جمعه ۳۰ آوریل ۲۰۱۰

سفر تانزانیا، بخش دهم


.
۲۸ ژانویه ۲۰۱۰
 ناهار در کناره‌ی  Ngoitokitok Springs

منطقه‌ی Ngrongro Crater (دهانه‌ی آتشفشان) با قطری معادل ۲۰ کیلومتر بازمانده‌ی کوه آتشفانی است که بلندی آن از قله‌ی کلیمانجارو بیشتر بوده است و حدود دو میلیون سال پیش در اثر انفجار بکلی از بین رفته و مبدل به دشتی باین وسعت گردیده است. «آیا دلیل چنین انفجاری در آن سال‌های بسیار دور نیز بی‌حجابی زنان بوده است».
برای خوردن ناهار به کناره‌ی دریاچه آب شیرین    Ngoitokitok Springsبازگشتیم. در این منطقه دستشویی و توالتی بود و مجاز به پیاده شدن بودیم. اسب‌های آبی در آن‌سوی دریاچه مشغول به شنا بودند. دیدن آنها با دوربین امکان پذیر بود اما گرفتن عکس با دوربین DIGITAL IXS 60 امکان نداشت.
امانوئل ضمن توزیع جعبه‌های غذا بما یادآور شد تا مواظب حمله‌ی پرنده‌گان نشسته بر روی درخت کنار دریاچه باشیم که هم چنگال‌های تیزی دارند و هم تند حمله می‌کنند. پویا با جعبه‌ی ناهارش می‌رفت تا غذای خود را روی کاپوت ماشین باز کند. من در حالی‌که بشقاب غذایم را توی دستم بود بطرف او رفتم تا موضوع را باو گوشزد کنم که ضربه‌‌ای ناگهانی بخودم آورد. پرنده ران مرغ را با چنگالهای قوی خویش ربوده بود.
لانه‌‌های گلی پرنده‌گان آوزیزا از شاخه‌های درخت کنار دریاچه تماشایی بود.
بقیه‌ی روز را نیز به دنبال دیدن دنیای وحش گذراندیم. هیچ نوشته‌ای بهتر از عکس نمی‌تواند گزارشگر آن صحنه‌ها باشد.
عصر خسته و کوفته وارد استراحتگاه Ndutu Safari Lodge شدیم که در کناره‌ی دریاچه‌‌ای بهمین نام Ndutu قرار گرفته است. استراحتگاه شامل حدود ۳۱ اتاق دو تخته بود با دوش و توالت بود. البته اتاق‌های سه تخته و اتاق‌های بزرگتری که مناسب سکونت خانواده‌ها باشد نیز وجود داشت. اتاق‌ها به شکل بونگالو «نوعی خانه‌های یک طبقه‌ی در گجرات هند» ساخته شده بود. منطقه بدون حصار بود و حیوانات وحشی براحتی می‌توانستند وارد آن شوند. از اینرو تمام مدت شبانه روز نگهبانانی از منطقه حفاظت می‌کردند.
ساختمان اصلی شامل دفتر کار، رستوران و بار بود که در آنجا دسترسی به اینترنت سریع نیز وجود داشت. اما من با که خودم قرار گذاشته بودم که در این مدت ۱۸ روزه سفر فارغ از دنیای نت باشم، سری به آنجا نزدم.
مشغول خوردن شام بودیم که حیوان کوچکی با نام Gene pea با دمی بلند روی و پوستی زیبا دیواره‌ی رستوران ظاهر شد و بدون ترس به جست‌ و خیز پرداخت.
آب دریاچه‌ی Ndutu شیرین است و محل تجمع حیوانات وحشی در زمان مهاجرت فصلی آن‌هاست و محل مناسبی است برای پرنده‌گان فلامینگو در آغاز بهار که ما شوربختانه فرصت دیدار رقص فلامینگوها را نیافیم.
صبح روز ۲۹ ژانویه ۲۰۱۰ به گشت و گذار و بازدید از حیوانات و پرنده‌گان گذشت. شب برای     استراحت وارد منطقه‌ی Maasai Kopjes. شدیم. این بخش متشکل از مجموعه‌ی سنگهای گرانیت «خارا» بسیار بزرگی بود که اطرافش را علفزارها خالی از درخت پوشانیده بود. اینجا مرکز زنده‌گی ماسایی‌ها است. در بدو ورود با جوانی برخوردیم بنام ماتیو که با رویی خوش بما خوش آمد گفت. او که بر روی کاپوت اتومبیلی نشسته بود از من خواست تا عکسی از او بگیرم. یکساعتی بعد با او به دیدار غروب آفتاب بر فراز تپه‌ای رفتیم. او دو زبان انگلیسی و فرانسه را به راحتی صحبت می‌کرد.
استراحتگاه توریست‌ها، چادرهای بزرگی بود که بطرزی ماهرانه و زیبا در میانه‌ی سخره‌های بلند گرانیت، برافراشته شده بودند. بر روی چادرها سقف شیروانی مانندی زده شده بود که بمانند بنگالوها بجای شیروانی روی آن‌ها را با علف‌های خشک همان حوالی پوشانیده بودند. بر روی هر چادری یک عدد سلول ذخیره‌ی انرژی خورشید نصب شده بود که برق مصرفی همان چادر را تامین می‌کرد. دفتر استراحت‌گاه محصور در سخره‌های بزرگی بود که از بیرون دیده نمی‌شد. مسئول استراحت‌گاه با رویی خوش به زبان انگلیسی بما خوش آمد گفت. در آخر پرسید اگر سوالی دارید باکمال میل حاضر به پاسخ‌گویی هستم. پویا گفت:
امروز روز تولد من است و من ۲۹ سال را پُر می‌کنم و از شیوا خواست تا گفته‌ی او را ترجمه کند. متصدی استراحتگاه با رویی بسیار خوش تبریکی گفت و سپس اضافه نمود:
Be sure! I'll fix it.

