پنجشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش هیجدهم (آخرین بخش)

دو سه سال پیش ای‌میلی گرفتم حاکی از این که نویسنده خواننده‌ی نوشته‌های من است. از گذشته نوشته بود و یادی از گذران کودکی‌اش در کمپ که هم‌بازی شیوای من بوده است و حالا پس از سال‌ها، دوباره به سوئد برگشته است آن‌هم در بزرگسالی و با خواست خودش. نامه‌‌ای پر از مهر و محبت بود و نشان از پخته‌گی نویسنده‌ی آن می‌داد. ای‌میل او مرا بیاد تلفنی انداخت که چند سال پیشتر مادرش بمن زده بود. یادآوری او از روزهای گذشته و زنده‌گی در کمپ خاطره‌های آن دوران را، چه خوش و چه ناخوش، بر من ظاهر کرد و افکارم را مشغول نمود. شب‌ها که به بستر می‌رفتم تا مدت‌ها، در ذهنم، رد هم‌کمپی‌ها را می‌گرفتم که چه شدند، چه کردند و به کجا رسیدند. خاطره‌های تلخ و شیرین که زنده شد تصمیم به نوشتن آن‌ها کردم. نوشتم و پاک کردم. نوشتم و از نو خواندم، تا مبادا راز کسی را آشکار کرده باشم. هر آنچه خصوصی بود یا من خصوصی‌اش تشخیص‌ دادم، حذف کردم. نامی از کسی نبردم جز آنانی که یادشان گرامی است و یاد کردن از آنان، ادای احترامی است به آنان از جانب من. حال که نوشته‌ها را مرور می‌کنم می‌بینم که بسیار نکاتی بوده است که بهنگام نوشتن، بخاطرم نیامده است. شاید روزی آن‌ها را هم اضافه کردم.
اما:
هشت و نه سال پیش تلفن زنگ زد. گوشی را برداشتم. خانمی آن‌طرف خط بود. برخلاف سوئدی‌ها که تا گوشی تلفن را برمی‌داری، طرف از آن‌سوی خط خودش را  معرفی می‌کند، او سلامی کرد بدون آن‌که بگوید که کیست. خودش مرا خوب می‌شناخت و انتظار داشت که من هم بایداو را بجا می‌آوردم. صدای‌اش آشنا بود اما که بود، نمی‌شناختم. نهایت گفت:
مادر فلانی و بهمانی است.
من نه فلانی را ‌شناختم نه بهمانی را. انکار مرا از نشناختن فرزندان‌اش را باور نمی‌کرد و می‌گفت آنها از همبازی‌های شیوا و پویا بوده‌اند چطور می‌شود شما آن‌ها را از یاد برده باشید.
نهایت گفتم:
خانم محترم! بجای حواله دادن من باین‌ و آن و اظهار تعجب از گیجی‌ و ‌حواس‌پرتی من، بهتر نیست خودت را معرفی کنی و قال قضیه را به کنی؟
اما او هنوز اصرار داشت که من او را باید بجا بیاورم که لهجه‌اش مرا بیاد لهجه‌ی همسر "مرد متفکر" انداخت. پرسیدم شما همسر فلانی نیستید؟
خودش بود. داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم که پس از این همه سال بی‌خبری، با من چه‌کاری می‌تواند داشته باشد.
ناله و زاری‌ا‌ش بلندشد. از رسم زمانه شکایت کرد و  وامصیبتایش از گرانی‌ و بی‌درآمدی‌ بهوا رفت که  نمی‌دانم چه بکنم. وضع مالیم خراب است و ...
"مرد متغکر" گوشی را گرفت و شروع کرد به حرافی که دلم برای‌ا‌‌ت تنگ شده بود. شماره‌ی تلفن‌ات داشتم (خودم آن را فراموش کرده‌ام) زنگ زد‌م، معلوم شد شماره‌ی تلفن را عوض کرده‌ای. با اطلاعات شرکت تلیا تماس گرفتم. شماره‌ی جدیدت را بمن دادند. می‌خواستم حالی از تو بپرسم. تو که ما را بکلی فراموش کردی و ...
نهایت حرف دل‌اش را زد. کمک می‌خواست تا شاید بتواند دوباره به سوئد برگردد. گفتم:
من که کاره‌ای نیستم. تو خودت بهتر از من رسم و رسوم اداری سوئد را می‌دانی و از همه چیز باخبری. بیشتر از من هم با ادارات سوئدی سروکله زده‌ای و خواسته‌هایت را به کرسی مقصود نشانده‌ای. از دست من کاری بر نمی‌آید.
او هرچه فحش بود، نثار سوئدی‌ها کرد که همه‌شان، راسیست‌ و خارجی‌ستیزند. پدر مرا در درآوردند، بیچاره‌ام کردند. خودم بجهنم، بچه‌ها! می‌دانی همین مدعیان انسان‌دوست چه ظلم بزرگی به بچه‌های من روا داشته‌اند؟
گفتم:
نه، از کجا بدانم؟ ما که در این مدت دور و دراز از هم خبری نگرفته‌ایم.
نهایت حرف دلش را زد. خبر یک وکیل دادگستری را ‌گرفت که ساکن شهر ماست و بیشتر موکلان‌ش  را خارجی‌تباران و پناهنده‌ها تشکیل می‌دهند. شایعات در مورد او زیاد است. اخباری در مورد او و کارهایش هم گاهی در روزنامه‌های محلی نوشته و پخش می‌شود. حتا زمانی پلیس از او و کارهای غیرمتعارفش شاکی بود. اما می‌گویند به زیر و بم قانون مهاجرت سوئد آشناست و در این زمینه متبحر است. "مرد متفکر"  می‌خواست که من، بجای او با آن وکیل دادگستری وارد مذاکره شوم و از وکیل بخواهم تا از وکالت "مرد متفکر" را بپذیرد و از حکم اخراج او و خانواده‌اش از سوئد، بدادگاه شکایت کند.
 گفتم:
اول اینکه من اطلاع رسمی از داستان اخراج تو ندارم به جز آنچه زمانی در روزنامه‌ای خواندم که از تو نامی نبرده بود. اما من گمان بردم که محکوم تو باید باشی. حال چگونه انتظار داری، بجای تو در مقابل وکیلی بنشینم و بدون دلیل و مدرک شرح شکایت ترا مطرح کنم؟
دومن: شکایت از حکم دادگاه کاری شخصی است و خود شخص معترض باید برای اقامه‌ی دعوا با وکیل وارد مذاکره شود نه شخص ثالثی چون من که نه از ماجرا آگاهی چندانی دارد و نه اجازه‌ی  وکیل در توکیل. حداقل خودت نامه‌ای باو بنویس، مرا معرفی کن تا من مجاز به مراجعه‌ی باو بشوم.
سومن: تا آنجا که من می‌دانم، وکلای دادگستری در این گونه دعاوی از پذیرفتن وکالت موکلینی که ساکن محل اقامت خودشان نیستند بدلیل پرهیز از رفت‌وآمدهای مکرر و طولانی که هم هزینه‌ی زیادی دارد و هم موجب اتلاف وقت هستند، خودداری می‌کنند. یادت نیست وقتی که من به هوفوش منتقل شدم، وکیل سابقم استعفا داد و من وکیل دیگری گرفتم؟
در جوابم گفت که آدرس وکیل را ندارد.
گفتم:
تویی که راه و چاه پیداکردن تلفن من گمنام را می‌دانی چطور از پیدا کردن آدرس وکیل معروفی چون او عاجزی؟
بهر حال بهتر این است که شکایت‌نامه‌ات را پس از ترجمه و تاییدِ امضاء به آدرس من بفرستی. من نامه را بدست او خواهم رساند اما می‌دانی که وکلای دادگستری محض ‌رضای خدا  کار نمی‌کنند و به قول خودت "بی‌مایه فتیره"! که صدای شیوا از آن اتاق بلند شد که:
بابا! این چه کاریه که شما قبول می‌کنین! یادتون رفته که او چه پدری از هم‌کمپی‌هامون در آورد؟
من مطمئن بودم از او خبری نخواهد شد. اما هرچه اندیشیدم، نفهمیدم دلیل اصلی زنگ‌زدن او چه بود. چون او بخوبی می‌دانست که تقاضایش اجرا شدنی نیست، نه از جانب من و نه از جانب آن وکیل.

