سه‌شنبه ۳۰ نوامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش ششم


اصلانی همان سال ازدواج کرد و طولی نکشید که به کرج منتقل گردید. من پس از انتقال‌ام به شهر رابطه‌ام با همکاران سابق، به استثنای باقر فاتحی و حسین باختری تقریبن قطع شد. مجید را گهگاهی در قهوه‌خانه‌ای که مرکز تجمع آموزگاران بود، می‌دیدم. دیدار با حسین هم، رفته‌رفته کم و کمتر ‌شد. او گرفتار دانشکده‌اش بود و من بیشتر با دوستان کوهنوردم بودم که از پیش بین ما صمیمتی برقرار بود و  نقاط فکری مشترک بیشتری داشتیم.
محل کار تازه‌ام دبستانی خوبی بود با مدیری خوشنام و با نفوذ. او با استفاده از نفوذش آموزگاران دلسوز و باسوادی را دور خودش جمع کرده بود. اگر چه رفتاری رئیس‌مآبانه داشت اما رفتار‌اش با همکاران‌اش توأم با احترام بود و  رضایت خودش را از کار خوب آنها آشکارا بیان می‌کرد. 
پدر مدیر از بازرگانان معتبر شهر بود و خود او هم در بازار دستی داشت و راه و رسم‌ تجارت را می‌شناخت، نقشه‌کشی بلد بود و شیوه‌ی خانه‌سازی را می‌دانست. با استفاده از این تجارت و امکانات، چند نفری از همکارانش را صاحب خانه کرده بود. البته کمک او تا آنجا که من متوجه شدم، مادی نبود. از همین روی هم، دور و بری‌های‌اش همه از او راضی بودند. کار مدرسه خوب می‌چرخید، اولیاء بچه‌ها راضی بودند و همه‌ی این‌ها موجب بالا رفتن اعتبار او می‌شد. 
در میان آموزگاران آنجا چندتائی اهل کتاب و مطالعه بودند. اگرچه من آنها را دورادور می‌شناختم اما راست‌اش را گفته باشم آنان زیاد تحویل‌ام نمی‌گرفتند. من از همه‌ی آنها جوانتر بودم.
ظهرها که مدرسه تعطیل می‌شد، با هم به کتاب‌فروشی بوعلی می‌رفتیم. نگاهی به کتاب‌های تازه‌‌اش می‌انداختیم و احیانن کتابی می‌خریدیم. آن روزها کتاب‌فروشی بوعلی مرکز روشن‌فکران و کتاب‌دوستان بود. آقای ادبی «دبیر ادبیات» که مرد با سوادی بود، بیشتر وقت‌ها جلوی کتاب‌فروشی پرسه می‌زد. جوانان (دختر و پسر) علاقه‌مند به ادبیات پروانه‌وار دور و برش را می‌چرخیدند و با او گفت‌وگو می‌کردند.
همین رفت‌وآمدها سبب شد که نگرش مرا به ادبیات دگرگون شود. روزنامه‌ی کیهان را آبونه شدم. نویسنده‌گان دیگری را شناختم و کتاب‌هایی با موضوعات تازه‌تری را خواندم. مشتری کتاب هفته را که ضمیمه‌ی روزنامه‌ی کیهان بود و به سردبیری دکتر هشت‌رودی منتشر می‌شد، می‌خریدم و می‌خواندم. همین کتاب هفته بود که مرا با شعر نو آشنا کرد و سبب علاقه‌مندی‌ام به این نوع شعر گردید بویژه که این نوع اشعار اگر حماسی نبودند، اما اجتماعی بودند و فقط گرد زلف یار سخن نمی‌گفتند.
روزی توی کتاب‌فروشی بوعلی کتاب‌های تازه آورده‌اش را نگاه می‌کردم. نام ناآشنای نوشته شده بروی کتابی توجهم را جلب کرد. یوسف (دوست کتاب‌فروش که بیشتر اوقات آن‌طرف ویترین می‌‌ایستاد) متوجه دقت من شد و کتاب را بمن داد. یوسف از آشوری‌های همدان بود و کارمند بانک ملی. از او پرسیدم:
این نویسنده باید از شما باشد، مگر نه؟
یوسف لبخندی زد و گفت:
نه، از خود شماست. شاعراست.
محمد معین، همکارم، نگاهی به کتاب کرد و برایم توضیح داد که نیما کیست و یوشیج کجاست و ...

سال‌تحصیلی بعد، دبستان ما منحل شد. مدیرمان بسمت مدیریت دبستان حافظ برگزیده شد. او تمام آموزگاران قدیمی را با خود به محل کار تازه‌اش برد بجز من. من بدبستان سعدی منتقل شدم. دبستان حافظ و سعدی دیوار به دیوار بودند. نه، اصلن دیواری بین این‌ دو دبستان نبود.
زمانی که من کارم را در دبستان سعدی آغاز کردم چند روزی از شروع سال‌تحصیلی گذشته بود. کلاس پنجم آن‌جا دو شعبه داشت. آموزگاران قدیمی حسب معمول، دانش‌آموزان را از سَرَند انتخاب گذرانده بودند. نخاله‌ها مانده بود برای آموزگار تازه‌وارد. نیم بیشتر دانش‌آموزان کلاس من، دانششان در حد کلاس سوم بود  نه کلاس پنچم. چندتایی دانش‌آموز برجسته در میان آنها وجود داشت که سوادشان اصلن با بقیه همخوانی نداشت. من هم در مواد ریاضی، دیکته و انشاء تستی کتبی از آنها گرفتم. برگه‌های تست را پس از تصحیح، تحویل آقای صفائی مدیر دبستان دادم و از او تقاضا کردم تا آن‌ها را نگاه دارد. مدیر نگاهی به برگه‌ها انداخت و گفت:
می‌دانم. بچه‌های ضعیفی هستند ولی کاری نمی‌شود کرد. کلاس‌بندی‌ها را نمی‌توانم بهم بزنم.
گفتم:
من اعتراضی به کاری که شده ندارم. کلاس را در مجموع می‌پذیرم ولی به شرط و شروط خودم. اگر شرایط مرا به پذیرید، کارم را شروع می‌کنم و الا باید دنبال مدرسه‌یِ دیگری باشم.
مدیر شرایطم را پرسید. گفتم:
  • کسی حق مداخله در نحوه‌ی اداره‌ی کلاس مرا نداشته باشد، نه شما ، نه ناظم و نه دیگر آموزگاران.
  • سال دیگر هم خودم با همین بچه‌ها بکلاس ششم بروم.
مدیر شرایط مرا قبول کرد اما خودم دقبقن نمی‌دانستم چه باید بکنم. موضوع را با دوستان دیگرم که همه معلم بودند، در میان گذاشتم. فریدون اسماعیل‌زاده پیشنهاد کرد:
سعی کن خودت را به بچه‌ها نزدیک کنی! برایشان قصه بگو و کتاب بخوان و در بازی‌هایشان شرکت کن. خلاصه کاری بکن که آن‌ها را بخودت علاقمند سازی تا از تو بعنوان معلم ترسی نداشته باشند.

