سهشنبه ۲۸ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
دوشنبه ۲۷ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
تظاهرات آرام سبزپوشان استکهلم در حمایت از مبارزات مردم ایران
دیروز میدان مرکزی شهر در تصرف سبز پوشان ایرانی بود و پرچم سه رنگ ایران، فریاد آزادیخواهی سبزهای وطنمان را بگوش مردمان آزاد جهان رسانید. شهر غلغله بود و حضور ایرانیان یک دل و یک هدف بسیار.
خبرنگاران حاضر جمعیت ما را ۸۰۰۰ نفر برآورد کردند اما روزنامهی داگنز نیهتر آن را ۵۰۰۰ نفر ذکر کرد. جمعیتی که همه یک دل و یک زبان بودند جز معدودی که باوری به جنبش سبز نداشتند و با افراشتن پرچم سرخ خویش و دادن شعارهایی تند، خواهان شیوهی دیگری از مبارزه بودند که نه جمع حاضر موافق آن بود و نه سبزپوشان وطنی. روی این اصل هم اجازهی حضور در محل خطابه را نیافتند. مردم حضور آنان را در میان خویش، صبورانه تحمل کردند و نشان دادند که کثرتگرا هستند.
سخنرانان بیشتر نمایندهگان احزاب سوئدی اعم از دولتیان یا اپوزیسیون بودند و همگان
مهر تایید بر غیر مشروع بودن حکومت احمدینژادی زدند.
عکس ندا آقا سلطان و سهراب اعرابی همه جا بود و شعار «آزادی برای ایران» فضای شهر را پر کرده بود. پیام ناصر زرافشان با صدای خودش از ایران که پخش شد، نوری در دل گردآمدهگان افروخت .
خوانندهگان جوان ایرانی نیز حضور داشتند و با خواندن ترانههایی یاد ندا و سهراب و دیگر جانباختهگان ایرانی را گرامی داشتند.
بعد از پایان سخنرانی جمعیت با همراهی خوانندهی جوانی سرود حقوق بشر:
هر آنکس که دارد ز دانش خبر
گرامی شناسد حقوق بش
بشر را حقوقی بود در سرشت
که منشور آن را طبیعت نوشت
ز هر تیره و بوم و کشور بود
را خواند و سپس راهی سفارت روسیه شدیم. در مسیر طولانی راه مردم، عادی سوئد با تکان دادن دست و کشیدن علامت «وی» حمایت خودشان را از خواست مردم ما نشان میدادند. در مقابل سفارت روسیه بیانیهی اعتراضی «جعمیت پشتبانی از مبارزات مردم ایران» قرائت شد.
در تمام مدت تظاهرات که پنج ساعتی بدرازا کشیده شد، هیچگونه حادثهی ناخوشایندی که موجبات دخالت پلیس را فراهم سازد، روی ندادن. و این نشانهای از اعتقاد ما به جنبش بیخشونت بود.
مردم با نثار شاخهی گل رز به هر یک از افراد پلیس حاضر که سلامت تظاهرکنندهگان را تامین کرده بودند، تشکر نموده و به تظاهرات خویش پایان دادند.
شنبه ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
سهشنبه ۲۱ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
بعثت پیامبر و فرمایشات رهبر
حضرت رهبر فرمودهاند که «اولین کار پیامبر مکرم اسلام (ص) حاکم کردن عقلانیت در جامعه اسلامی بود زیرا تربیت قدرت تفکر و نیروی خرد در جامعه، حَلاّل همه مشکلات ، مهار کننده نفس و زمینه ساز عبودیت انسان است». اما خود حضرتشان خط بطلان کشیدهاند بر"عقلانیت و نیروی خرد" و هر دو پا توی یک کفش که من «نمایندهی خدا روی زمین هستم» و مردم ایرانزمین باید حلقهی عبودیت رهبری ایشان و فقهای نافقیه شورای نگهبان، بگردن نهند و شکی در صحت آراء ریخته شده به نفع چوپان دروغگو نکند و اگر کند و اتفاقی اولن نماینده این یا آن دولت بیگانهاند و دومن گناه خونش بگردن رقبای سیاسی ایشان است.
دقیقن همان فرمایشات اعلیحضرت شاهنشاه آریا مهر بزرگ ارتشداران.
