چهارشنبه ۳۰ ژوئن ۲۰۱۰

هم کمپی من، بخش یکم

مشغول راننده‌گی بودم و رادیو باز بود. خبر زیر نظرم را جلب ‌کرد:
دادستان قرار توقیف سارق مسلحِ حمله کننده به مغازه‌ی … را صادر کرد. نشانی داد شده مرا بیاد آشنایی انداخت که در آغاز ورود به سوئد با هم در ‌کمپی زندگی می‌کردیم. او جوانی بود، صمیمی، ساده و ورزش‌دوست. در طبقه‌ی سوم ساختمان ما، آپارتمانی را با سه یا چهار مرد مجرد دیگر تقسیم می‌کرد. علی‌‌رغم لنگیدن پایش، مشتری همیشه‌گی والیبال بود. موهایش را به رنگ مویِ اروپایی‌ها در آورد بود که اصلن با رنگ تیره‌ی صورتش هم‌خوانی نداشت. گذر زمان نیز بر این تضاد افزوده بود. بخصوص که با بلند شدن موهایش، رنگ اصلی داد می‌زد که رنگ پائینی از من نیست و قلابی است!
درک این مسئله که جوان ساده‌ و بی‌آلایشی چون او، خودش را به آن شکل درآورده بود، برای من مشکل بود. مشکل زمانی حل شد که خود او روزی داستان زندگی‌اش را برایم شرح داد.
یادم نیست دوستیمان کی و از کجا آغاز شد. ولی زود بهم جوش خوردیم. او برایم تعریف کرد که دو سالی ساکن آلمان بوده است. اما دولت آلمان درخواست پناهنده‌گی‌اش را رد می‌کند و او ناچار، راهی سوئد می‌شود. آخر آن‌روزها نه اروپای واحد تشکیل شده بود و نه دیوارهای در پیش‌ رویِ پناه‌جویان این چنین بلند بود.
او مثلن هوادار سازمان مجاهدین خلق بود. هر بار اتوبوس زنده باد، مردبادگوی مجاهدین برای جمع‌آوری مشتاقان شرکت در تظاهرات ضد رژیم جمهوری اسلامی در محوطه‌ی کمپ پیدا می‌شد، او مشتری بود. بگذریم که کم کم از سازمان فاصله گرفت و هرگاه کسی به او گیر می‌داد در جواب می‌گفت:
سرویس مجانی سوئدگردی است.
او عاشق فوتبال هم بود. تمام بازی‌کنان داخلی و خارجی را به اسم و رسم می‌شناخت. روی آن‌ها شرط بندی می‌کرد و بقول معروف “تیپس” می‌زد. البته من هرگز برق شادی ناشی از برنده شدن را در چشمان او ندیدم.
دلیل لنگیدن پایش، ضربه‌ای بود که در یکی از بازی‌ها به ساق پایش خورده بود و استخوان ساقش را دو نیمه کرده بود. جراحی در آلمان با گذاشتن تکه فلزی، دو بخش جداشده‌ی استخوان را بهم با پیچ‌ومهره بهم چسانیده بود تا پس از جوش خوردن استخوان، با عمل جراحی دیگری بیرون آورد‌ش اما جابجایی او و پا در هوا بودن درخواست پناهنده‌گی‌اش در سوئد، سدی بود برای بهره‌وری از کمک‌های رایگان پزشکی.
از همین روی، پایش بهنگام راه رفتن سخت درد می‌گرفت و کمکی هم لنگ می‌زد. با درد پا می‌ساخت و چون همه‌ی ما نگران آینده‌اش بود.
