چهارشنبه ۳۰ سپتامبر ۲۰۰۹

Johnny Mad Dog

دیشب این فیلم را که Jean-Stéphane Sauvaire از روی داستانن وشته‌یEmmanuel Dongala کارکردانی‌اش کرده‌است، دیدم. محصول سال ۲۰۰۹ میلادی است و نهم جولای به نمایش در آمده است. لذا فکر نمی‌کنم هنوز دی‌ودی‌های آن بیرون آمده باشد.
تمام مدت نمایش فیلم در فکر سربازان گمنام امام زمان بودم و فجایعی که در کهریزک، اوین و خیابان‌های تهران و دیگر شهرهای سرزمینم بنام اسلام و امام زمان انجام گرفته و می‌گیرد.
فیلمی است بسی خشن که دیدنش دل آدمی را بدرد می‌آورد. اما حاوی حقایقی است که چگونه جنایتکاران کودکان را شستشوی مغزی میدهند و از آنان برای رسیدن به مقاصد شوم خویش، سوء استفاده می‌نمایند. همان بلایی که بر سر بسیجیان خودمان آورده و می‌آورند.
پی‌نوشت
دوستانی خبرداده‌اند که ویدیو کلیپ آن قابل دیدن نیست. مشکل باید ازاینترنتی حکومت مهرورز باشد نه ازویدویو. لینک کلیپ را گذاشتم و درفیس بوک هم هست.

شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹

رهبر دچار مالی‌خولیا شده است (دایی‌جان ناپلئون زمانه)


