چهارشنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

کاغذ بازی و بروکراسی ما جهان سومی‌ها


اسفند سال ۱۳۳۸ خورشیدی بود. دوره‌ی مدیریت بخشداری می‌دیدیم. استادی داشتیم که شوربختانه نامش را فراموش کرده‌ام، بما مدیریت اداری درس می‌داد. تحصیل‌کرده‌ی آمریکا بود. بحث بورکراسی و کاغذبازی اداری شد و گرفتاری‌هایی که از این بابت، دامن‌گیر ما جهان سومی‌هاست. او ‌گفت:
جوان بودم که راهی آمریکا شدم. بیست و سه چهار سالی در آنجا درس خواندم، کار کردم، نه دلتنگ کوچه پس‌کوچه‌های تهران شدم و نه هوس نان سنگک و بربری کردم. ( ناگفته نماند که من آن‌روز با مفهوم این واژه‌ها ناآشنا نبودم) روزی برای انجام کاری راهی لوس‌آنجلس شدم. گذرم به کنسول‌گری ایران افتاد. به آشنایانی برخوردم. با هم به فارسی‌ صحبت کردیم .از گذشته‌ سخن گفتیم. همین شد که فیل‌ام هوس هندوستان ‌کرد و احساس غربت‌ام، گُر ‌گرفت.
برای گرفتن اطلاعات سری به کنسولگری زدم. راه و چاه را پرسیدم. گفتند که رفتنت به ایران بی اشکال است. دوستان هم اصرار و اصرار که بیا با هم می‌رویم و با هم بر می‌گردیدم.
‌گفتم:
کارم چی؟ خانه مو چکار کنم؟ تسویه حساب مالیاتی می‌خوان. فاصله‌ی لوس‌آن‌جلس تا محل زندگی من ۴۵۰ کیلومتر راهه. جاده‌ها هم که می‌دانید هم باریک و پیچ‌درپیچه و هم از توی جنگل می‌گذره و پره ازکامیو‌ن‌های حمل چوب با راننده‌های آنچنانی‌اش، پیر و بی‌‌خیال. انگار مالک جاده‌اند! تمام عرض جاده را با کامیون‌های خود می‌پوشانن، سلانه سلانه می‌رانن و اجازه‌ی سبقتم به کسی نمی‌دن.
رفت و برگشت فوری به آنجا به نظرم امکان ناپذیر آمد. روی این اصل از خیر سفر گذشتم و از دوستانم پوزش خواستم.
دوستان که اشتیاق اولیه‌ی مرا دیده بودند، علت انصرافم را سوال کردند. مشکلات را برشمردم.
دوستان همه‌گی با هم گفتند:
ای بابا! کجای کاری؟ اصلن مشکلی در کار نیست. یک مشتی سکه تهیه کن و از همین تلفن فکسنیِ سر کوچه‌، به اداره‌ی مالیات شهرت، زنگی بزن! اداره‌ی مالیات تسویه‌ حساب مالیاتی‌ات را برایت پست می‌کنه.
با بی‌باوری مشتی سکه تهیه کردم. از همان تلفن عمومی سرکوچه به اداره‌ی مالیات شهرم تلفنی زدم. ساعتی بعد، همه‌ی کارهایم انجام شد. همه با هم به یک شرکت هواپیمائی مراجعه کردیم. بلیت هواپیما خریداری شد و دو سه روز بعدش راهی ایران شدیم.
استاد می‌گفت:
دیدار وطن سخت چسبید. بودن با دوستان و بستگان، روحیه‌ی تازه‌‌ای به من داد. اما تا بخودم جنبیدم، زمان برگشت فرا رسید.
اما مشکل اصلی زمانی پیش‌آمد که برای گرفتن اجازه‌ی خروج به اداره‌ی گذرنامه مراجعه کردم. اداره‌ی گذرنامه آن‌قدر عکس پشت‌نویسی شده و رونوشت شناسنامه و کوفت و زهرمار، از من خواست که جانم بلب رسید. تازه وقتی همه‌ی مدارکی را که خواسته بودند، تحویل دادم، بهم گفتند" برو فلان روز سری بزن.
روز موعود مراجعه کردم. مسئول پرونده نبود. کسی جوابم را نداد. افسری گفت "آقاجان فردا سری بزن، شاید جناب از ماموریت برگشته باشد!" از سر بازم کردند. این کار چند بار تکرار ‌شد تا بالاخره گذرنامه‌ام را گرفتم.
اون وقت بود که با خودم عهد کردم که دیگر هوس ایران نکنم. اما شاهنشاه آمدند و قاپِ ما را دزدیدند. کلی از تغییرات کار اداری و پیشرفت ایران برایمان گفتند. ما هم باورمان شد.
شاهنشاه ‌فرمودند "وطن بوجود شما متخصصین نیاز دارد" و از ما خواستند که برگردیم تا سهمی در این پیشرفت داشته باشیم.
ما هم باورمان شد و برگشتیم. اما کاش برنگشته بودیم.
۳۹ سال از آن روز می‌گذرد. اما در روی همان پاشنه نمی‌چرخد. در اصلن پاشنه‌ای ندارد. جیروجیر باز و بسته شدنش گوش عالم را کرد می‌کند. بسته شدنش، بروی متخصصین، کاردانان و دلسوزان کشور است و باز شدن‌اش، برای ورود آستان بوسانِ گوش بفرمانِ ولایت عظمی.

