دوشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش دهم

در درازای سال‌تحصیلی، رابطه‌ی من با چندتائی از بچه‌ها نزدیک و نزدیک‌تر شد به نحوی که آن‌ها علاوه بر مطرح‌کردن سوالات درسی گاهی نقشه‌ها و آرزوهای آینده‌ی خودشان را با من در میان می‌گذاشتند. از آن‌جمله بودند محمد انواری، حسن درخشان، احمد سپهرآراء، مرتضا توکلیان و ژرژ آوانسیان. انواری شیخ منش بود و در میان بچه‌ها، به شیخ کلاس معروف بود و نسبتی هم با یکی از روحانیون شهر داشت. او بیشتر فکر درس و مشق‌اش بود، جدی بنظر می‌آمد و با همه‌ی همکلاسی‌ها هم زیاد قاطی نمی‌شد. درخشان و توکلی درس‌خوان و صمیمی بودند. سن‌وسالشان در حد سن کلاسی‌شان بود. مرتضا توکلیان پیش از این هم در کلاس پنجم دانش‌آموز من بود و او را خوب می‌شناختم، با پدرش آشنا بودم و پسر عموهایش، بچه‌محل و هم‌دبیرستانی و همکارم بودند.
احمد سپهرآراء بدلیل تربیت خاص خانواده‌گی‌اش، اجتماعی‌تر از دیگران بود. نه خجالتی بود و نه از نزدیکی به بزرگترها سوءاستفاده
می‌کرد. حد و مرزها را خوب نگه می‌داشت. در میان همکلاسی‌ها هم وزنه‌ای داشت. او بمن نزدیک‌تر شد. ژریک بابایان دوست نزدیک او بود و هرگاه گفت‌وگوئی بین من احمد در می‌گرفت او هم حضور داشت. ژریک نیز جوان مودبی بود و حد و مرز‌ها شناس. بگمانم یکسالی از احمد بزرگ‌تر بود چرا که مشغول گرفتن گواهی‌نامه‌ی راننده‌گی بود و همیشه کتابچه‌ی راهنمائی‌وراننده‌گی همراهش بود. پدرش صاحب یکی از فروشگا‌ها‌ی معروف مشروب‌فروشی همدان بود. اوضاع مالی خوبی داشتند. ایران تازه تولید اتومبیل را آغاز کرده‌بود. بعد از به بازار آمدن پیکان علیه‌السلام، اتومبیل‌های آریا و شاهین هم روانه‌ی بازار شده بود. پدرش قرار بود یکدستگاه اتومبیل آریا برای او بخرد یا شاید هم او پدرش را زیر فشار گذاشته‌بود، نمی‌دانم. آخر او تنها پسر خانواده هم بود.
ژریک گواهی‌نامه‌اش را گرفت و صاحب اتومبیل شد. روزی او و احمد بمن گفتند که راهی تهران هستند و دوست دارند اگر من هم موافق باشم، در تهران همدیگر را به بینم. در تهران همدیگر را دیدیم، به تماشای فیلمی رفتیم که عنوان آن یادم نیست. دوستی ما داشت عمق پیدا می‌کرد که سال تحصیلی پایان یافت.
من، بیشتر تابستان ۱۳۴۵ را در تهران گذراندم تا واحدهای تجدیدی را بخوانم. با آغاز سال‌تحصیلی تازه، احمد سپهرآراء که در هنرستانی پذیرفته شده‌بود، راهی تهران شد. ژرژ و دیگر بچه‌ها هم برای ادامه‌ی تحصیل، هریک وارد دبیرستانی شدند و رابطه‌ی ما تقریبن قطع گردید.

کلاس سومی‌های تازه را از سال پیش می‌شناختم و چم و خم کلاس در دستم بود و احساس نزدیکی‌ی دوجانبه‌ای بین ما بود. روش تدریس من همان روش سال تحصیلی گذشته بود و کلاس بخوبی پیش می‌رفت.
در میان اینان پسری بود رضا ستاری نام، ساکت، مهربان و خوش‌لباس. نگاه و رفتارش نشان از غم سنگینی داشت که سراسر وجودش را گرفته‌است. همیشه مرا زیر نگاه خود داشت و دزدانه نگاهم می‌کرد اما با تلاقی چشمان من با چشم‌های او، تندی، سرش را پائین می‌انداخت و وانمود می‌کرد که بکاری مشغول است. روزی داستان او را با یکی از آموزگاران دبستان که سنی از او گذشته بود و سال‌ها در این مدرسه سابقه‌ی تدریس داشت، در میان گذاشتم. او مرا سخت از نزدیک شدن با آن پسر منع کرد. روزی بحسب تصادف در نزدیکی خانه‌ی پدری، او را بهمراه یکی از لات‌های آنچنانی دیدم. پسرک با دیدن من سخت جا خورد، سلامی کرد و از هم دور شدیم. فردای آن روز داستان را با همان همکارم در میان گذاشتم. همکارم گفت:
بله، می‌دانم. من از دوره‌ی ابتدائی این پسر را می‌شناسم یعنی او محصل من بوده‌است و آن پسر جُعلّق همراهش هم شاید بدانی که هم‌محل ما است. بهمین دلیل هم بتو هشدار دادم. رضا ستاری پسر مهربانی است، درس‌اش را هم خوب می‌خواند اما او ننر کرد‌ه‌ی پدری بی‌سواد است، پدرش قهوه‌چی است. تو خودت قهوه‌چی‌ها را می‌‌شناسی، بیچاره پسرک!