یکی از ‌روزها بدلیل کاری اداری و گفت‌وگو با مدیر مدرسه، چند دقیقه‌ای پس از خوردن زنگ به کلاس رفتم. کلاس من روبروی دفتر دبستان بود. وارد راهرو که شدم کلاس عجیب ساکت بود. خوب که گوش دادم شنیدم یکی از بچه‌ها با صدائی خوش ترانه‌ای را می‌خواند، دیگری روی میز، ضرب گرفته بود و بقیه آرام دست می‌زدند. یکباره یکی از بچه‌ها فریاد زد:
افشاری آقا!
تا من وارد شوم خواننده سرجای‌اش نشسته بود و از ترس سرش را بالا نمی‌گرفت. دیگران هم ساکت شدند.
لبخندی زدم و گفتم:
افشاری عجب صدای خوبی داری! کی ضرب گرفته بود؟
نه از افشاری صدائی در آمد و نه کسی نام ضرب‌گیر را برد. ریاضی داشتیم. جواد نظیری را که از مدرسه‌ی پیشین باین مدرسه منتقل شده بود، به پای تخته فرستادم. یکی از بچه‌ها صورت‌مسئله را خواند. جواد که پسر با استعدادی بود مسئله را حل کرد و برای هر عمل خود، برهانی آورد و نشان ‌داد که می‌داند چه می‌کند.
افشاری را پای تخته صدا کردم. افشاری با موهای مسی رنگ و هیکل ریزه‌اش جلو آمد و  سر بزیر جلوی تخته سیاه ایستاد. ترس و خجالت بر او چیره شده بود. آستین‌های بلند کت‌اش تا نوک انگشتان‌اش می‌رسید. اما شیطنت از چشمان‌اش می‌بارید.
پرسیدم:
مسئله‌ها را حل کردی؟
با سر جواب منفی داد.
پرسیدم چرا؟
چیزی نگفت. سرش پائین بود و بقول معروف آجرهای کف اتاق را می‌شمرد.
گفتم:
خوب پس باید تنبیه شی! مگر نه بچه‌ها؟
کسی جوابی نداد.
پرسیدم فکر می‌کنین تنبیه دانش‌آموزی که تکلیفه شو انجام نده چیه؟
باز هم کسی جوابی نداد.
گفتم:
خب، پس بهترین کار اینه که پدرت را بمدرسه دعوت کنم. راستی پدرت چه‌کاره‌اس؟
با صدای بمی گفت:
آقا، پاسبانه.
گفتم:
خوب گوش کن! اگر می‌خای باباتو به اینجا نخام باید یک دهن واسه‌ی ما بخوانی! بعدش‌ام با کمک هم مسئله‌ را هم حل می‌کنیم. قبوله؟
لبخندی روی لب‌های افشاری نقش بست ولی جرات حرف زدن نداشت. از بچه‌ها پرسیدم:
بچ‌چا شما چی می‌گین؟
همه یک صدا گفتن:
افشاری بخوانه.
افشاری کمی مقاومت کرد ولی بعد ترانه‌ای محلی خواند. مدیر، ناظم و بعضی از همکاران که صدای آواز را شنیده‌بودند بیرون آمدند. افشاری کمی صدایش را پائین آورد. من واکنشی نشان ندادم و گفتم:
بی‌خیال! با تو کاری ندارن! آوازتو بخوان!
او بخواندنش ادامه داد. زنگ تفریح زده شد. من هم نبض کلاس را بدست آوردم.

دوشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۱۰

بیاد دوست و با یاد دوست، بخش پنجم

بازگشت من به صالح‌آباد تغییری در رابطه‌ام با باقر ایجاد نکرد. هر دوی ما، آگاهانه موضوع را نادیده‌ گرفتیم. همکاران نیز همان پارسالی‌ها بودند. روز شنبه‌ای وارد مدرسه‌ شدیم. اوضاع ناجور بنظر می‌رسید. چندتائی اتومبیل جلوی مدرسه پارک شده‌بود. با ورود ما بداخل دبستان، چند نفری غریبه به همراه مؤمنی نماینده فرهنگ از دفتر دبستان بیرون ‌آمدند. آقایی با کلاه شاپو ، متکبرانه و رئیس‌منشانه، جلوتر از دیگران در حرکت بود. مؤمنی، رئیس ما، در پشت سر او حرکت می‌کرد. ما به نظاره‌ی آنها ایستادیم و آنان هم نیم‌نگاهی بما انداختند و  براه خود ادامه دادند. باقر فاتحی با حالتی عصبی آن‌ها را دنبال می‌کرد.
وارد دفتر دبستان شدیم. محمدرضا اصلانی با رنگ‌وروئی باخته و ساکت آنجا نشسته بود. جریان را پرسیدیم. جواب‌داد:
آقای بخشدار و رئیس فرهنگ بهار آمده‌بودند بازرسی.
پرسیدم:
بخشدار؟ بخشدار دیگه کیه؟ داستان چیه؟
تا آن‌زمان عنوان بخشدار را ننشنیده بودم. یکی از همکاران توضیحی در مورد شغل بخشدار داد و فهمیدم چیزی مثل فرماندار است.
در این میان باقر وارد شد و گفت:
می‌بینی دوست جان‌جانی‌ات چه دسته گلی آب داده!
ـ دوست جان‌جانی من؟
بله، همین آقا «با دست به اصلانی اشاره کرد» در تشریف‌فرمایی‌هایشان به بهار، گوش مؤمنی و بخشدار را پرکرده که ما هروقت دلمان خواست می‌ریم شهر و هر وقت‌ام دلمان خواست برمی‌گردیم. نه قانونی و نه حضور غیابی. اما خوب دماغش سوخت. پیش از آمدن اونا، من و علوی و شاه‌حسین اینجا بودیم. شما هم که سر وقت رسیدید! تازه مردم هم حرفای آقا را تکذیب کردن.
رو به رضا کردم و پرسیدم:
نامردی چرا؟ کدام ما چنین کاری می‌کنیم؟
رضا گفت داستان از این قرار که او میگه نیس. مسئله چیز دیگه‌یِ.
چون زنگ خورده بود موضوع را رها کردیم و بسر کلاس رفتیم.

داستان آشنائی من و محمدرضا به کلاس دوم دبستان علمی برمی‌گشت. یکی دوسالی با هم همکلاسی بودیم. بعد او بمدرسه‌ی دیگری رفت. در دانشسرا دو باره همکلاسی شدیم. پس از تمام شدن دوره‌ی دانشسرا، نمی‌دانم به چه علتی ساواک مانع استخدام او شد. از آنجا که خانواده‌اش ساکن تهران بودند، او هم راهی آنجا شد و دیگر از او خبری نداشتیم تا اینکه روزی باقر فاتحی گقت:
در بازگشت از سفر کردستان که برای دیدار خانواده‌ی همسرم رفته بودم، سری هم به همکاران سابق‌ام در ده همه‌کسی زدم. دوستت اصلانی کلی برایت سلام رساند.
پرسیدم اصلانی؟ نمی‌شناسم.
باقر گفت:
ولی او نه تنها ترا خوب می‌شناسه که از جد و  آبادتم خبر داشت. حالا تو می‌پرسی اصلانی کیه؟
ـ خوب من اونو نمی‌شناسم. دروغ که نمی‌گم.
نام و نشانی بیشتری داد. گفتم:
آها! شاید محمدرضا معصومی‌یِ می‌گی! درسته! یادم آمد. آخه اونم اسم فامیلی‌شه عوض کرده. اصلن او اسم فامیل نداشت. معلما به اسم‌‌‌‌‌‌‍‌ پدرش صداش می‌کردن. ولی اداره‌ی ساواک صلاحیت اونو تایید نکرد.
باقر گفت:
بله، خود خودشه. گفت حتمن برای دیدار تو و بچای دیگه سری به اینجا می زنه.
دیری نگذشت که رضا منتقل صالح‌آباد شد و جمعان جمع‌تر. رابطه‌ی من و او خیلی خوب بود. او تنها زنده‌گی می‌کرد. هر از گاهی پیش او می‌رفتم و شام را با هم می‌خوردیم . تا نیمی از شب با هم به گپ‌وگفت می‌نشستیم. او عاشق فوتبال بود. همه‌ی بازی‌کنان جهان و تاکتیک‌های آن‌ها را می‌شناخت. خودش هم فوتبالیست خوبی بود و عضو یکی از دو تیم فوتبال همدان. اما حالا رضا برای ما کلک درست کرده‌بود. چرا؟
به تقلید از فیلم‌ها و کتاب‌هائی انقلابی که خوانده‌بودم، پیش‌نهاد محاکمه‌ی رضا را دادم. باقر شد رئیس دادگاه و من دادستان. دیگر همکاران شاکی. دو نفر از همکاران که سنی ازشان گذشته بود و سرد و گرم روزگار را چشیده بودند، دخالتی در کار ما نکردند.
رضا پذیرفت که کار اشتباهی کرده‌است و قضیه خاتمه یافت. اما باقر معتقد بود که رضا با این کلک می‌خواسته، خودش مدیر دبستان شود. نه من دنبال مدیریت دبستان بودم و نه دیگر دوستان و همکاران از اینرو مسئله را بکلی فراموش کردیم.