شب به همراه دیگر میهمانان در رستوران مشغول بخوردن شام بودیم که برق سالن رفت. سروصدای عجیبی سالن غذاخوری پر کرد. من که پشت به صحنه نشسته بودم سرم چرخاندم. عده‌ای جوان ماسایی آوازه خوان و رقصان رو به سوی ما می‌آمدند. بما که رسیدند، به ردیف روبروی من و پشت سر پویا ایستاده به رقص و پایکوبی خویش ادامه دادند. متصدی استراحت‌گاه با کیکی پیش آمد، آن را برابر پویا نهاد، شمع‌هارا روشن کرد و از پویا خواست تا شمع‌ها را فوت کند. پویا از او خواست تا کیک را طوری تقسیم کند که همه‌ی حاضران سهمی از آن ببرند. اشک در چشمان من و همسرم حلقه زده بود و پویا غرق در شادی و خوشحالی. با خاموش شدن شمع‌ها چراغ‌های سالن را روشن شد. همه‌ی میهمانان به پا خاسته و دسته جمعی آهنگ  Happy Birth Day to You Pouya را خواندند.
آن شب، برای ما مبدل به شبی زیبا و فراموش نشدنی شد.



یکشنبه ۲۵ آوریل ۲۰۱۰

سفرتانزانیا، بخش نهم

صبح زود روز هفتم ژانویه ۲۰۱۰ بعد از خوردن صبحانه‌ی خوبی، راهی استپ‌های ان‌گرون گرون شدیم. بما سفارش شده بود برای فرار از گرفتاری ترافیک بازدیدکننده‌گان بهتر آن است که زودتر حرکت کنیم. با ورود به دشت، اولین حیواناتی که به استقبال ما آمدند گورخران بودند با آن نقش و نگارِهای زیبایی که بر تن آنها کشیده بود. و چه آسوده از تیراندازی‌های شکارچیان حریص به زندگی طبیعی خویش ادامه می‌دادند. دیدار گورخرها مرا بیاد داستان بهرام گور انداخت و مهارت‌اش در شکار این حیوانات و سپس به این اندیشه افتادم که چرا نسل چنین حیواناتی در سرزمین من نابود شده است. و یاد داستانی افتادم که پدر در کودکی‌ام بهنگامی که مطلبی را، بیاد ندارم که تاریخ بود یا موضوعی ادبی نزد او بازخوانی می‌کردم تا ایراداتم را بگیرد، او از مهارت بهرام گور در تیراندازی حکایتی کرد. و آن این بود که روزی بهرام با معشوقه‌اش بشکارگاه رفته بود. خرگوشی در جلوی آنها ظاهر می‌شود. بهرام از معشوقه‌اش می‌پرسد که دوست دارد تیر را در کجای خرگوش بنشاند. معشوقه‌اش از او می‌خواهد تا پای خرگوش را به گوش آن بدوزد. بهرام از روی زین خم می‌شود، ریگی برمی‌دارد و آن را در چله‌ی کمانش می‌گذارد و گوش خرگوش نشانه می‌رود. گوش خرگوش درد می‌گیرد، می‌نشیند تا با پایش گوشش را ب‌خاراند. بهرام تیری در زه کمان می‌گذارد و پای خرگوش را به گوش آن می‌دوزد. اما بعد دستور قتل معشوقه را صادر می‌کند. با شگفتی کودکانه از پدر پرسیدم: چرا معشوقش را کشت؟ پدر گفت: به این دلیل که کاری از شاه خواسته بود که امکان داشت شاه در انجامش مردود شود. پرسیدم: خوب، خود شاه چرا چنین سوالی کرده بود؟ تقصیر از خودش بود نه از آن زن بیچاره. او بود که قصد خودنمایی داشت و می‌خواست خودی نشان دهد نه آن زن بدبخت. پدر گفت: بله، درست می‌گویی. اما شاه، شاه است. تمام روز در دشت به دنبال دیدن حیوانات وحشی روان بودیم. امانوئل راننده و راهنمایمان سقف ماشین را کنار زده بود تا ما براحتی به نظاره‌ی دشت و حیوانات موجود در آن به ایستیم. دنیای وحش بهتر از دنیای متمدن ما بود. درنده‌گان سیر در زیر سایه‌ی درختان به استراحت مشغول بودند و وفور طعمه، آنها را تحریک به کشتار بیشتر از حد نیاز نمی‌کرد. اما خطر دشمنان نیز فراموش شده نبود. گله‌های گاوهای وحشی، آهوان، گورخران و ... از ترس دشمن همیشه‌ در صحنه، صفوف خود رافشرده‌تر کرده بودند. امانوئل از تراکم حیوانات چرنده تشخیص می‌داد که در آن حوالی باید شیری، پلنگی خفته باشد. و چنان هم بود. جالب این بود که شیرهای ماده با هم بودند و شیرهای نر تنها. دلیلش را از راهنمایمان پرسیدم. گفت: شیران ماده بچه‌های نر خود را همین‌که قابلیت شکار و تامین غدای روزانه‌ی خویش را ‌یابند، در دو یا سه ساله‌گی از خود می‌رانند اما دخترها را تا زمان بلوغ و حامله‌گی برای خود نگاه می‌دارند و این قاعده برای فیل‌ها هم صادق است. جالب این بود که در دنیای وحش نیز کاسه‌لیسانی در دور و بر زورمندان پرسه می‌زدند و روزی خود را از پس‌مانده‌های آن زورمندان تامین می‌کردند. هر جا شیری خوابیده بود شغالان و کرفتارانی در آن حدود پرسه می‌زدند و کرکسان نشسته بر شاخه‌ی درختان انتظار پهن شدن سفره‌ی مجانی بودند. از دنیای وحش عکس‌های بسیار گرفتیم. اما شوبختانه زمانی که دوربین فیلم‌برداریم را امتحان کردم متوجه شدم که فقط صداها ضبط شده است. دوربین عمرش را کرده است، باید دور انداخته شود. شیوا هم تله زومش را فراموش کرده بود. من مانده دوربین کوچکم؛ Canon DIGITAL IXS 60 آن‌چه در نوشته‌های پیشین و در زیر می‌بیند حاصل همان دوربین فسقلی است.

