جمعه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۲۵ نوامبر ۲۰۰۹
یاد یک دیدار
پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹
روزی بود، روزگاری بود (بخش چهارم)
صبح روزهای پنجشنبه پدر مجلس روضه خوانی داشت. بعد از اقامهی نماز صبح در مسجد محل، چندنفری از دوستانش مستقیمن به خانهی ما میآمدند، صبحانهی سادهای با هم میخوردند، گپی میزدند و نهایت مرحوم حاج میزرا محمد کوثری به منبر میرفت، مسئلهای میگفت، سری به صحرای کربلا میزد و اشک حاضرین را در میآورد و جلسه تمام میشد. آز آنجا که من تنها پسر خانه بودم، خدمت به میهمانان وظیفهی من بود. پدر به مدیریت دبستانی که میرفتم، دایر بودن مجلس روضهخوانی را اطلاع داده بود. از اینروز اگر پنجشنبهها کمی دیرتر در کلاس درس حاضر میشدم، از بازخواست و تنبیه بدنی احیانی روزمره، معاف بودم.
دبستان علمی به مدیریت شیخ علی زنجانی و نظامت سید محمد صادق حجازی از جمله مدارس وابسته به انجمنهای سراسری تعلیمات اسلامی بود. از همینرو حضور و خدمت مرا در مجلس روضهخوانی مثبت برآورد و آن را تایید میکردند.
بودن در میان دوستان پدر سبب نزدیکی من با آنان شده بود. همدیگر را خوب میشناختیم و بهم احترام میگذاشتیم. شناسایی من از آنان با رشد جسمی و فکریم بیشتر و بیشتر شد. جز پدر و حاجآقا کوثری روضهخوان، دیگران یا کلن بیسواد بودند یا کمسواد. سوادی در حدود توانایی روخوانی قرآن و کتابهای دعا مانند مفاتیحالجنان، زادالمعاد و غیره. نوشتن را نیاموخته بودند. سواد اجتماعیشان همان مطالبی بود که در پای منابر شنیده بودند. روی همین اصل هم بود زمانی که ملای روی منبر، مطلبی را بیان میکرد و آنان از آن مطلب آگاهی قبلی داشتند، با تکان دادن سر به نشانهی تایید، با صدای بلند، موضوع را تکرار میکردند تا دانش خویش را به رخ دیگر شنوندگان حاضر، به کشند. این گونه واکنشها که به "پامنری کردن" معروف بود، سبب رنجش مسئلهگو و پدر میشد. اما تذکرات آنان بیاثر بود و در جلسهی بعد داستان به همان شکل سابق تکرار میشد.
مسائلی که حاجآقا کوثری بیان میکرد برای من، نه تازهگی و نه جذابیت. آن مسائل را بارها یا از دهان پدر، آموزگاران، روضهخوانهای دیگر شنیده و یا با خواندن توضیحالمسایلهای مختلفِ متعلق به آیات عظام سابق و لاحق موجود در صندوق کتابهای پدر، خوانده بودم و اطلاعاتم در این موارد مورد تایید پدر بود. اما حاجآقا کوثری معتقد بود که آن مسایل، مسایل روزمرهی مسلمانان است و باید مرتب تکرار شود.
هرچه بزرگتر میشدم، علاقهام به حضور در اینگونه مجالس کمتر وکمتر میشد. بحثهایی مطرح شده از جانب حاضرین با افکار من نوجوان خواهان عدالت و آزادی، جور در نمیآمد. یکروز عطسهای کردم. شیخ فضلالله که پیرترین حاضرین بود و صمیمترین دوست پدر، بلافاصله این عبارت را « انی آمنتُ بربکم فاسمعون» را، زیر لب زمزمه کرد و بمن توصیه نمود تا پس از هربار عطسه زدن، چنان عبارتی را تکرار کنم. و اضافه کرد که از معصوم نقل است که هرکس چنان کاری را انجام دهد، در شب اول قبر، هنگامی که دو فرشتهی «نکیر و منکر» برای "بازجویی" او بالای سرش حاضر میشوند، میت دچار عطسه شده و روی عادت همیشهگی، جمله «من به خدای خودم ایمان آوردم، شما این مطلب را بشنوید» را تکرار خواهد کرد. دو فرشته با شنیدن این جمله کار "بازجویی" را بر او ساده خواهند گرفت.
