هشت ماهی از قطع کابل زیر دریایی حامل نیروی برق از سرزمین اصلی به جزیرهی زنگبار میگذشت. جزیره از نیروگاه مستقل تولید برق محروم است. از اینروی بود که جزیره مواجه با بیبرقی شدید شده بود. خاموشی و قطع برق در سرزمین اصلی هم امری عادی است. توی خیابانها که راه میروی دود ناشی از سوخت گازوئیل ژنراتورهای تولید برق مشامت را آزار میدهد و صدای آنها گوش آزار است. یکی از همکاران سوئدی سیگمار از همکاران بومی شنیده بود که علت تعمیر نکردن کابل حامل برق، میتواند ناشی از کشمشهای سیاسی میان سیاستمداران سرزمین اصلی و جزیره باشد. گویا زنگباریها ادعای خارج شدن از اتحادیه تانزانیا را دارند و سیاستمردان سرزمین اصلی بدین وسیله به آنان دندانی نشان میدهند.
بومیهایی که با آنان گپوگفتی داشتم مرا از سفر به زنگبار منع میکردند، غافل از اینکه انگیزهی اصلی مسافرت من به تانزانیا، دیدار از زنگبار بوده است. اما شیوا و سیگمار که ماه عسل خود را در جزیره گذرانده بودند، نگرانی مواجهه شدن با بیبرقی را نداشتند و اطمینان میدادند که همهی هتلها مجهز به ژنراتورهای خصوصی برق هستند.
زمانی که وارد محوطهی بندر دارالسلام شدیم ازدحامی عجیبی بود. بیشتر مسافران، بومی بودند و اعلب مسلمان. من چهرهی غیر آفریقایی جز گروه خودمان در میان مسافران نیافتم. هشتادوپنج در صد مردم زنگبار مسلمان و بیشتر عربتبارند. سالیانی درازی جزیره در تسلط سلطان مسقط و عمان بوده است با حرمسراهایی پر از زنان شیرازی. انقلاب ۱۹۶۴ زنگبار که نه تنها به سلطهی اعراب بر این جزیره پایان داد که قتلعام دهها هزار عرب و هندی را هم در پی آورد و در به دری و بیخانمان هزاران انسان بیگناه را سبب شد.
به بندر رسیدیم. سالن انتظاری نبود و تو باید زیر آفتاب داغ منتظر باز شدن در ورودی «Gate» میماندی. تنها جایی که میتوانستی خود را از هُرم شدید آفتاب رها سازی، سایهبان پلاستیکی جلوی در ورودی بندر بود با چند نیمکت که جایی خالی برای نشستن نمییافتی. دیگر مسافران به سایهی درختان موجود در محوطه و دو سه سایبان مقابل دفاتر کارکنان بندر، پناه برده بودند.
دروازهی بندر باز شد و ما وارد محوطهی بندر شدیم. برای رسیدن به کشتی ناچار به پائین رفتن از نردبانی فلزی بودیم که نه نردبان بود و نه پله بود. چهارچوبی بود فلزی، که بصورت مورب بین بخش بالایی و بخش پائینی قرار گرفته بود. نبشیهایی بفاصله پانزده، بیست سانتیمتری به موازات هم روی آن جوش داده بودند که از آنها بجای پله باید استفاده میکردی. عبور از روی چنین پلههایی نیاز به نیروی جوانی داشت و توان حفظ تعادل. کافی بود پایت به غلتد یا توی میلهای گیر کند. نتیجهاش میشد همان داستان خر بیار و باقلا بار کن.
طراح چنان نردهبانی بیشک از قماش همان مهندسان خودمانی سازندهی بالاگذرهای تهران است، با آن پلههای بلند و زیاد که هیچ مناسبتی با اوضاع و احوال سالمندان و معلولین ندارد.
اما زنان بارداری را دیدم که با بچههای قد و نیمقد همراهشان با چمدان یا بقچهای نهاده بر سر از آن نردبان عجیب صبورانه پائین میرفتند و اعتراضی هم نداشتند.
کشتی سر ساعت موعود، ۱۰/۵ صبح حرکت کرد . کشتی تمیز و مرتب بود. سفر دریایی به خوبی پایان یافت و به موقع در بندر شهر استون تاون ْStone Town، پایتخت جزیره پهلو گرفت. پس از گرفتن بارهایمان از محوطهی بندر خارج شدیم. جوانی تابلویی با کلمهی "محمد" در دست در میانهی جمع منتظر ما بود. شیوا بخنده گفت:
من تاکسی را بنام شما رزو کردهام.
بمحض سوار شدن، راننده پرسید:
تو مسلمان هستی، مگر نه؟
و اضافه کرد که خودش شیعه مذهب است و اسمش علی است. در میدان پشت بندر، ماهیفروشانی فقیر کالای خود را عرضه میکردند. تا دوربینام را آماده کنم، اتومبیل از کنار آنان گذشته بود. علی که متوجه قصد من شد، آرتیستوار دوری زد و گفت:
بیخیال! هر چقدر دوست داری عکس بگیر! تو از خودمان هستی.