رهبر شباهنگام، سرشار از باده‌ی قدرت رهبری به رختخواب می‌رود. تلویزیون ماهواره‌ایش باز است اما خوابش می‌برد. در میان خواب و بیداری می‌بیند:
رئیس جمهور محبوبش، انشای کلاس دومی‌اش در صحن خالی سازمان ملل می‌خواند. نماینده‌گان دولت‌هایی که در میان مردمشان عزت و احترامی دارند و با رای و اراده‌ی آنان به قدرت ‌رسیده‌اند یا اصلن به سالن نیامده‌اند یا با شروع خواندن اذن دخول چوپان دروغ‌گو، سالن را ترک می‌کنند. از ۱۹۲هیئت نمایندگی کشورهای عضو سازمان ملل، تنها ۴۳ هیئت حاضر به شنیدن خزعبلات احمدینژادش شده‌اند، نماینده‌گان چین، روسیه و نماینده‌گان کشورهایی دیگر که نام و نشانشان ناشی از ظلم و استبدادی است که بر مردمشان روا می‌دارند. اگر هیئت‌های سوئدی و فنلاندی هم سالن را ترک نکردند، نه بدلیل طرفداری از حکومت کودتایی است که رسم و روال سیاسی آنان، همیشه پرهیز از برخورد بوده است.
با تعجب می‌بیند، تنها کسی که برای مزخرفات رئیس جمهورش عاشقانه دست می‌زند، عزیز کرده‌ی او، اسفندیار عزیزش است که رهبر معظم را نیز با او میانه‌ای نیست.
خبر درگیری لفظی شدید بین هاشمی ثمره و متکی بر سر عدم حضور و خروج هیئتهای نمایندگی کشورها از سالن به هنگام سخنرانی احمدینژاد، دیوانه‌اش می‌کند. پاسخ متکی به هاشمی ثمره مبنی بر عدم "توجه مقامات به توصیههای وزارت امور خارجه که شرایط را برای سفر احمدی نژاد مساعد ندانسته بود، کلافه‌ترش می‌کند. قلبش به تپش می‌افتد و از این‌که وزیر امور خارجه‌‌ی دربارش چنین گستاخانه از ناباوری جهانیان به بهشت موعود او و حکومت عدل علی‌وارش مشکوکند، به نفس‌نفس می‌افتد.
حالا کاملن بیدار شده است. مجتبی را صدا می‌زند که به سرداران حجازی و رادان و ... «فرمان ما» ابلاغ کن تا چاره‌ی کار کنند.
اما از تلویزیون ماهواره‌ای روشن شعار ایرانیان سبزپوش گوش مقام معظم را می‌آزارد:
  • نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران،
  • سهراب ما نمرده، این دولت است که مرده،
  • خامنه‌ای قاتل است‌، ولایتش باطل است.
وول خوردن تعدادی از یهودیان مقیم نیویورک را درمیان جمعیت سبزپوش نشانه‌ی دست دشمن می‌پندارد و ایستادن برخی از عابرین آمریکایی را در کنار جمعیت معترض و سپس پیوستن به آنان را، دسیسه‌ی آمریکا ارزیابی می‌کند.
شنیدن اظهارات رابرت فیلدمن، یهودی ساکن بروکلین نیویورک که احمدی‌نژاد را هیتلر قرن بیست و یکم خطاب می‌کند و می‌گوید "وقتی او راحت مردم مسلمان و هم‌وطن خود را می‌کشد، چرا نترسیم که یهودی‌کشی دوباره‌ای را، راه نیندازد؟ شک دخالت اسرائیل و آمریکا در دشمنی مردم با حکومت عدل علی او، محرز کند.
از عصیانبت رابرت فیلدمن مبنی بر انکار مدام واقعه‌ی هولوکاست توسط مموتی، سخت کلافه می‌شود که چطور یک یهودی بخودش اجازه می‌دهد علیه فرمایشات ما حرفی بزند، اگرچه "بسیاری از بستگان پدری او جزو کسانی باشند که هیتلر آن‌ها را کشته است. و یا بگوید "حتی بشار اسد، دوست احمدی‌نژاد هم فهمیده است که باید از او فاصله گرفت".
خواب دیگر از چشم رهبر معظم ‌گریخته است. موج سبزپوشان و پرچم‌های سه‌رنگ ایران با نقش شیروخورشید سرخ، در مقابل چشمان ناباورش به رقص در آمده‌اند.
دیدار اعلیحضرت شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشتاران، در ذهنش جان می‌گیرد که در دیدارش از کاخ سفید بهنگام ریاست جمهوری کارتر، باد گاز اشک‌آوری را که پلیس آمریکا برای برهم زدن ایرانیان معترض در میان آنان منفجر کرده بود بسوی شاه و شهبانو روانه ساخت و اشک شاهنشاه را جاری کرد. موضوعی که اینان آن‌را معجزه خوانده بودند.
سبزپوشی ساختمان امپایر استیت و پارچه‌ی سبزی که بر فراز پل بروکلین نیویورک در اهتزاز است و با امواج باد، بالا و پائین می‌رود، او را متوحش می‌کند و بیاد روز قدس می‌افتد که با تمام فرمایشاتی که کرد و تمام هارت‌وپورت‌هایی که سردارانش کردند، مردم سبزپوش، میدان را از هواداران او گرفتند.
وحشت برش می‌دارد. تمام سبزی‌ها را ناشی از دسیسه‌ی دشمن برآورد می‌کند و تقصیرها را به گردن اسرائیل، آمریکا و انگلیس می‌اندازد. موسوی و کروبی هم سران فتنه‌اند اگر نزد امام جایی بس بالا داشته‌اند. خاتمی هم همین‌طور. مگر حسین بازجو نگفته است که با... ملاقات کرده‌است؟ اما یار غار و دوست پنجاه‌ساله‌اش که با دسایس و سیاست‌بازی‌های او به رهبری رسیده است، چطور؟
صبح در دیدار با نماینده‌گان مجلس خبره‌گان رهبری چون دایی‌جان ناپلئون خطاهای خودکرده را به گردن دشمن می‌اندازد.
عجب این که انتظار دارد مردم هم این یاوه‌گویی‌های او را باور کنند

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

تفکر استبدادی

گویند زیدآبادی را به این دلیل‌‌‌‌‌‌که در نامه‌اش آیت‌الله خامنه‌ای را رهبر، نه "رهبر معظم" خطاب کرده است، بسی اذیت کرده‌اند.

