یکشنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش دوازدهم

ایستگاه راه‌آهن هوفوش تا شهر چهار پنج کیلومتری فاصله دارد. می‌نی‌بوسی برای بردن ما آمده بود. بار و بندیل‌مان را در صندوق عقب آن گذاشتیم و سوار شدیم. در بخش اداری کمپ، آقایی ایرانی، ما را پذیرا شد. برخورد خوبی داشت و بگرمی ما را پذیرفت. اطلاعات لازم را در اختیار ما گذاشت. از مشکلات‌مان پرسید و خواست بداند که چه کمکی می‌تواند به ما کند.
مسئله‌ی رد تقاضای درخواست پناهنده‌گی‌ام را مطرح کردم و گفتم:
وکیلم در شهر سِوخو، با تنظیم لایجه‌ای به حکم صادره اعتراض کرده‌است ولی تا بحال پاسخی به او نداده‌اند. می‌گویند اگر آشنائی در اداره‌ی مهاجرت داشته باشی می‌توانی رد پرونده را بگیری و بپرسی اوضاع در چه حال است. آیا شما چنین امکانی را دارید؟
گفت:
می‌دونید! تابسونه و همه‌ی ادارات سوئدی در ماه‌های جون و جولای و حتا آگوست تق و لق‌‌ان. دوستان در مسافرت‌ان. پی‌گیری می‌کنم به بینم اگه دوستی، آشنایی رو پیدا کردم، جریانو پی‌گیری می‌کنم. و الا می‌مونه تا بچه‌ها از مرخصی برگردن.
بعد آدرس و نشانی آپارتمانی را که قرار بود محل زندگی ما شود، با دو عدد کلید بمن داد. به هنگام خداحافظی رو به نیما کرد و گفت:
به بینم! شما گفتی کلاس چندم بودی؟ اصلن چند سالته؟
- ۱۳ سالمه، کلاس هشت بودم ولی تمامش نکردم.
به به! چه پسر خوب و مودبی! در حقیقت تو مردی هستی. بیا و این کلید اضافی بگیر. من این کلیدو بتو می‌دم که مال خودِ خودت باشه!
نیما کلید را گرفت.
تشکری کردیم و بیرون رفتیم.
توی محوطه یکی از دوستان کمپ سوخو که از آمدن ما باخبر شده بود، انتظار ما را می‌کشید. با دیدن ما جلو آمد، خوش آمدی گفت.اطلاعاتی از بودن آشنایان قدیمی ساکن در این کمپ را بما داد و نهایت نشانی آپارتمانِ ما را پرسید.
آدرس را نشان‌اش دادم. با دیدن آدرس قیافه‌ی صورت‌اش عوض شد و گفت:
ای بخشکی شانس! چه بد آوردنی!
پرسیدم:
چطور مگر؟
گفت:
می‌گن، مار از پونه بدش میاد، پونه دم لونه‌ش سبز می‌شه!
- خب! منظورت چیه؟
گفت:
آخه فلانی هم توی همین دستگاه زندگی می‌کنه و با هم همسایه می‌شید.
گفتم:
باشه!من با او کاری ندارم. میدونی که در سوخو هم مشکل خاصی با او نداشتم. برخورد ما به همان برخورد روز اول توی اتوبوس در استکهلم خاتمه یافت. مهم نیست. به قول داش مشدی‌ها، این هم بگذرد.
در جوابم گفت:
منم با او مشکل شخصی ندارم. می‌دانی که همیشه از او فاصله فاصله می‌گرفتم. ولی رفتار زشت او آبروی همه‌ی ایرانی‌ها را برده. اخلاق‌اش اصلن فرقی نکرده. تازه بدترم شده. هر روز، صبح خروس خان جلوی دفتر وایساده تا آسیستانش می‌یاد، یقه‌شو می‌چسبه. مرتب ایراد می‌گیره، تقاضای تازه‌ای مطرح می‌کنه. همه از دست او ذله‌ شدن. پدر همین کارمند ایرونیه را هم در آورده، کلافه‌ش کرده. نمی‌دونی، اون چه آدم کارسازیه. هر کمکی از دس‌ش بیاد، از ایرانی‌ها مضایقه نداره. ولی این بابا کلافه‌ش کرده. از دس‌ش فرار می‌کنه.
با تعریف و تمجیدی که آقای کارمند ایرانی کمپ کرد. پرسیدم:
راستی هر آپارتمان چندتا کلید باید داشته باشه؟
ـ سه تا. این رسم رایج سوئده. اگه کلید اضافی بخوای باید با هزینه‌ی خودت اونو تهیه کنی. زیادم گرون نیس. سی یا چل کرونی می‌شه. راستی چرا این سوالو می‌کنی؟
داستان کلید اضافی نیما را شرح دادم. او گفت:
خب! در این‌که نیما پسر با تربیتیه، شکی نیس. او خواسته به یک شکلی به او حالی بده.

