چنین ماموریتی بمن محول شود.
باز در آن زمان، کارمندان و دانشجویان ساکن خارج، پس از پایان ماموریت یا تحصیل خویش در کشورهای بیگانه، اجازه داشتند لوازم خانه‌گی و اتومبیل خود را با استفاده از بعضی بخشوده‌گی‌های حقوق گمرکی و سود بازرگانی با خود به ایران بیاورند. باقر در نامه‌اش از من خواسته‌بود تا حقوق‌ گمرکی و سود بارزگانی دو سه نمونه‌ اتومبیلی که در نامه، مشخصات آن‌ها را داده بود، برای او محاسبه کنم.
مسئول دایره‌ی ارزش گمرک آبادان که از دوستان قدیم‌ام بود و دوستی ما به پیش از دوران گمرکی‌شدن من می‌رسید، تلفنی به اتاق‌ام فراخواندم و از او خواهش کردم تا خواسته‌ی باقر را در اسرع وقت انجام دهد و اضافه کردم که او هم دوستی قدیمی و عزیر است و تا بحال از من کاری نخواسته‌است.
محاسبه انجام شد. آن را برای باقر به کربلا فرستادم. یادم هست که یکی دو نامه‌ی دیگر از او دریافت داشتم با همان خواسته منتها در مورد دو سه نوع اتومبیل دیگر که همه به لطف همکاران انجام شد.
دیگر از باقر خبری نداشتم تا در یکی از دیدارهایم از همدان، سری باو زدم. مشغول ساختن خانه‌ی تازه‌ای بود. بالای ساختمان مشغول کاری بود. مرا به بالا خواند. راضی به نظر می‌رسید و گفت که اتومبیل را به قیمت خوبی فروخته است تا پول‌اش را هزینه‌ی ساخت این خانه‌‌ کند. یادم نیست چه شد که نامی از علی کریمیان، به میان آمد. با دست ساختمانی را نشان داد و با بغضی عیان گفت:
وضع‌اش بسیار خوب است. شس‌صدهزار تومان خرج آن خانه کرده است. تو چنین پولی داری؟
گفتم:
نه، ندارم. مبارکش باشد. او از همان روزهای دانشسرا صرفه‌جو بود. چه خوب که صاحب خانه‌ای شده‌است. ولی من هم بی‌خانه نیستم و به آن‌چه دارم راضی‌ام.
روزها گذشت. انقلاب شد، جنگ آغاز گشت و من ساکن تهران شدم. روزی تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. باقر بود و خبر جشن عقد دخترش مهشید را ‌داد و ما را به جشن عقد او دعوت ‌کرد.
او از علاقه‌ی من به دخترش که پیش از آن که زبان به سخن بگشاید، او را می‌شناختم خبر داشت. از گفته‌های باقر چنان برمی‌آمد که داماد "خوبی" گیرش آمده است. کوتاه گفت که  تحصیل‌کرده‌ی آمریکا است و استادیار دانشگاه بوعلی همدان و فیزیک اتمی تدریس می‌کند.
روز موعود، من و همسرم با تهیه‌ی دسته‌گلی راهی مجلس عقد شدیم. خانه‌ی داماد در یکی از خیابان‌های بالای شهر بود. اوضاع داخل خانه خبر از رفاه ساکنان آن می‌داد. داماد که مرا نمی‌شناخت به تعارفات معمولی بسنده کرد. اما من، از این که مهشید هنوز هم چون دوران کود‌کی‌اش عمو خطابم کرد، بادی به غبغب انداختم ولی داماد زیاد تحویلم نگرفت.
دو سالی از این ماجرا در بی‌خبری مطلق از یکدیگر گذشت. باز هم در همدان، آن‌هم در میانه‌ی میدان بزرگ شهر بهم برخوردیم. باقر با همسرش اتومبیل‌روی دور میدان را بطرف خیابان بوعلی،  قطع کردند. همسرش کودک نوزادی در بغل داشت. آن‌ها هنوز مرا ندیده‌بودند. خودم را به آنها رسانیدم و گفتم:
 تولد نو رسیده مبارک!
هردو برگشتند و چون همیشه با روی باز از دیدنم اظهار خوشوقتی کردند. جویای حال عروس‌وداماد شدم. دوستم جواب داد:
این پسر آن‌ها است. پدر و مادرش راهی فرانسه شده‌اند تا به کارهای سیاسی خود برسند. پرسیدم:
با خودم فکر کردم این دیگر چه نوع کار سیاسی است که انجامش مستلزم بودن در فرانسه‌ است؟
 از هم جدا شدیم. چند سالی از آن ماجرا گذشت. سال ۱۹۸۸ یا ۱۹۸۹ میلادی بود. دو سه سالی از غربت‌نشینی من می‌گذشت. من به عنوان معلم زبان مادری در یوله مشغول بکار بودم. عصر که به خانه آمدم، زیبا خبر داد که خانمی بنام مهشید تلفن کرد و سراغ شما را گرفت اما نه نام خانواده‌گی‌اش را گفت و نه شماره تلفنی داد. گفت خودش دوباره تماس خواهد گرفت.