اقامت ما در آن کمپ کذایی طولی نکشید. اداره کننده‌گان کمپ با توجه به وضع استثایی من بدلیل وضع خاص پویا که پنج سالش بیشتر نبود و مرتب سراغ مادرش را می‌گرفت، جایی برای ما «من، نیما، شیوا و پویا» در کمون «شهرداری» یوله دست‌وپا کردند، علی‌رغم آنکه هنوز درخواست پناهنده‌گی‌ من، به هزار یک دلیل، پا در هوا بود.
یکی از نگرانی‌های ما پناهجویان بی‌خبریمان از نیمه‌ی بازمانده‌مان در وطن بود. جنگ بود و بسیاری از ما هم جنگ‌زده بودیم. گرفتن تماس تلفنی با ابران بسیار مشکل بود. نه ما به تلفن مناسبی دسترسی داشتیم و نه گرفتن ارتباط با ایران آسان بود. از هر ده باری شماره گرفتن، شاید یکبار تماس برقرار می‌شد و آنهم اشتباهی و چون بی‌گاه هم بود با توجه به اختلاف زمان اینجا و آن‌جا، هموطنی که گوشی را بر می‌داشت، در این پندار که ما مزاحم تلفنی هستیم، به فحشمان می‌بست و فحش می‌داد و می‌داد تا ما ناچار گوشی را می‌گذاشتیم.
در نزدیکی کمپ یکدستگاه تلفنی عمومی بود که فقط سکه‌ی یک کرونی قبول می‌کرد و مناسب برای تلفن راه دور نبود. البته تلفن‌های عمومی دیگری بود که امکان استفاده از سکه‌ی پنج کرونی می‌داد ولی ما را به آنها دسترسی نبود مگر بهنگام سفر به شهرهای بزرگ. با دیدن این گونه تلفن‌ها بی‌اختیار بطرف آن‌ها کشیده می‌شدیم و این احساس “نوستالژی عدم دسترسی به تلفن مناسب» حتا زمانی هم که صاحب خانه و تلفن شده بودیم، در من وجود داشت.
کم‌کمک کشف کردیم که می‌شود به مرکز تلفن زنگ زد، شماره‌ی همان تلفن همه‌گانی را داد و از متصدی تلفن برای ارتباط با ایران کمک گرفت. حالا مشکل، نداشتن زبان محاوره بود. سوئدی که نمی‌دانستیم. گرفتن کمک از مترجم‌ها در این مورد خاص هم اگر محال نبود دستِ‌کم، مشکل بود. اما اگر انگلیسی می‌دانستی کارت راه می‌افتاد ولی بیشترین که از این نعمت محروم بودند به دنبال مشکل‌گشا می‌گشتند. من مشکل‌گشای دور و بری‌هایم بودم با همان مصداق “خروس در حمام زنانه، مرد است”.
برای تلفن کردن اول مشتری شست هفتاد تایی سکه‌ی یک کرونی تهیه می‌کرد، انگلیسی‌دان آشنایش را راضی می‌نمود تا صبح سحر فاصله‌ی کمپ تا تلفن همه‌گانی را که سه کیلومتری راه بود، پیاده به پیماید و از تلفن‌چی بخواهد با زدن دکمه‌ای از مرکز، دریچه‌ی صندوق پول را برای مدت مکالمه‌ی درخواستی تلفنی به ایران، باز کند. دریچه که باز می‌شد مبلغ درخواستی (دقیقه‌ای ۱۵ کرون سوئد) را داخل صندوق تلفن بریزد و منتظر ب‌ماند تا پس از ارتباط، تلفن زنگ بخورد و گفت‌وگو آغاز شود.
شاید همین نیاز به مترجم دلیل دوستی من و او شد، نمی‌دانم

دوشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۱۰

عروسی ویکتوریا، ولی‌عهد سوئد با دانیل

یروز عروسی بود, عروسی ملکه‌ی آینده‌ی کشور سوئد. پس از یکسالی و اندی تدارک، شاهزاده ویکتوریا به عقد ازدواج دانیل وستلین در آمد. هزینه‌ی ۲۰ میلیون کرونی این جشن را دولت و دربار با هم تقسیم کرده‌اند. دولت و دربار، می‌اندیشند که با درآمد حاصل از فروش لوازمی مانند تی‌شرت، قاشق و ... که بمناسبت این عروسی روانه‌ی بازار کرده‌اند، هزینه‌ی گزاف این عروسی را تامین خواهند کرد. بعبارتی دیگر این مردم هستند که هزینه‌ی عروسی را پرداخت خواهند کرد.
من از طرفداران حکومت سلطنتی نیستم و از همین رو نیز، مسئله را هرگز، پی‌گیری نکرده‌ام. دیروز هم آگاهانه به تماشای این جشن ننشستم. اما پویا تلویزون را مصادره کرده بود و لحظه‌ای از مراسم را از دست نداد.
از خواب بعد از ظهر که بیدار شدم، کشیش بزرگ سوئد، خطبه‌ی عقد ویکتوریا و دانیل را می‌خواند. سخنان کشیش میخ‌کوبم کرد. همه‌ی صحبتش از عشق بود و علاقه‌مندی دو انسان به یکدیگر و بزبانی مفهموم، هم برای عروس و هم برای داماد و همه‌ی حاضران در مجلس. بزبان روزمره‌ی آنان و با یک روایت. روایت عشق و صد البته ارتباط مطلب به رفتار و کردار و گفتار مسیح و حواریون او. نه چون مراسم ما بزبانی نامفهوم برای همه‌ی حاضران اعم از عروس و داماد و مدعوین و آن‌هم به روایاتی متعدد.
کشیش نه حرفی از مهریه زد و نه از شروط ضمن عقد.
ناخواسته روی مبل ولو شدم و به تماشای آنان مشغول.
رفتار عروس، دختر شاه و ملکه‌ی آینده کشور تماشایی بود. بهنگام "بله‌گویان" بی‌محابا، آری‌اش را گفت و نیازی به تکرار دوباره و سه باره‌ی خطیب نبود و توضیح «عروس رفته گل بیاره» یکی از زنان دور و بر عروس در برابر اعتراض خطیب مراسم خودمانی.
عروس شاد و شنگول، دست در دست مرد آینده‌اش داشت و با هر اشاره‌ی خطیب به کلمه‌ی عشق، نگاهی عاشقانه به شریک زنده‌گی آینده‌اش می‌اندخت. شریکی که خود او در اظهار عشق خود به او، پا پیش نهاده بود.
بله او در آغاز از ‌دانیل تقاضای دوستی کرده است. دانیلی هیچ‌کاره‌ که نه ثروتی دارد و نه خون شاهی و یا اربابی در رگانش جاری است. او پسر یک مددکار اجتماعی است که پایه‌های ترقی در رشته‌ی خویش را پیموده است و در کار و حرفه‌ی خویش معروف و مشهور است. پدرش سال‌ها رئیس اداره‌ی امور اجتماعی شهر اوکل‌بو‌ Ockelbo بود، شهر کوچکی از توابع استان محل زندگی من. خواهر دانیل و من دوران کارآموزی مددکاری‌مان را با هم در ادراه‌ی سوسیال یوله گذرانیدیم و مدتی هم با هم همکار بودیم.
همین مسئله‌ی از مردم عامی بودن دانیل، با رسوم کهن دربار نمی‌خواند و سبب ناخوشنودی شاه شده بود. حسب سنت، شوهر ملکه باید از طبقه‌ی اشراف باشد. اما ویکتوریا انتخاب خود را کرده بود و می‌خواست همسر مردی شود که او را دوست می‌دارد. سفت و سخت جلوی پدر تاجدارش ایستاد و در برابر فرمایشات او، پایداری کرد تا بخواسته‌اش رسید و سنت چند هزار ساله را شکست.

دیروز بیش از پانصدهزار نفر از مردم سوئد، ساعت‌ها در خیابانهای استکهلم به انتظار دیدار ملکه‌ی آینده‌ی خویش ایستادند. شهر ما خالی از جمعیت بود و همه در جلوی تلویزیون میخ‌کوب شده بودند. زمین گلف که همیشه غلغله است، با وجود هوای آفتابی، تهی از گلف‌باز بود.
خلوت شهر، شب‌های نمایش فیلم مراد برقی در پیش از انقلاب را در ذهن من زنده کرد.
آمارها می‌گویند بیشتر مردم سوئد به خانواده‌ی سلطنتی و ادامه‌ی حکومت مشروطه‌ی سلطنتی علاقه‌مندند.
شاه در سوئد حق دخالت در مسائل سیاسی را ندارد. یکی و دوباری که پای خودش را از گلیم خویش درازتر کرد، رسانه‌ها چنان خدمتی باو کردند که نخست وزیر وقت، مجبور شد با او در این مورد به صحبت به نشیند و از بخواهد پایش را از گلیم خود درازتر نکند.

