سپاه باید پشت مردم باشد! اصل مردمند. ارتش هم باید پشت مردم باشد. ارتش و سپاه باید بگویند جانم فدای مردم. اگر بگوید جانم فدای رهبر انحراف است. اصل مردمند. رهبر هم جانش فدای مردم است. ما همه برای مردمیم. سپاه باید از حقوق مردم دفاع کند. پشتیبان مردم باشد. اگر بگوید جانم فدای رهبر که این میشود همان زمان شاه پس مردم برا ی چی انقلاب کردند
چندی پیش بود، نه چند سالی پیش بود یا چندین سال که دوستی از من پرسید:
کتاب "رازهای سرزمین من" را خواندهای؟
گفتماش، نه و پرسیدماش که نوشتهی کیست و راجع به چیست؟ گفت:
نوشتهی دکتر رضا براهنی. بخواناش خودت میفهمی. هم جالب است و هم ساده.
کتاب راخریدم. ولی تا هفتهی پیش، توی قفسهی کتابخانهمان خاک میخورد. فرصتی برای خواندش دست نداده بود.
آخر هم خواندنی بسیار است و خواندن کند پیش میرود بهدلیل خواندن به زبانی که در چهل و هفت سالهگی یادگیریاش را آغاز کردهام. رشتهی تازهای را آغاز کرده بودم. غربت هم بود و دلتنگی و دوری از یار و دیار و خواندن چنین کتابهائی جز افزایش دلتنگی موجود، فایدهی دیگری نداشت.
کتاب خاطرات یک مترجم نوشتهی محمد قاضی، که تمام شد و آن را سرجایاش نهادم، بیهیچ تصمیم قبلی دستام به سوی "رازهای سرزمین من" رفت. برَش داشتم. صفحات اولاش کششی زیادی نداشت. صحبت از همان مسائلی بود که همسنوسالهای من، کم و بیش با آنها آشنا هستند. ولی کمکم جذاب و جذابتر شد، بهویژه که داستان گرفتاری اتفاقی دوستم ربیعهم، بی شباهت به گرفتاری قهرمان کتاب نبود.
کتاب، رمانی است دوجلدی، حاوی ۲۱۷۷ صفحه، نشر انتشارات مغان، تاریخ چاپ: تابستان ۱۳۶۷.
راوی داستان مترجمی است تبریزی و در استخدام گروه مستشاران نظامی آمریکائی در ایران. راوی به همراهسروانی آمریکائی راهی اردبیل میشوند. به دلیل بارش شدید برف، از رفتن باز میمانند. گرگی سمج در تمام مدت سفر، آن دو را تعقیب میکند. کوشش افسر آمریکائی برای کشتن گرگ، نتیجهای نمیدهد. سروان آمریکائی، به زور مترجم خود را، برای آوردن کمک روانهی ده میسازد. مترجم به همراه دستهای از مردم بومی بر میگردد، با جسد افسر آمریکایی مواجه میشود. گرگ گلوی مقتول را به وضع عجیبی بریده است. کاری مخالف روش معمول گرگها. اهالی محل قتل آمریکائی را به گرگ اجنبیکش، نسبت میدهند که حسب اعتقادتشان، در زمانهای پیش نیز، همان گرگ به کمک اهالی محل آمده است.
سرهنگ ... فرمانده پادگان نظامی اردبیل است. او مردی تریاکی، بیعرضه و خرافاتی است. زن زیبایش، او را بحال خود واگذاشته و با فرماندار شهر فرار کردهاست. مستشاران آمریکائی همه کارهی ارتشاند. یک گروهبان آمریکائی به یک سرهنگ ایرانی فرمان میدهد.
تیمسار شادان، همدورهای سرهنگِ فرماندهِ پادگان است. تیمسار بدلیل قلع و قمع طرفداران فرقهی دموکرات آذربایجان و کمک به حکومت شاهنشاهی ارتقاء مقام یافته است.
تیمسار همجنسباز است. او برای شکار و بدام انداختن پسران زیبارو، از زن زیبا و طناز خود استفاده میکند. زمانی که مرد جوان دلخواهش با همسر او همبستر میشود، با اسلحهی آهیخته وارد اتاق خوابشان شده و پسر یا مرد جوان را تصاحب میکند و...
گروهبان کرایسلی آمریکائی با افسران و درجهداران ایرانی رفتاری توهین آمیز دارد. به سرهنگ، معاون پادگان بارها در جلوی دیده گان زیردستانش، اهانت کرده است. سرهنگ با کمک ۱۴ نفر از افسران و درجهداران پادگان، با طرح نقشهای او را ترور میکنند.