سه‌شنبه ۲۶ اکتبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش هفدهم

با آمدن همسرم و دخترمان، جمعمان جمع شد. اما نه همه‌ی مشکلاتم حل شد و نه نگرانی‌هایم پایان یافت. بودن مادر، مادری که همه دوست‌اش می‌دارند، آرامشی بدرون خانه‌ی ما بازآورد و زنده‌گی ما روال تازه‌ای گرفت. اما هنوز تکلیف پویا مشخص نشده بود.
البته در همان روزهای اول اقامتمان در یوله گونار لومن ما را به مهد کودکی برد بنام «Kanalen» که ویژه‌ی فرزندان پناهنده‌گانی بود که هنوز جائی برای آنان در مهدکودک‌های منطقه‌ی اقامت والدینشان باز نشده بود. رئیس مهدکودک بما گفت که برای هرسه‌ی بچه‌ها در آنجا جا هست. اما نیما بزرگتر از آن بود که نیازی به رفتن مهد کودک داشته باشد. شیوا مدتی به همراه پویا به آنجا رفت وا خودش، خانه بودن را ترجیح داد تا مدارس باز شد. من صبح‌ها، در سر راه مدرسه، پویا را تحویل مهد کودک می‌دادم و بعد از تمام شدن کلاس زبان، او را‌ پس می‌گرفتم. رئیس و کارمندان مهد کودک کَنالن رفتاری بسیار دوستانه با ما داشتند. هدف‌ آنها آشنائی هرچه بیشتر ما با کشور میزبان بود تا بهتر وارد  بازار کار شویم. در میان کارمندان کُنالن جوانی ایرانی بود بهروز نام که بیشتر با فارسی‌زبانان کار می‌کرد. با پویا رابطه‌ی خوبی برقرار کرده بود. کارش در آنجا تمام ‌وقت نبود. برای اینکه حقوق کامل بگیرد باید چند ساعتی هم در یکی‌ از مهدکودک‌های منطقه‌ی زندگی ما کار می‌کرد. اگر من با دوچرخه نبودم تا ایستگاه اتوبوس که یکربعی راه بود، همراه می‌شدیم و سپس با اتوبوس به منطقه‌ی ما می‌رفتیم. او بود که مرا با انجمن ایرانیان مقیم یوله آشنا کرد. و آشنائی بیشتر با انجمن این امکان را در اختیار من گذاشت تا با جمعی از ایرانیان ساکن یوله آشنا شوم. آشنایی بیشتر با انجمن به عضویتم در آن انجامید، با افرادی آشنا شدم که راه و رسمشان با بیشتر آشنایان دوران‌ها کمپ تفاوتی فاحش داشت. شب‌های شعر، جلسات ماهانه‌ی انجمن، انتشار ماهنامه با آن امکانات کم که البته من در اداره‌ی آن نقشی نداشتم، همکاری با احزاب سوئدی و ... افق تازه‌تری در برابر من گشود که روی‌هم‌رفته این آشنائی‌ها را بسیار مفید ارزیابی‌ می‌کنم. کمون یوله با همیاری دو سه موسسه‌ی سوئدی دیگر، مرکزی بنام محل ملاقات یا Träffpunkten تاسیس کرده بود تا خارجیان تازه‌وارد امکان ملاقات و گپ‌وگفتی با سوئدی‌ها بیابند. در این مرکز علاوه بر امکان تمرین زبان سوئدی، با خلق‌وخو و شیوه‌ی زندگی سوئدی‌ها آشنائی پیداکردیم. ارتباط با انجمن ایرانیان مقیم یوله، حضور در «محل ملاقات»، شرکت در کلاس‌های زبان سوئدی و تماس با اداره‌ی کار سبب گردید تا با جامعه‌ی میزبان آشنائی بیشتری پیدا کنم. و همین ارتباطات بود که مرا متوجه این موضوع کرد که شیوه‌ی ایجاد رابطه با سوئدی‌ها با آن‌چه در ایران مرسوم است بکلی متفاوت است و در سوئد، صرف همسایه‌گی یا همکار بودن، سببیتی برای رفت‌وآمد و ایجاد دوستی فراهم نمی‌کند.
همین آشنایی‌ها، مشغولیات درس، کارهای روزانه‌ی دوجانبه، کم‌کمک سبب قطع رابطه با آشنایان قدیمی شد. بر خلاف رد و بدل کردن شماره‌ تلفن، آدرس بهنگام فراق، زود همدیگر را فراموش کردیم. جز دو سه مورد استثنائی، همه‌ی آشنایان دوران کمپ به صندوق‌خانه‌ی فراموشی سپرده شدند.
با آقای بهمنی که منتقل شهر کارل‌ستاد شده بود، مدتی ارتباطی داشتم که قطع شد. اسماعیل که راهی یوتوبوری شد نیز دو سه نامه‌ای داد و دیگر هیچ خبری از هم نگرفتیم و اصلن نمی‌دانم چه بر سر او آمد. داریوش به هنگام انتقال از کمپ سوخو گفته بود:
خوب! سه چهار ماهی با هم بودیم با خوبی‌ها و بد‌ی‌هاش. خداحافظ! چه می‌دانی شاید جایی باز همدیگر را دیدیم!
و همین‌طور هم شد. در هوفوش باز بهم برخوردیم. اما پس از آن دیگر سراغی از من نگرفت. چند روز پیش در سایت انیرو Eniro   دنبال تعدادی از آشنایانی که نام آنها هنوز از یادم نرفته است، گشتم. به نام پسر داریوش برخوردم که در آن روزها سه چهار سالی بیشتر نداشت و مسلمن حتا با نام من هم نمی‌تواند آشنا باشد. اما از خودش رد پائی نیافتم حتا خبری از آقای آقای بهمنی نبود. دوست دیگری را که چند باری در زمان‌های مختلف به خانه‌اش رفته بودم، دنبال کردم. به نام جوانی که طبقه‌ی بالائی ساکن بود، برخوردم. اس‌ام‌اسی برایش فرستادم. چندی بعد تلفن همراهم زنگ زد. خودش را معرفی کرد که من نشناختم. چون ما او را اصغر می‌نامیدیم و حال او خودش را علی معرفی می‌کرد. زمانی که از اس‌ام‌اس حرف بمیان آورد شناختمش. خوشبختانه موفق شده است و چنان که می‌گفت از زندگی‌اش راضی می‌نمود. اما اضافه کرد که کلی فکر کرده است تا افراسیابی را بیاد آورده است اما از شکل و قیافه‌ی من چیزی در خاطرش نمانده است.
از ادامه‌ی ارتباط موقتی‌ام با دو نفر از ساکنان آپارتمان بالاسری، سرهنگ و آقای بهمنی، و آن‌دو خانواده‌ای دیگر قبلن نوشته‌ام و داستان هم‌کمپی‌ من، شرح یکی از همان همسایه‌گان بالاسری است.
از سه تفنگ‌دار، یکی «همو که هواخواه مجاهدین خلق بود» دوره‌ی صاف‌کاری اتومبیل خواند، دومی رفت که رفت و سومی «مسافر هند» اگر بمافیا نپوسته باشد بی‌تردید آلوده‌ی مواد مخدر باید شده باشد. اما چرا چنین می‌پندارم:
اولین تابستان پس از ورود همسرم، با پویا بمنظور دیداری با خاله‌زاده‌ام، راهی آلمان بودیم. در ایستگاه راه‌آهن شهر مالمو، برحسب تصادف به امیر آبادانی برخوردم. مستِ مست بود و همچنان دست‌اش بگردن‌اش آویزان.
جلو رفتم و سلام‌اش کردم. مرا بجا نیاورد. اما بعد گفت:
ها، همون عامو آبادانی! سپس اضافه کرد که راهی دانمارک است و خواست تا کپنهاگ کنار هم باشیم. در بین راه باز همان حرف‌های سابق را تکرار کرد که چقدر معالجه‌ی دست‌اش برای دولت سوئد خرج برداشته و نهایت سراغ هم‌کمپی‌ها را گرفت. یکی دو نفر را نام بردم و از جمله همان مسافر هند را. امیر گفت:
وضعش خوبه عامو!. خودش برام گفت که با نقشه به اینجا اومده. نقشه‌ها داشت که با فروش مواد مخدر خودشو را بسازه.
صحبت‌های امیر مرا بیاد روزی انداخت که همان مرد، روزی بسراغ من آمد و گفت:
آمدم کمی تلخک ازت بگیرم.
تل‌خک؟ تلخک چی هست؟
تریاک! همان‌که می‌زنی و چشاتو سرخ می‌کنه. صبح‌ها که بسالن میآی چشات سرخ‌ِ سرخه. من که بچه نسم این نشونه‌هارو نشناسم.
گفتم:
مرد حسابی! سرخی چشمای من از بی‌خوابی و بد خوابی نه تریاک خوردن. پویا شبا مرتب بیدار می‌شه و مادرشو می‌خاد. من واسه‌ی اینکه اون دوتای دیگه بیدار نشن، اونو تو تخت خودم می‌خابونم که احساس تنهائی نکنه. وقتی‌ام او بخواب می‌ره، من خوابم نمی‌بره، تا صبح توی کریدور می‌نشینم و کتابی، چیزی می‌خونم. چند روز پیش موضوع را با یوستا مطرح کردم. بهم قرص خواب داد.
طرف عذر خواست و رفت.
دو سه سال بعد به خانه‌ی ما تلفن کرده بود. من خانه نبودم. از بچه‌ها خواسته بود که با شماره تلفنی که گذاشته‌بود، باو زنگی بزنم. زنگ زدم. خانمی گوشی را برداشت. خانه شلوغ پلوغ بود درست مانند خانه‌ی سریال «قمر خانم» از هر گوشه‌ی آن صدایی بگوش می‌رسید. نهایت پیدایش شد. شماره تلفن یکی از هم‌کمپی‌ها را می‌خواست که باو دادم. دیگر از هم خبری نگرفتیم.
روزی با یکی از دوستان «هم‌کپی من» عازم اوپسالا بودیم. دوست مشترکی «همانی که مرد از هند آمده، سراغش را گرفته بود» در ایستگاه اتوبوسی به انتظار اتوبوس ایستاده بود. سوارش کردیم. در بین راه، سراغ مسافر هند را گرفتم. دوست مشترک گفت:
تریاک می‌خواست. مقداری برایش فرستادم.
اما آنچه همه‌ی این خاطرات را در ذهن من زنده کرد تلفنی بود از ایران که آخرین بخش این سری نوشته‌ها خواهد بود.

چهارشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش شانزدهم

با انتقال به یوله، اداره‌ی امور اجتماعی کمون یوله آپارتمانی در اختیار ما گذاشت. اجاره و هزینه‌ی زنده‌گی ما را به عهده گرفت. یکی از مددکاران بخش خارجیان بنام گونار لومن Gunnar Löhman متصدی امور ما شد. خوشبحتانه گون‌نار با زبان انگلیسی آشنا بود و ما برای ایجاد ارتباط، نیازی به کمک مترجم نداشتیم. گون‌نار انسان والائی بود/ هست، بسیار صمیمی و مهربان، نه تنها با من که با همه‌ی کسانی که با او سروکاری داشتند چنین بود. طولی نکشید که رابطه‌ی مامور و مراجع به رابطه‌ی دو انسان برابر تبدیل شد. او رابطه‌ی خوبی با بچه‌ها بخصوص با پویا برقرار کرد. برایم گفت که پیش از ورود به دانشگاه با چنین کودکانی کار می‌کرده‌است و روی همین اصل دانشکده او را از انجام کارآموزی معاف کرده است. با اتومبیل‌اش همه‌ی شهر را بما نشان داد. از خودش، همسرش و تنها پسرشان، سخن گفت. با پی‌گیری‌های او از موافقت با درخواست پناهنده‌گی‌ام با خبر شدم. برای بازکردن حساب بانکی مرا (شاید دیگران هم) تا بانک همراهی کرد و معرف من شد. با اتومبیل خودش ما را به فروشگاه IKEA که ده کیلومتری شهر است، برد و در خرید لوازم خانه، حمل آن‌ها و سوار کردن‌‌شان کمکم رد. آپارتمان تازه مجهز شد. با داشتن آدرس و اجاره‌نامه، امکان گرفتن تلفن فراهم گردید اما چون هنوز اجازه‌ی اقامت من صادر نشده بود، باید دوهزار کرونی ودیعه می‌سپردم تا شرکت تلفن درخواستم را می‌پذیرفت . من و بسیاری چون من، فاقد چنین امکانی بودیم. او مشکل را حل کرد و تلفن بخانه‌ی ما آمد و من از جمع‌آوری سکه و صبح زود به پای تلفن عمومی رفتن، راحت شدم. گون‌نار که بی‌قراری بچه‌ها را در نبود مادرشان احساس کرده بود، اجازه پرداخت هزینه‌ی یک ساعت کالمه‌ی تلفنی در ماه با ایران را برای ما گرفت. بگمانم هزینه‌ی هر دقیقه تلفن‌ با ایران آن روزها کرون شانزده کرون سوئدی بود.

