دوشنبه ۲۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

یادی از اخوان جان

سه روز است برف می‌بارد، گاهی دانه‌ها درشت‌اند و زمانی ریز. گویی کسی آن بالاها نشسته است و برف‌ها را الک می‌کند. همین دو سه روزه بیش از نیم‌متری برف روی زمین نشسته است. هوا شناسی اخطار شماره‌ی ۲ داده است. رادیوی محلی خبر از بسته شدن جاده‌ی E4 را می‌دهد. چهار ساعتی است جاده‌ی شمال به جنوب بند است. رفتن به اوپسالا و بودن با بچه‌ها را هم باید فراموش کرد.
پس از دو سه ساعت شهرگردی، به خانه برمی‌گردیم. جاده‌ی E4 هنوز بند است. هوا سخت ابری و گرفته است. دلم هوای شعر زمستان اخوان را می‌کند. سراغ کتاب را می‌گیرم. کتاب "پائیز در زندان" خودنمایی می‌کند. بیرونش می‌آورم. یادداشت اولین صفحه‌‌اش، خاطرات گذشته را در ذهنم روشن می‌کند. سال ۱۳۴۸بود، چهل سال پیش. همین ماه اسفند بود که کتاب را خریدم. تازه دانشکده را تمام کرده بودم و از شر وزارت آموزش‌وپرورش خودم را راحت کرده بودم، از بس اذیتم می‌کردند. نه با انتقالم به تهران موافقت می‌کردند و نه با استعفایم. زمانی هم که مسئول کارگزیی حکم موافقت با استعفایم را بمن داد گفت:
خوب! خیالت راحت شد؟ حالا با این دیپلم دانشسرا چکار می‌خواهی بکنی؟
شش هفت ماهی بعد از استعفا به استخدام وزارت کشور در آمدم با حقوقی ۷۲۰ تومان. روز از نو، روزی از نو. یازده سال سابقه‌ی خدمت دولتی مالیده شد. مبلغی هم از ۷۲۰ تومان بابت کسورات بازنشسته‌گی و مالیات کم می‌شد. چقدرش دستم را می‌گرفت، یادم نیست.
تازه ازدواج کرده بودم. آپارتمانی در سه راه یوسف‌آباد اجاره کرده بودیم ماهی ۴۵۰ تومان. روزی ۸ ساعتی در سازمان مدیریت عمر تلف می‌کردیم. صبح و بعد از ظهر. عصری بود. با اتوبوس ۱۰۲راهی خانه بودم. اتوبوس جلوی سینما رادیو سیتی ایستاد. اکرم سوار شد. اشاره‌ای کردم. در میان مردم راه باز کرد و خودش را به من رساند. جایم را به او دادم و در کنارش به صحبت ایستادم تا به سه راهی یوسف‌آباد رسیدیم و پیاده شدیم.
روبروی گل‌فروشی کریستال «گویا امروز فروشگاه تعاونی شده است» آقایی مقداری کتاب کناره‌‌ی خیابان روی پارچه‌ای پهن کرده بود. نگاهی به کتاب‌ها انداختم. عنوان "پائیز در زندان" توجهم را جلب کرد. کتاب را برداشتم. ورقش زدم. شنیده بودم "اخوان جان" زندانی شده است. آن‌روزها اگر فرد معروفی زندانی می‌شد، بی‌شک زندانی شدنش را کار ساواک بحساب می‌آوردیم.
پس اخوان باید آزادشده ‌باشد که از زندانی بودنش سخن می‌گوید؟
کتاب پشت شیشه‌ی کتاب‌فروشی‌های جلوی دانشگاه نبود. می‌گفتند ساواک آن را ممنوع کرده است. اکرم خسته کناری ایستاده و انتظار مرا می‌کشید.
قیمت کتاب ده تومان بود! یادم نیست دارایی‌ام چقدر بود. اما آن‌قدر کم بود که دلشوره‌ی فردا و بی‌پولی ول کنم نبود.. به اکرم ‌گفتم:
فکر می‌کنی بشود این کتاب را بخریم؟ مدت‌هاست دنبال این کتابم.
اکرم با نگاهی مهربان کیفش را بیرون ‌آورد و ‌گفت:
این چه حرفیه! معلومه که می‌تونیم اونو بخریم.‍ حقوق من که هست. مگه من و تو داریم؟
کتاب را ‌خریدیم و بخانه ر‌فتیم. تا پاسی از شب من خواندم و او اشک ریخت.