سرهنگ و یارانش را به اتهام جاسوسی برای شوروی، دستگیر و پس از مدتها شکنجه توسط ماموران ساواک و آمریکائیها و تحت سرپرستی تیمسار شادان محاکمه و هر چهارده نفر را اعدام میشوند. به منظور جلوگیری از پخش خبر، اجرای اعدام رابه دو مامور آمریکائی میگذار میشود. اعدام این ۱۴ نفر رعب و وحشت شدیدی در میان افسران و درجهداران ارتش ایجادمیکند.
به باور تیمسارشادان، پخش خبر در میان ارتشیان موجب میگردد تا دیگر کسی جرئَت نکند به آمریکائیها چپ نگاه کند.
راوی داستان که همان حسین مترجم است، گرچه دخالتی در کشته شدن گروهبان آمریکائی ندارد، ولی شکنجه شده و به حبس ابد، محکوم میگردد.
با پیروزی انقلاب ۲۲ بهمن حسیناز زندان آزاد میگردد، او در همه جا دنبال انقلابیون است.حکایتها دارد از جریان انقلاب و تفکرات شرکت کنندهگان در انقلاب.
کتاب آمیختهایست از تاریخ و استوره*.
من از استوره و استوره شناسی اطلاعی ندارم. دوستی هم که کتاب را معرفی کرده بود، در دسترس نیست و درستتر اینکه رابطهای میان ما نیست و لذا امکان بحث و فحص موضوع با او هم موجود نیست. ولی گوگل هست و از آن کمک خواستم. مرا به اینجا راهنمایی کرد. داستانش را (اینجا)از زبان بهروز شیدا بشنوید!
در حین رانندگی به رادیو گوش میکنم، به مصاحبهای دربرنامهی ۴ که در سوئد به پ ۴ معروف است. مصاحبه شونده خانمی است. او کارمند یکی از فروشگاههای پمپ بنزین استان ما بوده است. شبی دیر وقت مردی وارد فروشگاهش میشود. اسلحهاش بسوی او نشانه میگیرد و از او میخواهد که تمام موجودی صندوقش را تحویل او بدهد. توضیحات خانم فروشنده مبنی بر عدم دسترسیاش به موجودی صندوق، برای سارق، باورنکردنی است. او شاید نمیفهمد که چگونه پولهای پرداختی مشتریان، مستقمن وارد صندوقی میشود که رمز بازکردنش فقط در اختیار صاحب اصلی فروشگاه است. روی این اصل تهدیداتش را جدیتر میکند. ضامن اسلحهاش را آزاد میسازد و میگوید که اگر فوری کلید صندوق نیاوری مستقیم به سر تو شلیک خواهم کرد.
نهایت توضیحات فروشنده سارق را متقاعد میکند که بواقع صندوق قفل است و راهش میگیرد و میرود.
مصاحبهگر میپرسد که خوب این واقعه چه مدت طول کشید؟
- نمیدانم، برای من مثل یک عمر بود. ولی شاید در کل چند دقیقه تا او اسلحهاش را پائین آورد و راهش را کشید و رفت.
چه افکاری در این مدت ترابخود مشغول داشت؟
- همهاش در این فکر بودم که اگر شلیک کند چه خواهد شد؟ میمیرم یا برای ابد معلول میشوم. اگر گلوله به صورتم اصابت کند چه شکل و قیافهای پیدا خواهم کرد؟ شاید هم مجبور شوم تا اآحر عمرم روی صندلی چرخدار بنشینم و ...
بعد که سارق رفت چه اتفاقی افتاد؟
خانم مصاحبه شونده کلی آخ و اوخ میکند. از احساس بدی که باو دست داده بود سخن میگوید. بعد اضافه میکند که پلیس آمد، مرا به بیمارستان بردند. روانشناسی با من به صحبت نشست. مدتها رواندرمانی شدم و . . .
خوب! این حادثه کی اتفاق افتاد؟
پنج سال پیش.
پنچسال پیش؟
- بله پنج سال پیش.
چه موقع به سر کارت بازگشتی؟
من هنوز هم در مرخصی استعلاجی هستم. هنوز کابوس آن شب دست از سر من برنمیدارد، راحتم نمیگزارد. همهاش در این فکرم که اگر دوباره چنین اتفاقی رخ دهد، چه بر سر من خواهد آمد. نه، من توانایی برگشت به کار را هنوز پیدا نکردهام.