اما برداشت من طور دیگری بود و شیوه‌ی برخورد آن هموطن را نه تنها نپسندیده بودم که از آن بدم آمده بود. تجربه سال‌ها کار تنگاتنگ با مردم، در رده‌های مختلف بمن آموخته بود که این نوع، زرنگی‌های بازاری و منت‌گزاری‌های "بزرگان‌وارانه" به منظور خرکردن دیگران است و احتمالن سواری گرفتن‌های بعدی.
در برابر صحبت‌های دوستم واکنشی نشان ندادم. اما هرگز هم به آن کارمند مراجعه نکردم. البته نیازی هم نداشتم زیرا او مسئول افراد مجرد بود.
راهی آپارتمانمان شدیم. جلوی آپارتمان برخی از آشنایان که پیش از ما به هوفوش منتقل شده بودند، انتظار ما را می‌کشیدند. آقای بهمنی با مهربانی خاصی بمن خوش‌آمد گفت و با مهربانی حال بچه‌ها را پرسید و دستی بر سر و روی آن‌ها کشید.
مرد متفکر توی بالکن ایستاده بود. با هم سلام و علیکی کردیم و صمیمانه خوش‌آمدی بما گفت. بچه‌های آشنایان دور نیما و شیوا را گرفتند. بار و بنه مختصرمان را به طبقه‌ی دوم بردیم. مرد متفکر در طبقه‌ی هم‌کف مستفز بود. آپارتمان سه‌خوابه‌ی تمیز و خوبی بود مجهز به تلویزیون، یخچال، فریزر، اجاق خوارک‌پزی برقی، چهار تخت با وسایل خواب، لوازم خوراک پزی و ظروف لازم.
 نیما و شیوا صاحب اتاق‌خواب مستقل شدند و من با پویا هم‌اتاقی.
چهارصد و اندی ایرانی را از  اقوام مختلف در این کمپ جا داده بودند که تنها زبان فارسی و تبعیت ایرانی، نقطه‌ی مشترکمان بود.
با انتقال به هوفوش، زندگی‌مان کمی بروال معمول برگشت. در اینجا خرید و پخت و پز با خودمان بود.
برای خرید غذای روزانه، آپارتمان را ترک کردیم. همان آقا جلوی در ورودی ایستاده بود. با اصرار همیشه‌گی‌اش بداخل دعوتمان کرد. برای من، فنجانی قهوه آوردند و برای بچه‌ها شیرکاکائو و تنقلات. کمی که گذشت شروع به تعریف کرد که همه‌ی این‌ها را از سوخو آورده‌ام، کاکائو، قهوه، کورن‌فلکس. لحظه‌ی انتقالش بیادم آمد که کسی در حمل وسائل‌اش کمک‌اش نکرده‌ نبود. آمد و از من خواست تا به کمک او بروم. زمانی‌که کارتونی برداشتم، با عجله بطرفم دوید و گفت:
مواظب باش! شکستنی‌است. خرد نشه!
گفتم:
اینجا که آمدیم، تو کارتون بلور و چینی نداشتی! همه‌ی بارهایمان توی کیسه‌های نایلونی زباله بود.
جوابم را نداد. بسته‌ی گونی‌دوزی‌شده‌ای را برداشت و رفت. چنان می‌نمو که داخل‌ آن تکه فرشی بوده باشد. یادم آمد که بهنگام خبر انتقال سرهنگ، گفته بود "سرهنگ رفت. قالی توی اتاق را هم با خودش برد".

با دو سه دوستی، پیاده راهی فروشگاهی شدیم که تا محل مسکونی ما، یک کیلومتری فاصله‌ داشت. پس از سه چهار ما، اولین خرید کلی‌مان را انجام دادیم. مات و مبهوت مانده‌بود که آن همه بار را چگونه می‌شود به خانه برد که آقای بهنمنی گفت:
همه‌ی ما‌ بارهای خودمان را با همین گاری‌ها «چرخ‌های خرید» به خانه می‌بریم. تو هم همین کار را بکن! فردا چرخ را برگردان.  من هم همان کار را کردم، بارها و بارها، تا روزی که دوچرخه‌ای دست دوم تهیه کردم.