دوشنبه ۱۹ آوریل ۲۰۱۰

سفر تانزانیا، بخش هشتم

گیبس با آنچه ما تابحال در تانزانیا دیده بودیم تفاوتی فاحش داشت. این مزرعه یکی از قدیمی‌ترین میهمان‌سرا‌های ویژه‌ی مسافران سفاری شمال تانزانیا است و در نیمه راه دریاچه‌ی Manyara و The Ngrorongro Carter قرار گرفته است. بنیاد مزرعه در سال ۱۹۲۹ میلادی آغاز شده است. اطلاعات بیشتر را در (اینجا) می‌توان یافت. امکانات موجود در میهمان‌سرا، زیبایی باغ و باغچه‌ها، برخورد مهربانانه‌ی کارکنان آن، هوای کوهستانی مَلَس آنجا، چشم اندازهای بی‌نهایت زیبا و فریبنده‌ی پیش‌روی، خسته‌گی راه را از تن ما زدود. در میان کارکنان مزرعه که به کمک ما آمده بودند یک مرد ماسایی با همان پوشش سنتی وجود داشت. دیگر کارکنان لباسهای معمولی اروپائی بتن داشتند. در برنامه‌ی تنظیمی یک راهنوردی دو ساعته در میان جنگل‌های انبوه منطقه، بازدید از غار فیل‌ها و دیداری از چند آبشار که ارتفاع آنها به ۳۰ متر می‌رسید، گنجانده شده بود که من به دلیل عدم اطلاع دقیق از وقت آغاز راهنوردی، شوربختانه آن را از دست دادم. در عوض با اکرم و پویا در میانه‌ی مزرعه از باغستان‌های قهوه، مرکبات، بوستانهای صیفی‌جات و سبزی‌جات و محل نگهداری حیوانات بازدیدی کردیم. در جلوی رستوران، کنار حوضچه‌‌ای طبیعی پرنده‌گان روی شاخه‌های بمبو، لانه‌های زیبایی ساخته بودند و صدای پرنده‌گان تمام محوطه را پرکرده بود. در محوطه‌ی جلویی رستوران میز و صندلی‌هایی برای استراحت میهمانان گذاشته بودند. من برای سفارش وارد رستوران شدم. تازه متوجه گردیدم که بهای همه چیز را از پیش پرداخته‌ایم. هزینه‌ی اقامت در چنین میهمان‌سرایی سنگین بود. اتاق دو تخته ۳۵۰ دلار آمریکا اتاق چهار تخته ۸۴۰ دلار آمریکا. همانطور که در بالا اشاره کردم هزینه‌ی خورد را نیز شامل می‌شد. اما هزینه‌ی شست‌وشوی لباس داستان دیگری بود و از قوه‌ی پرداخت ما خارج. کت ۲/۵ دلار پراهن ۲ دلار و ... نکته اینکه چون برنامه‌ی سفر را شیوا و سیگمار پیش از ورود ما به تانزانیا تنظیم کرده بودند من دیگر زحمت خواندن آنرا بخودم ندادم. به ویژه که متن قرارداد با حروف بسیار ریزی نوشته شده بود که خواندن آن برایم بسیار دشوار بود. الان نیز که برای تکمیل بیادمانده‌هایم به آن مراجعه می‌کنم باید برای خواندن حتمن از ذره‌بین استفاده کنم. آواز پرنده‌گان و سبزی دره‌های اطراف چنان ما را مسحور خود کرده بود که دلمان نمی‌خواست آنچنان زود آن‌جا را ترک کنیم. اما برنامه‌ی تنظیمی چنان بود که ما فقط یک شب باید در اینجا توقف می‌کردیم. همه‌گی بویژه همسرم دوست می‌داشتیم که دست کم دو شبی در اینجا اقامت کنیم. اما سفر باید طبق برنامه اجرا می‌شد تا به همه‌ی برنامه‌هایمان می‌رسیدیم. قرار شد چنانچه موقعیت فراهم شد در برگشت شبی دیگر در اینجا استراحت کنیم. ورم زانوی بیرگیتا مشکل ساز شده بود. از آنجا که اتاق‌های ما در بالای تپه‌ای قرار داشت، پیمودن سراشیبی جاده اگر غیر مقدور نبود بسی مشکل و دردآورد بود. از اینرو اتاقی در کناره‌ی رستوران به او دادند و اکرم پرستاری او را عهده دار شد. نظر اکرم با توجه به تجربه‌ی عملی سالها کار در اتاق عمل در ایران، بر این بود که تورم زانوی بیرگیتا با استراحت رفع خواهد شد. اما چون مادر و پسر که هر دو نیز پزشک هستند نگران بودند به پزشک مزرعه مراجعه کردیم. پس از لحطه‌ای همان آقای ماسایی که در ابتدای ورود به مزرعه ملاقاتش کرده بودیم برای بازدید بیمار پیش ما آمد. همه‌گی در این باور بودیم که او باید پزشک بومی و سنتی باشد. از این رو سخت مشتاق اظهار نطر شیوه‌ی معالجه‌ی او بودیم. اکرم و سیگمار او را در عیادت از بیمار همراهمی کردند. بهنگام بازگشت شرح دادند که ‌آن مرد ماسایی پزشکی تحصیل کرده است با دانشی در خور تحسین.او هم پس از معاینه‌ی بیمار گفته بود که ورم، ناشی از رنجیده‌گی سطحی زانو است و با استراحت رفع خواهد شد. بیشتر مسافران هتل که به هنگام خوردن شام آنان را دیدیدم انسان‌های مرفهی بودند که از سراسر دنبا به آنجا آمده بودند. عده‌ای آمریکایی در کنار ما نشسته بودند. در میان آنان مرد سالمندی بود. او برای همراهانش شرح می‌داد که این بار دوم سفر او به گیبس است. اولین بار در سال ۱۹۵۸ دیداری از آنجا داشته بود و شرح می داد که در آن زمان مزرعه تازه بنیاد بوده و اوضاع آن روزی‌اش با امروز قابل مقایسه نیست. غذای رستوران تهیه شده از محصولات اکولوژی خود مزرعه بود که در تهیه‌ی آنها از کودهای مصنوعی استفاده نمی‌شود. شب تا دیر وقت در ایوان مقابل رستوران نشستیم و صبح با نه شوقی چندان راهی زیارت "خرس و خوک‌ها" شدیم که دلمان می‌خواست حداقل شبی دیگر در آنجا بمانیم و از زیبایی‌ها آن بهره ببریم.