هیهات که دیکتاتورها را نه چشم بینا هست و نه گوش شنوا. در واقع استالینی در هیات لباس روحانی. یادمان هست که پوتین رئیس شبکهی کیبیجی شوروی که پس از سقوط کمونیستها مسیحی شد، در شرفیابیاش روح مسیح را در قالب ایشان کشف کرد.
و اما در مورد اشارهی ایشان به
«رواج فضیلتهای اخلاقی در جامعه و هوای لطیفی که زمینه زندگی سالم را فراهم می آورد و انسان را از حرص ها ، جهالتها ، دنیا طلبی ها ، بغض های شخصی ، و سوء ظن به یکدیگر باز میدارد و به همین دلیل است که در اسلام تزکیه و رشد اخلاقی بر تعلیم مقدم است».
براستی مسخره است که ایشان تحویل دروغهای خود و عمله عکرههایش را در مدت بیست سال رهبری، نشانهای از «رواج فضیلتهای اخلاقی و تلطیف هوای سیاسی کشور و زمینهساز زندگی سالم به حساب میآورند.
آیا دروغهای شاخدار احمدینژاد، از هالهی نورش گرفته تا اکتشافات اتمی دختر ۱۳ ساله در زیر زمین خانهشان یا ادعای درخواست کمک در تدوین بودجه و برنامههای اقتصادی از از جانب روسای ۲۰۰ کشور جهان از او و یا ارائهی مدرک دکترای تقلبی کردان و دریافت اضافه حقوق بر مبنای آن مدرک جعلی و حمایت بیشرمانهی ریاست جمهوری از صحت آن مدرک در مجلس شورای اسلامی و دهها مورد مشابه دیگر، نشانهی رواج فضلیت اخلاقی در جامعه است؟
آیا تقلبات مکرر انتخاباتی در طول بیست سال زعمامت ایشان، اعدامهای دستهجمعی دگراندیشان، قتلهای زنجیرهای به فتوای فقهای تحت امر ایشان، کشتار بهائیان و بازداشتهای غیرقانونی هر که بگوید بالای چشم رهبر ابرو است، تخریب مساجد دراویش گنابادی و اهل حق و اعدام آنها و... در جامعهی تحت قیمومت ایشان سبب رفع "سوءظن"ها در جامعه شده است یا برعکس شک در بنیان ایمان مردم مسلمان افکنده است؟
رهبر انقلاب اسلامی ، تربیت و انضباط قانونی را سومین بخش از پیام بعثت خواندند.
من نمیفهمم ایشان از کدام قانون و کدام انظباط سخن میگویند. اگر منظور مبارک ایشان قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران باشد که خود ایشان اولین شخص قانون شکن هستند. چرا که موفقیت مهندسی تقلب چنان ایشان را ذوقزده کرد که فراموش کردند تایید پیروزی یک نامزد ریاست جمهوری از جانب ایشان، پیش از زمان مقرر در قانون اساسی توسط نهاد مقرر در آن قانون، خود قانون شکنی است.
ایشان با به «پیشقدم بودن پیامبر اسلام(ص) در عمل به احکام و دستورات اسلام» و «همهی این موارد برای جامعه اسلامی شاخص و معیار» است و «میدان زندگی را صحنه آزمایش انسانها» میکند».
ولی خود فراموش کردهاند که در اسلام دروغگویی، تهمت زدن، قتل نفس و ضرب و جرح بیگناهان از معاصی کبیره است.
ایشان حتا دوستان و همراهان دیروز خود را که اعتقادی به شیوهی رهبری ایشان ندارند و بزعم آنان رهبری ایشان، تناسبی با سیرهی پیامبر اسلام ندارد که با شیوه آیتالله خمینی نیز همخوانی ندارد، زندانی کردهاند.تا با الهام از شیوههای استالینی، آنان را وادار به اعتراف علیه خود، دوستان و شیوهی مبارزه خویش نمایند. غافل از اینکه در فقه اسلام اعتراف بگناه بدون بینیهی متیقنه نمیتواند ملاک گناهکار بودن معترف باشد. حالا اگر این اعترافات به وسیلهی بازجویان استالینی به سرپرستی حسین بازجو گرفته شده باشدع مسلم است با موازین اسلامی همخوانی نخواهد داشت.