این حرف می‌تواند درست باشد. دلیل من اعتراضیه‌ی شیخ محمد یزدی است به آیت‌الله رفسنجانی که چرا نامه‌ات را به رهبر، بدون سلام آغاز کرده‌ای؟

جایی خوانده‌ام "بدبخت ملتی که نیاز به رهبر داشته باشد".

این مطلب سخنی بگزاف نیست که کشورهای دموکرات غربی را نه رهبری است و نه نیاز باینکه دم آقایان را "توی سینی بگذاری" تا به گوشه‌ی قبایشان بر نخورد.

فقط آلمان نازی بود که هیلتر رهبرش بود و شوروی سابق که استالین را داشت. و دیدیم که این رهبران معظم چه به روزگار مردمشان آوردند.

چند سال پیش اینگوار کارلسون Ingvar Carlsson نخست‌وزیر وقت سوئد به هنگام پیاده شدن از هواپیمایی که او را از جزیره‌ی گوتلند به استکهلم برگردانده بود، ساکش در هواپیما جا گذاشته بود.

خلبان هواپیما ساک بدست بیرون آمد و با صدای بلند گفت:

اینگوار، اینگوار! ساکت را جا گذاشته‌ای و سپس ساک را به سمت نخست‌وزیر پرتاب کرد.

اینگوار کارلسون تشکری کرد و ساکش را برداشت. همه‌ی مردم دنیا جریان را از طریق تلویزیون دیدند. آب هم از آب تکان نخورد. کارلسون چندی بعد داوطلبانه از سیاست کناره گرفت و بزندگی عادی برگشت.

در آن رژیم بادمجان دور قاب‌چین‌ها می‌گفتند:

اعلیحضرت، شاهنشاه آریامهر، بزرگ ارتشتاران. شاه هم کیف می‌کرد و خود را جانشین کوروش تصور می‌نمود.

در این رژیم بادمجان دورقاب‌چین‌ها می‌گویند:

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رهبر معظم انقلاب. آقای خامنه‌ای هم باد به غب‌غب می‌اندازد و فکر می‌کند جانشین بلافصل امام علی است.


دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

هولوکاست

سوال احمدی‌نژاد از جهان ‌سئوال ما اين بود که اگر ماجرای هولوکاست که مورد ادعای شما است واقعيت دارد: • چرا اجازه نمی‌دهيد درباره آن تحقيق شود؟ • چرا اين مساله رازی سر به مُهر است و مانند جعبه سياهی می‌ماند که اجازه بازخوانی آن داده نمی‌شود؟ • ‌اگر واقعا اين قدر مساله مهم است چرا اجازه نمی‌دهند اين حادثه بازخوانی شود؟ سوال‌های من از او: • تو که منکر تقلب در انتخابات هستی • تو منکر حضور میلیونی جنبش سبز در خیابان‌ها هستی • تو منکر حضور سبزپوشان در مسابقه‌ی فوتبال هستی • تو که منکر حضور میلیونی سبزپوشان در روز قدسی • تو که منکر فجایع انجام شده توسط همکاران، هم‌راهان و همفکرانت هستی • تو دموکراسی غرب انکار می‌کنی • تو که منکر تجاوزهای جنسی در زندان‌های جمهوری اسلامی هستی • تو که فریب‌کارانه فریاد وا اسلاما برآورده‌ای تو چرا اجازه‌ی بازخوانی حوادث سی‌ساله‌ی در سرزمین مرا به خبرنگاران خارجی، طرفداران حقوق بشر، مدافعان زندانیان سیاسی نمی‌دهی؟ در سرزمین من ضرب‌المثلی است که می‌گوید: آن را حساب پاک است، از محاسب چه باک است؟ من می‌دانم که حساب تو چون پاک نیست چنین مزخرفاتی سرهم می‌کنی تا از آب گل‌آلوده ماهی صید کنی! ضرب‌المثل دیگری برایت می‌گویم چرا که یقین دارم ترا با فرهنگ ایرانی رابطه‌‌ای نیست. کافر همه را به کیش خود پندارد. توی منکر آزادی‌های فردی، فکر می‌کنی همه مانند تو اند و دروغ‌گو! و یادی از پدر کنم که در چنین مواقعی می‌گفت: تو که راست می‌گویی لعنت بر هر چه دروغ‌گوست!

