یکشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۰۹

عزا عزاست امشب


در نوجوانی، در یکی از شب‌های محرم، زمانی که شیخ نشسته بر منبر، امام حسین را شهید کرد و ضجه و ناله‌ی زنان نشسته در پشت پرده‌ی حایل را بدر آورد، از مسجد خارج شدم و عهد کردم هرگز در چنین مجالسی که از امام حسین، انسانی آن‌چنان ذلیل به نمایش می‌گزارند، شرکت نکنم.
سال‌های سی بود. جوانان وطن با شعار "یا مرگ یا مصدق" حادثه‌ی ۳۰ تیر را آفریده بودند. شهید قرب و منزلتی داشت و من بچه مذهبی، نمی‌پسندیدم که سالار شهیدان، برای جرعه آبی، دریوزه‌گی یزید کرده باشد حتا برای علی اصغر خردسال‌اش.
سال‌ها گذشت. در چهل سالگی و در چنین روزی، از جلوی تکیه‌ی بهبهانی‌های ساکن آبادان ‌گذشتم. سال ۵۷ بود. مردم باز هم علیه استبداد بپاخاسته بودند. صدای خطیب مجلس، راه بر من به بست و مرا بدرون تکیه خواند:
یزید مرد، رفت. امام حسین شیهد شد و بتاریخ پیوست. ما با یزیدان زمان کار داریم. آنانی که بر ما به شیوه‌ی یزیدی حکم می‌رانند. «نقل به مضمون».
وارد حسینه شدم. خطیب عاشورا را دیگرگونه تفسیر می‌کرد. حسینی که این خطیب جوان از او صحبت می‌کرد، همان حسین مظلومی نبود که به باور آن شیخ همدانی برای پسرش، به گدایی آب رفته بود. حرف‌های‌اش به دلم نشست.
اما دیری نگذشت که سید را عوض کردند و سیدی «موسوی تبریزی» دیگر از همان نوعِ شیخِ همدانی، به جانشنی او برگماشتند.
انقلاب پیروز شد و این سید منصب ریاست دادگاه انقلاب را اشغال کرد. دادگاه شهدای سینما رکس را راه انداحت. فرمان قتل چند نفر بی‌گناه دیگر را صادر کرد تا به خیال خام خویش، سر و ته قضیه را بهم آورد.
امروز، سی سالی از آن روز عاشورا گذشته است. پرده‌ها بالا رفته است. داستان به آتش کشیده شدن سینما رکس نگاشته شده است و عامل و عاملین آن معلوم گشته‌اند. همانانی که امروز تکیه بر قدرت زده‌اند و یزیدگونه حکم قتل جوانان وطن را صادر می‌کنند.
هیهات من‌الذله!!

