سه‌شنبه ۳۱ اوت ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش هشتم

زنده‌گی در کمپ ‌بی‌شباهت به مسافرت با قطار نیست. به همان‌سان که در هر شهر یا ایستگاهی، با سوار شدن مسافران تازه و پیاده شدن قدیمی‌ها، چهره‌های دور و بر تو عوض می‌شود، در کمپ نیز سر میز صبحانه که می ‌نشستی، متوجه می‌شدی جای آشنای دیروزی‌ات‌، آدم تازه‌ای نشسته است. اولین سوالی که به ذهن‌ات می‌رسید این بود که آیا اجازه‌ی اقامت آن آشنای رفته هم صادر شده بود؟
چرا که رسم بر این بود که افراد درای اجازه‌ی اقامت را به کمپ دائم منتقل می‌کردند. کمپ دائم که به سوئدی Förläggning گفته می‌شود مکانی است با امکانات رفاهی بیشتر برای اسکان پناهنده‌گانی که اجازه‌ی اقامت و کار آنها صادر شده‌است اما هنوز کمونی «شهر دولت» او را به شهروندی خویش نپذیرفته است. بعضی از شهردولت‌های سوئد با توجه به وسع اقتصادی، داشتن امکانات و به ویژه سیاست سیاستمداران حاکم در آن شهردولت، ضمن امضای قراردادی با اداره‌ی مهاجرت، خود را متعهد به پذیرائی از تعداد مشخصی پناهنده‌ در سال می‌کنند.

موقعیت چنین پناهنده‌ا‌ی با پناهجوی منتظرالجواب، بی‌شباهت به کوهنوردی نیست که همراهانش به قله‌ی معهود، رسیده‌اند اما خود او در آن پائین‌ها با برداشتن هر گامی، ضربان قلب‌اش، ‌چنان تند می‌شود که انگار روح‌اش قصد پرواز کرده‌است.
در چنین حالتی است که امید هست اما نیروی لازم وجود ندارد. و روی همین اصل گرفتن جواب منفی امیدها را هم بر باد می‌داد. دو کلمه‌ی اوت‌ویسا یا آو ویسا ( Utvisa یا Avvisa) در صدر نامه‌ی رسیده از اداره‌ی مهاجرت، فاجعه می‌‌آفرید، شب‌نخوابی‌ها شدت می‌یافت، اعصاب بهم می‌ریخت و رفتار و کنش پناهجو دگرگون می‌شد.
بخصوص که از زبان سوئدی چیزی نمی‌فهمیدیم. پس دست بدامان مترجمی می‌شدیم که بدلیل جوانی‌اش، نه تنها تسلط آنچنانی به زبان فارسی نداشت که با مفاهیم حقوقی بکلی ناآشنا بود. اما گیرنده‌ی کنجکاوِ حکمِ اخراج، دوست می‌داشت، از بار حقوقی کلمه‌ی «اوت‌ویسا»ی مندرج در حکم خودش با کلمه‌ی «آو ویسا»ی مندرج در حکم آن دیگری آگاه شود. ناچار به سراغ من می‌آمد که شنیده بود حقوق خوانده‌ام و بی‌جهت انتظار‌اش این بود که من حقوق خوانده چیزی از این تفاوت‌ها سردر بیاورم. خود من آنچه از مراجعه به نشریه‌های فارسی و انگلیسیِ اداره‌ی کل مهاجرت سوئد دستگیرم شده بود این بود که تفاوت عملی بین آن دو اصطلاح حقوقی، موجود نیست و هر دو اصطلاح دلالت بر رد درخواست پناهجو می‌کند. اما چون حکم قطعی نیست می‌شود از آن به دادگاه اداری شکایت برد. پس به طرف می‌گفتم:
نگران مباش! همان‌گونه که در حکم هم نوشته شده‌است، امکان شکایت از حکم و استفاده از معاضدت قضایی وجود دارد و برای این کار، اداره‌ی مهاجرت وکیلی مجانی در اختیار تو انتخاب خواهد گذاشت.
.
اما گاهی در میان این چهر‌ه‌های تازه‌وارد، اعجوبه‌هائی یافت می‌شد که به محض پیاده شدن از اتوبوس، شهره‌ی عام و خاص می‌شدند.
یکی از اینان مردی بود با لباس پاسداری و ریشی انبوه و بلند. با ورود او به محوطه‌ی کمپ، پچ‌پچ‌ها و در گوشی صحبت‌کردن ها آغاز شد که طرف جاسوس جمهوری اسلامی است. اخطارها و برحذرباش‌ها هم صادر شد.
من با خودم گفتم که این دیگر چگونه جاسوسی می‌تواند باشد که پا به بزمین نگذاشته، شهره‌ی خاص و عام شده است؟
کسی طرف را تحویل نگرفت که رفتارش بسی نا متعارف بود. دیگران را برادر وخواهر خطاب می‌کرد و اصراری داشت که با همه گرم بگیرد. در صحبت‌های‌اش چنان می‌نمایاند که با "بزرگان" سر و سرٌی داشته است. چهره‌ای خسته داشت با چشمانی سرخ.
روزی در میانه‌ی باغ بسراغ من آمد و از شب‌نخوابی‌هایش برایم گفت. و سپس اضافه کرد:
سعید را که می‌شناسی! سعید یوستا را می‌گویم. او سفارشم را به یوستا "معاون کمپ" کرد. رفتم پیش یوستا و داستان بی‌خوابی‌هایم را برای شرح دادم، خود سعید هم بود و حرفامو ترجمه می‌کرد. می‌دانی که یوستا پرستاره. او چندتائی قرص‌ آرام‌بخش بمن داد. گفت فعلن شبی یکدانه بخور تا به بینیم حالت خوب می‌شود یا نه. منم دیشب دو سه تایی از اونارو بالا زدم. قرصای معرکه‌ای بود. الان می‌بینی که حسابی روشن‌ام.
او بزودی در میان هم‌کمپی‌ها، دوستان هم‌درد خود را یافت و با آنان جور شد. روزی با پرویز، جوان بیست و دو سه ساله‌ای، به صحبت نشسته بودیم. پرویز گفت:
رفته بودم شهر. در فروشگاه به اون پاسداره برخوردم. مشغول پرو لباس بود. تا چشاش بمن افتاد، صدام کرد و نظرمو در مورد لباسی که به تن داشت سوال کرد.
منم گفتم که خوبه، به تن‌ات می‌آید!
طرف با همان لباسا از در مغازه زد بیرون. تمام زنگا بصدا در اومدن. اما او رفته بود. از خجالت خیس عرق شدم.