من در میان خویشان و آشنایان‌ام دو نفر بنام مهشید می‌شناختم. اولی ساکن ایران بود و دومی ساکن فرانسه. از آن‌جائی که مطمئن بودم مهشید اولی هرگز ایران را ترک نه خواهد کرد، با کمک دوستی که در اداره‌ی مهاجرت داشتم، دنبال مهشید دوم گشتم. نام او با مشخصاتی که من داده‌بودم، در هیچ یک از کمپ‌های پناهنده‌گان سوئد یافت نشد. دو سه ماهی بعد مهشید خودش زنگ زد. دختر باقر بود که با نامی دیگر، بهمراه پسرش، به سوئد پناهنده شده بود. سراغ شوهرش را گرفتم. گفت او هنوز در فرانسه است اما قرار است با جمعی از همفکرانش، در  استکهلم/سوئد مجله‌ای منتشر کنند که دبیری مجله با او خواهد بود. اگر اجازه‌ی انتشار مجله صادر شود، او هم تقاضای اقامت در اینجا را خواهد کرد و بما خواهد پیوست.
از اینکه او هم سوئدی شده است و من دوست و آشنائی قدیمی در این‌جا یافته‌ام کلی شاد شدم. نشانی محل زیست و شماره‌ی تلفن‌ها رد و بدل شد. طولی نکشید که مهشید با پپسرش پویا  به دیدار ما آمد.

دوشنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۱

انقلاب آن‌لاین

نوشته‌ی  Peter Wolodarskiروزنامه اخبار روز سوئد



برگردان: محمد افراسیابی

یکی از حاضران در میدان آزادی در پاسخ به سوال Lyce Doucet خبر نگار بی‌بی‌سی، روز جمعه، ساعتی پیش از آنکه حسنی مبارک اریکه‌ی قدرت را ترک کند، گفت «نه رئیس جمهور و نه معاون او راه و روش فرستادن اس‌ام‌اس می‌دانند و نه از ای‌ـ‌میل استفاده می‌کنند. آنها از زبان دیگری غیر از آنچه ما بدان تکلم می‌کنیم، استفاده می‌نمایند».
فاصله‌ی میان نسل جوانِ آشنا با اینترنت و مردان در قدرت مصری در این ده ساله‌ی اخیر بشدت زیاد شده ‌است. به لطف تکنیک اطلاع‌رسانی تازه، این امکان به میلیون‌ها تبعه‌ی مصری داده شده‌است تا خود را از حصار تبلیغات دولتی رها ساخته و بدنیائی راه یابند که نه حسنی مبارک قدرت کنترل آن را دارد و نه عمر سلیمان.
این روش، سبب تقویت میل به تغییر و مقابله با رژیم را تشدید کرد‌ه‌است. فساد درون حکومتی، فقر، نبود آزادی و عدالت اجتماعی را تمامن در تقابل با گسترش دموکراسی و جامعه‌ی باز قرار داده‌است. مصر مبارک که زمانی گوهر درخشان جهان عرب بود، بیکباره مبدل به سیستمی عقب‌گرا گردیده که تنها هنر آن، آزار و اذیت مردم خودی است.
ترکیب ماهواره و ارتباطات جمعی به شیوه‌ای ناباورانه برنامه‌ی کار سرکوب‌گران حاکم مصری را تغییر داده‌است. زمانی‌که حسنی مبارک در سال ۱۹۸۱ به ریاست جمهوری رسید، برای دیگران چنین امکانی نبود که با استفاده از چنین امکاناتی، به آسانی جهانیان را از اوضاع و احوال خویش آگاه سازند. سی سال پیش ناآرامی‌های تونس، که محرک اجتماعات میدان التحریر شده است به سختی می‌توانست حتا به عنوان خبر در مصر یا دیگر حکومت‌های دیکتاتوری عربی شنیده شود. اکنون شیوه‌ی خبررسانی کهنه از هم پاشیده ‌است و جوانانی که در زمان به قدرت رسیدن مبارک هنوز متولد نشده‌بودند بیشتر از گارد حفاظتی رژیم، بروزشده و آن‌لاین هستند.
در مدت بحران ۱۸ روزه‌ی مصر، حسنی مبارک سه پیام تلویزیونی فرستاد که هر سه‌ی آن از جنبه‌ی ضبط، تنظیم و کیفیت، نشانگر آن بود که قصر ریاست جمهوری در شرایط دهه‌ی هشتاد، منجمد شده است. همه‌ی دیکتاتورهای جهان عرب که وضعیت بهتری از دیکتاتور سابق قاهره ندارند، باید اکنون از این نیروای تازه بمیدا‌ن‌آمده که آنان را نیز به صندوق‌خانه‌ی تاریخ خواهد فرستاد، بر خود بلرزند. آنچه باقی می‌ماند این است که آیا امواج اینترنت با خود دموکراسی را هم بدرون این کشورها خواهد برد.
کلیه‌ی تظاهرات چند هفته‌ی گذشته مسالمت‌آمیز بود و توسط کسانی انجام شد که خواهان انتخابات آزاد و آینده‌ای مشخص در مصر بودند نه خواهان انقلاب اسلامی. جنبش دموکراسی‌خواهی قاهره، بیشتر از نوع جنبش اروپای شرقی است تا جنبشی ۱۹۷۹ ایران که آن ملایان جای‌گزین شاه سلطه‌گر شدند.
دموکراسی به عنوان یک سیستم سیاسی هرگز کامل نبوده‌است. گاهی پیش‌آمده است که افراط‌گرایان موفق شده‌اند با پس زدن سیستم دموکراسی، احترام به حق تعیین سرنوشت افراد را نادیده گرفته‌اند. اما دموکراسی، حداقل سیستمی است که ما می‌شناسیم و تنها این سیستم است که می‌تواند خطر جنگ، گرسنگی و کشتارهای گروهی را کاهش دهد.