اما مرد ماهی فروش نشسته بر پشت طبقی با تعدادی هشتپا، یک دلارش را تقاضا کرد.
مقصد ما شمال جزیره بود، منطقهای بنام Nonongenتا چند روزی تنی به آب و آفتاب دهیم.
سه شبانه روز استراحت در کنارهی ساحل زیبای ان نون گن، با شنهای سفید زیبایش، خستهگی زمستان سرد و طولانی یوله را از تنمان زدود. اینجا دنیای دیگری بود و شباهتی به دنیای تانزانیای بومیها نداشت. همهی امکانات تفریحی، آرامش به دور از سروصدای شهر، محض خاطر توریستهای پولدار خارجی فراهم شده بود که ما هم میان آنان بُر خورده بودیم. اما کمی آنطرفتر، در میانهی ده، همان آش بود و همان کاسه. زندهگی از همان نوع تانزانیایی اش در جریان بود. اجتماع زنان محجبهی بیکار نشسته در جلوی در خانهها، ازدحام مردم بر سر چاههای عمیق آب که به علت نبود برق، باید آب مورد نیاز خود را با دلو و ریسمان بالا میکشیدند. بشکههای زرد رنگ ردیف شدهی کنارهی چاه. مردان دوچرخهسوار با بشکههای آب آویحته بر ترک بند دوچرخهشان، زنان و دخترانی که ظروف آب را بر سر خویش حمل میکردند، چند دکانی با سرمایهای مختصر و کالاهایی مانند چیپس، نوشابه، میوه و سبزیجات محلی و جوانان بیکار نشسته در جلوی این دکانها یا قهوهخانهها و ... شب آخر پویا دچار مسمومیت غذایی شد و تا صبح بیدار ماند، البته اکرم و من هم.
پن با تشکر از تذکرخوانندهی ناشناس مبتنی بر لزوم بازنگری به این نوشته که اشکالات بیشماری داشت. شوربختانه ویرایش نوشته سبب حذف چهار عکس ناب شد. اما خستگی و خواب مجال بازگذاری عکسهای حذف شده را بمن نمیدهد. باشد برای بعد.
در بازگشت به دارالسلام فکر اتوبوس لوکس مجهز به کولر را از سر بیرون کردیم. سوار همان اتوبوسی شدیم که از Marangu مستقیم به دارالسلام میرفت. کرایهی این اتوبوس هم ارزانتر بود و هم نیاز دوباره پیمودن ۸۰ کیلومتر راه میان مارانگو- آروشا را نداشتیم. شانس با ما بود که اتوبوس تمیزتر از اتوبوسی بود که با آن به آروشا آمده بودیم. چند تایی سطل مخصوص ریختن آشغال در اتوبوس گذاشته بودند. کمک راننده نه تنها آشغالها چون کمک رانندهی "اتوبوس دولوکس قبلی" از پنجره به بیرون پرتاب نمیکرد که دیدم آشغال سر راهش را بر داشت و داخل سطل انداخت.
علیرغم خرابی جاده و دوری راه، مسافرت با این اتوبوس راحت بود. تلاشهای سیگمار برای تماس با دفتر هتلی که قبلن در آنجا منزل کرده بودیم، بینتیجه ماند. ناچار در میهمانسرای «Lodge» دیگری جا رزرو کرد که فاقد فاقد کولر بود. به دارالسلامی که رسیدیم خستهگی راه در تنمان بود. دوشی گرفتیم و زود به رختخواب رفتیم. اما گرما و شرجی خواب را از چشمانم ربود. خوابم نمیبرد. برای اینکه مزاحم دیگران نشوم، اتاق را ترک کردم. میهمانسرا، محلی (لابی یا سرسرا) برای نشستن مسافران نداشت. ناچار رفتم بیرون. حدود چهار صبح بود. نسیم خنک مرطوبی میوزید. چندتایی مرد هندی لباس سفید راهی مسجد بودند. کنارهی خیابان مبدل به خوابگاه بیخانمانها شده بود. در جاجای پیادهروها جل و پلاسی پهن بود. مادران در کنار فرزندان قد و نیمقدخویش شب را به صبح رسانیده بود. مادری تازه از خواب برخاسته تقاضای کمک کرد. پسر چندسالهاش غلتی زد و از روی زیراندازش بروی اسفالت رفت. مادر جگرگوشهاش را بروی زیراندازش برگرداند و رویاندزش را صاف کرد تا راحت بخوابد و شاید هم سرما نخورد. غدافروشان خیابانی مقدمات تهیهی غذای صبحانه را آماده میکردند و هُرم گرمای اجاقهای نفتی و هیزمی آنها ملسی صبحگاهی را میشکست. مغازههای غذافروشی ارزان نیز، یکی پس از دیگری درهایشان را باز میکردند. صدای اذان از بلندگوهای مساجد دارالسلام یکی پس از دیگری بلند شد و مومنان را بگزاردن نماز دعوت کرد و خواب را بر غیرمومنان حرام.
