دوشنبه ۲۲ مارس ۲۰۱۰

سفر به تانزانیا، بخش ششم

دارالسلام چیز زیادی برای دیدن نداشت. از این رو شیوا ترتیب مسافرتی به مناطق حفاظت شده‌ی طبیعی را داده بود. سفر با هواپیما برای مسافران خارجی بسیار گران بود و خارج از توانایی ما. مقامات تانزانیایی بواقع توریست‌ها را می‌دوشند. به باور من این شیوه‌ی جلب گردشگران نیست که همه چیز را به آنان یلا دولا بفروشی. میزبان را مهربانی باید. اگر قیمت‌ها عادلانه نباشد بگمان من موجب عدم تمایل گردشگران به بازدید از کشور میزبان می‌شود و نهایت درآمد ارزی کمتری را سبب می‌گردد. در کشورهای اروپایی که چنین است برعکس کشورهای جهان سوم که نیازشان به ارز خارجی بیشتر است. به قصد دیدار از منطقه‌ی حفاظت شده‌ی NGrogroبا اتوبوس راهی شهر آروشا در شمال تانزانیا شدیم. من اصولن مسافرت زمینی را بر مسافرت‌های هوایی ترجیح می‌دهم. در هواپیما محبوس می‌نشینی و نهایتن به فیلمی نگاه می‌کنی تا بمقصد برسی. اما در مسافرت‌های زمینی بخصوص با وسایل نقلیه‌ی همگانی این امکان را می‌یابی که با مردم از نزدیک آشنا شوی، با آن‌ها به گپ‌وگفتی بنشینی اگر زبان مشترکی بیابی و از شیوه‌ی زنده‌گی آنان آگاه شوی. زمان حرکت اتوبوس‌ها بدلیل ناامنی جاده‌ها فقط بین ساعات شش صبح تا شش عصر مجاز بود و شب‌ها به هیچ اتوبوسی اجازه‌ی حرکت داده نمی‌شد. شرکت مسافربری "محمدان" مثلن لوکس بود و قرار بود اتوبوسش مجهز به کولر باشد. اما از کولر که خبری نبود هیچ، حتا بی‌انصاف سطل زباله‌ای هم نداشت تا اشعال‌ها را در آن بریزیم. کمک راننده با وجدانی آسوده کارتون‌های بیسکویت، قوطی‌های آلومینیومی نوشابه‌ و هر آشغال دیگری را از پنجره‌ به بیرون پرتاب می‌کرد. ما تنها مسافران خارجی بودیم. بغل‌دستی من جوانی بیست و چند ساله بود. با حرکت اتوبوس لپ‌تاپش را بیرون آورد، مودم اینترنتی موبایل را به آن وصل کرد، کمی با آن ور رفت، دو سه تا قُر زد. بعد دستگاهش را جمع کرد و داخل کوله‌پشتی‌اش گذاشت. پرسیدم: اینترنت کار نمی‌کند؟ چیزی گفت که متوجه مقصودش نشدم. سرش را به عقب گرداند و با دوستانش که در پشت سر ما نشسته بودند به گفت‌و‌گو مشغول شد. تا آخر سفر نیز هرگز سراغی از کامپیوترش نگرفت. مدتی که گذشت با او وارد صحبت شده و از او پرسیدم که به کجا می‌رود. او و همراهانش برای شرکت در مسابقه‌ای راهی نایروبی پایتخت کنیا بودند. زمانی که از قصد ما آگاه شد، برقی در چشم‌اش درخشید و گفت : به شهر من؟ من متولد آروشا هستم. حتمن راهی کلیمان‌جارو هستید؟ گفتم: شوربختانه نه! دلم می‌خواهد ولی نه توانش را دارم و نه وقتش را. از آن گذشته من تنها نیستم. راهی Ngrogro هستیم. تا بحال در چنین مناطقی نبوده‌ام. گفت: مطمئن باش راضی برخواهی گشت. دیدنی بسیار است. بعد سوال کردم: از اوضاع کشورتان راضی هستی؟ جواب داد: من سیاسی نیستم. سرش را به پشت برگرداند و با دوستانش به صحبت مشغول شد. دیگر هم با من هم صحبت نشد تا زمانی‌که اتوبوس ایستاد. کمک راننده که دختر جوانی با پوششی کاملن مردانه و سر تراشیده بود به زبان سواهیلی چیزی گفت. کنار دستی من به انگلیسی او را مخاطب قرار داد و گفت: فکر می‌کنی این‌ها هم متوجه حرف‌های تو شده‌اند و سپس بمن رو کرد و گفت: اتوبوس ۱۰ دقیقه‌ای در اینجا توقف می‌کند. غذاخوری و توالت هم هست. پرسیدم ده دقیقه‌ی تانزانیایی؟ لبخندی زد و پاسخ داد: تو نیم ساعت حساب کن! نگران هم مباش! کمک راننده خودش صدا می‌کند. محل توقف جایی مانند غذاخوری‌های بین راهی خودمان بود. در کناره‌ی آن، میوه‌فروشان منظره‌ی زیبایی را آفریده بودند. دور دست، دشتی سبز بود که به کوه‌های بلندی ختم می‌شد. سه نفر زن بسته‌ی بزرگی بر سر نهاده و بما نزدیک می‌شدند. دکه‌های کوچک غذافروشی در داخل بخصوص که ساموسه‌ها نه تند بود و نه چاشنی آب تمر هندی را داشت اتوبوس حرکت کرد. تمام زمین‌های اطراف جاده پوشیده از درختان استوائی بود. خاکی عنی داشت. مردم در زیر آن آفتاب داغ، پیاده یا با دوچرخه در کناره‌ی جاده در حرکت بودند. دوچرخه وسیله‌ی حمل و نقل خصوصی آنهاست، دوچرخه‌هایی متعلق به زمان آن خدا، زنگ زده، بدون دنده، همان‌هایی که ما در دوران کودکی بدلیل این‌که دو لوله موازی، چرخ جلوئی را به چرخ عقب‌اش وصل می‌کرد "دو تنه" می‌نامیدیم. گاهی بر ترک دوچرخه آنقدر بار زده بودند که امکان سوار شدن بر آن نبود. صاحب دوچرخه با زحمتی بسیار آن را بجلو هل می‌داد و عرق‌زریزان جاده را می‌پیمود تا به مقصد برسد. سه چرخه‌های بارکش معرکه بودند. تا جا داشت بارش می‌کردند. بعد فرمان آن را رها کرده و چندنفری از پشت، سه چرخه و بارش را در آن جاده‌های کوهستانی به بجلو هل می‌دادند. در میان جاده، مردان ماسائی، تک یا دو نفره، چوبدستی بدست در کناره‌ی جاده و در زیر آفتاب داغ راه می‌پیمودند. کجا یا به چه مقصودی برای من نامعلوم بود. پس از نه ساعت وارد شهر آروشا شدیم. کوله‌ بدوش بدنبال هتل راه افتادیم. نای رفتنمان نبود، بخصوص بیرگیتا که بر اثر لغزش پا، بزمین خورده بود، زانویش ورم داشت و به سختی راه می‌رفت. تابلوی «دیوان بین‌الملل کیفری برای روآ‌ند» توجهم را جلب کرد. تابلو را به شیوا نشان دادم و گفتم که من در باره‌ی محاکمه‌ی ریاست جمهوری روآندا و پسرش در این مکان، مقاله‌ای را ترچمه کرده‌ام. کاش می‌شد سری به آنجا می‌زدیم! شیوا گفت: اگر امکانش باشد دوست دارم در یکی از جلسات آن شرکت کنم. دوست داشته باشی با هم می‌رویم. ولی اول باید به سفارت سوئد در دارالسلم زنگی بزینم و برنامه‌ی کار دیوان بگیریم. نقشه‌ی شهر کمکی بما نکرد. مخالف جهت رفته بودیم. آدرس را از جوانی پرسیدم. او ما را تا مقابل هتل همراهی کرد. پاداش مختصری باو دادیم که بسیار راضی بنظر می‌رسید. سر کوچه هتل بازار مکاره‌ای بود. برای گرفتن عکس از جمع عقب ماندم. صدای همراهان در آمد که فردا هم فرصت هست. همه خسته‌اند. اما من آموخته‌ام که اگر حادثه را در همان لحظه شکار نکنی، خلق دیگر باره‌ی همان لحظه جزء محالات است. من عکس‌هایم گرفته بودم. خسته و خراب و گرسنه وارد هتل شدیم.