شنبه ۲۸ اوت ۲۰۱۰

شب قدر و خانه‌ی فریدون

قصد دارم که تمام نوشته‌های پراکنده‌ام در زیر یک سقف جمع کنم. از این روست که نوشته‌های پست‌های گذشته قدیمی است.

یکی از همین شب‌های قدر بود. پدر، مادر و خواهر برای ادای مراسم احیاء به مسجد رفته بودند. من هم رفته بودم به خانه‌ی فریدون. اکبر هم بود. شامی خوردیم و از خوانده‌ها‌مان حرف‌ها زدیم. به تجزیه و تحلیل خصائص قهرمانان کتاب‌های خوانده شده‌مان مشغول بودیم که صدای سوت دوم کارخانه‌ی شبروئی، خبر از نزدیکی دمیدن شفق را داد و روزه‌داران را دعوت به خوردن سحری کرد. برخاستم و راهی خانه شدم. اصرار فریدون بر خوابیدن در خانه‌اش رد کردم. اکبر همان‌جا خوابید. به خانه رسیدم. درکوبی‌هایم بی‌اثر ماند و. کسی در را بر من نگشود. روی بازگشتن‌ام نیز به خانه‌ی دوستم نبود که می‌دانستم با زدن در همه‌ی اعضای خانه را بیدار خواهم کرد، بخصوص که اهل روزه هم نبودم. عمه‌ی پیرم را نیر دوست نداشتم در این وقت شب بیدار کنم. خانه‌ی پدری دیواری ‌به‌دیوار حمام محل داشت. نردبانی به دیوار حمام یکیه داده بود. از نرده‌بام بالا رفته و خودم را بروی بام حمام رسانیدم. رفتن بروی بام خانه‌ی پدری از روی بام حمام، کار روزانه‌ی دوران خردسالی‌ام بود و هرگز مشکلی ایجاد نکرده بود جز تذکرها و غرغرهای گه‌گاهی پدر یا مادر که" تو راه نشان دزد می‌دهی".
مشکل، گذر از روی دیواری بود که دو پشت‌بام شمالی و جنوبی دو سوی حیاط‌ را بهم وصل می‌کرد. این دیوار حدود دو متری از دو پشت‌بام اطرافش کوتاه‌تر بود. پائین رفتن اشکالی ایجاد نکرد. اما بالا رفتن از دبوار و رسیدن به بالای پشت‌بام، مشکل بود. با آویزان شدن به آجرهای نظامی کناره‌ی پشت‌بام که در واقع نقش آب‌چکان یا قرنیز را انجام می‌‌دادند، مقاومت آن‌ها را امتحان کردم. سفت و سخت بودند و تحمل وزن مرا داشتند. کفش‌هایم را درآوردم و آن‌های بروی بام دیگر پرتاب‌شان کردم. در تلاش بالا رفتن از دیوار بودم که صدای "یا قاضی‌الحاجات" کشیک‌چی محل بلند شد. از ترس شنیدن آوای "سیاهی کیستی؟ ایست! "روی دیوار دراز کشیدم تا دیده نشوم. کشیک‌چی و پاسبان همراه‌ش به زیر دیوار رسیدند. سکوهای جلوی خانه‌ی پدری را مکانی مناسب برای کشیدن سیگار و گپ‌زدن، تشخیص دادند. چه زمانی سیگار کشیدن‌شان طول کشید، نمی‌دانم. اما به من سالی گذشت. سیگار کشیدن‌شان که تمام شد، راهی ته کوچه شدند. من تلاشم را از نو آغاز کردم. اما نگران بودم که مبادار آجر نظامی لبه‌ی پشت‌بام تحمل وزن مرا نکند، شل شود و من از آن ارتفاع شش هفت متری، بداخل خانه یا کوچه سقوط کنم. به بالای دیوار که رسیدم، نقس راحتی کشیدم.
معمولن نردبانی چوبی برای بالا رفتن یا پائین آمدن در زیر هِرّه‌ی«راه پله» پشت‌بام وجود داشت. اما نه آن‌شب. کسی نرده‌بام را برداشته بود. دستانم را به لبه‌ی تیرهای‌ زیر هِرّه گرفته و با آویزان شدن نیمی از ارتفاع را کم کرده، خودم رها کردم و آرام به کف انباری فرود آمدم. در این انباری همیشه باز بود. ولی نه آن‌شب. پنجره‌ئی را گشودم و از کناره‌ی پنجره‌ها که بسیار هم باریک بود، خودم را به پله‌ها رسانیدم. از پله‌های انباری وارد حیاط شدم. بعد از پله‌های مقابل بالا رفتم. هم خواب بودند. به اتاقم رفتم و خوابیدم.
فردا صبح پدر متوجه می‌شود که من در اتاق خودم خوابیده‌ام. پدر که فکر می‌کرد من شب را باید در خانه‌ی دوستم باید سپری کرده باشم، از دیدن من در اتاقم دچار تعجب می‌شود. از مادر می‌پرسد که کسی در را برای من باز کرده است؟ زمانی که با جواب منفی مادر و خواهر موجه می‌شود به سراغ عمه می‌رود که در طبقه‌ی دوم خانه‌ی ما با دخترش، زندگی می‌کردند. آن‌ها نیز از آمدن من اظهار بی‌خبر می‌کنند.
زمانی که بیدار شدم پرسید:
تو که کلید همراه نداشتی چطور وارد خانه شدی؟
راه رفته را نشان‌اش دادم. سری تکان داد و گفت:
منو باش که پیش از رفتن به مسجد، از ترس دزد، پله‌کانه ورداشتم و در انبار را هم بستم. نمی‌دانستم که شما کوه‌نوردا از دیوار راس‌ام میرین بالا.
سرش را تکانی داد و رفت دنبال کارش.

