دوشنبه ۳۱ اوت ۲۰۰۹

دیدار دوست، سقلاطونیان


از کنارم ‌گذشت. قیافه‌اش برایم بس آشنا نمود. سلام‌اش کردم. مکثی کرد. سلام‌ام را پاسخ گفت و با دو دلی دست‌اش را برای فشردن دست دراز شده‌ی من، پیش آورد.مشخص بود که در ذهن‌اش اسم و نشان مرا دنبال می‌کند. مرا هم می‌شناخت و هم نمی‌شناخت. در این اندیشه بود که کی و کجا مرا دیده‌است.
خودم را معرفی کردم. فشار دست‌‌اش که هنوز دست مرا در میان می‌داشت محکم‌تر شد. هم‌دیگر را در آغوش کشیدیم. گفت:
چه تصادفی! من کمتر پیاده به شهر می‌آیم. خیابان‌گرد هم نیستم. امروز استثنائن کاری بانکی داشتم. ترجیح دادم پیاده بیایم تا از شر دنبال جای پارک گردیدن آسوده باشم. 
در دانش‌سرای همدان بود که با هم آشنا شدیم، مگر نه؟ چه خوب که تو مرا شناختی! من اصلن ترا نشناختم.
گفتم:
قیافه‌ات نسبتن همان است که بود. موهایت هم که چون موی من رنگ نباخته‌است. ولی من دنبال اسمت هستم. آمیخته‌ای از افلاطون و سقراط بود. مگر نه؟ 
لبخندی زد و گفت:
سقلاطونیان.
.و اضافه کرد که البته سال‌ها پیش نام خانواده‌ایم  به فروغی تغییر دادم.
ـ درسته! یادم آمد.چندتائی دیگر هم نامشان را عوض کردند. موتاب‌زاده‌گان، کاکا، دباغ، فضلعلی و شما هم. چه کار خوبی! . اسامی بی‌مسمائی بود. مگر نه؟ یادم می‌آید موتابزاده‌گان همین پائین‌تر جلوی در اداره‌ی ثبت احوال ایستاده بود. ازشی پرسیدم:
اینجا چکار می‌کنی؟
گفت:
قصد تغییر نام خانواده‌گیم را دارم.
باو گفتم:
بالاغیرتی یه اسم درست حسابی انتخاب کن! موتاب‌زاده‌گان را نکنی نخ‌تاب‌زاده‌گان.
کلی خندید. چند سالی بعد که در صالح آباد باهم همکار بودیم روزی داستان را خودش برای همه تعریف کرد. من یادم رفته بود. راستی یادت هست آقای مینائی، دبیر ریاضی‌مان سین اسم ترا شین تلفظ می‌کرد؟
خنده‌ای کرد و گفت:
چه حافظه‌ای! راست می‌گی! یادم رفته بود.
آقای فروغی حال و روزش خوب بود و از سلامتی کاملی برخوردار. مثل سابق شق و رق راه می‌رفت و نشانی از پیری زود‌رس در چهره‌اش پیدا نبود. وضع ظاهرش، خوشبختانه گواهی از زندگی مرفه‌اش می‌داد. همه‌ی این‌ها شادم کرد
از وضع و حالم ‌پرسید. از خودم و از خانوادهام که کجا هستم و چکار می‌کنم. داستانم را خلاصه گفتم. مرتب سرش را تکان می‌داد. تایید بود یا تاسف، نفهمیدم. و بعد اضافه کرد.
ـ من هم بعد از چند سالی آموزگاری در دانشکده‌ی ادبیات مشهد، ادبیات فارسی خواندم. به همدان برگشتم و دبیر ادبیات فارسی بودم تا بازنشسته شدم. وضع و حالم بد نیست، خانه‌ای دارم که دو طبقه‌اش را به اجاره داده‌ام. چند روزی است ییکانم را با ... عوض کرده‌ام. مکافاتی است پیکان سوار شدن. مرتب جلوأت دست بلند می‌کنند که فلان‌جا ... تومن. آدم خجالت می‌کشد.
سراغ هم‌دوره‌ای‌ها را ‌گرفتم.
او هم به اندازه‌ی من از آنان بی‌خبر بود. با هم گرم سخن بودیم که متوجه شدم، آشنایی از دور سخت مرا زیر نگاه ذره‌بینی خویش گرفته‌است. از من چشم بر نمی‌دارد. من او را می‌شناسم‌ بچه محل ماست. پسر عمه‌ی علی، دوست دوران کودکی‌ام. چند سالی از ما بزرگتر است. اسم‌اش چیست؟ نه، یادم نمی‌آید. چرا! محسن.
راستی آخرین دیدار ما کی بود؟ بیست سال پیش؟ شاید هم بیشتر. یادم نیست.
محسن با وجود بزرگتر بودن‌اش همیشه پیش سلام بود. جلو می‌آمد، دستی می‌داد و می‌خواست بداند که عروسی کردهام یا نه. از کار و بارم سراغ می‌گرفت و نهایت خبری از علی می‌داد که داماد خواهرش شده بود. بله همو بود که زمانی خبر پدر شدن علی را بمن داد. او که خود مجرد بود، همیشه مرا به تاهل تشویق می‌کرد. چرا؟ نمی‌دانم. شاید فکر می‌کرد وضع مالی من خوب است، که نبود! اما چرا حالا این ‌چنین غریبانه نگاهم می‌کند؟
سلامش می‌کنم. لحظه‌ای از حرکت باز می‌ماند. جواب سلام مرا می‌دهد. من حسب معمول حال علی را می‌پرسم. محسن می‌گوید:
ـ دو سالی است در اثر سکته‌ی مغزی، زمین‌گیر شده است.
علی را بیاد می‌اورم که آن‌قدر تند و تیز بود و همیشه در مسابقات دو از ما جلو می‌زد. زمانی قهرمان دوی پنج کیلو متر شهرمان بود و عضو تیم بسکتبال. افسوس! آخرین دیدار من و علی کی بود؟ سال‌های اول دهه پنجاه.
اما محسن این بار خبری از تاهل من نگرفت. شاید هم مرا نشناخت و یا شاید هم فکر کرد که مردی با موهای سفید حتمن سال‌ها پبش ازدواج کرده‌است. کوچه‌ی ذوالریاستین او را  بلعید. .
منوچهر فروغی قبل از اینکه راهی بانک شود از من می‌پرسد امکان این را دارم که منتظر او بمانم تا لحظات بیشتری با هم باشیم. من می‌مانم.
زودی برمی‌گردد. اصرار دارد ناهار میهمانش شوم که پوزش می‌خواهم. با هم تا جلوی خانه‌اس می‌رویم تا او مغازه‌ی جواد مختارانی را بمن نشان دهد. جواد نیست. با منوچهر شماره‌ تلفن‌ رد و بدل می‌کنیم اما نه من سراغی از او می‌گیرم نه او از من.
پنج شنبه چهاردهم مهر ماه ۱۳۸۴

