پنجشنبه ۲۹ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش بخش ششم

نگاهی به نامه‌هایی که بهمسرم نوشته‌ام می‌اندازم. او تمامی نامه‌ها را نگهداشته است.
اولین نامه‌ای که از سوئد به او نوشته‌ام تاریخ بیست‌ونهم اسفند ماه ۱۳۶۶ را در بالای خود دارد، با این عنوان:
عزیزانم! همسرم و دخترم! بهاران خجسته باد!
شب ورود ما به هتل مِرک‌ Merk مصادف بود با شب نوروز. ایرانیان جشنی برپا کرده بودند. ماجرای مفصلش یادم نبود.برابر آنچه در نامه‌ی دوم برای همسرم شرح داده‌ام، هفت سینی بود و ماهی پلو و ما میهمان. دخالتی در تدارکش نداشتیم. جایشان را خالی کرده بودم و گلایه‌ای از تنهایی و حسرت نبودن آنان با ما بمانند خانواده‌هایی که دور میز در کنار هم نشسته بودند.
یادم هست که دل و هوای هیچم نبود. چند عکسی گرفتم که زیاد هم خوب نشد. جشن که تمام شد و بچه‌ها بخواب رفتند، قلمرا برداشتم و داستان سفرمان را بشرح زیر قلمی کردم.

هواپیما بلند شد.خلبان ضمن معرفی خودش مسیر حرکتمان را بدنیای ندیده‌ی غرب گزارش داد. برای امنیت جان مسافران بدلیل نا امنی راه‌های هوائی نزدیک به عراق، هواپیما بسوی آسمان آذربایجان شوروی پر کشید تا از مسیر هوایی کشورهای سوسیالیستی راهی آلمان غربی شود. همین که خلبان ورود هواپیما را به حریم هوایی آذربایجان را گزارش کرد، صف درازی جلوی توالت‌ها کشیده شد. مشتریان همه خانم‌ بودند. یکی پس از دیگری با مقنعه و حجاب اسلامی وارد ‌شدند و توالت کرده و بدون حجاب خارج ‌گردیدند.
از همان‌جا این احساس بما دست داد که دیگر سُنبه‌ی حزب‌الهی‌ها زوری ندارد. حدود شش ساعت بعد در فرودگاه بُن به زمین نشستیم. رابط قاچاقچی به ملاقات ما آمد. شش قطعه بلیط هواپیما بما داد البته پس از گرفتن حق‌وحسابش. می‌خواست در ازای واگذاری گذرنامه‌ام به او ۷۰۰ دلار از میلغ موعود، تخفیف دهد که با «نع» من مواجه شد. به غلو زنگ زدم و پرسیدم اگر ممکن است گذرنامه را به آدرس او پست کنم. ولی او گفت بهتر همان که گذرنامه را به رابط دهی که آدم مطمئنی است. و سفارش کرد که به تمام دستورالعمل‌های رابط عمل کنم.
من هم همان کردم که غلو گفته بود. با رابط به کناره‌ی بار فرودگاه رفتیم. من و او آبجویی خوردیم و بچه‌ها پپسی‌کولا. او حرف‌هایش را زد و راهنمایی‌هایی نمود. اما نیم بیشتر حواس من پیش پویا بود که به همه جا سر می‌زد. نیمای کنجکاو، همه‌ی حواسش متوجه گفته‌های رابط بود. می‌خواست از د همه‌ی چیز، سر در آورد. قاچاقی وارد کشوری بیگانه شدن، تهییج‌اش کرده بود. نوجوانی و تهییج! شیوا، همان‌طور که گفته بود، همه جا دنبال پویا بود اما گاهی کم می‌آورد و نیما را بکمک می‌طلبید. این بود نتوانستم همه‌ی حواسم را روی گفته‌های رابط، متمرکز کنم. البته گفته‌هایش نیز به نظرم مسخره می‌آمد. آقای رابط تا گیشه‌ی «چک این» ما را همراهی کرد. زمانی که بلیت‌ها را به متصدی داد، اشکالی پیش آمد. با هم گفت‌وگویی کردند که من از آن چیزی دست‌گیرم نشد. آلمانی صحبت می‌کردند. اما مشکل حل شد. خانمه لبخندی زد و ما را بدرون دعوت کرد. مشکل را از رابط پرسیدم که جواب قانع کننده‌ای نداد. از هم جدا شدیم. او رفت و ما راهی سالن بین‌الملی شدیم. فرودگاه خیلی بزرگ بود. باید با اتوبوس به بخش بین‌المللی می‌رفتیم. خسته‌ هم بودیم. وارد سالن بین‌المللی شدیم. دیدن آن همه پلیس مسلح با قیافه‌ی جدی و خشن، وحشتی در من ایجاد کرد. در بخشی از سالن فرودگاه، عده‌ای زن و بچه که بنظر افغانی می‌رسیدند، زندگی می‌کردند. همه‌ی تلاش من این بود که از آن بخش دور باشیم. موعد پرواز رسید. راهی آمستردام شدیم. طبق سفارشات اکید رابط، بلیت‌ها را ریزه‌ریزه کرده، داخل توالت ریخته و با گذاشتن چند تکه کاغذ توالت روی آنها بمنظور جلوگیری از باقی ماندشان، سیفون را کشیده بودم.
شب را به انتظار پرواز به صبح رساندیم. زمانی‌که برای «چک‌این» به دفتر هواپیمایی کی‌ال‌ام مراجعه کردم، کامپیوتر بلیت‌ها را تایید نکرد. متصدی مربوطه با کسی تماس گرفت. آقائی آمد، نگاهی به بلیت‌ها انداخت، چیزی به همکارش به زبان هلندی گفت و از من گذرنامه خواست. گذرنامه‌ای نداشتم. او هم بلیت‌ها را توقیف کرد. بشماره تلفنی که رابط بمن داده بود، زنگ زدم. کسی گوشی را بر نداشت. تماس‌های تلفنی مکرر بی‌جواب ماند. با خاله‌زاده‌ام در آلمان تماس گرفتم. او شماره تلفن دوستش را در آمستردام بمن داد تا با او تماس بگیرم.
سه شبانه‌روز سرگردان و بی‌تکلیف در سالن فرودگاه بسر آوردیم. ساعات بسیار بدی بود، لحظاتی پر از اضطراب و نگرانی.
ایرانیان بسیاری وارد سالن مسافری شده در انتظار پرواز بعدی توقفی کرده و سپس ناپدید می‌شدند. همه شان شیک و تر تمیز. احساس می‌کردم دیگرگونه بما نگاه می‌کنند. چمدان‌های ما در فرودگاه آلمان باقی‌مانده بود و لباس اضافی همراه نداشتیم. کفش تازه‌ای که شب سفر به پای پویا کرده بودیم، تمام دوختش از هم باز شده بود. کفشی اضافی نداشت و پابرهنه در سالن جولان می‌داد.
او یاد نحوه‌ی خاموش کردن پله‌های برقی و صفحات متحرک را از نظافت‌چی‌ها آموخته بود و مرتب آنها را خاموش می‌کرد. از هر ماشینی که سر راهش قرار می‌گرفت، بالا می‌کشید.
یکبار در گیشه‌ی تلفن در تلاش گرفتن تماس با رابطمان بودم که شیوا بهمراه پلیسی پیش من آمد. پویا بغل پلیس بود و آقای پلیس سخت عصبانی بنظر می‌رسید. مرتب تذکر می‌داد و حاضر به شنیدن حرف‌های من نبود. من هم صدایم را بالا بردم و گفتم که او اجازه ندارد با من آن‌چنان صحبت کند. نه جرمی اتفاق افتاده است و نه بکسی صدمه‌ای خورده است. کودکی خردسال و معلول ذهنی از ماشین خاموشی بالا رفته است. دنیا که به آخر نرسیده!. منم مشغول تلفن بوده‌ام یا داخل توالت. خودت بودی چه می‌کردی؟
پلیس کوتاه آمد اما اعصاب هر چهارتای ما بکلی خراب شد.
دوست پسرخاله‌ام که در آمستردام، داستان گرفتاری ما را با کانون وکلای آنجا در میان گذاشته بود، تلفن کرد و گفت جای نگرانی نیست. اگر اجازه‌ی ادامه‌ی سفر را نیافتی از پلیس هلند تقاضای پناهنده‌گی کن! مشکل حل خواهد شد.
تلاشم برای پس گرفتن بلیت‌ها بی‌نتیجه مانده بود. آخرین باری به متصدی گیشه گفتم که اگر بلیت‌هایم را فوری پس ندهد با مراجعه به پلیس فرودگاه تقاضای پناهندگی خواهم کرد و اضافه کردم که از حمایت کانون وکلای آمسترداد هم برخوردارم.
طرف رفت و پس از لحظه‌ای بلیت‌هایمان آورد و پس داد با این توضیح که بهنگام خروج باید گذرنامه‌ات ارائه کنی.
نگاهی به بلیت‌ها کردم. همان توضیح را با زدن مهری زده روی کلیه‌ی بلیت‌هایمان نقش شده بود.
و با خودم گفتم پس دیکر امکان ادامه‌ی سفر با این بلیت‌ها میسر نخواهد بود.
شب سوم، بهر یک از بچه‌ها نیمه قرص خواب آوری دادم و خودم یک‌دانه‌ی کامل خوردم تا شاید با چند ساعتی خواب، آرامشی بیابیم. تازه بخواب رفته بودیم. احساس کردم کسی دست‌اش را روی سرم می‌کشد. چشم‌هایم باز کردم. جوانی پرسید:
شما باید آقای افراسیابی باشید. و اضافه کرد:
مژده! برایتان بلیت تازه آورده‌ام. و بلیت‌ها را بمن داد.
بعد خواست که اگر موفق به پس گرفتن بلیت‌های قبلی شده‌ام آن‌ها را باو بدهم تا برای کسی که بلیت‌های تازه را باو داده‌است، پس بفرستد.
بلیت‌ها را گرفت، داخل پاکتی گذاشت و رفت که آنها را پست کند. وقتی برگشت، بچه‌ها را بیدار کرد. گفت:
برایشان صبحانه آورده‌ام. می‌دانم که همه گرسنه هستید. غدای داخل فرودگاه ما را سیر نمی‌کند. بچه‌ها بیدار شدند. غذایی که آورده بود با هم خوردیم.
آنها هم راهی سوئد بودند. اما چیزی از مقصدشان نگفتند. گویا این هم از اصرار "کیس‌شان" بود. فقط من بودم که نتوانسته بودم "کیسی‌" برای خودم بسازم.
از هم جدا شدیم. ساعت شش صبح، اولین نفری بودم که جلوی گیشه کی‌ال‌ام ایستادم. بلیت‌ها را دادم. کسی تقاضای گذرنامه نکرد. وارد هواپیما شدیم و روی صندلی‌هایمان نشستیم. مدتی که از پرواز گذشت به توالت رفتم و بلیت‌ها را بهمان روش سابق، نابود کرد بودم. خلبان اعلام کرد که وارد منطقه‌ی قطب شمال شده‌ایم که منظره‌ای بسیار دیدنی است. و اضافه کرد که همه‌ی بچه‌ها را برای بهترین دیدن بهمراه والدینشان به داخل کابین دعوت خواهد کرد. یکی از کارکنان آمد و ما را با خود بداخل کابین برد و با اشاره به پائین توضیحاتی داد که چیز زیادی دستگیر من نشد. چند ساعت بعد در فرودگاه آرلاندای استکهلم به زمین نشستیم.

یکشنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش پنجم

دوران اقامت در هلله فوش‌نس به پایان رسید و تا آنجا که بیاد دارم، بیشترینمان را با قطار روانه‌ی کمپ موقت شهر سِوْخو Sävsjö کردند. عصر بود که به آنجا رسیدیم.
با ورود ما، ایرانیان مقیم کمپ دورمان حلقه زدند. کمپ باغ بسیار بزرگی بود. در میانه‌ی باغ مرد جوانی با لهجه‌ی خالص آبادانی کسی را صدا می‌کرد. بسوی صدا برگشتم. مرد جوان دست راست پانسمان شده‌اش را بگردنش آویحته بود. با همراهانش بسوی ما آمد باز هم اطلاعات، باز هم تقسیم اتاق. اتاقی با چهار تخت سهمیه‌ی ما شد در آن عمارت چوبی تو در تو که می‌گفتند بزرگترین ساختمان چوبی اروپاست. سرهنگ و مرد متفکر و یک خانواده‌ی دیگر در ویلایی دور از ما، جا گرفتند. چهار ماهی در آنجا ماندگار شدیم، چهار ماه پر از اضطراب، دوستی‌های تازه، روابطی نو با انسان‌هایی نو و پر از تجربه و درد. ساکنان این کمپ را ایرانیان و شیلیائی‌ها تشکیل می‌دادند.

یکماهی از شبی که خانواده‌ی من بدو بخش نامساوی تقسیم شده بود، «دو نفر بازمانده و چهار نفر پناهنده» می‌گذشت. من هنوز موفق به تماس تلفنی با ایران نشده‌بودم. در سرسرای ساختمان در اندر دشتِ کمپ، تلفنی از همان نوع یک کرونی‌ها بود.با تهیه تعدادی یک کرونی، سراغ دستگاه تلفن عمومی را از خانم جوانی گرفتم. او گفت بهتر است راهی مرکز شهر شوم که در Pressbyrå «پِرِس بیرو»ی آنجا تلفنی هست که سکه‌ی پنج کرونی را قبول می‌کند. راه را نشانم داد و تاکید کرد که بیش از ربع ساعتی نیست. بشهر رفتم، به همان نشانی که داده بود اما دستگاه تلفنی نیافتم. دیر وقت بود و هوا رو بتاریکی می‌رفت.افرادی معدودی در آن حوالی بودند که همه‌گی لولِ لول، بودند. از هر که پرسیدم آیا انگلیسی صحبت می‌کند، نع بلند بالایی تحویل گرفتم.
نهایت جوانی مرا فهمید و تا محل تلفن همه‌گانی همراهی‌ام کرد. اما تلفن از نوع همان تلفن‌‌های لعنتی بود که در کمپ هم وجود داشت. تلاشم بی‌ثمر ماند. راه کمپ در پیش گرفتم اما بکدام جهت؟ نه آدرسی داشتم و نه نام محل سکونتمان را می‌دانستم. براحتی گم شدم. هوا سرد بود، برف کمی روی زمین نشسته بود و کوچه خیابان تهی از مردم. دختر دخترکی، سوار بر چرخ پیدایش شدم، صدایش زدم اما او، با شنیدن صدای من روی رکاب رفت و با تمام نیرویش رکاب زد تا از نظرم دور شد. نگران بچه‌ها بودم. راهم را نمی‌توانستم. تصمیم گرفتم به مرکز شهر بر گردم که مرد میان سالی از دور و در جهت مقابل من نمایان شد. ظاهری آراسته داشت با کیفی بدست. با آنانی که در میانه‌ی میدان دیده بودم، تفاوتی فاحش داشت. به استقبالش رفتم، سلامی کردم و پرسیدم آیا انگلیسی صحبت می‌کند. پاسخش مثبت بود. سراغ کمپ را گرفتم که نمی‌شناخت. در عوض به سوئی اشاره کرد و گفت:
محل کار من در شهر دیگری است. شب‌ها به خانه برمی‌گردم و از این‌رو زیاد از ماجراهایی که در شهر می‌گذرد، خبری ندارم. بعد با دستش بسوئی اشاره کرد و گفت:
اما بارها تعداد زیادی خارجی را در آن حوالی دیده‌ام. فکر کنم اگر همین خیابان را ادامه دهی به آنجا خواهی رسید. برو جلوتر و سوال کن.
پرسیدم:
از کی؟ کسی توی شهر نیست. خواستم از دختری راه را بپرسم، دخترک ترسید و فرار را بر قرار ترجیح داد.
از هم جدا شدیم. کمی دورتر، دو جوان در حال دو، از خیابان پهلویی ظاهر شدند. چهره‌شان نشان از خارجی‌تبار بودنشان می‌داد و گفت‌وگوی بریده بریده شان به زبان سوئدی نوری در دل من تاباند. با خودم گفتم که این دو را نباید از دست بدهم. بخصوص که یکی از آندو ایرانی می‌نمود و دیگر لهجه‌ای اسپانیلوی داشت. دنبالشان کردم تا به کمپ رسیدم.
هر سه بچه‌ها در کنار سه تفگندار و چند جوان آشنای دیگر، نگران در انتظار ورود بابا بودند. بچه‌ها دوره‌ام کردند. هرسه سراغ مادرشان را گرفتند. خبر شادی آوری برای آنان نداشتم.

پی‌نوشت
در بخش‌های پیشین به اشتباه نوشته بودم که سرهنگ در هلله فونش از ما جدا شد. او مدتی در سوخو نیز با ما بود و با همان آقای متفکر و خانواده‌ی دیگری ویلایی را تقسیم می‌کردند.

