جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹
مردی که هییچ نمیدانست
چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹
روز سرنوشت
من با توجه به کارهای غیر قانونی و دور از انصاف شورای نگهبان در رد صلاحیت بسیاری از کاندیداهای ریاست جمهوری، قصد داشتم از إعمال حق قانونی خودم اعراض نموده (شرکت در انتخابات حق است نه تکلیف) و در انتخابات شرکت نکنم. اما با تأیید دوباره فراقانونی آقایان معین و مهرعلیزاده، خواندن بیانیهی و برنامهی کار آقای دکتر معین، گوشکردن به بخشی از سخنرانیهای انتخاباتی ایشان و بحث و تحقیقات، به این نتیجه رسیدم که از این فرصت بدست آمده باید حسن استفاده را کرد. چرا که در میدان بازی سیاست باید قدرت مانور داشت. از هر عقبنشینی رقیب نهایت حسن استفاده را نمود و جای خالی او را پر کرد. اگر ما این کار را نکینمٰ، رقیب سیاسیمان در اولین فرصت، نه تنها گام عقبرفته را جبران خواهد کرد که با استفاده از نبود ما در میدان رقابت سیاسی قانونی و مشروع، به حذف ما از صحنهی سیاسی کشور اقدام خواهد کرد. مگر نتیجهی عملی عدم شرکت برخی از مردم در انتخابات شورای شهر تهران و دورهی هفتم مجلس شورای اسلامی این نشد که ادارهی کلانشهر تهران به "اصولگرایان" سپرده شود و دگماتیستهای اسلامی اکثریت را در مجلس به دست گرفتند. آیتالله جنتی در یکی از سخنرانیهایش آشکارا شکر کرد که دیگر به هنگام باز کردن پیچ رادیو، دلش نخواهد لرزید. چرا که دست اصلاحطلبان از تریبون مجلس دیگر کوتاه شده است، یعنی همان کاری که قدرتمداران در پیاش بودند. اگر چه آقای خاتمی با آن حمایت بیست میلیونی مردمیاش و اکثریت مجلس اصلاح طلبان در دام اصولگرایان گرفتار شد و چون گربهی پا در پوست گردو کرده، رقیبان قدرت مانورش را گرفتند و شورای نگهبان بسیاری از لوایح تصویبی مجلس اصلاحطلب او را وتو کرد، ولی پرچم اصلاحخواهی مردم افراشته نگاهداشته شد و سخنان نمایندهگان اصلاحطلب، پرده از کارهای غیر قانونی قدرتمداران، برداشت و رئیس معمم مجلس اسلامی از پشت تریبون مجلس فریاد زد "نکند به این یکی هم واجبی به خورانید"! و این دیگر حرف ضد انقلاب و مخالفین اسلام نبود. این نوع بیانات که از دهان بسیاری افراد که در مسلمانیشان نزد مردم کوچهوبازار شکی نیست، به مثابه سقوط تشت رسوائی مدعیان اصولگرائی است. در صداقت و آزاداندیشی خاتمی شکی نیست و اعتقاد دارم که او میخواست دستِ دراز این قدرتمداران را از دامن قدرت کوتاه کند. در آن ایام کارهای بسیاری هم شد و مردم ما، بانیان اصلی به قدرت رسیدنِ اصلاحطلبان اسلامی واقف بر این امر هستند. دل خوری آنان از عدم انجام مواعید دادهشده است، نه رویگردانی از اصلاحطلبی. چارهی این دلسردیها با پشت کردن به اصلاحطلبان حاصل نمیشود که بر عکس باید ثبات قدم داشت و با استفاده از راههای قانونی از اصلاح طلبان پشتبانی نمود. نرفتن پای صندوق رای، به باور من باز گزاردن میدان برای رقیب است. تجربهی انتخابات پیشین را فراموش نکنیم و از یاد نبریم که در دورهی ششم، مجلس بلندگوی اصلاحطلبان بود و حرفهای نمایندهگان مردم از تریبون مجلس در سراسر دنیا پخش میشد. زندانیان سیاسیٰ مهر سکوت شکستند و از آنچه در ایام بازداشت بر سر آنان آمده بود بیمهابا سخن گفتند. کمیسیون اصل ۹۰ قانون اساسی، به وظایف قانونی خویش عمل کرد و با بازرسیهای خود، مُحِّق بودن شاکیان و صحت ادعای آنان را از اعمال غیرقانونی و خودسرانهی مخالفین اصلاحات، اثبات نمود. تشت رسوائی زورمندان و زورگویان به زمین خورد و صدایش گوش فلک را کر کرد. خاتمی و دولتش ضعفهائی داشتهاند که نمیشود منکر آن شد. ولی بیشتر اعضای دولت او نه آلودهگی مالی دارند و نه آلودهگیهای