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

بسه دیگه گل لاله!

توانایی نوشتنم نیست. دلم تنگ است برای آنانی که به دنبال رایشان بودند ولی جلادان بی‌آبرو جانشان را نیز گرفتند.

جمعه ۲۱ اوت ۲۰۰۹

بلوچ

بیدار می‌شوم. چهار و بیست دقیقه‌ی بعد نیمه شب است. چراغ اتاق نشیمن روشن است. همسرم در کنارم نیست. با خودم می‌گویم:
باز هم بی‌خوابی بسرش زده است.
حدس‌ام درست است. کتاب در دست، روی مبلی در اتاق نشیمن دراز کشیده و خاطرات باقر پیرنیا را می‌خواند.
تشرشری می‌کنم. آبی می‌نوشم. خواب از چشمان‌ام ‌می‌پرد. کتاب‌ام را برمی‌دارم. روزگار سپنج، نوشته‌ی محمود دولت‌آبادی. عینک‌ام نیست. پیدایش می‌کنم.
جای خالی سلوچ.
چند صفحه‌ای می‌خوانم. کتاب باز است و چراغ روشن. من هم در افکار خودم مغروق که صدای همسرم بلند می‌شود.
ممد! کجائی؟
ـ به دنبال جای خالی سلوچ. چه می‌دانی شاید پیدایش کردم!
به سال‌های جوانی‌ام برگشته‌ام. در بلوچستان‌ایم. هدف صعود قله‌ی تفتان است و البته دیدار مردم بلوچ. از همدان تا به تهران را با اتوبوس ‌پیمودیم. از تهران به مشهد را با قطار با بهره‌وری از بلیت نیمه‌بها. از مشهد به زاهدان را با اتوبوس. گذر از کناره‌های مزارع زعفران. دیدن کارگران خمیده شده بر روی زمین‌های خشک با لباس‌های محلی. یاد مقاله‌ی کیهان افتاد که نو شته بود "اگر محصول زعفران اسد‌الله علم را در سد کرج بریزی تهرانی‌ها یک‌سالی آب زعفران خواهند داشت."
تربیت حیدریه و به سخره‌ گرفته شده‌نمان توسط عده‌ای جوان در آن باد سرد و سوزان که پس از آگاهی از گردش‌گر بودنمان بما گفتند «مگر این خراب‌آباد هم جای دیدنی دارد که تهران را ول کرده و باینجا آمده‌اید؟»
زاهدان و چهار راه  "وا چه کنم‌اش." و بهلول زمانه‌اش که با بلندشدن آوای مؤذن یهنگام ظهر، چون اجل معلق در مقابل مغازه‌ی سیک‌ها، حاضر می‌شد و با آوای "گاوپرستان، گوساله‌ پرستان! آنان را به پرستش دین حقه‌ی خویش دعوت می‌کرد.
به یاد می‌آورم درس تاریخ را که همه‌اش شرح خون‌ریزی‌های شاهان بود. و سلطان محمود غزنوی و لشگرکشی‌های‌اش به هند را که بنام رواج اسلام مردمان صلح‌دوست و بی‌آزار هندی را از دم تیغ گذراند، اموالشان را مصادره‌ کرد، زن وفرزندانشان را به اسارت گرفت و تخم نفاق بین مردم آن ناحیه پراکند.
به بانی کشور پاکستان می‌اندیشم که گویند مردی الکلی بود و پاکستان را در مقابل نجستان هند، عَلَم کرد. و تلاش‌های بی‌نتیجه‌ی ماهاتما گاندی را برای یک‌پارچه نگاه داشتن شبه جزیره‌ی هندوستان در هم ریخت.
به بمب اتم‌ش می‌اندیشم که انفجار آن چه شوقی در دل شیخ محمد یزدی ایجاد کرد و از مسلح شدن ملت مسلمان در نماز جمعه سخن گفت.
به نگرانی مردم صلح‌دوست جهان می‌اندیشم و نگرانی‌شان از اتمی‌شدن کشوری که تسلطی بر تروریست‌های طالبان جای‌کرده در سرزمین زیر حکومت‌اش را ندارد.
به پدر بمب اتم‌اش می‌اندیشم که دانش خود را با وجه نقد معاوضه کرد و قطار بی‌ترمز اتمی ایران را به راه انداخت. به رئیس جمهورش، متحد آقای بوش، می‌اندیشم که خیانت او را ببخشید. به مردم مسلمان فقیرش می‌اندیشم و دشمنی دیرنه‌شان با هندوان و دعوای‌ آن دو کشور بر سر کشمیر.
به بلوچستان می‌اندیشم که انگلیسی‌ها با استفاده از بی‌عرضه‌گی پادشاهان قاجار، چند پاره‌اش کردند.
به بلوچ‌ها می‌اندیشم که ایرانی غیر بلوچ را "قجر" می‌نامند. قجر نماینده‌ی ظلم است. ظالمان قاجار.
به خاش می‌اندیشم، به مراد، راهنمای کوهنوردان، مردی بس آزاده، بی‌طمع، دوست‌داشتنی و خوش برخورد.
به یاد می‌آورم سفارشمان را برای پختن بیست عدد نان در آن پگاه بامدادی و شگفتی زن نانوا را از حجم زیاد سفارش ما و اصرار و ابرام بی‌جهت ما که "لازم داریم".