در قانون مربوط به خارجی‌تباران کشور سوئد، فصلی زیر نام «بازپیوندخانواده Anhörigförening » وجود دارد که بر اساس آن قانون، دولت سوئد برای جلوگیری ازهم‌پاشیده‌گی خانواده‌ها، با درخواست اجازه‌ی اقامت نزدیکان فرد پناهنده (زن، شوهر، فرزندان و پدرومادر) موافقت می‌نماید. بر همین اساس، پس از صدور اجازه‌ی اقامتم با نوشتن نامه‌ای به اداره‌ی مهاجرت، برای همسر و دخترمان زیبا درخواست صدور اجازه‌ی اقامت نمودم. دقیقن یادم نیست در چه تاریخی اجازه‌ی اقامت آنها صادر شد. اما دو ماهی بیشتر طول نکشید که دوران دوری و از هم‌گسته‌گی یازده‌ ماهه‌ی خانواده‌ی من پایان یافت. روزهائی که هر ساعت آن پر از ماجراها و ناملایماتی بود. هر روزه، از ساعت ده صبح هر سه‌ی بچه‌ها پشت در ورودی، به ترتیب قد، در انتظار رسیدن نامه‌ی مادر به صف می‌ایستادند. نیما از سوارخ چشمی و شیوا و پویا از شکافی که برای انداختن نامه‌های پستی و روزنامه، روی در احداث شده است، نزدیک شدن نامه‌رسان را بهم گزارش می‌دادند. اما وای از لحظه‌ای که نامه‌ای از شکاف در بدرون آپارتمان انداخته نمی‌شد. فضای آپارتمان را غبار غم می‌پوشاند، همه کسل می‌شدیم اما دلتنگی پویای پنج‌ساله مسئله‌ای دیگر بود. او مادرش را می‌خواست و خواهر بزرگش که او را "اوغوئی" می‌نامید.
 اما اگر نامه‌ای بدرون انداخته می‌شد، فضای آپارتمان را فریاد شور و غلغله پر می‌کرد. نیما نامه را باز می‌کرد و بلند بلند می‌خواند (البته اگر سر حال بود. و الا راهی اتاق‌ش و در را از تو می‌بست تا با مادرش خلوت کند و مرا می‌گذاشت با گله‌گزاری شیوا و پویا) اگر از عهده‌ی خواندن کلمه‌ای بر نمی‌آمد، سکوت می‌کرد، صدای آن‌دوی دیگر در می‌آمد که ادامه بده. او بسراغ من می‌آمد که بابا این کلمه چیست و همین‌طوری ادامه می‌داد تا نامه به آخر می‌رسید. بعد نوبت شیوای نه ساله بود. او در حالی‌که پویا را با خود داشت به کنار من می‌آمد تا با کمک من، خودش نامه‌ی مادرش را بخواند. پویا با جانِ دل به گوش بود اگرچه بی‌تردید چیز زیادی از محتوای نامه دستگیرش نمی‌شد. اما مگر نه اینکه نامه بوی مادر می‌داد؟
با اتصال تلفن، ارتباط ما با ایران راحت‌تر شد. صحبت بچه‌ها «و صد البته خودم» با مادر، مادر بزرگ‌، عمه‌ها و خاله‌ها و گاه دوستان قدیم، آرامشی به خانه‌ی ما آورد. جنگ ادامه داشت و من نگران مادر پیرم بودم که خانه‌اش را بمب درهم کوبیده بود و من به دروغ باو گفته بودم و باز هم تکرار می‌کردم که بزودی باز خواهم گشت.
همسرم تاریخ آمدنش را خبر داد. همه خوش‌حال در تدارک باستقبال رفتن آنها ثانیه شماری می‌کردیم. روز موعود فرارسید. مسیر پرواز تهران، مسکو، استکهلم بود و وسیله‌ی پرواز، هواپیمایی ایر فولوت شوری با ۴۸ ساعت توقف در مسکو با میزبانی دولت شوراها. با سفارش‌های اکید من، ویزای ورود به شوروی هم گرفته بودند تا در مدت اقامت کوتاه خود از سرزمین آزاد شده از ظلم سرمایه‌داری دیداری کنند و دست‌آورد نماینده‌گان طبقه‌ی کارگر قهرمان را با چشمان خود به بینند و با همه‌ی وجود  خود احساس کنند.
شب پرواز فرا رسید. دل توی دلمان نبود و چشم براه که دوشبانه‌روز دیگر، جمعمان، جمع خواهد شد که زنگ تلفن بصدا در آمد.گوشی را برداشتم. اکرم بود و خبر ‌داد که از پروازشان جلوگیری کرده‌‌اند. پاسداری بی‌جهت باو گیر داده بود که پاسپورت‌ات اشکال دارد و آن‌قدر لفت‌اش داده بود تا هواپیما پریده بود. بعد گذرنامه و چمدان‌هایشان به آنها پس داده بودند و آنها، دست از پا درازتر، راهی خانه‌ی مادر اکرم شده بودند. پرواز یک هفته به تاخیر افتاد. هفته‌‌ی بعد، با قطار راهی اوپسالا شدیم، دسته‌گلی خریدیم و با اتوبوس به فرودگاه آرلاندا رفتیم. پویا سر از پا نمی‌شناخت. با دسته‌گل در صف مقدم مستقبلین ایستاده بود و چهار چشمی واردین را زیر نظر داشت که مبادا مادر و اوغوئی را کسی زودتر از او در آغوش کشد. اما هواپیمای ایرفلوت به زمین ننشست. به بورد پروازها نگاه کردم. یک ساعت تاخیر ثبت شده بود. اما پویا مامان را می‌خواست، سخت به نرده‌ای حفاظ جلوی در گمرک چسبیده بود و مامان مامان، می‌کرد. یکساعت بدو ساعت و سپس سه‌ساعت کشید. شیوا و نیما د گرسنه بودند اما پویا تشنه‌ی دیدار مادر بود و به اعتراض و توضیح و تشریح کسی گوش فرا نمی‌داد.
در این میان، سروصدائی سالن را پر کرد. عده‌ای با پرچم و گل و پلاکارت در مقابل در ورودی مسافران جمع شدند. همه‌گی شاد و هیجان‌زده بنظر می‌رسیدند و بزبانی روسی‌مانند حرف می‌زدند. مردی میان‌سال از جلوی گمرگ گذشت و وارد سالن شد. صدای غلغله و فریاد بالا گرفت. دختری جلو رفت، حلقه‌ی گلی بگردن‌اش آویخت، او را بوسید و چیزهایی گفت که من از آن چیزی دستگیرم نشد. دیگران محاصره‌اش کردند. او با همه دست داد و روبوسی کرد. مردم نظاره‌گر واقعه بودند. من جلو رفتم و جویای داستان شدم. گفتند که از مخالفین حکومت کشور استونی است. سالیانی زندانی بوده‌است و محروم از سفر خارج. اینک با تلاش ما و گروه هواداران حقوق بشر به او اجازه‌ی خروج از کشور داده شده‌ا‌ست.
جمعیت، شاد و خوشحال مسافر خود را در میان گرفته و از سالن بیرون رفتند.
اما تصور من این بود که او یکی از همان فریب‌خوردگان تبلیغات دنیای سرمایه‌داری است که به حکومت مردمی کشور خویش، پشت کرده است.
پیش پویا برگشتم و با هزار مکافات قانع‌اش کردم تا ما را برای رفتن به توالت و خوردن ناهار همراهی کند. هواپیما پس از سه ساعت و اندی تاخیر بزمین نشست.

یکشنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش پانزدهم.