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

در رثای آن مرد که انسانیت را برگزید و به قدرت، نه گفت

درست مثل همان روز بود.رادیو را روشن کردم و باشنیدن خبر مرگ آیت‌الله طالقانی شوکه‌ شدم. صبحانه نخورده، سوار بر ماشین راه اداره در پیش گرفتم. بیشتر همکاران جمع بودند. چپ و راست، مسلمان و نامسلمان و همه افسرده حال. با پیاده شدن از ماشین، دوره‌ام کردند:
چرا؟ چی شد؟می‌گویند او را کشته‌اند!دیشب او شورای انقلاب را رهبری کرده بود. صبح خبر مرگش را داده‌اند، مگر می‌شود؟ آخر چرا؟
من نیز مانند آنان، از همه جا بی‌خبر بودم و از جریانات پشت پرده بی‌اطلاع. اداره را دسته‌جمعی بسوی استادیوم آبادان ترک کردیم. مردم، دسته دسته، راهی استادیوم بودند، گریان، ضجه‌کشان. زن و مرد. پیر و جوان. راست و چپ. و همه به گونه‌ای ساکت. حرفی برای گفتن نداشتیم. یکباره بغض کسی می‌ترکید و فریادش بلند می‌شد:
خدایا! آخر چرا؟ چرا طالقانی؟ نه کسی دیگر؟ کاش عزرائیل را بسراغ من می‌فرستادی! حالا به چه کسی پناه آوریم؟
و ضجه‌ها بلند می‌شد. زنان بومی به شیوه‌ی خویش زاری می‌کردند و صدای ضجه‌شان هر شنونده‌ای را بگریه می‌انداخت. جلو استادیوم جا برای ایستادن نبود.آری سید محمود طالقانی، مرده بود.
اما امروز این فیس بوک بود و نوشته‌ی مسیح، این زن آزاده، روزنامه نگار شجاع جنبش سبز و تیتر نابی که انتخاب کرده بود«آقای خامنه‌ای! مراسم بی‌رونق ولایتمداران را به بهانه یک عکس پاره دیدی، حداقل وقتی مراسم باشکوه ملت برای تشیع یک پیر حصر کشیده بی تریبون را دیدی؟ مرد باش و کنار بکش!».
گیج شدم تک و تنها، در این غریب غربت جایی برای رفتن نیست. نه همدمی، نه همدلی و نه همزبانی. بودن با عزادارن محال است مگر در دنیای مجازی اینترنت. تسلیت رهبر را نیز نصفه نیمه خواندم. تسلیت که چه بگویم. خزعبلات! حرف‌هایی ناسنجیده بمانند دیگر حرف‌هایش که خریدارانش همان چماق بدستان دور و برش هستند و رانت‌خواران سفره‌ی گسترده‌ی از درآمدهای نفت و واردات بی‌ بندوبار. ویدیوکلیپ‌های عزاداران را نیز دیدم. هوا، هوای همان روز آبادان بود. هر چقدر اندیشیدم که جمله‌ای مناسب حال بنویسم، کلامی بهتر و بایسته‌تر از گفته‌ی خدای سخن سعدی نیافتم.
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز مرده آن‌ست که نامش به نکویی نبرند.

پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹

روزی بود روزگاری بود (بخش هفتم)