نهایت اینکه ایشان با مورد خطاب قرار دادن مخالفان خاموش، مهر بر لب زدن و سخن نگفتن را هم جرم اعلام فرمودند و گفتهی آیتالله خمنیی را که «رای ملت را میران» میدانست به صندوقخانهی فراموشی خویش سپردند. دقیقن مانند شاه که قانون اساسی را نادیده میگرفت و استالین که اصول حقوق بشر را.
انکار حضور سه میلیونی جمعیت معترض به تقلبات ناشی از فرمان ایشان، انتساب واکنش مردم دادخواه به دشمن و بیگانه، تکرار همان فرمایشات شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشداران است که صدای هر مخالفی را ناشی از اتحاد ارتجاع سرخ و سیاه قلمداد میکرد. اما اینگونه توهمات چاره ساز مشکل پیش آمده نیست بهمانگونه که مشکل شاه را حل نکرد.
ایشان نه تنها صدای فریاد اعتراض رفسنجانی، یارغار خود و دیگر رهبران ملی و مذهبی را نشنیده میگیرد و نمیخواهد بفهمد که این مجاهدتها نه در جهت بیگانهگان که علیه حکومت جبارهی او است و در نفی دیوار آهنینی است که ایشان بدور ایران کشیده است.
اگر شما راست میگویید و ۲۴ میلیون شما را تایید کردهاند پس چرا راه هرگونه خبررسانی بمردم بستهاید؟ شما که با ادبیات ایران باید آشنا باشید مگر نشنیدهاید که گفتهاند:
آن را که حساب پاک است از محاسب چه باک است!
و اما از عزت و احترامی که ایشان ازآن سخن گفتهاند در جهانی که ما با آن همه روزه مواجه هستیم، خبری نیست در عوض تا دلشان بخواهد توهین و تحقیر فراوان است. حتمن باید این عزت احترام را در روسیه، چین، سوریه، ونزوئلا و دیگر کشورهایی که از پول نفت تغذیه میشوند، جستجو کرد که با حاکمانی از تبار ایشان اداره میشود و سزای هر فریاد مخالفی را با گلوله و زندان پاسخ میگویند.
کدام عزت و احترام؟ تو خودت که جرات آمدن بمیانهی مردم را نداری، خیابان کاخ را مبدل به دژ کردهای. حتا رهبران درجهی دو و سهی کشوریات با گارد و ماشین ضد گلوله جا بجا میشوند نه مانند وزراء و سیاستمدران سوئد که هرروزه در خبابانها، فروشگاههای مواد خوراکی، اتوبوس و قطار ما با آنها مواجه میشویم.
اینانند که برای کشورشان عزت و احترام میآفرینند نه امثال چون تویی که از ترس "دشمن" جرات آفتابی شدن نداری. اولوف پالمه را که باید بیاد داشته باشی که حتا اجازه ندادش نگهبانی درشبی که به سینما رفت و ترور شد، او را همراهی کند و بهمان سان آنا لین وزیر امور خارجهی سوئد که چند سال پیش در فروشگاهی بهنگام خرید مورد ضربات چاقوی دیوانهای کشته شد.
اینانند که برای کشورشان عزت و احترام میآفرینند نه احمدینژادها که هر کجا نامش آورده میشود عرق شرم از صورت ما جاری میگردد.
یکشنبه ۱۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
غم آن خفتهی چند ، خواب در چشم ترم میشکند .
به فرمایشات آشیخ یزدی فکر میکنم و تقابلش با سخنرانی دیروز رفسنجانی در نماز جمعه که خواستار آزادی زندانیان شد.
شیخ میگوید:
هاشميرفسنجاني در نماز جمعه پيشنهاد ميكند كه بازداشتشدگان حوادث انتخابات آزاد شوند، ايشان رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام هستند و بايد به مسائل در حيطه كارشان بپردازند، كار آزاد يا بازداشتكردن دستگيرشدگان بر عهده دستگاه قضايي است.
شیخ یادش رفته است زمانی که قوهی قضائیه را ترک کرد، جانشین فعلی او گفت که "ویرانهای را تحویل گرفته است(نقل به مضمون) که البته او نیز ویرانهترش کرد.