و نهایت قانع شدن‌مان به پنج قرص نان، پس از دیدار اولین قرص نانی که از تنور بیرون آمد که ضخامت‌‌اش پنج شش سانتی‌متری بود و قطرش شاید پنجاه سانتی‌متر. و چه نان خوش‌مزه‌ای بود.
خانه‌های گلی‌شان در ذهنم جان می‌گیرد و چادرهایی بافته‌شده از موی بز که کاشانه‌شان بود. ساجی آهنی، چند بز و شاید شتری و کویر خشکِ داغ و آفتاب تابان تا چشمانت کار می‌کرد.
به مردان بلوچ می‌اندیشم که در پی تهیه‌ی نان روزانه بودند/ هستند.
ساعت شش است و هنگام پخش اخبار. کشته‌های زلزله در پاکستان به چهل‌هزار نفر رسیده است. رئیس جمهورش از جهان تقاضای کمک کرده‌است. اکیپ‌های امداد سوئدی آماده‌ی پروازند. پاکستان در پذیرفتن کمک‌های هند مردد است. دلیلش، ترس از افشای اسرار نظامی.
جنگ دو برادر، یک ملت. اختلاف‌شان در اعتقاد به دو نوع باور که به دو دشمن خونی تبدیلشان کرده است. این اختلاف در باور دینی، دوبار آتش جنگ را بین آنان افروخته‌است. حال هر دو کشور هم به بمب اتمی مجهز‌‌اند.
به سوئد می‌اندیشم و جدائی نروژ از آن بدون اینکه خونی ریخته شود.
و بیاد می‌آورم سفر چندی پیش شاه نروژ را به سوئد، برای شرکت در جشن صدمین سال انفصال دو کشور از یکدیگر.
شکل و شمایل هشت راکتور اتمی کشور سوئد در ذهنم جان می‌گیرد و پرهیز سوئدی‌ها از ساختن بمب اتم. تعطیل کردن راکتور اتمی "بارشه‌بک، در دو سال پیش و طرح از دور خارج کردن بقیه‌ی راکتورها و استفاده از دیگر جای‌گزین‌ها برای تولید نیروی برق. و عدم وقوع جنگی در دویست سال گذشته در این سرزمین.
رفاه و امنیتی که دولت‌های سوئد نه تنها برای سوئدی‌ها که برای همه‌ی آوراه‌گان جهان فراهم کرده‌اند در جلوی چشمانم رژه می‌رود.
درخواست مجری برنامه‌ی رادیوئی کانال سه در ذهنم جان می‌گیرد که می‌خواست مسلمانان از مراسم رمضان برای مردم غیر مسلمان سوئد سخن بگویند.
به چهارصد هزار مسلمانی فکر می‌کنم که در این‌جا ازهمه‌گونه آزادی انجام مراسم مذهبی‌شان برخور دارند.
به مردم خودم فکر می‌کنم و گرفتاری‌های بی‌حد و حسابشان.
دلم پیش زلزده‌گان بم است. انسان‌هائی که می‌شد زنده‌گیشان را حفظ کرد. به خاف می‌اندیشم و بشیرو‌، به لار به منجیل به زلزله‌ی غرب که تا صبح توی خیابان می‌خوابیدیم از ترس فروریختن خانه‌های خشتی‌مان. به زلزله‌ی بوئین زهرا که با بچه‌های جبهه‌ی ملی به کمکشان رفته بودیم. به سیل ‌آبادان و ...
خوابم برده‌ بود.
بیدار می‌شوم. به سراغ کامپیوترم می‌آیم برای بازگو کردن دردهای دل‌ام.
بیاد گفته‌ی مادرم می‌افتم که این جمله ورد زبانش بود:
خدایا آن‌را که عقل دادی، چه ندادی؟ و آن را که عقل ندادی چه دادی؟
و اشاره‌اش به دیوانگی‌های من بود.
و اشاره‌ی من به حاکمان قرون وسطایی کشورم است، از صدر تا ذیل.