بیشتر آنانی که دبستان را با هم آغاز کرده‌بودیم، یکی پس از دیگری دبستان علمی را بدلیل نارضایتی از اوضاع نابسامان مدرسه ترک کردند. پول‌دارها راهی دبستان اتحاد یا الوند شدند که اولی توسط یهودیان اداره می‌شد و دومی توسط مسیحیان. بقیه از دبستان‌های دولتی سردرآوردند. مجموع دانش‌آموزان ثبت نام کرده در کلاس ششم، هفت نفر یشتر نبود. دو نفر برادرزاده‌گان آقایان حجازی بودند، من و چهار نفر دیگر. از این‌رو با پنجمی‌ها در یک کلاس جمعمان کردند.
مدتها بود که زمزمه‌ی تشکیل دبیرستان علمی بگوش می‌رسید. پدر سخت مشتاق تحقق این موضوع بود اما آرزویش تحقق نیافت. جست‌وجوها و پرسش‌وشنفت‌هایش در پی یافتن "بهترین "دبیرستان" به این منتهی شد که من سر از دبیرستان ضمیمه‌ی دبستان محمدرضاشاه پهلوی سردرآورم. مدیر مدرسه «علی‌نقی ایرانی» بسر حاج شیخ تقی (وکیل‌الرعایا) نماینده‌ی همدان در دوره‌ها‌ی اول و دوم مجلس شورای‌ملی و از مبارزان جنبش مشروطه بود، بدلیل همسایه‌گی می‌شناخت. اما با کمال اطمینان می‌توانم بگویم که شناخت پدر از ناظم مدرسه، به دیدارهای گه‌گاهی او که سوار بر دوچرخه‌ از جلوی دکانش می‌گذشت، ختم می‌شد. البته توصیه و سفارش مرحوم احمد کلافچی دبیر فیزیک‌ـ‌شیمی دبیرستان‌های همدان که از بستگان ما بود و مورد احترام پدر، بی‌تاثیر نبود. اما اشتهار پرورش به ناظمی سختگیر و چوب بدست، بگمانم بیشترین تاثیر را در این تصمیم‌گیری او داشت.
دبیرستان ضمیمه عمر درازی نکرد. اما در همین مدت کوتاه بواقع برای هیچ، مانند دویدن در زنگ تفریح، چندباری مورد نوازش‌های آقای ناظم قرار گرفتم.
یک یا دو ماهی بعد اداره‌ی فرهنگ همدان «آموزش‌وپرورش کنونی» تصمیم به ایجاد دبیرستانی تازه گرفت. قرار بود دانشسرای پسران که در آن‌روزها شبانه‌روزی بود، روزانه شود و در عوض کمک هزینه‌‌ای نقدی به دانش‌آموزان پرداخت گردد. نیمی از اتاق‌های موجود در ساختمان دانشسرا را، اختصاص به دبیرستان نوبنیادی دادند که بعدها «دبیرستان ضمیمه‌ی دانشسرا» نامیده شد. ما و عده‌ی از دانش‌آموزان دبیرستان پهلوی (شاید هم تعدادی هم از دبیرستان ابن‌سینا، یادم نیست) که جایی برای آنان در آن دبیرستان یا دبیرستان‌ها نبود، به این دبیرستان نوبنیاد منتقل شدیم.
دبیرستان پهلوی و ابن‌سینا به قول معروف "کلک مرغابی" را زدند. بیشتر دانش‌آموزان "ناراحت" خودشان را روانه‌ی این دبیرستان تازه تاسیس کردند تا از شر دردسرهای آنان رهایی یابند.
دوران شورش و اعتراض بود. شعار "یا مرگ یا مصدق" در همه جا بگوش می‌رسید. احزاب گوناگون در گوشه و کنار شهر تظاهراتی بر پا می‌کردند. هرروزه همکلاسی‌ها خبرهای تازه می‌آوردند. تعدادی از همکلاسی‌های جدید، همان "ناراحت‌ها" که بدلیل درجا زدن‌هایشان در یک کلاس، سن و سالی بیشتر از ما داشتند، از جوانان هواخواه حزب توده بودند. اینان افراد شر و شوری بودند. از هر فرصتی برای بهم زدن کلاس درس استفاده می‌کردند. ما کوچکترها هم که بیشتر دنبال هیجان بودیم، بدنبال آنها ‌کشانیده می‌شدیم. بحث‌های داغ سیاسی بزرگترها در کریدور با دانش‌آموزان دانشسرا و بیرون ساختمان، بسیار خوشآیند و جذاب بود. تعدادی از دبیران هوادار حزب بودند. صحبت‌های آنان برای ما جاذبه‌ی خاصی داشت بویژه که رفتارشان با دانش‌آموزان بیشتر از دیگر دبیران دوستانه بود. بچه پول‌دارها از شاه طرفداری می‌کردند و عده‌ای هم مصدقی بودند.
همین سردم‌داران، هر دبیری را که با ساز آنان نمی‌رقصید متهم به عملی ناشایست می‌کردند.
به روایت آنان، یکی بچه باز بود و دیگری سودجو و کلک باز. بچه‌ها را تجدید می‌کرد تا مشتری برای کلاس‌های تابستانی خویش فراهم کند. سومی بی‌‌عرضه بود و زنش با این یا آن رابطه داشت.
کار را بجایی رساندند که با نوشتن نامه‌ای به مقامات، دبیر ریاضی‌مان را متهم به بچه‌بازی کردند.
زیر چهار پایه‌ی میز دیگری که معلم محترم و مهربان، ترقه گذاشتند.انفجار ترقه‌ها یکی پس از دیگری، رنگ از روی او روبود و دچار گیجی‌اش کرد. مرتکبان از پنجره‌‌ای پائین پریده و در رفتند.
یکروز بخاطر تمام شدن نفت بخاری، سروصدایی راه انداختند که مگو و مپرس!
به پیشنهاد آنان کلاس درس را تعطیل کردیم و با شعار "یا مرگ یا بخاری" بسوی دفتر رئیس دبیرستان راه افتادیم. صدای هفتاد نفری دانش‌آموزان کلاس ما، در کریدور دانشسرا پیچید و دبیران و دانش‌آموزان دیگر کلاس‌ها بتماشای ما آمدند. رئیس دانشسرا بیرون آمد و ما را تشویق به بازگشت به کلاس درس کرد و با لحنی مهربان و شوخی‌آمیز گفت:
هیچ آدم عاقلی برای سردی کلاس خودش را نمی‌کشد. البته نفت بخاری هم اضافه شد.
آرزوی پدر برای یافتن بهترین دبیرستان بر باد رفت و من از محیط بسته‌ی دبستان علمی به محیطی بی‌در و پیکر راه یافتم. ولی در عوض با ایده‌ئولوژی‌ها گوناگون آشنا و آشناتر شدم. سال بعد که سال کودتا هم بود، در دبیرستان پهلوی ثبت نام کردم.