جمعه ۱۹ مارس ۲۰۱۰

بهاران خجسته باد!

برف‌ها آب می‌شود و روزها بلند و بلندتر. روشنایی بر تاریکی چیره می‌شود. زمستان می‌رود و روسیاهی به زغال‌دان می‌ماند بهمان سان که مادر باور داشت. سیاهی از کشور ما نیز بی هیچ تردیدی رخت خواهد بست و روسیاهی به عقب‌مانده‌گان تاریخی حاکم بر آن خواهد ماند. امروز بچه‌ها بما می‌پیوندند تا به استقبال نوروز رویم. اما یادمان نمی‌رود که نداها و سهراب‌ها هرگز این شادی را بخانه‌ی مادروپدرخویش نخواهند برد. یادشان را گرامی ‌می‌داریم و پرچم سبزشان افراشته نگاه خواهیم داشت. هر روزتان نوروز و نوروزتان پیروز باد‍! پی‌نوشت لوگوی نوروز سبز کار مریم عنایتی است

شنبه ۱۳ مارس ۲۰۱۰

تانزانیا، بخش پنجم

از لحظه‌ی ورود به دارالسلام به این نکته پی بردیم که بسیاری از مردم با تعجب و شگفتی پویا را زیر نظر گرفته‌اند. البته نگاه‌هایشان ترحم‌آمیز و دل‌سوزانه نبود. بیشتر نشانه‌ای از شگفتی و کنجکاوی در نگا‌هشان دیده می‌شد. برعکس کشورهای غربی که بمحض ورود، حضور این گونه انسان‌ها «داون سیندروم» در همه‌ جای جامعه، نظر تازه وارد را جلب می‌کند، ما در تمام مدت اقامتمان در تانزانیا به انسانی این چنینی برخورد نکردیم. دلیلش شاید مرگ و میر زودرس معلولین در این جوامع باشد که به دلیل فقر و نبودن امکانات بهداشتی، ادامه‌ی زندگی آنان در آن‌جا که بودیم سیگمار از کندکاری و لاابالی‌گری همکاران بومی‌اش در بخش زنان و زایمان بیمارستان دانشگاه دارالسلام، گلایه می‌کرد. او در این باور بود که تکاهل آنان موجب مرگ مادران یا نوزادان می‌شود. و حالا می‌بینم در یکی از پست‌هایش در فیس بوک چنین نوشته است: در محلی که من کار می‌کنم سرعت کار بسیار کم است و تعداد بیماران بسیار. من در اینجا با بیماری‌هایی مواجه می‌شوم که در سوئد هرگز مشابه‌ آن‌ها را ندیده‌ام مانند کم خونی، غش و غیره. این‌جا احتمالن سختترین بخشی است که من در آن کار کرده‌ام. مرگ و میر مادران و کودکان نوزاد امری عادی تلقی می‌شود. به خصوص مرگ داخل رحمی جنین که همیشه در خانه مشکل ساز بوده است در اینجا امری عادی بشمار می‌آید. عجیب این‌که هیچ‌یک از کارکنان هم واکنشی علیه چنین اتفاقاتی نشان نمی‌دهند. خوب وقتی واکنش نسبت به مرگ انسان‌های سالم این چنین باشد مسلم است وجود پوبای سالم ۲۸ ساله که پا به پای ما حرکت می‌کند،از مناظر و ساختمان‌ها عکس می‌گیرد شگفتی آنان را سبب شود. نگاهی این چنینی به انسان‌هایی که نه خود آن‌‌ها و نه والدینشان در وجود نقیصه‌ی مادر زادیشان نقشی نداشته‌اند، نگاهی بی‌رحمانه، عقب‌مانده و جهان سومی است. پس از تولد پویا و آگاهی از عقب‌مانده‌گی ‌او تصمیم گرفتیم تا همه‌ی کوشمشان برای آسایش و سلامتی بکار گیریم. از همین روی افزون بر تلاش‌هایمان برای گرفتن کمک از متخصصان فن، از تجربه‌ها‌ی عملی پدران ‌و مادران این‌چنین فرزندانی نیز بهره بگیریم. بهتر دیدیم از آشنایان شروع کنیم. وجود فرزندی این چنینی را در خانواده‌ی یکی از دوستان سراغ داشتیم. از او خواستیم که رابط بین ما و آن خانواد‌ه شود. دوستمان گفت: این کار شدنی نیست. آن‌ها اصولن دوست ندارند دیگران از وجود چنین فرزندی در خانواده‌شان با خبر شود و داشتن چنین فرزندی را نوعی سرشکسته‌گی تلقی می‌کنند. از همین رو هم طفلکی همیشه در خانه محبوس است و به او اجازه‌ی بیرون آمدن کمتر می‌دهند. از خیر مسئله گذشتیم. اما در عوض هرجا رفتیم پویا را هم با خودمان بردیم و اجازه ندادیم کسی به او بی‌احترامی کند. اگر کسی هم برخورد نا مناسبی با او کرد، عمل او را توهین بخودمان تلقی نمودیم و واکنشی سخت در برابر عمل ناشایست او نشان دادیم. در سوئد و دیگر کشورهای اسکاندیناوی و باحتمال زیاد در همه‌ی کشورهای اروپای شمالی، قاعده‌ی عمومی بر این است‌ که چون طبیعت چنین افرادی را از مزایایی محروم ساخته است پس به عهده‌ی جامعه است که این کمبودها را جبران نماید و چنان تسهیلاتی در اختیار آنان گذارد تا آن‌ها نیز بتوانند مانند انسان‌ها سالم از مزایای زنده‌گی بهره‌ور شوند. و چنین هم هست. خوشبختانه می‌بینم که در ایران ما نیز انسان‌های(اینجا) هستند که زنده‌گی خویش صرف رفاه چنین انسان‌های معصومی گزارده و می‌گزارند. چنین نگاهی باین گونه افراد قابل ستایش است: من اعتقاد دارم توجه به بچه‌هاي استثنايي در يك كشور، شاخص شرف ملي و انسانين آن كشور است. تعليم و تربيت كودكان استثنايي، پشتوانه‌ي اسكناس كشور محسوب مي‌شود. در هر جامعه‌اي همواره تربيت، برنده و پيروز است. توجه كردن به اين بچه‌ها، شأن تربيت را نشان مي‌دهد. آموزش‌وپرورش عادي پيشرفت خود را مديون آموزش‌وپرورش استثنايي است. بيشتر مردم كنشگر نيستند، بلكه واكنشگر هستند. براي همين توجه به كودكان استثنايي مهم است. هر موجودي كه به اين عالم مي‌آيد، در پي تحقيق هدفي است. كاري كه از عهده‌ي او برمي‌آيد،‌ ديگري قادر به انجام آن نيست. بچه‌هاي استثنايي تنها با هم سن و سال‌هاي خود تفاوت دارند؛ آن هم تفاوتي مثل تفاوت قد افراد. دکتر علی‌حسین سازمند