حالا او رفسنجانی را مورد خطاب قرار داده و میپرسد:
تو کیستی که رهایی زندانیان را خواهان میشوی؟
من از او میپرسم تو که در دوران قاضیالقضاتیات تیشه بر ریشهی عدالت زدی، کیستی که داعیهی جانشینی خدا در زمین را داری؟
ما زمنییها حکومتی میخواهیم با قوانین زمینی، مثصوب خودمان. تا اگر قانونش مزاحم زندگیمیان بود، بدون هیچ دردسری عوضش کنیم و اگر رئیس جمهور منتخبمان به خواستههای زمینی ما توجهی نکرد و پول ملت را مانند دولتی که تو مدافعش هستی، صرف اتینا کرد، در نوبت بعد انتخابش نکنیم.
به فکر چرندیات چوپان دروغگو هستم که ایران را ویران کرده است و حالا ادعای اصلاح دنیا را میکند.
یاد ضربالمثلی میافتم که ورد زبان مادرم بود و میگفت:
موشه تو سوراخ نمیرفت یک جارو هم بسته بود به دمبش.
سهشنبه ۱۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
یکشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
رویاهای نوجوانی
پنجشنبه ۹ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
سرانجام خودکامهگان که خود را خدا میدانند
به رادیو گوش سوئد میکنم، برنامهی اول زیر عنوان کشمکش. داستان حکومت چارلز تیلور دیکتاتور نایروبی است که از ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۳ میلادی رئیس جمهور نایروبی بود و با استفاده از پولهای باد آوردهی معادن الماس آن کشور "الماسهای خونین" بر نایروبی حکومت راند. چارلز تیلر ۲۰۰.۰۰۰ انسان بیگناه کشت و باعث آوارهگی بیش از یک میلیون انسان از خانه و کاشانهی خود گردید. او پسر ۲۲ سالهی خود را به سمت فرماندهی نیروهای ضد تروریست موسوم به ATU گماشت. فقط چندتایی از زندانیانی که گرفتار جکی تیلور شده بودند موفق به فرار از بازداشتگاههای دیکتاتور شوند. یکی از آنان راوی داستان زیر است که با حمایت کمیتهی پناهندهگی سازمان ملل خود را به سوئد رسانیده است. خلاصهی داستان را برای و عبرت شما خودکامهگان شیفتهی قدرت حاکم بر سرزمینم در زیر میآورم
راوی داستان پناهندهای است از اهالی کشور سیرلائون که بهمراه همسر حامله و خواهران و برادرانش، کشورش را ترک و به نایروبی میرود. دو هفتهی اول را در مرز سیرالئون میگذراند ولی اقامت در آن محل را بدلیل رفت و آمد شورشیان مورد حمایت دیکتاتور نایروبی، که شبانه به اردوگاه پناهندهگان شبیخون زده و نوجوانان را بزور و یا با تطمیع بمنظور خدمت در لشگر خویش میربودند، خطرناک تشخیص میدهد. او به «بوین جاما» نقل مکان میکند. در پائیز ۱۹۹۹ بوینجاما توسط نیروهای تحت فرمان جکی تیلور فرمانده نیروهای ضد شورش کشور نایروبی، اشغال میشود، او را به اتهام واهی وابستگی به نیروهای شورشی کشور سیرالئون بازداشت میکنند.
راوی و دیگر گرفتاران را به ملاقات جکی تیلور میبرند. جکی اسرا را مورد خطاب قرار داده و از آنان میخواهد بپا خواسته و داوطلبانه وابستگی خود را به شورشیان دشمن اقرار نمایند. از آنچا که کسی بلند نمیشود جکی تیلور شخصن چهار نفر را از میان گرفتار شدهگان انتخاب کرده و با اسلحهی کمری خویش، با شلیک گلوله بمغز آنها، هر چهار نفر را اعدام میکند. بعدن دستور میدهد به منظور عبرت سایرین سر کشته شدهگان را از تن آنان جدا کرده، یکی را جلوی اتومبیل او و سه کلهی دیگر را بر دروازهی اردوگاه اسیران جنگی آویزان کنند.