افسر پلیس که از هدف من آگاهی یافت گفت:
قبل از اینکه رسمن وارد گفت‌وگو شویم من طبق قانون موظف هستم مراتبی را به اطلاع تو برسانم. طبق قانون سوئد دادن اطلاعات نادرست به پلیس جرم محسوب می‌شود و مجازات آن بین پانصدکرون جریمه‌ی نقدی تا دو ماه حبس تعذیری است. حال با توجه به محتوای این ماده‌ی قانونی آیا باز هم حاضری رسمن گفته‌هایت را تصحیح کنی؟
جواب من مثبت بود. افسر پلیس رفت تا موضوع را با رئیس‌اش در میان بگزارد و کسب تکلیف کند. زمانی‌که برگشت، گفت:
رئیس‌ام می‌گوید چون تو داوطلبانه حاضر شده‌ای اطلاعات داده شده را تصحیح کنی، او از پی‌گرد قانونی تو چشم می‌پوشد. بعد وقت جدیدی بمن داد تا با حضور مترجم مصاحبه را تکمیل کند. در روز موعود (اول شهریور) مسیر واقعی ورودم به سوئد را تشریح کردم. افسر مصاحبه‌کننده نشانه‌‌هایی از فرودگاه‌هایی که ما از آن‌ها عبور کرده‌بودیم از من پرسید. کار مصاحبه که تمام شد. گفت:
همه‌ی نشانی‌هائی که داده‌ای با واقعیت می‌خواند. اما برای اثبات هر مدعایی نیاز به شاهد یا مدرک کتبی هست، حالا سوال من این است که تو شاهد یا مدرکی برای اثبات ادعاهای خود داری یا نه؟
من نه مدرکی داشتم و نه شاهدی جز فرزندانم که در تمام مسیر همراهم بودند. پلیس اجازه‌ی مصاحبه با بچه‌های نابالغ را نداشت. من هم، نام و نشانی از آن سه جوانی که در فرودگاه آمستردام بلیت‌های تازه برای ما آورده بودند، نداشتم. اما می‌دانستم یکی از آن‌ها به کمپ کیرونا Kiruna رفته است زیرا سه چهار ماه بعد از اولین برخوردمان در آن شب کذائی، او را در کمپ سوخو دیده بودم. طولی نکشید که او داوطلبانه راهی کمپ کیرونا شد. نام و نشانی از او نداشم و حتا مطمئن نبودم اسمی که او خودش را با آن بمن معرفی کرده بود، اسم حقیقی او بوده باشد. با تمام این احوال، نام او را ذکر کردم که کافی مقصود نبود.
پلیس پرسید:
عکس چطور؟
یادم آمد که نیما در فرودگاه آمستردام عکسی از شیوا و پویا گرفته بود. موضوع را ‌که با افسر پلیس در میان گذاشتم. او گفت:
خوب شد! برو عکس را بیار و آنرا به متصدی دفتر ما بده! من پرونده را پس از تکمیل شدن به اداره‌ی مهاجرت می‌فرستم. یکی دو هفته‌ی آینده وکیلت برای تنظیم لایحه‌ی دفاعیه‌ی جدید با تو تماس خواهد گرفت. همین طور هم شد.
اما در این میان کار انتقال ما به کمون یوله درست شد. به توصیه‌ی پرستار کمپ، سازمان بهزیستی کمون یوله یکی از مددکاران‌اش را بنام Maj Alm مامور تحقیق در مورد وضعیت پویا کرد. این خانم بسراغ ما آمد، پویا را دید و اطلاعاتی در مورد او گرفت. در ملاقات‌ بعدی روان‌شناسی را هم او را همراهی کرد. گونیلای روانشناش با انجام آزمایش‌هایی تشخیص داد که پویا نیاز به مراقبت خاص دارد. گزارش مای آلم و گونیلا سبب شد که دو کمون یوله و مالمو، ما را خارج از نوبت به پذیرند. یوله را یکبار دیده بودم ولی از مالمو نه دیداری کرده بودم و نه اطلاعاتی بیش از آن‌چه آقا اکبر داده‌بود، داشتم.
آقا اکبر پیرترین فرد ساکن کمپ ما بود. مردی ساده‌دل، صمیمی و عامی بود. به گمانم تحصیلات چندانی هم نداشت. در کلاس سوئدی با هم‌ آشنا شدیم. زیاد با هم‌کمپی‌ها قاطی نمی‌شد و من هم جز در ساعات درس، برخورد دیگری با او نداشتم. پسر بیست‌وهشت ‌ساله‌اش را برداشته بود و به اینجا آمده‌بود. همه‌ی شادی‌اش این بود که "بچه‌اش" را از دست حزب‌الهی‌ها نجات داده‌است. بعضی در خفا بطعنه می‌گفتند "بچه"؟ ۲۸ سال از سن او می‌گذرد، او که دیگر بچه نیست و بعد می‌زدند زیر ‌خنده. من پسرش را یکی دو بار بیشتر ندیدم.
روزی پتر، معلم سوئدی‌مان برای اینکه ما را وادار به صحبت کند، از یکایک ما پرسید که دوست دارید در  کدام‌یک از کمون‌های سوئد پذیرفته شوید و چرا. هرکس جائی را گفت. بیشتر خواهان رفتن به شهرهای بزرگ بودند. نوبت به آقا اکبر که رسید، گفت:
مالمو
خانمی بفارسی گفت:
باد داره!
همه‌ی همکلاسی‌ها زدیم زیر خنده.
آقا اکبر و پتر مات و مبهوت بما نگاه کردند. پتر از بی‌خبری و آقا اکبر از برخورد آن خانم همکلاسی.
نهایت آقا اکبر با گلایه پرسید:
خانم ... چرا؟ چرا باد داره؟ چرا آرزوی رفتن به استکهلم نباید باد داشته باشه اما آرزوی رفتن به مالمو که همه از رفتن به آنجا پرهیز دارن باید باد داشه باشه؟
خانم ... که متوجه شد آقا اکبر صحبت او را بد فهمیده است، گفت:
اکبر آقا من هرگز بخودم اجازه نمی‌دهم با شما که هم‌سن و سال پدرم هستید، شوخی با خدای ناخواسته، بی‌احترامی کنم. منظورم این بود که در مالمو جریان باد شدید است و مرتب باد می‌وزد، نه اینکه آرزوی رفتن شما به آنجا "باد داشته باشد". ببخشید اگر بدجوری منظورم را بیان کردم.
حالا پتر می‌خواست که من بی‌نوا، همه‌ی ماجرا را به انگلیسی برای‌اش ترجمه کنم.
من هم شنیده بودم که مردم اسکُنه دل خوشی از خارجی‌تباران ندارند و جریانات راسیستی در آن‌جا شدید است. از این رو برای رفتن به آنجا نظر مای آلم  را جویا شدم. اما نمی‌دانستم که سوئدی‌ها در تصمیم‌گیری‌های دیگران دخالت مستقیم نمی‌کنند. مای در جوابم گفت:
نمی‌دانم. این توئی که باید تصمیم بگیری. مالمو امتیازاتی دارد، شهر بزرگی است، به اروپا نزدیک است، گرمتر از یوله و هوفوش است و ...
یوله شهری کوچک است. زمستانی دراز و تاریک دارد و راهی دراز تا قاره‌ی اروپا دارد. اما امکاناتی هم دارد. کمون‌اش تا بحال توسط سوسیال‌دموکرات‌ها اداره شده است، سیاست‌مداران حاکم بر آن دید بهتری به خارجیان دارند. تسهیلات فراوانی برای افرادی معلول اعم از جسمی یا روانی فراهم نموده‌اند، نزدیک استکهلم است و تا فرودگاه آرلاندا، راهی نیست و ...
و خلاصه اضافه کرد که اگر من بجای تو بودم، یوله را انتخاب می‌کردم.
من هم یوله را انتخاب کردم.
هفتم ماه اکتبر ۱۹۸۸ برابر با ۵ آبان ۱۳۶۶ خورشیدی، پس از هفت ماه و یازده روز دربدری به یوله منتقل شدیم.

