دوشنبه ۲۹ ژوئن ۲۰۰۹

خوابم نمی‌برد!

حالم خوش نیست. دو ساعتی بیشتر نتوانستم بخوابم. به رادیو پناه می‌برم. چاره‌ساز نیست. نیم‌ساعتی توی تخت، غلت می‌زنم. آخر سر، لحافم را بر می‌دارم و کتاب و عینکم را. به اتاقی دیگر می‌روم. بیاد کسانی هستم که گرفتار "مسلمانان تواب‌ساز" هستند، راه‌روان لاجوردی‌ها.

صدای هادی غفاری در گوشم طنین‌انداز است، همانی که اولین نماز اعتراضی را در زمان "آن شاه" در دانشگاه تهران برپا داشت که می‌گفتند علی‌رغم داشتن حکم تیر، پروای مرگش نبود. همه‌ بَه‌بَه‌اش می‌کردند که فرزند آیت‌الله شهید است. اما یکباره "أخ" شد و تلخ شد، مانند بسیارانی دیگر.

کتابم را باز می‌کنم. «خنیاگر در خون» نوشته‌ی میرزا آقا عسگری، شاعر زمانه‌مان با تخلص مانی.

داستان زندگی و مرگ زنده‌یاد فریدون فرخ‌زاد است که بدست همین مدعیان حکومت اسلامی سلاخی شد.

نامه‌ی پوران، خواهرش را می‌خوانم که در سوک او نوشته‌است. فریدون را توصیف می‌کند، از تولدش می‌گوید تا آنگاه که ماموران جمهوری اسلامی ایران سلاخی‌اش کردند و ده‌ها بدبختی دیگر که بر خانواده‌اش رفته است پس از کشتن آن نازنین برادرش.

دلم درد می‌گیرد. پلک‌هایم را بهم می‌گذارم. فریدون، با میخکی نقره‌ای بر یقه، خندان و رقصان روی صحنه ظاهر می‌شود، می‌خواند، می‌رقصد. صدای انتقاد اطرافیانم بلند است. آخر آنان او را دوست ندارند. هر کس حرفی می‌زند. من محو رقص و خواندن او هستم. او را و برنامه‌هایش را دوست دارم. اشک در چشمانم حلقه می‌زند. نوشته‌‌ی پوران نیز به پایان رسیده است.

کامپیوترم را باز می‌کنم. عجب! قاتل، مدعی خون ندا شده است! دستور تحقیق قتل "آن مرحومه" را صادر کرده است.

بنازم رو را! از چوپان دروغ‌گو انتظاری بیش از این نباید داشت.

تابناک را باز می‌کنم. به نقل از روزنامه‌ی جوان خبر می‌دهد که "ابطحی دائم گریه میکند". صحبت‌های هادی غفاری دو باره در ذهنم جان می‌گیرد. "وقتی انگشتم را به شکل V "وی" بالا می‌برم، مردم بمن احترام می‌گزارند".

یاد دوران کودکی‌ام می‌افتم. آن‌گاه که آقا شیخ حیدر جابر انصاری، پیش‌نماز مسجد حاج احمد همدان، برای برپایی نماز غروب و عشا از خیابان عبور می‌کرد، همه‌ی ما بچه‌ها، به اخترامش بپا می‌ایستادیم، سلامش می‌کردیم، دکان‌داراهای محل نیز ، باحترامش مشتریان خود را ندیده‌گرفته بیرون می‌آمدند برای ادای احترام.

امروز چطور؟ ایا این قبیله را احترامی باقی‌مانده است؟

به یاد کتاب "مزرعه‌ی حیوانات" می‌افتم. استالین، مائو و دیگر هم‌پالکی‌هایشان نیز، هر صدای مخالفی را به حامیان غرب نسبت می‌دادند و آنان جاسوس معرفی می‌کردند.

همسرم صدایم می‌کند و بخش آخرین کتاب "اجاق سرد همسایه" را برایم می‌خواند.

فتح‌الله‌زاده:

در انتشار کتاب‌های «خانه‌ی دایی یوسف» و «در ماگان کسی پیر نمی‌شود» اولین انگیزه‌ی من نشان دادن سرشت حکومت‌های ایدئولوژیک، بطور عام بوده است و نیز بر ملا کردن ماهیت ظالمانه‌ و غیر انسانی حکومت شوروی...

اما به باور من هنوز هم، تفکر و متد لنینی در جامعه‌ی ما با عناوین مختلف، چه در بین روشن‌فکران و چه در بین نویسنده‌گان و نیروهای سیاسی، اعم از چپ، مذهبی و حتا طرف‌داران افراطی اقلیت‌های قومی حضور بسیار مخربی دارد.

و من اضافه می‌کنم که چهار دهه‌ی پیش همین حرف‌ها را ایرج پزشک‌زاد هم زد. افسوس که ما آن را جدی نگرفتیم!


شنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۰۹

گیج و ماتم از این بی‌‌ پروایی‌های خداوند دروغ و عاشق زور


خودم هم نمی‌دانم در ذهنم چه می‌گذرد! حرف‌های دروغ، فحاشی‌ها، دگرگون جلوه دادن حقایق توسط احمد خاتمی در نماز جمعه‌ی امروز مرا بیش از پیش مطمئن نمود که این مدعیان دینی، نه دین دارند نه مردانگی. شاه هم خودش را نماینده‌ی خدا در روی زمین می‌دانست، مدعی بود حضرت عباس زمانی او را از مرگ نجات داده‌است، ولی چنان به زمین خورد که صدای سقوطش به عرش اعلا رسید. حتا حامیانش روی از او برتافتند و او در به در هر روزی بگدایی رفت برای نجات جانش تا سادات به او پناه داد. آیااز پسر حافظ اسد و شیخ حسن لبنانی و چاورز کاری برمیآید؟ آقای خاتمی بدان که نه تو آیت خدایی و نه رهبرت نماینده ی خدا. معاویه و خلفای اموی و عباسی نیز از این مزخرفات بسیار گفتند. از تاریخ درس بگیر. هر کسی چند روزه نوبت اوست!