با داشتن موتورسیکلت، من عصرها به شهر بر می‌گشتم. هدف از خرید موتورسیکلت، شرکت در کلاس‌های شبانه بود اما راست‌اش نمی‌دانستم چه می‌خواهم. در یک حالت برزخی قرار داشتم. از ادبیات خوشم می‌آمد اما با همه‌ی شاعران به جز فردوسی سر مخالفت داشتم. افکار زنده‌یاد احمد کسروی بر من غالب شده بود. همه‌ی گفته‌های او را درست می‌پنداشتم. روزی با جعفر یلفانی در این مورد کسروی بحثی داشتم. جعفر گفت:
ممد به بین! او تاریخ نویس خوبی است. مرد آزاده و ایران‌دوستی هم هست. اما بی‌جهتی خودش را داخل این کارها کرده و در هر زمینه‌ای نظری داده. به نامه‌هایی که به سران کشورها نوشته نگاه کن! آخه یه نفر که نمی‌شه به همه‌ی علوم و امور جهان تسلط داشته باشه! حرفای بی‌ربطم زیاد گفته.
حرف‌های جعفر، آن‌روز به دل من نچسبید. کسروی و گفته‌هایش برای من حجت بود. من پذیرفته بودم که عقب‌مانده‌گی و خرافات‌زده‌گی مردم ما همه و همه ناشی از شاعران مفت‌خوار درباری است. این داوری کسروی «که همه‌ی شاعران منحرف‌اند بجز فردوسی و هرگونه شعری بد آموز است مگر اشعار حماسی» را دربست پذیرفته بودم. کسروی در این باور است که سعدی در میان شاعران، بدآموزتر از همه‌ی آن‌ها است زیرا در زمانی‌که لشگر مغول بر جان و مال ایرانی‌ها حاکم بوده‌اند او چنین سروده است:
در آن مدت که ما را وقت خوش بود/ ز هجرت شش‌سد و پنجاه و شش بود.
به هیچ‌وجهی حاضر به خواندن تاریخ و تاریخ ادبیات نبودم. آرزوهای دوران نوجوانی‌ام مبنی بر تحصیل در رشته‌ی فیزیک عملن غیرممکن می‌نمود. معلمی را دوست داشتم و می‌خواستم در آن شغل بمانم. به یادگیری زبان‌های گوناگون علاقه‌مند بودم. زبان انگلیسی‌ام نسبتن خوب شده بود. دبیر انگلیسی خوبی در همدان سراغ نداشتم. فکر می‌کردم اگر در این رشته ادامه‌ی تحصیل دهم، افزون بر اینکه صاحب درآمد بهتری خواهم شد، کاری مفیدی هم انجام خواهم داد. اما نمی‌دانستم با تاریخ و تاریخ ادبیات چه کنم.
امتحانات فرارسید. در آن‌روزها سوالات امتحانی توسط ممتحنین خوانده‌‌می‌شد. از این‌رو اگر شرکت کننده‌ای سوالی را خوب نفهمیده‌بود، حق‌داشت نسخه‌ی سوالات امتحانی را بگیرد و صورت‌ مسئله را شخصن بخوانند. من ورقه‌ی سوالات هندسه را گرفتم. از جلسه که بیرون آمدیم محمود با تعجب پرسید:
با ورقه‌ی سوالات چکار داشتی؟
گفتم:
تا آن لحظه کلمه‌ی هذلولی بگوش‌ام نخورده بود. نمی‌دانستم چطور نوشته می‌شود. فکر کردم حالا که راه حل مسئله را نمی‌دانم دستِ کم املای آن‌را درست بنویسم که خیلی سه نشه.
هر دوی ما در امتحان یکجا رد شدیم و فرصتی برای خراب کردن تابستان نماند.

سال‌تحصیلی به آخر رسید. کار ساختمان دبستان جدید آغاز شده بود. باقر حتا تابستان را هم در ده ماند تا در کار ساختمان نظارت کند.
همان‌سال من، مجید، علی کریمیان و محمد موتاب (او هم نام فامیلی‌ تازه‌ای بر خود نهاده بود که من یادم نیست) به شهر منتقل شدیم. حسین هم با تلاشی فراوان به یکی از دهات حومه‌ی شهر منتقل شد تا راحت‌تر بتواند برای ادامه‌ی تحصیل در بعضی از روزها خودش را به تهران برساند.
از آن روز دیگر پایم به صالح‌آباد نخورده‌است.

چهارشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش چهارم


در نبود ما اتفاقی در مدرسه نیفتاده بود. اما مدیر مدرسه مدعی بود خبر سفر ما به آبادان بگوش نماینده‌ی فرهنگ رسیده و او را در این مورد، بازخواست کرده‌است ولی مدیر منکر قضایا شده و موضوع را تکذیب کرده‌است.
سال‌ تحصیلی به پایان رسید. حسین داوطلبانه در امتحانات ششم ادبی شرکت کرد. در دو یا سه ماده تجدیدی آورد، شهریور مواد تجدیدی را گذراند و به گفته‌ی خودش با معدل "ناپلئونی" قبول شد.
همان تابستان منصور و خانواده‌اش، احمد، سیروس و مادرشان به همراه هوشنگ، جوان‌ترین فرزند خانواده به همدان آمدند. هوشنگ کلاس هشتم بود و تعدادی تجدیدی داشت. منصور در ریاضیات کمک ا‌ش کرد و من در عربی و ادبیات. گاهی او بخانه‌ی ما می‌آمد و زمانی من بخانه‌ی آنها. منصور و خانواده‌اش، بیشتر یا با دوستانشان بودند یا در راه میان تهران، شمال و کرمانشاه در رفت‌وآمد. پس از اتمام مرخصی به آبادان برگشتند. . احمد هم بیش از چندروزی پیش ما نماند، رفت تا تدارک سفر را فراهم کند. بعد مدتی سیروس هم راهی تهران شد. هوشنگ که تنها مانده بود، بیشتر همراه من و حسین بود و از این رو علی‌رغم خردسالی‌اش با ما صمیمی‌تر شد.
طولی نکشید که حسین خبر مرگ احمد را آورد. شوربختانه اتومبیل حامل او و دوست در مسیر سوریه دچار تصادف شده بود و هر دو از بین رفتند.
در این میان، من موتورسیکلت دست‌ دومی به اقساط خریدم. علاوه بر عشق به موتورسواری، فکر کرده‌بودم اگر بخواهم در رشته‌ی طبیعی ادامه‌ی تحصیل دهم باید در کلاس‌های شبانه شرکت کنم. با داشتن موتورسیکلت دیگر نیازی به سکونت در ده نبود. مانند خداکرمی، همکار دیگرمان قصد داشتم صبح‌ها به ده رفته و عصر برگردم.
اواخر شهریور برای گرفتن حکم تازه به اداره‌ی فرهنگ بهار مراجعه کردم. با کمال تعجب متوجه شدم که محل کار‌م، عوض شده است. علت را پرسیدم اما جواب صریحی نگرفتم. نهایت یکی از کارمندان   گفت فکر می‌کند دلیل انتقال من از صالح‌آباد نارضائی مدیر از نحوه‌‌ی خدمتی من باشد. در آن حال کاری از من ساخته نبود. به متصدی کارگزینی گفتم:
من حکم را اجرا می‌کنم اما مطمئن باش کاری خواهم کرد که بانیان این کار از کرده‌ی خودشان پشیمان شوند.
ده زاعه در کناره‌ی سه‌راهی کرمانشاه، سنندج، همدان قرار دارد و رفت‌‌وآمد به آنجا در مقایسه‌ با صالح‌آباد، راحت‌تر بود.علت مخالفت من با انتقال‌ام به آنجا عصبانیت از کلکی بود که بمن زده‌بودند. می‌دانستم یکی از  هم‌دوره‌ای‌های‌ام آموزگار آن‌جا است. اول مهر با دل‌خوری تمام بمدرسه رفتم. مدیر مدرسه نبود. مدرسه در قلعه‌ی ده قرار داشت و به عباس خاک‌باز هم همان‌جا یک یا دو داده‌بودند  که با مادرش زنده‌گی می‌کرد. می‌دانستم مدیر از خان‌زاده‌ها است و آب و عقاری دارد و کمتر دل بکار مدرسه می‌دهد و بیشتر وقت اداری خود را صرف رسیده‌گی به امور ده خویش می‌‌کند. چند روزی که گذشت متوجه صحت شایعه شدم و فکر کردم می‌شود کم‌کاری مدیر مدرسه را مبدل به حربه‌ا‌ی علیه رئیسی که مرا به بهانه‌ی "جیم شدن" هفت روز از مدرسه، به زاغه تبعید نموده، کرد. آن روزها مدرسه‌ها دو سره بود، سه زنگ صبح و دو زنگ بعد از ظهر. یک ساعت نیم وقت ناهار داشتیم. من با استفاده از فرصت ناهار، بیشتر روزها برای پیگیری‌ کارم راهی بهار می‌شدم و جنگ و دعوا که چرا کار مرا درست نمی‌کنید؟ یک روز رئیس مرا خواست و با لحن تندی گفت:
چرا بدون اجازه محل خدمتت را ترک می‌کنی؟
پرسیدم:
کی، کجا و کدام روز؟
با همان لحن تند گفت:
همین الان بجای اینکه سرِ کارت باشی، کلاس‌ات ترک کرده و مزاحم کار کارمندان من شده‌ای!
گفتم:
آقای رئیس! الان وقت ناهار است. بچه‌ها هم رفته‌اند خانه. مطئمن باشید من ساعت یک سر کلاس‌ام حاضر خواهم بود اما مدیر انتخابی شما هیچوقت مدرسه نیست. تا مرا بصالح‌آباد برنگردانید من هر روزه اینجا خواهم بود. روزهای غیبت مدیر را هم در دفتر حضور و غیاب ثبت خواهم کرد.
بدون اینکه منتظر جواب او شوم، نگاهی به ساعتم کرده و از اتاق خارج شدم.
دو سه روز بعد مدیر که نسبت دوری هم با من داشت پیشم آمد و با گلایه گفت که آقای مومنی از تو  ناراضی هستند و از من خواسته‌اند گزارش غیبت ترا بکنم. من نمی‌خواهم خجالت‌زده‌ی فلانی‌شوم.
گفتم:
حتمن این‌کار را بکن ولی یادت باشد که من تمام روزهائی را که تو سر کار نیامده‌ای نوشته‌ام. اگر تو با مومنی آشنائی، من هم بی‌کس و کار نیستم. حتمن این قضیه را در همدان تعقیب خواهم خواهم کرد. تا بامروز که غیبتی نداشته‌ام اما از امروز اگر تو یکروز نیایی من دو روز نخواهم آمد. یک خط قرمز دور اسم خودت بکش دو تا دور اسم من. تهدید بی‌تهدید!
مدیر مدتی مرتب بمدرسه ‌آمد. یکروز شنیدم که با مستخدم مدرسه به ترکی درد دل می‌کند که تمام کارهایم مانده و به هیچ‌کاری نمی‌رسم. فکر کردم یک معلم اضافه بگیرم که کمکم باشه، ولی موی دماغم شد. عجب گرفتار شدم.
مستخدم گفت:
این که کاری نداره! اگر نیامدگزارش کارش به آقای مومنی بکن تا ادبش کنه.
در جواب مستخدم گفت:
کرده‌ام و مومنی هم می‌داند اما هفته‌ی پیش که باو تذکر دادم مداد قرمز را برداشت و بمن گفت با این مداد یک دایره دور اسم من بکش یک دایره دور اسم خودت.

فهمیدم که کار دارد درست می‌شود. مدتی طول نکشید که مجید بود یا حسین خبر آورد که باقر گفته‌است اگر ممد میل داره به صالح‌اباد برگرده من حرفی ندارم. و با دله دزدی‌های دیگران هم کاری ندارم. منتها نفت بخاری کلاس مرا نمی‌توانی کم بدی. حالا هم کاری بمدرسه تازه ندارم. اگر تو نخوری، مدیری دیگری می‌خوره. من که نمی‌خام مدیر مدرسه شم. ولی یادت باشه که زرنگی زیادی جان‌مرگی میاره!
پس از دو هاهی جنگ و دعوا به صالح‌آباد برگشتم.

چهارشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش سوم


 از خرمشهر با سواری‌های کرایه‌کش که همه بنز سیاه رنگ بودند به آبادان رفتیم، در مسافرخانه‌ای اتاقی گرفتیم و طرف عصر راهی خانه‌ی برادر حسین شدیم.
آبادان، با شهرهایی که من دیده‌بودم تفاوتی آشکار داشت. خانه‌ها دیواری نداشت. ساختمان‌ها آجری بود و در میانه‌ی باغی محصوز از پرچین‌های شمشاد کوتاهی، قرار گرفته بود. همه‌ی باعچه‌‌های پر از گل بود و درختانی که تا آن روز مشابه‌ آن‌ها را ندیده بودم، سایه‌ی دلچسبی بر خیابان‌های بدون مغازه، تمیز و آسفالته‌ی آن انداخته بود. همه و همه‌چیز برای من تازه‌گی داشت و مرا به یاد صحبت‌‌هایی انداخت که در کودکی از زبان هم‌بازی‌های آبادانی‌ام شنیده بود که تابستان‌ها برای فرار از گرما به همدان آمده بودند.
وارد خانه شدیم. منصور هنوز به خانه نیامده بود. همسرش با مهربانی و صمیمیتی خاص پذیرای ما شد. دو فرزند کوچک آنها، عمو را دوره کردند. طولی نکشید که منصور هم رسید. پس از مراسم آشنایی و‌ گفت‌وگوهای اولیه به همسرش گفت:
چمدان حسین و دوست‌اش را توی اتاق حیاط پشتی بگذار که آزادتر باشند!
از راست به چپ: حسین باختری، احمد عزیزی و من (آبادان خانه‌ی منصور)
همسرش گفت:
کدام چمدان؟ من چمدانی ندیده‌ام.
منصور رو به حسین کرد و پرسید:
چمدوناتون کجاس؟
حسین توضیح داد که در شهر اتاقی گرفته‌ایم تا محمد آزادتر باشد. نمی‌خواهیم مزاحم شما شویم. (البته تعارف می‌کرد) دو سه روزی بیشتر نیستیم. آخر جیم شده‌ایم. باید زود برگردیم. اگر گندش در ‌آید، علاوه بر ما، برای مدیر مدرسه هم بد می‌شود. سراغ شما هم می‌آئیم.
اما منصور از روی مبل بلند شد و گفت:
یالله! بزن بریم! تارف بی‌تارف! می‌دونی که نه کمبود جا داریم و نه از میهمان فراری.
سه نفری با فلوکس‌واگن قورباغه‌ای‌اش به مسافرخانه رفتیم، چمدان‌ها را گرفتیم و به خانه‌ی منصور برگشتیم.
خیلی زود فهمیدم که صحبت‌های حسین در باره‌ی میهمان‌نوازی‌های برادرش صحت دارد چرا که خانه‌ی منصور مرکز تجمع دوستانش بود. در آن چندروزی که آن‌جا بودیم، همیشه علاوه بر ما و اعضای خانواده‌اش، کسان دیگری نیز سر سفره‌ی او حاضر بودند. یکی از دوستانش که همیشه بود و بگفته‌ی خودش "فقط صبحانه" را خانه‌ی خودش می‌خورد. بیشتر میهمانان همدانی بودند و از دوستان دوران تحصیل او باستثنای برادر زن‌اش، «احمد عزیزی» که اهوازی بود و کارمند شرکت نفت.
احمد در یکی از اتاق‌های حیاط خلوت همان خانه "Boy room" و دیواربه‌دیوار اتاقی که بما اختصاص داده بودند، زنده‌گی می‌کرد. او جوانی صمیمی و زودآشنا بود. با هم بزودی جوش خوردیم. من و حسین توی حیاط، روی تاب نشسته بودیم و بابک پسر دو ساله‌ی منصور، روی زانوی من نشسته بود و شیرین زبانی می‌کرد که احمد بما پیوست. نگاهی به بلبل‌زبانی خواهرزاده‌اش کرد و رفت. طولی نکشید که با دوربین‌اش بازگشت. چندتائی عکسی از ما گرفت. تا مدتها پیش آن عکس را داشتم ولی حالا ردی از آن نیست.
احمد دختری را دوست داشت، عاشق او بود، نه هر دو عاشق هم بودند. دو سه باری دختر پس از خوردن شام، به خانه‌ی منصور آمد. یکباری هم شام را با هم خوردیم. وقتی آن‌دو بهم می‌رسیدند، همه را فراموش می‌کردند. گاهی توی اتاق احمد و زمانی روی تاب توی حیاط  ساعت‌ها می‌نشستند و زمزمه‌کنان چیزهایی بهم می‌گفتند. کسی مزاحم آنان نمی‌شد. یکبار از ا حمد پرسیدم گفتنی‌های شما انگار پایانی ندارد.
احمد خنده‌ای کرد و در جوابم گفت:
نقشه‌ی آینده را می‌کشیم. می‌دانی دوست دختر من یهودی است. مشکلات بسیار است. قرار است برای ادامه‌ی درس راهی اروپا شود. من هم باید بروم. بی‌ او ماندن اینجا معنائی ندارد.
عاشق دختر یهودی شدن برای من عجیب می‌نمود. تا آنروز نه، دیده بودم و نه شنیده بودم که پسر مسلمانی به دختری یهودی دل‌بندد. اصولن چنین تصوری برایم محال بود. فکر نمی‌کردم بشود با یک یهودی زنده‌گی کرد. دیده و شنیده بودم که فلان جوان مسلمان با معشوقه‌ی مسیحی یا و بهائیِ خود که والدینشان با ازدواج آن‌دو موافق نبوده‌اند، فرارکرده‌اند. اما کسی گرد یهودی‌ها نمی‌گردید و دختران یهودی نیز روی خوشی به پسران مسلمان نشان نمی‌دادند. و حالا می‌دیدم که این‌دو چنین بهم دل بسته‌ بودند.
در میان کسانی که بخانه‌ی منصور رفت‌وآمد داشتند آموزگارانی بودند که من آنها را از دور می‌شناختم. بچه محل یا همدبیرستانی بودیم. همه‌ی آنها بسیار شیک‌ می‌پوشیدند. یاد عبدالله رهبر و محسن رزاقی افتادم که دو سال دانشسرا را با هم خوانده بودیم و آن‌دو به استخدام اداره‌ی فرهنگ آبادان درآمده بودند. عبدالله برادرش معلم آبادان بود و قرار بود که او هم راهی آبادان شودد اما از محسن خبری نداشتم. سراغ عبدالله را گرفتم. هم و را می‌شناختند و هم با برادرش دوست قدیمی بودند. یادم نیست عبدالله را دیدم یا نه. اما برای خودم و دیگر آموزگاران صالح‌آبادی بسی دلم سوخت. امکانات آنان فوق‌العاده بود.
حیسین و من اهواز باغ هفت دختر
یکی از روزها به بازدید پالایشگاه رفنیم. البته منصور از پیش معرفیمان کرده بود. با اتوبوسی شبیه اتوبوس‌های توریستی امروزی تمام منطقه‌ی‌ پالایشگاه را گشتیم. آنچه می‌دیدم برایم تازه‌گی داشت، از دستگاه تصفیه‌ی آب شهر گرفته که آب گل‌آلوده‌ی شط‌العرب را قابل نوشیدن می‌کرد تا تصفیه‌ی نفت و لوله‌های کلفت حامل نفت خام که برای صدور به بطرف اسکله می‌رفت. روز بعد سری به کافه رستوران انکسAnnex  زدیم. دختروپسر خردسال منصور هم ما را همراهی می‌کردند. برای ورود به رستوران باید از دری چرخان می‌گذشتیم که من تا آن‌روز شبیه آن را ندیده‌بودم. بچه‌ها دوان دوان و از جلو وارد دروازه‌ی چرخان شدند. من هم دنبالشان ‌کردم. شیشه‌ی در پشتی محکم به سرم اصابت گرد. نگاهی به عقب انداختم تا علت آن را پیدا کنم که بداخل سالن پرتاب شدم. کف‌پوش سالن چوبی بود و لیز. کف و پاشنه‌ها‌ی کفش من برسم آن روزی، به نعل‌هایی آهنی داشت. ورود به سالن همان اسکیت‌سواری همان. روی سطح لیز سالن به حرکت درآمدم و از ترس زمین خوردن، دست‌هایم را بالا و پائین می‌کردم تا به دیوار مقابل رسیدم و دستم به میله‌ی پله‌ بند شد. دو سه نفری از کارکنان رستوران بکمکم شتافتند. مشتریان کافه مات و مبهوت به تماشایم ایستاده بودند و من عرق شرم از همه‌ جایم جاری بود.
حسین خودش را بمن رسانید و پرسید:
سالمی؟چیزی بهت نشده؟
یواش، یواش پشت سر بچه‌ها از پله‌ها بالارفتم. سفارش بستنی دادیم. مدتی در سالن نشستیم. سری به روزنامه‌ها و مجله‌ها زدیم. چند نفری هم ‌جا‌ جای کافه نشسته بودند. حسین گفت:
از راست به چپ: حسین باختری، من و سیروس عزیزی
می‌بینی! این ها هم زنگ تفریحشونه.درست مثل ما که تو دفتر دبستان دور هم جمع می‌شیم. منتها چای مارو محرم میاره و قهوه‌ی اینا رو این گارسونا.
گفتم:
آره! منتها، میان ماهِ من تا ماهِ گردون/ تفاوت از زمین تاِ آسمان است.
در موقع بازگشت با تمام سفارش‌های حسین و مواظبت‌های خودم تا پایم را روی اولین پله گذاشتم، پایم لغزید و تا آخرین پله جاری شدم. زمانی که بلند شدم درد شدیدی در پشتم می‌سوخت و کمرم شدیدن درد می‌کرد. و لی بیشتر از سلامت‌ خودم نگران دوربین عکاسی گران‌قیمت احمد عزیزی بودم  که از او به عاریه گرفته بودم. خوش‌بختانه دوربین سالم بود.
خاطره‌ی خوشی که از این سفر برایم مانده است شرکت در کنسرت ویگن است در باشگاه قایق‌رانی، اهواز. منصور خبرش را از باجناقش که اهوازی و ساکن اهواز بود، شنیده بود و برای همه‌مان سفارش تهیه بلیط داده بود. شب جمعه‌ای راهی اهواز شدیم. من تا آن زمان در هیچ کنسرتی شرکت نکرده بودم. شرکت در کنسرت ویگن خواننده‌ی محبوبم (اینجا) و دیدن او سخت بدلم چسبید.