محمد البرادعی، «یک مخالف سیستم حکومتی مصر» کاملن در این اظهار نظر حق دارد که می‌گوید «راه جهان عرب به ثبات، توسعه‌ی اقتصادی و حقوق اجتماعی، تنها با تقویت نفوذ مردم آن کشورها در شیوه‌ی اداره‌ی کشور آغاز و خاتمه می‌یابد».
نظریه‌یِ مبتنی بر «عدم آماده‌گی مردم مصر برای دموکراسی» بواقع نوعی اهانت بمردم مصر است» که از زبان عمر سلیمان، معاونت ریاست جمهوری خارج شده‌است.
البرادعی در یک مصاحبه با تلویزیونیآمریکائی Meet the press چنین بیان داشت «هندوستان از نظر رنجی که از فقر و بی‌سوادی موجود می‌برد  شباهت تامی با مصر دارد. ولی آنها بی‌شک از یک سیستم دموکراسی حکومتی برخوردارند».
پس از جنگ جهانی دوم در علوم سیاسی این باور قوی بوجود آمد که «هر کشوری پیش از رسیدن به دموکراسی باید از حداقل بنیه‌ی قوی اقتصادی برخوردار شود». این نظریه «اول اقتصاد بعد دموکراسی» که بنام نظریه‌ی مدرنیته نامیده‌می‌شود در چندین دهه، دانشگاه‌ها و سیاست وزارت امور خارجه‌ی کشورهائی را متاثر کرد. اما با گذشت زمان ساختمان این نظریه در هم فروریخت و در حال حاضر، فقط زمانی بدان متوسل می‌شوند که می‌خواهند ملتی را از آزادی، این اساسی‌ترین نیاز بشری، محروم سازند.
آدم پرزفسکی سیاستمدار لهستانی‌ـ‌آمریکائی و برنده‌ی سال جایزه Skytte Prize نشان داده است که هیچگونه رابطه‌ای میان پیشرفت توسعه‌ی اقتصادی و گذر به دموکراسی وجود ندارد.
کشورهای فقیر هم می‌توانند سفر خویش را بسوی آزادی‌های سیاسی بی‌هیچ پیش‌شرطی آغاز کنند به همانسان که دیکتاتورهایی چون چین، علی‌رغم رشد توسعه‌ی اقتصادی سریع خود، توانسته‌اند فشار سیاسی خود را روی مردم‌ خویش حفظ کنند. نیروهای دیگری هستند که بنیاد پیشرفت دموکراسی را ایجاد می‌کنند.
آنچه Adam_Przeworski نشان می‌دهد این است که یک رشد اقتصادی خوب، تضمین حکومت مردم بر مردم را قطعی می‌کند. تا کنون هیچ کشور دموکراتی با در آمد سرانه‌ی متوسط بیش از   ۴۰۰۰ دلار در سال (درآمد مصر سرانه‌ی در سال ۲۰۰۹ میلادی ۵۹۰۰ دلار بوده است) بازگشتی به استبداد فردی نداشته است.
کسی نمی‌داند مصر بعد از مبارک بکجا خواهد رفت. کشورهای اتحادیه‌ی اروپا و آمریکای متحده‌ی شمالی نباید از این تصور که وجود ارگان‌های تندرو که می‌توانند انقلاب ۲۵ ژانویه را مبدل به یک سانحه برای مصر و همسایه‌گانش نماید، پرهیز کنند.
در ضمن امکانانی زیادی وجود دارد که می‌تواند کشور از رکود اقتصادی موجود رهانیده و آن را مبدل به بخشی از کشورهای مناسب قرن بیستم کند که احتمالن تا کنون امکانش موجود نبوده‌است. مردم با اعتراضات مسالمت‌جویانه‌ی خویش که منجر به فرار دیکتاتور شد، پنجره‌ای بسوی آزادی گشوده‌اند. این پیروزی علی‌رغم باور بسیاری از جهانیان که در آغاز نهضت، ثبات ناشی از وجود حکومت خودکامه‌ی مبارک را بر آزادی مردم ترجیح می‌دادند، بوقوع پیوست. این پیروزی آن‌لاین مردم مصر بر دولت آنجا، امید به تغییرات را افزایش داده است.

سه‌شنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۱

بیاد و با یاد دوست، بخش نوزدهم

پی‌نوشت‌ها
سرنوشت دوستان
حسین باختری:
 ایران در زیر آتش انقلاب می‌سوخت. نیروهای طرف‌دار انقلاب و نیروهای امنیتی در مقابل هم صف‌آرائی کرده بودند. هر دو گروه مسلح بودند، اولی‌ها به چماق و دومی‌ها به تفنگ، باتوم، تانک و انواع و اقسام سلاح آتشین. در جاجای ایران، این گروه‌ها اتومبیل‌های در گذر را از حرکت باز‌ می‌داشتند، انقلابیون بدلیل نداشتن عکس امام خمینی و نیروهای دولتی بدلیل نبود تمثال شاهنشاه، به روی شیشه‌ای جلوئی خودرو. اگر بد شانس می‌بودی، چماقی یا باتومی حواله‌ی شیشه‌ی جلویی خودروی تو می‌کردند تا یادت باشد، از آزادی و بی‌طرفی در این سرزمین هرگز خبری نخواهد بود و توی رهگذر باید همیشه مطیع و گوش بفرمان زورمداران باشی. فرقی نمی‌کند که حکومت دست طاغوت باشد یا یاقوت.
اما مائی که دورنمائی از معنا و مفهوم آزادی در ذهن خود نداشتیم، در توی کوچه‌ها و خیابان‌ها فریاد سر می‌دادیم:
روح منی خمینی، بت‌شکنی خمینی!