کتاب را به آشپزخانه می‌برم. اکرم مشغول پختن غذاست. پختن با اوست و جمع کردن و شستن با من.البته اگر او رو دست نزند.
می‌پرسم:
این کتاب را می‌شناسی؟
نگاهی می‌کند و سری تکان می‌دهد.
من آغاز می‌کنم:

یادم آمد هان
داشتم میگفتم : آن شب نیز
سورت سرمای دی بیداد ها می کرد
و چه سرمایی، چه سرمایی
باد برف و سوز وحشتناک
لیک آخر سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد، همچون ترس
قهوهخانه گرم و روشن بود، همچون شرم
همگنان را خون گرمی بود.
قهوه خانه گرم و روشن، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود.
مرد نقال – آن صدایش گرم نایش گرم
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش، چونان حدیث آشنایش گرم
لیک، خوش‌بختانه آخر، سر پناهی یافتم جائی.

گرچه بیرون، تیره بود و سرد چون ترس
قهوه‌خانه گرم بود و روشن بود، هم‌چون شرم...



چهارشنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۱۰

سفر به تانزانیا بخش دوم

دوم فوریه‌ سال ۲۰۱۰ میلادی
تب‌و تاب سفر خواب از چشمانمان ربوده است. ۹ صبح راهی فرودگاه آرلاندا می‌شویم. ۲۵درجه‌ زیر صفر است. برف تازه‌ای به زمین نشسته و جاده‌ را لغزنده کرده است. با سرعت کمتری می‌رانم، زیر حد مجاز. در نزدیکی فرودگاه اتومبیل را در پارکینگ ویژه‌ی توقف‌های دراز مدت، پارک می‌کنم. هزینه‌اش را می‌پردازم. ۷۴۰ کرون برای ۱۸ روز. با سرویس پارکینگ راهی فرودگاه می‌شویم. Birgitta بیرگیت‌تا، مادر سیگمار ْْSigmar در فرودگاه به انتظار نشسته‌است. هنوز باجه‌ی بریتیش ایرویز باز نشده است. باجه باز می‌شود. بارها را تحویل می‌دهیم. بازدیدهای بدنی و ساک‌های دستی کلی وقتمان را می‌گیرد. شیوا گفته بود که در دارالسلم پنیر کمیاب است. مقداری پنیر از انواع مختلف برای او تهیه‌ کرده‌ایم. اما غافل که بردن مواد آبکی بداخل هواپیما مجاز نیست. از همین رو قوطی‌های خامه‌ها راهی سطل آشغال می‌شود. یاد روزگارانی می‌افتم که گروه تروریسبی بادر ماین‌هوف، وزاری نفت سازمان اوپک را بگروگان گرفته بود. ما خانه‌ی دوستی میهان بودیم. یکی از دوستان گفت:
هواپیما ربایان به جمشید آموزگار «وزیر دارایی وقت» گفته‌اند "نگران نباش! ما دنبال اربابت هستیم!
حرف دوستم به دل ما نشست. همه‌گی هورایی برای گروه بادر ماین‌هوف ‌کشیدیم. آخر هم آنها انقلابی بودند و هم ما.
برای دوستان حاضر داستان سفر بوشهرمان را تعریف کردم. دزدیدن هواپیماهای ایرانی مد روز شده بود. هواپیماربایان، هواپیماهای ربوده شده را به عراق می‌بردند و صدام در مخالفت با حکومت شاه، بمسافران هواپیمای ربوده شده را عزت و احترام می‌گذاشت و آنان را به زیارت کربلا، نجف و کاظمین می‌فرستاد و در بهترین هتل‌های بغداد از آنان پذیرایی می‌کرد.
در هواپیمای جوان ننری همراه ما بود. همین که یکی بلند می‌شد، او با صدایی بلند می‌گفت:
جانم جان! کربلا را عشق است و کاباره‌های بغداد را.به زن که رفتیم!
اما چون طرف قصد قضای حاجت داشت، راه توالت در پیش می‌گرفت. پس ننرعلی آه سردی می‌کشید و می‌گفت:
بخشکی شانس. کاباره بی کاباره! زیارت بی زیارت! نه، سفر خارج مفت و مجانی بما نیامده. مثل اینکه بیشتر از بوشهر لیاقت نداریم.