سه‌شنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش یازدهم

شب‌های روشن سوئد باور ناکردنی بود. گاه خورشید و ماه دیر وقت و در کنار هم دیده می‌شدند و خورشید اگر هوا ابری نبود تا ساعت یازده شب نورافشانی می‌کرد. دسته‌جمعی به جنگل می‌رفتیم، آتشی می‌افروختیم و تا پاسی از شب در کنار شعله‌ها‌ی آتش، از همه جا و همه چیز حرف می‌زدیم. حرف می‌زدیم که زمان را فراموش کنیم.
با گذشت زمان، کَم‌کَمَک با دو سه نفری هم سن‌وسال خودم آشنا شدم. با اینان حرف‌های مشترک بیشتری داشتم. آنها، متاهل بودند و در رژیم گذشته و حال، پست و مقامی داشتند. با سیاست کاری‌شان نبود. جنگ و اوضاع حاکم و آینده‌ی نامعلوم فرزندانشان، سبب فرارشان شده بود. وضع مالی‌شان خوب بود و می‌دانستند چرا و برای چه ترک وطن کرده‌اند. یکی از آنها هدف‌اش رفتن به آمریکا بود تا در آنجا کسب‌وکاری راه اندازد. دیگری خوددار بود و حرفی نمی‌زد. اعصابش هم درب‌وداغانی بودا.
کلاس زبان دایر شد. دانش‌آموزان ناجور بودند و از همه سن‌وسال و با تجربیات و دیدگاه‌هایی متفاوت. آموزگار‌ خانم میان‌سالی بود و در تدریس خارجی‌ها تجربه‌ی کافی داشت. تاریخ و فرهنگ ما را خوب می‌شناخت و در برابر رفتار عجیب‌وغریب ما واکنشی آن‌چنانی نشان نمی‌داد. بعدها فهمیدم که معلمین مخصوص تدریس اتباع خارجی علاوه بر تحصیلات دانشگاهی ویژه‌ی معلمان «کلیه‌ی آموزگاران دانش‌آموزان کودکستان، دبستان و دبیرستان دارای مدرک کارشناسی هستند» باید هشتاد واحد اضافی هم در مورد فرهنگ و تاریخ خارجیان بخوانند.
در کلاس درس، بیش از آنکه به زبان سوئدی بپردازیم، کردار و رفتار سوئدی‌ها را زیر ذره‌‌بین می‌گذاشتیم. هر آنچه به نظرمان غریبه و ناآشنا می‌نمود، نه تنها بی‌‌مهابا نقد می‌کشیدیم که مسخره می‌کردیم. اگر کسی از هم‌کلاسی‌ها انتقادمان را نمی‌پسندید، بی‌توجه به نطم و نظام کلاس درس، به فارسی با او به مجادله می‌پرداختیم. نه به تذکرهای معلم که هاج‌ و واج، ناظر جنگ لفظی ما بود گوش می‌کردیم و نه به ایرادهای همکلاسی‌ها تا معلم حوصله‌اش سر می‌رفت و با صدای بلند، فریاد می‌زد‌ْ‌Stop it! بسه!

ما بهترین بودیم و ایران بهترین نقطه‌ی جهان. همه‌مان ثروتمند، تحصیل‌کرده، صاحب مقام‌های بلند دولتی و صاحب خانه‌های آن‌چنانی. ماشین‌‌هایمان آخرین سیستم بود و هر ساله مدل عوض می‌کردیم. غذاهایمان، خوش‌مزه‌تر و پخت‌وپزمان بی‌نظیر. درِ خانه‌مان بروی همه باز بود و ...
یکبار معلم، صبرش تمام شد و گفت:
ما سوئدی‌ها می‌خوریم که زنده بمانیم و شما زنده‌اید که بخورید!