سه شنبه نوزدهم مهر ماه ۱۳۸۴ ساعت ۰۳:۱۲

پنجشنبه ۱۳ اوت ۲۰۰۹

از مرگ قابیل تا دادگاه‌های بفرموده‌ی امروزی

خلخالی که مرد اصلن خوش‌حال نشدم. مرگ حق است. گویا زنده یاد شاملو نیز جائی به این مطلب اشاره کرده است. ولی خوشا به حال آنانی که مرگشان خوشحالی زندگان را فراهم نکند.

من هرگز از مردن کسی خوشحال نشده‌ام. ولی برای مرگ بسیاری سخت گریسته‌ام. پاتریس لومومبا رهبر اسقلال‌طلب کنکو و دو سه نفری دیگر از ‌آن‌جمله‌اند.

لومومبا را موسی چومبه، به اشاره‌ی سازمان سیا و استعمار بلژیک کشت. می‌گویند موبوتو تسه‌تسه‌کو، با شنکنجه‌های وحشیانه‌ای او را کشت و نعش او را در اسید انداخت تا اثری از او بجا نماند. خبر کشتن او مراکه تازه جوانی بیش نبودم، سخت آزرد و بسیار گریستم. یادم می‌آید چند سطری در این باره‌ نوشتم که در جایی هم نشر نیافت. اما شعر «قرن، قرنِ موسا چومبه‌ها»ی رهی کرمانشاهی ورد زبان‌ها شد.

گشت و گشت قرن ما روزگار مرگ انسانيت است سينه‌ی دنيا ز خوبیها تهی است صحبت از آزادگی، پاکی، مروت، ابلهی است صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست قرن، قرنِِ "موسی چومبه"هاست

اما آنگاه که چومبه‌، پس سال‌ها اسارت در زندان حواری بومدین، رئیس جمهور وقت الجزایر جان داد، کَکم هم نگزید. انگار نه انگار که موسی چومبه‌ای در جهان وجود داشته‌است.

نمی‌دانم از میان جوانان امروزی کشورمان چند نفر با نام سپهبد حسین آزموده، دادستان نظامی بی‌دادگاهی که دکتر محمد مصدق را به محاکمه کشید، آشنا هستند. اما مطمئنم که آشنایان با نام مصدق بسیارند و هنوز هم، هر از گاهی، فریاد "مصدق! راهت ادامه دارد" در تظاهرات مردمی به گوش می‌رسد. دو رژیم متوالی در طی پنجاه سال گذشتهُ بی‌هوده کوشیده‌اند و می‌کوشند تا نام مصدق را از حافظه‌ی تاریخی مردم ما به زدایند. ولی مصدق روز به روز محبوبتر شده است.

نه! من از مردن خلخالی اصلن خوشحال نشدم. راستش را به خواهید، آن روز که تصادفی در" دادسرا"ی انقلابِ تهران، دیدمش که تک و تنها برای ادای توضیح احضار شده بود، بیشترخوشحال شدم. از پاسداری که در آن شعبه کار می‌کرد و تصادفن همدانی هم بود و مرا از لهجه‌ام شناخته بود، پرسیدم که این همان خلخالی معروف نیست. گفت بله، بازپرس برای ادای بعضی توضیحات احضارش کرده است.

بازپرس که آخوند جوانی از تبار خودش بود، با بی احترامی خاصی با او صحبت می‌کرد. انگار نه انگار که او مثلن" آیت‌الله" است و روزی حاکم شرع همان بی‌دادگاهی بوده است که او امروز بازپرس آن است و صدها نفر را بی‌جهت، پشت در اتاقش بدیار مرگ فرستاده است.