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

دیدار با اکبر گنجی


جمعه‌ی گذشته، قرار بود اکبر گنجی در استکهلم، سخنرانی داشته باشد. دوست داشتم حر‌ف‌های او را، رو در رو بشنوم و اگر شد سوالاتی هم مطرح کنم. راهی استکهلم شدم. سرسرای ساختمان ABF (سازمان آموزش کارگران) متعلق به حزب سوسیال‌دموکراسی سوئد، پر بود از هم‌وطنان. بساط فروش ساندویچ، چای‌وقهوه هم برپا بود که عصر بود و همه گرسنه. چند نفری با عرضه‌ی نوارهایی سبز رنگ "علامت جنبش سبز" و گل سینه‌های دایره‌ی شکلی با نوشته‌ی‌ "آزادی" به حاضرین، آنان را در کمک دادن به هواداران "جنبش سبز" تشویق می‌کردند. اشتیاق آنچنانه‌ای برای خرید کالاهای عرضه شده، ندیدم برعکس اجتماعات مشابه سوئدی که مردم خود مشتاقانه برای خرید یا دادن کمک نقدی جلو می‌روند. در مقابل اصرار فروشنده، شنیدم که می‌گفتند:
من سبز نیستم
من سرخم
من ...
فروشنده که خانم میانسالی بود، در مقابل آن‌که خود را سرخ می‌دانست و ریشی توپی داشت که بیشتر به برادران سرخ‌های می‌مانست، گفت:
می‌دانم. شما را می‌شناسم. من هم سرخم، سرخ بودم. اما حالا سبزم. و بسراغ دیگری ‌رفت. ساعت شش در سالن باز شد. در ردیف‌های میانه نشستم تا بهتر به بینم و بشنوم.
آقایی شال سبز به گردن، پشت میکروفون قرار گرفت و بی‌آنکه خودش را به حاضرین معرفی کند، اعلام برنامه کرد.
شخصی از میانه‌ی جمع اسمش را پرسید. او به ذکر نام خود قناعت کرد. دیگری نام خانواده‌گیش را خواست.
مجری برنامه از حاضران خواست تا با خرید گل سینه و نوارهای سبز، گروه برگزار کننده‌ی سخنرانی را کمک کنند، سوالات شروع شدّ
چرا کمک؟ مگر شما چه مخارجی دارید؟
طرح چنین سوال‌هایی برای منی که بیست‌واندی سال است در سوئد زنده‌گی می‌کنم، تعجب‌آور بود. چرا که می‌دانم در سوئد چیزی مجانی نیست. کمک مالی کمون‌ها باین‌گونه مجالس، کافی مقصود نیست. برگزاری سخنرانی‌ها مخارجی دارد و باید پرداخت شود.
جوانی دستش را بلند کرد و سوالی مطرح نمود. اعلام کننده‌ی برنامه گفت که بهتر است سوالات از آقای گنجی پرسیده شود ولی جوان دیگری بلند شد و گفت:
سوال من مربوط بشماست.
چه کسی گنجی را باینجا دعوت کرده؟
کی باو چنین اجازه‌ای داده است که بجای ملت ایران صحبت کند؟
چه کسی اجازه داشته است که گنجی را بمجلس سوئد دعوت کند؟
چه کسی باو اجازه داده است که نماینده‌گی سبزها را داشته باشد و ... (نقل به مضمون).
خانمی (اینجا)که در ردیف جلو نشسته بود، بلند شد و از اداره‌کننده‌ی جلسه پرسید:
آیا آقای گنجی بنماینده‌گی سبزهای ایران سخن‌رانی خواهد کرد؟
جواب منفی بود.
خانم سوال کننده نتیجه گرفت که طرح چراهای اعتراضی نباید منطقی باشد.
گنجی وارد شد و سخنش را آغاز کرد. وارد جریان فلسفه‌ی انقلاب شد و گفت که هیچ انقلابی منجر به حکومت دموکراسی نشده است. انقلاب‌ها دو نوعند:
اقتصادی و سیاسی. الگوی بیشتر انقلاب‌های انجام گرفته، انقلاب فرانسه است که به خون‌ریزی ختم شد.