پی‌نوشت:
۱- این خاطره، پیش از این در سایت زنده رود منتشر شده است.

۲- فریدون را سرطان از من گرفت و اکبر را گذر زمان.

یکشنبه ۲۲ اوت ۲۰۱۰

سینما رکس آبادان

بِریم و باواردِه‌ا‌ش، لِین ۱ و ۲ و...اش. سینما تاج‌اش و باشگاه‌هایش. احمدآبادش و ایستگاه‌هایش. و مردم خون‌گرم، مهـربان و غریب‌دوسـت اش. شب‌های لب شــط‌العـرب‌اش، زیـرپل خرمشــهر و غلغـله‌هـا‌ی دور جیگركی‌ها و تـرانـه‌هــای آن‌چنانی آغاسی:
لب كارون، چه گل بارون/ می‌شینه وقتی/ که دل‌دارُم، تو قایق‌ها/ می‌خونه نغمه‌ی خوشِ کارون. که در همه جا پگوش می‌رسید.
شرجه و هوای خرماپزان‌اش كه از عرق از همه‌جای آدم سرازیر می‌شد، اما انگار نه انگار! و اصلن احساس بدی نداشتی.
عصر که می‌شد جلو در خانه، به گپ‌‌وگفت می‌ایستادیم و همسایه‌ها از همه جا سخن می‌گفتیند. از گذشته‌ها، ملی شدن نقت، خلق‌وخوی ارباب منشانه‌ی انگلیسی‌ها و آقای صحرائیان از روزهایی می‌گفت که میان ایران و عراق مرزی نبود و کارگران عراقی با قایق‌هایشان به این‌سوی شط‌العرب می‌آمدند و قایق‌شان را جائی مهار می‌کردند تا عصر، پس از یک روز کاری در پالایشگاه، دوباره با آن به خانه و کاشانه‌‌ی خویش بازگردند.
و آقا فخر، كه چه اصراری داشت تا مرا با گوشه‌كنار‌ آبادان آشنا کند و شهرش را به‌من، به‌منِِ تازه وارد بشناساند. چه مرد با صـفائی بود فخرالدین نوربخش! هم دوســت بود و هم صــمیمی همكاری.
اما داستان سینما ركس‌اش و شش‌صد، هفت‌صد انسانی كه درونش جزغاله شـدند، داستان غم‌انگیزی است و غم آن هرگز فراموش نخواهد. و دریغ که آخـر هــم معــلوم نکردند چـرا. گـرچه دو سه نفری بی‌گناه را، موسوی تبریزی اعدام کرد و چند نفری را روانه‌ی زندان ساخت تا آب‌ها از آسیاب بیفتد.
و یادش بخـیر حمیـد فقهی، همـــكار و دوسـت راه‌پیمـائی‌هـای روزهای اعتراض عـلیه ظلـم پهـلوی! و دریغ که چه ساده‌دل بودیم و سادلانه فکر می‌كـردیـم که اگر شاه برود، ایران بهشت خواهد شد. و چه شعاری الکی ورد زبانمان بود:
دیو چو بیرون رود، فرشته درآید!
هر کدام، با برداشت‌هایی جداگانه اما متحد در مبارزه برای آزادی و دموکراسی به تظاهرکننده‌گان می‌پیوستیم.
اما دریغ که از آزادی و دموکراسی فقط با واژه‌ی آن آشنا بودیم به لطف سانسورهای شاهنشاهی با محتوای آن کاملن بیگانه.
آن‌روز، روزی‌که سینما رکس را به آتش کشیدند، حمید هوس دیدن فیلم گـوزن‌ها را کرده بود. بجلوی سینما رفتیم.
‌دو نفر از هم‌كاران جوانمان توی صف ایستاده بودند. یكی‌شان نامزدش نیز همراه‌اش بود. و چه صـمیمانه اصـرار داشــتند كه ما را میهمان كنند. نمی‌دانم چرا گفتم:
نه، مرسی! حال توی صف ایستادنم نیست!
و بعد زیرگوش ‌حمید گفتم:
آدم عاقل که این روزها به سینما نمی‌رود! نشنیده‌ای كه دیروز رسـتوران درتهران رستوران خان‌سالار رابه آتش كشــیده‌اند و چند روز قبل سینما شهرفرنگ را؟
بچه‌ها هنوز تهران بودند. من، تك و تنها از صبح‌ خود را با کتاب مشغول کرده‌بودم. برای بار چندمین تاریخ مشروطه را مرور می‌کردم. كله‌ام داغ شده‌بود، از مطالب كتاب، از نامردمی‌هائی كه به‌ سردارملی رفته‌بو، از تیری که درباغ اتابك به او زده بودند و البته از تنهائی هم. زده بودم بیرون. تصادفی حمید را دیدم. هوس خرید صفحه آهنگ‌ ترکی آرشین مال‌آلان و سمفونی کوراوغلی کرده بودم آن هم درسـرزمین آغاسی و آهنگ‌های عربی یا غربی. به‌هر نوار‌فروشی مراجعه ‌كردیم، با نگاهِ عاقل اندرسـفیهِ فروشـنده‌اش مواجه ‌شدیم كه داد می‌زد:
عامو! اینجا ابادانه نه تبریز!
و صدای كركنندهِ‌ی آهنگ:
دخترآبادانی! چه خوبی و مامانی که از بلند گوی مغازه‌‌ی کناری بلند بود، مهر تأییدی بود به اظهاریه‌ی صاحب مغازه، كه من كج‌راهه ‌رفته‌ام. و یاد شعر سعدی افتادم و آن را برای حمید زمزمه کردم.
ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی / این ره که تو می‌روی به ترکستان است.
تلاشمان که برای یافتن نوار تركی بی‌ثمر ماند، هریك راهی خانه‌ی خویش شدیم. فردا صبح‌ا‌ش آقای حسین سکوت، هم‌شهری‌ام که راننده‌ی اداره هم بود، برای بردنم به سرکار آمد و پرسید:
آقا دیشب متوجه صدای آژیرهای آمبولانس‌ها شدید؟
جوابم منفی بود.
و او خبر آتش سوزی سینما ركس و سوختن تمامی تماشاچیان‌ا‌ش را بمن داد.
سراغ كشكولی را گرفتم. همان همکاری که با نامزدش توی صف خرید بلیت ایستاده بود گرفتم.
گفت برادر بزرگش دارد دیوانه می‌شود.
راهی اداره شدیم. در صحن اداره قیامتی برپا بود. حمید پیش آمد و گفت:
آقا این بار هم مفتكی جان بدر بردیم!
در همین رابطه