دیگر. تنها جرم آنان آزاده بودن آنان است. وصول به دموکراسی کار یک شبه نیست، پروسهای دراز مدت است. ما باید اصول آن را یاد بگیریم. باید از خودمان شروع کنیم. قر زدن و ایراد گرفتن درست همان مصداق «کنار گود ایستادن و لنگش کن! گفت است»و ما نیازی به دیکتاتور عادل نداریم. در تمام تاریخ مُدّون بشری، نشانی از دیکتاتور عادل نیست. از این به بعد هم نخواهد بود. مبلغان این تئوری، فریبکارانی بیش نیستند. مبلغان جامعهی آرام «جامعهی آرامی که امثال رضاشاهها، پینوشهها و سالازارها با قتل و زندان و شکنجه آزادیخواهان در دورهی کوتاهی بپا کردند» به محض سقوط قلدر، در هم ریخت و آتشها دوباره زبانه کشید. البته در این میان فرصتطلبان نیز همیشه دست به کار شدهاند و با تجهیز چاقوکشانی چون شعبان بیمخ و ... بر هرج و مرج موجود و ایجاد ناامنیها افزودهاند تا محیط را برای اسقرار مجدد دیکتاتوری آماده کنند. این آزادی مختصر به دست آمده حاصل حکومت اصلاح طلبان است که با رای ما به قدرت رسیدند. اِعراض از استفاده از حق قانونی شرکت در انتخابات، پشتپا زدن به آرمان آزادی خواهی و مخالف شیوهی دموکراسی است. ما نیازی به قلدر نداریم. ادارهی کشور ما باید به دست افرادی سپرده شود که خود را در مقابل مردم مسئول بدانند و کارها را از بالا و با صلاحدید "از ما بهتران"حل و فصل نکنند. من بیانیهی دکتر معین را موبهمو خواندهام و برنامهی کار دولتش را نیز. من به برنامهی کاری او رای میدهم. با این اعتقاد که در صورت پیروزی او، مخالفین عقیدتیش ساکت نخواهند نشست و چوبها لای چرخش خواهند گذاشت. و ایمان هم دارم که اگر پیروز شود، در دورهی چهارسالهی حکومت او و همفکرانش ایران گلستان نخواهد شد. ولی در این باورم که پایههای دموکراسی ضعیف کشور ما مسلمن تقویت خواهد شد و در دورههای بعدی یاران بیشتری پیدا خواهیم کرد.
شنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۹
سفر با بالاهای آرزو
با دلخوری کتاب را گرفتم. اما زمانی که خواندنش را آغاز کردم هرچه جلوتر رفتم، کششام بیشتر شد. فضای کتاب بس آشنا بود. بعضی از پرسناژها را از نزدیک میشناختم. یکی دونفرشان با من آشنا بودند. اما کاظم سلاحی، دوست صمیمی من بود. دلم میخواست بیشتر از او بدانم و به فهمم که کاظم صمیمی و مهربان، چه بر سرش آمده بود که دست به اسلحه برد؟ جواد را میفهمیدم، خشن بود و یکدنده و صد البته بسیار صادق و صمیمی. گرچه چریکشدن، رویای جوانیِ همهی ما بود، همهی ما به اعمال قهر معتقد بودیم، چرا که تجربهای از تعامل و دموکراسی نداشتیم، از بدو تولد کتک بود و زور. در خانه، در محله، در مدرسه و حتا در محیط کار. اما رویا را با واقعیت تفاوتی است. در صفحهی ۶۸ کتاب نقل قولی بود از زندهیاد عباس مفتاحی مبنی بر لوس و نُنُر بودن کاظم. دلم گرفت. گرچه خود نویسندهی کتاب کاظم را «بشاش و بسیار خوش برخورد» معرفی کردهاست. کاظمی که من میشناختم نه لوس بود و نه ننر. ننری به تیپ ما نمیخورد. همه بچهی کار بودیم و فقر. کاظم بسیار مهربان بود و ملاحظهکار و منطقی. اما این مسئله را هم نباید فراموش کرد که به گفتهی راوی "او تنها فرد مسلح گروه بودهاست". شاید حامل سلاح گرم بودن به او قدرتی داده بود و این احساسِ قدرت موجب تغییر رویهی او شده بود، نمیدانم. اما میدانم قدرت، قلدری میآورد. ۱- نوشتهی آقای داریوش نیکومرام
۲- مصاحبهای آقای شهرام فرزانهفر، نویسندهی وبلاگ «اشک مهتاب» با آقای نقی حمیدیان
چهارشنبه ۲۰ مهٔ ۲۰۰۹
تظاهرات سبزپوشان شهر یوله/ سوئد
![]() |
| خزر فاطمی |
کم بودیم، نه! کم هم نبودیم. هشتاد نفری بودیم از جمع تقریبی ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفری ایرانیان ساکن یوله.