ساعتی پرسه زدن در میانهی شهر تازه از خواب برخاسته، خستهترم کرد. به میهمانسرا بازگشتم. جلوی در علی، مرد مسلمان شیعه مذهب هندی که در پیش از او سخن گفته بودم، بر همان سکوی کذایی، در انتظار دوستش نشسته بود. علی دستش را به نشانهی سلام بالا برد و بسوی اتومبیل دوستش که برای سوار کردن او متوقف شد، رفت. این بار فرصت گپوگفتی دست نداد.
داخل اتاق که شدم همسرم و پویا را بیدار و کلافه یافتم و مصمم در تعویض هتل. پس از خوردن صبحانهی بسیار مزخرفی راهی هتل قبلی شدم. علی را که تازه از مسجد بر میگشت دو باره ملاقات کردم. برایم شرح داد که چون ماه محرم است پس از نماز مراسم عزاداری داشتیم.
از متصدی هتل علت برنداشتن گوشی تلفن را جویا شدم. با عصانیت دستش را روی تلفن کوبید و گفت که تلفن دو روزی است خراب است.
اتاقی سه تخته رزو کردم. شیوا بما پیوست. با هم راهی شهر شدیم.
هندیهای تانزانیایی
در تانزانیا حدود نود هزار نفر هندی سکونت دارند. نیاکان آنان تاجرانی بودند که بتدریج از قرن نوزدهم میلادی به آنجا مهاجرت کردهاند. هندیها نقش موثری در اقتصاد تانزانیا دارند.
مدیریت بیشتر هتلها، رستورانها از آن هندیان است و چنان مینمود که بیشتر آنان از رفاهی نسبی برخوردارند. به گمانم بیشتر هندیتباران در دارالسلام و دیگر شهرهای بزرگ تانزانیا بخصوص زنگبار ساکن باشند. رستورانها و غذاخوریهایی که توسط هندیها اداره میشود هم غذای بهتری عرضه میکنند و هم استاندارد بهتری دارند. خانههای مجلل و بزرگی در محدودهی بیمارستان وابسته به دانشگاه دارالسلام وجود دارد که متعلق به هندیتبارها است. اینان بیشتر ریشه در گجرات هند دارند.
گرچه هندیهای تانزانیایی آداب و رسوم، زیان و مذهب خویش را حفظ کردهاند اما چنین بنظر میرسد که دوست ندارند هندی خطابشان کنند. در چند موردی با این مسئله مواجه شدم. از مغازهداری سوال کردم شما باید هندی باشید، مگر نه؟ در جوابم گفت: پدر بزرگم در اینجا متولد شدهاست، نمیدانم آیا باز هم من هندی هستم یا نه؟ بستگانی دور در هند داریم و دو سه باری هم به آنجا مسافرت کردهام.
مردی هم سن و سال خودم وارد گفتوگو شد. گفت:
من معلمی بازنشسته هستم. ۳۷ سال از آخرین دیدار من از هند گذشته است. من خودم را تانزانیایی میدانم. بیشتر ما این احساس را داریم اگر چه زبان و رسوم نیاکان خودمان را هم دوست میداریم. کار اصلی امروزمان تهیهی بلیت سفر به زنگبار بود. کشتیهای مسافربری تندرو، دو ساعته مسیر میان سرزمین اصلی و جزیره را میپیمایند. برای تهیهی بلیت راهی بندر شدیم. قیامتی بود. دلالان محاصرهمان کردند. شیوا با مرد جوانی وارد مذاکره شد و او همهی کارها را انجام داد. مقابل گیشه رفتیم و بلیتها را پس از پرداخت هزینهی آنها تحویل گرفتیم. مرد جوان در ازاء کاری که انجام داد چیز ناقابلی گرفت.
پینوشت
مطلبی که در پست پیشین از قلم افتاد توصیف وضع مینیبوسی بود که ما را از آروشا به Marangu آورد.
از امانوئل خواستم در صورت امکان ما را با همان جیپ استیشن به Marangu برساند. اما او پس از تماس با کارفرمایش، تقاضای پرداخت مبلغ دویست دلار کرایه کرد که مبلغ زیادی بود. از اینرو تصمیم گرفتیم که با وسایل نقلیهی عمومی راهی آنجا شویم. مینیبوس که سوار شدیم حتا از اتوبوسهای مسافربری سالهای۵۰ که بین بوشهر و بخشهای اطراف آن «خورموج و دیر» در حرکت بودند، بدتر بود. مینیبوس، بجای سه ردیف، چهار ردیف صندلی داشت. نشستن روی صندلیها بواقع عذاب آور بود. فاصلهی بین صندلیها اینقدر کم بود که باید خودت را چمبوله میکردی تا جای بگیری. صندلیها که پر شد، کمک راننده صندلیهای تاشوئی را که به میلهی کنارهی صندلیها جوش داده شده بود، یکی پس از دیگری باز کرد و روی هر صندلی مسافری نشاند. حالا ما دیگر امکان جنبیدن را هم نداشتیم. هشتاد کیلومتری را به این شکل پیمودیم تا به مارانگو رسیدم. البته خودرو، در هر دهی میایستاد، عدهای پیاده میشدند و عدهای دیگر سوار. علاوه بر مسافران نشسته، چندتایی هم جلوی در، خود را جمبوله کرده و مثلن سرپا میایستادند تا به مقصد رسند. در مقصد، خرد و خسته با کمر درد و پاهای بخواب رفته از مینیبوس پیاده شدیم. خوشبختانه مسافرسرا هم نزدیک بود و هم تمیز با باغی بسیار مصفا و کارکنانی بسیار مهربان و دوستداشتنی.