بقیه ماجرا یادم نیست چرا که بیاخیتار افکارم متوجه نوشتهی خانم محبوبهی عباسقلی شد و مصاحبهی خانم شادی صدر و رفتاری که زندانبانان مدعیان جمهوری "عدل علی" با آنان و دیگر اسرای ولایت فقیه کردهاند.
آسیبدیدهی یک سرقت معمولی(حادثهی اجتماعی) در کشوری با حکومت لائیک که به ادعای این دروغگویان کافرند، مدت پنج سال، بدون اینکه کاری انجام دهد، به دلیل اینکه از یک حادثهی اجتماعی صدمه دیدهاست، در خانه مینشیند و هشتاد درصد حقوق خود را دریافت میدارد. اما در کشوری که مدعی حکومت "امامزمانی" است با انسانهای صادق و آزادهای، رفتارهایی آنچنانی روا میدارند.
احمدینژاد و حسین شریعتمداری کشته شدن یک دختر محجبهی مصری را در آلمان به دست یک راسیست روسی، علیه دموکراسی غربی پیراهن عثمان میکنند اما چشم بر کشتار مسلمانان چچن و اویغوری، بدست همفکران روسی و چینی خود، کر و کور میشوند.
جلسه تازه شروع شده بود که او وارد سالن شد. بتازهگی هیجدهسالگیاش را پشت سر گذاشته بود و از این جهت بخود میبالید که اجازهی حضور در چنین جلساتی را یافته است. زمانی که به دور و بر خویش نظری انداخت با نهایت تعجب دریافت که یک سوم حاضران در جلسه را سفیدپوستان تشکیل میدهند. تقاضای صحبت کرد. پس از لحظهای که این اجازه به او داده شد گفت:
به باور من در این جامعه، سفیدپوستی نیست که بشود باو اطمینان کرد.
سکوت سنگینی بر سالن حکمفرما شد. سکوت آنچنان سنگین بود که اگر دکمهایروی زمین میافتاد، صدایش شنیده میشد.
آلبرت لوتولی، مرد سیاهپوست در ردیف اول نشسته بود.
شرکت کنندهگان در جلسه انتظار داشتند که باید باو درس عبرتی داد. و انتظار داشتند که آلبرت لوتولی چیزی شبیه این جمله را "تو باید این موضوع را خوب درک میکردی" به او میگفت و اضافه میکرد که:
اول. ما در اینگونه مجامع هیچگونه راسیسمی را تایید نخواهیم کرد . فرق هم نمیکند این اظهارات راسیستی علیه سفیدپوستان باشد یا علیه سیاهپوستان.
دوم. جلسهی ما دستور کاری دارد که کلیه سوالاتو مباحث باید بر اساس مندرجات آن مطرحو پیگیری شود.
سوم. تو موظف هستی از حاضران در این جلسه پوزش بخواهی و الا در اینجا محلی برای تو نیست. و سپس در خروجی را به جوان نشان دهد.
اگر چنین شده بود، بیشک آن مرد جوان که با شرمساری و احساس حقارت مجبور به ترک سالن گردیده بود او به یک "تروریست بالقوه" تبدیل میشد.
اما آلبرت لوتولی که مردی سخت مذهبی بود شاید این جملهی عیسای مسیح بخاطرش گذشت که "اگر برادری، برادر دیگر را تحقیر کند، تا ابد دچار آتش جهنم خواهد شد" و از اینرو چیز دیگری به جوان گفت.
- من آنچه را که اظهار داشتی، شنیدم. اما به این مسئله میاندیشم که آیا تو برای اثبات این پیشداوری قریب به یقینات، مستندی هم داری؟ و دیگر این که تو چند نفر سفیدپوست را از نزدیک میشناسی؟
جوان به اندیشه فرو رفت و دریافت که در واقع هیچ سفید بوستی را از نزدیک نمیشناسد.
آلبرت لوتولی مدتی سکوت کرد. بعد از گذشت بیست ثانیهای به حرف خود اینگونه ادامه داد.
بسیاری از ما حاضران در این جلسه مطمئن هستیم که اینگونه پیشداوریها فاقد هرگونه اساس و بنیاد واقعی است.
مردجوان احساس کرد که در این اظهار نظر نه تنها واقعیتی نهفته است بلکه به نظر میرسد طرز بیان آن آمیخته با نوعی عشق و مهربانی هم هست.
سالیانی از حادثه گذشت. مرد جوان آنروزی در جایی اظهار داشت که واقعهی آنروز اثر بزرگی در زندگیش گذاشته است.طرز بیان و روشِ برخورد آن مرد کهنسال که بویی از تحقیر و تمسخر در آن استشمام نمیشد، راه درست را به او نشان دادهئبود.