عده‌ای خندیدند و عده‌ی دیگر بُق کردند که بما توهین شده است.
زنان و دختران ورزش‌دوست سوئدی را که تک و تنها در میان جنگل می‌دویدند، متهم می‌کردیم که پروای ناموسشان نیست و چه باک اگر مورد تجاوز قرار گیرند. بارها از مردان هم‌کمپی شنیدم که از زبان همسرانشان با افتخار نقل می‌کردند:
معلومه که نباید بترسن! چی دارن که از دس بدن؟ اونا فاقد چیزی‌ان که واسه‌ی من مهمه و نگرانش هستم.
انتقال‌ها شروع شد. آنانی که دوستی یا فامیلی داشتند، با آمدن اجازه‌ی اقامتشان یکی پس از دیگری مستقیمن به کمونی منتقل می‌شدند که آشنایانشان در آنجا از پیش اسکان یافته بودند. آنانی که دوست و آشنائی نداشتند به یکی از کمپ‌ها دائم انتقال داده می‌شدند.
نوبت به ما رسید با وجود این‌که هنوز اجازه‌ی اقامتم صادر نشده بود. تابستان سوئد شروع شده بود. مترجمین می‌گفتند که در تابستان، ادارات بصورت نیمه تعطیل در می‌آیند چرا که همه‌ به مرخصی می‌روند. این پدیده هم برای ما شگفت‌آور بود.
راهی شهر هوفوش‌Hofors شدیم. جمعی از آشنایان به آنجا منتقل شده بودند و این خود مایه‌ی دل‌گرمی من بود.
سوار قطار شدیم. مسیر از جنوب به شمال بود و ۳۴۰ کیلومتری راه. راهنمائی نداشتیم. مامور کنترول بلیت که آمد، مقصدم را با او در میان گذاشتم. نقشه‌ای بیرون آورد و مسیر را نشانم داد و گفت:
در فلان نقطه باید پیاده شوید و قطار عوض کنید. اما سفارش من این است که قطار را ترک نکیند، چون همین قطار، در مسیر بازگشت از هوفوش می‌گذرد. شاید راه کمی دورتر شود و شما دیرتر به مقصد برسید اما این راه مطمئن‌تری است.
خیالم راحت شد.
در میان مسافران زن و مردی خارجی‌تبار با دو فرزندانش در مقابل ما نشسته بودند. طولی نکشید که مرد پیشم آمد، نامه‌ای را که به زبان انگلیسی نوشته شده بود نشانم داد و به انگلیسی شکسته بسته‌ای گغت که راهی شهر Sandviken سندویکن است و از من راهنمائی خواست.
گفتم:
شهر سندویکن را نمی‌شناسم. اجازه بده از مدیر قطار به پرسم.
خودش با اشاره به نقشه‌ای که داشت توضیح داد که سندویک در همسایه‌گی هوفوش است. نگاهی به نقشه کردم و دیدم که مسیرمان یکی‌است. در این میان احساس کردم که او باید ایرانی باشد. پرسیدم:
ایرانی هستید؟
با خوشحالی پاسخ داد:
بله، ایرانی هستم ولی فارس نیستم، ارمنی هستم. رو به همسرش کرد و با شادی گفت:
بیا که هم‌وطن پیدا کردم.
صندلی کناری خالی بود. نشست و با هم به گفت‌وگو پرداختیم. او سخت نگران یافتن کار بود. برایم تعریف کرد که مکانیک اتومبیل است یعنی برق‌کار است و متخصص پیچیدن دینام است. در تهران کار و بارش خوب بوده و در آمد خوبی داشته است.
او گفت:
میدانی که بمباران‌ها چه بسر مردم آورده است. بگیر و به بند هم بود و این حزب‌الهی‌ها از همه بدتر بودند. گفتیم بهتر است تا بمبی، راکتی همه چیزمان را بهم نریخته فرار کنیم. حالا آمده‌ام اینجا. نه زبان می‌دانم نه کاری دارم. دوست ندارم جیره‌‌خوار بیگانه باشم. فکر می‌کنی کاری بمن می‌دهند؟
گفتم:
تو باز هنری داری. کار بلدی. می‌گویند صنعت‌کاران زود جذب بازار کار می‌شوند. نگران مباش! درست می‌شود.
از کار و شغل من پرسید. گفتم:
کار و تحصیلات من بدرد اینجا نمی‌خورد. خودم می‌دانم. اگر بخواهم کار حقوقی بکنم باید به زبان سوئدی تسلط کامل داشته باشم. یادگرفتن یک زبان تازه آن‌هم در سن‌وسال من، زیاد آسان نیست. تازه اقامتم هم درست نشده‌است. آینده‌ی تو روشن‌تر است.تازه همسرم و دختر بزرگم نیز در ایران جا مانده‌اند. تو وضعت خوب است، نگران مباش!
تمام مسیر راه با هم مشغول صحبت بودیم که به نقطه‌ی تعویض قطار رسیدیم. کجا بود نمی‌دانم. همراهم، به گفته‌های من که این قطار در برگشت از هوفوش و سندویکن خواهد گذشت، توجهی نکرد. آدرسی که داشت بیرون آورد و گفت:
آسیستان کمپ بمن گفت که در این نقطه باید پیاده شوم. نه ما پیاده می‌شویم و پیاده شدند.
ما ادامه دادیم. قطار به مقصد رسید. مسافران قدیم جایشان را به مسافرانی تازه دادند. قطار حرکت کرد. در بازگشت به همان ایستگاهی رسیدیم که آنها پیاده شده بودند. مسافران تازه سوار شدند. آن خانواده‌ ارمنی هم در میان مسافران تازه سوار شده بودند. همین‌که چشمشان بما خورد، زدند زیر خنده.
همسرش گفت:
بی‌خودی به حرف شما گوش نکردیم. هم سرما و هم انتظار پدرمان را در آورد. عجب باد سردی می‌وزد!
قطار به هوفوش رسید و ما برای همیشه از هم جدا شدیم.

چهارشنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش بخش دهم

اوقات بیکار‌ی‌مان زیاد بود. نه، اصلن کاری نداشتیم. قرار بود برایمان کلاس زبان سوئدی بگذارند ولی خبری نبود. امکان مطالعه هم نبود، نه کتابی داشتیم نه حال و حوصله‌ی کتاب خواندن. سوئدی‌ هم که بلد نبودیم. از دنیای دوروبرمان هم بکلی بی‌خبر بودم. توی سرسرای ساختمان یکدستگاهی تلویزیون بود اما نه من اهل تلویزیون بودم «الان هم نیستم» و نه از زبانش چیزی سرم می‌شد. عده‌ای از خانم‌های سریال به‌بین، مشتری سریال‌های آن بودند و جروبحثی داشتند با بچه‌ها که "بابا ما هم حقی داریم و نباید مزاحم سریال دیدن ما شوید".
توی شهر یک مغازه‌ی کتاب‌فروشی بود. روزی برای خریدن جوهر خودنویس به آنجا مراجعه کردم و از فروشنده که پسر جوانی بود جوهر سیاه Black ink خواستم. جوان که انگلیسی‌ را روان هم صحبت می‌کرد متوجه منظور من نشد. با او در حال جروبحث بودم که خانم میان‌سالی جلو آمد و پرسید:
می‌تونم کمکت کنم؟
مقصودم را باو گفتم. چیزی به سوئدی به مرد جوان گفت‌. جوان رفت و با یک بسته جوهر مشکی مخصوص خودنویس برگشت و با لبخندی آن را تحویلم داد. خانم کذایی ملیت‌ام را پرسید و سر صحبت باز شد. زن جالبی بود. کلی از اوضاع ایران خبر داشت، حرمتی برای خارجیان قائل بود و درد آنان را می‌فهمید و کلی تفاوت داشت با فروشنده‌ی مغازه‌ی قبلی که برای خرید چسب به او مراجعه کرده بودم.
دو سه روزی بعد باز گذرم به آنجا افتاد. از او سراغ خودآموز سوئدی گرفتم. یک سری نوار و یک عدد کتاب بمن داد. قیمت‌اش یادم نیست ولی یادم هست که اصلن ارزان نبود. وقتی رسید پول‌ام را پس داد، گفت:
وارشُ گود!
پرسیدم منظورت چیه؟
گفت:
خب، تو قصد یادگرفتن زبان مرا کرده‌ای و من هم به زبان خودم بهت گفتم بفرما.
چون ضبط صوتی نداشتم رفتم یک دستگاهWalkman هم خریدم.
من اصولن سحرخیز بوده‌ام. این عادت را هنوز هم دارم. اما آن‌روزها خوابم خوب نبود. حدود ساعت پنج صبح‌ که بچه‌ها در خواب خوش بودند، نوار و ضبط صوتم را برمی‌داشتم و می‌زدم بیرون. بهار زیبای سوئد هم آغاز شده بود. همه‌جا سبز بود و پر از پرنده. آواز پرنده‌‌گان، بهار آبادان را در ذهن من زنده می‌کرد و صدای بلبلان نخل را که زنگ بیداری من بودند، بیادم می‌آورد و بیرون رفتن، دویدن توی خیابان‌های باوارده‌ی جنوبی، خانه‌های شرکتی با پرچین‌های شمشادشان، بوی نرگس، گل‌‌های لادن سربرآورده از داخل شمشادها. بعد شروع جنگ، روزهای وای چه کنم و بی‌تکلیفی، درست مثل اینجا، کشته‌‌ها، ویرانی‌ها، اعدام‌ها، دربه‌دری‌ها و یکبار خودم را جلوی کمپ می‌یافتم و متوجه می‌شدم که نوار سوئدی مد‌ت‌هاست تمام شده‌، بی آن که من متوجه آن شده باشم.

رادیوی برقی‌ کهنه‌ای را از یک هم‌کمپی قرض گرفتم تا شاید خودم را با اخبار رادیوهای خارجی سرگرم کنم غافل از اینکه امواج برنامه‌های فارسی آن فرستنده‌ها، سوئد را پوشش نمی‌دهد. رادیو را به صاحبش پس دادم.
شب‌نشینی‌ در سرسرای ساختمان، بعد از خوابیدن بچه‌ها معمول بود. زن و مرد بیرون می‌آمدیم. مردها با مردها و زنها با زنهادور هم جمع می‌شدیم. کار ما دود کردن سیگار بود روشن کردن پیپی که مرتب خاموش می‌شد و گپ‌زدن از همه چیز و از همه‌جا. صحبت‌هایمان بیشتر دور وضع حال و گذشته دور می‌زد. آینده برای بیشتر ما نامعلوم بود گرچه ناامید هم نبودیم.

سالن بیلیاردی هم بود. اما من نه بیلیارد بلد بودم نه خصوصیات اخلاقی‌ام با بعضی از ساکنان همیشه‌گی سالن جور می‌آمد. گاهی برای آوردن پویا که به همه جا سردرمی‌کشید، به آنجا می‌رفتم. امیر را می‌دیدم و با او به گپ‌وگفت می‌نشستم. امیر بارها به بازی دعوتم کرد و اصرار که عامو خودوم یادِت می‌دُُم، مشکلی نی!
از امیر و ساده‌گی‌اش خوشم می‌آمد. دلم می‌خواست به صحبتهای‌اش گوش کنم. ولی او یا مست بود یا خمار. اصلن نمی‌دانم چرا به اینجا آمده بود.
روزی یوستا، معاون کمپ، برایم داستانش را تعریف کرد که چطور در حال مستی در صدد کشتن زن‌اش بوده است، مات‌ام برد که چرا؟ مگر چه شده‌است که او با آن مهربانی که من در او سراغ داشتم، قصد کشتن انسانی را کرده‌است.
و یوستا چنین ادامه داد:
امیر و دوسه نفر دور و بری‌هاش، همه الکلی‌اند. تاکمک هزینه‌شان را دریافت می‌کنند، راهی سیستم بولاگت می‌شوند.
پرسیدم:
سیستم بولاگت دیگر چیست؟
یوستا توضیح داد که در سوئد فروش مشروب در انحصار دولت است و شرکت آن را سیستم بولاگ می‌نامند که فقط در ساعات ۱۰ تا ۱۸ روزهای کاری باز است. و هدف نظارت بر مصرف الکل است و...
تازه حرف دادستان انقلاب آبادان را و گلایه‌اش بیادم آمد که آبادان، به گزارش او، ۵۰۰۰ نفر الکلی داشت. با خودم گفتم که شاید اینانان نیز از زمره‌ی همان ۵۰۰۰ هزار نفر الکلی بوده باشنند.