پرچم‌های سه‌رنگ شیروخورشیددار هوا شد. جمعی شروع بخواندن سرود "ای ایران ای مرز پرگهر" کردند. دلم می‌خواست من هم در خواندن این سرود با آنان همراه شوم، همان سرودی‌که به هنگام بمباران آبادان توسط جت‌های جنگی عراق، از سر ترس، استیصال و ناامیدی، در کناره‌ی دیوار اداره با دوستان و همکارانم خوانده بودیم.
و باحترام پرچم کشور برپا خیزم.
اما نه اینان آن دوستان بودند و نه اینجا آبادان. آن روز این سرود را برای تقویت روحیه خویش‌خواندیم. اما امروز اینان، سرود "ای ایران ای مرز پر گهر را" برای خاموش کردن، صدای مخالف خود می‌خواندند تا آزادی مرا سلب کنند.
ساکت شدم. متحیر که اینان، کیانند که در یک کشور دموکرات، برای خاموش کردن صدای مخالف از شیوه‌های استالینستی، هیتلری و حزب‌اللهی استفاده می‌کنند؟
سرود تمام. گنجی دوباره آغاز به سخن کرد ولی گروه، این بار با خشونتی آشکارتر بپا خاست.
همان جوانی که می‌خواست بداند چه کسی به گنجی اجازه سخن‌رانی داده است، فریادش بلند شد:
درست مثل شما که انقلاب دموکراتیک ما را بخون کشیدید. تو بودی که مرا شکنجه کردی! من ترا خوب می‌شناسم و...(نقل به مضمون).
اما سن‌وسالش گواه صحت گفتارش نبود. امروز ۳۰ سال از آن روز گذشته است و چهره‌ی او بگمان من چنان سنی را نشان نمی‌داد.
فریاد "مرگ بر جمهوری اسلامی" سالن را پر کرد. جوانی که بروبازوی ورزیده‌ای داشت، کاپوشن خود را بیرون آورد و آماده‌ی جنگ شد.
بحث‌ها بالا گرفت. موافقین نیز متاسفانه به مقابله برخاستند. بحث‌های داغ همراه با توهین شروع شد.
خفه شو!
مزاحم نشو!
و جلسه بهم خورد.
همان آقای ریشوی سرخ، با وقاحتی چون وقاحت ماموران امنیتی، نمی‌‌دانم چرا با دوربین‌اش از همه‌ی حاضرین فیلم می‌گرفت.
همان خانمی که در بالا از او سخن رفت، با متانتی قابل تقدیر با مخالفین به بحث ایستاد. عصبانی بود اما خشونتی در صدایش نبود. مجری رادیو همبستگی سوئد، با هر دو گروه مصاحبه می‌کرد. آقایی با دوربین سوار بر سه پایه از صحنه فیلم می‌گرفت. مجری برنامه اعلام کرده بود که برنامه زنده از اتاق پالتاک «بگمانم شماره‌ی ۴۱‌»، مستقیمن پخش می‌شود.
صدای پرچم هوا کن‌ها، بلند بود.
ـ من اجازه نمی‌دهم گنجی در استکهلم حرف بزند.
من نفهمیدم وکالت یک میلیون و دویست‌هزار نفر ساکن استکهلم را بچه نحوی گرفته بود.
ـ هر جا می‌خواهد سخن‌رانی کند اما نه در استکهلم.
ـ من اجازه نمی‌دهم.
جلسه بهم خورد. نیم‌ساعتی بعد دوباره وارد سالن شدیم. دوستان سرودخوان پرچم بدست هم.
اداره کننده‌ی برنامه، ختم جلسه را اعلام کرد. همه سالن را ترک کردیم. همان جوان مدعی، سرشار از شادی و غرور، کف محکمی زد. اما کسی او را همراهی نکرد.
از دوستی خداحافظی کردم که راهی خانه شوم. دوستم گفت:
قرار است جلسه را خصوصی اعلام کنند. گویا توصیه‌ی پلیس باشد. دوباره وارد سالن شدیم. اما این بار آنان را راه ندادند.
گنجی سخنش را آغاز کرد.
پ‌ن
توجه!