آن مرد کهنسال فهمیده بود که با جوانان باید بهمان روشی برخورد کرد که خود او دوست میداشت با او بهمانسان رفتار شود.
تروریستی را پذیرا شده بود اما انسانی را تحویل داده بود برای مرمش شخص مهمی شده بود.
نام آن مرد جوان نلسن ماندلا بود.
صادقانه اقرار کنیم! چندبار ما بزرگسالان ناخواسته و از روی بدفهمی، رفتاری با نوجوانان و جوانان خودمان داشتهایم که آنها احساس حقارت نکردهاند؟
مگر نه این که تحقیر، پیشزمینه و سرچشمهی تنفر است؟
زمانی که من به زندگی شخصی خودم نگاهمیکنم از این مسئله شرمنده میشوم که گاهی به شکلی با فرزندانم، دوستانم و یا کسانی که در قضیهای اعم از گفتوگوهای خصوصی یا سیاسی داشتهام و یا در جهت مخالف من استاده بودند، چنان رفتاری کردهام که موجبات تحقیر ناخواستهی آنان شدهام.
متاسفانه ما شاهد چنین رفتارهای تحقیرکنندهای، هم در رفتار بزرگسالانمان و هم در رفتار نوجوانانمان هستیم. رفتارهایی که از روی ناامیدی و یاس انجام میگیرد و تحقیر انسانهایی، گروههای اجتماعی و ملیتی را سبب میشود
یکی از دندانها پیشین پویا، پس از چند عمل جراحیو جابجائی، همانطور که دندانپزشک معالجش گفته بود دوام نیاورد و کشیده شد. از آنجا که استخوان فک بالائی او به دلیل سستی، توان پذیرایی کاشتن ریشهی دندان را نداشت، مدتی با تزریق موادی ترمیم کننده، استخوان فک بالایی او را ترمیم کردند تا آمادهگی کاشتن دندان نو را پیدا کند. امروز قرار بود دندانی برای او کاشته شود. کاشتن دندان برای انسانها معمولی با بیهوشی موضعی و تزریق دو سه آمپول بیهوشی انجام میشود. اما پویا بدلیل وضع خاصش۱ اجازهی چنین کاری را نمیدهد. به همین نت بحال، چندین بار زیر بیهوشی رفته است.
او با برداشتی که از توانائیهای مادرش و من دارد، در برخی موارد از مادرش انتظار کمک دارد و در برخی دیگر از من. حال اگر بر اساس همان تقسیمبندیای که او از توانائیهای ما میکند، علیالاصول باید مادرش او را همراهی میکرد. اما این بار رای او عوض شده بود و من با او به بیمارستان رفتم.
قرارمان با دکتر جراح ۴۵، ۷ بامداد بود. فاصلهی خانهی ما تا خانهی پویا ده کیلومتری میشود. پیش از ترک خانه، فکر کردم بهتر است کتابی با خود داشته باشم. در اتاق انتظار بیمارستان معمولن چیز بدردخوری برای خواندن نیست. سه تا چهار ساعت انتظار را هم باید طوری کشت. از میان کتابهای جیبی، کتابی با عنوان "امثال و قصصی ناامیدان" را انتخاب کردم. نگاهی به کتاب انداختم. با توجه به اضطرابی که داشتم و خستگی ناشی از کمخوابی شب گذشته، فکر کردم باید کتاب مناسبی باشد.
راستش اصلن نمیدانم این کتاب از کجا راه به کتابخانهی ما یافتهاست.
خب! این هم نمونهایست از کتابهای ناخواندهی که مشابهش در میان کتابخانهی کوچک ما کم هم نیست. همان سوژهای که چندی پیش موضوع بازی جدید وبلاگی شده بود و من حال و حوصلهی پرداختن به آن را نداشتم.
پیش از بازنشستهگی، ادارهی ما، سالیانه ۲۰۰۰ کرون سوئدی در اختیار هر یک از کارمندانش میگذاشت تا به میل خود، به منظور افزایش دانش کاری، مبلغ مزبور را صرف خرید کتاب یا پرداخت هزینههای شرکت در دورههای آموزش تکمیلی نماید. این مبلغ با توجه به مسئولیت کارمند و مقامش افزایش مییافت. اما چون هزینهی شرکت در کنفرانسها زیاد بود، من اغلب ترجیح میدادم مبلغ مزبور را صرف خرید کتاب کنم. شاید این کتاب هم یکی از همان کتابهائی باشد که خریدهام و تا بحال ناخوانده مانده است.
