جمعه ۲۹ مهٔ ۲۰۰۹

خاک مرا به باد مده!


سروده‌ی سیمین بانوی غزل فارسی

گر شعله های خشم وطن / زین بیشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجین به گند شود
 پر گوی و یاوه‌ساز شدی / بی‌حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخایی‌یِ تو / اسباب ریشخند شود
 هرجا دروغ یافته‌ای / درهم چو رشته بافته‌ای
ترسم که آنچه تافته‌ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو / کور است چشم باور تو
 پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود
بر سر کُلَه گشاد منه/ خاک مرا به باد مده
بر عبوس اوج – طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را/ در خاک و خون مَکش
همه را کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شوَد
نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی‌گزند شود.
ترسم که آنچه تافته‌ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو / کور است چشم باور تو
پیلی که اوفتد به زمین / حاشا دگر بلند شود
بر سر کُلَه گشاد منه/ خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج – طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را/ در خاک و خون مَکش
همه را کاری مکن که خلق خدا / گریان و سوگمند شوَد 
نفرین من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / یا قصد سنگسار کنی
کبریت و سنگ در کف تو / خاموش و بی‌گزند شود.

مردی که هییچ نمی‌دانست


کی بود و کِی بود، یادم نیست. در ابتدای خیابان بوعلی همدان پس از سال‌ها دوری به دوستی برخوردم. همان‌جا ایستادیم، به گپ‌وگفت. درست مانند آن دورها که جوان بودیم. هر لحظه آشنایی به جمع ما افزوده می‌شد. غریبانه یکدیگر را ‌نگاه می‌کردیم. هم‌دیگر را هم می‌شناختیم و هم نمی‌شناختیم که گذشت زمان چهره‌ها را عوض کرده بود. یکی موهایش ریخته بود. دیگری سکته صورتش را درهم کوفته بود. سومی نای ایستادناش نبود.
از محمود سمواتیان، دوست و همکار سابقم، سراغ هوشنگ دولتشاهی، را گرفتم که شوهر خواهرش است. گفت:
درد پا هوشنگ را خانه نشین‌ش کرده است.
زمانی نکشید که یکی از میان جمع صدای مرا ‌شناخت و پرسید:
ممد خودمان نیستی؟
- جواد علومی بود. سکته در هم ریخته بودش. همدیگر را بوسیدیم و سراغ خلیل برادر بزرگش را گرفتم که گفت "خلیل چند سالی است مرده‌است".
چرخ زمان برگشت و سفر بزمان جوانی آغاز شد. کلاس هشتم بودم. ‌سال کودتا. سال خون‌ و زندان. خلیل زندانی شده بود. من و جواد هم‌کلاسی بودیم. سالِ‌ بد، سال‌های بدتر. اما صافیِ زمان، آلوده‌گی‌ها را الک کرده بود و آن‌چه برای ما مانده بود، دوستی‌ بود و صفا و صمیمیت دوران کودکی.
پیر مردی دیگر نیر آن‌جا ایستاده بود و مرا نظاره می‌کرد. من او را نمی‌شناختم. محمود از او پرسید:
ممد را بیاد می‌آوری؟
او با بله‌ی غرّا و ممتدش مرا غافل‌گیر کرد. نگاهش کردم. غریبه‌یِ غریبه بود. گذر زمان حافظه‌ام را پاک کرده بود. پرسید:
- ممد؟ یادت هست چه بلایی سر عزیزالله آوردی؟
گفتم:
نه! کدام عزیرالله؟ اگر عزیز خدا بود که گیر من نمی‌افتاد!
دوستان خندیدند!
طرف که هنوز هم نه نامش را بیاد می‌آورم و نه قیافه‌اش را پرسید:
حسن خان را چی؟ او و عزیز هر دو خان‌زاده بودند و همکار ما در دبستان سعدی. مدرسه‌ی سعدی که یادت هست؟ تو کلاس ششم درس می‌دادی و عزیزالله کلاس اول. صفایی مدیرمان بود. قدیر کمالی ناظم. راستی صفایی هم مرد. خدا بیامرز آدمی خوبی بود، مگه نه ممد؟
ـ پس صفایی هم مرد؟
بله! خیلی‌ها مرده‌اند! بگذریم، همه می‌میریم. یکی زودتر یکی دیرتر. مگه فرقی هم می‌کنه؟ و ادامه داد:
ثلث دوم بود. بیش از نیمی از بچه‌های کلاس اولِ عزیز مردود شده بودند. صفایی کلافه بود و نمی‌دانست با او چه کار کند. همکارها هم از عزیز دل خوشی نداشتند از بس از خودش تعریف می‌کرد. تو و حسن خان شجاعی، کلی سر بسر او می‌گذاشتید.
آن روز تو بدون آن که حرفی بزنی از دفتر خارج شدی. لحظه‌ای بعد تلفن زنگ زد. صفایی گوشی را برداشت. حالتی جدی بخودش گرفت و بما اشاره کرد که ساکت باشیم. طرز رفتارش نشان می‌داد که با آدم مهمی حرف می‌زند. بعد هم گوشی را روی میز گذاشت و بسرعت رفت و عزیز را با خودش آورد.
عزیز گوشی را برداشت و با ترس و لرز گفت:
سلام جناب مدیرکل! بفرمایید قربان من عزیز ... هستم.
عزیز رنگش بکلی پریده بود. مرتب بله قربان، بله قربان می‌گفت و شما امر بفرمایید. ما هم ساکت شده بودیم. صفایی تکان نمی‌خورد. یادت هست که چقدر ترسو بود؟
صحبت تلفنی که تمام شد عزیز گوشی را گذاشت و رفت . هم کسل بود و هم عصبی.
تو برگشتی. ما همچنان ساکت نشسته بودیم.
صفایی گفت:
مدیرکل آموزش‌و‌پرورش تلفن کرد. عزیز را خواست. نمی‌دانم به او چی گفت. ولی با من که صحبت می‌کرد توپ‌اش خیلی پُر بود. این مردک کاری دسمان نده خوبه. فکر کنم اولیای بچه‌ها ازش شکایت کردن که مدیر کل خودش زنگ زد.
عزیز کفش و کلاه کرده به دفتر برگشت و با حالتی نزار گفت:
ما رفتیم. مدیر کل احضارم کرد. خیلی عصبایی بود.
حسن خان گفت:
رفتم رفتم!
ما زدیم زیر خنده..
او که رفت تو به صفایی گفتی:
حالا ادب می‌شه. با آدمای چاخان، باید مثل خودشان رفتار کرد. از پیش رئیس زرد کرده بر می‌گرده. شما این مردک را نمی‌شناسین.
حسن خان زد زیر خنده و گفت:
کلک. خونش می‌افته گردن تو. بیچاره‌ش کردی!
صفایی گیج شده بود. ما همه از خنده روده بر.

پی‌نوشت
۱ـ افراسیابی مدیرکل آموزش‌وپرورش آن روز همدان نه همدانی بود و نه نسبتی با من داشت.
۲ـ دیپلم گرفتن عزیز داستان جالبی دارد. عمری باشد خواهم اش نوشت.