چهارشنبه ۲۴ ژوئن ۲۰۰۹

تظاهرات آرام سبزپوشان شهر یوله

سبز بودیم و با هم بودیم. معترض بودیم اما بهوش بودیم تا با سبزپوشان وطنی هم‌رنگِ هم‌‌رنگ باشیم.

کم بودیم، نه! کم هم نبودیم. هشتاد نفری بودیم از جمع تقریبی ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفری ایرانیان ساکن یوله.

سبز بودیم. این بار از هم نه روی بر ‌تافتیم و نه فاصله ‌گرفتیم. برعکس بدیدار هم رفتیم و یکدیگر هم در آغوش کشیدیم. آخر دردمان، درد مشترک بود. آقای خامنه‌ای با نطق نماز جمعه‌ی ایران شکن‌اش، ما را پس از سی سال افتراق، متحد کرده‌است. خواست همه‌گی ما یکی است.

رای مرا پس بده!

رأی‌مان را می‌خواهیم. رایی که به «ایکس» دادیم اما وزارت کشور سلطان فقیه آن به «ایگرگ» بخشید و تاییدیه‌اش را شورای "نگهبان" قانون اساسی صادر کرد. تاییدیه‌ای صددرصد بر خلاف همان قانون اساسی، چرا که رهبر پیش از موقع قانونی، به چوپان دروغ‌گو تبریک گفته بود.

سلطان فقیه، افکار چوپان دروغ‌گو را، بحق به افکار خودش نزدیکتر می‌داند، همان دروغ‌گوی صاحب هاله‌ی نور و خالق دانشمند ۱۳ ساله‌ی اتمی. همان پُرروی دروغ‌گو که حضور میلیونی مردم در پای صندوق رای را، بی‌شرمانه، تایید نظام ولی فقیه بحساب آورد.

همانان نامردمانی که سنگ را بسته و سگ را گشوده‌اند. همانان که "ندا" را با تک‌تیر زدند و جهانی را عزادار کردند.

کم بودیم اما:

صد هزاران خیط یکتا را نباشد قُوَّتی/ چون بهم برتافتی، اسفندیارش نگسلد.

ما سبزیم و با هم متحد. نه زیاده‌خواهیم و نه بازیچه‌ی دولت‌های خارجی. نه توپ و تفنگی داریم و نه باورمند به اعمال خشونت.

خواست ما ایجاد جامعه‌ی مدنی است و برقراری دموکراسی. ما خواهان تساوی در برابر قانون هستیم، بدون توجه به جنس‌، مذهب، دین و یا قومیت، خواست اصلی ما ابطال انتخابات اخیر ریاست جمهوری است و شعارمان «رای مرا پس بده!»


دوشنبه ۲۲ ژوئن ۲۰۰۹

چشم‌های ندا


دوست شاعر و دل‌سوخته‌ام؛ اسد رخساریان؛ با دیدن چشمان در حال احتضار "ندا" چون همه‌ی انسان‌هایی که شراره‌ی آزادی‌خواهی در دلشان زبانه می‌کشد، نه بمانند خامنه‌ای که فرمان قتل صادر می‌کند به حمایت از چوپان دروغ‌گو که «افکارش به افکار رهبر نزدیک‌تراست» از خود بی‌خود شده و شعر زیرین را سروده است.

چشم های "ندا" را هرگز
جهان هستی فراموش نکند
فوران خون را از دریچهی چشماش
بر گونههایاش پرده پوش نکند
آن آتش عشق و آزادی را
در نگاهاش خاموش نکند
نقّاش دم مرگ او هم نیز
دستکاریای در نقوش نکند
حادثه در خیابان و پیش چشم پدر
و در نگاه خلق جوان که خروش نکند
ولی خون جوانان به جوش آمد
آنسان که روزگار فراموش نکند
دیباچهی امیدی دوباره نوشت
خون یک زن که حلقه به گوش نکند
"ندا" ندا داد که من رفتم !
خوش آن که خود را بازیگوش نکند
زیبای خفتهی ایرانی در مرگ
جز آرزوی آزادی در آغوش نکند
22/06-2009

یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

خاک مرا به باد مده

سروده‌ی سیمین بانوی غزل فارسی گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود پر گوی و یاوه‌ساز شدی / بی‌حد زبان دراز شدی ابرام ژاژخایی‌یِ تو / اسباب ریشخند شود هرجا دروغ یافته‌ای / درهم چو رشته بافته‌ای ترسم که آنچه تافته‌ای / بر گردنت کمند شود باد غرور در سر تو / کور است چشم باور تو پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود بر سر کُلَه گشاد منه/ خاک مرا به باد مده ابر عبوس اوج - طلب / پابوس آبکند شود بس کن خروش و همهمه را/ در خاک و خون مَکش همه را کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شوَد *** نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا دشمن چو دردمند شود / خاطر مرا نژند شود خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی‌گزند شود


جمعه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۹

من زمینی می‌مانم

ای شرقی غمگین، تو مثل کوهِ نوری

نذار خورشیدمان بمیره

تو مثل روز پاکی، مثل دریا مغروری

نذار خاموشی جان بگیره!

فریدون فرخ‌زاد

تابستان سوئد به نیمه رسید. از فردا روزها کوتاه و کوتاهتر خواهد ‌شد. تابستان نارسیده‌ی ما نیز رو به سرازیری خواهد گذاشت. دریغ که گرمائی ندیدیم، لمس نکردیم.