سبز بودیم. این بار از هم نه روی بر تافتیم و نه فاصله گرفتیم. برعکس بدیدار هم رفتیم و یکدیگر هم در آغوش کشیدیم. آخر دردمان، درد مشترک بود. آقای خامنهای با نطق نماز جمعهی ایران شکناش، ما را پس از سی سال افتراق، متحد کردهاست. خواست همهگی ما یکی است.
رای مرا پس بده!
رأیمان را میخواهیم. رایی که به «ایکس» دادیم اما وزارت کشور سلطان فقیه آن به «ایگرگ» بخشید و تاییدیهاش را شورای “نگهبان” قانون اساسی صادر کرد. تاییدیهای صددرصد بر خلاف همان قانون اساسی، چرا که رهبر پیش از موقع قانونی، به چوپان دروغگو تبریک گفته بود.
سلطان فقیه، افکار چوپان دروغگو را، بحق به افکار خودش نزدیکتر میداند، همان دروغگوی صاحب هالهی نور و خالق دانشمند ۱۳ سالهی اتمی. همان پُرروی دروغگو که حضور میلیونی مردم در پای صندوق رای را، بیشرمانه، تایید نظام ولی فقیه بحساب آورد.
همانان نامردمانی که سنگ را بسته و سگ را گشودهاند. همانان که “ندا” را با تکتیر زدند و جهانی را عزادار کردند.
کم بودیم اما:
صد هزاران خیط یکتا را نباشد قُوَّتی/ چون بهم برتافتی، اسفندیارش نگسلد.
ما سبزیم و با هم متحد. نه زیادهخواهیم و نه بازیچهی دولتهای خارجی. نه توپ و تفنگی داریم و نه باورمند به اعمال خشونت.
خواست ما ایجاد جامعهی مدنی است و برقراری دموکراسی. ما خواهان تساوی در برابر قانون هستیم، بدون توجه به جنس، مذهب، دین و یا قومیت، خواست اصلی ما ابطال انتخابات اخیر ریاست جمهوری است و شعارمان «رای مرا پس بده!»
سفر به بلغارستان(بخش آخر)
در فرودگاه نیما پسر بزرگم بهمراه دوستی دیگر منتظرمان بود. اولین خبرش قبول نشدن من در زبان سوئدی بود. بازهم تجدیدی و خرابی تابستان.
یکشنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۰۹
سفر به بلغارستان(بخش چهارم)
سری هم به صوفیه، پایتخت بلغارستان زدیم. از دوستان فقط آن خانم ترک با ما همراه شد. تهیهی بلیت هواپیما کلی وقت گرفت. برای تهیهی آن باید راهی شهر میشدیم. دفتر هواپیمایی سالنی بود مثل سالن بانکهای خودمان. مردم بصف ایستاده بودند. خانمی که متصدی فروش بلیت بود، گوشی تلفن روی شانهاش بود و با سرش آنرا نگهداشته بود، گاهی جواب مشتری دیگری را میداد، گاه با آن کس پشت خط تلفن بود حرف میزد، هر از گاهی با گفتن Pardon me sir! پوزشی از من میخواست ولی کارمان را نیمه تمام میگذاشت، برای آشنایی بلیتی صادر میکرد یا با همکارانش گفتوگو میکرد که از آن چیزی دستگیرمان نمیشد و حضور ما را فراموش میکرد. اما بالاخره کار ما را هم راهانداخت.