چهارشنبه ۲۷ مهٔ ۲۰۰۹

روز سرنوشت

این نوشته را روز جمعه بیست و هفتم خرداد ماه ۱۳۸۴ در( این‌جا ) منتشر کردم. متاسفانه تلاش ما در آن روز بی‌نتیجه ماند و در دور دوم انتخابات «چنان‌که افتد و دانی» احمدی‌نژاد از توی صندوق‌های رای سر بدر آورد. رقبایش، رفسنجانی شکایت بخدا برد و کروبی انگشت حیرت بدندان گرفت که چرا خواب را بر نظارت بر شمارش آراء ریخته شده در صندوق‌ها، ترجیح داده است. احمدی‌نژاد رئیس جمهور شد و آن بر سر ملک و ملت آورد که شاهدش هستیم. فکر کردم دوباره این نوشته را منتشر کنم شاید نیشتری شود برای زخم ناسوری که احمدی‌نژاد و یارانش بر بدن ایران و ایرانیان وارد کرده‌اند.
من با توجه به کارهای غیر قانونی و دور از انصاف شورای نگهبان در رد صلاحیت بسیاری از کاندیداهای ریاست جمهوری، قصد داشتم از إعمال حق قانونی خودم اعراض نموده (شرکت در انتخابات حق است نه تکلیف) و در انتخابات شرکت نکنم. اما با تأیید دوباره فراقانونی آقایان معین و مهرعلی‌زاده، خواندن بیانیه‌ی و برنامه‌ی کار آقای دکتر معین، گوش‌کردن به بخشی از سخنرانی‌های انتخاباتی ایشان و بحث و تحقیقات، به این نتیجه رسیدم که از این فرصت بدست آمده باید حسن استفاده را کرد. چرا که در میدان بازی سیاست باید قدرت مانور داشت. از هر عقب‌نشینی رقیب نهایت حسن استفاده را نمود و جای خالی او را پر کرد. اگر ما این کار را نکینمٰ، رقیب سیاسی‌مان در اولین فرصت، نه تنها گام عقب‌رفته را جبران خواهد کرد که با استفاده از نبود ما در میدان رقابت سیاسی قانونی و مشروع، به حذف ما از صحنه‌ی سیاسی کشور اقدام خواهد کرد. مگر نتیجه‌ی عملی عدم شرکت برخی از مردم در انتخابات شورای شهر تهران و دوره‌ی هفتم مجلس شورای اسلامی این نشد که اداره‌ی کلان‌شهر تهران به "اصول‌گرایان" سپرده شود و دگماتیست‌های اسلامی اکثریت را در مجلس به دست گرفتند. آیت‌الله جنتی در یکی از سخن‌رانی‌های‌ش آشکارا شکر کرد که دیگر به هنگام باز کردن پیچ رادیو، دلش نخواهد ‌لرزید. چرا که دست اصلاح‌طلبان از تریبون مجلس دیگر کوتاه شده است، یعنی همان کاری که قدرت‌مداران در پی‌اش بودند. اگر چه آقای خاتمی با آن حمایت بیست میلیونی مردمی‌‌اش و اکثریت مجلس اصلاح طلبان در دام اصول‌گرایان گرفتار شد و چون گربه‌ی پا در پوست گردو کرده، رقیبان قدرت مانورش را گرفتند و شورای نگهبان بسیاری از لوایح تصویبی مجلس اصلاح‌طلب ‌او را وتو کرد، ولی پرچم اصلاح‌خواهی مردم افراشته نگاه‌داشته شد و سخنان نماینده‌گان اصلاح‌طلب، پرده از کارهای غیر قانونی قدرت‌مداران، برداشت و رئیس معمم مجلس اسلامی از پشت تریبون مجلس فریاد زد "نکند به این یکی هم واجبی به خورانید"! و این دیگر حرف ضد انقلاب و مخالفین اسلام نبود. این نوع بیانات که از دهان بسیاری افراد که در مسلمانی‌شان نزد مردم کوچه‌وبازار شکی نیست، به مثابه سقوط تشت رسوائی مدعیان اصول‌گرائی است. در صداقت‌ و آزاداندیشی خاتمی شکی نیست و اعتقاد دارم که او می‌خواست دستِ دراز این قدرت‌مداران را از دامن قدرت کوتاه کند. در آن ایام کارهای بسیاری هم شد و مردم ما، بانیان اصلی به قدرت رسیدنِ اصلاح‌طلبان اسلامی واقف بر این امر هستند. دل خوری آنان از عدم انجام مواعید داده‌شده است، نه روی‌گردانی از اصلاح‌طلبی. چاره‌ی این دلسردی‌ها با پشت کردن به اصلاح‌طلبان حاصل نمی‌شود که بر عکس باید ثبات قدم داشت و با استفاده از راه‌های قانونی از اصلاح طلبان پشتبانی نمود. نرفتن پای صندوق رای، به باور من باز گزاردن میدان برای رقیب است. تجربه‌ی انتخابات پیشین را فراموش نکنیم و از یاد نبریم که در دوره‌‌ی ششم، مجلس بلندگوی اصلاح‌طلبان بود و حرف‌های نماینده‌گان مردم از تریبون مجلس در سراسر دنیا پخش می‌شد. زندانیان سیاسیٰ مهر سکوت شکستند و از آن‌چه در ایام بازداشت بر سر آنان آمده بود بی‌مهابا سخن گفتند. کمیسیون اصل ۹۰ قانون اساسی، به وظایف قانونی خویش عمل کرد و با بازرسی‌های خود، مُحِّق بودن شاکیان و صحت ادعای آنان را از اعمال غیرقانونی و خودسرانه‌ی مخالفین اصلاحات، اثبات نمود. تشت رسوائی زورمندان و زورگویان به زمین خورد و صدای‌ش گوش فلک را کر کرد. خاتمی و دولت‌ش ضعف‌هائی داشته‌اند که نمی‌شود منکر آن شد. ولی بیشتر اعضای دولت او نه آلوده‌گی مالی دارند و نه آلوده‌گی‌های دیگر. تنها جرم آنان آزاده بودن آنان است. وصول به دموکراسی کار یک شبه نیست، پروسه‌ای دراز مدت است. ما باید اصول آن را یاد بگیریم. باید از خودمان شروع کنیم. قر زدن و ایراد گرفتن درست همان مصداق «کنار گود ایستادن و لنگش کن! گفت است»و ما نیازی به دیکتاتور عادل نداریم. در تمام تاریخ مُدّون بشری، نشانی از دیکتاتور عادل نیست. از این به بعد هم نخواهد بود. مبلغان این تئوری، فریب‌کارانی بیش نیستند. مبلغان جامعه‌ی آرام «جامعه‌ی آرامی که امثال رضاشاه‌ها، پی‌نوشه‌ها و سالازارها با قتل و زندان و شکنجه آزادی‌خواهان در دوره‌ی کوتاهی بپا کردند» به محض سقوط قلدر، در هم ریخت و آتش‌ها دوباره زبانه کشید. البته در این میان فرصت‌طلبان نیز همیشه دست به کار شده‌اند و با تجهیز چاقوکشانی چون شعبان بی‌مخ و ... بر هرج و مرج موجود و ایجاد ناامنی‌ها افزوده‌اند تا محیط را برای اسقرار مجدد دیکتاتوری آماده کنند. این آزادی مختصر به دست آمده حاصل حکومت اصلاح طلبان است که با رای ما به قدرت رسیدند. اِعراض از استفاده از حق قانونی شرکت در انتخابات، پشت‌پا زدن به آرمان آزادی خواهی و مخالف شیوه‌ی دموکراسی است. ما نیازی به قلدر نداریم. اداره‌ی کشور ما باید به دست افرادی سپرده شود که خود را در مقابل مردم مسئول بدانند و کارها را از بالا و با صلاحدید "از ما بهتران"حل و فصل نکنند. من بیانیه‌ی دکتر معین را موبه‌مو خوانده‌ام و برنامه‌ی کار دولت‌ش را نیز. من به برنامه‌ی کاری او رای می‌دهم. با این اعتقاد که در صورت پیروزی او، مخالفین عقیدتی‌ش ساکت نخواهند نشست و چوب‌ها لای چرخش خواهند گذاشت. و ایمان هم دارم که اگر پیروز شود، در دوره‌ی چهارساله‌ی حکومت او و هم‌فکران‌ش ایران گلستان نخواهد شد. ولی در این باورم که پایه‌های دموکراسی ضعیف کشور ما مسلمن تقویت خواهد شد و در دوره‌های بعدی یاران بیشتری پیدا خواهیم کرد.