صبح که خواب برخاستم گفتم از این بی‌دادی طبیعت،شکایت بخدا می‌برم که آدینه روز است و گاه اقامه‌ی نماز دشمن شکن.

اما شکایت آیت‌الله رفسنجانی را به خدا و نتیجه‌ی نامحصولش در چهار سال پیش در نظرم جان گرفت. یادم آمد که او ناچار شد زمینی شود و شکایت به زمینیان بَرَد، البته همراه با توپ و تشر.

و یاد نمازهای باران هم‌شهری‌ام آیت‌الله نوری همدانی افتادم"دارای بورد تخصصی بهایی مسلمان کردن" که نتیجه‌اش جز خشکسالی نشد.

از تصمیمم منصرف شدم. فکر کردم با استفاده از اینترنت، نماز این جمعه‌ام را به رهبر مسلمانان جهان اقتدا کنم که هم به عالم غیب وصل است و هم بعالم عین. رادیو فردا کار را آسان کرد. به خطبه‌ی قبل از اقامه‌ی نماز ایشان گوش فرا دادم. شکوائیه‌ی آیت‌الله رفسنجانی کارساز شده بود. نماز از یادم رفت.

ایشان و آیت‌الله نوری، نه همدانی که از نوع ناطقش مورد تفد و حمایت رهبر واقع شدند، برخلاف "افشاگری‌های احمدی‌نژاد و فاطمه‌ی رجبی.

البته چند روز پیش بهمان‌سان که گمان‌زنی کرده بودم، عباس پالیزدار به اشاره‌ای به ده سال زندان محکوم شد تا دیگر کسی جرئت نکند «آب در لانه‌ی موران ریزد».

فکر کردم بهتر است زمینی بمانم و حرفم را با زمینیان سبز در میان بگزارم که مواظب محیط زیست باشند و آن چنان آلوده‌اش نکنند.

رهبر چیز تازه‌ای نفرمودند و ارایه طریقی نکردند تا گره از کار دادخواهان بگشایند. چون معمول، استفبال مردم را بحساب خویش واریز فرمودند و دفاع از نظام. گرچه شایع است که ایشان با هلی‌کوپتر بتماشای مردم حاضر در صحنه رفته‌اند اما نه مردم را دیده‌اند و نه صدای آنان را شنیده‌اند.

یاد ادعای سپهبد ازهاری، نخست‌وزیر حکومت نظامی شاه افتادم فریاد "الله و اکبر" مردم را "صدای نوار" خواند.

ایشان باز هم پای دشمنان نظام را بمیان کشیدند و حق‌طلبی مردم را به دول خارجی منتسب فرمودند.

در آخر هم مظلوم‌نمایی فرمودند و خودشان به امام‌ زمان چسباندند، انگار نه انگار که جان جوانان که بدست اوباشان لباس شخصی نظام لته پار می‌شوند، ارزشی کمتر از جان ایشان دارد. و نهایت نا امنی را به دادخواهان منتسب کردند نه به سازمان کودتا و متقلبان انتخابی.

کاش در کناره‌ی بارگاه ولایتش، چون نوشیروان زنجیری متصل به ناقوسی، می‌آویخت تا صدای زنگ عدالت‌خواهی مردم از خواب خرگوشی بیدارش کند!


چهارشنبه ۱۷ ژوئن ۲۰۰۹

خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی!خس و خاشاک تویی، دشمن این خاک تویی!


من سبزم، چون رنگ بالایی پرچم سه رنگ کشورم.
من سبزم، چون جوانه‌ها‌ی پونه و ترتیزک کناره‌ی جوی‌بارهای جاری از کوه‌های سربلند کشورم، جای‌گاه آرش‌ها، حسن صباح‌ها و بابک خرم‌دین‌ها.
من سبزم، چون اهورایی‌ام و نه آلوده بدروغ.
من سبزم و دشمن اهریمن این مظهر ناپاکی.
من سبزم، هدفم رسیدن به روشنایی و رهایی از اوهام و خرافه.
من سبزم، من ایرانی‌ام. افتخاراتم فردوسی است که گفت:
دریغ است ایران که ویران شود/ کنام پلنگان و شیران شود.
و سعدی که گفت:
بنی آدم اعضای یکدیگر است/ که در آفرینش ز یک گوهر است.
و حافظ که گفت:
در میخانه به بستند خدایا می‌پسند/ که در خانه‌ی تزویر و ریا بگشایند!
من دنباله‌رو ستارخان و باقرخان‌ام که آیه‌الله نوری به دشمنی آنان برخاست و مشروعه را عَلَم کرد.
من رهرو مصدق‌ام که خار چشم تو و حامیان تو است. مصدقی که نام ایران و ایرانی را نزد دشمن و دوست عزیز کرد نه چون تو که نام ایران و ایرانی را خفیف و بی‌ارزشش کردی.
ما سبزیم.
ما زمینی هستیم.
باورمندان به جامعه‌ی مدنی.
ما نه مدعی هاله‌ی نوریم و نه ادعای پشتبانی از نیروهایی غیبی داریم. اگر اشتباه کردیم به گناه خود اعتراف می‌کنیم و از صدمه‌دیده‌ها پوزش می‌خواهیم.
ما سبزیم‌. ما ایرانی هستیم، ما دروغ نمی‌گوییم. ما مردممان را دارای عقل و شعور می‌دانیم.
ما پاکیم و شفاف چون هوای بهاری کوهستان‌های ایران.
ما سبزیم چون رنگ بالایی پرچم کشورمان، ایران.
خش و خاشاک تویی
دشمن این خاک تویی!
زنده باد آزادی
زنده باد ایران

دوشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۹

الملک یبقی بالکفر و لایبقی بالظلم

دیروز چوپان دروغ‌گو رکورد گوبلز را شکست، روی سکوی قهرمانی دروغ‌گویان جهان ایستاد و روی همه‌ی دروغ‌گویان جهان را سفید کرد. اما این‌بار او کشتار شش میلیون یهودی را انکار نمی‌کرد که در آن سوی دنیا اتفاق افتاده است و در زمان‌های دور که هوادارانش بدلیل بسته بودن راه‌های خبررسانی از آن‌ بی‌اطلاع مانده‌اند. دیروز او از مردم و حق مردم صحبت کرد. از رای آزاد، از آزادی موجود در ایران "اسلامی"و او بی‌شرمانه دموکراسی‌های موجود در جهان را انکار کرد. او از برابری مردم در برابر قانون سخن گفت «مسئله مهمي که بايد در کشور نهادينه شود برابري همگان در برابر قانون است ، همه بايد از حقوق‌ يکسان برخوردار و در برابر قانون يکسان باشند ؛ از بنده که کوچک اين ملت بزرگ هستم تا هر کس و با هر عنواني.» در شکّم که معنای نهادینه شدن را درک کند. اما او یادش رفته بود که حامیانش، چاقوکشان را بجان مردم تساوی‌جو سرزمین من انداخته اند تا آنان را به جرم آزادی‌خواهی، لت‌وپار کنند. او نگفت چرا لباس‌شخصی‌های سوار بر موتور سیکلت‌های هم‌رنگ و هم‌شکل، "شعبان مخ‌های احمدی‌نژادی" چند نفری روی یک جوان می‌ریزند و حتا او را به هنگام تسلیم، این‌چنان نامردمانه، به قصد مرگ می‌زنند. این دروغ‌گوی بی‌شرم نمی‌داند، نه نمی‌خواهد بداند یا شاید هم نمی‌تواند بفهمد که اگر پلیس "نامسلمان" یک کشور غربی چنان رفتاری موهنی با دزدان و آدم‌کشان داشته باشد، محاکمه و مجازات خواهد ‌شد. این کوتوله‌ی سیاسی، بی‌شرمانه از میثاق ملی و از مکتب انسان‌ساز «اين برابري و يکسان بودن ، قانون اساسي ما و ميثاق ملي ماست، مکتب انسان ساز و نجات بخش و مترقي ماست و همه در برابر قانون مساوي هستند.» سخن بمیان می‌آورد. همان مکتبی که احمدی‌نژادها، کاردان‌ها، سرداران میلیاردر را تولید می‌کند. او یادش رفته است که شعار انقلاب «خانه‌ی گلی علی بود» و «الملک یبقی بالکفر و لایبقی بالظلم». او از طلحه و زیبر نام می‌برد و خودش را به قدسین می‌چسباند. اما او کور خوانده است. امروز وسایل ارتباط جمعی چنان توسعه یافته است که جنایاتی که عمال و حامیان او مرتکب می‌شوند به آنی در سراسر جهان پخش می‌شود. همه جنایات او را می‌بینند و به شعبده‌بازی‌های او می‌خندند، بهمان‌سان که به ادعای "هاله‌ی نور و دانشمند اتمی ۱۳ ساله‌اش خندیدند و نامه‌پراکنی‌هایش به سران کشورهای جهان. این فقط اسد‌ها، چاورزها، کرزایی‌ها و شاید پوتین و مدودف باشند که او را حلوا حلوا ‌کنند. گرچه رهبر نیز این فریب بزرگ را چنین خوانده‌است «به يارى پروردگار انتخابات با اتقان، صحت و آرامش خوبى برگزار شد.» و یادش رفته است که شاه نیز از این فرمایشات بسیار کرد و زمانی صدای ملت را شنید که کار از کار گذشته بود. من آرزوی چنین روزی را ندارم. ازخشونت بیزارم و به دموکراسی و حکومت مردم بر مردم باورمند. اما فراموش نکنیم که همین اشتباه رهبری و تایید این نیرنگ موجبات نزدیک شدن هواخواهان دموکراسی شد. زنده باد آزادی! درود بر سبز پوشان!

یکشنبه ۱۴ ژوئن ۲۰۰۹

کلاهی که سر ما خارج نشینان رفت

روز جمعه راهی سفارت شدم تا رای «نه»ی خودم را به احمدی‌نژادی‌ها توی صندوق بریزم. هشت‌ونیم صبح وارد سفارت شدم. تعداد شرکت کننده‌گان بد نبود، بیشتر دختران‌وپسران جوان بودند. از همان اول ورود متوجه جمعی از هموطنان شدم که دورتر اجتماع کرده‌بودند. دو نفر از آنان در جلوی در ورودی به صحبت مشغول بودند. فرد جوانتر با لهجه‌ی آبادانی مخالفت شدیدی نسبت به رای‌دهندگان نشان می‌داد و آنان را توده‌ای، اکثریتی، حزب‌اللهی خطاب می‌کرد و می‌گفت:

خوب است عکس این افراد را روی اینترنت بگذاریم تا آنان در میان ایرانیان رسوا شوند.

غافل از این که عکس من باورمند به اصول دموکراسی، سالیانی است روی اینترنت هست و آشکارا از عقیده‌ی اصلاح‌طلبی و حکومت دموکراسی دفاع می‌کنم.

وارد سفارت شدم. با شیرینی شربت و روی خوش ما را پذیرفتند. مُهری روی گذرنامه‌ام زدند و به سوی محلی‌که برگه‌ی آراء گذاشته‌شده بود راهنمایی‌ام کردند. اسامی چهار کاندیدای از صافی شورای نگهبان رد شده، بشرح زیر

ردیف نام خانوادگی، نام نام پدر ۱- احمدی نژاد ، محمود احمد ۲- رضایی میر قائد، محسن نجف ۳- کروبی ، مهدی احمد ۴- موسوی خامنه، میر حسین میر اسماعیل

روی دیوار نصب شده بود.