نه! من دلم می‌خواست او در دادگاهی واقعی و با استفاده از حق داشتن وکیل مدافع محاکمه می‌شد و به جزای اعمال غیرانسانی‌اش می‌رسید. نه این که اعدام می‌شد، نه! من با اعدام هر انسانی و بهر دلیلی که باشد سخت مخالفم.

انسان‌های جنایتکار به دلیل نا بهنجاری‌های تربیتی به دست جنایت می‌زنند. هر نابهنجاری اجتماعی- روانی قابل معالجه است. قصاص فلسفه‌ی انسان متمدن نیست. و آن که جواب خشونت را خشونت می‌داند، بی‌شک از قافله‌ی تمدن بشری بسی عقب مانده است.

آدم‌کشانی چون خلخالی، استالین، هیتلر، آرین شارون و موسی چومبه و گرداننده‌گان دادگاه‌های بفرموده‌ی امروزی وطن را جای خاصی جز زباله‌دانی تاریخ بشری نیست.

صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبتها صبور صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است.

پی‌نوشت.

نق‌نقو گرامی در مورد این نوشته تذکرات بجایی داده است که عینن بعنوان این پی‌نوشت نقل می‌گردد:

در یادداشت اخیری که در وبلاگت منتشر کرده ای چند نکته دیدم که گفتم بد نیست برایت بنویسم:

- شعر زیبایی را که چند بیت از آن را درمورد جنایت موسا چومبه نقل قول کرده ای از زنده یاد فریدون مشیری است (با نام اشگی در گذرگاه تاریخ)
- تا آن جا که میدانم خلخالی هرگز اعدام نشد بلکه به یک بیماری مهلک مبتلا شد (احتمالاً نوعی سرطان) که با رنج ودرد بسیار مرد
- درمورد نام آریل شارون هم اشتباهاً "آرین" شارون تایپ شده است
همیشه زنده وسرحال باشی وبه امید روزهای بهتر برای ایرانمان. البته من نگفته‌ام که خلخالی اعدام شد که گفته‌ام «من دلم می‌خواست او در دادگاهی واقعی و با استفاده از حق داشتن وکیل مدافع محاکمه می‌شد و به جزای اعمال غیرانسانی‌اش می‌رسید. نه این که اعدام می‌شد» .

جمعه ۷ اوت ۲۰۰۹

کاربرد عملی رسانه‌ی ملی در کشورهای دموکراتیک

ماریان ساموئلسون، استاندار جزیزه‌ی گوتلند (سوئد) فکر نکرده بود که حفاظت از محدوده‌ی حریم دریا شامل حال شرکت‌های با نفوذ هم می‌شود، از این رو امروز مجبور به استعفای از مقام خویش شد.

نوشته‌ی بالا تیر یکی از خبرهای چهارشنبه‌ی گذشته روزنامه‌ی مترو بود.

داستان از آن‌جا شروع شد که ماریان ساموئلسون، بنا به گزارش سایت بخش فارسی رادیو سوئد، شرکتی بنام ماتس هانسون در گوتلند، اراضی خصوصی خود را با کسب اجازهی این استاندار، به ده برابر افزایش داد.

استفاده از این زمینها حسب قانون برای عموم آزاد است و این اراضی در زیر پوشش حفاظت ساحلی قرار دارند. یکی از همکاران خانم ساموئلسون در هیئت مدیره‌ی شورای استان گوتلند که قصد گزارش این بذل و بخشش خلاف قانون استاندار را به پلیس داشته است توسط استاندار از این‌کار منصرف‌ می‌شود.

خبرنگار رادیویی گوتلند در یک مصاحبه با ماریان ساموئلسون، دلیل موافقت او را با عمل شرکت مزبور جویا می‌شود. استاندار غافل از این که حرف‌های او ضبط می‌شود می‌گوید که "در اجرای مقررات نسبت به شرکت‌های بانفوذ، باید کمی دست‌ودل بازتر عمل کرد".

نوار مذکور که کیفیتی بسیار بد داشت فردای روز مصاحبه در اولین بخش خبری در ساعت شش بامداد، از رادیو سوئد "پ۱" پخش شد.

پخش نوار با توجه باین مسئله که «همه در مقابل قانون یکسانند» موجب سروصدای بسیاری در رسانه‌های نوشتاری و شنیداری سوئد گردید. مردم گوتلند در مصاحبه‌های زنده‌ی تلویزیونی خواستار استعفای استاندار شدند. اداره‌ی کل حفاظت محیط زیست از عمل استاندار بمقامات مربوط شکایت ‌کرد. نهایت وزیر امور شهرداری‌ها که ابتدا از اظهار نظر در مورد مسئله طفره می‌رفت در تلویزیون سوئد حاضر و خانم استاندار را بخاطر کار خلاف قانونش مورد انتقاد قرار داد.