روز پرواز فرا رسید. چکاین تمام شد. توی صف پاسکنترل ایستادیم. صف طولانی بود. دو سه افسر، گذرنامهها را زیر و رو میکردند، درست مثل کشورمان خودمان و از هر کسی دهها سوال بیمورد میکردند. دو جوان بلغار جلوی ما ایستاده بودند. از یکی از آنها پرسیدم:
شما راهی کجا هستی؟
جواب داد:
صوفیه.
پرسیدم:
پس چرا اینجا ایستادهاید؟
جوان نگاه عاقل در سفیهی بمن انداخت و با اطمینان ولی با لحنی تند که بوی عصبانیت میداد، جوابداد:
همانجا که تو میخواهی بروی. مگر من با تو فرقی دارم.
گفتم:
فرق که داری. ما خارجی هستیم و تو بلغاری. در سفرهای داخلی که به پاسپورت نیازی نیست؟
جوان با شگفتی جواب داد:
معلومه که هست!
موضوع را با همراهانم در میان گذاشتم. جوان که متوجه بحث ما شده بود از من پرسید:
مگر در کشور شما برای مسافرتهای داخلی نیازی به گذرنامه نیست؟
جواب منفی من موجب حیرت او شد بهمان سان که جواب مثبت او مرا گیج کرده بود.
البته گیجی من دلیلی دیگر داشت چرا که این مطلب را بارها خوانده و شنیدهبودم ولی آن را "تبلیغات امپریالیستی" میدانستم
جوان بلغاری نوبتش رسید. پاسپورتش را به پلیس گذرنامه داد و پس از پاسخ به سوالاتی که من از آنها چیزی دستگیرم نشد، پلیس مهری بر ٱن کوبید. جوان بلغاری هم با گفتن Bye! از نظر ما غایب شد.
نوبت که بما رسید پلیس وظیفهشناس که همه از نظر او دشمن بودند، پاسپورتهای ما را چندباری ورق زد. پرسید چرا به صوفیه میروید؟ ولی اشکالی نگرفت.
در صوفیه یافتن هتل و جای خالی کار حضرت فیل بود. تابستان بود و شهر شلوغ. ما هم نا بلد و بیزبان. در بدر دنبال هتل بودیم که با یکدسته جوان ایرانی که در جهت مخالف ما و از کنارهی سوارهرو میآمدند، مواجه شدیم. یکی از آنها با صدای بلندی و به فارسی برای بقیه توضیحاتی میداد. با شنیدن زبان فارسی، گل از گل ما شکفت و به آنها سلامی دادیم. همان جوان راهنما، جواب سلام ما را گرفت و با ما به گفتوگو ایستاد. او دانشجو بود و ساکن صوفیه. همراهانش مسافرانی ایرانی که چون ما دنبال جا میگشتند. از او تقاضای کمک کردیم. او پرسید:
گذرنامهتان ایرانی است یا خارجی؟
گذرنامههای ما نه ایرانی بود و نه خارجی در حالیکه خارجی هم تلقی میشد چون گذرنامهی مخصوص پناهندهگان بود و صادره از سوئد.
با شنیدن جواب ما گفت:
کار شما درست است. اگر دلار هم داشته باشید چه بهتر! به هر هتلی مراجعه کنید، بشما جا خواهند داد.
نشانی دو سه هتلی را بما داد و با "پیروانش" در میانهی جمعیت گم شد.
به هر هتلی مراجعه کردیمة پُر بود یا بما اینطور گفتند. دو فرزند خردسال خانم همراهمان هم گرسنه بودند و هم خسته. نمیدانستیم چه باید بکنیم.
جلوی یکی از تابلو های اطلاعات گردشگری ایستاده بودیم که سوئدی حرفزدن دو نفر توجهمان را جلب کرد. دوستم با آنها وارد صحبت شد. پسر و دختر جوانی بودند، کوله به پشت، مشغول گشتوگزار در اروپا.