مشغول نوشتن رای بودم (برخلاف رویه‌ی کشورهای دموکراسی) محلی برای نوشتن رای بدور از چشم دیگران نبود.

آقایی که شماره‌ی ردیف کاندیدای مورد نظرش را ننوشته بود، موضوع را با یکی از آقایان حاضر، بگمانم کنسول ایران بود، مطرح کرد. طرف گفت چون اسامی مشابه نیست، اشکالی پیش نخواهد آمد. اما با خواندن این مقاله در روزنامه‌ی اینترنتی «ایران امروز» متوجه کلاه بزرگی شدم که سر ما خارج‌نشینان گذاشته‌اند.

چوپان دروغ‌گو که خجالت سرش نمی‌شود زمانی که از مردم و دموکراسی و ...

صحبت می‌کند.

از سفارت خارج شدم، صدای مرگ بر جمهوری اسلامی ایران گروهی با پرچم‌های سرخ، بگوش می‌رسید. یکی از معترضین با صدای بلند

دختر خانمی را که برای دادن رای وارد محل رای‌گیری می‌شد، مورد خطاب قرارد و گفت:

لچک یادت نره!

اتوبوس ساعت نه و چهل و هفت دقیقه‌ی صبح از کنار تظاهرکننده‌گان عبور کرد. تعداد آنان به بیست نفر نمی‌رسید. اما آقایی که با رادیو اسراییل مصاحبه می‌کرد نظر دیگری ارایه داد.