با سیروس برادر زن دیگر منصور هم که یکی دو سالی از من کوچکتر بود و حسین بارها از او تعریف کرده بود، آشنا ‌شدم. داستان کنسرت را اینجا در روزی که ویگن برای همیشه ما را ترک کرد، نوشته‌ام.
اما اهواز آن شهری نبود که من تصورش را کرده بودم. فکر می‌کردم اهواز که مرکز استان است باید وضعی بهتر از آبادان داشته باشد. اما خانه‌ها و خیابان‌های آن‌جا مثل خانه‌ها و خیابان‌های دیگر شهرهای ایران بود و خانه‌ی باجناق منصور نه شباهتی به خانه‌ی منصور داشت نه از آن امکانات بهره‌ور.
با دلی شاد به آبادان برگشتیم. سفر به آخر رسیده بود و آماده‌ی بازگشت می‌شدیم که با حسین برای انجام کاری راهی احمدآباد شدیم و آبادان واقعی را دیدم. آبادانی که تلفن‌هایش مقناطیسی «هندلی» بود، خیابان‌هایش بدتر از خیابان‌های همدان، جمعیت در هم لول می‌خورد و عرق از همه جای بدن من جاری بود. گیج و مبهوت مانده بودیم که اینجا کجا و آنجا کجا و این سوال را مرتب تکرار می‌کردم.
مگر این‌جا آبادان نیست و این مردم نه آبادانی‌اند؟

یکشنبه ۷ نوامبر ۲۰۱۰

بیاد و با یاد دوست، بخش دوم

فاصله‌ی صالح آباد که در شمال شرقی همدان قرار دارد تا همدان ۲۵ کیلومتر است و رفت‌وآمد بدانجا با دوچرخه با توجه به بدی و دوری راه، مشکل بود. بخصوص که از سه راهی همدان، کرمانشاه، سنندج تا صالح‌آباد، شش کیلومتری جاده‌ خاکی بدی بود. عبور یک کامیون یادگاری از خودروهای جنگ جهانی دوم، کافی بود تا ترا در گرد و خاکی به پیچاند، حال اگر بارنده‌گی هم شده بود که دیگر هیچ.
دو سه دستگاه اتوبوس مسافربری ده، کارساز دردِ ما نبود که حرکتشان در جهت عکس رفت‌وآمد ما به ده بود. یعنی اتوبوس‌ها صبح‌ از ده به شهر می‌رفتند و عصر باز می‌گشتند. ناچار، ما مسافرانِ کنار جاده‌ای بودیم. من تا میدان عباس‌آباد را که تا خانه‌ی پدری نیم‌ کیلومتری بیشتر نبود، پیاده می‌رفتم، در ابتدای خیابان کرمانشاه، مدتی کنار جاده می‌ایستادم تا وسیله‌ای گیر بیاوردم و خودم را به محل کارم برسانم.
ده صالح‌آباد جمعیتی حدود پنج تا شش‌هزار نفر داشت. شمار دانش‌آموزان ما نزدیک به دویست نفری می‌شد، همه‌ی کلاس‌ها را، از اول تا ششم، داشتیم و کلاس اولمان دو شعبه بود، شاید کلاس دوم هم. شش آموزگار دیپلمه‌ی دانشسرا و دو آموزگار قدیمی‌تر که تحصیلاتشان ششم ابتدائی بود به اضافه‌ی مدیر و یک خدمتگزار که او هم بگمانم ششم ابتدائی را خوانده بود، جمع ما را تشکیل می‌داد. بعدها دو آموزگار دیپلمه‌ی دیگر هم بجمع ما اضافه شد که اولی صالح‌آبادی بود و دومی از دوستان دوران دبستان من.
رود «قره چای» که از کناره‌ی ساختمان دبستان می‌گذشت اگرچه فقط به هنگام باران‌های موسمی پر آب بود اما همیشه آبی در آن جریان داشت که صرف کشاورزی می‌شد. اگر اشتباه نکنم حتا خیزینه‌‌ی حمام همگانی ده نیز از این رود تامین می‌شد.
برعکس ده ینگجه که با مردم آن ارتباطی نزدیک برقرار کرده بودم با صالح‌آبادی‌ها اصلن جوش نخوردم. دلیل آن شاید حضور شش نفر همکلاسیِ‌ همکار بود و رابطه‌یِ نزدیکی که با حسین باختری و بافر فاتحی داشتم.
سمت راست من، سمت چپ میرزاخلیل مظاهری
وضع در ینگجه فرق می‌کرد. من و جواد، اولین آموزگاران دولتی اعزامی به ده بودیم. دبستان، نوبنیاد بود و هنوز اداره‌ی فرهنگ نرسیده‌بود نامی برای آن انتخاب کند. پیش از ما، مکتب‌خانه‌ای در آنجا برپا بود که توسط میرزا خلیل مظاهری از اهالی ده مریانج اداره می‌شد 
جواد شاه‌طاهری، ملای سابق را نگه‌داشته بود تا هم کمک‌ او باشد و هم نان او را باصطلاح سنگ نکند. این کار عاقلانه‌ی او سبب شده بود تا میرزا خلیلِِ آشنا با مردم ده، با ما و در کنار ما باقی بماند.
از دیگر سو، پدر جواد کارمند تنها بیمارستان دولتی همدان بود و بیشتر اهالی ینگجه که مراجع او بودند، به جواد به چشم آشنا نگاه می‌کردند. رفت‌و‌آمد با دوچرخه و فارسی صحبت کردن اهالی ده، سببی دیگری بود تا ما ده و اطرافش را بیشتر به بینیم و بشناسیم و با مردم هم براحتی ارتباط برقرار کنیم.
کار عمده‌‌ی مردم ده باغداری و کشاورزی بود. در زمستان بیشتر جوانان کار چندانی نداشتند. مالکیت هم ده از نوع "خرده مالکی" بود یعنی زمین ده متعلق به خود اهالی بود نه در ملکیت یک مالک بزرگ. کارگران کشاورزی را "خوش‌نشین" می‌خواندند. آنان اگرچه ساکن ده بودند اما سهمی از اراضی کشاورزی نداشتند. باغ‌های انگور و مزارع گل گلاب ینگجه شهرت داشت. در واقع ینگجه مرکز تولید گل گلاب شهر همدان بود. دو کاریز پر آب جاری در ده، مزارع آنان را آبیاری می‌کرد و از آب الوند هم سهمی داشتند.
همه‌ی این اوضاع و رابطه‌ها، افزون بر تازه‌وارد بودن ما دو جوانی شهری تحصیل‌کرده، با در کنار داشتن ملای قدیمی ده که خوش‌اخلاق و بذله‌گو بود و نوحه‌خوانی نیز می‌کرد، سبب شده بود تا هر روزه برخی از جوانان نسبتن مرفه ده که نه کاری داشتند نه جائی برای رفتن، بدیدار ما بیایند، در کنار  فرزندان خود یا فامیل سر کلاس درس بنشینند و ناظر و حتا کمک تدریس ما باشند. ما هم مخالفتی با حضور آنها نداشتیم که هم کمکی بودند برای تنهائی ما و هم مُبلّغی برای آینده‌ی دبستان. بدلیل نداشتن آموزگار کافی، دانش‌آموزان کلاس‌های اول تا سوم را من داشتم و چهارم تا ششم را جواد تدریس می‌کرد. روش تدریس ما همان روش مرسوم در مکتب‌خانه‌ها بود. باین شکل که از دانش‌آموزان کلاس بالاتر کمک می‌گرفتیم تا زمانی‌که ما با گروه دیگری مشغول بودیم آنان پاسخ پرسش‌های دانش‌آموزان کلاس پائین‌تر بدهند.
اما با مردم صالح‌آباد نتوانستم چنین رابطه‌ای برقرار کنم. شاید هم نیازی به چنین رابطه‌ای نبود که بیشتر همکارانم، دوستان زمان تحصیلم بودند. دبستان هم قدیمی بود و حضور ما برای مردم تازه‌گی نداشت. زبان محاوره‌ایمان هم یکی نبود. از همین‌رو اطلاع زیادی از وضع کشاورزی و زنده گی مردم ده ندارم. اما می‌دانم که علاوه بر اشتغال مردم به کشاورزی و دامداری، صالح‌آبادی‌ها بازرگانان خوبی بودند. موقعیت خاص صالح‌آباد «نزدیکی به همدان، بیجار و سنندج این امکان را برای آنان فراهم کرده بود تا بازرگانی پر رونقی داشته باشند. صالح‌آباد یکی از مراکز صدور روغن حیوانی بود و بازرگانان ثروتمندی داشت.
ازراست به چپ: من و شاه‌طاهری
از نظر اجتماعی، آن‌روزها صالح‌آباد بدو بخش کُرد و ترک تقسیم شده بود. ترکها اکثریت را داشتند و شیعی مذهب بودند و تجارت شهر در دست آنان بود. کردها از پیروان گروه حق "علی الهی‌ها"بودند. ترکهای شیعه میانه‌ی چندان خوبی با آنها که مردمانی فقیر، بی‌آزار و مهربان بودند، نداشتند. منطقه کردها نام خاصی داشت که گذر زمان آن را از ذهنم زدوه‌ است.
یکی از روزهای شنبه به مدرسه که رسیدیم، آب سراسر دبستان را گرفته بود و بچه‌ها، مدیر، دیگر آموزگاران و عده‌ی زیادی از مردم ده در بیرون اجتماع کرده‌بودند. بعد خبردار شدیم که کلاس چهارم یکجا طعمه‌ی سیل شده‌‌است. اما چون سیل در شب تعطیلی آمده بود، خوشبختانه صدمه‌ی جانی نداشت.
این حادثه به مدیر ما این امکان را داد تا فشار بیشتری روی بزرگان ده برای اهدای زمینی جهت ساختن دبستانی بزرگتر و مجهزتر در مرکز ده بیاورد. نهایت زمین مناسبی در میانه‌ی ده به مدرسه واگذار شد و بنای ساختمان تازه‌ای با همیاری مردم و کمک‌هزینه دولتی آغاز گردید.
اما یادم نمی‌اید که حسین کمکی سیستماتیک در یادگیری زبان عربی یا انگلیسی از من گرفت یا نه. شاید گاهی معنای لغتی را پرسید یا در مورد صرف‌ونحو عربی یا انگلیسی سوالی کرده باشد. اما یادم هست که در آن اتاق نه مترمربعی با سه تخت‌خواب، چراغ کم‌سویِ نفتی، وجود سه انسان با علاقه‌مندی‌های ناهم‌گن، بی‌حوصله‌گی حاصل از زنده‌گی در محیطی بدون هر گونه امکان تفریحی، فضایی برای مطالعه‌ی جدی، ایجاد نمی‌کرد. آنگاه که حسین بما نپیوسته بود، خودم پس از به رختخواب رفتن مجید، چراغ نفتی دیواری‌مان را به میخی که کناره‌ی تختم بدیوار کوبیده بودم، می‌آویختم، تا نور چراغ مانع خواب هم‌اتاقی‌ام نشود. سپس روی زمین می‌نشستم و تا پاسی از شب به خواندن مشغول می‌شدم تا خواب بر چشمانم پیروز می‌شد. با پیوستن حسین بجمع ما، این امکان هم از من گرفته شد چون دیگر جای دنجی در اتاق باقی نبود. یک زیلوی نخی و قالیچه‌‌ای دومتری، محل نشینمان را می‌پوشاند. آشپزخانه‌مان چراغ نفتی سه فتیله‌ای بود که توی همان اتاق قرار داشت و وسیله‌ی گرم‌کردن اتاق بخاری نفت‌سوزی بود که از مدرسه بعاریه گرفته بودیم.
با این وجود روابط خوبی بین ما سه نفر حاکم بود و تا باهم بودیم اختلافی بین ما پیش نیامد.  اما طولی نکشید که صمیمتی میان من و حسین برقرار شد. بیشتر وقت‌ها با هم بودیم. من با دوستان او آشنا شدم و او بجمع دوستان من پیوست. با اعضای خانواده‌ی هم آشنا شدیم. فرهنگ خانواده‌ی او با خانواده‌ی من تفاوتی فاحش داشت. اگرچه مادرش چادری بود اما محرم و نامحرم نداشت. همیشه در جمع ما بود. پدرش کارمند اداره‌ی دارائی بود. خواهر کوچکش به دبستان می‌رفت. من و حسین همه جا با هم بودیم مگر روزهایی که من بکوه می‌رفتم. حسین نه اهل کوه بود و نه با سیاست کاری داشت. او بارها از تنها برادرش که مهندس شرکت نفت و ساکن آبادان بود، برای من گفته بود. من که از کودکی داستان‌های بسیاری از آبادان، پالایشگاه، وفور اجناس لوکس خارجی، خانه‌های شرکتی، باشگاه‌ها، نخل، شط‌العرب، لنچ و ... شنیده‌ بودم، ناخواسته و ندیده عاشق آبادان شده بودم. روزی حسین گفت:
ممد! تو با باقر میانه‌ی خوبی داری. بیا و موافقت او نو جلب کن تا یک‌هفته‌ای "جیم" شیم بریم آبادان. هم سری به منصور بزنیم. هم تو آبادان را به بینی! از بچا می‌خوایم که جامانو پُر کنن تا به دانش‌آموزا هم صدمه‌ای نخوره. موافقی؟
موضوع را با باقر مطرح کردم. مدیر با خواهش من موافقت کرد. خودش بخشی از ساعات مرا به عهده گرفت و بقیه‌ی دوستان هم قول دادند که کلاس من و حسین را بی‌معلم نگذارند.  
اوایل بهار ۱۳۳۹بود. از همدان تا درود را با اتوبوس رفتیم و از آن‌جا با راه‌آهن راهی خرمشهر شدیم. همه چیز برای من تازه‌گی داشت، سفر با قطار که اولین بارم بود، تونل‌های بین‌راه، لرستان و نهایت خوزستان و نخل‌های خرمای سر به آسمان کشیده آن.