جوانان سوئدی (شاید هم تمام اروپای غربی) این امکان را دارند که با خرید نوعی بلیت قطار ارزانقیمت بتوانند در سراسر اروپا به سیر و سفر بپردازند. این دو جوان هم از همان بلیتها داشتند. مرد جوان کتاب کلفتی به زبان سوئدی در دست داشت که حاوی همهی اطلاعات لازم در مورد بلغارستان بود. «من تا آن موقع با این چنین کتابهایی ناآشنا بودم. بعدها متوجه شدم که این نوع کتابها را حتا میشود از کتابخانهی شهر به عاریه گرفت» .
تا ما مسئلهی هتل را با آندو جوان سوئدی مطرح کردیم، دختر خانم گفت:
هتل در اینجا برای توریستهای غربی گران است. اما ادارهی گردشگری آپارتمانهایی دارد که با قیمت مناسب در اختیار توریستها میگذارد. تمیز هم هستند. ما راهی آنجا هستیم. اگر دوست دارید شما هم با ما بیایید!
خوشحال بدنبال آندو براه افتادیم.
دختر خانم سوئدی ادامه داد:
راهی شوروی هستیم و دو ماهی در سفر خواهیم بود.
پرسیدم:
از نظر زبان چکار میکنید؟
گفت:
من زبان انگلیسی را خوب میدانم و دوست پسرم زبان آلمانی را. هر دو هم با زبان فرانسه در حد رفع احتیاج آشنا هستیم.
با شناخت مختصری که از سوئدیها داشتم مطمئن بودم که دخترک شکستهنفسی میکند و زبان فراسوی او و دوستش بمراتب از انگلیسی من بهتر است. راستش را بخواهید دلم برای خودم خیلی سوخت چون در جوانی وقتسوزی خیلی کرده بودم که بیشترش نیز ناشی از دشمنی با خارجیان البته غربیها بود.
مرد جوانی سوئدی برایمان میگفت که اگر جای مناسبی برای خواب پیدا نکنند، معمولن سوار قطار که هزینهای اضافی برای آنان ندارد شده و راهی مقصد بعدی میشوند تا هم راه را طی کنند و هم در قطار بخوابند.
به ادارهی گردشگری رسیدیم. هر گروه اتاقی گرفتیم اما در سه نقطهی متفاوت شهر. من و دوستم هماتاقی شدیم. به خانم همراهمان و دو فرزندش در نزدیکی ما اتاقی دادند. آندو جوان سوئدی در منطقهی که با ما فاصلهی زیادی داشت اتاقی گرفتند. آنان را دیگر ندیدیم.
جمعه ۸ مهٔ ۲۰۰۹
سفر به بلغارستان (بخش سوم)
زمانی در روزنامهی کیهان خوانده بودم "نیروهای امنیتی دولت مجارستان، با یورش شبانه به خانهی ترکهاییکه از پذیرفتن نام و نام خانوادهگی بلغاری خودداری کرده بودند، آنان را مورد ضرب و شتم قرار داده و بسیاری از آنها را دستگیر و روانهی زندان نموده بودند."
از آنجا که سیستم سوسیالیستی خود را مدافع حقوق خلقها معرفی میکرد، خبر را "تبلیغات ضد کمونیستی" بحساب آورده بودم. حالا پس از گذشت سالها در بلغارستان این امکان را یافته بودم تا خودم قضیه را دنبال کنم.
موضوع را با یکی از کارکنان هتل که با هم خوشوبشی داشتیم و زبان انگلیسی را نیز میفهمید، در میان گذاشتم. طرف به گوشهای از باغ هتل که چند مرد میانسال دور هم جمع بودند اشاره کرد و گفت:
موضوع را با خودشان در میان بگزار و جویای حال و روزشان شو! هزینهاش خرید یک بطری ودکا است.
و شروع به بدگویی از آنان کرد. دو سه نفری دیگر نیز با سر و دست و چشم و ابرو و اشاره، حرفهای او را تایید کردند. فهمیدم بلغاریها میانهای با ترکها ندارند. روزی یکی از همان ترکها پیش ما آمد و به ترکی گفت:
شما باید مسلمان باشید. من هم مسلمانم. مرا به یک بطری عرق میهمان نمیکنید؟
خندهی ما از ادعای مسلمانی او و مورد تقاضایش، در او این شک را ایجاد کرد که ما مسلمانی او را باور نکردهایم،
لذا برای اثبات ادعایش، کمربندش را باز کرد تا علامت مسلمانیاش را عرضه کند که خانم ترک همراه ما، صدای داد و اعتراضش بلند شد.