سه‌شنبه ۲۰ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش چهار

سه تفنگ‌دار به هنگام خداحافظی از من دعوت کردند که پس از خوردن شام و خوابیدن بچه‌ها به آپارتمان آنان روم. من هم قبول کردم. حدود ساعت نه شب راهی آپارتمان آنها شدم. درهای ورودی کلیه‌ی آپارتمان‌ها قفل بود و همه‌ی چراغ‌ها خاموش. به آپارتمان خودمان برگشتم. در ققل شده بود. من هم کلیدی همراه نداشتم. به هر پنجره‌ای ضربه‌ای زدم، جوابی نشنیدم. هوا سرد بود و من تی‌شرتی بیش بتن داشتم. مدتی ساختمان را دور زدم. دندان‌هایم از سرما بهم می‌خورد. ناگهان چشمم به پنجره‌ی زیرزمینی افتاد که خوب بسته نشده بود. هرچه با دست فشارش دادم، باز نشد. ناچار از پاهایم کمک گرفتم. صدای شکستن گیره‌ای بگوشم رسید. چیزهایی که پنجره بودند به زمین ریخت و پنجره باز شد. مدتی صبر کردم. واکنشی از درون دیده نشد. بداخل رفتم. کسی آنجا نبود. پنجره را بستم، اشیاء افتاده روی زمین افتاده را در کور سوی چراغ‌های بیرون جمع کردم و سر جایشان گذاشتم. جرئت چراغ روشن کردن را نداشتم. آهسته وارد راهروی توی در توی زیر زمین شدم.از پله‌ها بالا رفتم. مواظب بودم مبادا، دری پشت سرم ققل شود. آپارتمان خودمان را یافتم و یک راست وارد رختخوابم شدم.
صبح که داستان را برای دوستان تعریف کردم، فهمیدم درهای ساختمان‌های استیجاری، سر ساعت نه شب، خودکار قفل می‌شود.
داستان را توسط مترجم برای کورت تعریف کردم. گفت باید به پلیس یا شرکت تاکسی‌رانی زنگ می‌زدی که بیایند و کمکت کنند.کار تو نوعی ورود غیرمجاز به حوزه تملک دیگری تلقی می‌شود.
گفتم:
می‌دانم. ولی من اولن از کجا باید می‌دانستم که پلیس و شرکت تاکسیرانی این‌چنین‌کارهایی هم انجام می‌دهند. در جلسه‌ی اطلاعات نه کسی حرف از قفل شدن درها پس از ساعت نه شب را زد و نه از وطیفه‌ی پلیس و شرکت تاکسیرانی.
بعدش من نه پولی همراهم بود و نه در این حوالی تلفنی هست.
کورت لبخندی زد و رفت.

به ادامه‌ی داستان برگردیم:
روز مصاحبه فرا رسید. کورت ما را به اداره‌ی پلیس شهر فِلِن برد. فضای بیرونی اداره‌ی پلیس مرا به یاد فضای تقاطع خیابان کارگر و بلوار کشاورز تهران "چهار راه داس و چکش" انداخت. در آنروزها گویا آنجا محلی امن برای گروههای چپ بود و هواخواهان آن گروه‌ها در آنجا اجتماع می‌کردند. بازار بحث و تفسیر داغِ داغ بود و هر فردی متخصصی بلامنازع. شعارها هم تند و تیز بود و صد البته تحمل شنیدن دیگری در سطحی پائین.
در و دیوار ساختمانهای اطراف ایستگاه پلیس پر از آگهی‌های فارسی زبان بود. آگهی علیه حکومت جمهوری اسلامی ایران، علیه پلیس سوئد، علیه نیروهای وابسته به امپریالیسم، علیه شرق علیه غرب و علیه خودمان. پلیس سوئدی مصاحبه‌کننده را بازجو خوانده بودند و مصاحبه را با بازجویی‌های ساواگ و ساواما برابر دانسته بودند. چندتایی جوان اعلامیه بدست آنجا ایستاده بودند با قیافه‌ای حق بجانب و البته طلب‌کار. همراه‌هان دور و بر آنها را گرفتند. بعضی تقاضای گفت‌وگوی خصوصی کردند و با یکی از آنان بگوشه‌ای رفتند تا دور از چشمان نامحرم، موضوعی مطرح کنند. برخی در مقابل جمع سوالاتشان را مطرح کردند.
وارد اداره‌ی پلیس شدیم. به انتظار نوبت روی نیمکتی در سرسرا نشسته بودیم. جوانی طول و عرض سالن را با گام‌های بلند می‌پیمود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد.گاهی می‌ایستاد، تکه کاغذی را از جیبش بیرون می‌آورد، نگاهی جویا به آن می‌انداخت، سری به عنوان تایید تکان می‌داد، تکه کاغذ را در جیبش می‌گذاشت و به کار خود ادامه می‌داد. حرکات او مرا بیاد همکلاسی‌های "خرخوان"م انداخت که تا لحظه‌ی آخر، جلوی در اتاقی که در آن امتحان شفاهی جریان داشت، دست از جزوه و کتاب برنمی‌داشتند.
از او سوال کردم که چکار می‌کند. در پاسخم گفت، مشغول حفظ کردن "کِیسْ"‌اش می‌باشد.
کیس؟ چیزی دست‌‌گیرم نشد.
عده‌ای جوان دورتر جمع شده بودند. یکی از آنان پیش ما آمد و از من تاریخ خروج بنی‌صدر و مسعود رجبی را پرسید. من اطلاعی از تاریخ دقیق خروج آندو نداشتم. در این میان همان آقا با روزنامه‌ی کذایی‌ پیدایش شد. عکس توی روزنامه را به جوانان دور و برش نشان می‌داد و با اشاره به عکس و تیتر روزنامه صحبت‌هایی می‌کرد که بدلیل دوری، من چیزی از آن صحبت‌ها دستگیرم نمی‌شد. بحثشان داغ شده بود که یکباره جمع را ترک کرد و شتابان پیش من آمد و پرسید:
شما می‌دانید مجاهدین چه روزی علیه جمهوری اسلامی به خیابانها ریختند؟ مگر نه اینکه ۳۰ تیر بود؟
من که اطلاع دقیقی ازین تاریخ هم نداشتم از او پوزش خواستم. اما او گفت:
بله، همان سی تیر بود، مطمئنم. راهش را کشید و رفت.
در این میان من گیج شده بودم. از بغل دستی‌ام پرسید حالا چه جای بحث فرار بنی‌صدر و رجوی و اعلام جنگ مجاهدین با جمهوری اسلامی است؟
او گفت:
خب! "کِیسْی که آقا می‌گه همینه دیگه. حتمن می‌خوان خودشونو هواداران مجاهدین یا بنی‌صدر جا بزنن. راستی، کیس خودت چیه؟
من که تا آن لحظه به پردازش داستانی این چنین مجعول، فکر نکرده بودم و جوابی برای او نداشتم. من از او پرسیدم:
تو هم کیسی از این قبیل ارائه کرده‌ای؟
گفت:
من؟ نه بابا‍ مگه بیکارم. سری که درد نمیکنه، نیازی به بستن دستمال بداره. تازه دارم از دست حزب‌اللهی‌ها راحت می‌شم حالا بیام و خودمو گرفتار گروه‌های سیاسی کنم؟ نه جانم. من سیاسی نبوده‌ام و نخواهم بود. من از جنگ فرار کرده‌م. فرار از جنگ خودش دلیل کافی برای گرفتن پناهنده‌گی بحساب میاد. البته به پلیس گفتم که اصلن میانه‌ی خوبی با دم و دستگاه دولتی هم نداشته‌ام.

اما مصاحبه‌ی خود من با پلیس بدرازا کشید. خانم پلیس سوال کرد:
اگر در مبارزات مسلحانه علیه دولت هم شرکت کرده‌ای می‌خواهم نوع اسلحه‌ات را بگویی.
مترجم پس از ترجمه‌ی حرف‌های او گفت مثل اینکه می‌خواد کمکت کنه.
گفتم:
من در تمام عمرم یکبار تیر انداخته‌ام آنهم با تفنگ سرپُر ساچمه‌ای متعلق به زمان ناصرالدین شاه. درختی را نشانه گرفتم که روی آن دست کم پنجاه گنجشک نشسته بود. تیر که شلیک شد، خرمنی از برگ روی زمین ریخت اما گنجشک‌ها همه‌گی بسلامت گریختند. اسم و مشخصات تفنگ را هم نمی‌دانم که داستان متعلق بدوره‌ی نوجوانی‌ام می‌باشد.
خانم پلیس پس از شنیدن ترجمه‌ی حرف‌های من، نیشش باز شد و گفت:
پس معلوم می‌شود که تو اهل چریک بازی و این مسایل نبوده‌ای.

شایع بود که یکی از پلیس‌ها راسیست است و ضدخارجی. حالا همان پلیس نصیب من شده بود. براستی من نفهمیدم که او راسیست بود یا وظیفه شناس. اما بشدت سخت‌گیر بود و هر پناه‌جویی سروکارش باو افتاده بود، کارش گره خورده بود. البته کار من از اول گره داشت.
زمانی که مسئله بچه‌ها پیش آمد، علی‌رغم روال معمول خانم پلیس از من دلیل و مدرک اثبات پدری ‌خواست. من گذرنامه‌ای همراه نداشتیم. گذرنامه‌ام قاچاقچی گرفته بود که بعدن برایم بفرستد، کاری که هرگز نکرد. ولی خانم پلیس دست بردار نبود. یادم آمد نیما و شیوا کارت ورزشی باشگاهشان را با با خود آورده‌اند. رفتم بیرون. بچه‌ها جلوی یکی از گیشه‌ها منتظر من ایستاده بودند. پلیسی که در آنجا بود از من پرسید:
مصاحبه‌ات خیلی طول کشید. ماریا خیلی سخت‌گیری می‌کند؟
گفتم:
بله، این‌طور فکر می‌کنم. از من کارت شناسایی بچه‌ها را می‌خواهد. نمی‌دانم کارت ورزشی را قبول می‌کند یا نه؟ بهرحال من مدرک دیگری ندارم.
خانم پلیس در جواب گفت:
عجیب است! کسی از بچه‌های زیر ۱۸ سال مدرک نمی‌خواهد. محمد فکر نکنی همه‌ی پلیس‌های سوئد مانند ماریا هستند. نه، او خیلی سختگیری می‌کند. بیشتر ین ما مهربانانه‌تر با مسایل برخورد می‌کنیم.
کارت‌های ورزشی عکس‌دار بچه‌ها مورد قبول ماریا واقع شد. خانم پلیس آنچه را نوشته بود، برای من خواند. بعد پرسید:
آیا آنچه نوشته‌ام همان‌هایی است که تو گفته‌ای؟ آنها را تایید می‌کنی؟ اگر اعتراضی به نوشته‌های من داری، اعتراضت را بنویس و امضا‌ء کن!