بختیار! نوکر بی‌اختیار!
برادری، برابری، حکومت کارگری!
استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی!
در این گیر و دارها بود که زنگ تلفن خانه بصدا درآمد. در آن طرف خط حسین باختری بود که از حضورش در آبادان خبر می‌داد. سالیانی بود که از هم ‌خبری نگرفته‌بودیم.
ممد! فرصت زیادی برای در آبادان ماندن ندارم. می‌دانی که همه‌ی دانش‌آموزان در حال اعتصاب‌اند. منم از این فرصت استفاده کردم تا با منصور دیداری تازه کنم. پاشو بیا اینجا! آدرس را که داری، مگر نه؟
آدرس را نداشتم که منصور خانه عوض کرده‌بود. پس او گوشی را گرفت و نشانی تازه را بمن داد. به خانه‌ی منصور در کوی بِرِیم Bereym رفنم. خانه قصری بود در اندر دشت. منصور آن‌روزها رئیس کارخانجات شرکت نفت شده‌بود. درست همین روزها بود و آغاز بهار در آبادان. نرگس‌ها شکوفه کرده بودند. بوی خوش نرگس تمام فضای کوی بریم را پر کرده‌بود. بمحض ورود به حیاط خانه، پیکانی با شماره‌ی همدان توجه‌ام را جلب کرد. با خودم گفتم که این باید اتومبیل حسین باشد. جلوتر که رفتم، شیشه‌ی جلوئی ماشین را خرد شده، یافتم. پوستر بزرگی از شاهنشاه یا امام خمینی (یادم نیست کدام بود) روی پلاستیکی که حای شیشه‌ی شکسنه را گرفته‌بود، نشسته یافتم. زنگ را که بصدا درآوردم، حسین در را باز کرد. همدیگر را در آغوش کشیدیم.
بداخل رفتیم. درست مانند اولین دیدارم از خانه‌ی منصور، دوستان‌اش همه در آنجا گرد آمده‌بودند. اما این‌بار من همه را می‌شناختم، چرا که آخر هر ماه (بگماهم آخرین سه شنبه‌ی هرماه) در باشگاه بریم، نشستی داشتیم. تنها همسر حسین را نمی‌شناختم که بعد فهمیدم دختر هم‌شهری شاعرم است و بچه‌محل.
ماجرای خرد شدن شیشه‌ی اتومبیل‌اش را جویا شدم. حسین‌ گفت:
در جلوی بک پاسگاه ژاندارمری سربازی بخاطر اینکه عکس شاه، روی شیشه‌ی ماشین‌ام نبود، نگه‌ام داشت. گفتم:
پائین‌تر انقلابیون آن‌را از روی شیشه برداشتند و پاره‌کردند. سرباز هم به سزای این جرم "نامردی نکرد و تفنگ‌اش بالا برد و با قنداق بر روی شیشه‌ی بی‌زبان ماشین‌ام کوفت تا دیگربار بدون تمثال شاهنشاه اتومبیل سوار نشوم.
یکی از دوستان گفت:
پسر جان باید فوری یک اسکناس صدتومنی می‌چسباندی روی شیشه‌ات و به سربازه می‌گفتی:
چه تمثالی بهتر از این؟ اگر اسکن شاهنشاه نباشه که سفره‌ام بی‌نان می‌مونه!.
همه از حرف او خنده‌مان گرفت. اما براستی اگر حسین چنین کاری کرده‌بود، باز هم شیشه‌ی ماشین او خرد می‌شد؟
دو روز پیش از این دیدار، مهندس بازرگان، هاشمی رفسنجانی و دکتر سحابی عضو برجسته‌ی جبهه‌ی ملی
 را آیت‌الله خمینی برای مذاکره با کارگران اعتصابی نفت، راهی آبادان کرده‌بود. وظیفه‌ی هیات اعزامی این بود تا کارگران را مجاب کنند به سر کار برگردند و اجازه‌ی عبور و یا تولید مواد نفتی را در حد مصرف داخلی به همکاران اعتصابی خود بدهند. ورود این هیات به آبادان با واکنش‌های متفاوتی از جانب  گروه‌های سیاسی گوناگون مواجه شده بود. اما اکثریت موافق آنان بودند و استدلالشان در مضیقه بودن مردم، در هوای سرد زمستان بود.
یکی از حاضرین نظر منصور را در این مورد جویا شد. منصور گفت:
تصادفن من مامور پاسخ‌گوئی به سوالات هیات اعزامی بودم و در تمام بازدیدهای ایشان از پالایشگاه، همراه آنان بودم و به سوالاتشان جواب می‌دادم. هنگام بازدید از بخش جدید پالایشگاه، برای آنها گزارش داده بودم که با بکار افتادن این بخش که فلان‌قدر هزینه‌ی آن شده است (مقدار هزینه یادم نیست اما یادم هست که برای حمل تجهیزات تازه از اسکله‌ی گمرک به پالایشگاه، ریل‌های کهنه‌ی راه‌آهن موجود میان اسکله‌ی گمرک و پالایشگاه را عوض یا تعمیر کردند و بخشی از دیوار دور پالایشگاه را برای عبور محموله برداشته بودند) ما قادر خواهیم شد تا چهارده محصول جدید نفتی عرصه‌ی بازار کنیم. زمانی که به بازدید تانک‌فارم رفتیم (تانک‌فارم منطقه‌ی وسیعی در بخش غربی آبادان و در کناره‌ی شط‌‌ العرب با تانک‌هایی فلزی غول‌آسائی برای ذخیره‌ی مواد نفتی بود)  یکی از همراهان گروه سوال کرد که در این تانک‌ها چه موادی ذخیره شده است؟
گفتم در حال حاضر نفت مازوت است که فقط مصرف سوختی در کشتی‌های بزرگ دارد و بازار خریدی برای آن موجود نیست.