شوربختانه نمی‌فهمیدیم آن آرتیست بازی‌ها، نه تنها به آزادی "خلق‌ها" منتهی نمی‌شود که آزادی مسافرت بی‌درد سر را نیز از ما می‌گیرد.
بگذریم:
به لندن که رسیدیم، روز از نو روزی از نو. دو باره بازرسی و دو باره تفتیش. این بار گفتند که کفش‌هایتان را در بیاورید. کفش و کمر بند و ساعت‌مان را باز کردیم و در طبق اخلاص گذاشتیم. بقول هادی خرسندی هفت کاف ما را جستند.
مواد خوراکی دوباره مشکل‌ساز شد. طرف ساک مرا بکلی خالی کرد. دانه دانه، وسایل داخل آن را بیرون آورد و با فلزیاب مورد آزمایش قرار داد. این‌بار قوطی پنیر نرم بود که راه سطل آشغال را در پیش گرفت. اما نفهمیدم چرا شیشه‌ی پر از مربای هویج جان سالم به در برد!
بازرسی که تمام شد، وسایلمان را جمع کردیم، کفش‌ها را پوشیدیم، کمر بندها را بستیم، دوربین و دیگر اشیاء پخش شده بر روی بساط بازرس را داخل ساک و کوله پشتی‌ها گذاشتیم که متوجه غیبت بیرگیت‌تا شدیم. اما از او خبری نبود که نبود. موبایلم را روشن کردم تا به او تلفنی بزنم که سروکله‌اش پیدا شد. شیشه‌ی حاوی داروی مایع ضد عفونیِ همراه او ظن ماموران سبب شده بود. او را به اتاقی دیگر برده بودند تا مایع داخل شیشه همراهش را آزمایش کنند. در این گیر و دار پویا عکسی از هواپیمای پارک شده در بیرون گرفت، علی‌رغم همه‌ی تذکراتی که به او داده بودیم. جوانی مثل عقاب سر رسید و اعتراض که چرا عکس می‌گیری؟
من ضمن عذرخواهی حال و روز پویا را توضیح دادم. دوربین را از دست او گرفتم و عکس گرفته شده را در مقابل چشمان مامور متعرض حذف کردم. و شکر که این اتفاق در فرودگاه لندن افتاده است نه در فرودگاه مهرآباد. و الا باید خر می‌آوردیم و باقالا بار می‌کردیم که اگر ریگی به کفش شما نیست چرا دوربین را بدست پویا داده‌اید؟
دو ساعتی در فرودگاه لندن «هیدرو» ماندیم تا فرصت پرواز رسید. سفر دور و درازمان آغاز گشت. پس از ۹ ساعت پرواز در فرودگاه دارالسلام به زمین نشستیم.
سالن فرودگاه بسیار ساده و فقیرانه بود. چراغ‌های مهتابی کم سوئی سالن مسافری را نیمه روشن کرده بود. خوبی کار این بود که من فرم‌های تقاصای روادید را پیش از آغاز سفر در خانه پرکرده بودم. تنها هواپیمای به زمین نشسته هواپیمای ما بود و ازدحامی نبود. هنوز وارد صف نشده بودم که آقایی جلو آمد و برگه‌های بهداشتی را گرفت و رفت. پس از او سروانی بسراغمان آمد، گذرنامه‌ها، فرم‌های تقاضای ویزا و هزینه‌ی صدور ویزا «نفری ۵۰ دلار آمریکا» را گرفت، از بیرگیت‌تا خواست تا منتظر بماند و ما سه نفر دیگر را بداخل سالن فرستاد. دیری نگذشت که بیرگیتا با پاسپورت‌های مهر شده بما پیوست. شیوا در میان استقبال کننده‌گان نبود. چمدان‌هایمان را گرفته و بیرون رفتیم. هُرم گرما و شرجی و محوطه‌ی فرودگاه مرا به سال‌های (۱۳۴۹ خورشیدی) دور برد که برای اولین بار وارد فرودگاه بوشهر شده بودم. فضا همان فضای شهرهای جنوبی خودمان بود. یوله را که ترک کردیم ۲۵ درجه زیر صفر بود و حالا ۳۲ درجه بالای صفر. چهل و هفت درجه اختلاف. لباس‌ها یکی پس از دیگری بیرون آورده شد و راهی چمدان یا کوله‌پشتی گردید.
یکی از راننده‌گان تاکسی پیش آمد و مقصد ما را جویا شد. گفتم که منتظر دخترم هستم. آرام عقب رفتند نه این که مانند راننده‌گان کرایه‌کش‌های فرودگاه مهرآباد یکی پس از دیگری با سماجت بخواهند سوار ماشین آنها شویم.