داستان برای من نوجوانی که تازه با معنا و تفسیر کلمهی عادل و بصیر و دانا بودن خداوند، آشنا شده بودم، نمیخواند. در ذهنم این امر خطور کرد که «پس ایشان در این باورند که میشود خدا و فرشتهگانش را هم گول زد».
در آن سن و سال، نه ادب بمن اجازه میداد که مخالفتم را آشکار کنم و نه جرات مخالفت آشکار را با شیخ که مورد علاقه و احترام پدر و دیگر حاضران در جلسه بود، داشتم.
با آغاز دورهی دبیرستان که همزمان با مبارزات ملی شدن نفت هم بود، دیگر اجازهی دیرتر حاضر شدن در کلاس درس را هم نداشتم. بنابراین نان و چای و پنیر را فوری جلوی حاضرین میگذاشتم و خداحافظی میکردم. اما در تعطیلیها و تابستانها برای اینکه کمک پدر باشم همانطور که در ادارهی مغازهاش کمکش میکردم در اینگونه مجالس نیز همراه و کمکش بودم.
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
روزی بود، روزگاری بود (بخش سوم)
آیتالله بروجردی، به دلیل تعداد زیاد مقلدیناش شاید تنها مرجع شیعی ساکن ایران باشد که از چنان محبوبیت و احترامی برخوردار بود. محبوبیت ایشان تنها نزد مقلدین شیعس مذهب نبود که جامع الازهر قاهره و کلیسای رم نیز برای ایشان احترام خاصی قائل بودند.
بعد از فوت ایشان، شاه تلگراف تبریکی به یکی از علمای برجستهی شیعهی ساکن نجف زد (اسم ایشان یادم نیست) و اعلمیت ایشان را تبریک گفت. تلگراف شاه در میان مردم عادی سروصدای زیادی ایجاد کرد. بزرگترها این کار شاه را نادرست و غیر متعارف ارزیابی میکردند و میگفتند مرگ آقای بروجردی سبب شادی آیتالله ... نشده است که شاه به ایشان پیام تبریک قرستاده است. گذشته از این، زعامت دینی و گزینش مرجع تقلید، کاری به سیاسیمداران ندارد چرا که این خود مومنیناند که با شناختشان از روحانیون، یکی را اعلم تشخیص میدهند و به مرجعیت خود انتخاب میکنند.
از همین روی در این باور بودند که تبریکگویی شاه به آن آیتالله دلیل سیاسی دارد و شاه میخواهد نجف را مبدل بمرکز شیعیان جهان سازد تا نفوذ خودش را در قم افزایش دهد.
در میان گروههای ضدشاهی معروف بود که شاه از حمایت ضمنی آیتالله بروجردی برخورداربوده است. دلیلشان تلگراف تبریک آیتالله بروجردی به شاه، پس از پیروزی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنگونی دولت ملی دکتر مصدق.
آنانی که به مغازهی پدر رفتوآمد داشتند، از تحصیلکرده و دانشگاه دیده تا مردم عامی، باین باور بودند که آقای بروجردی نگران تسلط تودهایها بر کشور بودهاند و مخالفتی با مصدق نداشتهاند.
از طرفی همینان آشکارا میگفتند که در روایات داریم که به شاه مملکت اسلامی حتا اگر خلافکار هم باشد نباید بد و بیراه گفت یا مرگ اور را از خدا خواست بلکه باید دعا کرد تا او به راه راست هدایت شود.