پنجشنبه ۷ اکتبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد, بخش چهاردهم

در محوطه‌ی کمپ به پرویز برخوردم. رنگ و رویی نداشت و بیمار می‌نمود. حالش را پرسیدم. معلوم شد تب شدیدی دارد و از بهداری کمپ می‌آید. پرستار مقداری قرص پنی‌سی‌لین به او داده بود. گفتم:
برو استراحت کن! بعد همدیگر را می‌بینیم.
پرویز گلایه‌ای کرد که تو به خانه‌ی ما نمی‌آئی. این منم که همیشه سراغ شما را می‌گیرم.
گرچه گلایه‌اش بجا بود، اما بواقع  نه من چنین فرصتی را داشتم و نه توافقی با هم‌خانه‌ای‌های او. پرویز از سِوْخو با ما بود و هر از گاهی سری بما می‌زد ‌‌و بیشتر با بچه‌ها بازی می‌کرد. همیشه می‌گفت که دل‌تنگ خواهرزاده‌هایش است.
ب قول دادم که در اولین فرصت سری باو  بزنم. اما پرویز حرف‌هائی داشت که می‌خواست بگوید. به اختصار برایم گفت که سه روز پیش قاچاق‌چی آشنای‌اش، پاسپورتی اسپانیائی با ویزای کانادا برای او فرستاده بود. با گرفتن پاسپورت، با کشتی راهی هلسینکی می‌شود تا از آنجا به اتاوا پرواز کند. همه چیز بخوبی پیش می‌رود‌‌‌ تا اینکه متصدی چک‌اینگ اطلاعاتی از او می‌خواهد. پرویز با همان انگلسی دست و پا شکسته از او می‌خواهد که به اسپانیایی با او صحبت کند. متصدی چک‌این پاسپورت او را روی پیش‌خوان گذاشته و دنبال مترجم اسپانیائی می‌رود. پرویز.می‌فهمد که با آمدن مترجم دروغ‌اش آشکار خواهد شد، پاسیورت اسپانیائی را از روی گیشه برداشته، آن‌را داخل پاکتی که تمبر فنلاندی هم روی آن نصب شده بود، می‌گذارد و به آدرس قاچاقچی پست‌اش می‌کند. طرف که با مترجم برمی‌گردد و معلوم می‌شود که او اسپانیایی نمی‌داند، دنبال پاسپورت او می‌گردد که پیدای‌اش نمی‌کند. ناچار باو می‌گوید بهمان‌جا که آمده‌ای برگرد!
او هم ناچار راهی سوئد می‌شود. بین راه سرما شدیدی ‌می‌خورد. توی قطار هم سرد بود و از همه بدتر این ایستگاه لعنتی هوفوش است. قطار با تاخیر رسید و اتوبوس رفته بود. برای هر اتومبیلی دست بلند کردم، نایستاد. در آسمان هم بازشده بود و می‌بارید. تب داشتم، باد و باران هم بود و مثل موش آب‌کشیده بودم. آخر چمدان‌هایم را اریف‌وار روی جاده گذاشتم. اتومبیلی ایستاد. راننده‌اش اعتراض کرد. باو فهماندم که بیمارم. راننده سوارم کرد و این‌جا آوردم.
در این میان پلیس مرا برای ادای بعضی توضیحات احضار کرد. دلیل‌اش برای من نامعلوم بود. موضوع را با آشنایان که در میان گذاشتم، هرکس چیزی گفت و "متخصصین امر" را نظر بر این بود که شاید بین گفته‌های من به هنگام مصاحبه‌هایم با پلیس و آن‌چه همسرم در زمان تقاضای ویزای ورود به سوئد، بماموران سیاسی سفارت سوئد، در تهران گفته است تغایری پیدا شده باشد. حال پلیس در پی کشف این تفاوت‌هاست.
روز مصاحبه رسید.افسر پلیس با استفاده از.مترجم، بمن گفت که وکیل‌ات لایحه‌ای داده است. در در لایحه‌ی او مسایلی تازه‌ای عنوان شده که خودت به آن‌ها اشاره‌ای نکرده بودی. من آن‌ها را می‌خوانم و مترجم ترجمه‌شان می‌کند. تو مراتب تایید یا مخالفت‌ات پس از ترجمه بیان کن.
آن‌چه وکیل عنوان کرده، نقل بیانات خودم (کار، تحصیلات و ...) بود، نه چیز تازه‌ای که تاییدشان کردم و کار به خیر و خوشی تمام شد.
عصر همان‌روز راهی خانه‌ی پرویز شدم که حالش را بپرسم و هم داستان مصاحبه را برای او بازگو کنم.
پرویز با سه یا چهار نفر مجرد هم‌خانه بود. همه‌گی ترک بودند و هم‌سن و سال به استثنای مرد مسنی که سرهنگش می‌نامیدند. من با سرهنگ آشنایی قبلی نداشتم. آن شب یکی دو نفر دیگر هم آنجا بودند که از هواداران سازمان مجاهدین خلق بودند و با هم‌خانه‌ای‌های پرویز هم عقیده. من کاری با آن‌ها نداشتم و آنان نیز دنبال مسائل سازمانی خویش بودند. سرهنگ پیش ما آمد و با ما هم‌صحبت شد. بگذریم که داستان‌هایش از درگیری‌های او با ماموران انتظامی ایران و مرزداران ترک باورکردنی نبود اما بدلیل اقامت چندساله‌اش در ترکیه, با مسائل پناهنده‌گی و کیس‌های قابل پذیرش, آشنا بود. صحبت‌های من و پرویز را در مورد مصاحبه‌ی اخیرم را که شنیده رو بمن کرد و پرسید:
از چه راهی به سوئد آمده‌اید؟ چند نفرید؟
داستان را آن‌طور که بود برای او شرح دادم. سری تکان داد و گفت:
پلیس حرف شما را قبول ندارد.
گفتم:
بله، درست است. خودم هم از روز اول متوجه این موضوع شدم چرا که ما در میانه‌ی راه به اینجا, گیر کردیم و هواپیمائی که قراز بود با آن به سوئد یسائسم از دست دادیم. مسیری که من به پلیس گفته‌ام با واقعیت نمی‌خواند. چندباری خواسته بروم و واقعیت را با پلیس در میان بگذارم بخصوص که پول همراه من مارک آلمان بود و چندباری هم پلیس به این مسئله اشاره کرده‌است که چرا پول آلمانی همراه داری؟ آخر شاید بدانید که تعدا زیادی ایرانی بدلیل رد تقاضای پناهنده‌ی آنها از سوی دولت آلمان, با ما به اینجا آمدند. اما همین دوستان سیاسی همیشه با نظر من مخالفت کرده‌اند.
سرهنگ خنده‌ای کرد و گفت:
تو خودت چنانکه می‌گوئی با قانون و دادگستری سروکار داشته‌ای و باید راه‌وچاه پلیس و دادگاه را از این بچه‌ها بیشتر بدانی. تو مشکلی نداری فقط  باید شک پلیس را از بین ببری!
حرف‌های سرهنگ، عزم مرا جزم کرد. به اداره‌ی پلیس مراجعه کردم و تقاضای دیدار با مامور پرونده‌ام را نمودم.