جمعه ۱۸ سپتامبر ۲۰۰۹

اندر احوالات زمانه

سخنرانی رهبر و انتساب شیوه‌ی کشورداری خودش به ولایت امام علی، مرا بیاد جوکی انداخت که در اوایل انقلاب که خلخالی و همپالکی‌هایش، تر و خشک از دم تیغ "اسلام" می‌گذراندند، انداخت. داستان از این قرار بود که پیر مردی ارمنی در خیابانی قدم می‌زد و با صدای بلند می‌گفت: خدایا شکرت که امام آمد! رتذی یقه‌اش بگرفت که: بد ارمنی! تو دیگر چرا این ذکر گرفته‌ای؟ پاسخ داد: نشنیده‌ای فرمایش سعدی را که گفته‌است: شکر نعمت، نعمتت افزون کند/ کفر، نعمت از کف‌ات بیرون کند! هیچ فکر کرده‌ای که اگر شمر آمده بود چه بروزگار این ملت می‌آورد؟ امروز با ولایت معظم رهبری و رئیس جمهور دروغ‌گویش، همان بلایی به سر مردم ما آمده‌است که مرد ارمنی از آن وحشت داشت.

پنجشنبه ۱۷ سپتامبر ۲۰۰۹

برای آنكه نمی تواند فریاد كند و آن دیگر كه هوس مزمزه كردن طعم آزادی را دارد

آنگاه مردِ سخنوری گفت:

با ما از آزادی سخن بگو!

و او پاسخ داد:

در دروازهی شهر و در كنار آتشِ اجاقتان دیدهام كه خود را به خاك میاندازید و آزادی خود را میپرستید، همچنان كه بردهگان در برابرِ فرمانروا خم میشوند و او را ستایش میكنند با آنكه به دست او كشته میشوند.

در باغ ِ معبد و در سایهی برج دیدهام كه آزادترین كسان در میانِ شما آزادی ِ خود را مانندِ یوغی به گردن و مانندِ دستبندی به دست دارند.

و از دلم خون میریزد؛ زیرا كه شما فقط آنگاه میتوانید آزاد باشید كه حتی آرزو كردن آزادی را هم، بندی بر دستوپای خود به بینید و هنگامی كه دیگر از آزادی همچون هدف و غایت سحن مگوئید!

شما آنگاه به راستی آزادید كه گرچه روزهایتان فارغ از نگرانی و شبهایتان عاری از اندوه نباشند، چون این چیزها زندگی را بر شما تنگ كنند، از میان آنها برهنه و وارسته فراتر بروید.

اما چه گونه باید از روزها و شبهای خود فراتر بروید، مگر با شكستن زنجیری كه در بامدادِ هشیاری خود بر گردِ ساعت نیمروزِ خود بستهاید؟

به راستی، آن چیزی كه شما نامش را آزادی گذاشتهاید سنگینترین این زنجیرهاست، اگرچه حلقههای آن در آفتاب بدرخشند و چشمتان را خیره كنند.

مگر آن چیزهایی كه باید دور بیندازید تا آزاد شوید، پارههای وجود خود شما نیستند؟

اگر قانون ستمگرانهایست كه میخواهید از میانش بردارید، آن قانون را به دست خود بر پیشانی نوشتهاید.

این نوشته با سوزاندن كتابهای قانون پاک نمیشود، یا با شستن پیشانی داورانتان؛

اگرچه دریا را بر سر آنها بریزید.

و اگر فرمانروای خودكامهایست كه میخواهید از تخت سرنگونش كنید، نخست آن تختی را كه او در درون شما دارد از میان ببرید .