روز چهارشنبه‌ی گذشته مات اولسون وزیر امور شهرداری‌های سوئد اقرار کرد که برای ماریان اولسون کاری در دفتر نخست‌وزیری با حق دریافت حقوق خود بمبلغ ۷۸۰۰۰ کرون، در نظر گرفته شده است، در حالی که روزش قبلش ماریان در مصاحبه‌ای اظهار داشته بود که به هیچ‌وقت قصد کنارگیری از کارش را ندارد.

ماتس اودل گفت:

بخاطر بازگشت آرامش به شورای استانی، من و ماریان باین توافق رسیده‌ایم که او از کار خویش کناره‌گیری نماید.

ماتس اودل اضافه کرد:

اظهار نظرهای ماریان در میان مردم ابهاماتی را پیرامون نگرش مقامات اداری به پرنسیپ‌ها گردیده است.

- ما به این توافق رسیدیم که ایجاد مجدد فضای مناسب همکاری در شورای استانی ناممکن است.

ماریا اولسون در پیام دیروز خود به «تی‌تی» اظهار داشته بود که در تله‌ای افتاده است که یکی از همکاران ناباب برای او گذاشته بود.

این مسئله سبب نه تنها سبب تغییر تصمیم ماتس اولسون، نگردید بلکه گفته میشود که علی‌رغم آن‌که ماریان بعدن گفته‌ی خویش را پس گرفت، از جمله عوامل اصلی برکناری او بوده است.

مطلب بیشتر در این مورد


چهارشنبه ۵ اوت ۲۰۰۹

کارکرد عملی یک رسانه‌ی ملی در کشورهای دموکراتیک

ماریان ساموئلسون
ماریان ساموئلسون، استاندار جزیزه‌ی گوتلند (سوئد) فکر نکرده بود که حفاظت از محدوده‌ی حریم دریا شامل حال شرکت‌های با نفوذ هم می‌شود، از این رو امروز مجبور به استعفای از مقام خویش شد.
نوشته‌ی بالا تیر یکی از خبرهای چهارشنبه‌ی گذشته روزنامه‌ی مترو بود.

داستان از آن‌جا اتفاق افتاد که ماریان ساموئلسون، بنا به گزارش سایت بخش فارسی رادیو سوئد، شرکتی بنام ماتس هانسون در گوتلند، اراضی خصوصی خود را با کسب اجازه‌ی این استاندار، به ده برابر افزایش داد.

استفاده از این زمین‌ها حسب قانون برای عموم است و این اراضی در زیر پوشش حفاظت ساحلی قرار دارند. یکی از همکاران خانم ساموئلسون در هیئت مدیره‌ی شورای استان گوتلند که قصد گزارش این بذل و بخشش خلاف قانون استاندار را به پلیس داشته است توسط استاندار از این‌کار منصرف‌ می‌شود.

خبرنگار رادیویی گوتلند در یک مصاحبه با ماریان ساموئلسون، دلیل موافقت او را با عمل شرکت مزبور جویا می‌شود. استاندار غافل از این که حرف‌های او ضبط می‌شود می‌گوید که “در اجرای مقررات نسبت به شرکت‌های بانفوذ، باید کمی دست‌ودل بازتر عمل کرد”.

نوار مذکور که کیفیتی بسیار بد داشت فردای روز مصاحبه در اولین بخش خبری در ساعت شش بامداد، از رادیو سوئد “پ۱” پخش شد.

پخش نوار با توجه باین مسئله که «همه در مقابل قانون یکسانند» موجب سروصدای بسیاری در رسانه‌های نوشتاری و شنیداری سوئد گردید. مردم گوتلند در مصاحبه‌های زنده‌ی تلویزیونی خواستار استعفای استاندار شدند. اداره‌ی کل حفاظت محیط زیست از عمل استاندار بمقامات مربوط شکایت ‌کرد. نهایت وزیر امور شهرداری‌ها که ابتدا از اظهار نظر در مورد مسئله طفره می‌رفت در تلویزیون سوئد حاضر و خانم استاندار را بخاطر کار خلاف قانونش مورد انتقاد قرار داد.

روز چهارشنبه‌ی گذشته مات اولسون وزیر امور شهرداری‌های سوئد اقرار کرد که برای ماریان اولسون کاری در دفتر نخست‌وزیری با حق دریافت حقوق خود بمبلغ ۷۸۰۰ کرون، در نظر گرفته شده است، در حالی که روزش قبلش ماریان در مصاحبه‌ای اظهار داشته بود که به هیچ‌وقت قصد کنارگیری از کارش را ندارد.

ماتس اودل گفت:

بخاطر بازگشت آرامش به شورای استانی، من و ماریان باین توافق رسیده‌ایم که او از کار خویش کناره‌گیری نماید.

ماتس اودل اضافه کرد:

اظهار نظرهای ماریان در میان مردم ابهاماتی را پیرامون نگرش مقامات اداری به پرنسیپ‌ها گردیده است.

- ما به این توافق رسیدیم که ایجاد مجدد فضای مناسب همکاری در شورای استانی ناممکن است.