پدر و دوستانش میگفتند حضرت محمد از این که در زمان سلطان دادگری چون انوشیروان، زاده شده است، افتخار کرده و فرموده است:
ولدت فى زمن الملک العادلانوشیروان.
من این روایات و توجیهات را نمیتوانستم بپذیرم و بر این بودم که همهی این روایات ساختهگی است و کار "بادنجان دور قاب چینهای شاهان و صاحبان قدرت" است. بگذریم که انوشیروان را هم به دلیل قتل عامی که از مزدکیان کرده بود، دادگر نمیشناختم. از طرفی دیگر بارها هم شنیده بودم که ابوحریره برای بیاعتبار کردن اسلام، چندین هزار روایت جعلی از قول پیامبر اسلام ساخته و در میان مردم انتشار داده است. به دیگر سخن این که به روایات مورد اشاره میشد با دیدهی شک و تردید نگاه کرد.
باری، قرار بود در ششم بهمن ماه ۱۳۴۱ شش مادهی انقلاب سفید شاه و مردم به رفراندوم گذاشته شود.
شاه در سخنرانی خود، مرتب از اتحاد "ارتجاع سیاه و سرخ" سخن میگفت و معتقد بود روحانیون معترض با همراهی و همگامی خرابکاران سرخ، بدلیل مرتجع بودنشان است که با ایدههای ملی و آزادیخواهانهی او مخالفت میکنند.
او خود را "عقل کل" تصور میکرد و میپنداشت که او بهتر از هر ایرانی دیگری، نفع و ضرر ایران و ایرانیان را تشخیص میدهد. از این رو به خودش حق میداد هرکه را با باورهای او موافق نباشد، به بند بکشد و خاموش کند، چرا که هدف او خوشبختی و سربلندی ملت ایران است.
خود را "سایهی خدا روی زمین" میانگاشت و اینجا و آنجا تکرار میکرد که "خون شاهدوستی در رگ هر ایرانی جاری است".
این رفتار شاه درست مانند رفتار پدرانی بود که خطکش بدست بالای سر فرزندانشان میایستادند تا دروس خود را خوب بخوانند، تکالیفشان را انجام دهند، نمرهی خوب بگیرند تا آیندهشان تامین شود. و اگر فرزندشان بدلیلی از فرمایشات ایشان، سرباز میزد، او را تا حد مرگ تنبیه میکردند و معتقد بودند که کار درستی انجام میدهند چون آیندهی فرزندشان بستهگی صددرصد در موفقیت آنان در مدرسه و قبولی در کنکور است. به عبارت درستتر هدف وسیله را توجیه میکرد.
پنجشنبه ۱۲ نوامبر ۲۰۰۹
من درد مشترکام، مرا فریاد کن!
در رثای احسان فتاحیان
این خوابزدهگان غرقه در خون را مگر با اعدام ستارهگان همچون تو بتوان بیدار کرد. چشمانات را باز کن، به خورشید پشت ابر بگو تا طلوع کند، میدانم که نگاهات راز بودن برای دیگران را فاش میکند. بگشای دهانات را و عدالت را فریاد بزن! چهگونه میتوان قامت به دار آویختهات را به تصویر کشید در حالی که خواستههای انسان دوستانهات به دار عمل آویخته نشد و صدای وطندوستیات در حنجره خفه شد. داغ تو و همفکرانات بر دل داغ دیدهی دوستدارانات تاولی ابدی نهاد. آه غم نبودنت، تا ابد با ما است.
حامد روحینژاد / زندان اوین
چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹
ما کجائیم در این بحر تفکر، تو کجا!
وزیر آموزشوپرورش سوئد میگوید:
مدیریت مدرسه شغل مهمی است ضمن اینکه یکی از مشکلترین مشاغل نیز میباشد. و اضافه میکند که تا کنون توجه کافی به این مقوله نشده است و مدیران مدارس ما آموزش کافی برای تصدی این امر مهم را ندیدهاند. بهمین دلیل لایحهی جدید در مورد شرایط مدیر مدارس تهیه و تقدیم مجلس میگردد. قانون مزبور از سال ۲۰۱۲ به اجرا گذاشته خواهد شد.