گوبلز را می‌شناسید؟


چهارشنبه ۱۰ ژوئن ۲۰۰۹

چوپان دروغ‌گو


در کتاب فارسی دبستانی ما داستانی بود بنام "چوپان دروغ‌گو". فکر کنم هیچ فارسی زبانی نباشد که این داستان را نشنیده باشد. حتا مادر بی‌سواد من هرگاه از دروغ‌های کودکانه‌ی من عصبانی می‌شد، تدکاری می‌داد که مواظب گفتارت باش و گر نه روزی می‌رسد که دیگر کسی حرفت را باور نخواهد کرد و آن‌گاه است که بلاها بر سر تو نازل خواهد شد.
اما بگمانم احمدی‌نژاد این داستان نخوانده است و الا در برابر مردم این همه دروغ شاخدار نمی‌گفت که حالا این چنین رسوا شود.
اول از هاله‌ی نور شروع کرد.
دوم علی‌رغم وجود نوار تصویری واقعه‌ی "هاله‌ی نور" و تذکر شنونده‌ی داستان، موضوع را تکذیب کرد.« حجت الاسلام محمد تقی سبحانی، عضو هیات امنای دفتر تبلیغات اسلامی در قم که از حاضران در جلسه معروف دیدار آقای احمدی نژاد با آیت الله جوادی آملی بوده است، روایت احمدی نژاد از هاله نور در محضر آیت الله جوادی آملی را تایید می‌کند»
سوم داستان دختر ۱۶ ساله‌ی سازنده‌ی دستگاه انرژی اتمی را ساز کرد. یادم نیست که آن را تکذیب کرد یا نه.
چهارم داستان بچه‌ی شش ساله‌ی نیویورکی را ابداع که "محمود را به بابایش نشان می‌داد" در حالی‌که او داخل اتومبیل به احتمال قریب به یقین ضد گلوله‌اش نشسته بود و می‌دانیم که انگلیسی یا اسپانیولی آن‌چنانی هم سرش نمی‌شود که از داخل آن اتومبیل ایزوله شده، صدای کودک را بشنود.
دروغ گفت و گفت و آمارهای غلط داد و داد و تهدید به افشاء اسامی مافیا کرد و کرد تا چهار سال دوره‌ی ریاست جمهوری‌اش به پایان رسید و کسی از مقامات اداری یا قضایی کشور نخواست یا نتوانست یقه‌اش را بگیرد.
اما این بار "خیاط هم به کوزه افتاد".
در مناظره‌ی تلویزیونی، نه ببخشید "مواجهه‌‌ی تلویزیونی" که با موسوی داشت، پای از گلیم خویش درازتر کرد و بجای بیان آن که در روزهای ریاست جمهوری‌اش برای ملک و ملت چه انجام داده‌ است، همه‌ی سردمداران ج‌اا را شست و روی بند انداخت. کارکرد چهار دولت پیش از خود را با این بیان «آنها بیست و هفت - هشت سال بود، از جمله در دوره خود آقای موسوی، ما را ضد بشر، گروگانگیر و مخالف حقوق بشر معرفی می کردند. اما ما آمدیم و مردم انگلیس را از دولت انگلیس جدا کردیم که به نظر من بهترین کار بود.» زیر سوال برد.
و جایی دیگر اضافه کرد « سیاست خارجی دولت او از دولت های گذشته موفق تر بوده است.»
غافل از اینکه او با دروغ‌هایش دارد سیاست اداره‌ی کشور در زمان آیه‌الله خمینی و آیت‌الله خامنه‌ای را هم زیر سوال می‌برد.
حالا گرگ به گله زده است و چوپان دروغ‌گو اگر راست هم بگوید،کسی حرف‌هایش را باور نخواهد کرد.
همه‌ی سران ج‌اا علیه او به اعتراض برخاسته‌اند، یکی رای به دروغ‌گو را حرام می‌داند و دیگری تهمت را ناروا اعلام می‌کند و...
اما آیت‌الله رفسنجانی که درخواستش از جانب سردار سیمای ج‌اا مبنی بر فرصت جواب‌گویی به افتراها و ادعاهای احمدی‌نژاد، نادیده‌گرفته شد و سردار صدا و سیما به او «جواب سرخرمن» داد، این بار زمینی شد و شکایت نه بخدا که به رهبر برده‌است. چنان می‌نماید که چهار سال پیش جوابی از خدا نگرفته باشد. شکوایییه‌ی او از نظر حقوقی محکم و مدلل است ولی از نظر سیاسی نه که بسیار عوام‌فریبانه است.
او دلیل پاکی خود و خانواده‌اش را با انتساب خویش به امام « بعد از جريان شوم 14 اسفندماه 1359 با ارشاد امام و بنيان‌گذار جمهوري اسلامي، شهيد مظلوم دكتر بهشتي و جناب‌عالي و اينجانب كه در شعارهاي مردمي به عنوان «سه ياور خميني» شناخته شده بوديم،»، لاپوشی می‌کند و تبرئه از اتهامات وارده را این‌طور بیان می‌دارد « گرچه در گذشته به بخشي از اين اتهامات پاسخ داده شده و رئيس قوه قضاييه وقت جناب آقاي يزدي در پايان كار رياست جمهوري اينجانب، در عمل به اصل 142 قانون اساسي رسماً اعلام پاكي و منزّه بودن خانواده رئيس‌جمهور و حتي كم‌شدن دارايي‌ها در دوران مسئوليت را نمودند، ولي تكرار اتهام تكرار جواب را مي‌طلبد» و انتخاب دوباره‌اش را به ریاست محلس خبره‌گان رهبری باین شکل اعلام می‌کند «تاريخ گواه است كه اكثريت مردم متعهد و انقلابيمان كمتر تحت تأثير خلاف‌گويي‌ها قرار مي‌گيرند و دليل آن آراء افتخارآميز مردم به اينجانب در آخرين انتخابات مجلس خبرگان رهبري استراستی اگر رقیب او نوری خلع لباس شده بود نه آیت‌الله مصباح یزدی، باز هم "مردم متعهد" او را بر می‌گزیدند؟
شرکت نفتی استاد اویل نروژ رشوه‌ی داده‌شده بواسطه‌ی معامله را اقرار کرده‌است. حکم دادگاه میکانوس به قوت خود باقی‌ست و اتهامات گرفتن رشوه از شرکت نفتی شل را با یک جستجوی کوچک در گوگل می‌توان دنبال کرد.
جزایری را علی‌رغم حکم قرآن «الراشی و المترشی کلاهما فی‌النار» به تنهایی زندان کرده‌اند و مترشیان راست راست، می‌گردند و با پول‌های گرفته شده به ریش نداشته‌ی من و تو می‌خندند. عباس پالیزدار که احمدی‌نژاد او را برای افشاگری‌هایش تا لبه‌ی مرگ هُل داد و همین گندش درآمد و داستان جزایری تایید شد، ولش کرد تا با سقوط آزاد از اوین سر درآورد.
حال او مانده است و مرد همیشه در صحنه‌ی سیاست جمهوری اسلامی ایران. روزنامه‌ی جمهوری اسلامی در تاریخ ۱۹ خرداد خود خبر داده است که حسینعلی نیری، معاون قضایی دیوانعالی کشور به دلیل «تخلفات عدیده‌ی محمود احمدی‌نژاد، از آیت‌اله شاهرودی رئیس قوه‌ی قضاییه خواسته است تا او را برای سخنرانی در مراسم روز نخست هفته‌ی قوه‌ی قضائیه دعوت نکند.
حتمن رهبر همه‌ی این اتهامات را به دشمنان نظام انتساب خواهند داد و کرکره‌ها کشیده خواهد شد و فحاشی‌ها خاموش.
احمدی‌نژاد به احتمال زیاد گور خودش با دروغ‌هایش شاخدارش کند و کسی دیگر به حرف‌های راست او هم توجه نخواهد کرد، چرا که او در این مورد نیز دروغ می‌گوید و هدفش نه مبارزه با فساد که از میدان بدر کردن رقیب است. اگر غیر این می‌بود چرا در مدت چهار سال گذشته کاری نکرد و فهرست‌های ادعایی و مدارکش را در اختیار قوه‌ی قضاییه نگذاشت؟
من خارج شدن او از گود مبارزه به فال نیک می‌گیرم که بی‌شک بسود ملک و ملت خواهد بود.
وعده‌ی دیدار روز بیست و دوم خرداد.

دوشنبه ۸ ژوئن ۲۰۰۹

انتخابات

شیوا، دخترمان زنگ زد و می‌خواست که تعطیلات پیش ما بیاید. گرفتار "عمله و بنا" هستیم. نه حمام داریم و نه توالت و نه دست‌شویی. امکانش نبود یا کم بود. شیوا اصرار کرد که ما راهی استکهلم شویم. مشکل خانه را می‌شد با دادن کلید به کاشی‌کار حل کرد. اما یکشنبه روز انتخابات مجلس اروپای متحد بود و ما باید در محل زنده‌گی خودمان رای می‌دادیم. کلید خانه را به کاشی‌کار دادیم. با استفاده از امکان موجود در قانون انتخابات، با مراجعه به کتابخانه‌ی شهر و ارایه‌ی کارت الکترال، رای خودمان را داخل صندوق انداختیم. صف رای‌دهنده‌گان «زودتر از وقت» نسبتن دراز بود.

یاد واقعه‌ای افتادم که در سال‌های اول اقامتم در سوئد با آن مواجه شده بودم. برای انجام امور پستی توی صف ایستاده بودم. خانم نسبتن مسنی جلوی کیشه پست بود. جوانی که جلوی من ایستاده بود به خانم سلامی کرد. خانم در جوابش گفت:

آها! تو هم کار پستی داری؟

جوان گفت:

نه! می‌خواهم پستی رای بدهم!