چهارشنبه ۱۰ مارس ۲۰۱۰

تکلیف ما و کالاهای چینی

کالاهای بنجل چینی بازار کشور ما را فتح کرده است. می‌گویند «هرجا که می‌روی این کالاهای بنجول به چشمت می‌خورد و خریداران نیز شوربختانه بسیارند.» کار به جایی کشیده است که حتا سنگ قبر را هم از چین وارد می‌کنند. بدبخت سنگ‌تراشان! کمونیست‌های چینی هم تاجر شده‌اند و هم مرده‌خور و نان سنگ تراشان را ربوده‌اند. صنعت کفش و نساجی ایران تاب مقاومت در برابر کالاهای مشابه چینی را از دست داده است. سیاست اقتصادی خانه برانداز دولت کودنا، مبنی بر پائین نگهداشتن مصنوعی ارزش دلار، سرمایه‌داران داخلی را در مقابل کالاهای واراداتی چینی، خلع سلاح کرده است. هرمز ممیزی در وبلاگ خود (اینجا) با اشاره به آمار و ارقام مندرج در روزنامه‌های خودی نوشته است: چین رسما حدود ده درصد بازار کالاهای وارداتی ایران، معادل شش میلیارد دلار، را در اختیار دارد. ولی علاوه بر این مقدار کالا که از مبادی رسمی گمرکی وارد کشور می‌شود، حجم نامشخصی کالای چینی هم از راه قاچاق به ایران راه می‌یابد، آن هم در عرصه‌هایی که برای اقتصاد کشور و به‌ویژه اشتغال، اهمیت حیاتی دارد. این آشفته بازار، بیکاری بسیاری از هم‌میهنان ما را فراهم کرده است. از آنجا که بجریان انداختن چرخ کارنجات صنعتی نوپای چینی نیازمند نفت ارزان قیمت است و فروش محصولات کلان آن‌ها جوبای بازاری وسیع و خوشبختانه یا شوربختانه، ایران ما از هر دوی این امکانات بهره‌ور است، دولت نامردمی حاکم بر سرزمین ما، در ازای گذاشتن این امکانات در اختیار سرمایه‌داران کمونیست چینی، حمایت مادی و معنوی دولت آنها در مجامع بین‌المللی می‌خرد تا بتواند آن ‌سان که می‌خواهد بر مردم ستمدیده‌ی ما حکم راند، نه به آن شکلی که ما خواهان آن هستیم. مشکل اساسی به باور من، بی‌توجهی مصرف کننده‌گان ناآگاه وطنی است. من تخصصی در اقتصاد ندارم ولی می‌دانم که مهاتما گاندی و دکتر مصدق بزرگ در دوره‌ی مبارزات ضد انگلیسی خودشان، به حمایت از صنایع نوپای نساجی وطنی برخاستند. گاندی شیوه‌ی دوک ریسی را به هندیان توصیه کرد و خود بهنگام فراغت یا روزگارانی که در زندان بود، با همان دوک‌های قدیمی، پارچه می‌بافت. دکتر مصدق، کت و شلوار دوخته شده از پارچه‌های بافت داخل به تن کرد. بسیاری از مردم شیوه‌ی مصدق را برگزیدند و از پوشیدن کت‌وشلوار دوخته شده از پارچه‌های انگلیسی خودداری کردند. آن نوع پارچه بعدها به "پارچه‌ی مصدقی" مشهور شد و کار کارخانجات نساجی کازرونی بالا گرفت. ما بسیارانیم. اگر نمی‌توانیم جلوی ورود زره‌ پوش‌های چینی را که برای سرکوب ما خریداری می‌شود بگیریم اما می‌توانیم کالای چینی را نخریم، نمی‌توانیم؟ دوستان قلم به دست! بیایید در یک بازی وبلاگی از مردممان بخواهیم خرید کالاهای چینی را تحریم کنند.