امکان صعود به قلهی کلیمانجارو نبود اگر چه آرزویش قلقلکم میداد. اولین کار امروزمان پس از خوردن صبحانه انجام دیداری از قلهی زیبای کلیمانجارو بود. به هنگام پرواز از فراز قلهی آن با وجود اعلام خلبان، امکان گرفتن عکسی دست نداد. تا جابجا شدم هواپیما از روی قله گذشته بود که قله در سمت راست ما بود. پس به نیم نگاهی بسنده کردم. اما امکان آن را یافتم تا با چشمان خود به بینم که گرمشدن هوای کرهی زمین، برفهای کلیمانجارو را هم آب کرده است. برنامه دو سه ساعتی گردش و راهپیمائی در جنگلهای دامنهی کلیمانجارو بود.
مادر سیگمار بدلیل درد زانو در هتل باقی ماند. بقیه به دو گروه تقسیم شدیم. من، پویا و همسرم با یک راهنما و شیوا و سیگمار (گروه تندرو) با راهنمایی دیگر به راه افتادیم .منطقه کلیمانجارو از نظر آبوهوا با منطقهی ان گرون گرون تفاوتی کلی داشت. مردمانش هم به نظر من زندهگی بهتری داشتند. شغل عمدهی آنان کشاورزی بود. باغستانهای میوههای گرمسیری، مرکبات و درختچههای قهوه سراسر منطقه را پوشانیده بود. خانههایشان ساخته از آجر و سیمان بود و پوشش مردم حکایت از بهتربودن وضع مالی آنان میداد.پس از دو ساعتی راهپیمایی به آبشاری رسیدیم. پویا خسته شده بود. برای رسیدن به آبشار بالایی باید سراشیبی تندی را میپیمودیم. از خیرش گذشتیم و به سفارش راهنما، راه هموارتری را پیش گرفتیم. گروه تندرو باز هم از ما جدا شد. اما تغییر مسیر این امکان را بما داد تا با گذر از میانهی دهکدهها آشنایی بیشتری با زندهگی مردمان آن ناحیه پیدا کنیم. پس از مدتی به جادهای اسفالته رسیدیم. جادهای با عرض ۹ متر که میگفتند بهترین جادهی موجود در تانزانیاست. این جاده که هزینهی ساختش را دولت ژاپون پرداخته است هم باریک بود و هم کوتاه. اصولن تانزانیا کشوری است که با کمکهای هزینههای دریافتی از دیگر کشورها اداره میشود چرا که در آمد ملی آن کفاف ادارهی کشور را نمیدهد. متاسفانه بیکاری، ارتشاء و فساد مالی در این کشور غوغا میکند.پویا که سخت خسته شده بود در مقابل پرسش من که "دوست داری سوار ماشین شویم" با خوشحالی عجیبی گفت بله بابا. بقیهی راه را تا Klimanjaro National Park سواره رفتیم به دیگر همراهانمان پیوستیم. عده ای باربر با وسایل کوهنوردان از قله بر میگشتند و جمعی دیگر عازم بالا بودند. در این میان دختر جوانی با چشمانی بادامی و رنگ زرد که بطری آبی در دست داشت جلوی ما ظاهر شد و با راهنماهای ما به سواهیلی به گفتوگو مشغول شد. طولی نکشید که دخترک گلایهکنان آنها را ترک کرد و پیش ما آمد و گفت:
این دو مرد میگویند که تشنهاند و از من میخواهند آنها را به یک بطری مشروب میهمان کنم. من نمیفهمم چرا تشنگیشان را باید با الکل برطرف کنند؟ من به آنها گفتم خودم آب شیر مینوشم که پول آب بطری ندهم.
سپس لبخندی زد واضافه کرد "البته دروغ گفتم". حتمن میدانید که آب شهر آلوده است و با نوشیدن آن ممکن است آدم به بیماری مالاریا دچار شود.