شنبه ۲۳ مهٔ ۲۰۰۹

سفر با بالاهای آرزو


وقتی دوست‌ام پیشنهاد خواندن کتابی که عکس آن را در کناره‌ی این نوشته گذاشته‌ام را بمن کرد، ‌گفتم:
من حوصله‌ی خواندن این نوع کتاب‌ها را ندارم.
دوستم دل‌خور اما جدی گفت:
کتاب خوبی است. با دیگر کتاب‌هایی که در این باره نوشته‌شده‌است تفاوتی فاحش دارد. بکار تو خاطره‌نویس هم می‌خورد.
با دلخوری کتاب را گرفتم. اما زمانی که خواندنش را آغاز کردم هرچه جلوتر ‌رفتم، کشش‌ام بیشتر ‌شد. فضای کتاب بس آشنا بود. بعضی از پرسناژها را از نزدیک می‌شناختم. یکی دونفرشان با من آشنا بودند. اما کاظم سلاحی، دوست صمیمی من بود. دلم می‌خواست بیشتر از او بدانم و به فهمم که کاظم صمیمی و مهربان، چه بر سرش آمده بود که دست به اسلحه برد؟ جواد را می‌فهمیدم، خشن بود و یک‌دنده و صد البته بسیار صادق و صمیمی. گرچه چریک‌شدن، رویای جوانیِ همه‌ی ما بود، همه‌ی ما به اعمال قهر معتقد بودیم، چرا که تجربه‌ای از تعامل و دموکراسی نداشتیم، از بدو تولد کتک بود و زور. در خانه‌، در محله، در مدرسه و حتا در محیط کار. اما رویا را با واقعیت تفاوتی است. در صفحه‌ی ۶۸ کتاب نقل قولی بود از زنده‌یاد عباس مفتاحی مبنی بر لوس و نُنُر بودن کاظم. دلم گرفت. گرچه خود نویسنده‌ی کتاب کاظم را «بشاش و بسیار خوش برخورد» معرفی کرده‌است. کاظمی که من می‌شناختم نه لوس بود و نه ننر. ننری به تیپ ما نمی‌خورد. همه‌ بچه‌ی کار بودیم و فقر. کاظم بسیار مهربان بود و ملاحظه‌کار و منطقی. اما این مسئله‌ را هم نباید فراموش کرد که به گفته‌ی راوی "او تنها فرد مسلح گروه بوده‌است". شاید حامل سلاح گرم بودن به او قدرتی داده بود و این احساسِ قدرت موجب تغییر رویه‌ی او شده بود، نمی‌دانم. اما می‌دانم قدرت، قلدری می‌آورد.
به خواندن کتاب ادامه دادم. کتاب با آن‌‌چه پیش‌ترها در همین باره خوانده بودم نفاوتی آشکار داشت. نه شعاری در آن بود، نه اهانتی. حتا به آنانی‌که نویسنده دیگر خود را با ایده‌ و راه‌‌شان همراه نمی‌دید. تحلیل او از شرایط زمانی که چریک‌ها دست به اسلحه بردند، تا نظر مردم عادی را به مبارزه‌ی مسلحانه‌ی خود با نظام توتالیتر شاه جلب نمایند نیز دور از واقع نبود. توصیف راه و روش زنده‌گی چریکی و شیوه‌ی دیکتاتور مآبانه‌ی حاکم بر روابط افراد را نیز واقعیی یافتم. نگرش گناه‌آلوده‌ی آن‌روزه‌ی چریک‌ها به روابط زن و مرد، نگاهی پیش‌روانه نبود و متاثر بود از فرهنگ غالب بر جامعه‌ی ما با فرهنگی عقب‌گرا، یعنی آنانی که خود را "پیش‌رو و روشن‌فکر ارزیابی می‌کردند، نادانسته و نا‌اگاه، آلوده‌ی "تابویِ حرمتِ روابط زن و مرد" بودند.
بیاد داستان فیلمی افتادم که نه نامش را بیاد دارم و نه نام بازی‌کنان آن یا تهیه‌کننده‌اش را. شاید یکی از همان فیلم‌های تهیه‌شده‌ی کشور یوگوسلاوی سابق بود. داستان اشغال کشور توسط نازی‌ها و مبارزه‌ی چریکی کمونیست‌ها علیه نیروهای اشغال‌گر که ما عاشق و مسحور داستان‌های چریکی‌اش بودیم. فلسفه‌ی حاکم بر آن فیلم‌ها آبشخور افکار "انقلابی" ما بود.
دختر و پسر چریکی یکدیگر را دوست می‌داشتند. شبی پسرک نگهبان بود. دختر بدیدار او رفت و آن‌دو بهم مشغول شدند. گروهِ چریکی مورد حمله‌ی قوای دشمن قرار گرفت و تلفاتی به آن‌ها وارد آمد. فردای آن شب، دختر و پسر عاشق را به جرم عشق‌بازی در حین انجام‌ظیفه، محاکمه‌ی صحرایی کردند و به جوخه‌ی اعدام سپردند. تشریح روش حکومتی شاه و ساواکش در کتاب که حرکت هر جنبده‌ای را زیر نظر داشت، تشریحی واقعی است. دراین‌جا نوشته‌ام که میان من و کاظم سلاحی رابطه‌ای دوستانه و صمیمی برقرار بود. بیشتر روزهایی که من دانشکده بودم، ناهار را با هم می‌خوردیم و گاه نیز در خانه‌ی او می‌خوابیدم یا برعکس. از افکار هم آگاه بودیم و خوانده‌های‌ِمان را باهم در میان می‌نهادیم. می‌دانستم با یکی از دانشجویان دوره‌ی فوق‌ لیسانس فلسفه آشناست و اشکالات تئوریکی‌اش ‌را با او در میان می‌گزارد. ما عادت به پرس‌وجو نداشتیم و هرگز از هم نمی‌پرسیدیم که او کیست یا چه‌کاره است. قیافه‌ی او را می‌شناختم. یک‌باری توی ناهارخوری دانشکده‌ی فنی با او روبرو شده ‌بودم. اما من از کارهای مخفی‌ـ سیاسی آنان اطلاعی نداشتم. بعد از دانشکده نیز من راهی جنوب شدم بدنبال زنده‌گی معمولی تا خبر اعدام کاظم را در روزنامه‌ی کیهان خواندم و دو سه سالی بعد که نیروهای دولتی زنده‌یاد پرویز پویان کشتند، فهمیدم که او همان دوست کاظم بوده‌است.