توضیح

سه عکس اول از عکاس روزنامه‌ی محلی آربتابلادت است و چهارمی کار پسرم نیما افراسیابی

چهارشنبه ۱۶ ژوئن ۲۰۱۰

آب تربت اصل


پدر، هفت هشت سالی پپش از آن من که پا به عرصه‌ی زندگی گذارم، راهی مکه می‌شود. در بازگشت مقداری از آب چاه زمزم را که در قوطی‌هایی کنسرو مانند، بسته بندی شده بود با خود به ارمغان می‌‌آورد. در کربلا با پرداخت انعامی بیکی از نگهبانان خاص حرم امام حسین مقداری "تربت اصل" تهیه می‌کند. در خانه آب زمزم و تربت اصل کربلا را در هم می‌آمیزد و آن در تنگ مرصع زیبایی می‌ریزد.
این تنگ زیبا تا پدر زنده بود، زینت بخش اتاق پذیرایی ما بود. آب داخل آن تغییر رنگ داده بود و سبز شده بود. جلبک کلفتی روی آن را شناور بود. هر ساله به هنگام بهار، پدر با دقتی خاص آب نیسان را جلبک‌زدایی می‌کرد. جای خالی جلبک‌ها و آبی که تبخیر شده بود و یا به طالبان شفا بخشده بود با "آب نیسان" پر می‌کرد. به هنگام ریزش باران نیسان، پدر چند سینی بزرگ "مجمع" مسی را روی کرسی و چهارپایه توی حیاط  می‌گذاشت و ما بچه‌ها را از نزدیک شدن به آن‌ها نهی می‌کرد که مبادا با ترشح آب دست موجب ناپاکی "نجسی" مجمع‌ها شویم. زمانی که سینی‌ها از آب باران نیسان پر می‌شد، انگار که براده‌ی طلا جمع آوری می‌کند آب داخل سینی‌ها را با قیف داخل شیشه‌ای می‌کرد. سپس تنگ مرصع را پر می‌کرد و آنچه زیادی می‌آمد با این باور که آن آب بهشتی است، بین ما تقسیم می‌کرد و سهم خودش را نیز به سر می‌کشید..
بودند مردمی که از دور و نزدیک برای "آب تربت" بخانه‌ی ما می‌آمدند. مادر نیمه‌ استکانی از آن آب کذایی را به آنان هدیه می‌کرد. خیلی‌ها را باور بر این که آب زمزم حاج محسن شفابخش است.
روزی از درد شکم بخود می‌پیچیدم و فریادم بلند بود. خانم همسایه «زنِ برادرِ ناتنی عمواقلی»  که محبت بسیاری نیز بمن داشت، وارد اتاق شد. بالای سرم نشست. با مهربانیو دل داریم داد و رو بمادر گفت:
بگم آغا! چرا  یه ذره ازون آبه نیسانه به ممدآقا نمی‌دین؟ هر کی از او آب تربته خورده،  نتیجه گرفته و خوب شده. نشنیدین که می‌گن:
چراغی که بخانه فرضه به مسجد حرامه. طفلکی از صبحی ا درد داره داد می‌زنه.
مادر رفت و استکانی آورد. آن را تا نیمه از آب نیسان که بالای سرم بود، پر کرد و بدست من داد. آب بوی لجن می‌داد و مزه‌ی بدی داشت. اما من با میل کامل و به امید شفا، محتوای استکان را تا قطره‌ی آخر سرکشیدم
طولی نکشید که حالت استفراغ شدیدی بمن دست داد. به سرعت خودم را به لب باغچه رسانیم. هرچه  داخل  شکمم بود بالا آمد. سرم شدیدن درد گرفت. سخت گیج شده خورد. تلو تلو خوران از پله ها بالا رفتم و توی رختخوابم دراز کشیدم. درد دلم بدلیل عق‌عق و استفراغ دوبرابر شد.
اما منیره خانم، مادر و خواهران شکر می‌کردند که آب تربت امام حسین، سبب شده که رو دلم بالا بیاید و حتمن شفا خواهم یافت. آخر مادر سخت بر این باور بود که چون من سیب  کال را مدتی پیش با پوست خورده بودم، روی دلم مانده است «هضم نشده است» و از این رو گرفتار شکم درد شده ام. همه‌ی حاضران خوشحال بودند که اگر دوا و درمان دکترها کاری نکرده است اما آب تربت امام حسین کار خودش کر و  "رو دل" من بالا آمد. پس حتمن شفا خواهم یافت.
بزرگتر که شدم فهمیدم دلیل استفراغ آن روزم، آلوده‌گی آن آب چندین سال مانده بود نه معجزه‌ی تربت اصل امام حسین.
شکم دردم هم هرگز شفا نیافت تا بیست‌وشش سالگی که چاقوی جراحی ماهر، زخم حاصل در روده‌ی دوازدهه را برداشت و مرا شفا بخشید.