دوشنبه ۱۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰

گرگ‌ها و آدم‌ها

تازه آمده بودیم سوئد. برای یادگیری زبان سوئدی در مدرسه‌ی برزگسالان از نو، نوآموز شده بودیم. در یکی از درس‌هایمان حکایت ترس مردم بود از گرگ‌ها و گرگ‌کشی دسته جمعی که منتهی به ریشه کن شدن نسل گرگ‌ها در سوئد شده بود. در آن روز فقط هفت راس گرگ در سوئد وجود داشت. دولت با گذراندن قانونی در مجلس،گرگ کشی را ممنوع و گرگ‌ها را حیوانات حفاظت شده اعلام کرد. امروز تعداد گرگ‌ها، از مرز ۲۰۰ راس مصوبه‌ی مجلس گذشته است، دولت مجوز کشتن تعدادی از گرگ‌ها را صادر کرد. یکماهی است که شاهد اعتراض مردم مخالف کشتن گرگ‌ها در رادیو، تلویزیون و روزنامه‌های سوئد هستیم. ایستگاه رادیویی P1 برنامه‌ای دارد بنام «Ring P1 099 510 10». این برنامه هر روز کاری هفته، بین ساعت نه بیست دقیقه تا ده صبح پخش می‌شود. کارش چون دریچه‌ی اطمینان دیگ بخار است. مردم از هر قشر و طبقه‌ای زنگ می‌زنند، گلایه می‌کنند‌‌ و انتقادات خویش را از رفتار دولت، احزاب، نماینده‌گان مجلس، اعضای خانواده‌ی شاه، مردان کلیسا و ... بیان می‌دارند. مقامات دولتی هم یقه‌شان را نمی‌گیرند که تو با "اشاعه‌ی دروغ موجبات تشویش اذهان عمومی" را فراهم کرده‌ای، پس باید بری اون تو کمی "آب خنک" بخوری تا رویت کم شود. دیروز خانمی زنگ زد و از مجری برنامه پرسید: امروز که عازم کارت بودی، در شهر به گرگی برخورد نکردی؟ مجری گفت: نه، در خیابان‌های مالمو گرگی نبود. خانم پرسید: آدم چطور؟ بله، انسان‌های بسیاری را ملاقات کردم. خانمه گفت: مواظب باش! اونا از گرگا خیلی خطرناکترنا! باور ندارید؟ به کلیپ زیر نگاه کنید‍