یکشنبه ۱۱ آوریل ۲۰۱۰

میداف و من

آشنانی من با حِمیدو، با خواندن "میداف" آغاز شد. کی بود، درست یادم نیست. من در وبلاگستان تازه کار بودم و در سایت زنده رود می‌نوشتم. ارتباطم محدود به نویسنده‌گان آن سایت بود. اما شب‌گردی‌هایی داشتم/ داشتیم و بدنبال وبلاگ‌های پرُ مِلات می‌گشتم/ می‌گشتیم که درد همه‌گی ما بود. سایتی درست شد به نام خبرچین که به نوشته‌های خوب بلاگر‌ها لینک می‌داد. بانی یا بانیانش را نمی‌‌شناختم. هر شب سری به آن می‌زدم و وبلاگ‌هایی تازه کشف می‌کردم. زمانی که مجید زهری خبر تعطیلی‌اش را داد، دلم گرفت. اما طولی نکشید که بلاگ نیوز شروع بکار کرد، با شکلی تازه‌تر از خبرچین. مشتری‌اش شدم. در همان‌جا بود که با "میداف" آشنا گشتم. میداف هم خاطره می‌نوشت. نقطه‌ی مشترکی پیدا کردم. هر از گاهی سری به آن می‌زدم و نوشته‌هایش را می‌خواندم. مراجعین زیادی داشت و کامنت‌گزارنی بسیار. داستان‌هایش گیرا و کِشنده بود. سخن از دریاها می‌زد و بنادر و دختران زیبای منتظر. اما درازی نوشته‌هایش هم به درازای درازی سفرهایش بود. بارها اتفاق‌افتاد که درازی نوشته و تکرر جملات، خسته‌ام کرد و از خیر خواندن مابقی داستانش گذشتم. هرگز برایش کامنتی نگذاشتم. چرا؟ نمی‌دانم. اما نقطه‌ی اشتراکی میان ما خاطره نویسی بود. او از سفرهای دریایی‌اش می‌نوشت من از آنچه بر سرم آمده بود، خوش یا ناخوش. نقطه‌ی افتراقمان دراز نویسی او بود. روزی بخودم جرئت دادم. یکی از نوشته‌هایش را ویرایش کردم. بگمانم ۱۴۰۰ حرف از نوشته‌اش پاک کرده بودم. نوشته را برایش فرستادم. اصلن انتظار نداشتم که این کار من، بمذاقش خوش آید. اما طولی نکشید که پاسخم را داد با کلی تشکر و اظهار قدردانی. چنین افتاده‌گی از مردی پا به سن گذاشته برایم باور نکردنی بود. اما تذکرهای تکراری من چاره ساز دراز نویسی ‌او نشد که نشد. گرچه هر از گاهی می‌خواست تا نوشته‌ای را برایش ویرایش کنم. بعدها برایم ‌گفت که پس از دیپلم ایران را ترک کرده و راهی آلمان شده است. از این‌رو فرصت یادگیری خوب فارسی نوشتن را نیافته بود علی‌رغم آنکه دانش آموز زرنگی بوده است. در واقع حمیدو، پس از بازنشستگی بود که بفارسی نویسی روی آورد. و چه اشتیاقی به درست نویسی داشت. یادم می‌آید در یکی از تبریک‌های نوروزی‌اش، از بلاگرهایی که او را در بازآموزی فارسی کمک کرده بودند، خاضعانه سپاس‌گزاری کرده بود، بخصوص از خانم‌ها. با آغاز کار من در بلاگ نیوز بود که دوستی ما عمق گرفت. همین‌که فهمید من سالیانی ساکن بوشهر، شهر و دیار او بوده‌ام صمیمیت‌اش بیشتر شد. زمانی ای‌میلی برایش فرستادم، موضوعش چه بود، یادم نیست. نامه را چنین به پایان برده بودم: دوست تو مِنو فردا شب‌اش تا آن لاین شدم زنگ زد و خنده‌هایش را سر داد. و براستی چه از ته دل می‌خندید. غم دنیایش نبود و هرگز هم از دردی که داشت ننالید. علت خنده‌اش را پرسیدم. گفت: سالها بود کلمه‌ی مِنو را نشنیده بودم. تو بیادم آوردی که ما بوشهری‌ها، محمد را منو می‌نامیم. گپ‌های شبانه‌ی گوگل‌تاکی ما درازا بود. حمیدو از همه جا و از همه کس حرف می‌زد. بیشتر صحبتهایش دور کامنت‌هایی بود که برایش گذاشته بودند. و چه حوصله‌ای داشت. بتمام کامنت‌ها جواب می‌داد. نویسنده را دنبال می‌کرد تا خط و ربطش را بیابد و جوابی درخور به او بدهد. خوب یا بد برایش فرق نمی‌کرد. حمیدو خیلی بی‌شیله پیله بود. حرف دلش را می‌زد و نگران این نبود که نوشته‌‌هایش برایش دردسر درست کند بخصوص زمانی که از رابطه‌های جنسی‌اش می‌نوشت. اما انتقاد را دوست نداشت. دوستانش بیشتر اینترنتی بودند، اسدالله علی‌محمدی، حسن درویش‌پور، مجید زهری، پانته‌آ، فرهاد حیرانی و ده‌ها نام دیگر که با همه‌ی آنان ارتباط تلفنی داشت. گاه از همسرش می‌گفت که مسیحی مومنی است و فارسی را قشنگ صحبت می‌کند. انجیلی به زبان فارسی تهیه کرده بود و آن را می‌خواند و کلماتی که معنایش را نمی‌فهمید از حمیدو می‌خواست که به آلمانی ترجمه‌اش کند. از عجزش می‌نالیدکه بدلیل دوری از وظن، فارسی را چنان که باید و شاید نتوانسته بیاموزد. از زنها صحبت می‌کرد که عاشق همه‌ی آنان بود و از دختری شیلیایی، هندی یا ژاپونی و عشق‌بازی‌هایش به تفصیل حرف می‌زد. از سفرهایش می‌گفت و مشکلات دریا و جنگی که با امواج توفانی داشته بود و کج و راست کردن کشتی تا فشار توفان را کم کند. ماموران گمرک و بندر کشورهایی جهان سوم که همه آلوده‌ی فساد بودند و باید دم آنان را می‌دید تا کارش راه بیفتد. از این رو نیز صاحبان کشتی همیشه مبلغی در اختیار کاپیتان می‌گذاشتند تا صرف این نوع کارها کند و حساب‌ و کتابی هم از او نمی‌گرفتند. از مسایلی حرف می‌زد که من نمی‌فهمیدم اما آن داستانهایش آن‌قدر شیرین بود که یکباره متوجه می‌شدیم دوساعتی است به گپ‌و‌گفت نشسته‌ام و شب دارد به انتها می‌رسد و او می‌گفت: عامو ممد! اگر گوگل تاک نبید بیچاره وی مودیم. بعد لیوانش را بالا می‌برد و قهقه‌های معروفش سر می‌داد. درست مثل امشب که ساعت به ۲ نیمه شب رسیده است و من هنوز با حمیدو هستم اگر او دیگر در میان ما نیست.