پی‌نوشت:
این نوشته در گذشته در سایت زنده رود بخش شده است. البته کمی دستکاری‌اش کرده‌ام.

چهارشنبه ۱۸ اوت ۲۰۱۰

خاطره‌ای تلخ از آن روز تلخ ۲۸ مرداد ۱۳۳۲

بعد ازظهر ۲۸ مرداد ماه ۱۳۳۲ بود، حدود ساعت پنج بعد از ظهر. هوا رو به خنکی می‌رفت. لنگه‌ی در مغازه‌ی پدر از جا در آورده و مشغول تکیه دادن آن به دیوار بودم که پسری از کوچه‌ی مقابل پیدای‌اش ‌شد و با صدایی بلند مرا خطاب داد و گفت:
همه‌ی مردم دکان‌های‌شان را می‌بندند و تو داری دکانت را باز می‌کنی! در تهران کودتا شده است. دکتر فاطمی را کشته‌اند.
و با سرعت به سوی میدان بزرگ شهر رفت و از حوزه‌ی دیدم خارج ‌شد. دکان پدر تعطیل کردم. آقا ناصر میرآبی "از یکه‌بزن‌های قدیم محل" هم راهی میدان بود. او با لحن همیشه‌گی توام با نیشخند و تمسخر پرسید:
پسر آشیخ‌آم دکانشه می‌ونده؟
با گفتن بله‌ای خودم از شرش خلاص کردم، درهای مغازه را از داخل بستم وبدون اینکه به بزرگترها چیزی بگویم راهی میدان ‌شدم. به میدان که ‌رسیدم، مقابل آجیل‌فروشی مشتاق، آقا ناصر بالای درخت زبان‌گجشکی مشغول بریدن شاخه‌ی کلفتی بود. گویا خودش را برای مقابله مجهز می‌کرد، با کی نفهمیدم. میدان پر از جمعیت بود. خودم را به جلوی دفتر جبهه‌ی ملی ‌رساندم. پوینده، ستاری و وزیری از فعالان محلی جبهه‌ی ملی، مثل همیشه در آن بالا در رفت و آمد بودند. امیر ابراهیمی، نماینده‌ی اعزامی جبهه‌ی ملی از تهران، سخن‌رانی می‌‌کرد. نماینده‌گان اصناف، یکی پس از دیگری پشت میکروفون قرارگرفته و اعلامیه‌های خویش را مبنی بر حمایت از حکومت قانونی دکترمحمد مصدق، قرائت کردند. یکباره از آن سوی میدان سر و صدائی برخاست. عربدهای مرگ بر مصدق، زنده باد شاه، فضای میدان را پر کرد و شپس صدای شلیک تیری بگوش رسید. علی وکیل "چاقوکش معروف شهر "سوار بر جیپی که افشار (یکی از مالکین معروف شهر) راننده‌گی آن را به عهده داشت، وارد میدان شد. دسته ها‌ی چاقوکشان دنبال جیپ روان بودند. علی وکیل هفت‌تیر به دست و زنده‌باد شاه گویان، به سوی خانه‌ی آقای بنی‌صدر روان بود.
زمزمه‌ها بلند شد. همه می‌گفتند که طرف‌داران شاه در مقابل منزل آیت‌الله بنی‌صدر، اجتماع کرده‌اند. جمعیت قصد رفتن به سوی خانه‌ی بنی‌صدر را کرد و بسوی خیابان بوعلی به حرکت ‌درآمد. فشار جمعیت مرا هم با خود برد مردم با هوچیان درگیر ‌شدند. پلیس از عقب فرا ‌رسید و با مردم درگیر شد. وارد محوطه‌ی یخچال، محلی که خانه‌ی بنی‌صدر در آنجا قرار داشت شدیم. پلیس اسب‌سوار، از کوچه‌ی حمام عبدل به مردم حمله کرد. صدای شلیک تیر از همه‌جا به گوش می‌رسید. پلیس اسب‌سواری کلن‌گدکِ تفنگ برنوی خود را ‌کشید و جوانی را نشانه ‌گرفت. بی‌اختیار سنگی بر‌داشتم و روانه‌ی سینه‌ی پاسبان اسب‌سوار کردم. آجان از روی اسب به زمین ‌افتاد. مرد جوانی بغلم کرد و با خود به داخل کوچه‌ای برد. مردم در حال فرار بودند. جوان و همراهان‌اش به من اجازه رفتن ندادند. فریاد اراذل از محوطه‌ی مقابل خانه‌ی بنی‌صدر به گوش می‌رسید. پس از مدتی کوچه خلوت شد. مرد جوان و دوستان‌اش مرا به سرعت از مخفی‌گاهمان به خیابان بوعلی برده و تا نزدیکی خانه همراهی‌ام ‌کردند. ایستادند تا مطمئن شوند وارد خانه می‌شوم. بمحض حضور در خانه، پدر ناسزاگویان برای تنبیه باستقبالم آمد و بمن حمله کرد. با چالاکی از دستش گریختم. پدر اولین سنگ دم دستش را به قصد پرتات بسوی‌ من برداشت اما لااله‌الاللهی گفت و لعنتی بر شیطان فرستاد و سنگ بدرون باغچه پرتاب کرد‌.