جمعه ۱۱ ژوئن ۲۰۱۰

خانه‌ی پدری

آن خانه‌ی پدری که من در آن متولد شدم، رشد کردم و بزرگ شدم، بخش کوچکی بود از کل خانه‌ی پدر بزرگ، سهمی که به پدر رسیده بود پس از دعواها و کشمکش‌ها با یکی از دو برادر بزرگترش.
پدر بزرگ بهنگام کودکی پدر، از جهان رخت بر کشیده بود و مسئولیت بزرگ کردن حاصل هوس‌های پیرانه‌سرانه‌اش را به دو پسر بزرگترش سپرده بود.
پدر می‌گفت:
  از راست به چپ: منصوره، بلقیس، بهجت، مهری نوزری و غزال، مهری، هادی و تقی، نشسته، عمواوقلی با حسین
زمانی که حاج آقا مرد، ما (او، عمه جان، عمو قلی طاهر و دختر عمو‌ها) توی ایوان تَنَبی ( عکس بالا) مشغول بازی بودیم. تابوتی روی دوش مردانی بداخل حیاط آورده شد ودسروصدای شیون بزرگترها بلند شد. ما بچه‌ ها خواستیم به اتاق حاج آقا برویم که درِِ سمتِ راستی ایوان تنبی بود و راهرویی آن را به اتاق حاج‌آقا وصل می‌کرد. اما در را بروی ما بستند. هر چه به در کوبیدیم، کسی آن را باز نکرد. بعد جنازه را لاالله الاالله گویان از خانه خارج کردند.
پدر با دست اشاره بهمان ایوان تنبی کرد و گفت:
می‌بینی ‌که ازپله‌های سمت چپی ایوان می‌شد پائین آمد و از آن دیگر پله‌ها بالا رفت و به مقصود رسید. اما عقل کودکانه‌ی ما توانایی این تشخیص را نداشت.
مادر او «مادر بزرگ من» دو سه سالی پیش از حاج‌آقا و در جوانی بر اثر سکته‌ی قلبی مرده بود. به روایت پدر، او تازه راه افتاده بود. عصر تابستانی بود و مادرش بساط عصرانه را در کنار باغچه پهن کرده بود و شاید در انتظار که حاج‌آقا از در وارد شود. مادرش برای انجام کاری راهی حیاط بیرونی می‌شود و بکاری مشغول. غافل از این‌که محسن تازه براه افتاده را، تک و تنها و بدون حضور فرد بالغی در کنار سماور جوشان باقی گذاشته است. کسی سراغ پسرش می‌گیرد. او دو دستی توی سرش می‌‌کوبد و محسن جان گویان، به حیاط اندرونی می‌شتابد، پسرش را صحیح و سالم در بغل می‌کشد اما...
پدر در این باور بود که آن حادثه «زَهره‌ی» مادرش را آب کرده بود.
پدر مانده بود و خواهری سه چهار سال از خودش پزرگتر و دو برادر ناتنی که هیچ علاقه‌ای به شرکای کوچک ارث پدری نداشتند.
من هیچ‌یک از سه عموهایم را ندیده‌ام. اولی، پدر عموقلی طاهر، در جوانی و در سفر حج، چادرش در مکه دچار حریق می‌شود و در همان‌جا از بین می‌رود.
از او پسر و دختری می‌ماند، عمواقلی طاهر و عموقزی کبری. عمواقلی دو سالی از پدر بزرگتر بود و عمو قزی یکی دو سالی کوچکتر. این برادر و خواهر برای من و خواهرانم چون عمو و عمه بودند و صمیتی عجیب در میان ما، آن‌ها و فرزندانشان حاکم بود.
داستان‌های پدر از دوران کودکی‌اش سخت دل‌آزارم می‌کرد. او و عمواقلی با هم و بدون سایه‌ی پدری در جامعه‌ای مردسالار و زیر نظر زنانی مردسالار بزرگ شدند. عمو و برادرزاده سخت بهم علاقه‌مند بودند گرچه راه و روش زندگی‌شان دیگرگونه بود. عمواقلی با وجود بزرگتر بودن، پدر را بیشتر حاج عمو می‌نامید بخصوص نزد ما کوچکترها و غریبه‌ها.
عمواقلی بر عکس پدر، زمینی بود و در حال زندگی می‌کرد. برعکس پدر که آسمانی بود و همه‌ی تلاشش تسخیر بهشت بود.
عمواقلی کارمند دولت بود. با دختر عمویمان، عموقزی بلقیس (نفر اول از سمت چپ) ازدواج کرده بود. عمو اقلی برای ما که عمویی نداشتیم، عمویی مهربان بود و همسرش نیز. بچه‌های عمواقلی، تنها وابسته‌گانی پدری هستند که هرگز رابطه‌ی خویشاوندی ما دچار گسست نشده‌است. با دیگر پسر عموها اصلن ارتباطی نداشتیم.
هرگاه پدر بدلیل نافرمانی‌های کودکانه‌ی من، از نوشتن رضایت‌نامه‌ای که روز شنبه باید تحویل مدرسه می‌دادیم تا از ضربات شلاق آقای حجازی در امان باشیم، خودداری می‌کرد، دست بدامن عموقزی بلقیس می‌شدم. او شفاعتم را به عمواقلی می‌کرد. عمواقلی لبخندی می‌زند. مرا در کنار خودش می‌نشاند، با آرامی و لحنی مهربان نصیحتم می‌کرد و در آخر هر جمله‌اش می‌گفت:
التفات فرمودی؟
رفتار عاقلانه و مهربانانه‌اش با من، موجب غرورم می‌شد‌ و احساس می‌کردم، بزرگ شده‌ام.
بعد قلم دوات را که بهجت یا مهری برای او آورده بودند، پیش می‌کشید و با خط شیوایش، با جوهری بنفش رنگ می‌نوشت:
از رفتار و کردار نورچشمی محمد در طول هفته رضایت کامل حاصل است.
محمد طاهر افراسیابی