پنجشنبه ۸ آوریل ۲۰۱۰

در سوک دوست، چای خالی میداف

حسن جان چه خبر بدی است، حمید از میان رفت! آری! اماافسوس که من نتوانستم باو تفهیم کنم که مخالفتم با باورهای او، نشان دشمنی من با شخص او نبود. نه! مرگ حمید ول کنم نیست. نشسته‌ام و ای‌میلهای رد و بدل شده‌ را میان من و او را می‌خوانم. این یکی خیلی بدلم نشست. با فرا رسیدن بهار و هوای آفتابی و گهگاهی گرم، برنامه تعمیرات و تغییرات بسیار ضروری برای خانه و باغچه، از درون و از بیرون، هم شروع شده است که بشدت وقت گیر و خسته کننده است. من شبها حدود ساعت یک و گاهی دیر تر، مثل امشب، می‌توانم وارد اینترنت شوم. گاهی لینکی در بلاگ نیوز می‌دهم تا کسی حرف برایم نسازد که قهر کرده ام و چه و چه ... لینکهایی که می‌دهم خودم سطرها و مطالبش را یک در میان می‌خوانم. به هر حال ممدجان هیچ جای دلگیری نیست. من روزها یا بیرون در باغچه هستم یانبا ماشین در راه برای خرید وسایل برای تعمیرات لازمه یا اگر هم بارانی باشد و بتوانم پشت کامپیوتر بنشینم موقتی است و به ایمیلهای فراوان جواب میدهم حال و حواس و تمرکز فکری هم برای یه‌روز کردن وبلاگم ندارم. بگذار سرم کمی خلوت شود اگر پشت پی سی بودم و دیدم چراغت روشن است صدایت می‌کنم. قربانت حمیدو اما افسوس که"عامو حَمیدو" دیگر نیست تا با هم بوشهری گپ بزنیم و حالا که چراغ من روشن است، چراغ عمر او خاموش شده است.