با رفتن پدر، راهی پشت‌بام شدم. رادیوی همسایه «خانم بهمرام» اعلامیه‌ی سپهبد زاهدی ا را می‌خواند. فریاد "زنده‌باد شاه" جوانی فضای خالی خیابان را پر کرد. با فریاد زنده باد مصدق قهرمان، پاسخش را دادم. خواهرها و عموزاده‌ها برای به پائین بردن‌ام، به پشت‌بام آمدند. عمه قزی بلیقیس، دختر عمو گفت:
حاج عمو را بیشتر از این اذیت نکن! او را ترا دوست دارد. دیدی که سنگ را انداخت و رفت اما او خیلی عصبانی‌است. بیا بریم پائین! شهر حکومت نظامی شده!
ولی من می‌دانستم که عصبانیت پدر ناشی از علاقه‌ی به شاه و شاهیان نیست. بارها نارضایتی‌اش از رفتار شاه شنیده بودم.
شهر تاریک و خاموش شده بود. صدای رادیوهای همسایه‌ها از دور به گوش می‌رسید. دولت حکومت نظامی اعلام کرده بود و اجتماع سه نفر بیشتر ممنوع شده بود.
دل گرفته و غمگین توی ایوان مقابل اتاقمان نشستم و از دور به صدای رادیوی همسایه‌ها فرا دادم. انگار روی شهر خاکستر غم پاشیده شده بودند. فردا صبح با خبر شدم که امیرابراهیمی و بسیاری دیگر را همان شبانه دستگیر کرده‌اند.

پی‌نوشت
۱- آیت‌الله بنی‌صدر، پدر دکتر ابوالحسن بنی‌صدر اولین رئیس جمهور ایران، از معممین معروف و متمول شهر ما بود و از طرف‌داران دربار. ولی احساس امروزی من این است که ایشان بیشتر از توده‌ئی‌ها وحشت داشت تا از ادامه‌ی حکومت جبهه‌ی ملی به رهبری زنده‌یاد دکتر محمد مصدق. بعدها نیز از انسان صادقی شنیدم که ایشان در آزاد کردن تعدادی از اعضای جبهه‌ی ملی شهر همدان، نقش مثبتی بازی کرد. پسرش (ابوالحسن بنی‌صدر) در تمام دوران دانشجوئی از فعالان جبهه‌ی ملی بود. بین من و ایشان اصلن آشنائی و ارتباطی وجود نداشته است اما با پسر دائیم رابطه‌ای دوستانه داشت، حتا در زمانی که به ریاست جمهوری رسید.
۲- این نوشته در گذشته در سایت زنده رود منتشر شده بود. در آستانه‌ی ۲۸ مرداد، باز انتشار آن را در اینجا  بی‌مناسب ندیدم.

شنبه ۱۴ اوت ۲۰۱۰

در خانه‌ی ما زخوردنی چیزی نیست ای روز ه میا! ورنه تو را خواهم خورد.

طلایه‌ی رمضان در شهر من، با انتقال بوق۱ کارخانه‌ی شبروسازی (میل‌چری۲)، به محل دفتر کارخانه‌ی برق الوند در خیابان‌ عباس آباد‌‌۳، آغاز می‌شــد و حضور پاتیل‌های مســی انباشــته از انگشت‌پیج۴، در جلوی هر دکان بقالی و برج‌های زولوبیا و پشمک آویزان شده در جعبه‌ی شیشه‌ای، در تلاء لؤ نور طلائی رنگ چراغ‌ها، در فضای نیمه تاریک بازار قنادها "قنادخانه". بزرگتر که شدم به کشف نمادهای تاره‌ای برخوردم و آن پوشانیدن پنجره‌های دکان‌های اغذیه‌فروشی و رستوران‌ها بود با ورق‌های کاغذ از درون.

بوق کارخانه‌ی چرم‌سازی «شبروئی» ساعت شهر ما بود در تمام فصول سال که ساعت در آن روزگار کیمیائی بود پر بها و نه لایق هر کلبه‌ای.
بهمین دلیل "بوق" کارخانه‌ی شبروئی برای اعلام زمان‌های شرعی افطار و سحر روزه‌داران به میانه‌ی شهر آورده می‌شد.
در دیگر ماه‌های "سال بوق شبرویی" روزانه در ساعات زیر صدا در می‌آمد:
  1. ساعت هفت صبح که آماده باشی به کارگران خانه به منظور حرکت بسوی کار
  2. ساعت هشت صبح،  اعلام شروع کار
  3. ساعت دوازده، اعلام ساعت ناهار
  4. ساعت یک بعد از ظهر، اعلام آغاز مجدد کار
  5. ساعت پنج بعد از ظهر، اعلام ختم کار روزانه