دوشنبه ۴ اکتبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بجای بخش چهاردهم که نابود شد

چند روزی بودکه ویدیوکلیپ‌ها را نمی‌توانستم باز کنم و عکس‌ها به شیوه‌ی اینترنتی زغالی بالا می‌آمد و جان مرا می‌گرفت. یادداشتی در فیس‌بوک گذاشتم و پرسیدم "عیب از اینترنت من است یا سیستم یوتوپ؟"
دوستی خبر داد که کرم از خود سیب است. با شرکت توزیع‌کننده‌ی اینترنت تماس گرفتم. معلوم شد سوءاستفاده‌چی‌های نامروت از ساده‌لوحی من نهایت سوء استفاده را کرده و تا امکانش بوده و دلشان خواسته است، ای‌میل‌های آن‌چنانی، بانام یا بی‌نشان، برای دیگران فرستاده‌اند. گیرنده‌گان ای‌میل‌ها از من نزد شرکت توزیع‌کننده‌ی اینترنت شکایاتی کرده‌اند. شرکت نیز، امکانات استفاده‌ی مرا از اینترنت، محدود کرده‌بود.
علاوه بر مشکل بالا کامپوترهایم را هم ویروسی کرده‌بودند. دلیل‌اش بی‌توجهی من به باز گذاشتن اینترنت بی‌سیم، علی‌رغم تذکرات نزدبکان.
با توضیحاتی که دادم، سوء ظن رفع و خط اینترنتی باز شد. اما با کرمی که ریخته‌اند، کامپیوترهای من به درد کامپیتورهای سازمان اتمی ایران اسلامی دچار شده‌اند با این تفاوت که من، هم به آلوده‌گی کامپیوترهایم اقرار می‌کنم و هم به ناتوانی تکنیکی‌ام در پاکسازی کامل آن‌ها، درست برعکس دولت دروغ و مَکر که بی‌کفایتی خویش را به دشمن خودساخته، نه بخشید، خودبافته، نسبت می‌دهد و ناتوانی‌ پاکسازی کرم‌ها را انکار می‌کند.
به دوستی زنگ زدم و چاره جستم. گفت کامپیوترها را بردار و بیا این‌جا تا دردت مداوا کنم. اما بقول معروف "درِ دیگ باز است، حیای گربه کجا رفته‌است؟"
اینترنت بی‌سیم را قطع کردم و جنگ با کامپیوترها رت آغاز تا شاید خود چاره‌ی درد کنم. تعدادی آیکون تکراری، صفحه‌ی مانی‌تورم را پوشانید. همه را راهی سطل زباله کردم، غافل از این‌که نوشته‌ی آماده به پخشم که بیش از دو صفحه‌ی A4 بود، نیر به دیار عدم فرستاده‌ام. 
برگرداندن نوشته ناممکن است « شاید هم ممکن، اما من روش آن را نمی‌دانم» به همان‌سان که دمیدن جان دوباره در کالبد انسان‌های اعدام شده، محال. بهمین دلیل هم من از همان دوره‌ی دانشجوئی به صف مخالفان کیفر اعدام پیوسته‌ام.
نامه‌ای که در روزهای انقلاب نوشته شده
نامه ای  برای همسرم در همان‌روزهای تلخ وای‌چه‌کنم
برای اینکه از مطلب زیاد هم دور نشویم کپی نامه‌ای را که در آن روزها برای همسرم نوشته‌ام در اینجا می‌گذارم. البته موافقت صاحب‌نامه را هم گرفته‌ام.

جمعه ۱ اکتبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد, بخش سیزدهم

در هوفوش همه‌چیز برنامه‌ریزه‌ شده‌بود. هفته دوم تدرس سوئدی برای بزرگسالان آغاز شد. مهد کودک کمپ مسئولیت نگهداری بچه‌ها را بهنگامی که ما در مدرسه بودیم، به عهده گرفت. کودکان دبستانی با آغاز فصل تحصیل قرار بود به مدرسه روند. آزمایشات کامل پزشکی از ما گرفته شد.
اما آغاز کلاس درس، مشکلی بر مشکلات من افزود. محل کلاس‌ها در شهر بود و  همه‌گی پیاده می‌رفتیم. یادم نیست علت پیاده‌رفتن، نبود اتوبوس بود یا صرفه‌جوئی در هزینه‌ی آن. نیم ساعتی راه بود. حدود چهار ساعتی از بچه‌ها دور ‌بودم و نگران پویا.

دو سه روز بعد از ورودمان، مهد کودک ما را برای دادن اطلاعات دعوت کرد. بعد از جلسه راهی خانه
 بودم که دختربچه‌ای خودش را بمن رسانید و با شادی مخصوص کودکان و لحنی بسیار آشنا گفت:
سلام آقای افراسیابی! شما هم باینجا منتقل شده‌اید؟ صبحی پویا و شیوا رو دیدم.
سلامش را جواب گفتم اما او را بجا نیاوردم. خودش متوجه موضوع شد و گفتّ
من دختر آقا م هستم.
پدرش را هم نشناختم. هنوز ما یکدیگر را  به رسم ایران به نام خانواده‌گی صدا می‌کردیم نه مانند سوئدی‌ها که همه با نام اول صدا می‌کنند و از گفتن شما احتراز می‌نمایند.
نام خانوادگی‌شان که گفت دیدم از آشنایان هتل مرک است که حالا بعد از چهارماه، دوباره بهم رسیده بودیم. چند روز بعد با داریوش، در مقابل آپارتمانشان به پدر دختر برخوردیم. حالا و احوالی کردیم و جدا شدیم. داریوش گفت:
من ایشان را می‌شناسم. خانواده‌ی محترمی هستند. با هم وارد سوئد شدیم. من و چند نفری دیگر، تقاضای پناهنده‌گی‌مان داده بودیم و  توی همان راهرو‌ی کذایی اداره‌ی پلیس، منتظر جواب بودیم که ایشان با خانواده‌اش وارد شد. نگاهی بما انداخت، شق‌ و رق بسوی گیشه‌ی پلیس رفت، پاسپورت‌هایشان را روی باجه‌ی پلیس گذاشت. پلیس پاسپورت‌ها را ورق زد، بالا و پائین نمود و گفت:
ویزای‌های شما جعلی است!
آقا م، مات‌ا‌ش بود. درست مثل اینکه یک سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند، هاج و واج، نگاهی به همسرش کرد، ما را تماشا کرد و آهسته به مامور پلیس گفت:
چرا جعلی؟ از سفارت سوئد در تهران تهیه کرده‌ام. مهر و امضای سفارت زیر ویزاهاست.
من فهمیدم که قاچاقیه حسابی تیغ‌اش زده. توی تایلند از این کلک‌ها زیاد بودن. با قولِ گرفتنِ ویزای قانونی، پول هنگفتی از طرف می‌گرفتن و یک ویزای جعلی ناب تحویلش می‌دادن.
از قیافه‌ی آقا م معلوم بود که حق به جانب او است. گولش زده بودن. خیلی دلم واسه‌شون سوخت. همه‌شان بهتشان برده بود. بعد پلیسه به او گفت
ویزات فاقد کد و رمزه. آخه روی ویزاها یک شماره می‌زنن و بعد اون شماره رو به استکهلم تلکس می‌کنن.
پلیس، زن‌و بچه‌هاشو فرستاد پیش ما و خودشو، توقیف کرد. خیلی دلم واسه‌ش سوخت.
من داستان گرفتاری آقا م، را می‌دانستم. خودش به تفصیل، جریان را برایم تعریف کرده بود که چقدر پول داده و از چه طریقی آمده است و اصلن هم به مغزش خطور نکرده بود که ویزا می‌تواند جعلی باشد. مرد رو راست و محترمی بود. می‌گفت که در تمام عمرش، حتا با کلانتری هم سروکارش نیفتاده است تا چه برسد به زندان. اما اینچا چند روزی مجبور به تحمل زندان شده بود.