شیوه‌ی پوشش مردم، اسفالت خیابان‌ها و شکل و شمایل ساختمان‌ها مرا بیاد بوشهر چهل سال پیش انداخت. با این تفاوت که آن روز بدلیل امنیت، استقبال کننده‌گان اجازه داشتند تا جلوی هواپیما بیایند و امروز ترس از کارهای تروریستی سدها و دیواره‌ای میانه‌ی مسافران و مستقبلین ایجاد کرده است.
شیوا را در میان جمع استقبال کننده‌گان می‌یابم. کنجکاوانه دنبال ما می‌گردد. دو ماهی است یکدیگر را ندیده‌ایم. بغلش می‌کنم. از شادی گل از گلش می‌شکفتد. همسرم، پویا و بیرگیت‌تا بما می‌پیودند و همدیگر را در آغوش می‌کشیم. شیوا دو تاکسی کرایه می‌کند. راننده‌گی از سمت چپ، بی‌نظمی راننده‌گی، راه‌گرفتن‌های آنچنانی، چاله‌چوله‌های موجود در خیابان‌ها، مردم بیکار نشسته در زیر سایه‌ی درختان در گرمای بعد ظهر، فقر و فقر و فقر حالم را میگیرد.
راننده می‌‌پرسد:
ـ کجایی هستی؟
ـ ایرانی. اما ساکن سوئد.
فریادش در می‌آید:
Sweden is coldi!
- بله، خیلی هم سرد است. ما که آنجا را ترک کردیم ۲۵ درجه زیر صفر بود.
Sweden is coldi

S
اسمم را می‌پرسد.
- محمد
- مسلمانی؟
و بلافاصله اضافه می‌کند. من مسیحی‌ هستم. در تانزانیا مسلمان، مسیحی و پیروان مذاهب دیگر با هم در صلح و آرامش زندگی می‌کنند. ما مردمانی آرام هستیم بر عکس مردمان کنیا، کشور همسایه‌مان.
سراغ جولیوس نیرره را می‌گیرم.
می‌گوید او هم کارهای خوبی کرد و هم کارهایی بد. اما روی هم رفته مرد خوبی بود.
می‌گویم:
دیکتاتور خوبی بود، مگر نه؟
خنده‌ای می‌کند اما جوابی نمی‌دهد.