من از نتیجه‌ی مصاحبه ناراضی بودم. عیب کار را هم می‌دانستم. پلیس با توجه به زمان ورود ما به فرودگاه آرلاندا، شک برده بود که ما باید از آلمان آمده باشیم.
من به توصیه‌ی قاچاقچی مبداء حرکتم را دوبی گفته بودم، جدای از اینکه ساعت ورود ما به آرلاندا سه روز به تاخیر افتاده بود و من هیچ‌گونه شناسایی از دوبی نداشتم. کیس‌ام را حفظ نکرده بودم.

پنجشنبه ۱۵ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش‌ سه


به مقصد که رسیدیم، طبق معمول سوئد، جلسه‌ی معارفه بود و دادن اطلاعات، البته با حضور مترجم. برنامه‌ها داده شد. معلوم شد چه کسی، با چه گروهی، چه روزی و چه ساعتی برای انجام مصاحبه باید راهی شهر ‌شود. آقایی بنام کورت Kurt را به عنوان رابط ما با اداره‌ی مهاجرت معرفی کردند. همو مامور بردن و آوردن ما شد. هر پنج یا شش نفر پناه‌جو را در یک آپارتمان جا دادند. ما و آقائی بنام داریوش با پسر سه ساله‌اش هم آپارتمان شدیم. آپارتمان دو خوابه بود با پذیرایی، سرویس و آشپزخانه. یکی از اتاق‌های خواب را من و بچه‌ها اشغال کردیم و اتاق خواب دیگر را داریوش و پسرش.
داریوش گفت که در ایران رستورانی داشته و در پخت غداهای ایرانی و فرنگی دستی دارد و خود داوطلبانه پخت‌وپز مدتی را که باهم بودیم، پذیرفت. نظافت و خرید را من عهده‌‌دار شدم. نشسته بودیم و از همه جا حرف می‌زدیم که چرا، چطوری و از کجا آمده‌ایم که داریوش حرف را عوض کرد و گفت:
از برخوردت با اون آقاهه خیلی خوشم اومد. خوب روشو کم کردی. نمی‌دونی در این چند روزه، چه دماری از روزگار ما در آورده. ما در مشتا با هم بودیم.
گفتم:
قصد من رو کم کردن نبود. فقط به او تذکری دادم و گفتم که مسئولیت بچه‌های من، با من است نه با او.  مسئول اتوبوس هم با آقای شوفر است که نیازی به وکیل و وصی نداره.
زنگ در بصدا در آمد. بچه‌ها در را باز کردند. صدای شوخی و خنده، آپارتمان را پر کرد. فهمیدم که همان "سه تفگندار" هتل مرکی هستند که به دیدار ما آمده‌اند.
به داریوش معرفیشان کردم. رفتم آشپزخانه تا چایی تدارک به بینم که سروصدا و داد و بی‌داد توی راهروی ساختمان پیچید. همه‌گی بیرون رفتیم.
آقائی عینکی با قیافه‌ئی خیلی برافروخته فریاد می‌زد:
من به حزب کمونیست سوئد شکایت می‌کنم. فردا اول صبح می‌رم دفتر حزب. من از دست شماها به اینجا پناه آوردم. اینجا هم ول کنم نیستین؟ انقلاب کردیم که از دست شما ساواکی‌ها خلاص شیم. عجب بساطیه ها؟ اینجائم دس از سرمان ور نمی‌دارین؟
آقای مسنی صمیمانه و ساده‌دلانه در تلاش بود تا شاید با دل‌داری‌هایش او را آرام کند. ما که از جریان ‌خبری نداشتیم و با آنان هم نا آشن بودیما، گیج و حیرت‌زده به تماشایشان ایستادیم.
داریوش که هر دوی آنان را می‌شناخت رو به من کرد و گفت:
اون آقای سبیلو، بیمار قلبیه. عصبانیت براش اصلن خوب نیس. با اجازه‌ی شما من اونا رو دعوت می‌کنم بیان تو شاید مشکل‌شونه حل کنیم. من هر دوشونو می‌شناسم بخصوص آقای بهمنی رو، همان آقایی که مسن‌تره. مرد بسیار خوب و با خانواده‌ایه.
بعد رفت جلو و هر دو را بداخل آپارتمان دعوت کرد. با هم وارد آپارتمان شدیم. من پارچی پر از آب روی میز گذاشتم. لیوانی پر از آب کرده بدست همان آقا دادم.
داریوش ماجرا را سوال کرد. اما آن مرد ‌آنچنان عصبانی بود که تسلطش را بکلی از دست داده بود و مرتب فریاد می‌کرد:
من به حزب کمونیست سوئد شکایت می‌کنم.

آقای بهمنی با لهجه‌ی کردی/ عربی داستان را این شکلی تعریف کرد:
اون آقایی که توی اتوبوس با شما جر و بحث‌ش شد، خانواده‌های‌ ایشان و آقای دیگری را که از  مشتا‌ Marsta   همدیگر می‌شناشند و حالا هم در یک کریدور زنده‌گی می‌کنند و با ما همسایه‌ان، برای خوردن چای، به خانه‌شان دعوت میکنه. آخه چون همه‌ی ما زن و بچه‌دار هستیم، بهر کداممون یه آپارتمان مستقل دادن. صحبت آقایون که گرم می‌شه، حرف از انقلاب بمیان میاد و دربدر شدن مردم و این چیزا. آقای سومی که گویا سرهنگ ارتش شاهنشاهی بوده و مامور در ساواک، عامل همه‌ی این دربدریا و بدبختیا رو به کمونیستا ربط می‌ده.او میگه بخصوص این توده‌ایا و چریکا بودن که ما رو بدبخت کردن. والا ما که مشکلی نداشتیم. زنده‌گیمان خوب بود. امنیت داشتیم و کشورمان هم که در حال پیشرفت بود. اونا بودن که انقلاب را انداختن و روزگارمانو سیا کردن. حالا بعد یک عمر کار و زحمت، باید جیره بگیر دولت اجنبی بشیم.
بعد از صاحبخانه می‌‌پرسیه، مگه نه؟"
صاحب‌خانه که از سابقه‌ی سیاسی این آقا خبر داشته، او را مورد خطاب قرار میده و می‌گه:
جواب جناب سرهنگه بده!
جناب سرهنگ از ایشان می‌پرسه:
خب! آخه چرا؟ حالا خوب شد؟
و جنگ شروع می‌شه.
 با هر کلکی بود آقای کمونیست را «فدائیان خلق – اکثریت» را ساکت کردیم. دوستان مجاهد و خط سومی، رگ‌های گردن‌شان داشت متورم می‌شد که همسر آن آقا آمد و او را با خود برد.
بوی سوخته‌ خانه را پر کرده بود. به دنبال بو، به آشپزخانه رفتیم. کتری تبدیل به یک پارچه آتش کامل شده بود و در سیاهی شب می‌درخشید. تازه یادم آمد که قرار بود از میهمانانم با چای پذیرایی کنم.
دو سه روزی بعد از این حادثه، خبردار شدیم که بیماری قلبی آقای عصبانی شدت یافته و شبانه او را با آمبولانس روانه‌ی بیمارستان کرده‌اند. در راهرو به خانمش برخوردم. او زنی مهربان و  صمیمی بود. حال شوهرش را گرفتم. به شدت نگران سلامتی شوهرش بود. جند روز بعد، تمام اعضای خانواده‌ی او را بدلیل بیماری شدید پدر خانواده، روانه‌ی شهری کردند که بیمارستان مجهزی داشت.
دیگر از او خبری نگرفتیم. نفهمیدیم کارش بکجا انجامید. رفت که رفت. حتا خداحافظی هم نکرد. اسمش را هم فراموش کرده‌ام.