راوی میگوید که در ادارهی پلیس همهی آنان لخت کرده، دستانشان از پشت چنان محکم بهم میبندند که قفس سینهی آنان پر از درد میشود. سپس هر ۵۰ نفر از آنها را در یک سلول کوچک زندانی مینمایند.
بعد از مدتی آنها به اردوگاه مخصوص «باتالا» منتقل مینمایند. این اردوگاه در باتلاقی واقع شده است. سلولهای زندان، چالههایی هستند به عمق دو متر در آب و محصور با نردههای آهنی مجهز به سیمهای خاردار. زندانیان به هیچوجه امکان خواب و استراحت ندارند. دستان زندانیان را بنردههای زندان بسته و زندانبانان هر از گاهی با تفنگهای خویش آنان را مورد ضرب و شتم قرار میدهند. بوی گند اجساد گندیده در چالابها،فضای اردوگاه را پر کرده بنحوی نفس کشیدن را مشکل میکند. شبی یکی از نگهبانان از راوی میپرسد که آیا میل خوردن چیزی را دارد. وقتی با جواب مساعد راوی مواجه میشود مقداری از گوشتهای گندیدهی شناور در آب مرداب را توی دهن او میگذارد. راوی داستان میگوید که دهانش دچار آسوزشی شدید میشود بخصوص که امکان تف کردن گوشت مردار را هم نداشته است.
شبی او و یکی از دیگر از هم بندانش موفق بفرار میشوند. اما طولی نمیکشد که هر دو را دستگیر میکنند. جکی تیلور به آنان میگوید:
کسی از اینجا نمیتواند فرار کند. اگر هم کسی جرئت کرده و دست زدن به چنین کاری زند حتمن کشته خواهد شد. یکی از فراریان برای نجات جانش بروی دست و پای او افتاده و التماس میکند. اما یکی از نگهبانان با اشارهی جکی سرش را بریده و خونش در سطلی میریزد.
راوی بار دیگر باتفاق دو نفر دیگر دست بفرار میزند. لخت و پا برهنه بمدت دوازده ساعت راه میروند. یکی از همراهانش بدلیل قطع شدن انگشت پایش، راه رفتن برایش مشکل بوده و لذا گرفتار و کشته میشود. اما راوی و نفر سوم زنده میمانند. چارلز تیلور آن دو را بمرکز احضار و در کاخ خویش بنام "وایت فلاور" در مونرویا ٱن دو را بحضور میپذیرد.
چارلز تیلور آنان دو را متهم به عمال دولت سیرالئون کرده و از آنان میخواهد اقرار کنند که هدف آنها کمک به براندازی حکومت لیبریا است.
چون با این پاسخ مواجه میشود که «ما نمیفهمیم تو از چه موضوعی صحبت میکنی. زیرا ما پناهندهگانی هستیم که از دست شورشیان به اینجا پناهنده شدهایم» دستور قتل آنان را صادر میکند. و به آنها میگوید که نفرات من شما را بساحل خواهند برد و در آنجا سرتان را از تنتان جدا خواهند کرد که مورد شناسایی قرار نگیرید.
اما بدستور وزیر دفاع و به این امید که بعدها بتواند از آنان چیزی بیرون کشد آنها را در محلی بنام Barclay Training Center بمدت دو هفته بدون آب و خوراک، زندانی میکنند. بوی بد زخمهای بدن آندو که در اثر عفونت شدید کرم انداخته است، موجب اعتراض هم بندان آنها میشود. پلیس ناچار آنان را برای مداوا راهی بیمارستانی میکند. در بیمارستان کسی راوی شناخته و برادرش را از این موضوع مطلع میسازد. برادر راوی با کمک کمیتهی حمایت پناهندهگان سازمان ملل متحد موفق به نجات او میگردد.
در ماه مارس سال ۲۰۰۰ راوی داستان وارد شهر کوچکی در شمال سوئد میگردد. ۲۰۰۳ حکومت چارلز تیلور سقوط میکند و دیکتاتور بکشور نیگریا پناهنده میگردد. در سال ۲۰۰۶ دادگاه جنایتکاران جنگی منعقد در سیرالئون خواستار بازپس دادن چارلز تیلور میگردد. چارلز تیلور فرار میکند ولی در ۲۰ جون ۲۰۰۶ در مرز کامرون توقیف میگردد. چند روز بعد پسرش جکی تیلور که با گذرنامهی جعلی از ترینیداد وارد میامی آمریکا بود، دستگیر میشود. جکی تیلور که تبعیت آمریکا را نیز دارا است به عنوان اولین آمریکایی ناقض قوانین جنگی محاکمه میشود.