فورن هاشمی رفسنجانی پرسید:
آیا با بکار افتادن آن بخش جدید پالایشگاه که بما نشان دادید، این امکان هست که مازوت را هم تصفیه‌ کرد؟
سوال او مرا سخت متعجب کرد. می‌دانید که مهندس بازرگان در زمان ملی کردن نفت، مدتی رئیس پالایشگاه بود و دکتر سحابی هم سیاستمداری برجسته است و تحصیل‌کرده. اما هیچیک از آن‌دو نفر به این مسئله توجه نکردند اما این شیخ کرد. باید آدم باهوشی باشد. کسی او را می‌شناسد.
من گفتم:
تا چندی پیش من اصلن اسم او را هم نشنیده بودم. یک روز در کیهان خبری بود مبنی بر آزادی شیخ اکبر رفسنجانی. از یکی از دوستان که بتازه‌گی از زندان آزاد شده‌ و خودش نیز مدهبی است، سراغ او را گرفتم. او برایم توضیح داد که شیخ اکبر از شاگردان آقای خمینی است و خیلی هم به ایشان نزدیک است.
با دعوت به شام، موضوع سیاست معوق ماند. شام را خوردیم. سرها که از می‌ کمی گرم شد، یکی از حاضرین از همسر حسین خواست تا ترانه‌ای برایمان بخواند و او ترانه‌ای "رفتم که رفتم" مرضیه را با صدای گرم‌اش برای ما خواند. حسین فردا یا پس‌فردای آن‌شب به همدان برگشت و باز بی‌خبری حاکم بر روابط ما شد. انقلاب پیروز شد و انقلابیون دست بکار تصفیه و بیشتر کسانی را که در زمان شاه پستی داشتند، از کار برکنار ساختند.
در سفری که تابستان همان سال یا سال بعدش به همدان داشتم، سراغ حسین را گرفتم. فهمیدم تیغ تصفیه، ریشه‌ی او را زده‌ و از کار، بی‌کار شده‌است.
دوستی گفت که رستورانی دایر کرده‌است. به رستوران رفتم. از یکی از کارکنان رستوران سراغ‌اش را گرفتم. گفت بمسافرت تهران رفته‌است. پیامی برای او گذاشتم و بیرون آمدم. دوستی مشترک و همکاری قدیمی که شاهد بیرون آمدن من از رستوران بود، پرسید:
دنبال حسین می‌گردی؟
گفتم بله، ولی نبود. کسی گفت که بمسافرت رفته است.
دوستم گفت:
بی‌خود گفته. حسین زندان است.
پرسیدم:
چرا؟ به کدام اتهام؟ ضد انقلاب؟
نه بابا! کجای کاری؟ حسین و انقلاب؟
پس چی؟
داشتن تریاک و مشروب..
و اضافه کرد:
یکی از کارهای خوب کمیته‌ی تصفیه، همین اخراج او بود.آبروئی برای ما معلمان نگذاشته بود.

دیگر حسین را ندیدم. سال‌ها بعد در دیداری که از وطن داشتم، سراغ او را از دبیری که مقابل رستوران سابق حسین، مغازه‌ای داشت، گرفتم که گفت تهران است ولی نشانه‌ای از او ندارد. 
از منصور هم بی‌خبر بودم. اما می‌دانستم که به تهران منتقل شده‌است. تا اینکه جنگ شروع شد و به تهران آمدم. شبی در بخش خبر صدا و سیما صحبت از بکار افتادن گاز کنگان بود و خبرنگار با رئیس پالایشگاه آنجا مصاحبه‌ای داشت و دوربین روی صورت منصور اردلان زوم شد. احساس خوشی بمن دست داد. منصور بباور من انسان والائی بود/هست و در کارش تخصص داشت و با وجود مقام بالائی که داشت، با دوستان و آشنایانش صمیمی بود. شنیده‌ام به کانادا مهاجرت کرده‌است.

یکشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۱

بیاد و با یاد دوست، بخش هیجدهم

رابطه‌ی من و دختری که دوست‌اش می‌داشتم به ازدواج کشید. ۲۳ آبان ۱۳۴۷ با دعوت تنی‌چند از خویشان و دوستان نزدیک جشن مختصری گرفتیم و عقد ازدواجمان به ثبت رسید. قرارمان این شده‌بود که هزینه‌ی عروسی را صرف تهیه‌ی وسایل زنده‌گی‌مان کنیم که نه من پس‌اندازی برای برپائی جشن عروسی داشتم و نه پدری پول‌دار که توان پرداخت چنین هزینه‌ای را داشته باشد. تازه همان هزینه‌ی جشن مختصر را نیز از امکاناتی که بانک بازرگانی در اختیار کارمندان دولت گذاشته بود، استفاده کردم و سه برابر حقوق یکما‌هم را وام گرفتم تا با پرداخت بهره‌ای بگمانم ۱۲ درصد،  یکساله بپردازم. تصمیم‌ام این بود که با تمام شدن درس‌ام از خدمت وزارت آموزش‌وپرورش استعفا کنم. سال‌تحصیلی ۴۷ـ ۴۸ را با همه‌ی ماجراهای‌اش، به پایان رسید و من راهی تهران شدم. 