پیش از آنکه نوبت پویا برسد، مقدمه و اولین قصهی کتاب را خواندم. موضوع به دلم نشست. به فکر ترجمهی تدریجی بعضی از قصههای افتادم.
اما اول بد نیست، اشارهی کوتاهی به نویسندهی کتاب داشته باشیم.
اندرش کارلبرگAnders Carlberg کیست؟
او متولد ۱۹۴۳میلادی و بنیانگزار، مدیرعامل بنیاد «فریسهوست۲»و رئیس هیات اجرایی انجمن بسکتبالیستهای بخش جنوبی شهر استکهلم بزرگ است. کارلبرگ بین سالهای ۱۹۶۷ـ ۱۹۷۰ریاست هیات اجرائی جوانان (VUF)حزب چپ سوئد را به عهده داشت. او در ادارهی گروه اشغالکنندهی ساختمان متعلق به گروه کُر استکهلم۳، نقشی اساسی داشت. پس از ایجاد انشعاب در سازمان جوانان حزب چپ (VUF)سوئد به سال ۱۹۷۰ آندرش با همکاری گروه اقلیت، اتحادیهی کمونیستی موسوم به (FK)را تشکیل داد. کارلبرگ بعدها به سوسیالدموکراتها پیوست. در سال ۱۹۸۴ سازمان زنان و مردان مسیحی ۴ موسوم به KFUM، ادارهی سازمان «فریسهوست» را به او سپرد.
فریسهوست مرکزی است برای فعالیتهای مختلف ویژهی جوانان ناآرام، انجام طرحهای آموزش و پرورشی و انجام پروژههای اجتماعی.
اندرش از جمله صاحبنظران حرفهی تربیت و آموزش جوانان نابهنجار است. او در بیشتر مباحث رسمی مربوط به این رشته فعال است. به همین دلیل او در طرح مسائل و مشکلات حال و یا آیندهی جوانان، چگونگی برخورد جامعه با مرتکبین اعمال جنائی و کارهای خشونت آمیز، خارجیستیزی، نقش دموکراسی در آموزش و پرورش،نقش جنسیت، احترام به باورهای دینی دیگران، رعایت اصول اخلاقی و عرف جامعه، بویژه مسئولیت بزرگسالان در برابر جوانان صاحب نظر بوده و در مباحث مطروحه فعال است.
پیام اصلی اندرش کارلبرگ:
استفاده از امکانات موجود در یک جامعه، بستگی دارد به تواناییهای افراد آن جامعه در ایجاد رابطهای متقابل با یکدیگر.
او برای رسیدن به این هدف، معتقد است باید بین گروههای موجود در یک جامعه، پلهای تفاهم ایجاد نمود.
۱- پویا از جملهی مبتلایان به سندروم داون است که سبب عقبماندهگی ذهنی را در انسانها ایجاد میکند.
۲- فریس هوست، نام محلی است که در گذشته کارخانهی تولید یخچال و فریزر بوده ولی اکنون تبدیل به مرکز آموزشی شده است.
دیروز یاد درس اخلاق افتادم و صحبتها، موعظهها و پندهای بسیاری که در مورد پرهیز از دروغگوئی و ذم تهمت، از معلمان، بزرگترها، علمای دین و از همه بیشتر از زبان پدر شنیده بودم. در این مورد چه بسا مورد آزار واذیت همبازیهای دوران کودکیام قرار گرفتم که چرا معلم، پدر و... راستگفتهای. و سپس تذکرات و پندهاییباز همان اشخاص که در همه مورد نباید راست گفت! اگر احساس خطر کردی، بهتر است از راستگویی پرهیز کنی که تقیه در اسلام جایز است. شروع کردم بنوشتن مطلبی کردم که کامپیوترم قفل کرد. خواستم چارهی دردش کنم، از کار انداختمش. دو روزی وقتم را گرفت و بدون گرفتن نتیجهی مثبتی. نوشتن هم از یادم رفت. امروز بسراغ کامپیوتر بیمار دیگری آمدم. ایمیلهایم که باز کردم نوشتهی زیر را یافتم که دوستی فرزانه برایم ارسال داشته بود، خواندمش.
دیدم درد دل من است با این تفاوت که گفتهی بزرگی است که در تاریخ کهن ما صاحبِ نام و نشانی است. پس بهتر دیدم که همان را نقل کنم که اعتباری بس بیش از نوشتهی من دارد. افسوس که نام راوی داستان نیست. شاید خوانندهای نوشته را بشناسد و مرا در این مورد کمک کند.