سال‌ها در "خانه‌ی پدری" با هم زندگی کردیم. ما در بخش بیرونی و آنان در بخش اندرونی. خانه‌ای که سه چهارمش را خیابان برده بود و نه پدر توائی بازسازی‌اش را داشت نه دختر عمو‌ها.
عمواقلی و خواهرش نه سهمی از خانه‌ی پدری برده بودند و نه از اموال منقول پدر بزرگ. دلیلش فوت عمو حسین در زمان حیات حاج‌آقا، ظلمی قانونی اما عیان!
توضیح
عکس اولی درهمان ایوان تنبی گرفته شده‌‌است.عکاس زنده یاد محمدتقی افراسیابی پسر بزرگ عموقلی و عموقزی است.عکس را غزال، همان دختربچه‌ای که بغل مادرش است (نوه‌ی عمواقلی) برایم فرستاده است.
عکس دومی قباله‌ی ازداج پدربزرگ با مادر بزرگ است بتاریخ سیم جمادی الاول سال ۱۳۰۷ هجری قمری که به اشتباه ۱۳۷ نوشته شده است.
پدر بروایت میرزا دایی متولد ۱۳۱۸ قمری بود که با روایت پدر ازسن او بهنگام مرگ پدرش کمی اختلاف دارد.
 ادامه دارد