یکشنبه ۷ مارس ۲۰۱۰

روز جهانی زن

هشتم مارس، روز جهانی زن بر همسرم، دو دخترانم و همه‌ی زنان و مردان برابرخواه مبارکباد

شنبه ۶ مارس ۲۰۱۰

سفر به تانزانیا, بخش چهارم




فوریه‌ی ۲۰۱۰
 صبحانه‌ی هتل افتضاح بود. قاچی هندوانه، یک عدد موز آفریقایی، دو تکه نان پِرپِری تست شده با کمی کره و مربای گذاشته شده در کناره‌ی بشقابی پلاستیکی و یک فنجان چای یا قهوه. بگذریم که هتل ما چون خودمان، بی‌‌ستاره بود. اما من در همین هتل‌های بی‌ستاره دیگر کشورهای توریستی صبحانه‌های مفصلی خورده‌ام بخصوص در برزیل که آب و هوایش چون تانزانیاست با همان میوه‌ها.
پس از صبحانه راهی بازار می‌شویم. کوچه‌‌ی هتل باریک، خاکی و پر از چال‌وچوله است. از هتل پا بیرون نگذاشته چند شوفر تاکسی به استقبالمان می‌آیند. اولی که جواب منفی ما را می‌شنود، بقیه نیز عقب‌گرد می‌کنند. مرد فقیر میان‌سال دیروزی که بهنگام ورود ما، نشسته بر پله‌ها‌ی هتل مشغول به خوردن پیاله‌ا‌ی لوبیای پخته بود حالا جارو بدست، ته سیگارهای ریخته شده در جلو هتل را جارو می‌زند. با دیدن من لبخندی حاکی از آشنایی بر لبانش می‌نشیند. باز هم قهوه فروش دوره گرد جوانی همان‌جا ایستاده است و فنجانی پر از قهوه جلوی رفتگر گذاشته است. قهوه‌جوش پسرک، خاطره‌ی چای‌دارچین فروش‌های همدان را در خاطرم زنده می‌کند. چای‌دارچینی‌های ما سلمانی بودند و هم چاقو تیز کن. در کناره‌ی خیابان در اذاء دو ریال سرت را چره می‌کرد، با استکانی چای‌دارچنین از تو پذیرانی می‌نمود و اگر می‌خواستی چاقو جیبی‌ات را هم برایت تیز می‌کرد.
قهوه‌جوش پسرک بواقع سماوری بود و از دو بخش جداگانه‌ی سوارشده بر هم درست شده بود. بخش اول مخزن آب بود و بخش دوم اجاقی زغال‌سوز.
قهوه فروش، تکه‌ای نان شیرینی از کیسه‌ی پلاستیکی آویزان بر کمرش بیرون می‌آورد و در کناره‌ی فنجان قهوه‌ی رفته‌گر می‌گذارد.عقب می‌کشد و بدیوار تکیه می‌کند تا مشتری‌اش، سر صبر، قهوه‌اش را بنوشد.
آشپزخانه‌ی کناره‌ی کوچه نیز بی‌مشتری نیست. مادری مشغول پذیرایی از سه فرزندِ قد و نیم‌قد نشسته بر پلاسی است که در کناره‌ی کوچه پهن شده است. پسرکی ظروف غذا را همان‌جا در تشتکی با آبی که از سطل کنار دستش بر می‌دارد می‌شوید. خیابان پر از دست‌فروشانی بس کم ‌سرمایه است که کالایشان بطری‌های آب آشامیدنی است و بادام زمینی بوداده، انبه «مانگو» و دیگر میوه‌های گرمسییری. فروشنده‌گان بیشترشان در سنینی هستند که باید روی صندلی‌های دبستان و دبیرستان نشسته باشند نه در پی تهیه‌ی نان شب.
کناره‌ی خیابانی پهلویی را میوه‌فروشان به اشغال خود در آورده‌اند. کالاهایشان میوه و سبزیجات خودکاشته باید باشد که به معرض فروش گذاشته‌اند. منظره‌ی جالبی است گرچه سرمایه‌ی هر بساط‌دار بیش از ۲۰ تا ۳۰ یورو نمی‌شود، دقیقن مانند خربزه و هندوانه‌فروشان دوران کودکی‌ام.
کلیه‌ی درها و پنجره‌های خانه‌ها و مغازه‌ها حتا در اتاق‌های واقع در طبقات بالایی با نرده‌های فلزی پوشانیده شده است، درست مانند تهران بعد از انقلاب که خبر از ناامنی مطلق است. مغازه‌ها را یونی‌فورم پوشانی که چرکی و کهنه‌گی لباسشان نشان از حقوق ناچیزشان است نگهبانی می‌کنند. مقابل هر بانکی یا هر بنگاه‌ مالی، پلیسی تفنگ به دست، پست می‌دهد. اتومبیل‌ها در زیر تابلوهای «توقف ممنوع» پارک کرده‌اند. ماموران نوشتن جریمه که بیشترشان نوجوانان فقیری هستند با دفترچه‌ی کوچکی در دست، در کناره‌ی اتومبیل‌های پارک شده رژه می‌روند تا مبادا کسی خراشی به آنها بیندازد. ورقه‌ی جریمه‌ای روی شیشه‌ی هیچ اتومبیلی دیده نمی‌شود. یک سکه‌ی ۲۰۰ یا ۳۰۰ شلینگی تانزانیایی مشکل‌گشای تمام مشکل است.
حضور ما در میان سیاه‌پوستان مشهود است. آنان بما به چشم "سفیدپوست" نگاه می‌کنند. حتمن سفیدپوستانی ثروتمند با جیبی پر از دلار آمریکایی یا یوروی اروپایی.
در کناره‌ی میدانی گروهی زن زیر درختانی جا خوش‌کرده و به گپ نشسته‌اند. هرکه بکاری مشغول است. یکی چیزی می‌بافد. دیگری دوستش را در پاک‌کردن سبزی کمک می‌کند. همه با هم حرف می‌زنند. گاهی مصاحب تازه‌ای به جمعشان می‌پیوندد و یا کسی جمع آنان را ترک می‌کند. یکی از آنان با اشاره به دوربین دست من چیزهایی می‌گوید. حدس می‌زنم دوست ندارد از آنان عکسی گرفته شود ولی من عکسم را گرفته‌ام.