دوشنبه ۱ نوامبر ۲۰۱۰

به یاد و با یاد دوست، بخش یکم

آلبوم عکس‌های سیاه‌وسفیدم را برگ می‌زنم. چشم‌ام به عکس کناری می‌افتد. یاد حسین باختری در ذهنم جان می‌گیرد. زنگ تفریح بود و من آموزگار صالح‌آباد همدان. آن‌روز، سال ۱۳۳۹ خورشیدی، صالح‌اباد همدان دهی پر جعیت بود و آباد. سال دوم آموزگاری‌ام را آغاز کرده بودم. دلم می‌خواست هم از خانه‌ی پدری دور باشم و هم از شرّ رفت‌وآمد روزانه با دوچرخه به ینگجه رهایی یابم. ده ینگجه شش‌کیلومتری شمال‌باختری همدان قرار دارد اما راه‌اش امن و مناسب نبود و از این‌رو من و جواد شاه‌طاهری، مدیر مدرسه، از جاده‌ی کرمانشاه رکاب‌کشان خودمان را به مریانج و سپس بدان‌جا می‌کشانیدیم. این راه نیمه‌اسفالتی سرد داشت که از بقایای اسفالتی بود که نیروهای متحدین بهنگام اشغال کشور در بحبوحه‌ی جنگ جهانی دوم کشیده‌بودند تا نیروهای خویش را که از خرمشهر با راه‌آهن به درود فرستاده بودند، آسان‌تر از طریق  راه آهن عراق، سوریه و لبنان به اروپا اعزام دارند. یک سالی در ینگجه خدمت کرده بودم اما خبری از صالح‌آباد نداشتم و آن‌جا را هنوز ندیده‌بودم. ینگجه و صالح‌آباد تابع بخش بهار بود و مرکز اداری ما که نماینده‌گی فرهنگ نامیده می‌شد و پس از تغییر نام وزارت فرهنگ به وزارت آموزش‌وپروش، نماینده‌گی آموزش‌وپرورش نامیده شد، در شهر بهار بود. در رفت‌وآمدهایی‌که برای انجام کارهای اداری، گرفتن حقوق و ... به بهار داشتم با باقر فاتحی مدیر مدرسه‌ی صالح‌آباد آشنا شده بودم. زمانی‌که خواستم در مورد انتقال به صالح‌آباد با او در میان گذاشتم، از درخواستم استقبال کرد.
از راست به چپ: خودم، احمد عزیزی و حسین باختری، بوارده‌ی جنوبی آبادان
در آن روزها شرکت ساختمانی تکنیک، مشغول ساختن جاده‌ی معروف به پیمان سنتو بود که قرار بود تهران را از طریق همدان به بغداد وصل کند. علی علی‌آبادی معروف به "علی بوره" بچه‌محل و همکلاسی‌ام که دبیرستان را ول کرد و به کار آزاد روی آورد، در شرکت تکنیک شغل سرکارگری داشت. وقتی قصد رفتنم به صالح‌آباد با او در میان‌گذاشتم او گفت:
کارگرانی که سرپرستی آن‌ها با من است در رودخانه‌ی صالح مشغول شن‌برداری هستند. اگر موافق باشی فردا باهم به آنجا می‌رویم.
فردای آن‌روز، صبح زود با یکی از کامیون‌ها راهی صالح‌آباد شدیم. علی کارهای روزمره‌اش را انجام داد. بعد با یکی از کامیون‌ها به نقطه‌ای که علی می‌انگاشت نزدیک‌ترین نقطه به مدرسه‌ی صالح‌آباد است پیاده رفتیم. شوفر ما را پیاده کرد و پای‌اش را روی پدال گاز گذاشت و از ما دور شد و ابری از گردو خاک در پشت سرش بجا گذاست که ما تا چند لحظه جلوی خود را بسختی می‌دیدیم. در میان گرد‌وخاک حاصل از تردد دیگر کامیون‌های شن‌کش، خود را به مدرسه‌ رسانیدیم. مدرسه در کناره‌ی همان رودخانه‌ی خشکی قرار داشت که فقط بهنگام باران‌های بهاری آبی در آن جریان می‌یافت. مدیر مدرسه با دیدن قیافه‌ی خاک‌آلوده‌ی ما زد زیر خنده و گفت:
ای چه قیافیه‌ای؟ گربه خاک‌آلو.
داستان آمدنمان را که شنید بیشتر خنده‌اش گرفت و گفت:
ها، خواستی سفر را مجانی تمام کنی حالا دو برابرش باید پول حمام و خشک‌شوئی لباساتو بدی.
علی چائی خورد و رفت . من از همان روز، کارم در دبستان صالح‌آباد با تدریس در کلاس پنجم یا ششم شروع کردم. مجید قویمی و محمد موتاب‌زاده‌گان، از همدوره‌هایم در دانشسرا نیز آنجا بودند. به پیشنهاد مجید که اتاقی کوچکی را با محمد شراکتی اجاره کرده بودند، موقتن هم‌خانه شدم تا اتاقی پیدا کنم. اما طولی نکشید که علی کریمیان یکی دیگر از همدوره‌ای‌ها نیز بما پیوست. محمد موتاب‌زاده‌گان که با ول‌خرجی‌های مجید و من، موافق نبود، با علی هم اتاقی شد.
پائیز جای خودش را به زمستان داد. برف سنگینی باریده بود. زنگ تفریح بود و ما توی دفتر مدرسه نشسته بودیم. ضربهای به در نواخته شد و جوان خوش سیما و بلند قامتی، وارد اتاق شد.
جوان کتاب جلد مقوایی کلفتی را محکم با دست چپ‌، که بارانی سفید رنگی را روی آن انداخته بود، سینه‌اش می‌فشرد. آرام سلامی کرد. با دست راست‌اش، پوست لب‌اش را کند و وارد اتاق شد.
همه‌ی چشم‌ها متوجه این جوان ناآشنا گردید.
جوان، ورقه‌‌ای از جیب کت‌اش بیرون آورد. تای آن را با دقت باز کرد، نگاهی به آن انداخت و یک‌راست بطرف مدیر مدرسه رفت و گفت:
فکر ‌می‌کنم شما آقای فاتحی، مدیر مدرسه باشید. من حسین باختری هستم، معلم تازه‌ی شما. این هم حکم انتقالم به اینجا.