خانم مسن با تعجب پرسید:

چرا رای پستی! بما یاد داده‌اند که در روز انتخابات بهترین لباسمان را بتن کنیم و شیک و مرتب راهی محل رای‌گیری شویم، در صف رای دهنده‌گان بایستیم و به همگان نشان دهیم که علاقمند به سرنوشت خود و مردممان هستیم.

جوان گفت:

بله‌! درست است و حق هم با شما است. اما در قانون چنین فرصتی برای کسانی‌که بدلیلی امکان شرکت در انتخابات را در روز معین شده ندارند، در نظر گرفته است. من فردا صبح عازم مسافرتم. از این جهت رای پستی می‌دهم تا از حقم استفاده کنم و رایم باطل نشود.

به همسرم گفتم:

ای‌کاش در سیستم حقوقی ایران نیز چنین امکانی وجود داشت. ولی متاسفانه اگر کسی در خارج کشور، تمایلی به شرکت در انتخابات داشته باشد باید حتمن راهی سفارت یا کنسول‌گری شود. این کار علاوه بر هزینه‌ی گزافش و قت‌گیر هم هست. از این رو خیلی از ایرانیان از خیرش می‌گذرند .

بگذریم!

دیروز روز رای گیری بود. با شیوا به ستاد انتخابات منطقه‌ی زندگی‌اش رفتیم. مدرسه‌ای بود که هیچ شباهتی به مدارس ایران نداشت. نه شعاری بر در و دیوارش نوشته شده بود و نه عکسی از سیاستمداران حاکم بر در و دیوارش نصب شده بود. نماینده‌گان احزاب مختلف سوئد جلو در مدرسة، در کنار یکدیگر ایستاده بودند و به قصد ترغیب مردم، ورقه‌ای که نام کاندیداهای حزبشان روی آن نوشته شده بود، به واردین تعارف می‌کردند. شعاری هم له یا علیه کسی نمی‌دادند. نه مرگ بر این بود و نه زنده‌باد آن. جالب این که مردم هم توجهی به آن‌ها نمی‌کردند.خودشان سرراست به طرف میزهایی که اوراق کاندیدها روی آن گذاشته شده بود می‌رفتند. از هر بخشی ورقه‌ای‌ بر می‌داشتند تا کسی متوجه نشود که آن‌ها به کدام حزب رای خواهند داد. داخل محل مخصوص نوشتن آراء می‌شدند، در خفا نام فرد یا حزب مورد نظرشان را روی ورقه می‌نوشتند، داخل پاکت می‌گذاشتند و بعد آن را تحویل متصدی انتخابات می‌داند. متصدی مربوطه که خانمی بود، پس از تطبیق نام رای دهنده که بر روی کارت الکترال نوشته شده بود با مشخصات کارت شناسی‌اش، نام او روی ورقه‌ی مخصوصی ثبت می‌کرد و بعد پاکت سربسته‌ی محتوی رای را به خانم دیگری می‌داد تا آن‌را داخل صندوق آراء بیناندازد.

در سوئد دادن مانند دیگر کشورهای دموکرات، رای مخفی است و معمولن زن و شوهر از هم نمی‌پرسند که به کدام حزب رای داده است.

شیوا که بیرون آمد گفت:

می‌بینید! چقدر راحت بهر کسی که دلمان می‌خواهد رای می‌دهیم و قدرش را هم نمی‌دانیم! برای کاری به این ساده‌گی بسیاری انسان‌ها آواره می‌شوند، به زندان می‌روند، شکنجه می‌شوند و حتا جانشان را هم از دست می‌دهند. مگر این کار را چه ضرری دارد که مشتی مستبد حاضر به تن دادن به آن نیستند؟ مگر امتیازات سیاستمداران این‌جا کمتر از امتیازات سیاست‌مداران کشورهای مستبد است؟ تازه اینجایی‌ها از نظر جانی و مالی امنیت بیشتری دارند. هر جا می‌خواهند می‌روند و کمتر کسی هم مزاحم آنان می‌شود.