من آن روزها گر چه وابسته‌گی گروهی نداشتم اما در این باور بودم که ادامه‌ی راه فدائیان اکثریت، به دموکراسی می‌انجامد و تصور نادرستی از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی داشتم. دانستی‌هایم از "جهان سوسیالیسم" همان‌هایی بود که خودشان گفته و نوشته بودند. هر نقدی بر باور آنها را  هم ناشی از دشمنی امپریالیسم جهانی با سوسیالیسم موجود می‌شناختم، یعنی همان شیوه تفکری که سردرمداران دنیای سوسیالیسم، در بوق‌های تبلیغاتی‌شان می‌دمیدند. اما بر خلاف این دیگرگونه‌گی باورم، با باورمندان دیگر ایدئولوژی‌ها سر دشمنی نداشتم. در میان دوستان و آشنایان آن‌روزی‌ام، صاحبان همه‌گونه تفکری، از چپِ چپ تا راستِ راست، یافت می‌شد. از این روی ‌با سرهنگ هم رابطه‌ی خوبی پیدا کردم.
در دو هفته‌ای که ساکن هلله فوش‌نس بودیم، کُم کُمُک با سرهنگ هم آشنا شدم. او همان سوال را با من هم مطرح کرد. گفتم:
درست است. اما خیلی چیزها بود که نداشتیم. از جمله آزادی بیان. شاه می‌خواست که همه چیز بنام و با نام او باشد. دیگران اصلن مطرح نبودند. انسان به آزادی هم نیاز دارد. شما چه فکر می‌کنید؟
سرهنک پرسید:
حالا کمبودهایتان جبران شد؟

دوشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش دو

سه تفنگدار
از این جهت که در هتلی مستفر شده‌ایم، راضی هستم گرچه می‌دانم اقامت ما در اینجا، موقتی است. خوشحالی‌ام از آن است که آدرس مندرج در پشت پاکت نامه‌هایم که به ایران خواهد رفت خبر از اقامت ما در هتل را خواهد داد نه در کمپ. پس اگر نامه اتفاقن به دست ناآشنایی افتد راز پناهنده‌گی ما فاش نخواهد شد. به همه گفته‌ام برای معالجه‌ی پویا راهی خارج هستم. گرچه مردم، گروه گروه، فرار را بر قرار ترجیح می‌دادند اما وحشت از افشاء شدن موضوع پناهنده‌گی زیاد بود. کسی به کسی اطمینان نداشت. بگیروببندها هم شدت گرفته بود. سفارت آلمان غربی با درخواست ویزای همسر و دختر بزرگم و حتا شیوای کوچولو، موافقت نکرده بود. زمانی که برای درج ویزا در گذرنامه‌هایمان به سفارت آلمان غربی مراجعه کرده‌بودم، خانمی که پشت سر من ایستاده بود. تاریخ حرکتم را پرسید. بعد از من سوال کرد که امکان این را دارم تا در هواپیما، مواظب دختر ده ساله‌ی او که به تنهایی راهی آلمان است باشم. جواب من مثبت بود.
او بعد اضافه کرد که برادرش ساکن آلمان است و در فرودگاه دخترش را تحویل خواهد گرفت. علت تنها سفر کردن دخترش را پرسیدم. گفت:
کودکان زیر ۱۲ سال نیازی بگرفتن ویزا ندارند. او را می‌فرستیم تا راه رفتن را برای من صاف کند. زمانی که از ندادن ویزا به شیوا صحبت به میان آوردم، او بمن توصیه کرد که شیوا را با خودم ببرم . مطمئن باشم که مشکلی پیش نخواهد آمد.
من فکر نمی‌کردم شیوا بدون مادرش، حاضر به ترک ایران باشد. اما زمانی که موضوع را با او در میان گذاشتم، جواب او شگفتم کرد:
بابا، من می‌خام با شما بیام تا در نگهداشتن پویا کمک شما باشم.
و بواقع نیز چنان نیز کرد و اکنون نیز رایطه‌ی عجیبی بین او و برادر کوچکش برقرار است.
مدت‌ها پیش یکی از هم‌دوره‌‌ای‌هایم در کلاس زبان انگلیسی، بمن پیشنهاد کرده بود که چنانچه قصد قصد سفر داشته باشم او می‌تواند ویزای سوئد را با پرداخت هزار دلار، برایم فراهم کند. همان کاری که برای خشایار، همکلاسیمان کرده بود. و بعد اضافه که که خشا دیشب از کیرونا Kiruna زنگ زد. او را به کمپ کیرونا فرستاده‌اند، کیرونا خیلی سرد است، می‌دانی؟
گفتم:
بله، یکی از دوستانم در آنجاست. اما من فعلن چنین قصدی ندارم. انگلیسی خواندنم بدلیل نیازی است که در کارم به آن دارم نه برای ترک وطن.
زمانی روز فرار رسید من نشانی از آن همدوره‌ای نداشتم. کارها را همان دوست ساکن کیرونا که زمانی خودم در خارج شدن او از کشور، کمکش کرده بودم، ترتیب داد. نه تنها ترتیب داد که مرتب در نامه‌هایش تشوقم می‌کردک
تا مثل من گرفتار نشده‌ای، بیا اینجا! من ترتیب همه‌ی کارها را می‌دهم.
تصمیم نهایی را گرفتیم. اما من ضامن دوست از زندان آزاد شده‌ای بودم. او که از قصدم باخبر شده بود، پیامی فرستاد که "از جانب من نگران نباش. من ترتیب لغو ضمانت ترا خواهم". و همین کار را هم کرد، به چه نحو، نمی‌دانم.
باری! پس از دو هفته‌ای اقامت در هتل مِرک، بما خبر دادند که بار و بُنهِ‌مان را جمع کنیم که فردا راهی شهری بنام هِلِله‌فوش‌نسHälleforsnäs خواهیم شد.ما، بار و بنهی نداشتیم. داروندارمان، لباسی بود که اداره‌ی مهاجرت بما داده بود. وسایل همراهمان را به توصیه‌ی قاچاقچی، در فرودگاه آلمان جا گذاشته بودیم تا در تعویض چندباره‌ی هواپیما، دست‌وپاگیرمان نباشد.
فردای آن روز (اواسط فروردین ۱۳۶۶) اتوبوسی برای بردن ما به جلوی هتل آمد.با بچه‌ها وارد اتوبوس شدیم. همه‌ی صندلی‌های پشت‌ِسر راننده، اشغال ایرانیانی ناآشنا بود که از محل دیگری آورده بودند. آقای میان‌سالی، درست وسط راهرویِ اتوبوس، دست‌ها روی سینه‌ چلیپا کرده، ایستاده بود و غرق در افکار خویش، به نقطه‌ی ناپیدائی خیره شده بود. انگار نه انگار راه بر مسافران بسته است. بچه‌ها، با نگاهی پرسش‌گرانه، از من چاره ‌خواستند. من با گفتن "آقا به بخشید!" راه خودم را باز کردم و از کنارش گذشتیم.
چهار صندلی خالی سمت راست اتوبوس را اشغال کردیم. پویا که پنج‌سالی بیشتر نداشت، فورن پشت فرمان اتوبوس نشست. راننده توی درگاهی اتوبوس ایستاده بود. نیم‌نگاهی به پویا کرد و بکارش مشغول شد. من دریافتم که او مخالفتی با نشستن پویا در پشت فرمان، ندارد. اما چشمانم به پویا بود. یک‌باره صدای اعتراض آمیزی بلند شد:
ای بچه مال کیه؟ مگه بچه صاحب نداره؟
شیوا و نیما با نگرانی گفتند:
بابا منظور آقاهه پویاس.
آهسته به آقای متعرض نزدیک شدم، سلامش کردم و پرسیدم:
ـ به بخشید! شما راننده‌ی اتوبوس هستید؟
گفت:
ـ نه خیر قربان ! چطور مگه؟
ـ هیچی! همین طوری. چون خیلی عصبانی شده‌اید فکر کردم شاید راننده‌گی اتوبوس به عهده‌ی شما باشد.
ـ نه آقا! من فکر سلامت ای بچه و مسافرام.
ـ آها‍! خیلی ممنون! اما این منم که باید نگران سلامت فرزندم باشم نه شما! خیالتون راحت باشه. نیازی هم به داد و فریاد و بد زبانی نیست!
طرف کوتاه آمد. من به سرجایم نرسیده بود که دو باره فریادش بلند شد:
به بین آقا! پسرت عینک آقای راننده را ورداشته!
گفتم:
خب! به شما چه مربوط؟ عینک مال راننده‌س، نه مال شما. راننده هم که سُر و مُر و گنده اونجا واساده و داره بی‌تفاوت نیگا می‌کنه!
و رو به راننده کردم و از او پرسیدم:
از نظر شما اشکالی نداره که پسر من پشت فرمان بنشینه یا عینک شما را برداره؟
راننده گفت:
بچه رو راحت بذار! مهم نیس! من مواظبم.
همه‌ی مسافران سوار شدند. خانمی سوئد میکروفون را از راننده گرفت، سلامی کرد، خوشی آمدی گفت و خودش را به عنوان کارمند اداره‌ی مهاجرت معرفی کرد. و گفت که تا هلله فوش‌نس همراه ما خواهد بود.
در این میان طرف روزنامه‌ای بیرون آورد و به خانم و اطرافیانش نشان داد. صفحه‌ی اول روزنامه عکس او و چند ایرانی دیگر را نشان می‌داد که برای ماموریتی وارد لندن شده بودند.
یاد داستان سفر خاله‌زاده‌ام و دوستانش به لندن افتادم. او و دوستش که هر دو از همکارانم بودند، برایم تعریف کرده بود که یکی از تجار آبادان، راهی لندن می‌شوند. بهنگام ورود، آقایی به آنها مراجعه کرده و می‌پرسد:
دوست دارید عکس و گزارش ورود شما را در این روزنامه‌ و در صفحه‌ی اول منتشر کنم؟ پسر خاله و دوستش موافقت می‌کنند که با پرداخت مبلغی، مصاحبه‌ای با آنها انجام شود. روزنامه‌چی از آن دو عکسی می‌گیرد و در زیر آن می‌نویسد:
آقایان فلانی و فلانی، ماموران عالی‌رتبه‌ی گمرک ایران برای... امروز وارد لندن شدند. و روزنامه را که فقط در یک یا دو نسخه چاپ کرده بود، به آنها می‌دهد. آنها هم با نشان دادن روزنامه به دوستشان، او را سر کار می‌گزارند که "چون ما گمرکی و کارمند دولت هستیم" خبرنگار با ما مصاحبه کرد نه با توی تاجر. طرف هم موضوع را جدی گرفته بود و کلی دلخور که چرا نامردی کرده و او را خبر نکرده‌اند.