در تهران، پس از مدتی این‌در و آن‌در زدن، آپارتمانی مناسب یافتیم. کرایه‌اش با دریافتی ما می‌خواند، سه اتاق و آشپزخانه کفاف ما را می‌داد و به محل کار هر دوی ما نیز نزدیک بود. صحبت‌هایمان که با صاحب‌خانه تمام شد، حاجی‌آقا پرسید:
ببخشید آقای افراسیابی! شما بزرگتری ندارید که من با آن‌ها صحبت کنم؟
گفتم:
حاجی‌آقا! هردوی ما انسان‌های بالغی هستیم. من شهرستانی‌ هستم و پدر و مادرم در همدان زنده‌گی می‌کنند. نوشتن قرارداد اجاره‌خانه چه نیازی به حضور پدرو مادر من دارد؟ گذشته از این‌ها هردوی ما کارمند دولت هستیم. ۲۹ سال از عمر من گذشته‌است و دوازده‌سالی است که معلم هستم. بتازه‌گی لیسانسیه‌ی حقوق شده‌ام و فردا شاید قاضی یا وکیل دادگستری این مملکت شوم. مگر ما صغیریم که شما حضور بزرگتر ما را برای نوشتن قرارداد اجاره خواستار هستید؟
حاجی‌آقا با رویی بسیار خوش گفت:
نه! من شما را صغیر نمی‌دانم. نه شما را و نه سرکار خانم را. ولی بمن حق بدهید. در طبقه‌ی پائین شما من و خانواده‌ام زنده‌گی می‌کنیم. ما همدیگر را نمی‌شناسیم. اگر ممکن است پیش از نوشتن قرارداد، بمن اجازه دهید با پدرومادر شما آشنا شوم.
گفتم:
باشه!
فردا با مادر همسرم راهی آنجا شدیم. حاجی‌آقا تشریف آورد. خوش‌آمدی گفت و با مادر زن حال‌واحوالی کرد. مادر همسرم با ترکی سلیسی پاسخ ایشان را داد و گل از گل حاجی‌آقا شکفت که:
به‌به! سیز تورک سیز؟ شما هم ترک هستید؟
زدیم زیر خنده!
مادر خانم جواب داد:
نه، من کرد هستم ولی ترکی را بهتر از کردی صحبت می‌کنم.
حاجی‌آقا که کلی از یافتن همزبانی مشعوف شده بود بلافاصله پنجاه تومان شاهنشاهی از اجاره‌بها را بما بخشید و اضافه کرد که بشما یک خط تلفن هم می‌دهم که بتوانید از تلفن شخصی من استفاده کنید. قرارداد بسته‌شد.
وسایلمان را به اولین خانه‌ی مشترکمان بردیم و زنده‌گی مشترک را آغاز کردیم.
از اول تابستان من در یک شرکت ساختمانی که پسرعمه از شرکای معتبر آن بود، شروع بکار کرده‌بودم تا اگر ساواک سد راه استخدام من در دادگستری شود، بی‌کار نبوده‌باشم. کاری که بمن محول شده‌بود، نه با سابقه‌ی کاری تناسب داشد، نه با تحصیلات‌ام و نه با روحیه‌ام.
مامور خرید شده‌بودم. مامور خرید پیشین، راهی یکی از کارگاه‌های شرکت در شهرستانی شده بود. روزی برای انجام کارهای اداری بشرکت آمد. سری هم بمن زد. پس از صحبت‌های اولیه و از این‌جا و آن‌جا سخن گفتن پرسید:
آقای فلانی را می‌شناسید؟
بله اگر منظورتان همان پیرمرد باشد.
بله، هم ایشان. درست است همه او را مش ... صدا می‌کنن.او مدتی است در این شرکت مشغول بکار است و فکر می‌کند با آمدن شما، شرکت قصد اخراج او را دارد و از این بابت خیلی نگران است.
نام فامیلی مرد برایم آشنا بود. طولی نکشید که پیرمرد وارد شد. سلام‌اش کردم. لهجه‌ا‌ی کاملن همدانی داشت. موضوع را با او در میان گذاشتم.
اشک توی چشمان پیرمرد حلقه زد. پاکت سیگار اشنواش را بیرون آورد، سیگاری روشن کرد. مدتی ساکت بود و هر از گاهی به سیگارش پکی می‌زد، دودش را توی اتاق کوچک ما ول می‌داد و با پشت دست اشک‌های‌اش را پاک می‌کرد.
پرسیدم:
گویا هم‌شهری هم هستیم! می‌شود بپرسم با فلانی چه نسبتی دارید؟
ـ او پسر من است. مگر شما او را می‌شناسید؟
بله! ما از کلاس هفت با هم همکلاسی بودیم. بعد هم همکار شدیم. او در اسدآباد بود و من در بهار. و سپس سراغی از او گرفتم.
تازه متوجه درد پیر مرد شدم. پسر بزرگ‌اش از دوستان و هم‌بندی‌های سابق پسر عمه بود. اما حالا صاحب پول و پله‌ای شده بود. بارها برادرش از او و اوضاع مالی‌اش برایم سخن گفته‌بود. می‌دانستم که با هم رابطه‌ی خوبی نداشتند.
به پیرمرد گفتم:
اگرچه من اینجا ماندنی نیستم اما اگر قرار باشد که شما را بخاطر من اخراج کنند، مطمئن باشید من بکارم ادامه نخواهم داد.