پرسیدم:
تو اینجا چکار میکنی و زبان سواهیلی را از کجا یادگرفتهای؟
گفت:
من ژاپونی هستم. داوطلبانه بعنوان معلم به اینجا آمدهام. دو سال و چند ماهی میشود. کار داوطلبی مجانی است و حقوقی ندارد. سازمانی که برای آن کار میکنم خانه و خوراکم را میدهد. بقیهی هزینهها را از پساندازی که کردهام تامین میکنم. حالا اینها از دست من عصبانی هستند که چرا آنها را به الکل میهمان نمیکنم.
پرسیدم:
راهی قلهی کلیمانجارو هستی؟
گفت:
نه، هزینهاش زیاد است. منتظر شوهر خواهرم هستم. او برای صعود به قله به اینجا آمده است. پیر مردی است و سناش از ۶۰ سال بیشتر است.
پویا، همسرم و شیوا با تاکسی راهی شهر شدند. من به همراه سیگمار که دوست داشت مدت بیشتری در میانهی طبیعت باشد و دو راهنما پیاده راه جنگلی را در پیش گرفتیم. در پای آبشار دوم استراحتی کردیم و سیگمار چون بیشتر سوئدیها لخت شد و تنی به آب زد.
در یکی از سالنهای غذاخوری بومی کنارهی شهر، برای خوردن غذا به همراهانمان پیوستیم. دو مر راهنما همینکه حقالزحمهی خود را دریافت کردند، یکراست راهی بار رستوران شدند.
وضع غذاخوری افتضاح بود، درست مانند غذاخوریهای بین راهی ایران. چندتایی بز در توی آغلی در انتطار چاقوی قصاب بودند. پسرکی ظرفهای رستوران را در کنارهی همان آغل با آبی که از میانهی دیگی بر میداشت، میشست و روی سنگهای آنجا میگذاشت تا خشک شود. پسرک را نشان سیگمار دادم و پرسیدم من با این مناظر آشنا هستم و سالهای سال غذای این چنینی خوردهام. فکر میکنی تو از این بیبهداشتی جان سالم بدر بری؟ خندهای کرد و گفت:
امیدوارم.
جوانانی در وسط روز در جا جای چند رستورانی که در آنجا دایر بود به مشروبخواری مشغول بودند. در هتل یکی از کارکنان برایم تعریف کرد که اعتیاد مردم به الکل یکی از مشکلات جدی جامعهی آنهاست.
پی نوشت
همسرم دیشب میگفت که نمیخواهی سفرنامهی تانزانیا را تمام کنی؟ او خسته شده است ولی من هنوز دو بخش دیگر دارم.
اقامتمان در دشت ان گرون گرو به پایان رسید. در بازگشت راهی دشت اقاقیها شدیم. درختان اقاقی چون چتری افراشته، سر بفلک کشیده بودند و سایهی خویش را نثار جانداران موجود در آن منطقه میکردند. زرافهها، آرام و با وقار از این درخت به آن درخت در پی غذای روزانهی خویش گام برمیداشتند و چون باغبانی دلسوز شاخههای اضافی آنها را هرس میکردند تا پاسخگوی "شکم بیهنر پیچپیچ" خویش باشند.
امانوئل برای پرداخت هزینهی ورودی داخل محوطهی زندهگی ماساییها شد. هزینهی ورود نفری ده دلار بود. ورود تشریفاتی داشت. طولی نکشید که دو گروه، زنها در یک سمت و مردهای نیزه بدست در سمت دیگر آواز خوان به استقبال ما آمدند. مردها چیزی میخواندند و زنها جوابشان را میدادند. نوبت به رقص رسید که بواقع نه رقص که عرض اندامی بود و رقیب طلبی از جانب مردان. مردها نیمدایرهای زدند. نفر اول و نفر آخر صف به میانهی میدان آمدند، جست و خیزی کردند و جای خود را به دو نفر بعدی دادند. مانند کلیپ.زیر:
<object style="height: 344px; width: 425px">
>
مرا هم به میانهی میدان فراخواندند. چندباری بالا و پائین پریدم اما توانایی همراهی با جوانان ماسایی را نداشتم و لذا نیزه را به دیگری سپردم و خسته کنار کشیدم.
وضعیت زندهگی ماسائیها بس فقیرانه بود. خانهی آنان، آلونکی بود چون سبد، ساخته شده از شاخههای نازک درختان منطقه با وسعتی حدود شش متر مربع که بلندی سقف آن از یک و نیم متر بیشتر نمیشد. کف آن خاکی بود. دیوارکی داخل آن را به سه بخش تقسیم میکرد. بخش جلویی آشپزخانهی خانواده بود با اجاقی ابتدایی، تشکیل شده از سه قطعه سنگ کوچک، گذاشته شده اطراف چالهای برای گذاشتن دیگ بر روی آن، مخزن پلاستیکی آب و جعبهای برای نگهداری لوازم آشپزی و غذاخوری. از دو بخش دیگر، آن بخش که وسعت بیشتری داشت مخصوص بچهها بود. تکه پلاستیک نازکی نقش تشک را داشت. بخش کوچکتر در اختیار مادر بود. جایی برای پدر نبود که پدر به گفتهی راهنما پدر شبها را با زنان مختلفی که دارد تقسیم میکند و هر شب پیش یکی است. ادارهی آلونک کلن در دست زنان است، هم بنای آن و هم اداره و نگهداریاش. به هنگام باران و سرما دیوارههای بیرونی و سقف آلونک را با مادهای مخلوط از مدفوع (لاس) گاو و خاک میپوشانند تا آب و سرما به داخل آلونک نفوذ نکند. اما در زمان دیدار ما بیشتر آلونکها پویششی نداشتند و سوراخهای آنها را با کاغذ روزنامه، کارتون و یا تکه نایلونی پوشانیده بودند.