یکشنبه ۱۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

رابطه‌ی میرسید علی هَمَدانی و دانشمند هسته‌ای

هر که ما را ياد کرد، ايزد مر او را یاد باد!
هر که ما را خوار کرد، از عمر برخوردار باد!
هر که اندر راه ما خاری فکند از دشمنی
هر گلی کز باغ وصل‌اش بشکفد، بی‌خار باد!
در دو عالم نيست ما را با کسی گرد و غبار
هر که ما را رنجه دارد، راحت‌اش بسيار باد!
ميرسيد علی همدانی
شعر بالا را در (اینجا) ‌خواندم و یاد پرویز اذکایی افتادم و دوران نوجوانی و کوشش‌های او برای معرفی بزرگان سرزمین‌ام. نوشته‌اش را برداشتم، کتابی با نام «مروج اسلام در "ایران صغیر") در احوال و آثار میرسید علی همدانی. از آن میان، رساله‌ی همدانیه‌اش نظرم جلب کرد که گفنه‌اند:
حب الوطن من الایمان.
اگر مدعیان جانشینی خدا بر روی زمین، مرا بی‌ایمان بدانند، چه باک؟

اما بعد، بباید دانستن که در اصطلاح صَرف و لغت «همََدَ» بر وزن «فَعَلَ» بُوَد. و همََدَان یر وزن فَعَلان بُوَد و دَوَران و غیرهُما. و این کلمه «همه دان» نیست و در ذکر او به حرفِ «های» دویُم حاجت نیست تا شخصی اعتراض نکند که همََدَان عالمُ الکُل را گویند و عالمُ الکُل نتواند بُوَد مگر ذات متعالی حق، عِزهُ و شأنه.
ای عزیر بدان که همدان اسم دو موضِع است:
یکی از یُمُن و دویُم از عراق. اول به سکون میم آمده است و دویم به فتح میم. و آنکه در بعضی کتب عربیه آمده است به سکون میم «هُمْدان» در یمن است نه در عِراق. و مصداق آن این است که امام فخرالدین رازی علیه‌الرحمه چند بیت گفته است بر سبیل َمثَل و ذکر این شهر، صریح کرده است.
شعر:
آن‌کس که بداند که بداند و بداند که بداند
در مصدر خود بر سر صدر نشاند
وآن‌کس که بداند و نداند که بداند
بیدار کُنَ‌اش زود! که در خواب نماند.
وانکس که نداند و بداند که نداند
او خویشتن از کفر و جهالت برهاند
وان‌کس که نداند و نداند که نداند
تو، مرده شمارش، که کَسَ‌اشْ، زنده نخواند
اینک به عِراق اندر، شهری است معظم
کو را همََدَان خوانند و او هیچ نداند.

پی‌نوشت
۱- نتیجه آن عایدم گردید که همََدَانی، همه دان نیست و آیت‌الله نوری هم، همََدَانی است.
۲-  شهرام امیری و داستان‌پردازان پشت صحنه‌ی او مصداق کامل بیت زیرین‌نند:
وان‌کس که نداند و نداند که نداند/ تو، مرده شمارش، که کَسَشْ، زنده نخواند.