یکی دیگر از دانش‌آموان که برادر بزرگ و پسر عموی‌اش، از یاران کوهنوردی من بودند و او هم گاهی در برنامه‌های کوه‌نوردی، ما را همراهی می‌کرد، با من احساس نزدیکی بیشتری داشت. او روزی ضمن گفت‌وگوهای آخر درس گفت:
عده‌ای از بچه‌ها دوست‌دارن روز جمعه‌ای با شما صعودی به قله‌ی الوند داشته باشیم. من فکر کردم اونائی که توانشو دارن، با ما تا قله بیان. بقیه در میدان‌میشان ب‌مانن تا ما برگردیم. شما چی می‌گید؟
موضوع را با مدیریت دبیرستان مطرح کردم. مخالفتی نبود. ناظم دبیرستان گفت بهتر است چندتائی از اولیاء دانش‌آموزان هم شما را همراهی کنند.
از چپ به راست: انواری، کیانی، رازمیک و پدرش، مارتین ساده و برادرش، فرید جمالی و پدرش‌و خودم بر فراز قله‌ی الوند
گفتم:
بله، حتمن! موضوع را با بچه‌ها در میان می‌گزارم. با دوستان همکار نیز موضوع را مطرح می‌کنم تا شاید یکی دو نفری با بچه‌هایشان ما را همراهی کنند.
از چپ به راست: انواری، کیانی، رازمیک و پدرش، مارتین ساده و بردارش می‌لی‌تن، فرید جمالی و پدرش، ؟ و خودم بر فراز قله‌ی الوند
یکی از روزهای سرد پائیزی راهی الوند شدیم. باد تندی می‌وزید و من حال خوشی نداشتم. درد شکم از شب گذشته شروع شده بود و دست‌بردار نبود. بهر صورت بود خودمان را بمیدان میشان رسانیدیم. صبحانه را خوردیم، استراحت مختصری کردیم، تعدادی در میدان‌میشان ماندند. من با زنده‌یاد احمد جمالی، فرید پسرش و جمعی که در عکس بالا مشاهده می‌شوند راهی قله شدیم.

در این سفررضا ستاری هم همراه ما بود اگر بقله نیامد ولی در کنار من. دوری از محیط مدرسه، جو دوستانه‌ی ناشی از ورزش کوهنوردی، وجود دوستان من باو قوت قلبی داده بود تا در گفت‌وگوها و شوخی‌های دوستانه‌ی ما شرکت کند.
صعود به قله موفقیت‌آمیز بود و همه‌ی همراهان بقله رسیدند. بعد این گردش دسته‌جمعی میل‌وعلاقه‌ی بچه‌ها به انجام چنین برنامه‌ها بالاگرفت و داوطلبان هم بیشتر بودند، اما من روزهای تعطیل آخر هفته را باید صرف دانشکده می‌کردم. یکی از دانش‌آموزان از اهالی ده «دی‌وین» بود که در بالای سداکباتان قرار دارد. او اصرار داشت روزی میهمان او باشیم. قرار محمد بختیاری که پدرش مقاطعه‌کار بود، کامیونتی از پدرش قرض بگیرد و همه‌گی با کامیونت راهی ده دی‌وین شویم. یکی از جمعه‌ها محمد بختیاری کامیونت را آورد و دسته‌جمعی راهی دی‌وین شدیم. از جریان سفر چیزی بیادم نمانده‌است مگر چند اسلایدو اسامی همراهان که خوشبختانه آنها را در کناره‌ی یکی از اسلایدها نوشته‌ام.
اما خوب بیاد دارم روز شنبه‌ای را که وارد کلاس شدم و جای رضا ستاری را شاید برای اولین بار خالی دیدم. سراغ‌اش را گرفتم. همه‌ی بچه‌ها با هم گفتند:
مگه شما خبر ندارین؟ رضا شب جمعه دوست‌اش را با چاقو کشت و الان زندانیه.
نام مقتول را پرسیدم، همان جعلقی بود که آن‌روز با او دیده بودم‌. بی‌اختیار روی صندلی‌ام نشستم، سرم را در میان دو دستانم گرفتم و باین اندیشیدم که اگر من به او روی خوشی نشان داده‌بودم و به درد دل‌اش گوش می‌کردم آیا باز کار به اینجا کشیده می‌شد؟
روز جمعه‌ی بعد با یک جعبه شیرینی به دیدارش رفتم. پس از مدتی انتظار، رضا در پشت نرده‌ی آهنین پیدای‌اش شد. باور نمی‌کرد که من باشم. زبان‌اش بند آمده بود. جعبه‌ی شیرینی را باو دادم و گفتم جات تو کلاس خیلی خالیه. افسوس که کاری از دست من بر نمی‌آد.
رضا مات و مبهوت به تماشای من ایستاده بود. نگاه‌های پاسبان‌های حاضر و زندانیانی آن‌سوی نرده، مانند سوزن تو جانم می‌خلید. یکی از زندانی‌های از او هویت مرا پرسید. رضا گفت:
دبیر مانه.
از چپ به راست: محمد بختیاری، انواری، خودم، رازمیک، ؟ طغانی، ؟ میلیتن، ردیف دوم: سید ؟، شمسیان، خیابانچی، اردلان؟ مارتین. نفر آخر رضا ستاری
دبیر؟
اره، معلمه که بدیدنم آمده.
حرفی برای گفتن نداشتم. نگاه سنگین، پرسش‌آمیز و کنجکاو‌ پاسبان‌ها و زندانیان قابل تحمل نبود.
به رضا گفتم:
مطمئن باش که اگر همه چیز را درست به قاضی بگی بدلیل کمی سن‌ات بتو تخفیف خواهد خورد و شاید هم بخشوده شوی. بعد دستم را از لای نرده‌‌ی آهنی بداخل دراز کردم و دست‌ او را به سختی فشردم. دست رضا سردِ سرد بود.
دیگر رضا را ندیدم. اما شنیدم که از زندان آزاد شده است و دچار اعتیاد. نمی‌دانم کی بود که عکس او روی اعلامیه‌ی چسبانیده شده بروی دیواری، توجه‌ام جلب کرد. جلو رفتم.

انالله و انا الیه راجعون!
آگهی فوت او بود و قدیمی که حتا امکان شرکت در یادبودش را هم بمن نمی‌داد.
هنوز هم پس از گذشت این همه سال، قیافه‌ی غمگین او را بخاطر دارم.

پی‌نوشت:
 دوستی گرامی که نخواست نام‌اش فاش شود تذکر داده‌اند که املای واژه‌ی «جوئن‌لق» نادرست و صحیح آن جُعَلّق است بمعنای لات.
از یادآوری ایشان سپاس‌مند و اضافه می‌کنم که خودم هم به آن املاء شک داشتم. از تنبلی  در گوگل جستجو کردم نه در فرهنگ لعت که شوربختانه املای مرا تایید کرد.

چهارشنبه ۲۲ دسامبر ۲۰۱۰

شب چله و مرگ پدر...