خواجه نصیرالدین، دانشمند یگانهی روزگار در بغداد، مرا درسی آموخت که همهی درس بزرگان در همهی زندگانیم برابر آن حقیر مینماید و آن این است:
در بغداد هر روز بسیار خبرها میرسید از دزدی و قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه (نیز) از جانب مسلمانان بود.
روزی خواجه نصیرالدین مرا گفت میدانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه میکند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگ منش میداند؟
من بدو گفتم:
بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانستهای را بدانم.
خواجه نصیرالدین فرمود:
من بسیار سفرها کردهام و از شرق تا غرب عالم، دینها و آیینها دیدهام. از «غوتمه» (بودا) در خاورزمین تا «مانی ایرانی» در باخترزمین که همانا پیروانشان چه نیکو میزیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند.
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی میدانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد.
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی میدهند، آن فرمان «اما» و «اگر» دارد.
در اسلام تو را میگویند:
دروغ نگو... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست.
غیبت مکن... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
قتل مکن... اما قتل نامسلمان را باکی نیست.
تجاوز مکن... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست.
و این «اماها» مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان میداند و اجازه هر پستی را به خود میدهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان میبیند.
و راز نابخردی مسلمانان در همین است، ای شیخ!
و میبینم که خواجه نصیرالدین چه زیبا توصیف کردهاست مدعیان مسلمانی را. مگرنه؟
دوستی این شعر برایم فرستاده است. نامی از مترجم شعر نبود. کمی دستکاریاش کردهام.
اگر به خانهی من آمدیبرایم مدادی بیاور! یک مداد سیاه.
میخواهم چهرهام را خطخطی کنمتا به جرم زیبایی در قفس نیفتم.
ضربدری هم روی قلبم، تا به هوس نیفتم!
به مداد پاککنی هم برای محو لبهایم نیاز دارمنمیخواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کن.
لطفن بیلچهای هم بیاور تا با آن، تمام غرایز زنانهام را ریشهکن کنم،شخم بزنم تمام وجودم را …
بدون اینها، راحتتر به بهشت میروم، گویا!
یک تیغ هم بده، تا موهایم را از ته بتراشم، تا سرم هوایی بخورد
و بیواسطهی روسری، کمی بیاندیشم!
نخ وسوزن هم بده، برای زبانم.
میخواهم … بدوزماش به سَقّم.
... اینگونه فریادم بی صداتر خواهد شد!
راستی قیچی یادت نرود!میخواهم هر روز اندیشههایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارمبرای شستشوی مغزم!
مغزم را که شستم، روی بند پهناش خواهم کردتا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود !
صدا خفهکن هم اگر گیرآوردی بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،برچسب فاحشه میزنندمبغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهمبرای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا …
اگر جایی دیدی حقی میفروشندبرایم بخر … تا در غذایم بریزمترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم!
سر آخر اگر پولی برایت ماندیک پلاکارد هم به شکل گردنبند، برایم بخر!
تا آنرا به گردنم بیاویزم …
و رویش با حروف درشت بنویسم
این آخرین غذایی بود که در زیر آفتاب، نشسته بر روی تراس کوچک جنوبی خانهمان خوردیم. هواشناسی خبر از سرد شدن هوا داده بود. از همین رو، صبح، میز و صندلیهای تراس سمت شمالی را جمع کرده بودیم.
غذا که تمام شد، خورشید نیز دور و دورتر شد و درختان بلند جنگل مقابل، راه بر تابش نور گرمابخش آن را بستند. لرزی در تنم نشست و احساس سردی کردم. پروازم به آن دورهایِ دور، دوران کودکیام و شروع دبستان آغاز شد.
اولین روزهای دبستان بود، کلاس اول، دبستان دانش۱. با محمد راهی خانه بودیم. خانهی آنها بالای ایستگاه ۲ بود. کجا، نمیدانستم. هنوز اجازهی دور شدن از اطراف خانهی پدری را نیافته بودم. به خانهی ما رفتیم تا مشق شب را باهم بنویسیم. وارد خانه شدیم. یادم نیست مادر چیزی خوردنی بما داد یا نه. اصلن آیا چیزی داشت که بما بدهد؟ یادم نیست.
دفتر و مداد بدست روی پلهی حیاط، زیر تابش آفتاب پائیزی نوشتن را آغاز نمودیم. هوا سرد بود. چند سطری ننوشته آفتاب ما را تنها گذاشت. پلهای بالاتر رفتیم و سطری دیگر نوشتیم. آفتاب، مرتب از ما فرار کرد و ما به دنبالش، پلهای بالاتر میرفتیم. اینکار را آنقدر تکرار کردیم تا خورشید خود را بکلی پشت قلهی الوند قایم کرد و سرما بر ما غالب شد. محمد راهی خانهی خودشان شد.