جمعه ۱۵ ژانویهٔ ۲۰۱۰

شب بود وزمستان بود و سرما بود


سرما دست بردار نیست. اگرچه از منهای ۲۵ درجه به ۱۶ درجه زیر صفر پایین رفته‌ است. خوبی‌اش این است که بادی نمی‌وزد. روزی پانصد کامیون برف از سطح شهر فسقلی ما به بیرون حمل می‌شود اما هنوز هم کومه‌های برف در کناره‌ی جاده‌ها خودنمایی می‌کنند.
همه چیز کار می‌کند. گاهی یخ‌زده‌گی کابل‌های انتقال نیروی برق، خللی در برنامه‌ی حرکت قطارها ایجاد می‌کند و یا سرعت غیرمجاز راننده‌ی بی‌عقلی مرگ خودش را رقم می‌زند و تاخیر دیگران را فراهم می‌آورد.

در این سرمای وانفسا و ریزش مداوم برف، من و پویا راهی فرودگاه شدیم، برای آوردن همسرم. کولاک برف اجازه‌ی دیدن چراغ خطر اتومبیل‌های جلویی را نمی‌داد. قدرت دید از سی چهل متر بیشتر نبود. اتومبیلی با سرعتی سرسام‌آور از ما سبقت گرفت. ترشحات ناشی از سرعت آن، شیشه‌ی جلویی ماشین را پوشانید و دیدم را کور کرد. تازه متوجه شدم که آب ضد یخ‌دار، شیشه‌شور هم، یخ بسته است.
نزدیکی‌های فرودگاه جاده بند بود، از هر دو سو. لاک پشت‌وار جلو می‌رفتیم. به نیما که از استکهلم راهی فرودگاه بود، تلفنی داستان را خبر دادم. نزدیکتر که شدیم چرخش پروانه‌های هلی‌کوپتری خودنمایی کرد. ایستگاه رادیو را عوض کردم. فرستنده‌ی محلی، خبر از تصادف دو اتومبیل داد و صدمه دیدن شش سرنشین آن دو خودرو. وضعشان را وخیم اعلام کرد. نزدیک‌تر شدیم. یکی از اتومبیل‌ها بکلی سوخته بود و دیگری مبدل شده بود به کومه‌ای آهن‌پاره‌. هلی‌کوپتر امداد، مجروحین را به بیمارستان شهر اوپسالا برد.

یاد وطن افتادم که وزیر دادگستری‌اش، دو سه سال پیش، در سلف‌چکان اصفهان تصادف کرد. آمبولانسی برای حمل وزیر نیامد. پسرش با کامیون او را به بیمارستان برد که در میانه‌ی راه، جان داد.

بیاد زمستان‌های سخت همدان افتادم و دوران کودکی. برف و بوران‌ و بادهای گزنده‌اش و خبرهای بد یخ‌زدن مردان بی‌نوای روستاهای تویسرکان که از آن‌سوی کوه، برای فروش فرآورده‌های خویش و تهیه‌ی آذوقه‌ی زمستانی به همدان می‌آمدند. خبر مرگ دهن به دهن پخش می‌شد. شاید هم یک کلاغ چهل کلاغ. اما غم سراسر شهر را می‌گرفت و هرکجا که می‌رفتی خبر ار یخ‌زده‌گی این انسان‌ها بود.
شبی دیر وقت در داخل دکان پدر که بخشی از خانه‌ی ما بود و دریچه‌ای آن‌را به اتاق نشیمن‌مان وصل می‌کرد، نشسته بودیم. درهای دکان از تو بسته بود و پدر مشغول حساب‌رسی سالانه‌اش بود که اسفند ماه بود و عید نزدیک. صدای زوزه‌ی باد توی دکان می‌پیچید. سال‌های ۳۰ بود. سه جوان که سرما دمار از روزگارشان در آورده بود، بدگویان از برابر دکان پدر گذشنند. یکی از آن‌ها خشم‌گینانه گلایه می‌کرد:
بر پدر کوروش و داریوش و هر چی شاهه لعنت! می‌گه جا قحط بود که سنگ بنای اکباتانه اینجا گذاشتینان! اینجا که جای آدمی‌زاد نیس، لا مص‍‍با! اینجا فقط بِرِی زندگی گرگ و شغالا خوبه.
پدر گفت:

به بین! طرف زورش به سرما نمی‌رسه، یقه‌ی مرده‌ها را گرفته!

گفتم:
می‌دانین کیه؟ اسمش شعبانه، برادر فلانی که توی قنادخانه دکان عطاری داره. عصرا دیدم می‌ره خانه‌ی صلح. می‌گن توده‌ای.
پدر لبخندی زد و گفت:

گفتم که زورش به سرما نمی‌رسه مُرد‌ا رو فش می‌ده!
و درست بیاد دارم کت کهنه‌ی چهارخانه‌ی سیاه‌وسفیدی را که تمام زمستان به تن داشت با یک بلوز یقه هفتِ پرپروی پشمی. نه پالتویی داشت، نه دست‌کشی و نه کلاهی. البته وضع خودم هم زیاد بهتر از او نبود.
همیشه دست‌هایش را از سوز سرما توی جیب‌های شلوارش فرو می‌کرد، قوزش را در می‌آورد و تند و تند قدم بر می‌داشت تا زودتر خودش را به خانه برساند.
پنجاه و اندی سال از آن شب گذشته است. حزب توده، مثل دیگر احزاب باورمند به ایدئولوژی برتر، تق‌ش درآمد و نابود شد. کشور سوسیالیستی شوروی و اقمارش، با آن وعد و وعیدهای دهن پرکنِ ایجاد جامعه‌ی بی‌طبقه، از هم پاشید. سوسیال‌دموکرات‌های سوئد «هم آنانی که کمونیست‌ها سازش‌کارشان» می‌خواندند با هم‌کاری احزاب دیگر موجود در سوئد، در این پنجاه و اندی سال گذشته، جامعه‌ی سوئد را نه تنها از فقر نجات داده‌اند که آنجا را مامنی کرده‌اند برای انسان‌هایی که در وطن خویش تامینی ندارند.
نمی‌دانم شعبان زنده است یا نه. ولی می‌دانم شعبان‌های امروزی در همان شرایط بد اجتماعی‌-اقتصادی آن روزی زندگی می‌کنند که من و شعبان داشتیم، شاید هم بسیار بدتر. با این تفاوت که نوجوانان و جوانان امروز، می‌دانند چه ندارند و چه می‌خواهند. آن‌چه من و شعبان نمی‌دانستیم.


دریغ!


یکشنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰

دولت باید علیه ایران واکنشی نشان دهد


Jytte Guteland رهبر جوانان حزب سوسیال دموکراسی سوئد در تعطیلات میانه‌ی کریسمس و سال نو مسیحی، با نوشتن یک نامه‌ی اعتراضی به سفارت ایران در استکهلم، دولت ایران را به برگزاری انتخابات تازه‌ی ریاست جمهوری، محترم شمردن آزادی تظاهرات و پرهیز از خشونت علیه مخالفین خود تشویق نموده است.
پس از انتشار مطالب روز جمعه‌ی SvD در باره‌ی چگونگی تعقیب ایرانیان پناهنده در خاک سوئد، او خواهان اعمال ممنوعیت سفر تمامی کارمندان وفادار دولت ایران در داخل کشور سوئد شده است.
ـ ما از چگونگی آزار و اذیت و تعقیب ایرانیان مقیم سوئد به خوبی آگاه هستیم. تعدادی از اعضای جوانان حزب ما را ایرانیان جوانی تشکیل می‌دهند که اکنون شهروند سوئدی بشمار می‌آیند و آنان از شرایط تهدیدآمیزی که بهنگام شرکت در تظاهرات مختلفی که با آن مواجه شده‌اند، شهادت می‌دهند.
ایته گوترلند می‌گوید که تعقیب و آزار مخالفان حکومت، سیستماتیک انجام می‌گیرد. او اضافه می‌کند که مقامات ایرانی شدیدن تحت فشار قرار دارند و نشان دادن واکنش دیگر دولت‌ها علیه آنان نمی‌تواند خالی از معنا باشد.
- تذکر سیاسی دولت سوئد به تنهایی، بی‌معنا نخواهد بود اما خواست من این است که دولت سوئد تلاش خود را برای محدود کردن مسافرت مقامات ایرانی را در سراسر اروپای متحد بکار گیرد. به باور چنین عملی موجبات تحقیر دولت ایران فراهم خواهد کرد.
فردریک مالم نماینده‌ی پارلمان سوئد از حزب مردم، مخالفتی با این پیشنهاد ندارد اما آنچه از نظر او مهم‌تر جلوه می‌کند نشان دادن حساسیت عدم تحمل، در مقابل چنان رفتارهایی علیه پناهنده‌گان ایرانی در سوئد است. او معتقد است که شرایط امنیتی در مورد حضور خارجیان در سوئد باید دقیق‌تر اعمال شود.
- بروز چنین آزار و اذیت‌هایی در خاک سوئد قبول ناکردنی است. امنیت گروه‌های اوبوزیسیون در سوئد بهیچوجه نباید به مخاطره افتد. بویژه اینکه چنین مداخلاتی از جانب افرادی اعمال می‌شود که خود را زیر ماسک امنیت دیپلوماتیک پنهان کرده‌اند.او می‌گوید که چنین افرادی بدلیل نامطلوب بودن، باید از کشور سوئد اخراج گردند.
فردریک مالم اضافه می‌کند که در نظر دارد مطلب بالا را ضمن بحثی با خانم به آتریس آسک وزیر دادگستری سوئد از حزب مودرات‌ها، خواهد داشت، در میان بگزارد.
تا روز جمعه هیچ‌گونه تفسیری از جانب وزارت دادگستری یا وزارت امور خارجه‌ی سوئد در موارد بالا شنیده نشده است. با وجود این‌ها، آندرش یورل، سخن‌گوی وزارت خارجه می‌گوید که این گونه‌ اتفاقات، مسائل تازه‌ای نیستند که برای پناهنده‌گان موجود در سوئد روی داده باشدد.
او اضافه می‌کند که راه حل قانونی برای مواجهه با این گونه مسایل وجود دارد.
پی‌نوشت
در روز جمعه روزنامه‌ی SvD ضمن انتشار مقاله‌ای زیر عنوان "تعقیب ایرانیان پناهنده در سوئد" اظهار نظر کرده بود که دولت ایران بدلیل فشارهایی که از جانب مخالفین داخلی به آن وارد می‌شود، متوسل به اقدامات شدیدی علیه گروه‌های مخالف شده است. از جمله ایرانیان پناهنده در سوئد مورد تهدید و ارعاب قرار داده و با بستگان ایشان را در داخل ایران به خشونت رفتار نموده است.