موضوع نگرانی پیرمرد را با پسر عمه در میان گذاشتم. پسر عمه گفت:
قرار مدیران شرکت چنین بود که او می‌گوید اما من با نظر آنها مخالفت کردم. باو بگو نگران کارش نباشد.
اولین خریدی که کردم حدود ده‌هزار تومانی شد. فروشنده فاکتور را نوشت. پول او را که پرداخت‌ام او معادل ده ‌درصد از کل فروش را نقدی بمن داد. پول را نگرفنم و از فروشنده خواستم تا مبلغ "سهم مرا " از مبلغ مندرج در فاکتور کم کند و تخفیف را بحساب شرکت بگذارد چون من سهمی نمی‌خواهم. 
خرید‌ها بهمین شکل انجام می‌شد تا یکروز، آقائی که مهندس‌اش می‌خواندند و رئیس کارگا‌ههای شرکت بود مرا به اتاق‌اش خواند و در مورد مبالغ خرید سوالاتی کرد.
گفتم:
اگر به فاکتورها توجه کرده‌باشید ده‌درصدی که به مامور خرید تخفیف می‌داده‌اند، از روزی‌که من به خرید رفته‌ام همه بپای شرکت منظور شده‌است.
طرف نگاهی به فاکتورها کرد، سری تکان داد ولی حرفی نزد.
افرادی که در دفتر مرکزی شرکت کار می‌کردند عبارت بودند از:
مدیر عامل، رئیس کارگاه، یک دانشجوی آرشیتک که خواهرزاده‌ی مدیر عامل شرکت بود، پیرمرد، من و آقایی از دوستان پسرعمه که عصرها به دفتر شرکت می‌آمد و دفترحساب‌ها را می‌نوشت. علاوه بر ما آقائی که تحصیل‌کرده‌ی حقوق بود هفته‌ای دو سه ساعتی سروکله‌اش پیدا می‌شد و امور مالی شرکت را بررسی می‌کرد.
نگاه مدیران شرکت به من و پیرمرد، نگاهی از بالا به پائین بود و کسی ما را تحویل نمی‌گرفت. جوانی که من جانشین او شده‌بودم هر از گاهی به دفتر شرکت می‌آمد. او از مدیریت خشن آقای مهندس، رئیس کارگاه با آب‌وتاب تعریف‌ها می‌کرد که تمام کارگران از او حساب می‌برند و بارها شده‌است که کارگرها را کتک زده‌است. او در این باور بود که "مدیریت خوب آقای مهندس، باعث شده تا کارگاه‌ها خوب بچرخند و روی کارگرها زیاد نشود."
البته آقای "مهندس" مهندس نبود. همه‌ی بزرگان شرکت مهندس بودند حتا پسرعمه.
رفتار پسرعمه با من بر عکس رفتار مدیرعامل (او آرشیتکت بود و بهائی مذهب) که با خواهرزاده‌اش بسیار صمیمانه بود، افتضاح بود و غیرقابل تحمل. رفتارش ارباب‌وار بود که مرا سخت رنجیده‌خاطر ‌کرده‌بود. از خودم بدم می‌آمد که به چنین کاری، تن داده‌ام. اما بدلیل ناروشنی آینده‌ی کاری‌ایم، آغاز زنده‌گی مشترک و نیاز به پول، مدام با احساسات‌ام در جدال بودم. کارم را برای خودم توجیه می‌کردم که تو هم هم مانند همان کارگران نیازمند کارگاه، باید تحمل داشته‌باشی تا اوضاع بهتر شود.
یک روز تلفن زنگ زد. پال ریدی، دوست آمریکائی و معلم انگلیسی‌ام بود. مدتی با هم صحبت کردیم. دانش‌جوی آرشیتکت که اتاق‌ کارمان، دیوار بدیوار بود، در حال ورود به محل کارش، متوجه انگلیسی صحبت کردن من شد. مکثی کرد و بعد داخل اتاق‌اش شد. اما بگوش ایستاد و بحرف‌های من گوش‌کرد تا من گوشی را زمین گذاشتم. به اتاق‌ من آمد و گفت:
انگلیسی خوبی صحبت می‌کنی! قبلن پیش آمریکائی‌ها کار می‌کردی؟
در جواب اش گفتم:
نه! این اولین تجربه‌ی من در بخش خصوصی است.
پرسید:
پس انگلیسی را کجا یادگرفتی؟
دبیرستان، کلاس‌های خصوصی. طرف که با او حرف می‌زدم معلم انگلیسی‌ام بود. از دوستان نزدیک من است. آمریکائی است.
دانشجو در حالی‌که بمن مات شده بود و سرش را تکان می‌داد، روی میز مقابل نشست و پرسید؟
قبلن چکار می‌کردی؟
ٱموزگاری، دبیری و باز هم آموزگاری و حال خرحمالی.
چی درس می‌دادی؟
همه‌چیز. از ریاضیات دوران ابتدائی گرفته تا ادبیات و عربی دوره‌ی اول دبیرستان.
پس عریی هم بلدی؟
صرف‌ونحو و خواندن و معنی‌کردن آن را می‌دانم اما تکلم نه.
داستان چیه؟ پس چرا این کاره شده‌ای؟
داستان زنده‌گی‌ام را برای‌اش بازگو کردم و گفتم که روزی با پسر عمه که در جریان کار من هست، صحبت از تصمیم‌ام به استعفا کردم و اضافه نمودم که به دنبال کاری مناسب می‌گردم. او مرا به دائی‌ات معرفی کرد. و این کاره شدم.