چهارشنبه ۲ ژوئن ۲۰۱۰

سفر تانزانیا، بخش شانزدهم، آخرین بخش



شب آخر پویا سخت مسموم شد و تا صبح بیدار ماند، البته اکرم هم. فردایش ان‌نون‌گون را با تاکسی‌ای که از پیش رزو کرده‌بودیم ترک کردیم. در میانه‌ی راه ایستگاه پلیسی بود، آلونکی محقر شامل دو اتاق و راهروی کوچکی در بین آنها و شاید توالتی. آلونک پلیس مرا بیاد پاسگاه‌های ژاندارمری اطراف بوشهر انداخت (سال‌های ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۱خورشیدی) که من بخشدار خورموج و دیر بودم، با این تفاوت که مجهز به بهترین سیستم مخابراتی بود و از آنجا امکان تماس با تمام کشور بود. در اینجا نشانی از بی‌سیم ندیدم. شاید بعلت گسترش استفاده از تلفن همراه دیگر مقامات امنیتی را بی‌نیازی به استفاده از دستگاه بی‌سیم خصوصی نباشد، نمی‌دانم. عکسی از پاسگاه گرفتم. پلیس که علامت توقف را داده بود، به سمت راننده رفت. خواستم عکسی از پلیس و پاسگاهش بگیرم. راننده با دستش دوربینم راپائین آورد و گفت:
نه، نه! عکس نگیر!
مرد پلیس جلو آمد. راننده‌ی جوان دستش را توی جیب پیراهنش کرد، اسکناسِ تا زده‌یِ آماده‌ای را بیرون کشید، دستش را بیرون برد و با انگشتانش روی در تاکسی رنگی گرفت. مرد پلیس نگاهی به درون خودرو انداخت، کلماتی بین آن دو رد و بدل شد، اسکناس را از دست راننده گرفت و بسوی پاسگاه برگشت.
پرسیدم:
چقدر به او دادی؟۳۰۰۰ شلینگ
چرا باید به او رشوه می‌دادی؟ مگر گواهی‌نامه یا اجازه‌ی کار نداری؟
چرا، هم گواهی‌نامه دارم و هم اجازه‌ی کار. اما اگر پولی را که می‌خواهند به آن‌ها ندهم، در کارم اشکال ایجاد می‌کنند و نگهم می‌دارند. هم شما اذیت می‌شوید و هم من از کارم باز می‌مانم. آخر آن‌ها فکر می‌کنند ما که درآمدی خوبی داریم باید آن‌ها را کمک کنیم.
چند دقیقه‌ای بیشتر نه پیموده بودیم که بجلوی ایستگاه محیط زیست رسیدیم. تاکسی ایستاد، مامور مربوطه جلو آمد و همان سناریوی قبل دوباره تکرار شد. پرسیدم:
این دیگر چه ایرادی می‌توانست بگیرد؟
راننده لبخندی زد و گفت:
آنهم می‌تواند درد سر ایجاد کند.۳۰۰۰ شلینگ جلوی دهنش را می‌بندد.
بدلیل بیماری پویا، از دیدار استون تاون چشم بوشیدیم. از راننده خواستیم دوری توی شهر بزند. جلوی رستورانی پیاده شدیم. ناهار در آنجا خوردیم. همسرم با اشاره به عکس‌هایی که به در و دیوار رستوران آویزان بود، گفت:
نگاه کن! همه‌ی عکس‌ها متعلق به گروه کینگز است. حتمن آن‌ها زمانی در این‌جا کنسرتی داشته‌اند.
شیوا توضیح داد که کینگز، همان خواننده‌ی ایرانی‌تبار هندی که سروصدایی کرد و صاحب نام و آوازه‌ای شد، اهل این جزیره بوده است.
در گرمای ظهر وارد دارالسلام شدیم و یکراست به هتل رفتیم. پویا حالش اصلن خوب نبود. روز بعد پویا در هتل ماند و ما برای خرید و گرفتن عینکی که سفارش داده‌بودم راهی شهر شدیم.