 اما در ایام ماه رمضان در زمان بصدا در آوردن "بوق شبرویی" تغییراتی داده می‌شد تا با زمان‌ شروع و اتمام ساعات روزه‌داری تطبیق یابد. روی همین اصل، اولین فریاد آن که بشارت آزادی خوردن‌وآشامیدن بود به روزه‌دارن بود با آغاز سیاهی شب بصدا در می‌آمد.
سفره‌ی افطاری معمولن رنگین‌تر بود. «نان‌خشــکه» که تهـرانی‌ها، نون خشـخاشی‌اش می‌نامند، از واجبات هر سفره افطاری بود، اگر توان مالی تهیه‌اش را می‌داشتی. نان‌خشکه با انگشت‌پیچ می‌چسبید! اما اگر رمضان با تابستان مصادف بود، آب‌دوغ خیاری بود با خیار برفین ۵ ، کشمش و مغز گردو، دوغ نابِ کُـردی و تکـه برفی از یخچـال امـام زمـان۶ که تگری‌اش کرده بود و آتش درون‌ را حســابی خاموش می‌کرد.
افطار که تمام می‌شد نوبت بازی بود توی خیابان. همه دور هم جمع می‌شدیم به بازی و گفت‌وگو تا پدر محمود، سروکله‌اش در سر کوچه‌شان، در آن سوی خیابان هویدا می‌گردید و فریاد «محمــــــــــوداش» تمام محل را پر می‌کرد.
و در پاسخ بله‌ی مودبانه‌ی محمود می‌‌گفت:
دردت به دلم!
محمود، آرام ولی دل‌خور جمع ما را ترک می‌کرد.
تا مدت‌ها فکر می‌کردم پدر محمود چه مهربانانه، بله‌ی مؤدبانه‌ی پسرش را پاسخ می‌گوید و به محمود از داشتن این چنین پدر مهربانی حسادت می‌کردم تا زمانی‌که پدر پرده از این راز بزرگ برداشت و از اشتباه خارج‌ام کرد.
آن زمان فهمیدم که آغلامحسین در جواب مودبانه‌ی پسرش به او می‌گوید «درد پدرم» نه «دردت به دلم» که معنی «برو بمیر!  را دارد. از آن زمان بیشتر از پدر محمود بدم آمد.

دومین «بوق شبرویی» حدود دو بعد از نیمه شب نواخته می‌شد و حامی پیام بر پا خیز بود، برای تهیه‌ی سحری.
این «بوق شبرویی» که تک صدائی بود با بچه‌ها و مردان کاری نداشت. اعلام تکلیف به زنان بود تا خواب ناز را رها کرده و راهی مطبخ شوند برای آماده کردن خوراک سحری.
سومین «بوق شبرویی» دو صدایی بود و حدود یک ساعتی به صبح صادق مانده نواخته می‌شد. این بوق بیدارباش همگانی بود، زن و مرد و بچه نمی‌شناخت. اگر توچهی به فرمانش آن نمی‌کردی، هیجده ساعتی گرسنگی و تشنگی در انتظارت بود. تفاوتی نمی‌کرد که  میلی به خوردن‌ سحری داشتی یا نه. اگر هم میل خوردن‌ات بدلیل زیاده خواری بهنگام افطاری، نبود باز بایستی سحری را بزور هم که شده می‌خوردی تا فردای‌اش از پای نیفتی. بخصوص اگر تابستان بود و روزها درازتر.
آخرین «بوق شبرویی» که سه صدایی بود اعلام  امتناع از "اکل و شرب" بود.
وای که اگر خواب می‌ماندی!
در آن دوران ما بچه‌ها برای شب‌های قدر چه نقشه‌هایی که نمی‌کشیدیم که آن شب‌ها از هفت دولت آزاد بودیم. پدران‌مان در حضور خدا ما را از یاد می‌بردند و افسارمان را به دست خودمان می‌سپردند. از هفت دولت آزاد بودیم.
یادم می‌آید که قرار گذاشته بودیم اولین شب قدر راهی سینما شویم. اما شب قدر که رسید آه از نهادمان برخاست که فهمیدیم سینما تعطیل است. دماغ سوخته قالی‌چه‌ئی برداشتم و راهی مسجد محل شدم تا مُهری بگذارم و جائی به گیرم برای پدر، درست پشت سر امام جماعت «زنده‌یاد آشیخ حیدر جابری انصاری» که پدر معتقد بود ثواب‌اش دو قبضه‌ است و بیشتر. چرا؟ نمی‌دانم.
آخر من فکر می‌کردم تقرب بخدا باید قلبی باشد نه فیزیکی.
یادداشت‌ها
1.       همدانی‌ها سوت کارخانه را بوق می‌نامند
2.       میل‌چری نام دهی است که کارخانه‌ی چرم‌سازی شبرو در آن جا بود
3.       دفترکارخانه‌ی برق آن روزها نزديک آرامگاه استر و مردخای بود. امروز خرابش کرده‌اند و مبدل به ساختمانی تجاری شده است
4.       انگشت‌پیچ آمیخته‌ای است از سفیده‌ی تخم مرغ و شکر مذاب مخصوص ماه رمضان
5.       برفین نام دهی است در جنوب غربی همدان که خیارهایش مشهور است.
6.       یخچال امام زمان نام قله‌ی دیگر سلسله‌ی جبال الوند است که آن زمان‌ها برف‌اش تا نیمه‌های تابستان باقی می‌ماند.
پی‌نوشت
این نوشته در پیش زیر عنوان «نوستالژی رمضان» در سایت زنده رود منشر شده بود. باز نشرش بی‌ارتباط به فرمایشات جانشین فرمانده نیروهای انتظامی مبنی بر ضبط ماشین روزه‌خواران نیست. آن روزها هم مردم مسلمان بودند و بدون اینکه کسی متعرض آنان شود، روزه می‌گرفتند.