مدیر، صندلی‌ی بغل‌دستی‌اش را به او تعارف کرد. محرم، مستخدم مدرسه را صدا زد و دستور چای داد.
حسین استکان چایی را بر نداشته سیگاری گیراند، پکی به سیگار همای‌ش زد، نگاهی بما انداخت و خودش را چنین معرفی کرد:
من دیپلمه‌ی کشاورزی‌ام از دانشسرای کرمانشاه. درسم که تمام شد بلافاصله رفتم سربازی. تابستانی خدمت سربازیم تمام شد. امان از دست این کارای اداری و کاغذبازی! راسی چه برف سنگینی آمده! شهر، مدرسا دو سه روزی تعطیل بود. خیابانا پر از برفه. کلی طول کشید تا از گاراژ به اینجا بیام.
زنگ کلاس خورد. ما راهی کلاس درس شدیم. زنگ آخر بود. درس که تمام شد، سری به دفتر زدم. مدیر قصد داشت حسین را به خانه‌ی خودش ببرد اما مجید،‌‌‌‌ هم اتاقی من، قبلن از حسین قول گرفته بود که ناهار را با ما باشد.
سه نفری راهی خانه شدیم. نه‌نه، صاحب‌خانه‌مان، آب‌گوشت صل علایی بار گذاشته بود. مجید به ترکی به نه‌نه گفت:
نه نه، میهمان داریم. نونمان کمه. یه چندتائی نون بما بده!
حسین گفت:
من از ترکی تنها کلمه‌ای که می‌فهمم، سَرُم‌ساق است. تکلیف من چی می‌شه؟
گفتم نگران نباش! بیشتر بزرگ‌سالان ده فارسی را می‌دانند.
پرسید:
شما چطور؟ شما هم مثل ایشان به ترکی مسلطید؟
گفتم:
نه! ترکی زبان مادری مجیده. من گلیم خودمو از آب در میارم. تو هم اگر بخای می‌شه یاد بگیری. مهم خواستنه.
گفت:
آخه تو نمی‌دونی. مشکل من، مشکل زبانه. من با یادگیری زبان مشکل دارم، هم با عربی و هم با انگلیسی. حالا ترکی‌ام اضافه می‌شه. ناهار را با هم خوردیم و قرار شد که همان اتاق ده‌متری را با حسین هم، تقسیم کنیم و با هم، هم‌اتاقی شویم. نه‌نه هم مخالفتی نکرد.
از چپ به راست: فاتحی، موتابزاده‌گان،شاه حسین، قدیمی، خودم،  کریمیان
حسین تیپ دیگری بود. از همان تیپ‌هائی که ما به آن‌ها «ژیگولو» می‌گفتیم. مرتب از دخترها حرف می‌زد. شیک لباس می‌پوشید، آماری از دخترهای خوشکل شهر داشت که کلاس چندند و خانه‌شان کجاست. کی با کی رفیفه و کی دنبال کیست. او همیشه همان کتاب کلفت جلد مقوایی را با خودش، همراه داشت و هر ازگاهی، بازش می‌کرد و نگاهی به آن می‌انداخت و چیزی زمزمه می‌کرد.
روزی مجید ازش پرسید:
حسین! این کتابه چیه که همیشه‌ی خدا اونو با خودت این ور آن ور می‌بری؟
حسین کتاب را به او داد و اضافه کرد:
تاریخ ادبیات فارسیه. نوشته‌ی دکتر رضازاده شفق. می‌خوام داوطلبانه ششم ادبی بگیرم. من  به ادبیات فارسی و شعر علاقه‌ی خاصی دارم. راستی شما هم مثل من دیپلمه‌ی دانشسرائید یا دیپلم کامل؟
بجز مدیر و دو آموزگار دیگر که مدرک تحصیلی آن‌ها ششم ابتدائی بود، بقیه‌ی ما دیپلمه‌ی دانشسرا بودیم و هیچیک از ما هم قصد ادامه‌ی تحصیل نداشت.
مجید عاشق اشعار فارسی بود. با شنیدن نام «تاریخ ادبیات ایران» گل از گل‌اش شکفت و با حسین وارد بحث شد. کتاب را باز کرد. چند شعری را با صدای بلند خواند، به‌بهی گفت و سپس کتاب را بمن داد.
حسین با افسوسی آشکار گفت:
یادت میاد؟ همون روز اول بهت گفتم که من با زبان مشکل اساسی دارم. دوست داشتم  در یکی از دهات حومه‌ی شهر معلم شم که رفت‌وآمدم به شهر راحت باشه و بتونم در کلاس زبان شرکت کنم. هر کاری کردم نشد که نشد.
مجید گفت:
خب! اگر مشکل تو فقط زبان است که ممد کمکت می‌کنه. نگران نباش!  ما سال‌های سال همکلاسی بوده‌ایم. از کلاس هشت تا سال آخر دانشسرا. عربی‌ش که خیلی خوبه، بهترین نمره‌ی کلاس همیشه مال او بود. انگلیسی‌ش هم، ای بد نیس.
حسین رو به من کرد و پرسید:
پس تو کمکم می‌‌کنی، مگه نه؟