به گفتهی راهنما که او نیز درسخوانده بود و به انگلیسی نسبتن روانی صحبت میکرد، آلونکها ا آن زنان است که سرپرستی کودکان را به عهده دارند. مردان در ساخت و ادارهی آنها دخالتی نمیکنند در عوض کشیدن و نگهداری دیوارهی دور محل آلونکها به عهدهی مردان است. حصار اطراف آلونکها ماننددیوارههای اطراف باغهای خودمان بود. میلههایی چوبی را داخل زمین فروکرده بودند و فاصلهی میان آنها را با خار و شاخههای درختان پر کرده بودند تا مانع ورود حیوانات وحشی به داخل محل زندهگیشان شوند. حیوانات خود را در آغلی که در میانهی محوطه ساخته بودند نگهداری میکردند.
از وسائل رفاهی دنیای متمدن هیچ خبری نبود جز سه یا چهار منبع پلاستیکی بزرگ برای ذخیرهی آب آشامیدنی. از آنجا که به آب آشامیدنی سالم دسترسی نداشتند تانکری آب آشامیدنی را برای آنان به آنجا میبرد. حیواناتشان را یکروز در میان برای سیراب کردن به سر گودال پر از آبی که در نزدیکی آنها بود، میبردند. حمام کردن، شستن ظروف و لباس نیز در همان محل انجام میشد. توالتی در میان نبود. قضای حاجتشان را در بیابان انجام میدادند و نگران بوی گند آن هم نبودند که راهنما میگفت:
بلند نشده پرندهگان مدفوع را خوردهاند.
به گفتهی راهنما هفتهای یکبار خودشان را میشستند اما قیافهی مردمی که من دیدم حکایت دیگری داشت.
کودکستانی در آنجا بود که توفان آلونکش را در هم کوبیده بود. آموزگار زن جوانی از همان قبیله بود، چند نیمکت بدون میز را در زیر درختی گذاشته بود و مشغول تدرس بود که وارد شدیم. با ورود ما بچه بپا خاستند و خواندن سرودی را آغاز کردند.
بگفتهی راهنما در کودکستان بچهها با سه زبان سواهیلی، انگلیسی و گجراتی آشنا میشوند تا آمادهگی لازم را برای ورود به دبستان کسب نمایند.
در کنارهی "میز" خانم آموزگار صندوقی قرار داشت که درش قفل بود. راهنما از ما خواست با پرداخت مبلغی بچههای مدرسه را در خرید روپوششان کمک کنیم.
سیگمار و همسرم دوست داشتند اطلاعاتی در مورد نحوهی زایمان زنان ماسایی بدست آورند. راهنما رفت و دو زن مامای قبیله را با خود آورد. خودش هم سمت مترجمی را به عهده گرفت. اما سیگمار از مترجمی او گلایه داشت و میگفت که نتوانسته بود جواب سوالاتش را بدست آورد.
وضع زندهگی ماساییها بدتر از کوچ نشینان ترک و بلوچ و ترک خودمان که من از نزدیک با زندهگی آنان آشنا بودهام، نبود. شاید کوچنشینان ما حتا فقیرتر از ماساییها باشند چرا که حد اقل طبعیت با ماسائی سر لطف دارد و چراگاههای وسیع سبز منطقهای استوایی آفریقای سبز خوراک حیوانات اهلی آنان را تامین میکند. بلوچهایی که در مسافرتم در سال ۱۳۴۴ هجری خورسیدیدیدهامةا کلبهای حصیری داشتند و چندتایی بز. اما آنان هرگز دست تکدی جلوی ما دراز نکردند. بر عکس زمانی که برایشان نقل کردیم که شب را در غاری در نزدیکیهای قلهی تفتان به صبح رسایندهایم و به ماست و خامهای که آنان در آنجا ذخیره کردهبودند، دستدرازی نکرده بودیم، سخت گلایهمند شدند که آخر چرا، مگر نه اینکه شما میهمانان ما هستید؟
بگذریم از مردمان ساکن جزیرهی هرمز و ساحل نشینان خلیج فارس و دریای عمان که حتا آبی برای آشامیدن نداشتند ولی آب شیرنشان را بما دادند که در داخل رادیاتور جیپمان بریزیم.