ناهار را در رستورانی هندی ‌خوردیم. پیشتر هم آنجا رفته بودیم، غذایش مناسب و قابل خوردن است. من زودتر برنج و ماستی را که برای پویا سفارش داده بودیم، تحویل گرفته و راهی هتل ‌شدم. پویا دو روزی بود که غذای درست و حسابی نخورده بود.
در پای آنسانسور به زن و مردی هندی میان‌سالی بر ‌خوردم. زن مجحبه است و سرتاپا سیاه پوش . مرد همراهش کت‌وشلواری سیاه بر تن دارد با ریشی معمولی.
بمن سلامی کرد و پس از تعارفات معمولی و گرما و بی‌برقی پرسید:
کجایی‌ هستید؟
وقتی به او گفتم که ایرانی‌ام، به انگلیسی پرسید:
فارسی هم صحبت می‌کنید؟
بله، فارسی زبان مادری من است و تنها زبانی که به آن تسلط دارم.
مرد لب‌خندی زد و به فارسی سلیس و بی‌لهجه‌ای گفت:
من پاکستانی هستم. صدام از عراق اخراجمان کرد. به ایران آمدم و ساکن قم شدم. سالیانی است مقیم ایران هستیم. خانمم تحقیقاتی در مذهب جعفری دارد و در دانشگاه اینجا تدریس می‌کند. مامور هستیم و موفقتی در اینجا زندگی می‌کنیم.
آنسانسور رسید. سوار شدیم. هر دو طرف علاقه‌مند به ادامه‌ی گفتگو بودیم اما آسانسور به طبقه‌ی سوم رسید و من نگران پویا. از هم جدا می‌شدیم بدون اینکه قرار دیداری بگذاریم. فردا عازم سوئد هستیم و بعد از ظهر ارهای انجام نشده‌ای است که باید انجام شود.
امکان گذاشتن قرار و مدار ملاقی نبود.
وقتی از هم جدا ‌شدیم باین فکر فرو ‌رفتم که آیا ایندو نفر عضو همان دسته‌ای هستند که شعارهای فارسی نوشت عزاداری حسینی را در اختیار تکیه‌داران شیعی ساکن دارالسلام گذاشته‌اند؟

پایان نامه
همان‌طور که در ابتدا گفته‌‌ام علاقه‌ی من به این مسافرت ناشی از برخوردم با آن جوان ایرانی‌تبار تانزانیایی در فرودگاه مهرآباد تهران بود که حکومت سوسیالیستی نی‌یه‌رره آواره‌اش کرده بود. آن روزها هنوز من مزه‌ی آواره‌گی را نچشیده بودم اما بدلیل ایرانی بودن آن جوان همدلی عجیبی نسبت به او دیگر ایرانیان آواره شده‌ی تانزانیایی پیدا کرد. اما در صحت کار انقلابی نی‌یرره، رئیس جمهور وقت تانزانیا شکی نداشتم و کارش را انقلابی و درست ارزیابی می‌کردم. برعکس ارزیابی امروزم از انقلاب و دولت‌های انقلابی.
به باور من حکومت‌های انقلابی نه تنها دردی از دردهای مردم خویش کم نکرده‌اند که شوربختانه دردهای بی‌شماری بر دردهای موجود آنان نیز افزوده‌اند. ایران و تانزانیا هر دو قربانی این پدیده‌اند. انقلاب‌های سوسیالیستی در عمل و نتیجه، تفاوتی با انقلاب اسلامی ندارند، هر دو از یک قماش هستند و دیکتاتوری خصیصه‌ی بارز آنها. مگر نه اینکه رژیم‌های کمونیست کره‌ی شمالی، چین، زیمبابوه، و آن دو سه جوجه کمونیست‌های تازه بدوران رسیده‌ی آمریکای مرکزی، علی‌رغم اختلاف ایده‌ ئولوژیکی متفاوتشان، تنها حامیان سرسخت جمهوری اسلامی‌اند، همان دولتی که هم کیشان آنان را در دهه‌ی هشتاد به جرم "کافری" از دم تیغ گذراند.
آگاهی از آنچه در این سی و یک سال بر ما گذشته است و دیدار اوضاع نابسامان تانزانیا مرا بیش از پیش بر این باور استوار کرد که انقلاب خانه خرابی آرد و آتش بر داشته‌ها می‌زند و نداشته را هرگز درمان نخواهد کرد.