از کنار دسته‌ای دوچرخه سوار می‌گذریم. دوچرخه‌سواران هریک و ستونی از کارتون‌های روی‌هم چیده شده بر ترک‌بند دوچرخه‌های خود حمل می‌کند که سر به آسمان کشیده است.
می‌پرسم:

چه چیزی حمل می‌کنند؟
- تخم مرغ!
می‌گویم:
فکر کن! اگر اولی زمین بخورد چه به سر سرمایه‌ی همه‌گی آن‌ها خواهد آمد.


و یاد دوران کودکی‌ام می‌افتم و سفری که به تهران داشتیم و دوچرخه سوارانی که بهمان شیوه، تغارهای ماست را از شهر ری به تهران می‌آوردند.
سه دختر با بسته‌های بزرگی بر سر، از جلوی تاکسی ما می‌گذرند. عکسی از آنان می‌گیرم. دخترک چیزی می‌گوید. راننده جوابش را می‌دهد.
می‌پرسم دخترک چه گفت؟
گفت:
عکس مرا می‌گیری؟
وارد کوچه‌ی هتل می‌شویم. کوچه‌ای خاکی و پر از چاله چوله. درست وسط شهر دارالسلام، پایتخت اقتصادی تانزانیا. عده‌ای بیکار آنجا علاف‌اند. چند دیگ آشپزی در کناره‌ی دیوار روی منقل بار است و و عده‌ای به خوردن لوبیا مشغول.
مرد میان‌سالی روی پله‌های هتل نشسته، جارویش را به دیوار تکیه داده و مشغول خوردن عدسی است. به زبان بی‌زبانی بفرمایی می‌گوید. پسرک قهوه فروش در کنارش ایستاده است تا قهوه‌ای به او بفروشد. بوی خوش قهوه‌ی تازه فضای کوچه پر کرده است. وارد هتل می‌شویم. چک این می‌کنیم، کلیدهای اتاق‌هایمان می‌گیریم و و با آسانسور به طبقه‌ی چهارم می‌رویم. خوشبختانه هتل کولر دارد. همه‌گی روی تخت‌هایمان ولو می‌شویم. سخت گرسنه هستم. شیوا برای خرید بیرون می‌رود. با تعدادی نان چاپاتی بر می‌گردد.

شنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۰

سفر به تازانیا، بخش یکم

تصمیم سفر سیگمار، دامادمان به تانزانیا و دعوتش از من، مرا به روزهای کودکی‌ام برد و به یاد قاقا سلمان "سیاه زنگی پیر" افتادم. قاقا سلمان، تنها برده‌ای است که من دیده‌ام. او نزد مالک سابق‌اش که از بستگان دور ما بود، نوکری می‌کرد. ارباب اتاقی در انتهای حیاطش باو داده بود و سلمان با زن و بچه‌اش در آنجا زنده‌گی می‌کرد. در مراسم ختم و فاتحه که در مسجد محل (حاج‌احمد) برگزار می‌شد مسئولیت درست کردن قهوه با قاقا سلمان بود. در جلوی مسجد اجاقی موقتی برپا می‌کرد و قهوه‌جوش‌های مسین را بار می‌گذاشت. بوی خوش قهوه خیابان را پر می‌کرد. او خبره‌ی این‌کار بود. به گفته‌ی پدر در دوران جوانی‌اش باستانی‌کار بود. قدرت بدنی فوق‌العاده‌ای داشت و آنقدر قوی بود که براحتی پیاله‌ا‌ی چینی را در کف دستش می‌گذاشت و با فشار انگشتانش آن را درهم می‌شکست. قاقا کی مَرد؟ یادم نیست. فکر نکنم هنوز بدبستان راه یافته بودم. اما زنش و دخترش را خوب می‌شناختم. علاوه بر آشنایی قبلی، مشتری دکان پدر بود. دخترش وارث جثه‌ی درشت پدر بود، کمی سیه‌چرده با قامتی بلند. عروس شدن‌اش را بیاد می‌آورم با علی اصغر. مرد نجیبی که وضع مالی خوبی نداشت. دختر سلمان خیاط ماهری بود. او بود که زندگی خانواده را با کار خیاطی می‌چرخانید. دو دختر و تنها پسرشان را به مدرسه فرستاد. دختر بزرگشان اولین پلیس زن شهر ما شد. و یاد آن مرد جوانی افتادم که شبی از شب‌های سال ۱۳۵۲ در فرودگاه مهرآباد، بمن مراجعه کرد و با انگلیسی فصیحی پرسید شما وکیل دادگستری هستید؟ گفتم‌اش نه. وکیل دادگستری نیستم. اما از حقوق سررشته‌ای دارم. مشکلی دارید؟ جوان برایم شرح داد که ایرانی‌است و اجدادش سالیانی بسیار دور راهی زنگبار شده‌اند و در آنجا رحل اقامت افکنده‌اند. نه فارسی بلد بود و نه گذرنامه‌ی ایرانی داشت. دولت کمونیستی تانزانیا اموالشان را مصادره کرده بود و خودشان را از زنگبار اخراج کرده بود. او را به ایران باز گردانده بودند. پلیس گذرنامه بدلیل نداشتن گذرنامه، مانع از ورودش به ایران شده‌ بود. می‌خواست کمک‌اش کنم و راه را از چاه باو باز شناسم. به او گفتم: اجازه ورود به کشور با پلیس گذرنامه است. کار من نظارت بر ورود کالاست نه انسان‌. پلیس چه می‌گوید؟ جوان با اشاره به افسری گفت، او شما را بمن معرفی کرد. افسر لبخندی زد و دستی تکان داد. با هم پیش او رفتیم. جویا قضیه شدم. افسر پلیس گفت: شب است. روسای مسئول نیستند. مشکل به مرکز گزارش شده است. صبح با وزارت خارجه تماس گرفته خواهد شد. این آقا از من خواست که وکیلی باو معرفی کنم. در این وقت شب تنها حقوق‌دان در دسترس شما بودید. فکر کردم اگر با شما صحبت کند، آرام خواهد شد. شب میهمان ماست، امیدوارم کارش درست ‌شود. کمی با مرد جوان به صحبت نشستم. از اوضاع زنگبار برایم گفت، از پدرش که از ثروتمندان جزیره بود و از خودش که تحصیل‌کرده‌ی انگلیس بود. دیر وقت بود. باید راهی خانه می‌شدم تا با کمی استراحت، آماده‌ی کار روزانه شوم. از هم خداحافظی کردیم. روزهای بعد کیهان مطالبی در مورد ایرانیان ساکن زنگبار نوشت. مطالب را با حرص و ولع می‌خواندم و بیشتر و بیشتر به اوضاع زنگبار علاقمند می‌شدم. دولت ایران به رفتار دولت سوسیالیستی جولیوس نیرره ( Julius Nyerere ) اعتراض‌ها کرد. از نتایج‌اش چیزی یادم نیست. اما همه‌اش دلم پیش ایرانیان زنگبار بود که دچار قهر انقلابی شده بودند گر چه ته دلم نیز خوشحال بودم که انقلاب دست استثمارگران را از سر خلق کوتاه کرده است. حال فرصتی پیش آمده است تا به زنگبار روم. فردا راهی آنجا خواهیم شد. ۱۸ ژانویه ۲۰۰۲