اما دولت شاهنشاهی و چشم‌وگوش‌های ساواک به هر روشن‌فکری مظنون بودند حتا کسانی چون من. روز جمعه‌ای بود. زنگ در خانه به صدا در آمد. آشنایی بود. با حالتی نگران و مشوش داخل شد. استثائن آن روز پیاده آمده بود که به قول خودش "جلب توجه نکند". اولین سوالی که از من کرد این بود:
میهمان داری؟
 گفتم:
نه!
به داخل خانه دعوتش کردم که توی حیاط گرم بود. تشکری کرد و گفت که عجله دارد ولی باز پرسید:
از دیروز کسی به سراغ تو نیامده است؟ در این هفته میهمان یا میهمانانی از تهران نداشته‌ای؟
همه‌ی جواب‌های من منفی بود. بعد توضیح داد:
از دیشب ساختمان بخشداری تحت نظر افراد ساواک است. فلانی در خانه‌ی فلان‌کس که مشرف بر بخشداری است و آن دیگری در آن‌سوی بخشداری رفت‌وآمد مردم را به داخل بخشداری زیر تظر گرفته‌اند.
بعد از من خواست که مواظب باشم و رفت. فردا که روزنامه‌ی کیهان رسید، در صفحه‌ی اول آن عکس نُه چریک‌ فدایی بود که برای دستگیری هریکی از آن‌ها صدهزار تومان جایزه تعیین کرده بودند. جواد سلاحی هم در میان آنان بود. در خبر آمده بود که گویا آنان از جنوب «بندر لنگه» قصد خروج از کشور را دارند. به قول معروف شصتم خبردار شد که داستان زیر نظر گرفتن بخشداری توسط عمال ساواک از چه قرار بوده است.
براستی هم ساواک تمام روابط ما مردم ایران را زیر نظر داشت. شایع بود که آقایی که خبر تحت نظر بودن ساختمان بخشداری را بمن داده بود، خودش مامور ساواک است. من باوری به شایعات نداشتم. آن‌روزها، درست مانند امروز، مُهر و نشان زدن بر انسان‌ها، مرسوم بود. نمی‌دانم شاید هم بود که او ادعا می‌کرد که همه‌ی کارمندان ساواک بوشهر را می‌شناسد.
باری! برای من مزاحمتی از جانب ساواک تولید نشد. اما آن‌جا که نقی حمیدیان نویسنده‌ی کتاب «پرواز بربال‌های آرزو» از شیوه‌ی زنده‌گی چریکی سخن به میان آورده‌است، من بیاد روزی افتادم که به خانه‌ی‌ کاظم رفته‌بودم. روز گرمی بود و عرق از همه جای بدنم جاری بود. کاظم، جواد و حسن سماوات که به آن‌ها لقب سه‌تفنگدار داده‌بودیم، سر سفره نشسته بودند. جواد رو بمن کرد و گفت:
توی توالت یک پارچ پلاستیکی هس. با آن آبی سرت بریز تا کمی خنک شی و عرقات شسته شه! ولی زود بیا که آبگوشت سرد می‌شه!
همان کار را کردم. زمانی که حوله‌ی آویخته بدیوار را برداشتم تا خودم را خشک کنم، حوله از چرک و کثافت مانند یقه‌ی آهار زده بود. مجبور شدم اول آن را بشویم تا بتوانم خودم را خشک کنم.
بعدن از آن‌ها پرسیدم چطوری این همه کثافت را تحمل می‌کنید؟ جواد گفت:
اگر تحمل نکنیم که مثل کارگرها نخواهیم بود(نقل به مضمون).
بیادم آمد که مهاتما گاندی در خاطراتش نوشته‌است که در زمان مبارزه‌ی مردم هند علیه استعمارگران انگلیسی از دانشجویان می‌خواست تا با قطار درجه ۳ مسافرت کنند و به مردم عادی لزوم رعایت نظافت را آموزش دهند.
بحثی در این موضوع ادامه نیافت. شاید هم این آخرین ملاقات بین من و جواد و حسن بود. اوایل انقلاب احوال حسن را از عزیز «مادر سلاحی‌ها» پرسیدم که او نیز از حسن بی‌خبر بود.
بار دیگری که به واکنشی این چنینی برخوردم، در گورستان آبادان بود بر سر مزار سوخته‌های سینما رکس. در میان جمعیت ایستاده بودم و دنبال آشنایی می‌گشتم. متوجه شدم که عده‌ای مرا نشان کرده و با هم به بحث مشغولند. یکی از آنان را که از کارمندان باشگاه نفت بوارده بود، شناختم. سلامش کردم و بجانب آنان رفتم. طرف با شک بمن نگاهی کرد و گفت:
شما را جایی دیده‌ام ولی نمی‌دانم کجا.
خودم را معرفی کردم. بلافاصله به اطرافیانش گفت که خودی و آشناست و در کنار خود جایی بمن داد و پرسید:
این چه لباسی است که بتن کرده‌ای؟ بچه‌ها فکر می‌کردند که تو ساواکی هستی و قصد زدنت را داشتند.
گفتم:
مگر لباس من چه اشکالی دارد؟
گفتّ: شیک و تمیز و کراوات‌زده ای. اینجا جای این نوع لباس‌ها نیست.
متاسفانه هنوز هم این نوع تصور که "چپی‌ها" نباید شیک بپوشند در میان بعضی از هواخواهان ایرانی آنان دیده و شنیده می‌شود.