پنجشنبه ۷ ژانویهٔ ۲۰۱۰

هفده‌ی دی/ حجاب اجباری


اوایل انقلاب بود. زنان معترض به حجاب اجباری جلوی دادگستری تهران بست نشسته بودند و تقاضای ملاقات با مقامات قضایی را داشتند.
موافقان حجاب با شعار کوبنده‌ی "یا روسری یا توسری" خشم انقلابی خود را نثار خواهران و مادران ما می‌کردند. ما هم در کناره‌ی میدان به نظاره‌ ایستاده‌بودیم.
زن نسبتن مسنی در صف اول با چادر سنتی بر سر، در میانه‌ی دختران و پسران جوانی نشسته بود. یکی از جوانان انقلابی خودش باو رسانید و گفت:
مادر! می‌دانی اینانی که تو در میانشان نشسته‌ای همه کمونیست هستند؟
مادر پوزخندی زد و گفت:
بله، می‌دانم. سه تا از پسرانم همراه و هم‌فکر هم‌اینان بودند. شاه آنان کشت. پسر چهارمم بدلیل خردسالی از اعدام نجات یافت اما سال‌ها آن تو بود تا انقلاب شد و انقلابیون آزادش کردند. برو پیِ کارت و مزاحم دختران من مشو!
آن زن، صدیقه‌ی حائری‌زاده، مادر جواد، کاظم و حسین سلاحی بود. ما او را به تبعیت از پسرانش «عزیز» صدا می‌کردم.
عزیز بعد از انقلاب مجبور شد با دو نوه‌ی دختری‌اش، ایران را ترک کند. محمود؛ پدر بچه‌ها؛ هم‌رزم کاظم و جواد بود. در زمان شاه به حبس ابد محکوم شد. با انقلاب از زندان آزاد گشت اما چند سالی بعد جمهوری اسلامی اعدامش کرد.
همسرش مهری؛ خواهر سلاحی‌ها؛ چندسالی، آن تو در خدمت مدعیان آزادی بود.
از آن روز نحس ۳۰ سالی باید گذشته باشد. اما، امروز زنان سرزمین من، با مبارزات برابری‌خواهی خویش، لرزه بر اندام این کور ذهنان انداخته‌اند و جنبش سبز ارکان حکومت ولایی را به لرزه در آورده است.
پیروزی نزدیک است.

چهارشنبه ۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰

بازگشت

از سفر بازگشت، با انبانی از عشق، چمدانی پر از کتاب و دلی پر درد از آنچه بچشم خویش دیده بود.

غنیمی است بودن با او و پای صحبت‌هایش نشستن. اگر چه دوست می‌داشتم که بازگویه‌هایش از آزادی و رفاه مردم سرزمینم بود نه شرح ظلم‌های رفته بر مردمم از نظام مقدس ولایی.

دوم ژانويه ۲۰۱۰

یوله/ سوئد


جمعه ۱ ژانویهٔ ۲۰۱۰

این همه لشگر آمده/ علیه رهبر آمده!

این چوپان دروغگویت که تو دوستی دیرینه‌ات را با یار غارت، به دوستی او ترجیح دادی، چه اعتباری برای تو و حکومتت، در میان مردم ما و جهانیان ایجاد کرده است. گرچه تو سابقه‌ی خوبی در دوستی نداشته‌ای. اول از همه به استادت بد کردی، شوهر خواهرت هم که بود، شیخ علی تهرانی را می‌گویم که از دست شما بصدام پناه برد. البته بعد فهمید که دشمنِ دشمن، دوست نیست.

بعد با هادی بهم زدی. آیت‌الله اردبیلی را که مرید مسجدش بودی، از میدان دور کردی تا نوبت به رفسنجانی رسید که می‌گویند او ترا لانسه کرده است.

یادت هست گوشهی مسجد امیر می‌شستی، پیپت را میکشیدی و ادای آزاده‌گان را در میآوردی؟

آخر من و تو هم سن و سال هستیم. تو مرا خوشبختانه نمی‌شناسی. چشمهایت را باز کن! ترفندهای صدا و سیمای دروغت، دیگر کاربردی ندارد. تظاهرات بفرموده‌ی دیروزی‌ات نیز.

قیافه‌های تظاهر کنندگان نشان می‌داد که آمدنشان فرمایشی بود. درست مانند تظاهرات سراسری هواخواهان شاه پس از قیام مردم تبریز. این را که حتمن بیاد داری؟.