روزهای کوتاه زمستان، برف و بوران، کرسی، سرمای اتاق نشمینِ در اندر دشت خانه‌ی پدری، آمدن پدر و نشستن‌اش در پایه‌ی بالائی و نهادن خوشه‌انگورهای عگسری که خودش بند کرده بود به روی مفرش پشمی پهن‌شده بر روی کرسی، هندوانه‌ترشی مادر، اناری که خواهران قاچ کرده بودند و ده‌ها خاطره‌ی دیگر خوش و ناخوش، یادمانده‌های دوران کودکی‌ام است از شب یلدا که ما همدانی‌ها شب چله‌اش می‌نامیم.
به روایت قصه‌های مادر زمستان چهار بخش داشت:
چله‌بزرگه، چله‌کوچوکه، اهمن و بهمن. چله‌بزرگه از اول دی‌ماه آغاز می‌شد و دهم بهمن پایان می‌گرفت. بعد چله‌کوچوکه شروع می‌شد با چل‌چلی‌های‌اش. تا کارایی که چله‌بزرگه از عهده‌ی انجامش بر نیامده بود، بوکونه.آخه، خود چله‌کوچوکه گفته که اگر پشتوم به بهار نبود تمام بچّه‌اره میان گواره‌شان خشک می‌کردم. همیشه‌ی خدا هم ای‌جوری بوده. سرمای چله‌بزرگه به پای سرمای چله‌کوچوکه نی‌می‌رسه.
چله‌کوچوکه که تمام بشه، همه‌ی فقیر مقیرا یه نفس تازه‌ی می‌کشن و خداره شکر مُکنن که زمسّان رفت و روسیاهی‌ش به ذغال‌دان ماند!".
حالا نه‌نه زمسانه که ماخانه:
کو اَهمِنَم کو بهمِنَم، دنیاره آتیش می‌زِنُم!
حالا دیه تِشکِ هِوا می‌شکِنه، زمین جان می‌گیره، یخا کاج می‌شن و راحت می‌شه کَندِشان. باد اهمن که بِوِزه، زمسّّانِ نابود موکنه. باهار میا و ما آم از دِسِ ای سرماهه نجات پیدا موکونیم.
در همان شب چله هم بود که پدر برای همیشه ما را گذاشت و گذشت. 
داستان از این قرار بود. مادر؛ صادق مرده بود و قرار بود او فردای‌ا‌ش به آبادان بیاید تا بهمراه دوستانی چند راهی بهبهان شویم برای شرکت در مراسم سوگواری مادرش. من هم برای تنظیم برنامه‌ی مسافرت، رفته‌ بودم پیش دوست مشترکمان، حسین برازش. توی دفتر مسافرخانه‌اش در خیابان امیری، نشسته بودیم و گپ می‌زدیم.شعله‌های آتش انقلاب از همه‌جا زبانه می‌کشید، گاهی صدای تیری می‌آمد. فریاد الله اکبر مردم بلند بود. ما هم از شاه و حکومت‌اش حرف می‌زدیم، از دموکراسی، از اعلامیه‌های آیه‌الله خمینی که همه‌جا پخش می‌شد و شایعات و حدس و گمان‌هایی مبنی بر باز گشت او به وطن! سخن به اینجا که رسید حسین پرسید:
خب اگر امام بیاین شما چی می‌کنین؟
گفتم:
ما حرف خودمان را خواهیم زد. هرکسی زیر پرچم خود‌ش و همه باهم بسوی ایرانی آزاد حرکت خواهیم کرد.
حسین سخت واکنش نشان داد که:
نع! ة نشد. حرف، حرفِ امامه! مخالفت با حرف ایشان، مخالفت با اسلام  و همراهی با آمریکاست که تلفن زنگ زد و صحبت ما برای همیشه نانمام ماند.
حسین گوشی را برداشت. سلام و علیکی کرد و گوشی را به ‌من داد. همسرم بود. می‌گفت که حالش بد است و من باید زود به خانه برگردم. به خانه که رسیدم چمدان‌های سفر آماده توی راهرو چیده شده بود. با شگفتی جریان را پرسیدم. همسرم جواب داد:
از همدان زنگ زدن. متاسفم! آقاجان مرده. باید بریم همدان.
صبح‌ همان‌روز کلی تلفنی باهم جروبحث کرده‌بودیم. از من اصرار که او مادر را بردارد و بیاید پیش ما و زمستان را پیش ما بمانند.آخ  زخم کهنه‌ی پاشنه‌اش که در زمستان پیش، سوخته بود هنوز خوب نشده بود، از بس فکر آب و آبکشی بود. مجاب کردن او کار حضرت فیل بود. نه‌اش نه واقعی بود. مگر او رضایت ‌داد. نهایت گفت:
انشاءالله کارهای مقدماتی‌ام را که انجام دادم خبرت می‌کنم.
کارهای مقدماتی سفر او مشتمل بود از تسویه حساب با بده‌کاران، کنارگذاشتن خمس و زکات احتمالی و ده‌ها امور مشابه دیگر و البته بسته‌بندی کفن‌اش که همه‌جا آن را با خود می‌برد.
من امیدی به زنگ زدن او نداشتم. از کودکی آموخته بودم که توسل به "انشاءالله"او، معنای منفی دارد و برای دررفتن از دادن قول مثبت است. ولی تصور این‌که چند ساعتی بعد، خبر مرگ‌ش را بمن دهند، برایم ممکن نبود. نمی‌خواستم باور کنم. به همدان زنگ زدم. همه‌ی خویشان در خانه‌ی پدری جمع بودند. حضور جمع در خانه‌ی پدری موید خبر درگذشت او بود. گفتند:
صبح زود، حسب معمول برای گرفتن وضو به حوض‌خانه رفته بود. وضو گرفتن‌ او بی‌اغراق دو سه برابر مدت حمام کردن من وقت می‌گرفت، از بس دستان و سر و صورت‌اش توی حوض فرو می‌کرد و بیرون می‌آورد. اما این‌بار ماندن‌اش در حوض‌خانه آن‌قدر طولانی شده بود که مادر نگران می‌شود. زنگ اخبار ما برای گرفتن خبر از حوض‌خانه، کوبیدن با پاشنه‌ی پا به پایه‌های کرسی بود که صدای‌اش توی حوض‌خانه منعکس می‌شد. مادر نه از کوبیدن به کف اتاق پاسخی دریافت می‌کند نه از فریادهای "حاج محسن‌"اش. راهی حوض‌خانه می‌شود و پدر را وارونه توی حوض می‌یابد. خودش که توان بیرون کشیدن جسد پدر را نداشت پس بسراغ همسایه‌ها می‌رود و کمک می‌طلبد.
نه، خبر درست بود و پدر مرده. باید راهی همدان می‌شدیم. اما چطور؟
شب و بود و دیر وقت بود و از خوزستان که بیرون می‌رفتی، سرما همه جا حاکم. بخاری اتومبیلمان هم  کار نمی‌کرد. شیوا دو ماهه بود. زیبا و نیما، به ترتیب پنج و هفت‌ساله. کارکنان شرکت نفت در اعتصاب بودند. بنزین کمیاب بود. حرکت شبانه معقول نمی‌نمود. مراسم خاکسپاری هم که انجام شده بود. به رئیس‌ام، علی بیگ‌مرادی مدیر کل‌ گمرک زنگ زدم و جریان را گفتم. او گفت:
اتومبیل مرا می‌توانی قرض بگیری! اما عجله نکن! نه راه‌ها امن است و نه بنزین فراوان.
فردا که شد، زیبا و نیما را به همسایه‌ی بغل دستی‌مان، خانواده‌ی صحرائیان سپردیم. یکسره راندم تا به همدان رسیدیم. خانه پر بود از خویشان و نزدیکان. با ورود من، صدای شیون خواهران بالا گرفت. جای‌ پدر خالی بود. ولی رفتن‌اش نقطه‌ی ختمی بود بر رنج ۷۸ ساله‌اش. 
یدر در همان خانه‌ای که زاده شده بود، مرد بر عکس پسرش که ایران را دور زد و نهایت امواج انقلابی که به آن امیدی گران داشت به سوئد پرتاب‌اش کرد.
صبح به سر مزارش رفتیم. عکس نصب شده روی قبر مجاور پدر، توجه‌ام را جلب کرد. خوب نگاه‌اش کردم. مهدی زمانی، شهید مهدی زمانی! آه!با هم  همکار بودیم و بچه محل. گفتند با همکاران‌اش کناری ایستاده بود که گلوله‌ای جانش را می‌گیرد.
هرگاه بدیدار پدر رفته‌ام، عکس مهدی راهنمای من بوده‌است برای یافتن مزار پدرآخر . پدر ناخواسته در بخش شهیدان انقلاب بخاک سپرده شده است.

پنجشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش نهم

هفته‌ای ۲۲ ساعت تدریس عربی، فقه و ادبیات فارسی در کلاس‌های هشتم و نهم دبیرستان پسرانه‌ی الوند بمن واگذار شد. رئیس دبیرستان دخترانه هم که دبیر عربی نداشت، از من ‌خواست چند ساعتی عربی در دبیرستان دخترانه تدریس کنم که من وقت آن را نداشتم. اما زمانی که او متوجه مجرد بودن من شد، حرف‌اش را پس گرفت و گفت:
متاسفانه مردان مجرد اجازه‌ی تدریس در دبیرستان‌های دخترانه را ندارند.
کلاس‌ها شروع شد و در اولین جلسه، متوجه شدم که نه تنها اکثریت با دانش‌آموزان مسلمان‌ است که شکل و قیافه‌ی بعضی از دانش‌آموزان مسلمان کلاس، هیچ تناسبی با سن تحصیلی آنها ندارد. دلیل اقلیت بودن مسیحیان را پرسیدم. بچه‌ها توضیح دادند که مسیحیان، اعم از آشوری‌ و ارمنی از همدان مهاجرت کرده‌اند. ژی‌ژیک بابایان که خود ارمنی بود، گفت:
روزهای یکشنبه کلیسای ما تقریبن خالی است.
او آمار و ارقامی هم از تعداد ارامنه‌ی ساکن همدان در گذشته و حال ارائه کرد که گذر زمان آن‌ها را از ذهنم زدوده‌است.
کم‌کمک خبردار شدم که بیشتر ارامنه‌ راهی ارمنستان شوروی شده‌اند و آشوری‌ها راهی استرالیا و آمریکا. شنیده بودم که با مرگ رابی اسحاق کیفیت تحصیلی در دبستان و دبیرستان الوند اُفت کرده‌است و حالا از نزدیک شاهد آن بودم. بطوریکه دوستان می‌گفتند، مدیریت مدرسه چون پول کافی برای اداره‌ی سازمان خود نداشت لذا، از سخت‌گیری‌های اولیه‌ی خویش عدول و در شرایط پذیرش پذیرش دانش‌آموزان تجدید نظر کرده‌بود.
از آن‌جاکه مدارس دولتی از پذیرفتن دانش‌آموزانی که دوبار در یک کلاس مردود شده‌بودند، سرباز می‌زدند،این دانش‌آموزان برای ادامه‌ی تحصیل ناچار به مدارس ملی روی‌ می‌آوردند. بیشتر این‌‌گونه دانش‌آموزان، نوجوانان ناآرامی بودند و سن‌وسالسان با سن هم‌کلاسی‌های آنان، نمی‌خواند. ناظم مدرسه، پیش از آغاز کلاس‌ها مرا در جریان شایعات ناخوش‌آیندی که در مورد بعضی از دانش‌آموزان رواج داشت، قرار داده بود و از من خواسته بود، مواظب اوضاع باشم.
خوش‌بختانه در میان دانش‌آموزان، چهره‌های آشنایی بود «از قبیل برادر دوست یا همکلاسی سابق من، محصلین سابق خودم یا محصلین دبستانی که در آن تدریس کرده‌بودم» که مرا می‌شناختند و کم‌وبیش با روحیات من آشنائی داشتند. همین مسئله کمک بزرگی بود و موجبات پذیرش مرااز جانب دانش‌آموزان فراهم ساخت.
از چپ براست: ردیف دوم نفر اول ژی‌ژیک بابایان، نفرهشتم مبصر کلاس. ردیف آخر نفر اول خودم، نفر پنجم احمد سپهرآراء
۱۳۴۴ خورشیدی
موادی که تدریس آن‌ها بمن واگزار شده بود، به استثنای ادبیات فارسی، نه مطلوب من بود و نه دانش‌آموزان. عربی و فقه را کسی دوست نداشت. من هم در تدریس آن‌ها نه تجربه‌ای داشتم و نه تسلطی آنچنانی. فقه، بیشترش، شرح زنده‌گی پیامبر اسلام بود و امامان شیعه. بچه‌ها که می‌دانستند ضعف در عربی و فقه سبب مردودی آن‌ها نخواهد شد، دبیر مربوطه را تحویل نمی‌گرفتند. در ساعات تدریس این دو ماده، کنترل کلاس آسان نبود. جز چندتائی ازدانش‌آموزان، بقیه اصولن توجهی به درس نداشتند، خسته‌گی از چهره‌ی آنان نمایان بود، مرتب به ساعتشان نگاه می‌کردند، یکدیگر را سُک می‌زدند و ... این بی‌توجهی‌ها مرا بی‌اختیار بیاد دوران تحصیلی خودم انداخت و دبیر عربی‌مان زنده‌یاد حسین شیخ. آقای شیخ تمام دوره‌ی اول دبیرستان، دبیر عربی، فقه و ادبیات فارسی من بود. او هم بگمانم از بی‌علاقه‌گی ما به فقه و عربی آگاه بود اما درس را سخت جدی می‌گرفت و رفتاری بسیار محترمانه داشت. همه‌ی دانش‌آموزان با تمام بی‌علاقه‌گی‌هایشان به موادی که او تدریس می‌کرد، احترام‌ اورا به بهترین وجهی نگاه می‌داشتند.
بارها از همکلاسی‌هایی که در عربی از من کمک می‌گرفتند، شنیده‌بودم که می‌گفتند:
می‌دانم که شیخ کسی‌یِ در عربی تجدید نمی‌کنه، اما دوس ندارم ناراحت‌اش کنم تا با اون دستای گنده‌اش، سُقَلمه‌ای بمن بزنه و بگه:
الاع‌جان برو بنشین!"
او مرد خوبیه. الاغ‌جان گفتن‌اش‌ام بیشتر چنبه‌ی شوخی داره تا اهانت.
ناخواسته من هم روش او رادر پیش گرفتم.
رابطه‌ام با بیشتر بچه‌ها صمیمانه شد. در میان آنان یکی بود که قلمی خوبی داشت و هر مطلبی که برای انشاء می‌دادم آن را طنز گونه مطرح می‌کرد.
در یکی از ساعت‌های انشاء، تقه‌ای به در کلاس زده شد. در را باز کردم. رئیس دبیرستان، با مدیرکل آموزش‌وپروش استان، ناظم و دو نفری دیگر پشت در ایستاده بودند. بداخل دعوتشان کردم. بچه‌ها حسب معمول زیر پای آن‌ها بلند شدند (آیا هنوز هم رسم بهمان منوال است؟)رئیس دبیرستان، مدیرکل را معرفی کرد. مدیر کل بُزِ گَری بود و شهره‌ی شهر. اما من تا آن‌روز، رو در رو با او مواجه نشده بودم.
او به محضی که بچه‌ها نشستند، با قد و بالای حدود ۱۶۰سانتی‌متری‌اش، رفت و موهای مبصر کلاس را که یکی از مودب‌ترین و بی‌آزارترین دانش‌آموزان مدرسه بود، گرفت و با لحن بسیار بدی او را مورد شماطت قرارداد و گفت:
این چه موهائیه؟ چرا مواهات این‌قدر کثیفیه؟ این هم شد وضع محصل دبیرستان! ادای بیتل‌ها را در می‌آری؟
پسرک که رنگ و روی‌ خودش را باخته بود، با لهجه‌ی آشوری‌اش و با صدایی بم گفت:
موهای من کثیف نیس! من موی بلند دوس دارم.
مدیرکل بدون توجه به جواب او به وسط کلاس آمد و شروع به اظهار فضل در باره‌ی بیتل‌ها نمود و اضافه کرد بیتل‌ها فقط موی بلند ندارند بلکه آن‌ها منبع درآمدی برای کشورشان هستند. مالیاتی که از درآمدشان به دولت انگلیس می‌پردازند، سبب خوبی اقتصاد کشور انگلیس شده‌است.
سپس رو بمن کرد و پرسید:
خوب آقای دبیر بفرمائید چه درسی دارید؟
ـ  انشای فارسی.
به‌بهی گفت و دوباره بچه‌ها را مورد خطاب قرار داد و گفت:
فارسی زبان شیرینی است. من دو پسر دارم که هردو ساکن آمریکا هستند. بچه‌های درس‌خوانی هستند و فارسی‌شان بسیار خوب است. من و مادرشان هر هفته تلفنی با آن‌ها بفارسی صحبت می‌کنیم. اصلن دلیل آمدن من به همدان بخاطر آن‌هاست چون همدان از تهران به لوس‌آنجلس نزدیک‌تر است.
خنده روز لب‌های بچه‌ها و همراهان مدیرکل پیدا شد اما جناب مدیرکل همچنان به دُرافشانی مشغول بود و از استعداد پسرانش سخن می‌‌گفت و از مزایای نزدیکی همدان به لوس‌آنجلس که یک‌‌باره صحبت‌اش قطع کرد و و رو بمن پرسید:
خب! بفرمائید یکی از بچه‌ها که خوب انشا می‌نویسد بیاید و انشای‌اش را برای ما بخواند!
گفتم همه‌شان خوب می‌نویسند. شما خودتان یکی را انتخاب بفرمائید!
گفت:
نع! اینجا کلاس شماست. من دوست ندارم در کار شما دخالت کنم. من خودم سال‌ها دبیر بوده‌ام و به روحیه‌ی دبیران آشنائی کامل دارم.
رو به بچه‌ها کرده و پرسیدم:
کی دوست داره بیاد و نوشته‌اش را برای آقای مدیرکل بخوانه؟
دو سه نفری داوطلب شدند ولی بشتر بچه‌ها احمد سپهرآراء را پیشنهاد کردند. احمد جلو آمد و طنزنامه‌اش را که در مورد وظایف یک مستخدم «یه لا قبا» نوشته بود، خواند. هنوز چندسطری بیش نخوانده‌بود که مدیرکل توی حرف‌اش پرید و گفت:
نخیر! این‌طور که شما می‌فرمائید نیست. من هم یک مستخدم دولت هستم.
احمد با خنده گفت:
نه آقا! شما رئیسین. منظور من اون مستخدمه‌اس که جلوی در اتاق شما می‌شی‌نه، چندرغاز حقوق می‌گیره ولی چون مستخدم مدیرکله، به من اجازه‌ی ورود به اتاق شما را نمی‌ده!
همه زدند زیر خنده!
زنده‌یاد درخشان زیر گوشم گفت:
این پسر درست مثل پدرش حاضر جوابه. پدرش معلم خوبی بود، می‌شناختیش؟
مدیرکل و همراهانش کلاس را ترک کردند.
پی‌نوشت
زنده‌یاد درخشان سال‌ها ریاست دبیرستان پهلوی همدان «دبیرستانی که من در آنجا تحصیل کردم» را بعهده داشت، برادرش مدتی رئیش شهربانی همدان بود. او مردی خوش قلب، شوخ و خوش‌نیت بود.