شنبه ۳ آوریل ۲۰۱۰

سفر به تانزانیا، بخش هفتم

۲۵ ژانویه ۲۰۱۰ میلادی ساعت ده صبح با شرکتی که قرار بود ما را به منطقه‌ی حفاظت شده‌ی Ngrongro ببرد، قرار ملاقات داشتیم. بعد از صبحانه با تاکسی راهی آنجا شدیم. تاکسی متعلق به هتل بود و راننده‌اش با راننده‌گان تاکسی‌های شهری فرق داشت. لباسش تمیز و مرتب بود. وضع ظاهرش نشان از خوبی درآمدش می‌داد. تاکسی پشت چراغ قرمزی ایستاده بود که مرد فلجی نشسته بر تکه لاستیک کلفتی با کمک دستانش، عرض خیابان را پیمود و خود را به پیاده‌رو رسانید. قیافه‌ی راننده درهم فرو رفت. اتومبیل را کنار کشید، سکه پولی از جیبش‌ در آورد و با لحنی ناخوشایند از عابری خواست که آن سکه را بمرد معلول دهد. قیافه‌ی راننده دیدنی بود. هم نفرت را می‌شد در آن خواند و هم رحم و شفقت را. بعد با لحنی‌ بخصوصی گفت: بیچاره! اما حاتم بخشی‌اش گویا وجدان ناراحت‌اش را تسلایی بخشید. چهره‌اش دیگرگونه شد. باو گفتم: کمکش کردی؟ گفت: آره بدبخت. گفتم: در سوئد زندگی این گونه افراد را جامعه تامین می‌کند. افراد معلول بمدرسه می‌روند، درس می‌خوانند و جامعه تمام امکانات را در اختیارشان می‌گزارد تا آنان هم مانند افراد سالمِ جامعه بتوانند از مزایای زندگی بهره برده و برای گذران زندگی خود مجبور به گدایی نشوند. راننده سرش را تکانی داد و گفت: پس جامعه تامین می‌کند! در جلوی تاکسی دو سه جوان توی یک گاری دستی نشسته بودند. دو جوان دیگر آنها را در میانه‌ی سواره رو، با سرعت به جلو هل می‌دادند. وضع وحشتناکی بود. گاری حامل آنها کج می‌شد و مج می‌شد. درست وسط چهارراه، دو نفر از سواره‌ها، یکباره از گاری به بیرون پریدند. گاری تعادلش را از دست داد، روی چرخ چپ خود کج شد و بسوی عده‌ای که در کنار ماشین‌های پارک شده ایستاد بودند، روان شد. سرنشینان گاری از ترس برخورد با اتومبیل‌ها، پاهایشان را بالا گرفتند و پیاده‌ها فریاد وحشتشان بلند شد و عقب کشیدند. اما خوشبختانه گاری مهار شد و خسارتی متوجه کسی نگردید. لحظه‌ای بعد ما مقصد رسیدیم. آقایی با یک جیپ لندکروز شاسی بلند منتظرمان ایستاده بود. کوله پشتی‌ها را در قسمت بار گذاشته و براه افتادیم. کناره‌ی مسیر را مزارع قهوه، درختان مرکبات و موز پوشانیده بود. این‌جا و آن‌جا ماسایی‌های چوب بدست تک یا دو سه نفره و پیاده در زیر آفتاب داغ راه می‌پیمودند. زمین‌های زراعتی خاکی سرخ و غنی داشت. مردان با دوچرخه و زنان گالن‌های زرد رنگ پر از آب نوشیدنی را نهاده بر سر خود حمل می‌کردند. کناره‌ی چاه‌های آب غلغله بود و مردم با دلو و ریسمان مشغول به کشیدن آب از چاه بودند. کمبود آب نوشیدنی مشهود بود و دلیلش کار نکردن موتورهای آب بدلیل کمبود برق بود. پدیدار شدن انسان‌های سیاه‌پوست از پشت درختان و بوته‌های قهوه مرا بیاد داستان کتاب عمو تُم انداخت و سفیدپوستان "متمدنی" که به شکار این انسان‌های بی‌آزار می‌آمدند و با آن قساوت شکارشان می‌کردند تا در بازارهای برده‌فروشی به حراجشان بگذارند. مانوئل، راننده‌ و راهنمای ما که خود از ماسایی‌ها است گفت: ماسایی‌ها گله‌دارند و از خوردن گوشت پرنده‌گان، حیوانات وحشی، تخم پرنده‌گان، سبزیجات و میوه‌ها پرهیز می‌کنند. آن‌ها ماسایی‌هایی را که شهری شده‌اند بخاطر خوردن جوجه و سبزیجات مسخره می‌کنند. چندهمسری بین ماسائی‌ها امری معمولی است و مردان ترجیح می‌دهند فرزندشان دختر باشد تا پسر. ارزش هر دختر برابر ارزش ۲۰ راس گاو است و هر گاوی ۲۰٫۰۰۰ شلینگ تانزانیا ارزش دارد. در همین لحظه از کنار دهکده‌ای عبور ‌کردیم. مانوئل خانه‌ی آجری بزرگ و زیبایی را که در سینه‌ی کوه ساخته شده بود نشان ‌داد و‌ گفت: صاحب این خانه ۲۰ زن دارد و شماره‌گان فرزندانش را تا ۷۵ نفر نقل کرده‌اند. چند سال پیش یکی از پسرانش که راهی مدرسه بود در همین‌جا زیر ماشین رفت و در جا کشته شد. پدرش، آن مدرسه را ساخت تا بچه‌ها مجبور به گذر از این جاده نباشند. سال گذشته وزیر آموزش‌وپرورش به اینجا آمد و دبستان را افتتاح کرد. از او می‌پرسیدم تو چندتا زن داری؟ ‌گفت: یکی. اولین جایی که برای استراحت ایستادیم بازار مکاره‌ای بود. در سمت چپ قصابی کارد بدست، مشغول تکه تکه کردن لاشه‌ی بزی بود. با ورود ما، با همان کارد آخته‌ی آعشته به خون به پیشبازمان آمد و چیزهایی گفت که برای من فقط دو کلمه‌ی دلار و فوتو را قابل درک بود. تکه‌های گوشت تازه به پنجره‌ی اتاقکی برای فروش آویزان شده بود. زنان و مردان ماسایی کالاهای خود را عرضه می‌کردند. عده‌ای مشغول خالی کردن بار کامیون‌ها بودند. بار بیشتر کامیون‌ها ذرت دانه شده بود و کالاهای ساخته شده‌ی ارزان قیمت. زنان ماسایی اصراری داشتند تا آلات زینتی دست‌ساز خویش بما بفروشند. همه‌گی آنها به دوربین عکاسی حساسیت نشان می‌دادند و داد و بی‌دادشان بلند بود. اما اگر پولی به آنها می‌دادی مسئله حل می‌شد. در همین‌جا بود که بیرگیتا پایش لغزید، زمین خورد و زانویش صدمه دید که من به اشتباه در بخش پیشین به آن اشاره کرده بودم. به راهمان ادامه دادیم و به بلندیهای رسیدیم. دشت وسیعی در جلوی ما گسترده بود. دریاچه مایانا در آن دورها خودنمایی می‌کرد و سلسله جبال ریف در آنسوی دشت قد برافراشته بود. ساعتی بعد به دروازه‌ی ان‌گرون‌گرو رسیدیم. گله‌ای از میمون‌ها «Babions» به استقبالمان آمدند. href="http://2.bp.blogspot.com/_xrQTRR0i-yo/S7dkVCKMECI/AAAAAAAADfA/vbhoY59Qf3Q/s1600/Pappas+kamera+348.JPG">اتوبوسی که شیشه‌ی جلویی‌اش را کلمه‌ی INSAALLAH پوشانیده بود، نظر ما را جلب کرد. مانوئل هزینه‌ی ورودی را پرداخت و ما مجاز به ورود به منطقه‌ی حفاظت شده‌ی ان‌گرون گرو شدیم. ان‌گرون گرون یکی از بزرگترین پارکهای وحش جهان است با وسعت ۲۶۰ کیلومتر مربع. ارتفاع آن ۲۳۰۰متر از سطح دریاست. در کاوش‌های انجام در آن رد انسان‌های اولیه در ۳٫۶ میلیون سال پیش یافته شده است. این پارک در سال ۱۹۷۹ در یونسکو به ثبت رسیده است. در این پارک وحش انواع و اقسام حیوانات وحشی از قبیل شیر، فیل، کرکدن سیاه، ببر، شعال، کفتار، غزال، گورخر، خوک وحشی، اسب آبی، بابیون، بوفالو و وایلدبیتز زنده‌گی می‌کنند. این پارک یکی از پر جمعیت ترین پارکهای وحش دنیاست و بیشتر فیلم‌های شبیه "راز بقاء" در این جنگل تهیه شده و می‌شود. شمار انواع پرندگان موجود در این پارک به ۶۵۰ نوع می‌رسد. دولت تانزانیا به ملی کردن اراضی پارک وحش ان گرون گرو ، تصمیم داشت قبیله‌ی ماسائی را از آن منطقه کوچ دهد. اما این تصمیم مواجه با مقاومت ماسایی‌ها شد و از این رو دولت زیمباوه به رهبری نایره ره عقب نشست. مقصد ما مزرعه‌ی گیبس بود. مزرعه‌ای که همه چیزش با آنچه تا بحال در تانزانیا دیده بودیم تفاوت داشت.
پس نوشت گذاشتن مطلب در بلاگ اسپات عذابی شده است. نامرتبی عکس‌هاو عیوب دیگر ناشی از سرور است نه نویسنده.