امیر در صحبت‌هایش از مخارجی که روی دست دولت سوئد گذاشته است نوعی احساس شادی داشت. از این‌که دست‌اش را قطع نکرده‌اند این‌قدر شاد نمی‌نمود که از ضرر وارده به حکومتیان سوئد بود.
یک‌بار داستانی برایم تعریف کرد. شاه‌کاری بقول خودش. پرسید:
عامو می‌دانی این میزای بیلیارد قیمتشون چنده؟
گفتم:
نه، از کجا بدونم. باید گرون باشه مگه، نه؟
در جوابم گفت:
عامو کفِ ای میزا مرمره یه تیکه‌اس. واسه‌ی ای‌که توپ، روش راحت غلت بخوره، کفشو از سنگ یه تیکه‌ی مرمر می‌سازن که بالانس باشه. فلانیو که می‌شناسی، ها؟
گفتم:
نه.
ای عامو همو که اون که هفته‌ی پیش منتقل مالمو شد! حتمن می‌شناسی‌ش. پای ثابت اینجا بود. خلاصه سرتو درد نیازم سوئدیااذیت‌اش می‌کردن. نمی‌خواستن بفرسن‌اش مالو. پول لباس، بهش نمی‌دادن. اونم رفت نورشوپینگ، اداره‌ی مهاجرت پیش آسیستانش. اونم باهاش موافقت نکرد. برام تعریف کرد که تو اتاق آسیستانه یک میز بیلیارد ناب بوده. اونم می‌پره روی میزه و می‌گه:
اگه کارمو درست نکنی، میزتو خورد و خمیر می‌کنم.
آسیستانه مثل گاو، بِربِر نیگاش می‌کنه و می‌گه:
میز که مال من نیس. مال دولته. خردش کنی، جریمه‌ش یخه‌تو می‌گیره.
طرف‌امم تا اینو حرف می‌شنفه، نامردی نمی‌کنه و یه لقدِ محکم می‌زنه رو میز بیلیارده که صدای خرد شدن کف میز اتاقو پر می‌کنه. آسیستانه واکنش نشان نمی‌ده. طرفم شروع می‌کنه بالا پائین پریدن. میز، خورد خمیر می‌شه. همکارای آسیستانه میان تو، طرفو آرام می‌کنن و باهاش کنار میان. هم، کارش دُرُس شد و هم پول لباسی که می‌خواست گرفت.

پنجشنبه ۹ سپتامبر ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش نهم

دزدی از اموال کمپ و مغازه‌های شهر معمول بود. روزی سر میز ناهار، یکی از شیلیایی‌ها، یک بسته‌ چای کیسه‌ای را که از آشپزخانه‌ی کمپ، کش رفته بود، با افتخار به دوستانش نشان می‌داد که یوستا از پشت سرش، بسته‌ی چای‌ را گرفت و گفت:
این بسته‌ی چای جا‌یش توی آشپزخانه است نه توی دست تو!
و بعد بسته‌ی جای را به آشپزخانه برگردانید.
اصلن منظره‌ی خوش‌آیندی نبود اما طرف که به دکتر معروف بود، بروی خودش نیاورد و با دور و بری‌های‌اش زدند زیر خنده.
ایرانی‌ها، شیلیائی‌ها را به دله‌دزدی متهم می‌کردند و می‌گفتند، حتا از کاغذهای موجود در توالت‌ها هم نمی‌گذرند. من شخصن شاهد چنین کارهایی نبودم. اما شکی ندارم که در میان شیلیائی‌ها، انسان‌های شریفی چون آلدو و خانواده اش، کم نبودند.
سوء استفاده از تلفن عمومی کاری پیش پا افتاده بود. مدتی تلفن عمومی کمپ، تنها وسیله‌ی ارتباط ما با جهان خارج، قطع بود. شایع بود که شرکت تلفن صورت‌حسابی بمبلغ ۱۵۰۰۰کرون برای مدیر کمپ که خط تلفن در اجاره‌ی او بود، فرستاده است. مدیریت کمپ هم از شرکت تلفن خواسته بود تا تلفن را قطع کند.
قطع تلفن سروصدای ساکنین کمپ، بویژه شیلیائی‌ها را در آورد. آخر شیلیائی‌ها که مثل ما، مشکل ارتباطی نداشتند و به راحتی از همان تلفن فکسنی یک کرونی با شیلی تماس می‌گرفتند. رئیس کمپ مجبور شد دوباره از شرکت Teliaبخواهد تا خط تلفن را راه‌اندازی کند.
دیر وقت شبی، هوس صحبت با همسرم و دختر بسرم زد و برای تلفن کردن به جایگاه تلفن رفتم. در روز و سر شب امکان تماس با ایران نبود. به رئیس کمپ و دو سه نفری که در حوالی جایگاه تلفن ایستاده بودند، برخوردم. او با این تصور که من با استفاده از دیر وقتی و خلوتی، قصد استفاده‌ی غیرمجاز از تلفن را دارم بطرف من آمد و چیزهایی گفت. من از حرف‌های او چیزی درک نکردم. اما برخورد زشتی داشت. با بی‌اعتنائی چند بار شماره‌ی تهران را گرفتم. همه‌اش اشغال می‌زد. گوشی را سر جای‌اش گذاشتم و بی‌اعتنا به حضور آنها به اتاقم برگشتم.
همین رفتارهای زشت، سبب شده بود که مردم شهر به چشم دیگری بما نگاه کنند. بعضی از مغازه‌داران، بمحض اینکه یکی از ما پا درون مغازه‌شان می‌گذاشت آشکارا او را زیر نظر می‌گرفتند و بهر طرف که می‌رفتی دنبالت می‌کردند. روزی با بچه‌های خودم و یکی دو نفر دیگر، برای خرید لوله چسبی به مغازه‌ای مراجعه کردم. دنبال چسب مورد نظرم بودم که مردی جلوی راهم سبز شد و با لحن غیرمودبانه‌ای مورد خطابم قرار داد و پرسید:
چه می‌خواهی؟ دنبال چه می‌گردی؟
لوله چسبی را که برداشته بودم نشانش دادم و گفتم این را می‌خواهم.
آشکارا گفت که از حضور ما در مغازه‌اش خوشحال نیست.