جمعه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش هشتم

قهوه‌خانه‌ی فکسنی حسن تِج Tedj، بیشه‌ای بود با درختان اقاقیا، بید و صنوبر، در بالای خیابان بوعلی، مقابل باشگاه و در کناره‌ی نهری با باریکه‌آبی جاری در آن که از کوه‌های بالای دره‌یِ ‌مرادبیگ «یخچال» سرچشمه می‌گرفت و راهی باغ‌های پائین دست بود. ساختمانی داشت که همدانی‌ها آنرا «کیلیKili » می‌نامند که همان کلبه یا خانه‌ی موفت تابستانی است که در باغ‌ها وجود داشت. در کناره‌ی دیوار کیلی، چند کَت ردیف شده بود که بر روی هر کدام، فرش یا گلیم‌پاره‌ای پهن بود و مخصوص میهمانانی بود که عصرها برای عرق‌خوری در آنجا پیدایشان می‌شد. چندتائی هم میزوصندلی دست چندمیِ تق و لقی در زیر درختان برای دیگرانی گذاشته بودند که به قصد نوشیدن چائی و دیدار دوستان خویش بدانجا روی می‌آوردند.
این‌جا مرکز گردهم‌آئی ما آموزگاران در روزهای تعطیل تابستان بود. هوایی خنک داشت و محیطی دنج و بدور از سروصدای شهر و هزینه‌اش هم مناسب با درآمد ما بود.
عده‌ای از مشتریان برای خواندن درس و آماده‌سازی خویش برای کنکور بدانجا روی می‌آوردند. جمعی مشتری تخته‌نرد بودند. دیدن رجز ‌خوانی آنها و شنیدن صدای «هَل مَن مبارزشان» تماشائی بود. فریاد "مشد حسن یک دور چای!" که مغرورانه میانه‌ی باغ می‌پیچید خبر از ضربه‌فنی شدن حریف می‌داد. دادوبی‌دادها و رجزخوانی‌ها، بهنگام برنده‌شدن چون شیر ‌غریدن و چون موش ساکت شدن در زمان باخت، سرگرمی ما هم بود اگر چه کمتر داخل معرکه می‌شدیم و بیشتر سرمان توی کار خودمان بود. من و احمد سماوات انگلیسی می‌خواندیم. کاظم، آن دورتر آرام و بی‌سر و صدا «چنانکه عادت او بود» با دو سه تن از دوستان‌اش با مسائل ریاضی سروکله می‌زد. او که سال پیش بدانشگاه را نیافته بود، با صرف هزینه‌ای سرسام‌آور که کمر خانواده‌اش را شکسته بود، یک‌سالی به کلاس کنکور رفته بود و قصد داشت امسال سد کنکور را بشکند.
احمد گاهی کاریکاتوری را که دزدانه از چهره‌ی هیجان‌زده‌ی نرادی ‌کشیده بود، روی میز می‌گذاشت و صدای خنده‌ی دوستان فضای باغ را پر می‌کرد.
یکی از روزها حسین بدیدار ما آمد، کنارم نشست، چائی‌اش را خورد، سیگار همای بیضی‌اش را روشن کرد، پکی محکم به آن زد و گفت:
ممد! برات خبر خوشی دارم. روزنامه‌ی کیهان را روی میز گذاشت، با انگست به یک آگهی اشاره کرد و گفت به بین! این آگهی مربوط به کنکور امسال است.
من که حال و حوصله‌ی کنکور و درس خواندم نبود. گفتم:
بی‌خیال! کی قصد شرکت در کنکور داره؟ من که مثل تو حال و حوصله‌ی نبش قبر شاهان و شمارش کله‌هایی بریده‌ شده توسط آن‌ها را ندارم. ولش!
حسین گفت:
چرت نگو!خوب گوش‌کن به بین چی می‌گم!
نیگا کن. امسال سوالات کنکور دانشکده‌ی حقوق، رشته‌ی قضائی، فقط عربی، انگلیسی و ادبیات فارسیه. تو هم که این رشته را دوست‌داری، مگه نه؟ بقول معروف مرگ می‌خای برو ...
نگاهی به روزنامه کردم و گفتم:
باشه تا فکرامو بکنم.
با رفتن حسین، مسئله هم از خاطر من پاک شد. اصلن در فکر رفتن بدانشگاه نبودم و فکر می‌کردم با رفتن به دانشگاه فقط وقتم را تلف خواهم کرد در حالی‌که اگر دنبال خواسته‌ی خودم باشم و همان موضوعاتی را بخوانم که خودم می‌خواهم و می‌پسندم، به هدفم که همان انقلاب باشد، زودتر خواهم رسید.
مدتی از حسین بی‌خبر بودم. شبی سری به خانه‌شان زدم. طبق معمول بساط نوشانوش پدرش، پهن بود. بجمع آنها پیوستم و حسین پرسید:
ثبت نام کردی؟
وقتی جواب منفی مرا شنید سری تکان داد اما چیزی نگفت. فردای‌ آن به قهوه‌خانه‌ آمد و فیش واریز مبلغ پنحاه تومان هزینه‌ی ثبت‌نام در کنکور را جلوی من گذاشت.
همان سال «۱۳۴۴ خورشیدی» در دانشکده‌ی حقوق رشته‌ی قضائی با رتبه‌ی بالائی پذیرفته شدم. اما وزارت آموزش‌وپروش، شرط انتقال آموزگارانِ شهرستانی به تهران را منوط به داشتن هفت‌سال سابقه‌یِ‌کار کرده بود. من بیش از پنج‌سال از آغاز کارم نمی‌گذشت و مفاد بخشنامه شامل حال من نمی‌شد. در فکر چاره بودم که دوستم، رضا حصاری خبر داد مسئولین دبیرستان الوند دنبال جای‌گزینی برای دبیر سابق عربی و ادبیات فارسی خود هستند و او می‌تواند مرا به رئبس مدرسه معرفی کند.
در مصاحبه‌ای که با زنده‌یاد محمد حسن درخشان، داشتم، او مرا پذیرفت و از اداره‌ی آموزش‌وپرورش همدان تقاضای انتقالم را به دبیرستان تحت سرپرستی خود نمود.
دبستان‌ها و دبیرستان‌های پسرانه و دخترانه‌ی الوند توسط میسیون‌های آمریکائی به سرپرستی کششی بنام رابی اسحاق اورشان، استاد حساب و ریاضیات کالج ارومیه و عضو بنگاه‌های خیریه‌ی شرق، به منظور تدریس نوباوه‌گان مسیحی پایه‌گزاری شده بود. در دوران تحصیل من، دبستان و دبیرستان الوند، موسسه‌ی فرهنگی خوشنامی بود و خانواده‌های ‌پولدار مسلمان و کارمندانی که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسید، فرزندانشان را به آنجا یا دبیرستان اتحاد که ویژه‌ی یهودیان بود، می‌فرستادند. این دو موسسه‌ی فرهنگی علاوه بر جمعه‌ها، اولی یکشنبه‌ها و دومی شنبه‌ها را هم تعطیل بودند.
قصد من از انتقال به دبیرستان الوند این بود که شنبه‌ها را تعطیلی بگیرم تا سه روز آخر هفته را بتوانم در تهران باشم. مدیر با تقاضای من موافقت کرد. با آغاز کلاس‌های دانشکده، عصرهای پنجشنبه راهی تهران می‌شدم تا خبری از درس‌ومشق دانشکده بگیرم، شنبه و یکشنبه را در کلاس درس حاضر می‌شدم و عصر یکشنبه به همدان برمی‌گشتم.
با این ترتیب دیگر فرصت آن‌چنانه‌ای برای دیدار دوستان برایم باقی نمی‌ماند. حتا از کوهنوردی هم بازماندم. حسین هنوز سخت درگیر واحدهای عقب‌مانده‌اش بود و ما کمتر یکدیگر را می‌دیدیم.