یاد درد دل دوستی افتادم که گفت:
ناظم دبستانی که دخترم دانشآموز کلاس سوم آن بود تلفنی برای امر مهمی احضارم کرد. نگران راهی مدرسه شدم. دخترم با چشمان اشگآلوده جلوی دفتر دبستان، انتظار آمدنم را میکشید. دلداریش دادم و با هم وارد دفتر دبستان شدیم. مدیر مدرسه که خانم جوانی بود، با لحنی ناخوشآیند مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:
اطلاع داری که دخترت وسایل ممنوعه به مدرسه آورده است؟
دلم هٌری ریخت. با نگرانی پرسیدم:
چه وسیلهی ممنوعهای؟
خانم مدیر ماژیکی را از روی میزش برداشت و آن را به من نشان داد.
علت ممنوعیت به همراه داشتن ماژیک را جویا شدم. فرمودند:
این بچههای بیادب، با ماژیک علیه من به در و دیوار مدرسه شعار مینویسند.
گفتماش:
گناه نه از ماژیک است و نه از بچههای هشت نه ساله. شعار نویسی علیه تو باید علتی دیگر داشته باشد. بهتر است به عنوان مدیر مدرسه و مسئول آموزش کودکان، نگاهی به نحوهی مدیریتت کنی! شاید عیبی، ایرادی در اخلاق و روش مدیریتت بوده باشد که بچهها از ترس تنبیه، میترسند آنها را آشکاراش با تو در میان بگزارند. که گفتهاند:
درس معلم ار بٌودَ زمزمهی محبتی/ جمعه به مکتب آاورد طفل گریز پای را
مدیر انقلابی تاب این انتقاد را بر نتافت و دخترم را از مدرسه اخراج کرد.
بعد فهمیدم که دخترک فقط به دلیل شهادت شوهرش در جنگ، مدیر مدرسه شده بود.
پینوشت
۱ـ در مدت ۱۱ سال آموزگاریم حتا به یک سخنرانی که از جانب وزارت آموزشوپرورش که جنبهی آموزشی داشته باشد، دعوت نشدم، مگر یک کنفرانس که آنهم بانیاش میسیون آمریکائی اداره کنندهی مدارس مسیحی، در ایران بود. دو سالی من در یکی از آن مدارس، ادبیات فارسی، فقه و عربی تدریس میکردم.
۲ـ بعدها که من دیگر در خدمت آن وزارتخانه نبودم، بخصوص پس از تصدی وزارت توسط زندهیاد خانم دکتر فرخرو پارسا، آموزگاران و دبیران این امکان را یافتند که در کلاسهای تابستانی آموزشی حین خدمت، شرکت کنند.
سهشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹
دیدار با اکبر گنجی در استکهلم
من سبز نیستم
من سرخم
من …
فروشنده که خانم میانسالی بود، در مقابل آنکه خود را سرخ میدانست و ریشی توپی داشت که بیشتر به برادران سرخهای میمانست، گفت:
میدانم. شما را میشناسم. من هم سرخم، سرخ بودم. اما حالا سبزم. و بسراغ دیگری رفت. ساعت شش در سالن باز شد. در ردیفهای میانه نشستم تا بهتر به بینم و بشنوم.
آقایی شال سبز به گردن، پشت میکروفون قرار گرفت و بیآنکه خودش را به حاضرین معرفی کند، اعلام برنامه کرد.
شخصی از میانهی جمع اسمش را پرسید. او به ذکر نام خود قناعت کرد. دیگری نام خانوادهگیش را خواست.