زیرا چه گونه خودكامه ای میتواند بر آزادگان و سر افرازان فرمان براند، مگر با خودكامگی سرشته در آزادی آنها و با سرافكندگی همراه با سرفرازی آنها؟

و گر خواهشیست كه میخواهید از خود دور كنید، آن خواهش را خود برگزیدهاید، كسی برگردن شما نگذاشته است.

و گر ترسی است كه میخواهید از دل برانید، جای آن ترس در دلِ شماست، نه در دست كسی كه از او میترسید.

به راستی در درونِ شماست كه همهی چیزها مدام به گردنِ یكدیگر دارند و پیش میروند __ آنچه او را میخواهید و آنچه از او میترسید، آنچه در پیاش میگردید و آنچه از او میگریزید.

این چیزها در درونِ شما در گردشاند، مانندِ روشنیها و سایهها كه بهم پیوستهاند.

و هنگامی كه سایهای محو میشود و دیگر نیست. آن روشنی كه بر جا میماند سایه‌ی ِ روشنی دیگری است.

و بر این سان آزادی شما هنگامی كه زنجیر خود را از دست میدهد، باز خود زنجیرِِِ آزادی بزرگتری می گردد.

نوشته‌ی‌:جبران خلیل جبران

برگردان: نجف دریابندری


سه‌شنبه ۱۵ سپتامبر ۲۰۰۹

سفرکرده


سلام!
خوب! مرغ از قفس پريد و آشيانهی مادری را برای هيمشه ترک گفت؟
بله!او همان کاری را کرد که من و تو با والدینمان کرديم .حالا نوبت نسل من و تو است که فراغ را مز‌مزه کنیم.
دَر، هميشه بر اين پاشنه چرخيده است. اگر نچرخد لنگ خواهد زد.
هرگز شاهد اولين پرواز پرنده و فريادهای شادیبخش مادرش بوده‌ای؟ برداشتن اولين قدم عزیزت و ادای اولين کلمه‌اش را «مامان یا بابا فرقی نمی‌کند» بیاد می‌آوری؟ راهی مدرسه شدنش راچطور؟ موفقيت‌های او در کنکور و فراغت از تحصيل را هم که فراموش نکرده‌ای؟
مگر نه این‌که همه‌ی این‌ حرکات مقدمه‌ای است برای پرواز آخر و ترک آشيانهی مادری؟
به!چه لذتی! آميزه‌ای از شيرينی و تلخی. هیچ توجه کرده‌ای که گريههايشان اصلن درد آور نيست.
می‌دانی چرا؟
چون اميد بازگشت هست و ديدار دوباره. آرزوهای روزهای بهی!
من چهار بار اين حالات را تجربه کردهام.
بنابرين ترا خوب میفهمم و میدانم که جایش چقدر خالی خواهد بود.
من شادی پرواز را هرگز فراموش نخواهم کرد. پروازکردن، اوج گرفتن و سالم فرود آمدن.
اما اگر بازگشتی نباشد چه؟ باین مسئله‌ اصلن اندیشیده‌ای؟ در فکر عزیز و عزیزهایی هستم که با هزاران بدبختی و درد، فرزندی، فرزندانی بزرگ کردند و پرواز دادند، اما ...
دلم همیشه با آنان است اگر چه ترا هم درک می‌کنم چرا که در نبود پدرش، تمام بار زنده‌گی را تنهایی بدوش کشیده‌آی!
دوستار همشگی‌ات.

جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹

ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجا؟

به اخبار گوش می‌دهم، وزیر آموزش‌وپرورش سوئد پیش‌نهاد تغییر قانون مدارس را داده‌است. برحسب این لایحه قانونی هر مدیر تازه استخدامی باید یک دوره‌ی سه‌ساله‌ی دانشگاهی را حین انجام کار، بگذراند. چهار روز کار و یک‌روز حضور در دانشکده.