ماریا اولسون در پیام دیروز خود به «تی‌تی» اظهار داشته بود که در تله‌ای افتاده است که یکی از همکاران ناباب برای او گذاشته بود.

این مسئله سبب نه تنها سبب تغییر تصمیم ماتس اولسون، نگردید بلکه گفته می‌شود که علی‌رغم آن‌که ماریان بعدن گفته‌ی خویش را پس گرفت، از جمله عوامل اصلی برکناری او بوده است.


در همین زمینه

دوشنبه ۳ اوت ۲۰۰۹

دلیل افسرده‌گی آن سید نازنین، محمدعلی ابطحی

در نمایشنامه‌ی کمدی‌ـ‌فکاهی دیروز اعترافات محمدعلی ابطحی، فکر بدی به ذهنم حلول کرد که راستی چرا آن ابطحی شاد و خندان و تُپُل مُپُل دیروزی، این‌قدر شکسته، غمگین و لاغر شده است؟

بعد متوجه شدم که سید آخر مسلمان و روحانی است و ماه رمضان هم در راه. حتمن از فرصت آسایش در هتل اوین استفاده کرده و به استقبال ماه مبارک رفته است. پس دلیل لاغری او، ناشی از روزه‌داری بی‌موقعی که گرفته است.

بعد بخودم نهیب زدم که هان عمو اروند مواظب باش! فکرهای بد به ذهنت خطور نکند که به فرموده‌ی رهبر در برابر ناگفته‌هایت هم مسئول هستی.

اما دلیلی برای غمگینی سید وبلاگ نویس نیافتم چرا که توبه، نتیجه‌ی پشیمانی از انجام ‌کار ناصواب است و نتیجه‌اش بازگشت بسوی خدا است و شادی‌آفرین.

پس غمگینی او باید ناشی از امر دیگری باشد.

یاد روزهای اول انقلاب افتادم و اظهار ندامت آیت‌الله شریعمتداری که روزی، روزگاری مجتهد اعلمی بود و مرجع تقلید شیعیان عالم. در قم کیا بیایی داشت و نیمی از مردم مسلمان شیعی مذهب مقلد. مشهور است که ایشان یکی از هفت نفر مجتهد اعلمی است که مهر تایید بر مرجعیت آقای خمینی زدند تا شاه نتواند گزند جانی به ایشان رساند. آخر آن روزها مراجع تقلید حتا در دستگاه طاغوت احترامی داشتند. مثل امروز نبود که شنیدن نام آنان، موی بر تن آزاده‌گان راست شود.

اما آقای خمینی که امام شد و دوروبری‌ها عکس ایشان را در ماه دیدند و مردم مویشان در لای اوراق قرآن یافتند، اوضاع دگرگونه شد.

هیچ‌یک از "علما"ی دین اعتراضی به این شایعات نکردند که معجزه برابر احادیث و اخبار و چه و چه، مختص پیامبران است و حتا امامان نیز از آن بی‌بهره‌اند تا چه رسد به نواب ایشان.

برعکس همان "علما" مقرر فرمودند که هر بار نام "امام خمینی" برده شود، سه بار صلوات ختم شود. دستور‌العملی که همیین سید نازنین در یکی از یادداشت‌های روزانه‌اش به آن به این شکل اشاره کرده است که "از مرکز چنین دستوری صادر شده بود".

زمانی صحبت‌های زنده‌یاد بازرگان به دلیل آوردن نام "امام خمینی" با فرستادن سه‌باره صلوات، قطع شد و او به حسب اعتراض پرسید:

چرا با بر زبان آوردن نام حضرت محمد، فقط یکبار صلوات می‌فرستید و اما برای امام خمینی سه‌بار؟

ولی جمع حاضر،باز هم سه‌بار صدای صلوات ختم کردند.

اما امام با آقای شریعتمداری آبش توی یک جوی نرفت که نرفت و همان داستان سعدی بزرگ شد که «ده درویش در جلی به خسبند و دو پادشاه در ملکی نگنجند!»

وساطت‌های زنده‌یاد آیت‌الله طالقانی موثر واقع نشد تا ایشان سکته کردند و بقولی به سکته واداشتند ایشان را.

و آن شد که سربازان گمنام امام زمان چنانکه سردار حسین بروجردی در کتابش "پشت پرده‌های انقلاب اسلامی" شرح می‌دهد، رفتند و او را گرفتند و بعد با آن وضع نزار به پشت تلویزیون آوردند که دیدن چهره‌اش دل هر سنگ دلی هم به درد آورد.

به یاد قطب زاده افتادم که وزیر خارجه بود و دروغ تحویل ملت میداد، درست مثل چوپان دروغ‌گوی خودمان. بعد شبی روی شیشه‌ی تلویزیون، با قیافه‌ای شکسته، ظاهر شد و اعترافاتی کرد که قصد کودتا داشته است و طلب مغفرت کرد که بزودی مستجاب شد. تتق تق تق.اعدامش کردند.