مجری برنامه از حاضران خواست تا با خرید گل سینه و نوارهای سبز، گروه برگزار کنندهی سخنرانی را کمک کنند، سوالات شروع شدّ
چرا کمک؟ مگر شما چه مخارجی دارید؟
طرح چنین سوالهایی برای منی که بیستواندی سال است در سوئد زندهگی میکنم، تعجبآور بود. چرا که میدانم در سوئد چیزی مجانی نیست. کمک مالی کمونها باینگونه مجالس، کافی مقصود نیست. برگزاری سخنرانیها مخارجی دارد و باید پرداخت شود.
جوانی دستش را بلند کرد و سوالی مطرح نمود. اعلام کنندهی برنامه گفت که بهتر است سوالات از آقای گنجی پرسیده شود ولی جوان دیگری بلند شد و گفت:
سوال من مربوط بشماست.
چه کسی گنجی را باینجا دعوت کرده؟
کی باو چنین اجازهای داده است که بجای ملت ایران صحبت کند؟
چه کسی اجازه داشته است که گنجی را بمجلس سوئد دعوت کند؟
چه کسی باو اجازه داده است که نمایندهگی سبزها را داشته باشد و … (نقل به مضمون).
خانمی (اینجا)که در ردیف جلو نشسته بود، بلند شد و از ادارهکنندهی جلسه پرسید:
آیا آقای گنجی بنمایندهگی سبزهای ایران سخنرانی خواهد کرد؟
جواب منفی بود.
خانم سوال کننده نتیجه گرفت که طرح چراهای اعتراضی نباید منطقی باشد.
گنجی وارد شد و سخنش را آغاز کرد. وارد جریان فلسفهی انقلاب شد و گفت که هیچ انقلابی منجر به حکومت دموکراسی نشده است. انقلابها دو نوعند:
اقتصادی و سیاسی. الگوی بیشتر انقلابهای انجام گرفته، انقلاب فرانسه است که به خونریزی ختم شد.
پرچمهای سهرنگ شیروخورشیددار هوا شد. جمعی شروع بخواندن سرود “ای ایران ای مرز پرگهر” کردند. دلم میخواست من هم در خواندن این سرود با آنان همراه شوم، همان سرودیکه به هنگام بمباران آبادان توسط جتهای جنگی عراق، از سر ترس، استیصال و ناامیدی، در کنارهی دیوار اداره با دوستان و همکارانم خوانده بودیم.
و باحترام پرچم کشور برپا خیزم.
اما نه اینان آن دوستان بودند و نه اینجا آبادان. آن روز این سرود را برای تقویت روحیه خویشخواندیم. اما امروز اینان، سرود “ای ایران ای مرز پر گهر را” برای خاموش کردن، صدای مخالف خود میخواندند تا آزادی مرا سلب کنند.
ساکت شدم. متحیر که اینان، کیانند که در یک کشور دموکرات، برای خاموش کردن صدای مخالف از شیوههای استالینستی، هیتلری و حزباللهی استفاده میکنند؟
سرود تمام. گنجی دوباره آغاز به سخن کرد ولی گروه، این بار با خشونتی آشکارتر بپا خاست.
همان جوانی که میخواست بداند چه کسی به گنجی اجازه سخنرانی داده است، فریادش بلند شد:
درست مثل شما که انقلاب دموکراتیک ما را بخون کشیدید. تو بودی که مرا شکنجه کردی! من ترا خوب میشناسم و…(نقل به مضمون).
اما سنوسالش گواه صحت گفتارش نبود. امروز ۳۰ سال از آن روز گذشته است و چهرهی او بگمان من چنان سنی را نشان نمیداد.
فریاد “مرگ بر جمهوری اسلامی” سالن را پر کرد. جوانی که بروبازوی ورزیدهای داشت، کاپوشن خود را بیرون آورد و آمادهی جنگ شد.
بحثها بالا گرفت. موافقین نیز متاسفانه به مقابله برخاستند. بحثهای داغ همراه با توهین شروع شد.
خفه شو!
مزاحم نشو!
و جلسه بهم خورد.