آن طرفتر دو جوان با پوشی غیر عادی ایستاده‌اند و با اطرافیان به شوخی مشغول. پوشش آنها ‌شبیه دلاک حمام‌های خودمانی است که در زمان بیکاری، لنگی رنگارنک بدور کمر و لنگ دیگری انداخته بر دوش، جلو در حمام‌ها به نظاره‌ی مردم می‌ایستادند و سیگار دود می‌کردند. تن نیمه عریان آن دو مرا به شک می‌اندازد که نکند زنان خودفروش باشند و دنبال مشتری! خودم را به مغازه‌ای که همراهانم جهت خرید وارد آن شده‌اند، می‌رسانم. از دور رفتار آن دو جوان را زیر نظر می‌گیرم. یکی از آن دو، جمع را ترک می‌کند. دیگری که تنها مانده است بسوی اتومبیلی می‌رود  که در کنار خیابان پارک کرده است و با راننده‌ی آن وارد گفت‌وگو می‌گردد. راننده پایش را روی شکم جوان می‌گذارد و به آرامی او را از خود دور می‌کند و در اتومبیلش می‌بندد. گمانم در هرجایی بودن جوان قوی‌تر می‌شود اما او مرد است نه زن که به دنبال مشتری است. جوانک مرا کشف می‌کند و لبخند به لب بسوی من می‌آید.
همینکه بمن می‌رسد با لبخندی می‌گوید:
Jambo!
گیج و سرگشته باو نگاه می‌کنم. نگهبان مغازه‌ای که همراهانم داخل آن هستند به کمکم می‌آید و می‌گوید که بشما سلام می‌کند.
من هم سلامش می‌کنم و از حال او جویا می‌شوم.
جوان با خنده‌ای بر لب می‌گوید:
Karibu!
نگهبان مغازه می‌گوید که بشما خوش آمد می‌گوید.
تشکری می‌کنم و او می‌گوید:
Habari  چطوری؟
می‌پرسم:
تو چطوری؟ اینجا چکار می‌کنی؟
نگهبان مغازه توضیح می‌دهد که نگهبانی منطقه بعهده‌ی او است. متوجه قضاوت بی‌جای خود  می‌شوم.
می‌پرسم:
مسلح هم هستی؟
پوشش لنگ مانندش را کناری می‌زند و کارد بلندی را که در زیر لباس بر کمرش آویخته است، نشانم می‌دهد.
به علامت ترسیدن، عقب می‌کشم. جوان می‌خندد و می‌گوید:
اسلحه که برای تو نیست. برای دور کردن جنایت‌کاران است.
از او اجازه می‌خواهم چنانچه ممکن باشد اجازه دهد عکسی از او بگیرم. خندان در مقابل دوربینم ژست می‌گرد. خرید همراهان تمام شده است. از هردو نگهبان خدا حافطی می‌کنم و با هم، میدان را پشت سر می‌گزاریم. زنان هنوز جمعشان جمع و به گفت‌وگو مشغول.
پرچم‌های سیاه عزاداری شیعیان و "یا حسین" نقش شده بر روی‌ آن‌ها توجه‌هم را جلب می‌کند. وارد ساختمان می‌شوم. دورا دور ساختمان را چون تکیه‌های ایرانی با همان شعارهای «باز این چه محشر است که در خلق عالم است» تزیین کرده‌اند. نوشته‌ها به زبان فارسی است. از گلدسته‌ی مسجد خبری نیست پس باید تکیه‌ای باشد. دنبال فارسی زبانی می‌گردم تا پاسخ سوالاتم را از او بگیرم. کسی را نمی‌یابم. همه به سواهیلی صحبت می‌کنند. آقایی سر می‌رسد. قیافه‌اش به هندی‌ها می‌خورد. حدس می‌زنم انگلیسی بداند و می‌پرسم:
این نوشته‌ها چیست؟
می‌گوید:
من عربی نمی‌دانم. آن‌ها بزبان عربی است.
می‌گویم نه به عربی نیست به فارسی نوشته شده است. به زبان مادری من.
می‌خندد و می‌گوید:
خب! خودت بخوان به بین چه نوشته شده. چرا از من سوال می‌کنی؟
می‌گویم
بله، خوانده‌ام. من هم مسلمانم و شیعه. اما این نوشته‌ها چرا به زیان فارسی است؟ آیا در اینجا ایرانیانی هم زنده‌گی می‌کنند؟ اصلن این‌ها را از کجا آورده‌اید؟
می‌گوید:
برای تو چه فرقی می‌کنه! بیا تو.
موبایلم زنگ می‌زند. شیوا نگران است که چرا از غافله جا مانده‌ام. همه منتظر و نگران من هستند. و من در انتظار گرفتن این سوال که آیا عربستان سعودی و جمهوری اسلامی با پول‌های حاصله از فروش نفت می‌خواهند آرامش و تفاهم موجود در میان این مردم صلح دوست این سرزمین را بهم بزنند؟
در غیر این صورت ساخت دو مسجد دیوار به دیوار و ارسال شعار عزاداری حسینی به زبان فارسی برای مردمی که فارسی را نمی‌فهمند چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟
عصر سیگمار بدیدار ما می‌آید. عکاس‌ها را می‌بیند و با تعجب می‌پرسد:
عجب! تو موفق به دیدار ماسائی‌ها هم شده‌ای؟
می‌پرسم:
ماسائی؟ ماسایی دیگر چه صیغه‌ایست؟
می‌گوید:
همین جوان!
و به عکسی که گرفته‌ام اشاره کرده و می‌گوید:
ماسائی‌ها قبیله‌ای هستند که در شمال تانزانیا و کنیا زنده‌گی می‌کنند. فردا عازم آن‌جا خواهیم بود و با آن‌ها و شیوه‌ی زنده‌گی‌شان از نزدیک آشنا خواهیم شد.