در بازگشت به آروشا بر بلندای دروازهی گرون گرون گرو، توقفی کردیم و آخرین عکس های یادگاری خویش شب را در آروشا بصبح رسانیدیم. هتل خوبی بود و هوای شب نیز ملس بود. شب بیخوابی بسرم زد، بیرون آمدم تا با کتابی خودم را مشغول کنم. کارگر نوجوانی بسراغم آمد و تا دمدمای صبح پیشم نشست، از زندهگیاش گفت که پدرش اهل کنیاست و مادرش از اهالی همان محل. در کنیا بزرگ شده است ولی به سرزمین مادری برگشته تا بدور از جنگ، کاری بدست آورد و ذخیره فراهم کند برای ادامهی تحصیلش.صبح راهی منطقهی کلیمانجارو شدیم.
چه بنویسم؟
از دیروز مغزم قفل شده است. من که کلامی برای بیان درد خودم ندارم چگونه میتوانم بیانگر درد مادران عزاداری باشم که منتظر "رافت اسلامی" دادگاههای بلخ " جمهوری اسلامی بوده اند که به ناگاه از بوقهای تبلیغات حکومت ظلم و جور خبر دهشت انگیز به دار آویختن فرزندانشان را شنیده اند.
فرزاد, علی, فرهاد و مهدی چه فرقی با نیمای من دارند و شیرین چه تفاوتی با زیبا.؟
دلم پر درد است از این آدمکشان, از صدر تا ذیل.
ننگتان باد که هنری جز کشتن بیگناهان ندارید.
و یادتان نرود شعار روزهای انقلاب را:
با کفر می شود حکومت کرد اما نه با ظلم.
طبق برنامه قرار بود گشتی پیاده در استپ ان گرون گرو داشته باشیم. راهنمای ما خوشبختانه همان جوان ماسایی بنام ماسایو؛ البته اگر اسمش را درست بیاد داشته باشم؛ بود که روز گذشته ما را به دیدار غروب آفتاب در بلندترین نقطهی Maasai Kopjes برده بود.
ماسایو در آغاز، کاربرد سلاحهای همراه خود را که عبارت بودند از نیزه، چماق و کارد بلندی که به کمرش آویزان بود، برای ما توضیح داد. نیزه برای دفاع و مقابله با شیر، ببر، پلنگو دیگر درندهگان بزرگ. چماق برای مبارزه با مار و درندهگان کوچکتر مانند شغال، کفتار. اما کارد برای دفاع در مقابل هم نوعان متجاوز.
دو ساعتی و نیمی در میانهی دشت بیدر و پیکر «ان گرون گرو» راه پیمودیم. فرصت خوبی برای کسب اطلاعاتی بیشتر از شیوهی زندهگی ماسائیها فراهم شده بود. چرا که ما چهار نفر بودیم و راهنما. پویا و بیرگیتا همراه ما نیودند.
ماسایو خود جوانی درس خوانده بود. دیپلماش را در شهر گرفته بود و بدو زبان انگلیسی و فرانسه بخوبی مسلط بود.
او میگفت که عاشق استپهای زادگاهش است و به هیچروی حاضر نیست فضای آزاد و هوای پاک آنجا را با هوای دودآلوهی شهر و ازدحام ترافیکش عوض کند. پدرش هفت زن داشت. شمارهی خواهران برادرانش را گفت اما بیادم نمانده است. یکی از نیمه خواهرانش تحصیلات دانشگاهی داشت و در دانشکدهای در دارالسلام مشغول بود. ماسایو از رشتهی تحصیلی و شغل خواهر خبری نداشت. اما میگفت که خواهرش سالی یکبار به دیدار آنها میرود. خواهر شهری شده بود و سنت شکن. شیوهی زندهگی مادرش را دوست ندارد. از همین رو خواهرانش را نه تنها به تحصیل تشویق میکرد بلکه امکانات مالی هم برای در اختیار آنان میگذاشت تا به تحصیل خویش در شهر ادامه دهند.
ام خود ماسایو از زندهگی سنتی خویش راضی بود. هنوز یک زن بیشتر اختیار نکرده بود. بیست و یکی ودو سالش بیشتر نبود. پدرش زن اول را برای او انتخاب کرده بود و تمامی هزینهی عروسی را نیز او پرداخته بود. ماسایو میگفت که تمام هزینهی ازدواج تا زن چهارم به عهدهی پدر است.
او دوست داشت فرزندانش دختر باشند تا پسر. چرا که هر دختری معادل ده تا بیست گاو ارزش دارد و میتواند او را مبدل به مردی ثروتمندکند.
شاید آنگاه او نیز با پولی که از فروش دختران خویش بدست آورد بتواند زنان بیشتری انتخاب کند.
نکتهی جالبی که امانوئل پیش از این برای ما تعریف کرده بود، این بود که بسیاری از پسران تحصیلکردهی ماسایی از ازدواج با دختران بومی بیسواد خودداری میکردند. از این رو روسای قبایل ماسایی طی نشستی تصمیم میگیرند تا به دخترانشان نیز اجازهی تحصیل دهند.