در همین مورد
۱- نوشته‌ی آقای داریوش نیکومرام 
۲- مصاحبه‌ا‌ی آقای شهرام فرزانه‌فر، نویسنده‌ی وبلاگ «اشک مهتاب» با آقای نقی حمیدیان

چهارشنبه ۲۰ مهٔ ۲۰۰۹

تظاهرات سبزپوشان شهر یوله/ سوئد

خزر فاطمی
سبز بودیم و با هم بودیم. معترض بودیم اما بهوش بودیم تا با سبزپوشان وطنی هم‌رنگِ هم‌‌رنگ باشیم.
کم بودیم، نه! کم هم نبودیم. هشتاد نفری بودیم از جمع تقریبی ۴۰۰ تا ۵۰۰ نفری ایرانیان ساکن یوله.
سبز بودیم. این بار از هم نه روی بر ‌تافتیم و نه فاصله ‌گرفتیم. برعکس بدیدار هم رفتیم و یکدیگر هم در آغوش کشیدیم. آخر دردمان، درد مشترک بود. آقای خامنه‌ای با نطق نماز جمعه‌ی ایران شکن‌اش، ما را پس از سی سال افتراق، متحد کرده‌است. خواست همه‌گی ما یکی است.
رای مرا پس بده!
رأی‌مان را می‌خواهیم. رایی که به «ایکس» دادیم اما وزارت کشور سلطان فقیه آن به «ایگرگ» بخشید و تاییدیه‌اش را شورای “نگهبان” قانون اساسی صادر کرد. تاییدیه‌ای صددرصد بر خلاف همان قانون اساسی، چرا که رهبر پیش از موقع قانونی، به چوپان دروغ‌گو تبریک گفته بود.
سلطان فقیه، افکار چوپان دروغ‌گو را، بحق به افکار خودش نزدیکتر می‌داند، همان دروغ‌گوی صاحب هاله‌ی نور و خالق دانشمند ۱۳ ساله‌ی اتمی. همان پُرروی دروغ‌گو که حضور میلیونی مردم در پای صندوق رای را، بی‌شرمانه، تایید نظام ولی فقیه بحساب آورد.
همانان نامردمانی که سنگ را بسته و سگ را گشوده‌اند. همانان که “ندا” را با تک‌تیر زدند و جهانی را عزادار کردند.
کم بودیم اما:
صد هزاران خیط یکتا را نباشد قُوَّتی/ چون بهم برتافتی، اسفندیارش نگسلد.
ما سبزیم و با هم متحد. نه زیاده‌خواهیم و نه بازیچه‌ی دولت‌های خارجی. نه توپ و تفنگی داریم و نه باورمند به اعمال خشونت.
خواست ما ایجاد جامعه‌ی مدنی است و برقراری دموکراسی. ما خواهان تساوی در برابر قانون هستیم، بدون توجه به جنس‌، مذهب، دین و یا قومیت، خواست اصلی ما ابطال انتخابات اخیر ریاست جمهوری است و شعارمان «رای مرا پس بده!»

سفر به بلغارستان(بخش آخر)

اتاقی که نصیب ما شد متعلق به بیوه‌زن بازنشسته‌ای بود، در طبقه‌ی سوم ساختمانی بدون آسانسور با راه‌پله‌ای نه چندان وسیع. کل وسعت آپارتمان به ۴۰ متر مربع نمی‌رسید. آپارتمان از یک اتاق، آشپزخانه و حمام و دستشوئی تشکیل می‌شد. خانه لوله‌کشی گاز دا‌شت. پیرزن تختش برای این‌که درآمدی بیشتری داشته باشد، تنها اتاق خود را در اختیار سازمان گردشگری گذاشته بود و خودش در آشپزخانه آنجا زندگی می‌کرد. دو تخت‌ فنری ناراحت با لحاف و تشکی کهنه اما تمیز نصیب ما شد. لوازم خانه‌ی پیرزن نیز فرسوده و فقیرانه بود. ما زبان هم را نمی‌فهمیدیم. پیرزن از زندگی خود راضی نبود و با زبان بی‌زبانی بما فهماند که بخش بسیار ناچیزی از اجاره‌ای که دولت از گردشگران می‌گیرد، نصیب او می‌شود. صبح بدیدار شهر رفتیم. وسایل نقلیه‌ی عمومی خوب بود و ارزان. سوار اتوبوسی شدیم. یادم نیست برای دیدار شهر نقشه‌ای داشتیم یا الابختکی باینجا و آنجا سر می‌زدیم. کرایه‌ی اتوبوس در مقایسه با سوئد بسیار ناچیز بود. بلیت‌ها را باید خودمان با منگنه‌ای که جایی در اتوبوس نصب شده بود، سوارخ می‌کردیم. مسافران به ایما و اشاره چیزی می‌گفتند و بسویی اشاره می‌کردند. ولی ما متوجه مقصود آنان نمی‌شدیم. یکی از آن‌ها بلند شد، بلیت را از دست دوستم گرفت و با منگه‌ی کذایی سوراخش کرد. چند نفری هم با ‌زبانِ بی‌زبانی و با اشاره‌ی سر و دست از من خواستند که همان کار را کنم. این‌که مردم این‌چنین مواظب بودند که نکند کسی مجانی سوار اتوبوس شود، ما را سیار خوشحال کرد. علی‌رغم این خود شاهد بازار سیاه ارز و داستان دختران رستوران‌ها بودیم با وجود این برداشت ما این بود که در کشورهای سوسیالیستی "خلق" خود ناظر و مجری قانون است. بخصوص که همسرم در مسکو نیز با این چنین برخوردی مواجه شده بود. زمانی گذشت تا متوجه شدم این کار، همان فضولیِ ناشی از زیستن در زیر سایه‌ی برادر بزرگتر است، شیوه‌ای شبیه همان امر بمعروف و نهی از منکر خودمان. حال معروف چیست و منکر کدام است خود فلسفه‌ای جداگانه دارد. من روی‌هم‌رفته علاقه‌ای آن‌چنانی به دیدن موزه‌ها و ساختمان‌های قدیمی ندارم. در سفرهایم بیشتر دوست ‌دارم بدیدار مردم بروم و از وضع زندگانی آنان و دیدگاه‌ها و اندیشه‌شان نسبت به جهان و هستی آگاه شوم، کاری بس مشکل که هم نیاز به زمان دارد و هم به زبان. انجام این کار شاید در روزگاران گذشته که با کاروان یا حتا اتوبوس سفر می‌کردی بیشتر بود. اما متاسفانه در این مسافرت‌های امروزی و اقامت دوهفته‌ای چنین امکانی کمتر دست می‌دهد. باری! پارلمان را از بیرون دیدیم. چیزی از آن در یادم نمانده است. گذرمان به میدانی افتاد. ساختمان مرکز حزب کمونیست، کلیسا و مسجد در آن میدان برای هم شاخ و شانه می‌کشیدند. اجتماع این سه مرکز ایدوئولوژی‌های گوناگون را در یک مکان نیز نشان "دموکراسی سوسیالیسی" برآورد کردیم. یادم هست اسلایدی نیز از این اجتماع متناقض گرفتم. اما نه از عکس‌ها خبری هست نه از اسلایدها. دیشب تمام اسلایدهایم را زیر و رو کردم. نبود که نبود جز دو سه عکس دسته‌جمعی با دوستان در حال خوردن هندوانه یا در صف انتظار رسیدن آمدن اتوبوس برای رفتن به فرودگاه. روی یکی از سکوهای سیمانی همان میدان به نظاره نشسته بودیم. نظافت‌گر خیابان با وضعی نزار، توجهمان را جلب کرد. آَََن‌سو‌تر، نزدیک مسجد، مردان مفلوکی دیگری نشسته بودند که وضع پوشش آن‌ها نشان از بدی اوضاع مالی آنان بود. رفتگرهای آن حوالی همه ترک بودند. افسوس که از فرصت پیش آمده استفاده نکردیم بخصوص که خانم همراه ما زبان آنان را خوب می‌فهمید. در کلیسا رفت‌وآمدی نبود و متروکه می‌نمود. اما ساختمان حزب کمونیست پر رفت‌وآمد بود و مراجعین غالبن لباس رسمی بر تن داشتند. دیشب دوستی قدیمی تلفن کرد. می‌خواست خبر نقل مکانش را بدهد. بعد پرسید: راستی داستان سفر بلغارستان بکجا انجامیده‌است؟ من هنوز به اینترنت وصل نشده‌ام. بخش دوم را خوانده‌ام. گفتم: بخش چهارم را نشر داده‌ام و مشغول به نوشتن آخرین بخش سفرم هستم. او که خود آذری زبان است و ترکی ترکیه را هم خوب می‌داند گفت: می‌دانی که من مدتی در بلغارستان بوده‌ام. من تماس زیادی با ترک‌های آن‌جا داشته و با خیلی از آن‌ها صحبت کرده‌ام. به نظر من بیشترشان مردمان ساده و خوبی هستند، نه از آن نوع که تو به آ‌ن‌ها برخورده‌ای. یکبار در کناره‌ی خیابانی با چندتایی از آنان با صدای بلند به گپ‌وگفت مشغول بودم. یکی آز آنها بمن اخطار داد که مواظب صحبت کردنت باشم زیرا ترکی صحبت کردن در آنجا ممنوع بود. روز برگشت فرا رسید. هرکس بفکر خرید سوغاتی بود. همراهان سوئدی مشکلی نداشتند. بهای مشروبات الکلی در مقایسه با سوئد بسیار ارزان بود. به یک مغازه‌ی طلا فروشی مراجعه کردیم. تابلویی در مغازه با این عبارت «همه‌ی کالاهای ما پلمب استاندارد دولتی دارد» آویزان بود. نظر یکی از همراهان سوئدی را جویا شدم. او گفت: من نه اعتمادی به دولت‌های کمونیستی دارم و نه به استانداردشان. همه چیزشان مثل خودشان تقلبی است. ولی من یک گردن‌بند مروارید پرورشی خریدم که مورد پسند همسرم واقع شد و الان هم آن‌را دارد. در فرودگاه نیما بهمراه دوستی دیگر منتظرمان بود.