پنجشنبه ۴ ژوئن ۲۰۰۹

ایراد اتهام

به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟ 
نیما یوشیج

فیلم مصاحبه‌ی احمدی‌نژاد ـ موسوی را نشد درست و کامل به بینم. این‌قدر قطع‌ و وصل ‌شد که حوصله‌ام سر آمد. رفتم و جریان مصاحبه را خواندم و یکی دو تفسیری را که بر آن نوشته بودند نیز. این‌طوری بیشتر بدلم نشست. نه قیافه‌ی طلبکار احمدی‌نژاد را دیدم و نه از شنیدن گزافه‌گویی‌هایش خونم بجوش آمد. اما آن‌چه بیشتر جلب توجه مرا کرد اتهاماتی بود که آن دو "بزرگوار"، یکدیگر را بدان منتسب می‌کردند. بخصوص احمدی‌نژاد که گویا چون مدرکی علیه فساد مالی موسوی نداشت، یقه‌ی هاشمی رفسنجانی و یارانش را چسبیده بود. ول کن هم نبود! انگار نه انگار که رفسنجانی رئیس مجلس خبره‌گان شورای رهبری و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است! به گمان او کلیه‌ی دولت‌ها و دولت‌مردان صاحب‌قدرت سه دوره‌ی پیش از او، همه خلاف‌کار بوده‌اند و در این میانه تنها او بوده است که با "شیوه‌ی اعمال سیاست خارجی" آبرو و حیثیتی برای ایرانیان خریده است".
زهی خیال باطل!
در مصاحبه‌ی دیگری، دکتر مهدی خزعلی با صدای آمریکا «برنامه‌ی روی خط»، از مسایلی دیگر پرده برداشته بود و دولت احمدی‌نژاد را با بذل و بخش‌هایش به کشورهایی که به قول خزعلی باید "برای یافتن آن‌ها از روی نقشه‌ی جفرافیا، به ذره‌بین پناه برد"(نقل به مضمون) چوپان دروغگو را به کج‌راهه رفتن متهم کرده بود. آن‌چه در این نوع مصاحبه‌ها برای من قابل توجه است نوع اتهاماتی است که اصحاب دعوا یکدیگر را بدان منسوب می‌دارند. 
آقای موسوی ده سال نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران بوده است و مورد مهر و محبت آیه‌الله خمینی. احمدی‌نژاد چهار سالی است ریاست جمهوری اسلامی ایران را یدک می‌کشد و مورد مهر و حمایت آیه‌الله خامنه‌ای است. مهدی خزعلی گذشته از نسبتی که با آیه‌الله خزعلی دارد، سال‌ها صاحب پست و مقامی در جمهوری اسلامی ایران بوده‌است و همین الان هم باید صاحب نفوذی باشد که این چنان بی‌باکانه می‌تازد. هر سه‌ی این مقامات به اسنادی دست‌رسی دارند یا داشته‌اند که من و توی خواننده‌ی این سطور، دستمان به آنها نمی‌رسد. هر سه فریادشان از رواج فساد در حکومت جمهوری اسلامی ایران به آسمان بلند است. همه‌ی اینان می‌دانند که این اتهامات حتا اگر مستند به مدرک نیز باشد، شخص یا اشخاص مورد اتهام محق به اقامه‌ی دعوا در محاکم قضایی علیه مدعی است. همه‌ی آن‌ها آگاهند که ایراد اتهام، پیش از اثبات ادعا در محضر دادگاه از نظر قانونی جرم و از نظر مذهبی حرام است. برای من شنونده که اطلاع کمی هم از علم حقوق دارم این تصور ایجاد می‌شود که همه‌ی آنان راست می‌گویند. 
اما رهبر جمهوری اسلامی در سخنرانی خود در کردستان فرمودند: 
چيزهايي را كه انسان می‌شنود، باور نمی‌كند كه از زبان نامزدها از روي صدق و صفا خارج شده باشد! او از نامزدهاي انتخاباتي می‌خواهد كه "اذهان عمومي را تخريب نكنند و منصف باشند". 
براستی حرف چه کسی را باور کنیم؟ فساد مالی را خود با چشمانم دیده‌ام. فقر عمومی را مشاهده کرده‌ام. کشتار زندانیان دهه‌ی شصت را شاهد بوده‌ام که با فتوایی دست کم چهار هزار انسان را از دم تیغ گذراندند. کار قاتلان آن‌چنان فجیع بود که فریاد آیه‌الله منتظری بدر آمد و به گفته‌ی دکتر خزعلی رفتار ساواکیان را بهتر از رفتار عمال جمهوری اسلامی خواند. همه‌ی اینان دم از کشور امام زمان می‌زنند و خود را سربازان امام زمان می‌نامند. اما امتِ امام زمان را هم می‌چاپند و منتش را هم روی دوش امام زمان می‌گذارند و می‌گویند "من امانت‌دار امام زمان هستم". 
نمی‌دانم! شاید هم حکم امانت‌داری مال ربوده شده را از چاه جمکران بیرون کشیده‌اند. آقای احمدی‌نژاد می‌فرمایند "اين دولت در خدمت به مردم افتخارات بزرگی را به وجود آورده است، بالاخص در حوزه سياست خارجی كه توانست ملت ايران را عزيز كند". و در جایی دیگر می‌فرمایند" شما مي‌گوئيد آبروي ايران در اين دولت رفت. من تعجب مي‌كنم و بهتر است شما به سفر خارج از كشور برويد و ببينيد چطور ملت‌ها از شما استقبال مي‌كند. شما در دوره خودتان چه مقدار سفر خارجي رفته‌ايد؟..." 
من ایرانی ساکن خارج که مسافرت هم بسیار می‌کنم، بر عکس آقای رئیس جمهور، نه محافظی دارم و نه اتومبیل ضدگلوله‌ای و با پای پیاده در میان مردم وول می‌خورم، چنین حرمتی را نه لمس کرده‌ام و نه احساس. 
برعکس. هر زمانی‌که مامور پاس‌کنترل کشوری که می‌خواهم واردش شوم، روی کلمه‌ی ایران مندرج در گذرنامه‌ی سوئدی من، متوقف می‌شود و می‌پرسد "آخرین سفرت به ایران در چه زمانی صورت گرفته است؟" لرزه‌ بر اندامم می‌افتد که نکند به اتهام تروریست بودن، از ورودم جلوگیری کند! و لذا نه تنها احساس عزتی بمن دست نمی‌دهد که عرق شرم بر من می‌نشیند، عرق شرم نه از ایرانی بودن که از داشتن چنین "بزرگانی". 
بر عکس در زمان خاتمی، برخوردها با من دیگرگونه شده بود. بجای اینکه مرا چون امروز، تحقیر کنند، ضد یهود بدانند و شمار مسافرت به میهنم را جویا شوند، با روی باز از من می‌پرسیدند نظرت در باره‌ی خاتمی چیست؟ اگر چه بیشتر خاتمی و خامنه‌ای را با هم قاطی می‌کردند.
به باور من هر دو گروه زمانی که از فساد اداری صحبت می‌کنند راست می‌گویند و کوشش رهبری در ساکت کردن آنان نیز گواه درستی ارزیابی خودم می‌دانم. با این همه احوال امیدوارم که هفته‌ی آینده امکان این را داشته باشم که برای دادن رای، بتوانم راهی استکهلم شوم. من رای دادن را حق خودم می‌دانم نه تکلیف قانونی یا شرعی.