کودکستان و دبستانهایی در محل زندهگی آنان تاسیس شد که توسط آموزگاران بومی اداره میشود. این آموزگاران بومی مشکلی با ییلاق و قشلاق ندارند و همراه با آنها کوچ میکنند.
به باور من بی شک سواد آموزی دختران ماسایی و آشنایی آنان با جهان متمدن و شیوهی زندهگی خواهرانشان در دیگر نقاط جهان، زنان ماسایی را به حق و حقوق طبیعی خویش آشنا خواهد کرد و دیری نخواهد گذشت که تغییراتی تدریجی در نگاه آنان به جهان اطراف خویش ایجاد شود.
به گفتهی امانوئل تحصیل در تانزانیا مجانی است. اما بدلیل فقر شدید حاکم بسیاری از والدین توانایی تهیهی کتاب، دفتر و لوازم تحریر و بویژه خرید روپوش «یونیفرم» را که پوشیدن آن هم اجباری است، ندارند. از اینرو پدرها از فرستادن کودکان خویش بمدرسه خودداری میکنند.
هوای دشت با وجود نسم ملایمی که میوزید گرم بود. هر کدام ما دست کم یک لیتری آب نوشیدیم اما ماسایو حتا لبش را هم تر نکرد. نه آبی نوشید و نه اظهار خستگی کرد. دوست داشتیم از نقاط بیشتری دیدن کنیم اما همسرم احساس خستهگی کرد. با وجود اینکه تا استراحتگاه راهی نبود و چادرها بخوبی دیده میشد اما ماسایو گفت که خطر را نباید نادیده گرفت.مسئولیت جان شما با من است بهتر است همهگی با هم برگردیم و برگشتیم.
بعد از ظهر راهی منطقهی تنگ Olduvai شدیم.این تنگ به سبب یافته شدن سنگوارههایی کهن از دودمان انسان در چینههای آن، نزد دیرینمردمشناسان شهرتی به سزاییدارد و آن را گهوارهی بشریت خواندهاند. اطلاعات بیشتری را میتوانید در (اینجا) بخوانید.
نقشه شیوهی زیست اجداد ما بروی دیوار به تفصیل نقاشی شده بود. جوانی اطلاعاتی مختصر در مورد چگونهگی پیدایش منطقه، مواد تشکیل دهندهی لایههای خاکی زمین آنجا و چگونهگی کشف بازماندههای انسانهای اولیه در اختیار ما بازدیدکنندهگان گذاشت. اطلاعاتی دقیق مانند محتوای این ویدیوکلیپ.
در بازگشت به استراحتگاه از کنار تپهی شنی متحرکی گذشتیم که باقیماندهی آتشفشانی بود که هر ساله ادارهی زمین شناسی با نصب ستون بتونی تازهای مسافت پیموده شدهی تپهی متحرکت را علامتگزاری میکرد. گویا هر سال حدود یک کیلومتری پیشرفت داشت. در اینجا سه زن ماسایی بدیدار ما آمدند و طبق معمول خواهان دلار بودند. بیرگیتا مبلغی به آنان داد و عکسهایی از آنان گرفت. به استراحتگاهمان باز گشتیم.
در این منطقه دو شب و سه روز ماندگار شدیم. داستان جشن تولد پویا هم که در بخش دهم از آن یاد کردهام در همین شب انجام شد نه در شب ورودمان. ا
شب آخر توی ایوان مقابل چادرمان با کمک نور چراغ دستی بخواندن کتاب مشغول بودم که صدایی شبیه صدای حرکت ترن سراسر منطقه را فراگرفت. نور چراغ دستیام امکان روشن کردن دورها را نداشت. به کتاب خواندنم ادامه دادم. صبح که برای خوردن صبحانه راهی رستوران شدیم، ماسایو بجلویم آمد و پرسید سروصدای دیشب بیخوابت کرده بود؟
گفتم:
نه، پیش از سروصدا بیخواب شده بودم. هوای بیرون هم لطیف بود. من هم که عاشق هوای کوهستانم و بیاد زادگاه خودم افتاده بودم. سروصداها را هم شنیدم ولی چیزی دستگیرم نشد.
بعد او برایم تعریف کرد که گلههای گاوهای ریشدار «Wildbeets» به دلیلی رم کرده و به سرعت در حال فرار بودند. برای جلوگیری از ورود آنها به محل زیست خودمان و کمپ، با دوستان بیرون آمدیم و با های و هوی و تکان دادن نیزهها مسیر گاوها را عوض کردیم.
پس از خوردن صبحانه راه برگشت را در پیش گرفتیم. در مسیر بازگشت قرار بود بازدیدی از داخل یکی از دهات ماساییها داشته باشیم. از آنجا که ماساییها علاقهای به ظاهر شدن در برابر دوربین ندارند، دولت با بعضی از روسای قبایل آنان به توافق رسیده بود که توریستها با پرداخت مبلغ معینی وارد محوطهی زندهگی خصوصی آنان شوند.