چهارشنبه ۲ دسامبر ۲۰۰۹

روزی بود، روزگاری بود (بخش ششم)

خانه‌ی ما، اولین خانه‌ی کوچه یِ بن‌بست درازِ پیچ‌درپیچی بود که در انتهای آن بجز دو خانواده‌ی مرفه، مابقی افرادی فقیر و زحمت‌کش بودند. جلوی خانه‌ی ما محل بازی ما بچه‌ها بود. البته سه قاپ‌ریزان بزرگتر نیز زمانی که جای دنجی گیر نمی‌آوردند، قاپشان را در سه کنج کوچه، می‌ریختند که هم خاک نرمی داشت و هم از دید عموم مصون بود.

دیوارهای صافِ کاه‌گلیِ کوچه، محل مناسبی برای نوشتن شعارهای روز بود. خانه‌‌ی جوانان حزب توده در همین کوچه بود.

جنگ شدیدی میان هوادران حزب توده و پان‌ایرانیست‌ها برقرار بود. یکروز صبح که راهی مدرسه بودم، نقش علامتی بشکل دو خط موازی که خطی موربی قطعش ‌کرده بود، توجه مرا جلب کرد. چیزی از آن علامت دستگیرم نشد. در کناره‌ی آن هم مقداری «زنده باد این و مرده باد آن» نوشته شده بود. عصر که برای بازی والیبال جمع شدیم، متوجه شدم که علامت کذایی را با اضافه کردن دو عدد حرف "ع" بر اول دو خط موازی و دو عدد حرف "ر" به آخر آن‌ها، مبدل به "عرعر" کرده‌اند و خط مورب را نیز بصورت نوشته‌ی "خر" تبدیل کرده‌اند.

یکی از بچه‌های محل که هم بزرگتر بود و هم بخانه‌ی جوانان حزب توده، رفت‌وآمدی داشت، با اشاره به علامت روی دیوار گفت:

اون علامت «پان ایرانیست‌ها»ست.اونا شاهدوستن و نوکر استعمار. خوب تماشا کن! راستی هم علامتشان به "عرعر خر"بیشتر شبیه تا چیزی دیه «دیگه».

من نه از حزب توده چیزی می‌دانستم و نه حزب پان‌ایرانیست را می‌شناختم.

یکی از بچه‌ها گفت:

«عدولِ Adol» که می‌شناسی؟ او پان‌ایرانیستیه. چندروز پیش دیدم که بازوبندی بسته بود که همین علامت را روش کشیده بودن/ از توده‌ای‌ها هم خیلی بدش میاید.

عدول که اسم درستش یادم نیست، پدر نداشت یا داشت و مادرش را طلاق داده بود. با پدر بزرگش زنده‌گی می‌کرد. بچه‌ای بی‌سر و صدا بود و کمی کند ذهن. علاوه بر بچه محل بودن، هم مدرسه ای هم بودیم.

روزی از او پرسیدم:

راستی عدول، فرق میان پان‌ایرانیست‌ها و توده‌ای‌ها چیه؟

عدول گفت:

به بین! ما می‌گیم آذربایجان شوروی هم مال ماست. توده‌ای‌ها می‌گن، آذربایجان خودمانم بدیم به روس‌ها

دوست دیگرم رضا، برادر بزرگش توده‌ای بود. او را توی راهپیمایی‌های حزب توده دیده بودم. یکی از دوستان پدر که وضع مالی بسیار خوبی داشت، روزی برای پدر با تمسخر تعریف می‌کرد:

پسر فلانیه که می‌شناسی! اونم توده‌ای شده. دیروز تو روزنامه نوشته بود که بعنوان اعتراض به زندانی کردنش، اعلام اعتصاب غذا کرده. تخم تریاک! چه غلطا؟

و غش‌غش می‌خندید.

به رضا گتفم:

عدول می‌گه شما می‌خاین آذربایجان ما را بدین به روس‌ها، درسته؟

رضا که لکنت زبان هم داشت، عصبانی شد. کمی زبانش بند رفت و آخرش گفت:

پان‌ایرانیست‌ها نوکر امپریالیستای آمرکایی‌ان. عدول ور می‌زنه! حالا که ما انگلیسیا را بیرون کردیم، اونا می‌خوان آمریکایی‌یا امپریالیست بیان و جای اونا را پر کنن.

یکباری دزدکی، به دور از چشم پدر و از روی کنجکاوی با حسین. ح، سری به خانه‌ی جوانان حزب توده زده بودم. عده‌ای نوجوان سر کلاس‌ها درس بودند. جمعی والیبال بازی می‌کردند. بزرگترها در توی حیاط این گوشه و آنگوشه سرگرم بحث بودند و زیر چشمی مواظب نوجوانانان بودند. زیاد آن نماندم چون پدر از توده‌ای‌ها اصلن خوشش نمی‌آمد. به آن‌ها می‌گفت "توده نفتی".