پنجشنبه ۱ آوریل ۲۰۱۰

سیزده بدر

راهی همدان بودیم. جنگ ادامه داشت. در میانه‌ی راه برای استراحت توققی کردیم. جلوی نانوایی لواشی صف کوتاهی کشیده بود. فکر کردم با استفاده از فرصت مقداری نان تهیه کنم. توی صف چون معمول صحبت از همه جا بود. جلویی من یک آقای کرمانشاهی بود و با لهجه‌ی شیرین‌اش از جنگ صدام علیه مردم ایران صحبت می‌کرد و از جنگ دولتیان ایران علیه مردم. از اعدام‌ها سخن می‌گفت و از دشمنی‌های آنان با دگراندیشان. سراغ آشنایی را گرفتم، حاجی حسین مطهری که دوست پدر بود. طرف دادش بلند شد و طلبکارانه پرسید: تو او را از کجا می‌شناسی؟ گفتم: مشتری ما بود. پدرم گلاب‌کشی داشت و او مشتری عرق بیدمشک ما بود. بیشتر تابستان‌ها برای خرید به همدان می‌آمد. با هم دوست شده بودیم. پدر مذهبی بود و او هم. حتا شوهر خواهرش، حاجی هاشم هم یکی دوباری خانه‌ی ما آمده ‌است. گفت: حزب‌اللهی است. مجاهدین او و پسرش را به مسلس بستند. پسرش مرد اما خودش علیل شد. حق‌اش بود. خیلی‌ها را لو داد. او نوبتش شده بود. نانش را گرفت و رفت. اما حرف‌های او مرا به یاد آخرین دیدارم با حاجی حسین انداخت. روز سیزده بود. سال ۱۳۵۲ خورشیدی. بخشدار شازند اراک بودم. مادر و دو خواهر کوچکتر همسرم به دیدار ما آمده بودند. پدرشان نبود. او چون همیشه، برای کمک به سفره‌ی خانواده‌اش، روزهای تعطیل نوروز را هم کار می‌کرد. به عنوان رئیس قطار زمانی به شرق می‌رفت و گاه دیگر در جنوب کشور بود تا تعطیلات نوروزی تمام می‌شد و دوباره روز از نو روزی از نو. هوا خوب بود. همسرم سبزی پلوماهی‌ تهیه کرده بود. یکی از وظایف بخشدار، سرکشی به کافه‌رستوران‌های حوزه‌ی حفاظتی بخشداری بود. گفتم: من که باید سری به کافه ر‌ستوران‌های مسیر اراک ‌ـ بروجرد بزنم، پس چه بهتر که همه با هم باشیم و ناهار را در بروجرود بخوریم. پیکان علیه‌السلام را سوارشدیم و راهی بروجرد شدیم. محلی را می‌شناختم که هم سبزوخرم بود و هم ساکت. راهی آنجا شدم. باد بدی هم می‌وزید. بساط ناهار را که پهن کردیم متوجه شدیم ماهی جامانده است. سبزی پلو بدون ماهی را خوردیم. گفتم: حالا که تا اینجا آمده‌ایم سری هم به خرم آباد بزنیم. شاید هوای آنجا بهتر باشد. در شهر گشتی زدیم، دیداری از قلعه‌ی فلک‌الافلاک کردیم.‌آنجا هم هوا سرد بود. هوس قصر شیرین و هوای گرمش به سرم زد. مادر زن جان مخالف بود. خروج بدون اجازه‌ی مرا از محل خدمتم بهانه کرده بود. گفتم: شما نگران آن موضوع نباشید! نهایت‌اش سوال و جوابی‌است و آخرش احتمالن توبیخی. من هم که دل خوشی از این شغل ندارم. بی‌خیال! جایمان توی ماشین تنگ بود، همسرم نیما را هم در خود داشت و زیبا را بروی زانوانش. خواهرانش در صندلی جلوئی نشسته بودند. راهی قصر شیرین شدیم. ساعت دو نیمه‌ شب به شاه‌آباد غرب رسیدیم. به هتل جلب سیاحان مراجعه کردیم. با زنگ ما، متصدی پذیرش هتل با قیافه‌ای خواب‌آلوده‌ در را باز کرد و به دلیل "پر بودن کلیه‌ی اتاق‌ها" دست رد به سینه‌مان زد. گفتم: من از دوستان رئیس‌ات هستم به این نشانی که پدرو مادرش نیز میهمان ایشاند. در بروی ما گشوده شد. چند لحظه‌‌ای نگذشت که رئیس هم آمد و با آغوشی باز ورود ما را خوش‌آمد گفت. اتاقی در اختیار ما گذاشت. سخت خسته بودیم و زود به خواب رفتیم. صبحانه‌ را دسته‌جمعی در کنار پدر و مادرش که از دوستان بودند، صرف کردیم. بعد از صبحانه راهی قصرشیرین شدیم. قصر شیرین آن‌روزها مرکز فروش کالاهای لوکس بود که از عراق قاچاقی وارد می‌شد. مشتریانش بیشتر، قاچاق‌چی‌های خرده‌پا بودند. جنسی که می‌‌خریدند باید از هفت‌خان رستم می‌گذشت تا در بازار تهران بفروش رود و سفره‌ی فقیرانه‌ی صاحب‌کالا را رنگی بخشد. مسافران نوروزی حریصانه شلوارهای جین و دیگر لباس‌ها را زیر و رو می‌کردند. گشتی توی بازار زدیم. توی خیابان، صدای "ممدجان سلام" نگاه همه‌ی ما را متوجه سرنشین جیپی کرد که مارک استانداری ایلام بر او نقش بسته بود. محمود ... بود، همدوره‌ای و هم‌کارم. پس از چند سالی بی‌خبری، حالا در قصر شیرین یکدیگر را یافته‌ایم. به به! ممد جان! تو کجا قصر شیرین کجا؟