جمعه ۳ دسامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش هفتم


از آن به بعد هرگاه نشانه‌ای از خسته‌گی در چهره‌ی بچه‌ها ظاهر می‌شد افشاری ترانه‌ای برای ما می‌خواند و خسته‌گی را از جسم و جان بچه‌ها دور می‌ساخت. شوربختانه من قصه‌گوئی بلد نبودم. نه کسی برایم قصه گفته بود و نه کسی کتاب قصه‌ای خریده بود. تنها کتاب قصه‌ی خانه‌ی ما کتاب آق والدین بود با عکس‌ها و داستان‌های ترس‌آورش که هرگاه مادر آن را باز می‌کرد من وحشتم می‌گرفت. خوب این داستان‌ها که مناسب کلاس نبود، بود؟
پس از بچه‌ها خواستم که خودشان قصه‌سرای کلاس باشند. تا آنجا که یادم هست،‌‌‌ افشاری همیشه قصه‌ای برای گفتن داشت و قصه‌گوئی‌ حرفه‌ای بود. خودم هم گاهی خلاصه‌ی کتابی را برایشان می‌خواندم یا شعری دکلمه می‌کردم، البته کتابی که بعدها فهمیدم در خور فهم و سن‌وسال آنان نبود.  زنگ‌های ورزش و گاهی هم زنگ‌های تفریح به میان آن‌ها می‌رفتم، در بازی‌هایشان شرکت می‌کردم و یا چون یک تماشاچی مشتاق کناری می‌ایستادم تا کسی مزاحم آن‌ها نشود.
بحث لزوم ایجاد کتاب‌خانه را با گرداننده‌گان دبستان و هم‌کارانم آغاز کردم. مدیر دبستان، بودجه‌ای برای این منظور در اختیار نداشت. بیشتر همکاران از جمله مدیر با توجه به امکانات مادی‌شان مبلغی در اختیار من گذاشتند. تازه کتاب‌های جیبی با موضوعات جالب و قیمتی مناسب روانه‌ی بازار شده بود. با پولی که گردآوردم، کتاب‌خانه‌ی کوچکی برای مدرسه درست کردم. کتاب‌ها را با مبلغ بسیاری کمی، بگمانم هر دوشبانه‌روز ده‌شاهی «پنجاه دینار» به بچه‌های دبستان کرایه می‌دادم. البته استثناء هم بود. آنکه توانائی مالی نداشت، محرمانه از پرداخت کرایه معاف بود. با پولی حاصل از کرایه‌ی کتاب‌ها، گنجینه‌ی کتاب‌خانه را گسترش می‌دادم. گرچه شوربختانه تخصصی در این زمینه نداشتم اما همه‌ی تلاش‌ام در این بود تا موضوع کتاب‌ها ساده، شیرین و آموزنده باشد.
بهار رسید و روزها بلند و بلندتر شد. امتحانات در حال نزدیک شدن بود. از بچه‌ها خواستم صبح‌ها یکساعتی زودتر بمدرسه بیایند. این ساعت اضافی را به تمرین ریاضی و فارسی اختصاص دادم. همه‌ی بچه‌ها می‌آمدند حتا آنها که نیازی به کمک بیشتری نداشتند. سال‌تحصیلی ۱۳۴۲-۴۳ بخوشی بپایان رسید. بیشتر بچه‌ها در جا قبول شدند. چند نفری هم مردود داشتیم که تعدادشان یادم نیست. زنده‌یاد صفائی از این موضوع سخت شادمان و راضی بود. روابطم هم با بیشتر همکاران سخت صمیمانه شده بود مگر یکی.
خودم هم تصمیم به ادامه‌ی تحصیل گرفتم. برای اولین و البته آخرین بار در دوران تحصیلی‌ام، برای درس‌خواندن‌ام، برنامه‌ا‌ی تنظیم کردم. با زنگ گوش‌خراش ساعت شماطه‌ی سه ستاره، پنج صبح از خواب بیدار می‌شدم. کلید چراغ سقفی اتاق خوابم را که با بندی به کناره‌ی تخت‌خوابم بسته بودم، روشن می‌کردم. لحاف‌ام را بزمین می‌انداختم تا سرمای اتاق و نور چراغ سقفی، خواب را از چشمان خسته‌ام دور کند. آبی به سروصورت‌ام می‌زدم. یک‌ساعت و نیم سخت غرق مطالعه‌ی کتاب‌های درسی سال ششم ادبی می‌شدم. ساعت هفت صبحانه را با خانواده‌ی پدری می‌خوردم و راه مدرسه در پیش می‌گرفتم که نیم‌ساعتی بیشتر راهِ پیاده بود. عصرها هم بدین منوال دو ساعتی را صرف مطالعه‌ می‌‌کردم تا بی‌دل‌هره سر جلسه‌ی امتحان حاضر شوم. در آخر بهار همان‌سال، ششم ادبی را با معدل متوسط گرفتم. تابستان خودم را برای کنکور آماده کردم. اما با تمام آماده‌گی‌ام به دانشگاه را نیافتم و این شکست، ضربه‌ی سختی بمن زد. تصمیم گرفتم که هرگز دنبال دانشگاه نروم.