محمد کَمَکی در یادگیری کُند بود. آموزگارمان نیز از فن آموزگاری کاملن بیبهره. او بود و زبان تلخاش و ترکه چوب درخت آلبالوی اش که سخت جان بود و دیر میشکست.
کسی از زبان تلخ او در امان نبود. تا پِلتَکی میزدی، طعن و لعناش بلند میشد.
آجری، آجر به مغزت بخوره!
و ترکهی آلبالوی اش را که تمام دانش پداکوژیکیاش در آن جمع شده بود، با تمام قدرت بر بدن نحیفات فرود میآورد که داد از نهادت برمیخاست.
تازه اگر گریه میکردی، بچه نَهنِه بودی و اگر درد را متحمل میشدی، خرَِِ پوستکُلُفت لقب میگرفتی. نمیدانستیم به کدام ساز این ناآموزگار باید رقصید.
اما حسین، دانشآموزی فقیرِ و یتیم بود و چنان مینمود که دلسوزی نداشت گرچه نام خانوادهگی او، نشان از نسبتاش به "بزرگان شهر" میداد. کمی گیج و گوج بود و روزی نبود که تنش زیر ضربات ترکهی آلبالوی آقای هاشمی، همان ناآموزگار، له و لورده نشود. هاشمی نوار چرمی ابزار فلک را به زنجیر آویخته در سقف کلاس که زیرزمینی بود، میبست. حسین را وامیداشت تا با دستانش محکم به چوب فلک آویزان شود. بعد او را تا جاییکه امکان داشت، به دور خودش میپیچانید و یکباره رهایش میکرد. حسین فریاد زنان به دور خودش میچرخید. هاشمیِ دیوانه، قهقهزنان او را زیر ضربات ترکهی آلبالوی خود میگرفت. حسین سرش گیج میرفت، دستانش شل میشد و ناخواسته، چوب فلک را رها میکرد و بر کف اتاق پهن میشد. هاشمی فریاد شادی بر میآورد و دیوانهوار میخندید. اما نفس ما بند میآمد.
نکند نفری بعدی من باشم!
بعد حسین را در اتاق مجاور که تاریکی مطلق بر آن حکمفرما بود، زندانی میکرد و در را برویاش میبست تا زنگ خانه زده شود.
کلاس اول که تمام شد، مدرسهی من نیز عوض شد. روی این اصل رابطهام با محمد و حسین و دیگر همکلاسیهای مانده در آن دبستان، قطع شد.
اما وضع آموزشوپرورش بهتر نشد. در، روی همان پاشنه خرخید.
در جوانی دو سه باری به محمد برخوردم. یکبار با هم به میدانمیشان۳ رفتیم. او مدرسه را ول کرده بود و به شغل پدر رو آورده بود و بنایی میکرد.
اما حسین همان روزهای اول، مدرسه را ول کرد. پیش برادرش که قهوهخانهیی در راستای مظفری۴ دااشت، بکار مشغول شد. بیشتر او را دنبال الاغی میدیدم که آب مصرفی چاییخانهیِ برادر را از "چشمه شوره"۵ که تا محل کارش، سه چهار کیلومتری فاصله داشت، حمل میکرد.
بما، همکلاسیهای سابقش که در خیابان مشغول بازی یا گفتوگو بودیم، نزدیک میشد، زنجیری را دور سرش میچرخانید و الاغ بیچاره را بهمان نحوی که هاشمی، او را زیر بار ضربات چوب گرفته بود، بیجهت میزد و همان کلمات رکیکی را نثار الاغ زبان بسته میکرد که هاشمی احمق به او نسبت داده بود.
هاشمی یکی دو سالی بعد شغل "شریف" پاسبانی پیشه کرد. حالا دیگر، گاوی بود در پوست شیر. باتومی هم به کمر آویزان داشت که به او اجازه رسمی اِعمال خشونت علیه "قانونشکنان، را میداد. دشمن دوچرخهسواران بود. جلوی پیر و جوان را میگرفت و از آنان گواهینامه رانندهگی طلب میکرد. اگر "حقوحسابش" داده میشد، فبهالمراد. و الا باد هر دو چرخِ دوچرخه را خارج میکرد و فنتیلها را به روی پشتبامی، داخل حیاط خانهای یا خرابهای پرتاب میکرد و چند فحش ناب لاتی هم نثار مرده و زندهی دوچرخهسوار مینمود.