وزیر آموزش‌وپرورش سوئد می‌گوید:

مدیریت مدرسه شغل مهمی است ضمن اینکه یکی از مشکل‌ترین مشاغل نیز می‌باشد. و اضافه می‌کند که تا کنون توجه کافی به این مقوله نشده است و مدیران مدارس ما آموزش کافی برای تصدی این امر مهم را ندیده‌اند. بهمین دلیل لایحه‌ی جدید در مورد شرایط مدیر مدارس تهیه و تقدیم مجلس می‌گردد. قانون مزبور از سال ۲۰۱۲ به اجرا گذاشته خواهد شد.

یاد درد دل دوستی افتادم که ‌گفت:

ناظم دبستانی که دخترم دانش‌آموز کلاس سوم آن بود تلفنی برای امر مهمی احضارم کرد. نگران راهی مدرسه شدم. دخترم با چشمان اشگ‌آلوده جلوی دفتر دبستان، انتظار آمدنم را می‌کشید. دل‌داری‌ش دادم و با هم وارد دفتر دبستان شدیم. مدیر مدرسه که خانم جوانی بود، با لحنی ناخوش‌آیند مرا مورد خطاب قرار داد و گفت:

اطلاع داری که دخترت وسایل ممنوعه به مدرسه آورده است؟

د‌لم هٌری ریخت. با نگرانی پرسیدم:

چه وسیله‌ی ممنوعه‌ای؟

خانم مدیر ماژیکی را از روی میز‌ش برداشت و آن را به من نشان داد.

علت ممنوعیت به همراه داشتن ماژیک را جویا شدم. فرمودند:

این بچه‌های بی‌ادب، با ماژیک علیه من به در و دیوار مدرسه شعار می‌نویسند.

گفتم‌اش:

گناه نه از ماژیک است و نه از بچه‌های هشت نه ساله. شعار ‌نویسی علیه تو باید علتی دیگر داشته باشد. بهتر است به عنوان مدیر مدرسه و مسئول آموزش کودکان، نگاهی به نحوه‌ی مدیریتت کنی! شاید عیبی، ایرادی در اخلاق و روش مدیریتت بوده باشد که بچه‌ها از ترس تنبیه، می‌ترسند آن‌ها را آشکاراش با تو در میان بگزارند. که گفته‌اند‌:

درس معلم ار بٌودَ زمزمه‌ی محبتی جمعه به مکتب آاورد طفل گریز پای را

مدیر انقلابی تاب این انتقاد را بر نتافت و دخترم را از مدرسه اخراج کرد.

بعد فهمیدم که دخترک فقط به دلیل شهادت شوهرش در جنگ، مدیر مدرسه شده بود.

پی‌نوشت

۱ـ در مدت ۱۱ سال آموزگاریم حتا به یک سخنرانی که از جانب وزارت آموزش‌وپرورش که جنبه‌ی آموزشی داشته باشد، دعوت نشدم، مگر یک کنفرانس که آن‌هم بانی‌اش میسیون آمریکائی اداره کننده‌ی مدارس مسیحی، در ایران بود. دو سالی من در یکی از آن مدارس، ادبیات فارسی، فقه و عربی‌ تدریس می‌کردم.

۲ـ بعدها که من دیگر در خدمت آن وزارت‌خانه نبودم، بخصوص پس از تصدی وزارت توسط زنده‌یاد خانم دکتر فرخ‌رو پارسا، آموزگاران و دبیران این امکان را یافتند که در کلاس‌های تابستانی آموزشی حین خدمت، شرکت کنند.


یکشنبه ۶ سپتامبر ۲۰۰۹

کوه‌به‌کوه نمی‌رسد، آدم‌به‌آدم می‌رسد.

رفته بودیم به میهمانی دوستی که هم تازه از وطن برگشته بود و هم به خانه‌ی تازه‌ای نقل مکان کرده بود.

فردا صبحش با هم راهی سفارت ایران شدیم برای تنظیم وکالتنامه‌ای. فضای سفارت با سال‌های اول مهاجرتم از زمین تا به آسمان فرق کرده بود. هم از نظر نظافت و هم از نظر برخورد کارمندان با مراجعین. گویا آنان نیز زمینی شده‌اند؟

آن بار همسرم قصد تنظیم وکالتنامه‌ای را داشت که مقبول مقامات قضایی ایران واقع نشد چرا که سهیمه‌ی چندرغازی موکل از خانه‌ی موروثی پدری بیش از حد نصابی بود که بشود با وکالتی که در خارج تنظیم شده باشد، ترتبب فروشش را داد.