در فرودگاه نیما پسر بزرگم بهمراه دوستی دیگر منتظرمان بود. اولین خبرش قبول نشدن من در زبان سوئدی بود. بازهم تجدیدی و خرابی تابستان.

با اتمام سفر روابط با همراهان نیز تقریبن قطع شد. با آن خانم ترک دو سه باری کارت تبریک رد و بدل کردیم. جوانی که راننده‌ی‌ اتوبوس بود را زمانی در دانشکده‌ی مددکاری دیدم. به درسش ادامه می‌داد. دوست یوله‌ایم بتدریج رابطه‌اش را با من قطع کرد. سالها پیش از شهر ما رفت. چند سال پیش به کتابی برخوردم که ترجمه‌ی او بود، ترجمه‌ی بسیار خوبی. گاهی نیز سروده‌هایش را این‌جا و آن‌جا خوانده‌ام و دیگر هیچ.

یکشنبه ۱۷ مهٔ ۲۰۰۹

سفر به بلغارستان(بخش چهارم)

سری هم به صوفیه، پایتخت بلغارستان زدیم. از دوستان فقط آن خانم ترک با ما همراه شد. تهیه‌ی بلیت هواپیما کلی وقت گرفت. برای تهیه‌ی آن باید راهی شهر می‌شدیم. دفتر هواپیمایی سالنی بود مثل سالن بانک‌های خودمان. مردم بصف ‌ایستاده بودند. خانمی که متصدی فروش بلیت بود، گوشی تلفن روی شانه‌اش بود و با سرش آن‌را نگهداشته بود، گاهی جواب مشتری دیگری را می‌داد، گاه با آن کس پشت خط تلفن بود حرف می‌زد، هر از گاهی با گفتن Pardon me sir! پوزشی از من می‌خواست ولی کارمان را نیمه تمام می‌گذاشت، برای آشنایی بلیتی صادر می‌کرد یا با همکارانش گفت‌وگو می‌کرد که از آن چیزی دست‌گیرمان نمی‌شد و حضور ما را فراموش می‌کرد. اما بالاخره کار ما را هم راه‌انداخت.

روز پرواز فرا رسید. چک‌این تمام شد. توی صف پاس‌کنترل ایستادیم. صف طولانی بود. دو سه افسر، گذرنامه‌ها را زیر و رو می‌کردند، درست مثل کشورمان خودمان و از هر کسی ده‌ها سوال بی‌مورد می‌کردند. دو جوان بلغار جلوی ما ایستاده بودند. از یکی از آن‌ها پرسیدم:

شما راهی کجا هستی؟

جواب داد:

صوفیه.

پرسیدم:

پس چرا اینجا ایستاده‌اید؟

جوان نگاه عاقل در سفیهی بمن انداخت و با اطمینان ولی با لحنی تند که بوی عصبانیت می‌داد، جواب‌داد:

همان‌جا که تو می‌خواهی بروی. مگر من با تو فرقی دارم.

گفتم:

فرق که داری. ما خارجی هستیم و تو بلغاری. در سفرهای داخلی که به پاسپورت نیازی نیست؟

جوان با شگفتی جواب داد:

معلومه که هست!

موضوع را با همراهانم در میان گذاشتم. جوان که متوجه بحث ما شده بود از من پرسید:

مگر در کشور شما برای مسافرت‌های داخلی نیازی به گذرنامه نیست؟

جواب منفی من موجب حیرت او شد بهمان سان که جواب مثبت او مرا گیج کرده بود.

البته گیجی من دلیلی دیگر داشت چرا که این مطلب را بارها خوانده و شنیده‌بودم ولی آن را "تبلیغات امپریالیستی" می‌دانستم

جوان بلغاری نوبتش رسید. پاسپورتش را به پلیس گذرنامه داد و پس از پاسخ‌ به سوالاتی که من از آن‌ها چیزی دستگیرم نشد، پلیس مهری بر ٱن کوبید. جوان بلغاری هم با گفتن Bye! از نظر ما غایب شد.

نوبت که بما رسید پلیس وظیفه‌شناس که همه از نظر او دشمن بودند، پاسپورت‌های ما را چندباری ورق زد. پرسید چرا به صوفیه می‌روید؟ ولی اشکالی نگرفت.

در صوفیه یافتن هتل و جای خالی کار حضرت فیل بود. تابستان بود و شهر شلوغ. ما هم نا بلد و بی‌زبان. در بدر دنبال هتل بودیم که با یکدسته جوان ایرانی که در جهت مخالف ما و از کناره‌ی سواره‌رو می‌آمدند، مواجه شدیم. یکی از آن‌ها با صدای بلندی و به فارسی برای بقیه توضیحاتی می‌داد. با شنیدن زبان فارسی، گل از گل ما شکفت و به آن‌ها سلامی دادیم. همان جوان راهنما، جواب سلام ما را گرفت و با ما به گفت‌وگو ایستاد. او دانشجو بود و ساکن صوفیه. همراهانش مسافرانی ایرانی که چون ما دنبال جا می‌گشتند. از او تقاضای کمک کردیم. او پرسید:

گذرنامه‌تان ایرانی است یا خارجی؟

گذرنامه‌های ما نه ایرانی بود و نه خارجی در حالی‌که خارجی هم تلقی می‌شد چون گذرنامه‌ی مخصوص پناهنده‌گان بود و صادره از سوئد.

با شنیدن جواب ما گفت:

کار شما درست است. اگر دلار هم داشته باشید چه بهتر! به هر هتلی مراجعه کنید، بشما جا خواهند داد.

نشانی دو سه هتلی را بما داد و با "پیروانش" در میانه‌ی جمعیت گم شد.

به هر هتلی مراجعه کردیمة پُر بود یا بما این‌طور گفتند. دو فرزند خردسال خانم همراهمان هم گرسنه بودند و هم خسته. نمی‌دانستیم چه باید بکنیم.