راوی داستان و دو نفر دیگر از زندانیانی که ساکن سوئد هستند در جلسات دادگاه حاضر و علیه او شهادت میدهند. دادگاه تمام پازده مورد اتهامی را که دادستان علیه او ایراد کرده بود، وارد دانسته و چکی تیلور را به ۹۷ سال زندان محکوم میکند.
در ماه جون گذشته راوی در دادگاه هاگ نیزحاضر و با چکی تیلور مواجهه داده میشود. راوی میگوید:
حالا من انسان آزادی بودم و او گرفتار و در بند. او سرش پائین انداخته بود. جرئت نداشت توی چشمان من نگاه کند. من احساس پیروزی میکردم. دو روز پس از این ملاقات من چنان احساس شادی و راحتی میکردم که پس از مدتها توانستم با پیراهن آستین کوتاه بیرون رفته و جای زخمهای دستانم را که تا آن روز از مردم بیگانه پنهان نگاه میداشتم، بهمه نشان دهم و به آنها افتخار کنم. بلاهایی که چارلز و پسرش به سر ما آوردند، کاری انسانی نبود. گرچه بظاهر آنان نیز چون ما بودند اما کردار و رفتارشان هیچ شباهتی برفتار انسانها معمولی نداشت.
اما حالا باز هم دچار خوابهای وحشتناکی میشوم، دوستم که کشته شد، بخوابم میآید و آن پسر ۱۴ سالهای که تیری بسرش اصابت کرد و مرد و... آنان از من که زنده ماندهام، انتظار دارند که دردی که بر آنان رفته است، برای دیگران، برای تمام مردم جهان بیان کنم. آنچه من در دادگاه آمریکا گفتم، حرف آنانی بود که دیگر در میان ما نیستند. من حق آنان را بجا آوردم.
در لیریا جکی تیلور خود را خدا میدانست. همهی قدرت در اختیار او بود. اما امروز او زندانی است و من آزادم. او اعتماد مرا از من گرفته بود. اما حالا من همهی از دست دادههایم را باز پس گرفتهام.
جریان محاکمهی چارلز تیلور در هاگ هلند ادامه دارد. تا بحال ۸۰ نفر علیه او شهادت دادهاند. کیفر خواست دادستان شامل ۱۱ مورد است از جمله قتل، تجاوز به عنف، شکنجه و فتنهانگیزی.
یکشنبه ۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
دروغگویان آن روز و امروز
نوشتهی حسین بازجو را میخوانم. داغ میشوم از این همه وحاقت و صحبتهای آن سردار چاقوکشان را که صبحتش همه از دارها بپا کردن است و در همهی گفتهاش منطقی نیست جز زور و قلدری. بیاد همکارم خسرو میافتم که صبح زود پایش را توی دفتر مدرسه نگذاشته فریادش بلند شد از روحانی مفسر اخبار رادیوی آن زمان که چون حسین بازجو "حرفِ مفت میزد ولی مفت حرف نمیزد". پولهای بادآوردهی نفت و میلیاردهای گمکردهی چوپان دروغگو پشتیبان حرفِ مفت زدن هردو، حرفِ مفت زن بوده و هست.
خسرو پرسید:
بچهها دیشب تفسیر رادیو ایران را شنیدید؟ و اضافه کرد "کم مانده بود لیوان آبی که در دست داشتم، حوالهی رادیو کنم که عقلم ندا داد، مرد! درآمد یک ماهت را خرج خرید آن رادیو کردهای! مواظب باش!
من هم رفتم و رادیو را خاموش کردم.
میگویند همین همباوران "حسین بازجو" زبان روحانی بدبخت را زنده زنده، بریدند.
من چنین پایانی برای شمرهای زمانه آرزو نمیکنم. بل آرزوی دیگری دارم.
آرزوی برقراری حکومتی مردمی در ایزان. حکومتی که زبان و قلم آزاد باشد و زندان جای آزادهگان نباشد.
تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد.
پنجشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
شایعه چیست؟
از دیدگاه لئو پستمن در کتاب «روانشناسی شایعه» شایعه، گزاره یا موضوعی بدون ملاكهای اطمینانبخش است كه به صورت شفاهی از فرد به فرد و "دهان به دهان" منتقل میگردد.
شایعه فرایندی را گویند كه اخباری غیر واقع از طریق آن انتشار یابد. معمولن شایعه از اطلاعات نادرست سرچشمه میگیرد و با اظهارات اغراقآمیز و شبههبرانگیز همراه است . فقدان خبر و منابع موثق، فضای رواج شایعه را گسترش میدهد.
برای رواج شایعه عمومن از مردم استفاده میشود و رسانهها در مرتبهی بعد، آن را دامنزده یا تكذیب میكنند. نقطهی تمركز شایعات نكاتی است كه مردم حساسیت بیشتری نسبت به آنها دارند. ممكن است شایعه درونمایهای از واقعیت داشته باشد"تانباشد چیزکی،مردم نگویند چیزها".
كاربرد عمده شایعه در جنگهای تبلیغاتی و روانی است و زمان شیوع آن بیشتر در موقعیتهای نابسامان و آشفته و زمانهای بحرانی جنگهای سرد و گرم است. برجستگی و در برگیری، دو ویژهگی مشترك شایعه و خبر است.
علل و زمینه های بروز شایعه بطور اجمال عبارتند از:
۱- وجود وابستگی خبری و اطلاعاتی به رسانههای عمده
۲- بالا بودن میزان هیجانات و التهابات اجتماعی
۳- ضعف همبستگی اجتماعی و وجود شكافهای سیاسی در جامعه
۴- وجود گروههای ثانویه (گروه های فشار) و یا با نفوذ در جامعه و
رخنهكردن آنها به منابع خبری
۵- وجود تفكر و فرهنگ شایعهسازی و شایعهپردازی در جامعه
۶- ناكار آمدی و نهادینه نشدن نظام ارتباطی
۷- سردر گمی اجنماعی در زمینه كسب اطلاعات درست
۸- فقدان اعتماد به رسانههای همگانی
۹- وجود فضای بدبینی و سوءظن به منابع اطلاعاتی
۱۰- وجود حاكمیت سانسور بر منابع خبری
با نگاهی دقیق به تعریف روانشناسانهی بالا و علل و زمینههای بروز شایعه در یک جامعهی بسته مانند میهن ما، میبینیم که تمام وجوه دهگانهی شمردهشده در بالا چه در دوران پیش از انقلاب و چه در این سیسالهی پس از انقلاب بر جامعهی ما حکمفرما بوده است. تمامی گروههای مبارز از چپِ چپ تا راستِ راست و هر دو رژیم حاکم "طاغوت و یاقوت" از مقولهی شایعه برای پیشبرد مقاصد سیاسی خویش نهایت سوء استفاده را کردهاند. برای نمونه، گروههای مبارز در سالهای دههی پنجاه خورشیدی، مرگ زندهیاد صمد بهرنگی بهنگام شنا در رود مرزی ارس به دلیل عدم آشنایی به فن شنا و حادثهی جانگداز مرگ او را به غلط به ساواک نسبت دادند. فضای بسته و تاریک سیاسی ایران آنروز نیز، این شایعه را پذیرفت. بهمین نحو خودکشی جهانپهلوان تختی، مرگ زندهیاد دکتر شریعتی در سوریه و دهها مورد دیگر که اشاره به یکیک آنها نتیجهای جز اطالهی کلام نخواهد داشت.
رابطهی نزدیک انقلابیون ایرانی با انقلابیون فلسطین (اشتباه نشود، غرض مُهر تایید زدن به شیوههای راکتپراکنی حماس و یا اعزام نفرات انتحاری گروههای افراطی بخاک اسراییل نیست) همیشه خاری در چشم حکومت آریامهری بوده است. روی این اصل هم طرفداران رژیم پهلوی، حادثهی اسفناک هفدهی شهریور سال ۱۳۵۷ را با ایجاد شایعه به فلسطینیان حامی چریکها اعم از مذهبی و مارکسیست نسبت داد تا بار گناه فاجعه را از دوش سربازان خودی و نیروهای گارد شاهنشاهی بردارد. در عوض نیروهای مبارز نیز با توجه به جو امنیتی حاکم آن روز، تعداد کشتهشدگان حادثه را با ارقام سرسامآوری اعلام کردند و آن را دهان به دهان به منظور بدنام کردن حکومت شاه در سراسر کشور پخش کردند. بهمین نحو فاجعهی آتشزدن سینما رکس را.