با شروع کلاس‌های سوئدی، یکباره از بی‌کاری محض، چنان گرفتار شدم که بقول معروف، فرصت سر خاراندنم نبود. کلاس درس، خرید، پخت‌و پز روزانه، نظافت خانه، لباس‌شوئی و ... همه‌ی ساعات روزانه‌ام را پر می‌کرد. نیما داوطلبانه شست‌وشوی ظروف و لباس‌ها را بعهده گرفت.
نه خودم و نه بچه‌ها، نان‌های ماشینی را دوست نداشتیم. گذشته از ٱن قیمت نان خیلی بالا بود و ما ایرانی‌ها هم که عاشق نان هستیم. پس شاطری پیشه کردیم. شاطری که نه خمیرگیر داشت و نه خمیرکردن بلد بود و هیچ تجربه‌ای از نان پختن نداشت. دستورات و راهنمایی‌ها هم از این طرف و آن طرف می‌رسید. متخصص هم که طبق معمول فراوان بود. یکی پُزِِ نان پختن نه‌نه‌اش را می‌داد و دیگری یادگیری‌هایش را از کتاب آشپزی خانم منتظمی به رخم می‌کشید و ...
دست پخت اول و دوم گرچه خوردنی نبود، ولی نان‌ها را دور نریختیم که برکت خدا بود و گناهی عظیم. مگر نه اینکه بما گفته بودند اگر خرده نانی در روی زمین افتاده دیدی، برش دار، ببوس‌اش و آن را در چای مطمئنی بگذار که زیر پا نباشد!
اما دست‌پخت بابا، کم‌کمک ماکول شد تا آنجا که شبی بهنگام خواب، فهمیدم که شیوا و دوستانش کلک ذخیره‌ی نانمان را کنده‌‌اند و نانی برای صبحانه نمانده است.

کلاس سوئدی خوب پیش‌ می‌رفت. معلم ما، جوانی موسیقی‌دان بود که از بی‌کاری به معلمی روی آورده بود. خودش می‌گفت که پیش از این، کارگر ساختمانی بوده است.از جوان‌های سوسیال دموکرات بود و مادرش، حزب سوسیال‌دموکرات‌ها را در شورای شهر هورفوش، نماینده‌گی می‌کرد. با هم رابطه‌ی خوبی پیدا کرده بودیم و از آنجا که هم‌کلاسی‌ها با زبان دیگری آشنا نبودند، من عملن عصای دست او شده بودم تا اینکه خبرم دادند که پویا دسته گلی آب داده است و من باید در کلاس‌های بعد از ظهر شرکت کنم. پتر، معلممان، کلی دلخور شد ولی چاره‌ای نبود.

داستان از این قرار بود که کارگران نقاش مشغول رنگ زدن در و پنجره‌ی ساختمان‌های محله‌ی ما بودند. پویا از مهد جیم می‌شود، کاردکی پیدا می‌کند و به تقلید از کارگران نقاش، به جان اتومییل نوئی که در نزدیکی‌ها، پارک شده بود، می‌افتد و بلائی بسر آن می‌آورد که اتوموبیل باید کاملن رگ می‌شد.  صاحب اتوموبیل به رئیس کمپ مراجعه می‌کند، داستان را می‌گوید و مطالبه‌ی خسارت می‌نماید.
در جلسه‌ای که با مدیر کمپ و مسئولین مهدکودک داشتیم، من از خودم بدلیل حضور در کلاس درس، سلب مسئولیت کردم چرا که:
یک ـ مسئولیت نگهداری پویا در آن مدت با متصدیان مهد کودک بود نه با من.
دو ـ  پرسیدم چرا صاحب اتومبیل از بیمه‌ی اتومبیل‌اش‌ استفاده نمی‌کند که از شما خسارت می‌خواهد؟
مدیر کمپ گفت:
داستان از این قرار است که اتومبیل تازه است. چند روزی بیشتر از خرید آن نمی‌گذرد. صاحب‌اش دختر جوانی است و از بلائی‌ که پویا بر سر اتومبیل محبوب‌اش آورده، سخت عصبانی است. شرکت بیمه هم، تمام هزینه‌ی رنگ‌آمیزی نمی‌‌پردازد. حدود ۱۶۰۰ کرون آن‌را خود صاحب اتومبیل باید بپردازد.
گفتم:
می‌دانید که من توانائی پرداخت چنین پولی را ندارم.
گفت:
ـ بله، می‌دانم. من هم نمی‌گویم که تو این پول را باید بپردازی. تو در این مورد بی‌تقصیری. بی‌توجهی ناشی از کارمندان مهد کودک است. من خسارت صاحب اتومبیل را جبران می‌کنم. اما برای جلوگیری از اتفاقات مشابه یا خطرات دیگری که ممکن است در نبود تو، متوجه پویا شود، ما فکر کرده‌ایم بهتر است تو در کلاس‌‌ بعد از ظهرها شرکن کنی. نظرت چیه؟
نطری نداشتم. قبول کردم.

کم کمک، علی، قاسم، منوچهر «همان سه تفنگ‌دار هتل مرک» فرهاد، پرویز، امیر، رضا و ده‌ها آشنای متاهل دیگر هم به هوفوش منتقل شدند.
در نزدیکی کمپ، دریاچه‌ای بود. روزهای آفتابی با بچه‌ها دسته‌چمعی به آنجا می‌رفتیم و با توجه‌‌ درازی روز، گاهی تا دیر وقت در همان‌جا می‌ماندیم.
اما مشکل تلفن حل شدنی نبود و تماس با ایران سخت بود. در اتاق بیلیارد تلفنی وجود داشت اما من هرگز به آنجا نرفتم.
روزی همسایه‌ی زیرین ما «مرد متفکر» بمن خبر داد که صاحب تلفن شده‌است. پیشنهادکرد اگر دوست داشته باشم شماره تلفن او را به همسرم بدهم تا از تهران به خانه‌ی او زنگ بزند. پیشنهاد سخاوتمندانه‌ای بود من هم قبول کردم. شبی همسرم خبر داده بود که فلان ساعت تلفن خواهد کرد. به خانه‌ی همسایه رفتم. سه نفر از جوانها آنجا بودند و صاحب‌خان مشغول گرفتن شماره بود. تلفن وصل شد. محمود گوشی را گرفت و در حالی‌که چشم‌اش به ساعت‌اش بود، به گفت‌وگو پرداخت. تلفن‌اش که تمام شد، گوشی را به صاحب‌خانه داد و ثانیه‌شمار ساعت خودش را متوقف کرد.
گفت:
درست ۱۴ دقیق.
صاحب‌خانه گفت:
نه اشتباه می‌کنی. ساعت من یک ربع کامل را نشان می‌دهد.
و حرف‌اش را بکرسی نشاند.
نوبت نفر دوم شد. اما محمود با وجود این‌که هزینه‌ی یک ربع ساعت مکالمه را پرداخته بود، به اعتراض‌اش ادامه می‌داد و صاحب‌خانه را متهم به تقلب می‌کرد.
جوان‌ها رفتند. من ماندم و صاحب‌خانه و اصرار که شام را با هم باشیم که قبول نکردم. صاحب‌خانه یک عدد قوطی روغن نباتی پنج‌کیلوئی را از زیر مبل بیرون آورد. ضمن اینکه پول‌های گرفته شده را از سوراخی که بالای آن ایجاد کرده بود، وارد قُلّک خودساخته‌اش می‌کرد، نحوه‌ی ساخت قُلّک را نیز شرح می‌داد. تلفن زنگ زد و پس از مدت‌ها موفق شدم با همسر و دخترم صحبت کنم. البته من نه تنها هزینه‌‌ای نپرداختم که به چای، شیرینی و میوه هم  میهمان شدم.