جلوی یکی از تابلو های اطلاعات گردشگری ایستاده بودیم که سوئدی حرف‌زدن دو نفر توجه‌مان را جلب کرد. دوستم با آن‌ها وارد صحبت شد. پسر و دختر جوانی بودند، کوله‌‌ به پشت، مشغول گشت‌وگزار در اروپا.

جوانان سوئدی (شاید هم تمام اروپای غربی) این امکان را دارند که با خرید نوعی بلیت قطار ارزان‌قیمت بتوانند در سراسر اروپا به سیر و سفر بپردازند. این دو جوان هم از همان بلیت‌ها داشتند. مرد جوان کتاب کلفتی به زبان سوئدی در دست داشت که حاوی همه‌ی اطلاعات لازم در مورد بلغارستان بود. «من تا آن موقع با این چنین کتاب‌هایی ناآشنا بودم. بعدها متوجه شدم که این نوع کتاب‌ها را حتا می‌شود از کتاب‌خانه‌ی شهر به عاریه گرفت» .

تا ما مسئله‌ی هتل را با آن‌دو جوان سوئدی مطرح کردیم، دختر خانم گفت:

هتل در اینجا برای توریست‌های غربی گران است. اما اداره‌ی گردش‌گری آپارتمان‌هایی دارد که با قیمت مناسب در اختیار توریست‌ها می‌گذارد. تمیز هم هستند. ما راهی آن‌جا هستیم. اگر دوست دارید شما هم با ما بیایید!

خوشحال بدنبال ‌آندو براه افتادیم.

دختر خانم سوئدی ادامه داد:

راهی شوروی هستیم و دو ماهی در سفر خواهیم بود.

پرسیدم:

از نظر زبان چکار می‌کنید؟

گفت:

من زبان انگلیسی را خوب می‌دانم و دوست پسرم زبان آلمانی را. هر دو هم با زبان فرانسه در حد رفع احتیاج آشنا هستیم.

با شناخت مختصری که از سوئدی‌ها داشتم مطمئن بودم که دخترک شکسته‌نفسی می‌کند و زبان فراسوی او و دوستش بمراتب از انگلیسی من بهتر است. راستش را بخواهید دلم برای خودم خیلی سوخت چون در جوانی وقت‌سوزی خیلی کرده بودم که بیشترش نیز ناشی از دشمنی با خارجیان البته غربی‌ها بود.

مرد جوانی سوئدی برایمان می‌گفت که اگر جای مناسبی برای خواب پیدا نکنند، معمولن سوار قطار که هزینه‌ای اضافی برای آنان ندارد شده و راهی مقصد بعدی می‌شوند تا هم راه را طی کنند و هم در قطار بخوابند.

به اداره‌ی گردش‌گری رسیدیم. هر گروه اتاقی گرفتیم اما در سه نقطه‌ی متفاوت شهر. من و دوستم هم‌اتاقی شدیم. به خانم همراهمان و دو فرزندش در نزدیکی ما اتاقی دادند. آندو جوان سوئدی در منطقه‌ی که با ما فاصله‌ی زیادی داشت اتاقی گرفتند. آنان را دیگر ندیدیم.


جمعه ۸ مهٔ ۲۰۰۹

سفر به بلغارستان (بخش سوم)

زمانی در روزنامه‌ی کیهان خوانده بودم "نیروهای امنیتی دولت مجارستان، با یورش شبانه به خانه‌ی ترک‌هایی‌که از پذیرفتن نام و نام خانواده‌گی بلغاری خودداری کرده بودند، آنان را مورد ضرب و شتم قرار داده و بسیاری از آن‌ها را دستگیر و روانه‌ی زندان نموده بودند."

از آن‌جا که سیستم سوسیالیستی خود را مدافع حقوق خلق‌ها معرفی می‌کرد، خبر را "تبلیغات ضد کمونیستی" بحساب آورده بودم. حالا پس از گذشت سال‌ها در بلغارستان این امکان را یافته بودم تا خودم قضیه را دنبال کنم.

موضوع را با یکی از کارکنان هتل که با هم خوش‌وبشی داشتیم و زبان انگلیسی را نیز می‌فهمید، در میان گذاشتم. طرف به گوشه‌ای از باغ هتل که چند مرد میان‌سال دور هم جمع بودند اشاره کرد و گفت:

موضوع را با خودشان در میان بگزار و جویای حال و روزشان شو! هزینه‌اش خرید یک بطری ودکا است.

و شروع به بدگویی از آنان کرد. دو سه نفری دیگر نیز با سر و دست و چشم و ابرو و اشاره، حرف‌های او را تایید کردند. فهمیدم بلغاری‌ها میانه‌ای با ترک‌ها ندارند. روزی یکی از همان ترک‌ها پیش ما آمد و به ترکی گفت:

شما باید مسلمان باشید. من هم مسلمانم. مرا به یک بطری عرق میهمان نمی‌کنید؟

خنده‌ی ما از ادعای مسلمانی او و مورد تقاضایش، در او این شک را ایجاد کرد که ما مسلمانی او را باور نکرده‌ایم،

لذا برای اثبات ادعایش، کمربندش را باز کرد تا علامت مسلمانی‌اش را عرضه کند که خانم ترک همراه ما، صدای داد و اعتراضش بلند شد.

بعد برایمان ترجمه کرد که به او گفته است:

مسلمانی‌ بسرت بخورد! تو دیگر چه نوع مسلمانی هستی که تنها نشانه‌ی مسلمانی‌ات باید توی تنبان‌ت باشد."

مردک هم کوتاه آمد و ختنه‌گاهش را بنمایش نگذاشت ولی سفت و سخت ایستاده بود و طلب یک بطر ودکا داشت.

یکی از کارمندان هتل که متوجه ماجرا شده بود، جلو آمد و باو تذکر داد که اگر پررویی کند و میهمانانش را آسوده نگزارد، پلیس را خبر خواهد کرد.

طرف هم دمش را روی کولش گذاشت و رفت.

در همان حوالی کاباره‌ای بود متعلق به ترک‌ها. شبی به آنجا رفتیم. موزیک ترکیِ مخلوط به عربی بود و رقصنده‌گان همان رقاصانِ رقصِ شکم. در محل اقامتمان جز این دو گروه به ترک‌های دیگری برنخوردیم. اما در نظر آن عده از بلغارها که با ما برخوردی داشتند، ترک‌ها مردمانی بودند با عادات و اخلاق ناپسند.

البته به باور من این نوع قضاوت و صدور حکم کلی نمی‌تواند قضاوتی درست و عادلانه باشد. اختلاف بلغارها و ترک‌ها شاید بقایای تنفری باشد که جنگ‌های صلیبی سبب ایجادش بود. جنایاتی که شاهان کشورهای مسیحی و سلاطین عثمانی بنام مسحیت و اسلام مرتکب آن شدند. مردم عادی در این میان بی‌هیچ شک و شبه‌ای نمی‌توانسته‌اند نقشی داشته‌ باشند. داستان جنگ ایران و عراق که یادمان نرفته است و فریادهای "جنگ جنگ تا پیروزی" و شعار "تا فلسطین راهی نیست".