چهارشنبه ۷ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

ورود به سوئد، بخش یک

به مقصد که رسیدیم، طبق معمول سوئد، جلسه‌ی معارفه بود و دادن اطلاعات، البته با حضور مترجم. برنامه‌ها داده شد. معلوم شد چه کسی، با چه گروهی، چه روزی و چه ساعتی برای انجام مصاحبه باید راهی شهر ‌شود. آقایی بنام کورت Kurt را به عنوان رابط ما با اداره‌ی مهاجرت معرفی کردند. همو مامور بردن و آوردن ما شد. هر پنج یا شش نفر پناه‌جو را در یک آپارتمان جا دادند. ما و آقائی بنام داریوش با پسر سه ساله‌اش هم آپارتمان شدیم. آپارتمان دو خوابه بود با پذیرایی، سرویس و آشپزخانه. یکی از اتاق‌های خواب را من و بچه‌ها اشغال کردیم و اتاق خواب دیگر را داریوش و پسرش.
داریوش گفت که در ایران رستورانی داشته و در پخت غداهای ایرانی و فرنگی دستی دارد و خود داوطلبانه پخت‌وپز مدتی را که باهم بودیم، پذیرفت. نظافت و خرید را من عهده‌‌دار شدم. نشسته بودیم و از همه جا حرف می‌زدیم که چرا، چطوری و از کجا آمده‌ایم که داریوش حرف را عوض کرد و گفت:
از برخوردت با اون آقاهه خیلی خوشم اومد. خوب روشو کم کردی. نمی‌دونی در این چند روزه، چه دماری از روزگار ما در آورده. ما در مشتا با هم بودیم.
گفتم:
قصد من رو کم کردن نبود. فقط به او تذکری دادم و گفتم که مسئولیت بچه‌های من، با من است نه با او. مسئول اتوبوس هم با آقای شوفر است که نیازی به وکیل و وصی نداره.
زنگ در بصدا در آمد. بچه‌ها در را باز کردند. صدای شوخی و خنده، آپارتمان را پر کرد. فهمیدم که همان "سه تفگندار" هتل مرکی هستند که به دیدار ما آمده‌اند.
به داریوش معرفیشان کردم. رفتم آشپزخانه تا چایی تدارک به بینم که سروصدا و داد و بی‌داد توی راهروی ساختمان پیچید. همه‌گی بیرون رفتیم.
آقائی عینکی با قیافه‌ئی خیلی برافروخته فریاد می‌زد:
من به حزب کمونیست سوئد شکایت می‌کنم. فردا اول صبح می‌رم دفتر حزب. من از دست شماها به اینجا پناه آوردم. اینجا هم ول کنم نیستین؟ انقلاب کردیم که از دست شما ساواکی‌ها خلاص شیم. عجب بساطیه ها؟ اینجائم دس از سرمان ور نمی‌دارین؟
آقای مسنی صمیمانه و ساده‌دلانه در تلاش بود تا شاید با دل‌داری‌هایش او را آرام کند. ما که از جریان ‌خبری نداشتیم و با آنان هم نا آشن بودیما، گیج و حیرت‌زده به تماشایشان ایستادیم.
داریوش که هر دوی آنان را می‌شناخت رو به من کرد و گفت:
اون آقای سبیلو، بیمار قلبیه. عصبانیت براش اصلن خوب نیس. با اجازه‌ی شما من اونا رو دعوت می‌کنم بیان تو شاید مشکل‌شونه حل کنیم. من هر دوشونو می‌شناسم بخصوص آقای بهمنی رو، همان آقایی که مسن‌تره. مرد بسیار خوب و با خانواده‌ایه.
بعد رفت جلو و هر دو را بداخل آپارتمان دعوت کرد. با هم وارد آپارتمان شدیم. من پارچی پر از آب روی میز گذاشتم. لیوانی پر از آب کرده بدست همان آقا دادم.
داریوش ماجرا را سوال کرد. اما آن مرد ‌آنچنان عصبانی بود که تسلطش را بکلی از دست داده بود و مرتب فریاد می‌کرد:
من به حزب کمونیست سوئد شکایت می‌کنم.
آقای بهمنی با لهجه‌ی کردی/ عربی داستان را این شکلی تعریف کرد:
اون آقایی که توی اتوبوس با شما جر و بحث‌ش شد، خانواده‌های‌ ایشان و آقای دیگری را که از مشتا‌ Marsta همدیگر می‌شناشند و حالا هم در یک کریدور زنده‌گی می‌کنند و با ما همسایه‌ان، برای خوردن چای، به خانه‌شان دعوت میکنه. آخه چون همه‌ی ما زن و بچه‌دار هستیم، بهر کداممون یه آپارتمان مستقل دادن. صحبت آقایون که گرم می‌شه، حرف از انقلاب بمیان میاد و دربدر شدن مردم و این چیزا. آقای سومی که گویا سرهنگ ارتش شاهنشاهی بوده و مامور در ساواک، عامل همه‌ی این دربدریا و بدبختیا رو به کمونیستا ربط می‌ده.او میگه بخصوص این توده‌ایا و چریکا بودن که ما رو بدبخت کردن. والا ما که مشکلی نداشتیم. زنده‌گیمان خوب بود. امنیت داشتیم و کشورمان هم که در حال پیشرفت بود. اونا بودن که انقلاب را انداختن و روزگارمانو سیا کردن. حالا بعد یک عمر کار و زحمت، باید جیره بگیر دولت اجنبی بشیم.
بعد از صاحبخانه می‌‌پرسیه، مگه نه؟"
صاحب‌خانه که از سابقه‌ی سیاسی این آقا خبر داشته، او را مورد خطاب قرار میده و می‌گه:
جواب جناب سرهنگه بده!
جناب سرهنگ از ایشان می‌پرسه:
خب! آخه چرا؟ حالا خوب شد؟
و جنگ شروع می‌شه.
با هر کلکی بود آقای کمونیست را «فدائیان خلق – اکثریت» را ساکت کردیم. دوستان مجاهد و خط سومی، رگ‌های گردن‌شان داشت متورم می‌شد که همسر آن آقا آمد و او را با خود برد.
بوی سوخته‌ خانه را پر کرده بود. به دنبال بو، به آشپزخانه رفتیم. کتری تبدیل به یک پارچه آتش کامل شده بود و در سیاهی شب می‌درخشید. تازه یادم آمد که قرار بود از میهمانانم با چای پذیرایی کنم.
دو سه روزی بعد از این حادثه، خبردار شدیم که بیماری قلبی آقای عصبانی شدت یافته و شبانه او را با آمبولانس روانه‌ی بیمارستان کرده‌اند. در راهرو به خانمش برخوردم. او زنی مهربان و صمیمی بود. حال شوهرش را گرفتم. به شدت نگران سلامتی شوهرش بود. جند روز بعد، تمام اعضای خانواده‌ی او را بدلیل بیماری شدید پدر خانواده، روانه‌ی شهری کردند که بیمارستان مجهزی داشت.
دیگر از او خبری نگرفتیم. نفهمیدیم کارش بکجا انجامید. رفت که رفت. حتا خداحافظی هم نکرد. اسمش را هم فراموش کرده‌ام.
من آن روزها گر چه وابسته‌گی گروهی نداشتم اما در این باور بودم که ادامه‌ی راه فدائیان اکثریت، به دموکراسی می‌انجامد و تصور نادرستی از اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی داشتم. دانستی‌هایم از "جهان سوسیالیسم" همان‌هایی بود که خودشان گفته و نوشته بودند. هر نقدی بر باور آنها را هم ناشی از دشمنی امپریالیسم جهانی با سوسیالیسم موجود می‌شناختم، یعنی همان شیوه تفکری که سردرمداران دنیای سوسیالیسم، در بوق‌های تبلیغاتی‌شان می‌دمیدند. اما بر خلاف این دیگرگونه‌گی باورم، با باورمندان دیگر ایدئولوژی‌ها سر دشمنی نداشتم. در میان دوستان و آشنایان آن‌روزی‌ام، صاحبان همه‌گونه تفکری، از چپِ چپ تا راستِ راست، یافت می‌شد. از این روی ‌با سرهنگ هم رابطه‌ی خوبی پیدا کردم.
در دو هفته‌ای که ساکن هلله فوش‌نس بودیم، کُم کُمُک با سرهنگ هم آشنا شدم. او همان سوال را با من هم مطرح کرد. گفتم:
درست است. اما خیلی چیزها بود که نداشتیم. از جمله آزادی بیان. شاه می‌خواست که همه چیز بنام و با نام او باشد. دیگران اصلن مطرح نبودند. انسان به آزادی هم نیاز دارد. شما چه فکر می‌کنید؟
سرهنک پرسید:
حالا کمبودهایتان جبران شد؟
دختران سرهنگ که پیشتر از او به سوئد آمده بودند، ساکن یکی از شهرهای شمالی سوئد بودند. این امکان وجود داشت که رضایت اداره‌ی مهاجرت و کمونی که یکی از بسته‌گانت ساکن آنجا بودند، جلب کنی و بجای سکونت در "کمپ پناهنده‌گی" به شهری که بسته‌گانت ساکن آنجا بودند، منتقل شوی. روی همین اصل هم سرهنگ و همسرش پس از انجام مصاحبه، راهی همان شهری شدند که دخترانش در آنجا ساکن بودند.
سرهنگ پیش از ترک شهر هِلله‌فوش‌نس، شماره تلفن دخترانشان را بمن داده بود. چندباری با هم تلفنی صحبت کردیم. اما رابطه قطع شد. امروز که این یادمانده‌ها را می‌نویسم حتا نام او را هم بیاد ندارم. اما بیاد دارم که ‌در کارخانه‌ای مشغول بکار شده بود و از اینکه کاری داشت، راضی بنظر می‌رسید".