مشکل بزرگ ما، تطبیقمان با محیط تازه بود. اخطارها، پندها و توصیه‌ها را با زمینه‌ی فکری ایرانی که با خود به اینجا آورده بودیم، پشت گوش می‌انداختیم. در پیش گفته‌ بودم که اسکلت ساختمانی که ما را در آن جای داده بودند، از چوب ساخته شده بود. در هر اتاقی دستگاه اعلام خطر آتش سوزی Larm نصب بود و بما گفته بودند که کشیدن سیگار در داخل ساختمان ممنوع است. اما کسی گوش نمی‌کرد. درِ اتاقشان را می‌بستند که دیده نشوند و به دود کردن مشغول می‌شدند غافل از آنکه دستگاه اعلام خطر، نسبت به دود و گرمای‌ ناشی از کشیدن سیگار، حساس است و سیستم اعلام خطر Larmsystem مستقیم به مرکز آتش ‌نشانی متصل است. با بلند شدن صدای لارم، صدای آژیر ماشین‌های آتش‌نشانی و پلیس هم در محوطه پیچیده می‌شد و سروکله آتش‌نشانان و پلیس پیدا می‌شد. قیافه‌ی آتش‌نشانان با آن لباس‌های مخصوصِ و مجهز به تبر، چراغ‌قوه، ماسک و کلاه‌خود، توجه بچه‌های خردسال «حتا ما بزرگان» را بخود جلب می‌کرد. پویا سردم‌دار همه بود. دسته‌جمعی بدنبال آتش‌نشانان، آنانی که سخت نگران آتش‌سوزی بودند، راه می‌افتادند و نه توجهی به اخطار آنان می‌کردند و نه به بزرگترهای خود که دنبالشان روان بودند.
آتش‌نشانان تمام سوراخ سنبه‌های ساختمان را به دقت بررسی می‌کردند، چیزی نمی‌یافتند جز اینکه کسی در داخل اتاق یا توالت سیگاری، دود کرده‌است. پس راه خود می‌کشیدند و می‌رفتند.
سر میز ناهار یا صبحانه باز تذکرها تکرار می‌شد اما گوش شنوا کم بود. بعدها متوجه شدیم که این بازدیدها، برای کمپ، هزینه‌‌ای گزاف هم دارد. اگر Larm بی‌جهتی بصدا در می‌آمد، دوهزار کرون جریمه برای دارنده‌ی لارم صادر می‌شد.
آگاهی از این موضوع بجای آنکه سبب شود تا از ایجاد خسارت شخص ثالث پرهیز کنیم وسیله‌ی شد برای "شیرین‌کاری" شیرین‌کارها. آنها این‌بار دود سیگارشان را عمدن توی دستگاه اعلام خطر آتش‌سوزی فوت می‌کردند تا ضرر بیشتری متوجه اداره‌کننده‌گان کمپ شود و بیشتر بخندند.

این نوع کارها مرا بیاد دوران کودکی‌ام‌ می‌انداخت که زنگ در خانه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم که در واقع نوعی گشودن عُقده‌ی حقارت بود. حقارتی که ناشی از نداشتن بود و حسادت به آنچه آنان داشتند و ما نداشتیم. کسی هم ما را از رابطه‌ی علت و معلولی‌ داشتن‌ها و نداشتن‌ها آگاه نکرده بود. هر اعتراض ما هم به نابرابری‌ها، از هر نوع آن، در خانه، در مدرسه، در محل کار و در اجتماع ، همیشه با خشونت جواب داده شده بود. اما اینجا که خشونتی در کار نبود و بی‌جهت یقه‌ی کسی را نمی‌گرفتند، باز ما همان برخورد بومی را با صاحبان قدرت و ثروت از خود نشان می‌دادیم.