سه‌شنبه ۲ مارس ۲۰۱۰

سفر به تازانیا، بخش سوم

۴ فوریه‌ی ۲۰۱۰


با صدای اذان خروس‌های شهر از خواب بیدار شدم. توی افکار خوش دوران کودکی پرواز می‌کردم که صدای گوش‌خراش مؤذن بد صدایی که از بلندگوی مسجدی پخش می‌شد، چرتم را پاره کرد. پرواز تخیلی در روزهای کودکی‌ام و تصویر خروسانی که در تبعیت از یکدگر، آواز سر می‌دادند در هم ریخت و نابود کرد.
بیاد زنده‌یاد آخوند ملاعلی همدانی افتادم که بلندگو را "زورناءٌ‌المسلمن" می‌خواند و از صحبت کردن در بلندگو پرهیز داشت و می‌گفت «آن‌که دوست دارد سخنان مرا بشنود، خودش به پای منبرم می‌آید. پس نیازی به زورنا ندارم».
صدای بد آهنگ مؤذن اولی تمام نشده بود که صدای الله اکبر بلندتری از همان سو برخاست. بانگ حی‌ علی‌الصلوة که از بلندگوهای متعدد و در جهاتی مختلف پخش می‌شد، سراسر شهر را فراگرفت. خواب با چشمانم خداحافظی کرد. ده دقیقه‌ای از خاموش شدن صدای بلندگوها گذشته بود که یکباره صدای الله اکبری از آن دورها بلند شد. گویا موذن خوابش برده بود و یا او هم از قماش مش‌جواد خودمان بود، موذن خیابان زرین نعل تهران که هرگاه از خواب بلند می‌شد، راه پشت‌بام را پیش می‌گرفت و اذانش را می‌گفت.
از هتل بیرون رفتم. دو مرد ریشوی دشاشه پوشی در مقابلم ظاهر شدند. حدس زدم راهی مسجدند. دنبالشان کردم. به مسجدی تازه‌ساز بزرگی رسیدیم. همه‌ی چراغ‌هایش روشن بود علی‌رغم کمبود برق چشم‌گیر و بر خلاف سالن فرودگاه که چراغ‌های کم سوئئ داشت. نمازگزاران چندانی در مسجد ندیدم. آقایی حدود چهل ساله جلو آمد و با انگلیسی روان اما با لهجه‌ی هندی پرسید:
کمکی از من بر می‌آید؟
سلامش کردم و گفتم مسافرم. صدای اذان از خواب بیدارم کرده است. آمده‌ام به بینم آیا کسی هم به ندای حی‌الصلوة موذن‌ها لبیک گفته است؟
طرف لبخندی زد و اشاره‌ای به دو پیرمردی که در حال ترک مسجد بودند نمود و گفت بیشتر نمازگزاران بخانه برگشته‌اند.
ماشین شیری رنگِ تازه‌ای، از نوعFour Wheel Driver ‌‌‌‌ ساخت کره، انتظار آنان را می‌کشید. پیرمرد در حالی که کلید را توی قفل اتوموبیلش می‌چرانید، نگاه پرسش‌گرانه‌ای بمن انداخت. تقب‌الی‌اللهی تحویلش دادم. چیزی گفت که نفهمیدم. دوست همراهش در صندلی پهلویی  نشست و راهی منزل شدند. چند نفری دیگر بهمین شکل مسجد را ترک کردند. همه پیر بودند و ثروتمند و هندی الاصل که با اتوموبیل به مسجد آمده بودند.
مناره‌ی دیگری توجهم را جلب کرد. دیوار به دیوار همان مسجد. از آن‌جا که مساجد سنی تک مناره‌ای هستند گمان بر این بردم که باید متعلق به مسجد دیگری باشد. چنان نیز بود. مسجدی تقریبن با همان وسعت و تجیهزات ولی نوسازتر.