همان آقای ریشوی سرخ، با وقاحتی چون وقاحت ماموران امنیتی، نمیدانم چرا با دوربیناش از همهی حاضرین فیلم میگرفت.
همان خانمی که در بالا از او سخن رفت، با متانتی قابل تقدیر با مخالفین به بحث ایستاد. عصبانی بود اما خشونتی در صدایش نبود. مجری رادیو همبستگی سوئد، با هر دو گروه مصاحبه میکرد. آقایی با دوربین سوار بر سه پایه از صحنه فیلم میگرفت. مجری برنامه اعلام کرده بود که برنامه زنده از اتاق پالتاک «بگمانم شمارهی ۴۱»، مستقیمن پخش میشود.
صدای پرچم هوا کنها، بلند بود.
ـ من اجازه نمیدهم گنجی در استکهلم حرف بزند.
من نفهمیدم وکالت یک میلیون و دویستهزار نفر ساکن استکهلم را بچه نحوی گرفته بود.
ـ هر جا میخواهد سخنرانی کند اما نه در استکهلم.
ـ من اجازه نمیدهم.
جلسه بهم خورد. نیمساعتی بعد دوباره وارد سالن شدیم. دوستان سرودخوان پرچم بدست هم.
اداره کنندهی برنامه، ختم جلسه را اعلام کرد. همه سالن را ترک کردیم. همان جوان مدعی، سرشار از شادی و غرور، کف محکمی زد. اما کسی او را همراهی نکرد.
از دوستی خداحافظی کردم که راهی خانه شوم. دوستم گفت:
قرار است جلسه را خصوصی اعلام کنند. گویا توصیهی پلیس باشد. دوباره وارد سالن شدیم. اما این بار آنان را راه ندادند.
گنجی سخنش را آغاز کرد.
توجه!
در همین زمینه در زنانهها
یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹
روز پدر بر همهی پدران مبارک باد!
دیروز، روز نظافت عمومی بود منطقهی زیستمان بود، نظافت پائیزه. امروز روز پدر است.
از فلسفهی وجه تسمیهی روز پدر در سوئد بیخبرم. ولی میدانم که برخلاف ایران فعلی، این نامگزاری ارتباطی به زادروز هیچ قدّیسی از قدیسان دین مسیح ندارد. سوئد کشوری است با حکومت لائیک و بر خلاف آنچه دروغگویان اسلام پناه، عنوان میکنند، همهی مذاهب در اینجا محترم شمرده میشوند و پیروان آنها از کلیهی حقوق شهروندی بهرهمند هستند.
در همین شهر فسقلی ما شاید یک دوجین کلیسای متعلق به شعبههای مختلف مسیحی وجود داشته باشد. سنیها مسجد خودرا دارند، البته بدون گنبد و گلدسته و شیعیان مسجد خودشان را.
نامگزاری روزی پدر ارتباطی هم به تولد فردی از خاندان سلطنتی سوئد ندارد، مانند دوران رژیم پیشین که تولد رضا شاه روز پدر بود و زادروز مادر شهبانو، روز مادر.
شاه سلطنتش را میکند و به هیچرو، اجازهی دخالت در امور سیاسی کشور به او داده نمیشود.
خیلیها هم عملن با ادامهی رژیم پادشاهی مخالفند و آشکارا مخالفت خود را جار میزنند. حتا حزب سوسیال دموکرات سوئد در اساسنامهاش مادهای دارد مبنی بر تلاش برای الغای سلطنت.