سال‌تحصیلی تازه آغاز شد و با بچه‌های خودم بکلاس ششم رفتیم. دو سه دانش‌آموز تازه نیز بجمع ما اضافه شد. تجربه‌ی سال گذشته، گفت‌وگوی با همکاران و چاره‌جوئی‌هائی که از آنان کرده‌بودم، موجب اطمینان خاطرم از درستی شیوه‌ی تدریس‌ام شده‌بود. رابطه‌ام با بچه‌ها خوب و صمیمانه بود و از این‌رو در اداره‌ی کلاس مشکل خاصی نداشتم. امتحان آخر سال نهائی بود. بیشتر بچه‌ها آماده بودند و ترسی از امتحانی نهائی نداشتند. حوزه‌ی ششمی‌های دبستان سعدی و حافظ، مشترک بود. خودم نیز امتحان نهائی ششم ابتدائی را در همین حوزه گذرانده بودم. با شروع امتحانات، یاد آن‌روزها افتادم و آشنائی با محیطی غیر آن‌چه من در آن رشد کرده و درس خوانده‌‌بودم.همه‌چیز برایم تازه و هیجان‌انگیز بود، زمین بازی، درختان سر بفلک‌کشیده‌ی باغچه‌ی «آیوسف»، راه دور، همکلاسی‌هایم علی، قاسم، غلامعلی و ...
امتحان‌ها یکی پس از دیگری انجام شد. نوبت تصحیح اوراق رسید. من هم از جمله‌ی تصحیح‌کننده‌گان برگه‌های امتحانی بودم که سربرگ نداشت و اوراق چنان تقسیم شده‌بود که مصحح، برگه‌های امتحانی دانش‌آموز خود را تصحیح نکند.
یکی از برگه‌های انشاء که با خطی بسیار خوش، تمیز و بدون غلط املائی نوشته بود، نصیب من شد. انشاء گرچه زیبا و دل‌چسب بود، اما قطعه‌ای حفظ شده از مقاله یا کتابی بود. تا آنجا که بیاد می‌آورم دونفری ورقه را نمره‌ می‌دادیم. هر دو باین نتیجه رسیدیم که نوشته لایق نمره‌ی بیست نیست. اما چه نمره‌ای دادیم یادم نیست. نتیجه‌ها که اعلام شد جواد نظری‌ها از کلاس من نفر اول شده بود. بگذریم که رقیب او از دبستان حافظ، حسن یا حسین هاشمی، دست کمی از او نداشت. اما انشائی که جواد نوشته بود، حرف خودش و درک خودش از موضوع بود بر خلاف انشای حسین که خلاقیت کمتری در آن وجود داشت.
امتحانات که تمام شد و مدیر سابق از نتیجه‌ی کار من آگاهی یافت، روزی بمن گفت:
اگر دوست داشته باشی در اینجا برای تو جائی هست و می‌توانی برگردی.
به او نگفتم که تو بودی که مرا نخواستی. حالا که نتیجه‌ی کارم را می‌بینی از کرده‌ات پشیمان شده‌ای و یک عذرخواهی بدهکار منی ولی گفتم:
من از آقای صفائی و دوستان همکارم در دبستان سعدی راضی هستم. این دو ساله با هم خیلی اَخت شده‌ایم. دلیلی ندارد که محل کارم عوض کنم. ترجیح می‌دهم پیش دوستان بمانم.
تا سال‌تحصیلی ۱۳۴۳/۴۴ که وارد دانشکده‌ی حقوق شدم، در همان دبستان بودم.
از بچه‌ها جز، حسن علائی خبری ندارم. علی برادر بزرگش و محسن باقری، دائی‌اش از دوستان  دوران جوانی من هستند، یاران کوهنورد. در آخرین دیدارمان خبری هم از حسن گرفتم. گفتند که در موسیقی دستی دارد، نجار ماهری است و آلات موسیقی تولید می‌کند.
یکباری هم بر حسب تصادف به جواد نظیری برخوردم. صدای‌اش توجه مرا باو جلب کرد، صدای‌اش کردم. خوشحال جلو آمد، دست در گردنم انداخت و برایم گفت که دانشجوی سال دوم پلی‌تکنیک است. شماره تلفنی بمن داد. سال ۱۳۵۲ بود و من بخشدار دَیّر و در دیر تلفنی وجود نداشت. بعدها شنیدم که مدتی گرفتار زندان ساواک شده‌است.