کارمند بد اخم ِبی‌ادبِی در پشت پنجره‌ی اتاقک نشسته بود با سیگار بهمنی در زیر لب. سرش را کج گرفته‌بود تا دود سیگار چشمش را آزار ندهد. اما چشم چپ‌اش از فشار دود سیگار نیمه باز بود و اشگ از آن جاری. نمی‌دانم اصلن سیگاری بود یا نه. چنان می‌نمود که سیگار را بخاطر ژست لای لبانش گذاشته بود تا بخیال خودش، ابهتی داشته باشد. سعی می‌کرد خیلی جدی و انقلابی جلوه کند.

ورقه‌ی سفیدی بمن داد تا نام وکیل و موکل، موضوع و شرایط وکالت و... را روی آن بنویسم. زمانی که نوشته را باو برگرداندم، پرسید:

همین؟ کمی بیشتر شرح بده!

پرسیدم چه شرحی؟ نام وکیل و موکل، شرایط و حدود اختیارات وکیل، حق توکیل و مدت زمان وکالت هم که مشخص است. بفرمایید دیگر چه چیزی باید اضافه کنم؟

گفت:

هیچی! ولش و با پشت دستش اشک‌هایش را پاک کرد.

سالن سفارت پر از شعارهای آن‌چنانی بود و این‌جا و آن‌جا عکسی یا نقل قولی از امام.

کارمند سفارت خود را خدای روی زمین می‌پنداشت و می‌انگاشت که از سر لطف است که به سوالات ما ضداانقلابی‌های فراری پاسخ می‌دهد.

نگاه و رفتار آقای آن‌ور شیشه نشسته با این‌وری‌های بر پا ایستاده، همان نگاه خادم و مخدوم بود.

آقایی سوئدی پشت سر ما ایستاده بود. از او پرسیدم:

تو اینجا چکار می‌‌کنی؟

گفت:

راننده‌ی کامیونم. کالایی را از طریق زمینی باید به پاکستان ببرم و برای عبور از ایران نیاز به ویزای ترانزیتی دارم.

موضوع در خواستش را که با پشت شیشه‌ای در میان نهاد، او با همان سیگار زیر لبش، دستگاه تلفنی را که آن‌سوی سالن بود، باو نشان داد. آقای سوئدی بسراغ تلفن رفت ولی موفق به ایجاد ارتباط نشد. برای چاره‌جویی به آقای آن‌ور شیشه مراجعه کرد. اما متوجه فرمایشات ایشان نشد. از من خواست تا حرف‌های او را به فارسی ترجمه کنم. موضوع را با آقای آن‌ور شیشه در میان گذاشتم. صحبت‌های من به پر قبایش برخورد و با لحن ناخوشایندی جواب داد:

خودم انگلیسی می‌دانم.

فرموده‌اش را به راننده‌ی سوئدی منتقل کردم. راننده‌ی سوئدی لبخندی زد و گفت :

می‌بینی که نه می‌داند! حالا من چه باید بکنم؟

اما این‌بار اوضاع فرق کرده بود. هم سالن تمیز و مرتب شده بود و هم برخورد کارمندان با مراجعین انسانی بود. کارمندان سفارت به کارشان مسلط بودند. در چند مورد شخص کنسول بداخل سالن آمد و پاسخ مراجعین را داد و مشکل آنان را حضورن حل کرد.

در صندلی بغل‌دستی ما خانمی ایرانی بهمراه شوهر سوئدی‌اش نشسته بود. در انتظار نوبت و برای کشتن وقت سر صحبت باز شد. خانم ایرانی به گلایه گفت:

پس از بیست سال و اندی زن و شوهری، برای بازدید از ایران باید آقا در سفارت حاضر شده و موافقتشان را با مسافرت من به ایران کتبن اعلام دارند.