بگذریم! دیروز همانطوری که گفتم روز نظافت بود. محوطهی ما «سه کیلومتری شمال شهر» در محوطهای بمساحت ۴۱۰۰۰ متر مربع واقع است با ۱۲۶ دستگاه آپارتمان یک طبقه، دو طبقه و سه طبقه است. مالکیت آپارتمانها و زمین متعلق به انجمنی است، متشکل از ساکنین خانهها، شرکت سازندهی آپارتمانها و نمایندهای از شهرداری. ساکنین این نوع خانهها، فقط حق سکونت را خریداری میکنند. بهای خانهها برابر است با قانون عرضه و تقاضا. در ازای سکونت باید هزینهی به انجمن پرداخت که شبیه همان اجازهی ماهانه است و مقدارش به ازای مساحت زیربنای مسکونی معین میشود. این هزینه شامل هزینهی آب مصرفی، و حرارت مرکزی، هزینهی تلویزیون کابلی و در برخی از انجمنها حتا هزینهی اینترنت پرسرعت هم میشود. هرچه انجمن قدیمیتر باشد، هزینه پرداختی بدلیل استهلاک وام بانکی، کمتر است.
نظافت محوطه به عهدهی خود ماست. سالانه دوبار، بهار و پائیز با دعوت انجمن یک روز صرف نظافت منطقه میشود.
دیروز چنین روزی بود. پنج ساعت کار، روبیدن، جمعکردن و حمل برگها، تمیز کردن باغچهها، کمک به همسایههای مسن و تنها،سخت خسته و کوفتهام کرده بود.
شب دو سه باری بدلیل کرامپهای عضلانی پا از خواب بیدار شدم. کابوسی وحشتناک هم بسراغم آمد. پنج صبح تخت را ترک کردم. دوشی گرفتم و به وبگردیام پرداختم. اما خستگی اجازه نداد و لاجرم دوباره راهی اتاق خواب شدم.
خواب که بودم، زیبا و شیوا برای گفتن تبریک روز پدر زنگ زده بودند. نیما هم طبق معمول در مسافرت است (همین الان اساماسش رسید) و پویا معمولن آخر هفته پیش ماست.
بیدار که شدم تلفنی تتشکری از آنان کردم. یاد تبریکی افتادم که زمانی زیبا در چنین روزی برایم فرستاده بود. او چنین نوشته بود
بچه که بودم یکی ازم پرسید، باباتو چقدر دوس داری؟
بازوها مو تا اونوجا که میشد باز کردم و گفتم:
این قد!
حالا که این کارتو واسهتون مینویسم باز همون احساسو دارم، با این تفاوت که دسام خیلی درازتر شده.
و باین میاندیشم که فلسفهی بنیانگزاری این روزها چقدر عاقلانه است. چرا نسل من از این نعمت محروم بود. پدر فرزندش را نمیبوسید که مبادا لوس شود و فرزند اجازه ی ابراز علاقه به پدرش را نداشت که مبادا ابهت پدر کاستی گیرد.
شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹
روزی بود، روزگاری. بخش دوم
بعد از ظهری بود. بیخبر از همهجا جلوی دکان پدر ایستاده بودم. مهدی و جواد، دوستان دوران دبیرستانیام، از دور پیدا شدند. جواد پدرش معمم بود و خودش آموزگار. قیافهی هر دو سخت گرفته بود و نگران به نظر میرسیدند. علت را پرسیدم. جواد گفت:
امروز ارتش طلاب مدارس علمیهی قم را به رگبار بست. عدهای کشته و زخمی شدهاند. تعداد زیادی از طلاب و بازاریها هم دستگیر شدهاند.
گفتم:
مهم نیست! چندتا مفتخور کمتر!
جواد سخت برآشفته شد. اول نگاهی بداخل دکان پدر انداخت اما چون پدر نبود تا شکایت به او برد، یقهام را چسبید و گفت:
تو هم شاهدوست شدهای؟
مهدی که دانشجوی دانشکدهی افسری بود میانه را گرفت، پرخاشی بمن کرد و بعد جواد را ساکت کرد و ادامه داد:
آقای خمینی علیه کارهای خلاف شرع شاه قیام کردهاند، طلاب و بازاریها به پشتیبانی از ایشان در خیابانهای قم تظاهراتی راه انداختند. ارتش هم دخالت کرد و عدهای در اثر تیراندازی کشته و زخمی شدند. میگویند آقا و بسیاری از علما و طلاب و مردم را هم توقیف کردهاند.