جمعه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۱۰

دیروز و امروز به شهادت تاریخ


یکشنبه ۱۳۵۷/۱۱/۱۵
ساعت ۳/۵ به دفتر حقوق بشر رفتم. یک خبرنگار ترک آمده بود و با من شروع به مصاحبه کرد و مقدمنن گفت:
من می‌خواهم مطالعه کنم که ملت ایران با چه تعییر و یا چه تدبیر و یا چه عمل و اقدامی موفق به این شد که انقلابش به نتیجه برسد؟
به او گفتم:
انقلاب ملت ایران هنوز به نتیجه‌ی نهایی نرسیده، فقط ملت موفق به اخراج شاه از ایران شده است که تازه شاه و طرفداران او امید و آرزوی برگشت شاه را دارند و فکر می‌کنند اوضاع به قدری خراب و آشفته خواهد شد که مردم چراغ بردارند و به دنبال شاه بگردند. خاطرات دکتر احمد صدر حاج سید جوادی صفحه‌ی۱۴۲ .
 آيا حضور دهها ميليون انسان بصير و پُر انگيزه در جشن سي و يك سالگي انقلاب كافي نيست كه معاندان و فريب خوردگان داخلي را كه گاه رياكارانه دَم از "مردم" مي زنند،به خود آورد و راه و خواست مردم را كه همان صراط مستقيم اسلام ناب محمدي و راه امام بزرگوار است، به آنان نشان دهد؟" شاه کلام فرمایشات رهبر جمهوری اسلامی ایران در دیروز نتیجه عاقلان را اشارتی کافی است.

چهارشنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۰

مشاجره‌ی حقوق بشری

نكته‌ى قابل تأمل این است كه آیا همین خواسته‌ها و حقوق را براى جنایتكاران هم قائلیم؟ یعنى ما معتقدیم جنایتكارانى مانند مرتضوى‌ها كه دست‌شان تا آرنج درخون مردم فرو رفته، مى‌باید با حق وكیل و با حق دفاع از خود محاكمه شوند؟ پاسخ به این سئوال نگرش ما را به امر دمكراسى و حقوق‌بشر محك مى‌زند. در انقلاب ۵۷، زمانی‌كه نصیرى، رئبس ساواک و مسئول شكنجه‌ها، كشتار مبارزان و مخالفان رژیم شاه، بدون داشتن حق وكیل و دفاع از خود، با حكم دادگاه انقلاب تیرباران شد، اكثریت قریب به اتفاق مردم ایران ابراز شعف كردند. آن روز با تأیید این روش، دمكراسى و حقوق‌بشر زیر پا نهاده شد و پایه‌هاى جنایات امروز هموار گردید. باید این‌را در ذهن خود حک كنیم که حقوق‌بشر و اصول دمكراسى را پاس داریم و آن را به زمان، مكان، شرایط و افراد مربوط نكنیم. دكتر حسن زهتاب روان‌پزشك و فعالِ‌سیاسى نوشته‌ی بالا را می‌خواندم بیاد آشنایی افتادم که با خواندن این(+) ترجمه‌ی، در مقابل من جبهه گرفت که ترا چه می‌شود که به دفاع از اصحاب القاعده برخاسته‌ای؟ توضیحات من که مفاد اعلامیه‌ی جهانی حقوق بشر، ناظر بر حقوق تمامی افراد بشر است و عدالت قضایی که من از آن هواداری می‌کنم، خودی و غیرخودی نمی‌شناسد. مخالفت من با اعدام‌، شکنجه و یا محاکمات نمایشی شامل همه‌ی انسان‌ها می‌شود، حتا تروریست‌ها و دیکتاتورها. او که توسط دوستی مجازی بمن معرفی شده بود از من روی برتافت و از آن روز رابطه‌‌ی مجازی‌اش را با من قطع کرد.

سه‌شنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۱۰

تانزانیا، بهشت کثیف

از سفری دور و دراز برگشته‌ام، از سرزمین جولیوس نییرره، قهرمان دوران جوانی‌ام، کشور تانزانیا، بهشت کثیف. بگفته‌ی دخترم شیوا، برای دیدن فقر نیازی به تلاش نبود. پایت را از هواپیما که بزمین می‌گذاشتی فقر و نکبت با تمام وجود خودنمایی می‌کرد. دیدنی‌ها بسیار بود و گفتنی بس بسیار. شرحش بماند تا خسته‌گی سفر از تنم دور شود.