۱- دبستان دانش، دبستانی غیردولتی بود و بیشتر آموزگارانش، سوادی در حد خواندن و نوشتن داشتند و بالطبع، دریافتیشان نیز بسیار ناچیز بود.
۲- میدانی که در انتهای خیابان شریعتی امروزی قرار دارد، مردم نمیدانم به چه علت، ایستگاه مینامیدند.
۳- میدان میشان، محلی است در میانه راه الوند که آنروزها، از شهر دو ساعتی راه بود.
۴- راستهی مظفریه، نزدیک به میدان اصلی شهر است و آنروزها مرکز طلافروشان، مغازههای شیک پارچهفروشی بود با دو سه مغازهی سبزی فروشی.
۵- چشمه شوره که برخلاف وجه تسمیهاش، آب شیرینی داشت، قنات پرآبی بود در بخش غربی گورستان کهنهی شهر، در کنارهی جادهی قدیم کرمانشاه. همیشه تعدادی گاری و الاغ آببر، کنارهی آن مشغول بارگیری آب برای منازلی بودند که آب چاه خانهشان، آشامیدنی نبود.
با فیلیپ/کاوه، نوهام از مهد کودک راهی خانهایم. در کنارهی پیادهرو، زبالهی حاصل از تعمیرات آپارتمانی را در کیسههای بزرگ بافتهشده از تارهای سخت پلاستیکی در کنار هم چیدهاند. کامیون جرثقیلداری آمادهی حمل آنهاست. فیلیپ میخواهد تماشاگر بارشدن زبالهها باشد. او نام انواع و اقسام این چنین وسایلی را میداند. جلوی کالسکهاش مینشینم تا به سوالهای او پاسخ دهم.
سوئدی جوان بلند بالایی، دوربین در دست، سلامم میکند. میگوید خبرنگار است و برای جوانان مطلب تهیه میکند. سپس میپرسد آیا حاضرم به چند سوال او پاسخی فوری و کوتاه دهم؟
میگویم:
چرا نه؟
ضبط صوتش را روشن میکند و میپرسد:
به نظر تو معنا و مفهموم زندگی چیست؟
میگویم:
خوشبخت زیستن.
سن و سالم را میپرسد و حرفهای که بدان اشتغال داشتهام. چند عکسی میگیرد. تشکری میکند و یقهی خانمی را که هم سنوسال من است و آنطرفتر ایستاده است، میگیرد.
فیلیپ غرق تماشای بالا و پائین رفتن بازوهای چرثقیل و جابجایی کیسههای سنگین زبالهها است.
از او میپرسم:
میشود راهی خانه شد؟
موافقت میکند.
راهمان را ادامه میدهیم. باد سردی میوزد. پائیز فرا رسیدهاست. در خانه، مادر بزرگ به استقبال نوهاش میآید و با مهربانی او را در آغوش میکشد. فیلیپ به شرح ماجراهای روز میپردازد. تا من کفشهایم در آورم، مادر بزرگ لباسهای او را عوض کردهاست.
کمی دور هم مینشینیم. فیلیپ آرام ندارد و از سروکول ما بالا میرود، روی مبل معلق میزند، پشت مبل قایم میشود. نگران اینم که مبادا بخودش صدمهای بزند. میپرسم:
دوست داری با هم بازی کنیم؟
برق شادی در چشمانش میدرخشد. دستم را میگیرد و بسوی اتاق خودش میبرد. اتاقش پر است از اسباببازی و کتابهای ویژهی کودکان.
به دوران کودکی خودم فکر میکنم. نه اتاقی داشتم، نه کتابی داشتم و نه وسایل بازی.
حتا نه کسی که بتواند برایم کتابی بخواند. تنها فرد باسواد خانه پدر بود. او هم، هّمّ و غماش، نه زندهگی من و ما که زندهگی پس از مرگش بود.
سوال خبرنگار در ذهنم جان میگیرد. این دنیا برای او معنایی نداشت. همهاش درد بود و رنج. زندهگیاش آلوده بود با ترس از شب اول قبر، سوالات نکیر و منکر و روز معاد و ایستادن ساعتها در زیر آفتاب سوزان صحرای محشر.
به مبشران چنین معادی میاندیشم و خدای وحشتناک آنان که نه رحمن و نه رحیم است. آنانی که سرزمین وطنم را به صحرای محشر بدل کردهاند.
آیا براستی هدف غایی زندگی این است که اینان تبلیغاش میکنند؟