جمعه ۳ سپتامبر ۲۰۱۰

سایت Spokeo و خبری از دوست


چندی پیش ای‌میلی از سایت  Spokeoدریافت داشتم با این عنوان "۹۲ نفر از دوستان تو بروز شده‌اند". ای‌میل را باز کردم. نام‌هائی آشنا در میانه‌ی آن بود اما نام دوستی را نیافتم. بر خلاف رسم و عادت ما ایرانی‌ها که همکار، بچه محل و حتا در و همسایه‌ها را دوست خود می‌دانیم، سوئدی‌ها مصرانه در این باورند که دوست همان آشنا نیست. روزی از یکی از همکاران سوئد‌ی‌ام پرسیدم:
به نظر تو فرق میان دوست و آشنا چیست؟
طرف نگاهی بمن کرد و گفت:
خب معلومه! در خانه‌ی دوست، بدون نگرانی از دلخوری صاحب‌خانه، در یخچال‌اش را باز می‌کنی و هرچه دلت ‌خواست از آن تو می‌برداری. اما در خانه‌ی آشنا هرگز به خودت اجازه‌ی چنین کاری را نمیدهی.
خوب که فکر کردم دیدم حق با او است و اکثریت آنانی که من آنها را دوست می‌نامم به واقع آشنای من هستند.
باری! چون نام سایت برایم آشنا بود،‌ وارد آن شدم. نگاهی به محتوای آن کردم. یادم آمد مدتی پیش یکی از خواننده‌گان وبلاگم که هر از ‌گاهی هم چتی با هم می‌کردیم، مرا به  عضویت در سایت دعوت کرده بود.
دیری نگذشت که از آشنای دیگری دعوت‌نامه‌ی مشابهی دریافت کردم. این آشنا، دوست بود بهمان تفسیر سوئدی و دریغ که دیگر در میان ما نیست. جریان کار Spokeo را از او پرسیدم. از موضوع کاملن پرت بود. او را نیز "دوستی" بدان جا فرا خوانده بود و او هم ندانسته و نشناخته و از روی رودربایستی، به آشنای خود جواب مثبت داده بود.

یادم نیست کی و چطور عضو Spokeo شدم. اما موضوع عضویت در Spokeo  فراموشم شده بود‌‌ که ای‌میل بالا رسید.
لاگ‌این Logg in کردم. Pass Word اشتباه بود. پس‌وردی جدید گرفتم. متوجه شدم که تمامی دوست و آشنای جی‌میلی خودم را به عضویت در آن سایت لعنتی دعوت کرده‌ام.
چه اشتباهی!
حسابم را در آن سایت بستم.
فردای آن روز، ای‌میلی از دوستی "گم‌کرده‌‌شده"بدستم رسید بدین مضمون:

HAPPY NEW YEAR TO YOU AND YOUR FAMILY,
WE ARE STILL HERE .
I HOPE NEW YEAR WILL GET US CLOSER .THANKS
نامه از دوستی قدیم بود با همان تفسیر سوئدی‌اش، حتا با چاشنی بیش‌تر.
زمانی با هم خیلی نزدیک بودیم. مرتب به هم سر می‌زدنیم. روزی زن خانواده با تنها پسرشان، راهی فرنگ شد برای شرکت در عروسی خواهرش. بعد بدلیلی سر از آمریکا در آورد و در آنجا ماندگار شد. دوران فراغ طولانی شد. بگمانم هفت هشت سالی کشید تا آن دوست به خانواده‌اش پیوست.
بیست و چند سالی است از آن روز می‌گذرد و ما هم‌دیگر را ندیده‌ایم. زمانی با هم ارتباطی  داشتیم، گاهی نامه‌ای می‌نوشتم و زمانی بهم زنگی می‌زدیم. اما رابطه بی‌جهت قطع شد. یکبار مرگ دائی‌اش را بهانه‌ کردم، تسلیتی گفتم‌ اما:
 از دل برود هر آن که از دیده برفت. دو سه نوروزی گذشت اما نوروز ما را بهم نزدیک‌تر نکند چنانکه او در تبریک نوروزی‌اش آرزو کرده بود.

اما اشتباه کذایی چند روز پیش، دوباره تکرار شد. منتها این بار سایت Badoo بود که گرفتاری ایجاد نمود.
یادش بخیر اولین معلم کامپیوتر ما که گفت:
این جعبه‌ عقلی ندارد. احمق است.
اما همکارم گفته‌ی او را باور نداشت و ‌گفت:
این مائیم که آن را اداره می‌کنیم. چشم و گوش ماست که باید باز باشد و الا نتیجه‌ی دلخواه حاصلمان نمی‌شود.
اما چشم و گوش من/ما کی باز بوده که حالا باز باشد.
اگر باز بود که دچار این حکومت نمی‌شدم/ نمی‌شدیم. نامردمانی که به قول سعدی:
سنگ را بسته و سگ را آزاد ساخته.
مگر هشدار فرمانده پلیس حکومت را در مورد آماده‌گی برای زدن و کشتن دگراندیشان در روز قدس نشنیدید؟
روز قدس!