نه کشتار مردم دروغ بود و نه استفاده از نیروی نظامی سرکوبگر و نه جزغالهشدن نزدیک به ۷۰۰ نفر در آتشسوزی سینما رکس آبادان. اما شایعات با واقعیات تطابق نداشت. یعنی باز هم "تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها".
من در اینکه دل مردم ما در گروی مبارزات حقخواهانهی ملت فلسطین است شکی ندارم. مقامات اسراییلی نیز با آگاهی کامل بر این امر در رادیو اسرائیل با استفاده از سیاست سرکوبگرانهی حاکمین وطن ما و بستهبودن راههای خبرگیری و خبررسانی، نهایت سوءاستفاده از این موضوع را کرده و ملت فلسطین را (نه گروهای افراطی اسلحه بدست فلسطینی اعم از راست یا چپ) را جانی و آدمکش معرفی میکند و جنایات ارتش اسراییل را "دفاع مقدس" جلوه میدهد.
در این برهه از زمان نیز دور از نظر نمیرسد که نیروهای مخالف دوستی مردم ایران و ملل عرب، گناه کشتوکشتار مردم بیدفاع و حقخواه مردم ما را به گردن نیروهای لبنانی یا فلسطینی اندازند و از این حربهی ناجوانمردانهی شایعهسازی بنحو احسن سوءاستفاده نمایند.
انتساب کشتار، ضربوشتم مردم، تخریب اموال عمومی به اعراب و بخصوص به فلسطینیها یا لبنانیها به باور من میتواند کار لابیان اسرائیل، نیروهای عقبگرای ایرانی و یا آنانی باشد که از گسترش موج آزادیخواهی مردم ما به کشورهای عربی در بیم و هراس هستند، با استفاده از جو موجود و سیاست یهودیستیزی حاکمان فعلی ایران، قصد ایجاد نفاق بین ملل عرب و مردم ما را دارند. تلاش آنان بر این است که همهی بدبختیهای موجود را نه ناشی از روش ضد انسانی حکومت کودتا که ناشی از مشارکت باورهای دینی ایرانیان و اعراب جلوه دهند و گناه مسلمان شدن ایرانیان نه ناشی از فساد دربار ساسانیان و تسلط موبدان خشک مغز حاکم به امور مملکتی آن دوره بدانند.
حکومت کودتا نیز از شیوع چنین شایعاتی مسلمن نهایت بهره را میبرد. چرا که انتساب قتل و کشتار و ضرب و شتم وحشیانهی مردم، به فلسطینیها و لبنانیها میتواند بار گناه عُمّال سرکوبگر او را کم کرده و "سربازان گمنام امام زمان حکومت را" در نظر مردم سادهاندیش و مسلمان ما، بیگناه جلوه دهد و ازین نَمَت برای خویش کلاهی بدوزد.
گذشته از بحث بالا و بفرض صحت شایعات و استفاده حکومت کودتا از مزدوران عربتبار در حوادث اخیر وطنمان، باز هم بار اصلی گناه بر گردن حکومتیان ایران است که پول نفت و سرمایهی ملی میهن ما را بجای اینکه صرف بهزیستی ملت خویش کند، صرف استخدام مزدوران خارجی میکند تا بوسیلهی آنان، مردم را از وصول به خواستههای مدنی خویش محروم بدارد.
چرا باید به دام احمدینژادها و حامیان سیاست ضد ایرانی، یهودستیز، ضد دموکراسی آنان بیفتیم و جنایاتی را که با فتوای آیتاللههای از الله بیخبر حکومتی و به دست عُمّال سربفرمان آنان و بهزینهی ملت فقیر ایران، انجام میگیرد، به دیگران نسبت دهیم؟