از مرد هندی که هنوز در کنار من ایستاده بود پرسیدم:
هر دو مسجد یک مناره دارند. باید متعلق به سنی‌ها باشد، درست است؟
مرد حرفم تایید کرد. پرسیدم:
چه تفاوتی میان این دو مسجد دیوار به دیوار هست؟
گفت:
تفاوتی نیست. فقط اسم‌های آن‌ها فرق می‌کند. مسجد شیعی‌ها آن سوی شهر است. می‌خواهی به آنجا سری بزنی؟
گفتم نه. هر دو باید خانه‌ی خدا باشند با این تفاوت که آن دیگری دو مناره دارد.
چون مطمئن شد کاری ندارم بطرف ماشین‌اش رفت و گفت:
Take Care!
نفهمیدم مقصودش همان تعارف معمولی بود یا قصد خاصی داشت.
به هتل برگشتم. جلوی در هتل جوانی ایستاده بود، از همان جوانان بیکاری که روز شب توی خیابان ولند تا نانی برای سیرکردن شکم خود و احیانن خانواده‌شان تهیه نمایند. جوان جلو آمد و پرسید:
سر شب دنبال رستورانی بودید، من راهنمائیت کردم. مرا بخاطر می‌آوری؟
او را بخاطر نمی‌آوردم. فکر کردم شاید شوفر تاکسی‌ای بوده باشد که ما را به رستوران برد. از این روز  از او پرسیدم:
پس تو مرا می‌شناسی؟
گفت:
بله، اسمت محمد است. به دخترت تلفن کردی و من اسم خیابانی را که رستوران در آن قرار دارد از او پرسیدم. تو اسم خیابان را اشتباه می‌گفتی. یادت رفته؟ اسم من علی است. منم مسلمانم.
گفتم:
نه، یادم نرفته. تو شوفر تاکسی‌ای هستی که ما را به آنجا برد! فکر کنم خانه‌ی تو باید همین دور و برا باشه که همیشه اینجایی، مگه نه؟
علی، لبخندی زد و گفت:
نه! من شوفر تاکسی نیستم. بعد اشاره به ساختمان چند طبقه‌ی لوکسی که سر به آسمان کشیده بود، نمود و گفت:
اون ساختمان آبی را می‌بینی؟ اون مال پدر و مادر منه. اما من ترجیح می‌دم همین‌جا کنار خیابان بخوابم تا منت اونا روی دوشم نباشه. اینجا هم هواش خنکتره و هم به مشتریا نزدیکترم.
آقایی که روی سکویی نشسته بود و حرف‌های ما را می‌شندید، وارد بحث ما شد و پرسید:
کجایی هستی؟
ایرانی‌ام اما در سوئد زندگی می‌کنم.
باید مسلمان باشی، مگر نه؟
بله، درسته. شما هم باید مسلمان باشی، مگر نه؟
بله، اسم من هم علی است. شیعه هستم. منتطر دوستم هستم تا با هم راهی مسجد شویم. می‌دانی که ماه محرمه!
بله می‌دانم. شما باید هندی باشید؟
بله، پدرانمان پانصد ششصد سال پیش به اینجا آمده‌اند. من متولد اینجا هستم.
ماشین دوستش رسید، از همان نوع ماشین قیلی، علی خداحافظی کرد و رفت.
به هتل برگشتم. روی تختم دراز کشیدم. به سرمای ۲۵ درجه زیر صفر یوله فکر می‌کردم و گرما و شرجی دارالسلام. صدای کولرهای اتاق‌های بغلی شنیده می‌شد. خواب چشمانم را ربود.