ساواک دستور داده بود تا همه‌ی کارمندان با همسرانشان حمایت خودشان را از شاهنشاه آریامهر اعلام و نفرتشان را از "ارتجاع سرخ و سیاه" اعلام کنند.

شب ساعت ده بود که رئیس ساواک آبادان به مدیرکل ما تلفن کرد و تاکید که همه باید بیایند. او هم همان‌موقع بمن زنگ زد و دستور را ابلاغ کرد و فردا ما هم بالاجبار رفتیم. آخر ما هم آموخته بود که تقیه جایز است.

جمعیت زیادی آمده بود. به عبارت درست‌تر، آورده بودند. شربت و کیکی هم در کار نبود. خودت می‌دانی که آن روزها وضع اقتصادی حداقل حقوق بگیران خوب بود. گرچه ما اقتصاد را "مال خر" نمی‌دانستیم اما تشنه‌ی آزادی بودیم.

باور کن که تظاهراتمان افتضاح و مسخره بود، درست مثل تظاهرات دیروزی هواداران تو. نه شوری داشتیم و نه همدلی نشان می‌دادیم، برعکس تظاهراتی که بمیل خودمان می‌رفتیم. ترس و لرز هم داشتیم.اما شعار که می‌دادیم، مشت‌هایمان بواقع گره ‌کرده بود. چهار چشمی هم مواظب بودیم که گیر نیفتیم.

شب هم فیلم ما را از صداوسیمای شاهنشاهی نشان دادند. اما کسی محالفان را گوساله خطاب نکرد مانند علم‌الهدی تو. عجب اسم بی‌مسمایی دارد این بی‌شعور!

کسی هم بما حمله‌ای نکرد، درست مثل دیروز که نه لباس شخصی زنجیر بدستی بود و نه اتومبیل "دزدیده‌شده‌ی پلیس" که مردم را زیر بگیرد.

اما عصرش که در همان خیابان جمع شدیم، که حرف دلمان را بگوییم، چماق‌داران بودند، درست مثل امروز.

اما باور کن چماق‌داران شاه، در مقایسه با چماق‌داران تو، انسان‌های شرافت‌مندی بودند. تو خودت گرفتار زندان بوده‌ای و می‌دانی که رفتار آنان اگرچه بد بود و غیر انسانی اما به بدی ماموران تو نبود.

من در تظاهرات بسیاری شرکت کرده‌ام، روز ۲۸ مرداد که نوجوانی بودم که اگر جوانی بغلم نکرده بود، الان استخوانم هم پوسیده بود. روز ۳۰ تیر سال ۱۳۴۲ که سخت گیر افتادم و تا جا داشتم، کتکم زدند. اما همین که فرصتی پیش آمد و با زدن ضربه‌ای به یکی از سه پلیسی که مرا می‌زدند، امکان فرار فراهم شد، بسوی کوچه‌ا‌ی رفتم که بن‌بست بود. مردم در برویم باز کردند اما افسر پلیس گفت:

از این راه برو! اَمنه.

اما چماق‌دارهای تو، حتا آنانی را هم که دستگیر شده‌اند، چند نفره با کمال ناجوانمردی، می‌زنند. حتمن فیلم‌ها را دیده‌ای، مگرنه؟

آن روزها که من خواب آزادی می‌دیدم و تو خواب سلطیت، شاه با هلی‌کوپتر بر فراز تهران بپرواز در آمد و صدای مردم را شنید. اما تو چطور؟

باور کن که عربده‌های احمد خاتمی، علم‌الهدی، شیخ یزدی، مصباح و یا تهدیدهای چاقوکشانی چون رادان و دیگر "سردارها"یت کسی را نمی‌ترساند!

از این‌ها گذشته زندگی جاویدانه نیست. حتا برای سلاطین. من و تو پیر شده‌ایم، مگرنه؟