پنجشنبه ۵ اوت ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش هفتم


پویا در جلوی ساختمان اصلی کمپ
زنده‌گی در کمپی با حدود ۴۰۰ نفر بیگانه و ناآشنا، با ده‌ها مشکل شخصی و آینده‌ئی مبهم، زنده‌گی مطلوبی نبود. نیمی از ساکنان کمپ را شیلیائی‌ها تشکیل می‌دادند به اضافه تعدادی آفریقایی‌تبار از سراسر قاره‌ی سیاه که نه ما آنان را می‌فهمیدیم و نه آنان ما را. از فرهنگ و رسوم همدیگر هم شناختی آن‌چنانی نداشتیم.
نیمه‌ی دیگر خودمان بودیم، ایرانی‌ها که با هم نه تنها ناآشنا بودیم که سخت در مقابل هم جبهه‌ گرفته بودیم. ایرانی بودن، تنها نقطه‌ی مشترکمان بود. دشمنی‌های درون‌مرزی را با خود به بیرون از مرز آورده بودیم و هر کدام مدعی، که اگر فعالیت‌های حزب یا گروه که من وابسته‌ به آنم، نبود، دول غربی شما را به پناهنده‌گی نمی‌پذیرفتند و صد البته که خود را طبکار می‌دانستیم.
اکثریت با جوانان مجرد بود و از هر فرقه‌ای در میان ما یافت می‌شد. به قول معروف، آش شله‌قلمکاری بودیم، درست بمانند هم‌وطنانمان در درون مرز. شمار افراد دارای تحصیلات عالیه کم نبود، انسان‌های پرسابقه در کارهای دولتی و انسان‌هایی معمولی، کم‌سواد و حتا بی‌سواد بمعنای واقعی کلمه. اما همه‌مان پرمدعا و طلبکار بودیم.
با چند ایرانی هم‌سن‌وسال خودم که سوابق مدیریت اداری داشتند آشنا شدم. آنان همراه با تمام اعضای خانوادهی خود، ترک وطن کرده بودند و چنان می‌نمود که از وضع مالی خوبی بهره‌مند بوده‌اند. در میان ما، زنانی بودند که از ترس جنگ و فرستادن فرزندانشان به جبهه، آنها را برداشته و به اینجا آمده بودند. امیدشان این بود که پس از گرفتن اجازه‌ی اقامت، شوهرانشان نیز به آنها بپیوندند یا برعکس مردانی بودند که بهمراه فرزندانشان وطن را ترک کرده بودند.
با طولانی شدن اقامتم در سِوخو، دایره‌ی دوستانم کمی گسترش پافت. آقای بهمنی، رفیق راه‌پیمائی‌های روزانه‌ام شد. روزی ضمن گذر از روی ریل‌های راه آهن شهر، اشاره‌ای به خط آهن کرد و گفت:
زمانی‌که به راه‌آهن خانقین رسیدم، دیگر مشکلی برای ادامه‌ی رسیدن به بغداد نداشتم.
پرسیدم چطور؟
او ادامه داد:
چهارده سالم بود که با پای پیاده سنندج را بسوی بغداد ترک کردم. دِه‌ به‌دِه و خانه‌ به‌خانه رفتم تا به خانقین رسیدم. پیدا کردن راه مشکل بود اما از خانقین به بعد، دنباله‌ی راه‌آهن را گرفتم و رفتم تا به بغداد رسیدم.
عمق فاجعه جلوی چشمانم شکل گرفت و باین فکر فرو رفتم که اوضاع از چه قرار بوده‌است که کودکی چهارده‌ساله، تنها، بی‌پول و بی‌راهنما، دل از خانه و مهر مادری برکند و راهی دنیایی ناشناخته شود. از اینرو دیگر چیزی از او نپرسیدم.
او قبلن برایم گفته بود که در بغداد، از هیچ شروع کرده‌بود و پس از سالیانی کار، تشکیل خانواده داده و زنده‌گی‌اش نسبتن مرفه بود که صدام حسین، دیکتاتور بغداد، امر به اخراج او و دیگر ایرانیان مقیم عراق داد. ناچار راهی ایران شد. رژیم پیشین او و دیگر معاودین عراقی را زیر چتر حمایت خویش گرفت. او در شرکت نفت به کاری مشغول ‌شد. روز از نو، زنده‌گی‌ از نو.
همین‌که زندگی تازه‌اش سروسامانی می‌گیرد انقلاب می‌شود. برای بار دوم، زندگی او در هم می‌ریزد و او برای سومین بار، زن و بچه‌هایش را بر می‌دارد و به اینجا پناهنده می‌شود. هرگز چرایی‌اش را از او نپرسیدم.

از چب به راست. آلدوی کوچک، پویا و شیوا. ردیف عقب آنتونیو، گلادیس، من، نیما و آلدو
در میان دیگر دوستان تازه‌ام، زن و شوهری شیلیائی بودند با پسر پنج یا شش ساله‌شان. سبب آشنائی ما پویا بود. گلادیس زنی بسیار مهربان بود و سخت به پویا مهر می‌ورزید. بواقع تلاشش این بود که برای او مادری باشد. هر گاه پویا سراغ مادرش می‌گرفت، سروکله‌ی گلادیس پیدا می‌شد و او را با خودش می‌برد. بهمین دلیل بود که رابطه‌ای صمیمانه میان ما برقرار شده بود. تنها مشکل ما زبان بود که نه من اسپانیولی می‌دانستم و نه او زبانی جز زبان مادری‌اش. اما همسرش آلدو، کمی با انگلیسی آشنایی داشت. شیلیائی دیگری بود آنتونیو نام. او تکنیسین کشتی بود و زبان انگلیسی را به روانی صحبت می‌کرد. او که با خانواده‌ی آلدو، دوست بود، همیشه با ما بود و نقش مترجم را بازی می‌کرد.
پدر آلدو، Aldo Norello Aguirre به گفته‌ی او معدن‌دار بود و از هواخواهان آلنده. پس از کودتای پینوشه، ماموران محلی کودتا که از دیرباز با افکار پدرش آشنا بودند، به خانه‌ی آنها می‌روند. ماموران در بازدید خود مقداری دینامیت کشف می‌کنند که در واقع، ابزار کار پدر آلدو بوده‌است. اما ماموران کار خویش می‌کنند و پدر او را به جرم پنهان کردن مواد منفجره‌ی غیرمجاز، زندانی می‌نمایند. پدر آلدو از داخل زندان به تنها پسرش پیام می‌فرستد که فوری از کشور خارج شود که اگر او را به همان اتهام، توقیف کنند، حسابش با کرام‌الکاتبین خواهد بود و امکان تبرئه‌‌اش مشکل. آلدو هم زن و پسرش را برمی‌دارد و از قطب جنوب راهی قطب شمال می‌شود.