طرف از روی میز بلند شد، عصبانی بنظر می‌رسید و سرش را به این‌ور و آن‌ور تکان می‌داد و توی اتاق راه می‌رفت. نهایت رو بمن کرد و گفت:
اگر من بجای تو بودم همین الان شرکت ول می‌کردم و می‌رفتم. کار که قحط نیست.
وقتی باو گفتم حقوق هم خوانده‌ام. در مقابلم‌ ایستاد و گفت:
من هنوز سال دوم را تمام نکرده‌ام ولی این‌کار را در شان خودم نمی‌دانم. این چه کاری است که آقای ... بتو داده‌! لیسیانسیه‌ی حقوق که مامور خرید نمی‌شه! حیف از تو!! من اصلن فکر نمی‌کردم تو حتا دیپلم هم داشته باشی.
گفتم:
من اینجا ماندنی نیستم. همین دو سه ماهه‌ی تابستان است. اول شهریور دادگستری و دیگر سازمان‌های دولتی آگهی استخدام خواهند داد. البته اگر ساواک مانع کارم نشود.
اما جوان دست‌بردار نبود و اصرار داشت که فوری کارم ول کنم.
از هم‌دلی‌اش تشکری کردم. از آن روز رفتارش بکلی فرق کرد. هر روز سری بمن می‌زد، حال‌واحوالی می‌کرد و از کار و نقشه‌های آینده‌ی خودش برایم می‌گفت.
من هم، روز به روز از کاری که داشتم بیشتر زده می‌شدم. همسرم که بی‌شک نگران آینده بود، دل‌داری‌ام می‌داد که اوضاع چنین نخواهد ماند فقط کمی بردبار باش!
اما بردباری‌ام یکروز بسر آمد. برای انجام کار یک اداری شخصی باید به میدان فوزیه (امام حسین) می‌رفتم. موضوع را با آقای "مهندس" مطرح کردم که موافقت کرد.
دفتر شرکت در نزدیکی میدان ۲۴ اسفند، انقلاب فعلی بود. رفت‌وبرگشت من بیش از یکساعتی طول کشید. زمانی که وارد شرکت شدم "مهندس" تا چشم‌اش به من خورد با صدای بلند و لحنی بسیار بی‌ادبانه فریاد زد:
هیچ معلوم است کجا بوده‌ای؟ این چه وضع کار کردنه! 
گفتم:
بشما که گفتم باید به میدان فوزیه بروم. بانک هم متاسفانه خیلی شلوغ بود ...
مردک صدای‌اش را بالاتر برد، دادوبی‌داد راه انداخت که:
تو از من حقوق نمی‌گیری که کار شخصی خودتو انجام بدی! 
و با حالتی عصبی از روی صندلی‌اش بلند شد و گفت:
من اجازه نمی‌دهم ...
با توجه به صحبت‌های همکارم از رفتار خشن مهندس با کارگران در کارگاه و رفتار داش‌مآبانه‌ی او، من هم برای جلوگیری احتمالی از حمله‌ی او، یکی از صندلی‌های توی اتاق‌اش را بلند کردم و گفتم:
اگر یک کلمه‌ی دیگه از این مزخرفات از دهن‌ات بیرون بیاد، این صندلی رو تو کله‌ت خرد می‌کنم.
بنشین سرجات و خفه شو!.
طرف که صندلی را توی هوا دید، جا زد. مدیر عامل و آن جوان دانشجو بسرعت خودشان را باتاق همکارشان رسانیدند ولی دخالتی نکردند و ساکت بتماشا ایستادند. من به اتاقم برگشتم. حساب‌هایم را تسویه‌کردم. دفتر و دستک شرکت را برداشتم و به اتاق مهندس رفتم و آن‌ها را روی میزش ریختم و گفتم:
بفرما!
مهندس گفت:
چه بهتر! من به کارمند تنبل نیازی ندارم.
گفتم:
خفه شو! تو به حمال دزدی مثل خودت نیاز داری که بحای ده درصد سیمان ضدرطوبت، سه درصد در ترکیب بتون بکار می‌بری! نه کسی مثل من که از گرفتن ده‌درصد پورسانتاژ خودداری می‌کند. فکر می‌کنی من از کثافت‌کاری‌های شما بی‌خبرم؟همه‌ی قراردادهایتان را خوانده‌ام. کثافت‌ها!
و دفتر شرکت را پیش از پایان یافتن تابستان، برای همیشه ترک کردم.
پسر عمه چند هفته‌ای بعد تلفن کرد و دلیل نرفتن‌ام را به شرکت جویا شد و چنین می‌نمود که از همه‌جا بی‌خبر است. گفتم:
نه کار شرکت مناسب من بود و نه رفتار دوستان تو قابل تحمل.
من هم عطاي‌اش را به لقاي‌اش بخشيدم درست است بخشدیم.
پرسید:
خوب حالا چی‌کار می‌خای بکنی؟
ـ در امتحانات ورودی گمرک و وزارت کشور ثبت نام کرده‌ام. هفته‌ی دیگر امتحان داریم.
خب! اگر قبول نشدی چی؟
مطمئن باش که در امتخانات کتبی قبول خواهم شد. حالا اگر در مصاحبه مانند دادگستری بدلیل انتقال بی‌موقع‌ام به کازرون، موش به دوانندو ردم کنن، مسئله‌ی دیگه‌ایه.
گفت:
من هم در مورد استخدام تو در شرکت نفت با کارگزینی صحبت کرده‌ام. گفته‌اند در صورت نیاز خبرت می‌کنند.
اما نه من دنبال کار را گرفتم و نه او خبری داد و روابطمان نیز تقریبن قطع شد.