خبر خوبی نبود. با کشتوکشتار مردم اصلن موافق نبودم. حالم گرفته شد. جواد و مهدی هم بدنبال کار خویش رفتند.
من اصلن آقای خمینی را نمیشناختم. عصر همان روز که دوستانم را دیدم، فهمیدم که آنها هم از مسئله خبردار شدهاند. ولی ما زیاد در جریان امور داخلی کشور نبودیم. نه اخبار رادیو ایران را گوش میکردیم و نه اخبار داخلی روزنامهها را میخواندیم. چرا که همهی اخبار یکسویه بود و هر کاری که انجام گرفته بود یا در شرف انجام بود، در زیر لوای "بنا بفرمان ذات اقدس همایونی" اعلام میشد. انگار در کشور شخص دیگری وجود نداشت که در سر، هوای ایران داشته باشد جز شاه و شهبانو و دیگر اعضای دربار. مصدق که انگ خیانت خورده بود و در احمدآباد زندانی بود. نخستوزیر کشور که زمانی استاد و رئیس دانشگاه تهران بود و صاحب مدارج عالی علمی، خود را "غلام حلقه بگوش شاهنشاه" میخواند. تملق و تظاهر رایج بود. ارتشاء و پارتیبازی رواج داشت. اگر مشکلی در ادارهای داشتی ابتدا باید دنبال آشنایی میگردیدی که سفارشت را بکند و الا علاف بودی. همهی اینها برای من جوان روشنفکر طالب آزادی و بسیاری دیگر سبب شده بود که بخش اول اخبار رادیو ایران را که به اخبار داخلی اختصاص داشت، تحریم کنیم. در این پندار بودیم که همهاش دروغ است که نبود. برای من و ما اخبار خارجی مطرح بود. از محتویات روزنامهی کیهان که روزنامهی خوبی هم بود، فقط صفحات سه و چهارش را میخواندم که شامل گزارشات مبارزات جنگهای ملیـمیهنی و استقلالخواهی بود از جمله ویتنام، الجزایر، فلسطین و ...
منبع الهام من و شاید ما، بیشتر رادیو مسکو بود که روزی پنجبار برنامه پخش میکرد. رادیو ملی را هم که متعلق به تودهایها بود گوش میکردم. البته در ابتدا از این مسئله آگاهی نداشتم. رادیو پکن هم بود که مارکسیسم را آموزش میداد ولی من زیاد علاقهای به آن نداشتم و بیشتر سیاست خروچف را میپسندیم که پرده از روی جنایات استالین برداشته بود و با امریکا راه سازش در پیش گرفته بود. حرفهای مائو، ببر کاغذی و جنگ اتمی و نهایت پیروزی خلق به نظرم مبالغهآمیز جلوه میکرد چرا که فکر نمیکردم پس از بمبارانهای اتمی، دیگر در این کرهی خاکی امکانی برای زیست باقی بماند.
ولی افسوس که خروشچف را استالینیستهای معتدل با کودتایی از کار برکنار کردند و کندی رئیس جمهور آمریکا و طرف مذاکرهی او را ترور شد. هرگز هم معلوم نشد که نشد داستان از چه قرار بود.
اما این که یک روحانی چنان شجاعانه علیه دستگاه پهلوی قد علم کند برایمان جالب بود. گرچه حتا محمود م که سخت مذهبی بود و نمازش هرگز باطل نمیشد، شناختی از او نداشت و اصلن نمیدانستیم این مرد اهل کدام شهر است. آن روزها هم که گوگل نبود تا با یک جستجوی ساده، جواب سوالت را از آن بگیری. ناچار به پدر مراجعه کردم که این آقای خمینی کیست و اهل کدام شهر است؟
پدر خندهای کرد و گفت:
خب، خودت میگویی خمینی پس باید اهل شهر خمین باشد.
کلی از پرتی خودم عرق شرم ریختم.