شیلیائی دیگری بود که با او سلام و علیکی پیدا کرده بودم. او مرد میان‌سالی بود، کلاهی بره چون چه‌گورا بر سر داشت و پیپی زیر لب و کتاب یا روزنامه‌ای در دست. غالبن تنها روی صندلی‌ای، نیم‌کتی در گوشه‌ای از باغ بزرگ کمپ می‌نشست، آفتاب می‌گرفت. گاهی پکی به پیپ‌اش می‌زد. بیشتر در افکار خودش غرق بود و کاری بکار دیگران نداشت. با کتاب یا مجله‌اش مشغول بود. خسته که می‌شد جریان زنده‌گی کمپ را نظاره می‌کرد.
بعدها فهمیدم عضو حزب کمونیست شیلی است و مدتی در کشورهای همسایه دربدر می‌گشته تا شاید راه نجاتی پیدا شود و بکشورش باز گردد. نهایت دل از وطن می‌کند و راهی سوئد می‌گردد.
زمانی‌که جوانان ایرانی از کمونیست بودن او آگاه شدند، آنتونیو کار ترجمه‌ی بی جیره مواجبش بالا گرفت. همه می‌خواستند که او مترجم آنان شود. ایرانی‌ها دور مرد شیلیایی حلقه می‌زدند، از آلنده می‌پرسیدند و افکار و محبوبیت او در میان مردم. از نقش منفی زنان قاشق بدست مخالف او، نقش حزب کمونیست، ویکتور خارا، پینوشه و کشتاری که براه انداخته بود. بعد بحث ایدئولوژیکی بمیان می‌آمد و بکاربری لغات قلمبه، سُقُلمه‌ی فلسفی که مترجم کم می‌آورد و اختلاف سلیقه‌ها بالا می‌گرفت.
یکی از روزها مرد شیلیایی که شوربختانه نامش از یادم رفته است جویای شمار پناهندگان ایرانی شد. طرف سخنش عدد و رقمی به او داد که تعدادش یادم نیست. مرد شیلیایی خنده‌ای کرده و با تعجب گفت:
همین؟ و اضافه کرد که تعداد پناهنده‌های ما چندین برابر پناهنده‌گان شماست.
طرف سخن ایرانی‌اش جواب داد:
عجله مکن! مطمئن باش که در آینده‌ای بسیار نزدیک، شمار پناهنده‌گان ایرانی چنان بالا رود که انگشت بدهان شوی!
یکی از سرگرمی‌های ما حضور در سالن بیلیارد کمپ بود. همیشه‌ کسی در آنجا برای گپ‌زدن پیدا می‌شد. گرچه بیشتر مشتریانش جوانان بودند. امیر، همان آبادانی دست به گردن، سر دسته‌ی بیلیارد بازان ایرانی بود و نقش مربی را داشت. همیشه آنجا بود و برای هر ضربه‌ای که زده می‌شد، کامنتی داشت. در مواقع بحران بکمک بازی‌کن می‌رفت، نگاهی به توپ‌ها می‌کرد، میز را دور می‌زند و نهایت با دست چپ‌اش که سالم بود، ضربه‌ای به لبه‌ی میز بیلیار می‌نواخت و می‌گفت:
عامو اگر به ای نقطه بزنی، توپ تو به فلان زاویه بر می‌گردد و بساط رقیب‌ات را بر هم می‌ریزد. من که از بیلیارد چیزی سرم نمی‌شد، البته حالا هم نمی‌شود، با شگفتی شاهد به کرسی نشستن راهنمایی‌های او می‌شدم. دور و بری‌های امیر، اعم از ایرانی یا شیلیایی، بیشتر از قماش خودش بودند، از آن تیپ‌هایی که با جامعه و قواعدش میانه‌ی خوبی ندارند و می‌انگارند که تمام قواعد اجتماعی، علیه آنان است. از این‌رو با جامعه و مقررات آن دشمنی می‌ورزند و برای رهایی از دل‌خوری‌های خویش به الکل و دیگر مواد مخدر پناه می‌برند.
امیر بیشتر شب‌ها را همانجا صبح می‌کرد. فکر نکنم اتاقی داشت. با زنش در افتاده بود و می‌گفتند شبی قصد کشتن او را کرده بود. مردم و کارمندان کمپ، زن بیچاره را از دست او نجات داده بودند. خودش با لهجه‌ی شیرین آبادانی می‌گفت که با مشت، شیشه‌های اتاق‌هایی را که گمان می‌برده زنش در آنجا پناه گرفته بود، خرد کرده است.
می‌گفتند که مست بوده است. دست راستش سخت آسیب می‌بیند، رگ‌هاوعصب دست‌اش قطع می‌شود. کارش به بیمارستان و جراحی می‌کشد.
مدت چهار ماهی که در آن کمپ بودم، دست امیر نیز از گردنش آویزان بود.
امیر صدایی خوبی داشت. سرش که گرم می‌شد، زیر آواز می‌زد و می‌خواند:
"مو بِچه‌ی شطُم، مو آخِر خطُم"!
احساس می‌کردم که من هم، همیشه در آخر خط بوده‌ام. چه در سوخو و چه در آبادان، در کنار شط، روزهای خوش پیش از انقلاب که تصمیم گرفته بودیم، برای همیشه آنجایی شویم. عشق و شور دوران انقلاب و شرکت در راهپمایی‌ها و امید به استقرار حکومتی مردمی و قانون‌مدار، روزهای ناخوش دوران جنگ، شب‌هایی که دور هم، شناس و ناشناس در کناره‌ی بهمنشیر می‌نشستیم و از هرجا سخنی می‌گفتیم تا وحشت مرگ را از خود دور سازیم.
آن روزها هم آینده‌‌ای مبهم داشتیم. امیدی بفردایمان نبود. بچه‌ها رفته بودند و ما را به اجبار نگه داشته بودند بدون اینکه کاری از دستمان برآید. حاکمان می‌خواستند به دشمن بگویند که "ملت" ما از مرگ هراسی ندارد.
از همین رو بود که با امیر احساس مشترکی پیدا کرده بودم. او نیز بمن علاقه‌مند شده بود. اما افسوس که او سخت گرفتار الکل بود. به قول یوستا، معاون کمپ که کشیش و پرستار هم بود، همین‌که کمک هزینه‌اش را می‌گرفت، دسته‌جمعی راهی سیستم(شرکت مشروب فروشی) می‌شدند و ...