معتقد بود که همگی آن‌ها نوکر انگلیس هستند. دلیلش، عضویت چندتایی بچه پول‌دار همدانی در حزب توده بود. به نظر او فلسفه‌ی اشتراکی با وضع خانواده‌ی آنها جور در نمی‌آمد. پدر می‌گفت:

این‌ها همیشه می‌خان توی قدرت باشن. روی همین اصلم هس که پسراشانه فرستادن توی اون حزب تا همه چیز توی دست خودشان باشه. قوام‌السلطنه هم حزب دموکرات درست کرده بود.

برای من حرف پدر حجت بود. بخصوص که در گفت‌وگوهایش او با بعضی از مشتری‌ها که ادعای هواداری توده‌ای‌ها را داشتند و از کمونیست حرف می‌زدند، من استدلال پدر را برتر می‌دیدم. پدر در مقابل هر آن‌چه آنان بیان می‌کردند، با استناد به آیه‌ای از قرآن یا حدیثی نبوی، ادعا می‌کرد که تمام راه حل‌های این مسایل، در دین مبین اسلام وجود دارد.

او معتقد بود که اگر احکام اسلامی بدرستی اجرا شود، فقر و دزدی از بین می‌رود.به نظر او فلسفه‌ی وجوب پرداخت خمس و زکات این بود تا از تجمع مال و ثروت در نزد افراد خاصی جلوگیری شود. خودش هم با این که درآمدش به سختی کفاف مخارج روزمره‌ی ما را می‌داد، آخر سال، خمس و زکاتش را دقیقن محاسبه و پرداخت می‌کرد.

نه رادیو داشتیم و نه روزنامه. پدر می‌پنداشت که داشتن رادیو گناهی کبیره است. بگذریم که پول خریدش را هم نداشت. روزنامه را هم که دفتر دروغ می‌خواند.

روزی بخشی از روزنامه‌ی چلنگر را توی کاغذپاره‌های دکانش پیدا کردم. کاریکاتوری از شاه کشیده بود که بنظرم خیلی عجیب و غریب آمد. عکس را باو نشان دادم و گفتم: آقاجان! به بینین! شاهو چه شکلی کشیده!

پدر نگاهی کرد و گفت:

قلم دسه دشمنه. نقاشش دشمن شاست. روزنامه‌هایی که اونو دوس دارن، قنجش هم می‌کنن تا خوشگل‌تر بشه.

پرسیدم یعنی چه؟

گفت:

همان که گفتم. این روزنامه‌ها دفتر دروغ‌اند. حرف راستی توی آن‌ها پیدا نمی‌کنی. انگلیس می‌گه اینجوری عکس شاه را بکش، اونا هم می‌کشن. روسیه میگه نه تو طوری دیگر بکش، اون جوری می‌کشن. کسی بفکر من و تو نیس. خودت را علاف نکن! فکر درس‌ات باش!

فکر نان کن که خربزه، آبه.

دوره‌ی دبستان بپایان رسید


سه‌شنبه ۱ دسامبر ۲۰۰۹

فـضـول


خیال میكرد که اگر مرا در مقابل جمع، محذور گزارد، هم مرا تنبیه کرده است و هم با انجام وظیفه‌ی مذهبی "امر به معروف" در بهشت جائی در کنار انبیاء و اولیاء برای خود مهیا خواهد كرد. از این‌رو پرسید:
من نمیفهمم چرا پسر فلانی با آن همه تقوی و تقدس، نماز نمیخواند؟
گفتم:
نماز مقدماتی دارد و مقارناتی. نمازی كه بدون رعایت این اصول گزارده شود، دولا و راست شدنی بیشتر نیست و نهایت به كمر گزارندهاش خواهد زد.
گفت:
این را میفهمم و میدانم كه تو مقارنات را بجا میآوری، امّا؟
گفتم:
اگر فلسفهی نماز را درست فهمیده بودی، هرگز این سؤا ل را در میان این جمع ا ز من نمیكردی.
نماز رابطهای است بین خدا و مخلوق و به خلق ارتباطی ندارد.