من مرتب سراغ‌ات از آقای افراسیابی می‌گیرم. چه خوب که با پای خودت باینجا آمده‌ای. بریم ایلام! حتمن آقای افراسیابی هم که مدت‌هاست همدیگر را ندیده‌اید، از دیدارت خوشحال می‌شود. ایشان به من گفته‌اند که در شازند هستی. ولی فرصتی نبود. تااین‌جا هم اضافه آمده بودیم و هفتصد هشت‌صد کیلومتری در پیش‌رو داشتیم و باید بر می‌گشتیم. از هم جدا شدیم. راهی کرمانشاه شدیم. با عجله گشتی توی شهر کرمانشاه زدیم. هدف این بود که پیش از فرو افتادن تاریکی، خودمان را به شازند رسانده باشیم. مادر زن جان داشت می‌گفت ممد! مطمئنم اینجا دیگه احمد و محمودی سراغت را نمی‌گیره که قطب در مقابلمان ظاهر شد و با لهجه غلیظ عربی‌ سلامی کرد. مادر زن جان از تعجب شاخ در ‌آورد. قطب از رانده‌شده‌گان عراقی بود. هفده سالی در حوزه‌ی علمیه‌ی نجف تحصیل فقه کرده بود. گرچه دو سالی از ما در دانشکده‌ی حقوق عقب‌تر بود اما در دروس فقه و مبانی مشکل‌گشای ما بود. زندگی‌اش را با تدریس عربی، فقه، اصول و نوشتن یا تصحیح دانش‌نامه‌های دانشجویان دانشکده‌ی ادبیات می‌گذراند. پس از قبولی در دانشکده‌ی حقوق کار معلمی را ول کرده بود. روزی از او پرسیدم که زنده‌گی‌ات چگونه تامین می‌شود؟ پاسخ داد: خدا سایه‌ی این دانشجویان بی‌سواد دوره‌ی فوق لیسانس و دکترای دانشکده‌ی ادبیات را از سر من کم نکند. حالا به استخدام دادگستری در آمده بود. اصرار داشت که شب را در خانه‌ی او صبح کنیم. با او مشغول به صحبت بودم که چشمم به حاج حسین معطری در آن سوی خیابان افتاد. بهمراهانم گفتم شما همین جا باشید تا من با آن آقا سلام‌وعلیکی کنم و زود بر گردم. دیدار من برای او غیر منتظره بود. حاج حسین پیر شده بود. اما مثل همان موقع برای دوروبری‌هایش به منبر رفته بود و از بی‌غیرتی مردانی صحبت می‌کرد که به زنانشان اجازه می‌دهند بدون حجاب در میان مردمان نامحرم ظاهر شوند. با همان لهجه شیرین کرمانشاهی‌اش از من پرسید: ممد آقا نظر شما در این مورد چیست؟ و اشاره به همراهان من کرد که در آنسوی خیابان منتظرم بودند. گفتم: نمی‌دانم. هرکسی مسئول کار خودش است. من که قاضی نیستم. اصرار داشت که برویم داخل مغازه. گفتم خانواده‌ام منتظرند. فرصت نیست. خیلی راه در پیش‌ رو داریم. زمانی که متوجه خانواده‌ام هم همراه من هستند، اصرارش جدی‌ترشد: مگه می‌شه داشی؟ با زن‌وبچه بیایی و سری بما نزنی. جریان مسافرت را شرح دادم، رضایت داد ولی گفت: باید قول بدی که دفعه‌ی دیگه با حاجی‌آقا بیایی! دیگر از حاجی حسین خبری نداشتم تا آن دیدار آن‌چنانی با همشهری‌‌اش در صف نانوایی. پسر عمو را هم هرگز ندیدم. او بعد از انقلاب مد‌تها فراری بود. دو سه باری تلفن زد و حالم را پرسید. عاقبت گرفتار شد و مدتی ساکن دانشگاه اوین شد. در یکی از سفرهایم به ایران سراغش را گرفتم. بدلیل بیماری قلبی در بیمارستان بستری بود. همسرش که هرگز یکدیگر راندیده‌بودیم ‌گفت: دوست ندارد موضوع بستری بودن پسر عمو بگوش بستگانش برسد. همان بستگانی که تا پسرعمو فرماندار، فرماندارکل و استاندار بود حلواحلوایش می‌کردند. از بیمارستان که مرخص شد بمن تلفن کرد اما فرصت دیداری دست نداد که من عازم سوئد بودم. سال بعدش مرد. آخرین سفرم به ایران دوستی گفت که پیش محمود بوده‌است و او سراغ مرا گرفته‌است. شماره تلفنش را داد و از من خواست که حتمن با او تماسی بگیرم. زنگی زدم ولی محمود که تازه از سفر حج برگشته بود آن محمود آن سال‌ها نبود. دوست مشترکمان قیاس به نفس کرده بود که انسان بی غل و غشی است.