بعد برایمان ترجمه کرد که به او گفته است:
مسلمانی بسرت بخورد! تو دیگر چه نوع مسلمانی هستی که تنها نشانهی مسلمانیات باید توی تنبانت باشد."
مردک هم کوتاه آمد و ختنهگاهش را بنمایش نگذاشت ولی سفت و سخت ایستاده بود و طلب یک بطر ودکا داشت.
یکی از کارمندان هتل که متوجه ماجرا شده بود، جلو آمد و باو تذکر داد که اگر پررویی کند و میهمانانش را آسوده نگزارد، پلیس را خبر خواهد کرد.
طرف هم دمش را روی کولش گذاشت و رفت.
در همان حوالی کابارهای بود متعلق به ترکها. شبی به آنجا رفتیم. موزیک ترکیِ مخلوط به عربی بود و رقصندهگان همان رقاصانِ رقصِ شکم. در محل اقامتمان جز این دو گروه به ترکهای دیگری برنخوردیم. اما در نظر آن عده از بلغارها که با ما برخوردی داشتند، ترکها مردمانی بودند با عادات و اخلاق ناپسند.
البته به باور من این نوع قضاوت و صدور حکم کلی نمیتواند قضاوتی درست و عادلانه باشد. اختلاف بلغارها و ترکها شاید بقایای تنفری باشد که جنگهای صلیبی سبب ایجادش بود. جنایاتی که شاهان کشورهای مسیحی و سلاطین عثمانی بنام مسحیت و اسلام مرتکب آن شدند. مردم عادی در این میان بیهیچ شک و شبهای نمیتوانستهاند نقشی داشته باشند. داستان جنگ ایران و عراق که یادمان نرفته است و فریادهای "جنگ جنگ تا پیروزی" و شعار "تا فلسطین راهی نیست".
بهتر دیدیم بجای هرروزه به کنار دریا رفتن سری نیز به شهرهای اطراف بزنیم. تا وارنا Varna صد کیلومتری بیش نبود. زوج جوان سوئدی همسفر ما که از آنجا دیدن کرده بودند، مشوق ما به این کار شدند. آندو با پرداخت نفری دوکرون، با اتوبوس به وارنا رفته بودند. اما دوست جوان من حوصلهی سفر با اتوبوس را نداشت و کرایهی تاکسی دربستی بمبلغ صد کرون را «رفت و برگشت» ترجیح میداد. گرچه هزینه تاکسی بینهایت پایین بود ولی سفر با اتوبوس این مزیت را داشت که قاطی مردم عادی میشدی و این امکان را مییافتی که با مردم باشی . من این امکان را از دست دادم تا رفیق نیمهراه نباشم.
در وارنا ناهار را در کنارهی خیابانی از یک کیوسک خریدیم و در زیر سایهی درختان، روی میز و صندلی آهنی تیپ ارج میل نمودیم. هزینهی ناهار هرسهی ما آنقدر کم شد «معادل هزینهی ناهار یک نفر در سانیبیچ» که من از راننده مشکوکانه پرسیدم:
فکر نمیکنی فروشنده اشتباه کردهباشد؟
راننده خندهای کرد و گفت:
نه! اینجا شهر است و دور از منطقهی توریستها.
از دیدارمان در شهر چیزی بخاطر ندارم. دیداری بود گذری و با اتومبیل از بندر و خیابانهای شهر و...
اما راننده که بار دومش بود ما را به این سو و آنسو میبرد از اوضاع زندهگی خودش راضی بود. او میگفت:
من با پولی که با این تاکسی در میآورم و انعامی که از شما میگیرم میتوانم بخشی بزرگی از خواستهی بچههایم را فراهم کنم. اما کارگران و کارمندان دولت، حقوقشان همان کفاف خرج روزانه را میدهد و بس.
بعد متوجه شدیم که تاکسیها دو نوع بودند، تاکسیهای متعلق به شهرداری و تاکسیهای شخصی. تاکسیهای شهرداری هم ارزانتر بودند و هم مطمئنتر، مثل تاکسیها فرودگاه مهرآباد خودمان.
در داخل شهر تاکسیها از گاز مایع استفاده میکردند و در بیرون از بنزین. وسایل رفت و آمد همگانی، هم فراوان بود و هم خوب بود.