نوبت خانم ایرانی فرا رسید و او برای انجام کارش، نزد کارمند سفارت رفت. من و دوستم سخن را با شوهرش به این شکل آغاز کردیم.

شما هم راهی ایران هستید؟

ـ نه! من دوست ندارم به سرزمینی که توسط خودکامه‌گان اداره می‌شود، مسافرت کنم. آخر نگاه کنید این چه رسمی است که همسر من برای دیدن وطن و خانواده و عزیزانش باید از من اجازه بگیرد؟ خوب اگر من این اجازه را باو ندهم آیا او باید از دیدن عزیزانش محروم شود؟ این چه رسم ظالمانه‌ایست؟ به این کار آقایان جز تحقیر زن نام دیگری می‌توان داد؟ آیا زن باید باید برای هرکارش از مردش اجازه بگیرد؟ این اعمال برای من قابل تحمل نیست. آنان احترامی برای جنس زن قائل نیستند. بعد هم کمی در مورد سفرهای کاریش به باکو و یکی دو کشور مسلمان دیگر صحبت کرد و از تفاوت نگرش دولت‌مردان آن کشورهان به زنان سخن بمیان آورد. اگر چه معتقد بود که آن کشورها هم توسط دیکتاتورها اداره می‌شوند و از دموکراسی در انجا ‌خبری نیست.

همسر ایرانی ایشان که کارش درست شده بود، خوشحال برگشت، از من و دوستم که در مدت غیبت او همسرش را تنها نگذاشته‌ بودیم، تشکری کرد و رفت تا سری بوطن بزند.

صحبت‌هایی که بین ما اتفاق افتاد مرا بیاد تلاش‌های* خانم دکتر مهرانگیز دولتشاهی انداخت که در تمام عمرش کوشید تا این رسم عقب‌مانده‌ی قرون وسطایی را در آن رژیم از قاموس قوانین مدنی و گذرنامه ایران پاک کند. اما متاسفانه نه تنها موفق به اینکار نشد که بعلت درگیری‌اش با رئیس مجلس سنا، بعنوان اعتراض از سمت سناتوری استعفاء کرد.

اما حداقل در قانون آن رژیم، زن ایرانی ازدواج کرده با مرد خارجی از این قاعده مستثنا بود. اما این‌ها که آمدند این امتیاز ناچیز را نیز به زنان ایرانی روا نداشتند.

مدتی پیش خانمی که از بستگان یکی از دوستان است و بهمین دلیل با هم ارتباط تلفنی و ای‌میلی برقرار کرده‌ایم، تلفن کرد. از این‌که نمی‌تواند بفارسی بنویسد شکایت داشت و راه و طریق فارسی نویسی در کامپیوتر را سراغ می‌گرفت. راهنمای فارسی کردن کامپیوتر را برایش فرستادم. چند روز پیش دوباره زنگ زد و می‌گفت:

نه او و نه شوهرش اطلاعات فنی کافی برای فارس‌نویس کردن کامپیوتر را ندارند. شوهرش نیز می‌ترسد که اگر فونت فارسی به کامپیوترشان اضافه شود، سامان کامپیوتر را بهم ریزد و او نتواند کارهای روزمره‌ی خویش را انجام دهد.

بعد از قطع مکالمه به توصیفی که ایشان از احوال و رفتار شوهرش داد فکر می‌کردم که بیاد مردی افتادم که در سفارت ایران با او برخورد کرده بودم. با خودم گفتم باید این زن‌ومرد، همان زوجی باشند که در سفارت بهم برخورده‌ایم. ای‌میلی با شرح ملاقات برایش فرستادم. خودشان بودند و حدس من درست. قرار است دوباره ملاقاتی داشته باشیم

زمین خیلی کوچک شده است. کوه‌به‌کوه نمی‌رسد، آدم‌به‌آدم می‌رسد.

*کتاب سناتور نوشته‌ی خانم‌ها نوشین احمدی خراسانی و پروین اردلان صفحه‌ی ۳۱۷.