شنبه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

هم کمپی من، بخش دوم


مواقعی که دور هم جمع می‌شدیم، بیشتر صحبت‌هایمان دور علت آمدن و چگونه‌گی آمدمان به سوئد دور می‌زد. در صبحت‌هایمان اغراق مشهود بود. ما که همه چیزمان را از دست داده‌بودیم و هویتی نداشتیم، می‌خواستیم این کمبود را به نوعی جبران کنیم که هم خودمان راضی شویم و هم به اطرافیانمان بقبولانیم که “کسی” بوده‌ایم. همه هم می‌فهمیدیم که طرف چاخان می‌کند ولی لب روی لب می‌گذاشتیم که مبادا چاخان خودمان نیز افشا شود. البته من هرگز، شاهد اغراق‌گویی این مرد نبوده‌ام. صاف و ساده بود و از گزافه‌گویی بی‌بهره.
روزی با هم به گفت‌وگو نشسته بودیم و از هر جا گپ می‌زدیم. من از گیر کردنم در فرودگاه آمستردام سخن بمیان آوردم که چگونه سه شبانه روز را با دلهره بسر کردیم. او نیز نحوه‌ی آمدنش به سوئد را به شرح زیر برایم تعریف کرد:
آخه می‌دانی حکم اخراجم صادر شده‌بود. تنها من نبودم، تقاضای خیلی‌آ رو رد کرده بودن. نمی‌خواستم برگردم ایران. روم نمی‌شد. دو سه بار آمدم تا مرز سوئد اما گیر افتادم و پلیس به آلمان برگشتم داد. اما این بار با یه قاچاقچی ناقلا آشنا شده بودم که همه از مهارتش تعریف می‌کردن. روز موعود با هم سوار قطار شدیم. میانه‌ی راه، مرا بداخل توالتی برد. با پیچ‌گوشتی تخته‌ی سقف توالتو باز کرد. کمکم کرد تا وارد محوطه‌ی بالای توالت شدم. تخته‌ی سقف را از پائین سرجایش گذاشت، اونو پیچ کرد و گفت، “همان‌جا باش! سروصدا را نیندازیا! و الا گندش در میاد. از مرز که گذشتیم برمی‌گردم و میارمت بیرونت می‌آرکت بیرون!” اینو گفت و رفت.
من ماندم و بوی گند مشتریای توالت. اون بالا هم خیلی گرم بود هم خیلی تنگ. دو پاهه واساده بودم رویه دو تا میله‌ فلزی. عرق از همه‌جام روان بود. از همه بدتر، ریزه‌های پشم شیشه‌ای بود که با کوچکترین تکان، وارد پیرنم می‌شد. تمام تنم می‌خارید، پاهایم درد گرفته بود. اما از ترس سقوط و گرفتار شدن، دم نمی‌زدم. نمی‌دانم چقدر طول کشید. اما زمانی که شنیدم بکی به فارسی صدای می‌کنه، بال درآوردم.
طرف پرسید:
پسر سرجات هستی؟
معلومه که هستم. کجا می‌تونستم برم؟ چه عجب که آمدی!
حدس زدم باید از مرز گذشته باشیم. صدای باز کردن پیچ‌ها حدسم تایید کرد. طرف تخته‌ی زیر پامو باز کرد و کمکم کرد تا پائین آمدم. با وجود اینکه هر دو تا پام خواب رفته بود و خرده‌های پشم‌ شیشه تنم را به آتش کشیده بود، احساس آزادی عجیبی بمن دست داد.
از ترن پیاده شدیم. از سد پاس‌کنترل و گمرک گذشتیم. طرف پلی را بمن نشان داد و گفت:
نه بترس و نه خودتو به باز! ازون پله‌ها برو بالا، کتتو بینداز روی دستت و آرام و سوت زنان وارد کشتی شو. کار تمامه! کسی متوجه خارجی بودن تو نمی‌شه! هم موهایت بوره و هم لباسات مثل لباس اروپایی‌آس. خداحافظ!
و رفت.
همین‌طورم شد. کسی کار بکارم نداشت. وارد سوئد شدم.
پرسیدم:
پس موهاتو رنگ کرده بودی که شناخته نشی؟ منو باش که خیال می‌کردم تو هم ادای سوسولا رو در آورده‌ بودی.
گفت :
نه بابا! ممدآقا این چه حرفیه؟ منو باین قرتی‌بازیا چه کار! قاچاقچیه اومد خونه و گفت باید موهاتو رنگ کنی. رنگ هم همراش بود. خودش موهامو این شکلی رنگ کرد. من که ازین کارا نکرده بودم. حالا ام منتظرم موهام بلند شه و از شر این رنگه خلاص شم. قیافم خیلی سه شده، مگه نه؟
و ادامه داد:
بلافاصله با دوستی که همرام بود با قطار راهی استکهلم شدیم. یکی دو روزی را در خانه‌ی شخصی که از آلمان می‌شناختیمش، « همون آقاهه که هم اتاقه‌مونه» ماندیم. اما طرف با کمال پر روئی عذرمان را خواست. حالا نمی‌فهمم چه احساسی بش دست می‌ده وقتی که هر روز صبحا چشمش تو چشمای من وا می‌شه!
خب! بعدش چی شد؟
هیچی رفتیم اداره‌ی پلیس و خودمونو معرفی کرده و تقاضای پناهنده‌گی دادیم.
درخواست پناهنده‌گی‌اش مورد موافقت گرفت، زودتر یا دیرتر از درخواست من، یادم نیست. حالا دیگر، مثل هر سوئدی، طبق قوانین سوئد اجازه‌ی استفاده از خدمات پزشکی را دارای شده بود. پزشک معالجش «پزشک خانواده» او را به بیمارستانی معرفی کرد. اما او سخت نگران بود که مبادا در روی قطعه فلز داخل ساق پایش عبارت «Made in Germany» حک شده باشد و با بیرون آوردن آن، داستان اقامت قبلی او در آلمان آشکار شود و او را دچار دردِسر کند. گفتگوهای تلفنی من و او به نگرانی‌اش پایانی نداد.
او نمی‌دانست که در یک کشور دموکراسی، وظایف ماموران مشخص است. مقامات این اداره حق دخالت در وظیفه‌ی مقام اداری دیگر را ندارند و علاقه‌ای هم به این کار ندارند درست برخلاف مقامات اداری کشورهای نظیر ما که نخود هر آشی هستند.
در ملاقاتی که شب پیش از عمل جراحی در بیمارستانی که بستری بود، با او داشتیم، گفت‌وگویمان به درازا کشید. نهایت باو گفتم:
یادت که هست در زمان ورودمان، هم پلیس و هم کارمندان اداره‌ی مهاجرت، بما گفتند که آنان موظف به رازداری هستند و اگر اسرار مراجعی را بدون اجازه‌ی او و بر خلاف قانون «رازداری» فاش کنند، مجرم تلقی شده و تحت تعقیب قرار خواهند گرفت. گذشته از این تمام کالاهای پزشکی ایران وارداتی است. پس جای هیچ نگرانی نیست. اگر کسی از تو در این مورد سوالی کرد، بگو این کالاها در ایران تولید نمی‌شود. می‌توانید به سفارت ایران تلفن کنید و بپرسید.
زمانی که او را ترک می‌کردم، آرامشی نسبی یافته بود. پایش عمل شد. مشکلی هم برای او پیش نیامد. به شهر ما منتقل شد. طولی نکشید که در کارخانه‌ای کاری آبرومند پیدا کرد. وضع مالی‌اش خوب شد، اعتبار بانکی گرفت و دوستان تازه‌ای یافت. کم‌کمک رفت‌وآمدش با ما و دوست دیگری که توسط او با ما آشنا شده بودند، سست و سست‌تر شد. خوب البته حق هم داشت، او جوان بود و دوستان تازه بیشتر مناسب او بودند. اما بعدها شنیدم که دوستان ازصمیمیت و ساده‌گی او نهایت سوء استفاده به نفع خودیش کردند.
کارش را ول کرد که وارد کار آزاد شود و شد، علی‌رغم گفته‌های من. چون تصمیم گرفته بود مثل دیگران پولدار شود. پول‌دار شد یا نه، خبری ندارم. اما حالا می‌شنوم که در روز روشن سارق مسلحی باو حمله کرده و تمام موجودی صندوقش را مصادرده کرده است.
مدتها گذشت. روزی با همسرم برای خرید وارد فروشگاهی می‌شدیم که صدایی گفت:
سلام ممد آقا!
بطرف صدا برگشتم. خودش بود. ماشین‌ش را نگه داشت و پیاده شد.
پرسیدم:
اول بگو به بینم آیا فروشگاه تو بود که مورد سرقت مسلحانه واقع شد؟
جوابش مثبت بود.
همسرم با تعجب پرسید:
سرقت مسلحانه؟ چرا بمن نگفته بودی؟
گفتم:
خبر را از رادیو شنیدم. با کسی هم که ما دو نفر را بشناسد رابطه‌ای ندارم. موضوع اصلن یادم رفته بود.
طرف گفت:
بله، درست است. چندین بار هم تلفن کردم، بهمان شماره‌ی قبلی. ولی جوابی نگرفتم. می‌خواستم باهات مشورتی بکنم، هم با خودت و هم با شیوا.
مدتهاست من شماره‌ی تلفن شهریم را پس داده‌ام و دست کم ده پانزده سالی می‌شود که با من تماسی نداشته است علی رغم دو سه باری که من به همان فروشگاه کذایی بدیدرش رفته‌ام یا تصادفی در شهر بهم برخورده‌ایم..
باد سردی می‌وزید. همسرم که به باد شدیدن حساس است، از ما خواست که داخل سرسرای فروشگاه شویم. او ماشین‌اش را پارک کرد و وارد فروشگاه شدیم و داستان دستبرد چنین تعریف کرد:
مغازه را می‌خام بفروشم. با این قوانین تازه دیگه صرف نداره. خودم تنها توی مغازه بودم. جوانی وارد شد و گفت:
شنیده‌ام قصد فروش مغازه را دارید.خب جواب من مثبت بود. همه جای مغازه را نشانش دادم تا نوبت طبقه‌ی زیرین و انباری رسید. وارد زیر زمین که شدیم یکباره دکمه‌ی کتشو وا کرد و یه قمه گداشت زیر گردنم و گفت:
اگر دخلتو ندی همین‌جا می‌کشمت.
گفتم:
صندوق طبقه‌ی بالاس‌. من که اینجا پولی ندارم.
با هم رفتیم بالا. طرف هرچی پول نقد داشتم ورداشت و زد بچاک. روز دوشنبه آینده محاکمه داریم. نمی‌دانم چی می‌شه. هشت نه هزار کرونم از بین رفته. به نظر شما چی بکنم؟
پرسیدم مگر وکیل داری؟
بله، وکیل دارم اما سوالاتی دارم، فکر کردم شما یا شیوا بتونین کمکم کنین.
گفتم:
از من که کاری ساخته نیست. نه تسلطی به قوانین سوئد دارم و نه به جریان دادرسی آشنا هستم. شیوا هم که از محتوای پرونده تو اطلاعی نداره. ساکن یوله هم نیست. چرا سوالاتت را وکیلت مطرح نمی‌کنی؟ اون وکیل توئه و موظفم به سوالاتت جواب بده.
مدتی گذشت. تصادفی به همسرش برخوردم. نتیجه‌ی رای دادگاه را جویا شدم. همسرش جواب داد:
هیچی! دزده آزاد شد. این‌جا کشور دزداس.
علت آزادی را پرسیدم. جواب داد:
دزده هیجده سالش نشده بود. دانشجو هم بود. در اوقات فراغتشم کار می‌کرد. بخشیدنش، آزادش کردن.بهمین ساده‌گی. این‌جا کشور دزداس.
با توجه باین که دزد هم بروایت خودشان خارجی تبار بود پرسیدم:
منظورت چیه؟
جواب داد:
آقا ممد! کجای کارید؟ مالیات بده، هرکاری دلت می‌خواد بکن!
چون پسرک کار می‌کنه و سهم دولته می‌ده، کسی باهاش کاری نداره. آزاده هر غلطی بکنه!
ـ پس این‌طور که تو می‌گی باید بیشتر سوئدیا که مالیاتشونه درست و حسابی میدن، دزدای قهاری باشن، مگه نه؟
طرف نگاه عاقل اندر سفیهی بمن کرد و گفت:
سوئدی جماعت مالیات بده!
چندی پیش شریک سابقش را در فروشگاه محله‌مان دیدم. احوال او را پرسیدم. طرف گفت که پس از تفکیک مغازه با او دیگر رابطه‌ای ندارد و سپس اضافه کرد که از این شهر رفته است. مگه شما در جریان نیستید؟