نوبت به کیانوری رسید که می‌گویند کودتای نوژه را او لو داده بود تا با امپریالیسم جهان‌خوار بجنگد و جاپایی باز کند برای دوستان شمالی جان‌جانی‌اش. سپس نوبت به اعتراف خودش رسید. با آن حال و احوال نزارش و دست لمس شده‌اش که چون پاره سنگی روی میز مصاحبه‌گر، جا خوش کرده بود و تکان نمی‌خورد. اما زمانی که تکانش داد، فیلم قطع شد تا کارکردان فیلمش درست ادیت کند.

راستی حیف شد که او زود مرد و سلطه‌ی رفقای سابقش را بر حکومتی که او دوست داشت رهبریش را داشته باشد، به بیند.

بعد مادرانی آمدند از اعدام فرزندان نامسلمانشان اظهار خوش‌وقتی کردند. گتره‌ای زندانیان را از دم تیغ اسلام گذراندند. بهائیان را قلع و قمع کردند، دراویش بی‌آزار را نیز.

اما کسی اعتراضی نکرد جز آن مرد با شرف، آیت‌الله‌ منتظری. که ابتدا دامادش به توبه واداشتند و بعد جانش را گرفتند. طولی نکشید که جانشینی رهبری را نیز از خودش گرفتند و آن شد که همه می‌دانیم.

اینجا بود که دلیل غمگینی آن سید غمزده را درک کردم. غمگینی‌ او نه ناشی از زجر و بی‌حرمتی‌های سربازان گمنام امام زمان است که او پیه آن را با نوشته‌های انتقادی‌اش به رفتار قوم‌الظالمین، بگمانم بر تن خویش از پیش مالیده بود.

دلیل غمگینی‌ او به باور من ناشی از سکوت دوستان او است به بهانه‌ی "حرمت نظام" در مقابل آن همه بی‌حرمتی که در جمهوری اسلامی به شان و مقام انسان رفته است.


یکشنبه ۲ اوت ۲۰۰۹

اندر احوال دادگاه‌های بفرموده

شب شاهد پخش محاکمه‌ی زنده‌یاد گلسرخی و یارانش بودیم. او مردانه از باورهایش دفاع کرد و زمانی که رئیس دادگاه نظامی شاه‌فرموده باو گفت:

از خودت دفاع کن!

گلسرخی پاسخ داد:

من برای جانم چانه نمی‌زنم. از باورهایم دفاع می‌کنم (نقل به مضمون). یکی از یارانش که اگر درست بیادم مانده باشد، در دانشکده‌ی حقوق، هم‌دوره‌ای من بود، از ته سالن فریاد زد که او یعنی گل‌سرخی "حرف پا برهنه‌ها می‌زند". دادگاه نظامی مجازات او را، بخاطر این جسارتش از سه سال حبس در دادگاه بدوی، به هشت سال ارتقاء داد و گل‌سرخی و حشمت‌الله کرامتیان را به اعدام محکوم کرد.

صبح که وارد اتاق کارم شدم، صدای سخن‌رانی خدمتکار بخشداری بگوش رسید که برای دیگر همکارمان و دو سه نفری ارباب رجوع، داد سخن می‌داد که این پسرک را که بخود اجازه می‌دهد این چنین به ساحت مبارک اعلی‌حضرت شاهنشاه آریامهر، بی‌ادبی کند، باید باتوم به فلان‌جایش کنند تا عبرت دیگران شود.

طولی نکشید که سخنران با نامه‌های وارده داخل دفتر کارم شد، سلامی کرد و نامه‌ها را روی میز گذاشت و پرسید:

شما هم جریان محاکمه‌ی دیشب را تماشا کردید؟

جوابم مثبت بود. او دنباله‌ی حرف را گرفت و پرسید که چرا باتوم بفلان‌جای چنین افرادی نمی‌کنند تا ادب شوند و ازین مزخرفات نگویند.

گفتم:

نگران نباش! مراد ترا را ساواک برآورده‌است ولی او مردی است شجاع و معتقد به باورهایش. راست و درستش مهم نیست. هرکس باید حرف خودش را بزند. او و یارانش حرفشان را زدند. چوب توی فلان مخالف کردن، موجب نفی عقیده‌ای نمی‌شود. مسلمن او اعدام خواهد شد، مانند بسیاری دیگر از هم‌باورانش که پیش از او به جوخه‌ی اعدام سپرده شده‌اند. مگر ندیدی که به امام حسین اشاره کرد. امام حسین را هم شاه زمانه کشت.

طرف فقط گوش کرد و متعجب که بخشدار و از این حرف‌ها!

گل‌سرخی و دانشیان را مخفیانه اعدام کردند ولی شرف دادگاه‌های رژیم "طاغوت" بر شرف دادگاه‌های "یاقوت" افضل بود که حد اقل اجازه می‌داد مخالفان حرف خودشان را بزنند نه سناریوی تهییه شده را از روی کاغذ بخوانند.