بهتر دیدیم بجای هرروزه به کنار دریا رفتن سری نیز به شهرهای اطراف بزنیم. تا وارنا Varna صد کیلومتری بیش نبود. زوج جوان سوئدی همسفر ما که از آن‌جا دیدن کرده بودند، مشوق ما به این کار شدند. آن‌دو با پرداخت نفری دوکرون، با اتوبوس به وارنا رفته بودند. اما دوست جوان من حوصله‌ی سفر با اتوبوس را نداشت و کرایه‌ی تاکسی دربستی بمبلغ صد کرون را «رفت و برگشت» ترجیح می‌داد. گرچه هزینه تاکسی بی‌نهایت پایین بود ولی سفر با اتوبوس این مزیت را داشت که قاطی مردم عادی می‌شدی و این امکان را می‌یافتی که با مردم باشی . من این امکان را از دست دادم تا رفیق نیمه‌راه نباشم.

در وارنا ناهار را در کناره‌ی خیابانی از یک کیوسک خریدیم و در زیر سایه‌ی درختان، روی میز و صندلی آهنی تیپ ارج میل نمودیم. هزینه‌ی ناهار هرسه‌ی ما آنقدر کم شد «معادل هزینه‌ی ناهار یک نفر در سانی‌بیچ» که من از راننده مشکوکانه پرسیدم:

فکر نمی‌کنی فروشنده اشتباه کرده‌باشد؟

راننده خنده‌ای کرد و گفت:

نه! اینجا شهر است و دور از منطقه‌ی توریست‌ها.

از دیدارمان در شهر چیزی بخاطر ندارم. دیداری بود گذری و با اتومبیل از بندر و خیابان‌های شهر و...

اما راننده که بار دومش بود ما را به این سو و آن‌سو می‌برد از اوضاع زنده‌گی خودش راضی بود. او می‌گفت:

من با پولی که با این تاکسی در می‌آورم و انعامی که از شما می‌گیرم می‌توانم بخشی بزرگی از خواسته‌ی بچه‌هایم را فراهم کنم. اما کارگران و کارمندان دولت، حقوقشان همان کفاف خرج روزانه را می‌دهد و بس.

بعد متوجه شدیم که تاکسی‌ها دو نوع بودند، تاکسی‌های متعلق به شهرداری و تاکسی‌های شخصی. تاکسی‌های شهرداری هم ارزان‌تر بودند و هم مطمئن‌تر، مثل تاکسی‌ها فرودگاه مهرآباد خودمان.

در داخل شهر تاکسی‌ها از گاز مایع استفاده می‌کردند و در بیرون از بنزین. وسایل رفت و آمد همگانی، هم فراوان بود و هم خوب بود.


دوشنبه ۴ مهٔ ۲۰۰۹

ایراد اتهام


بکجای این شب تیره بیاویزم، قبای ژنده‌ی خود را؟
نیما یوشیج

فیلم مصاحبه‌ی احمدی‌نژاد ـ موسوی را نشد درست و کامل به بینم. این‌قدر قطع‌ و وصل ‌شد که حوصله‌ام سر آمد. رفتم و جریان مصاحبه را خواندم و یکی دو تفسیری را که بر آن نوشته بودند نیز. این‌طوری بیشتر بدلم نشست. نه قیافه‌ی طلبکار احمدی‌نژاد را دیدم و نه از شنیدن گزافه‌گویی‌هایش خونم بجوش آمد. اما آن‌چه بیشتر جلب توجه مرا کرد اتهاماتی بود که آن دو بزرگوار، یکدیگر را بدان منتسب می‌کردند. بخصوص احمدی‌نژاد که گویا چون مدرکی علیه فساد مالی موسوی نداشت، یقه‌ی هاشمی رفسنجانی و یارانش را چسبیده بود. ول کن هم نبود! انگار نه انگار که رفسنجانی رئیس مجلس خبره‌گان شورای رهبری و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است!
به گمان او کلیه‌ی دولت‌ها و دولت‌مردان صاحب‌قدرت سه دوره‌ی پیش از او همه خلاف‌کار بوده‌اند و در این میانه تنها او بوده است که با “شیوه‌ی اعمال سیاست خارجی” آبرو و حیثیتی برای ایرانیان خریده است”.
در مصاحبه‌ی دیگری، دکتر مهدی خزعلی با صدای آمریکا «برنامه‌ی روی خط»، از مسایلی دیگر پرده برداشته بود و دولت احمدی‌نژاد را با بذل و بخش‌هایش به کشورهایی که به قول خزعلی باید “برای یافتن آن‌ها از روی نقشه‌ی جفرافیا به ذره‌بین پناه برد”(نقل به مضمون) به کج‌راهه رفتن متهم کرده بود.
آن‌چه در این نوع مصاحبه‌ها برای من قابل توجه است نوع اتهاماتی است که اصحاب دعوا یکدیگر را بدان منسوب می‌دارند.
آقای موسوی ده سال نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران بوده است و مورد مهر و محبت آیه‌الله خمینی.
احمدی‌نژاد چهار سالی است ریاست جمهوری اسلامی ایران را یدک می‌کشد و مورد مهر و حمایت آیه‌الله خامنه‌ای است.
مهدی خزعلی گذشته از نسبتی که با آیه‌الله خزعلی دارد، سال‌ها صاحب پست و مقامی در جمهوری اسلامی ایران بوده‌است و همین الان هم باید صاحب نفوذی باشد که این چنان شجاعانه می‌تازد.
هر سه‌ی این مقامات به اسنادی دست‌رسی دارند یا داشته‌اند که من و توی خواننده‌ی این سطور، دستمان به آنها نمی‌رسد. هر سه فریادشان از رواج فساد در حکومت جمهوری اسلامی ایران به آسمان بلند است. همه‌ی اینان می‌دانند که این اتهامات حتا اگر مستند به مدرک نیز باشد، شخص یا اشخاص مورد اتهام محق به اقامه‌ی دعوا در محاکم قضایی علیه مدعی است. همه‌ی آن‌ها آگاهند که ایراد اتهام، پیش از اثبات ادعا در محضر دادگاه از نظر قانونی جرم و از نظر مذهبی حرام است.
برای من شنونده که اطلاع کمی هم از علم حقوق دارم این تصور ایجاد می‌شود که همه‌ی آنان راست می‌گویند.
اما رهبر جمهوری اسلامی در سخنرانی خود در کردستان فرمودند:
چيزهايي را كه انسان می‌شنود، باور نمی‌كند كه از زبان نامزدها از روي صدق و صفا خارج شده باشد!
او از نامزدهاي انتخاباتي می‌خواهد كه “اذهان عمومي را تخريب نكنند و منصف باشند”.
راستی حرف چه کسی را باور کنیم؟
فساد مالی را خود با چشمانم دیده‌ام. فقر عمومی را مشاهده کرده‌ام. کشتار زندانیان دهه‌ی شصت را شاهد بوده‌ام که با فتوایی دست کم چهار هزار انسان را از دم تیغ گذراندند. کار قاتلان آن‌چنان فجیع بود که فریاد آیه‌الله منتظری بدر آمد و به گفته‌ی دکتر خزعلی رفتار ساواکیان را بهتر از رفتار عمال جمهوری اسلامی خواند.
همه‌ی اینان دم از کشور امام زمان می‌زنند و خود را سربازان امام زمان می‌نامند. اما امتِ امام زمان را هم می‌چاپند و منتش را هم روی دوش امام زمان می‌گذارند و می‌گویند “من امانت‌دار امام زمان هستم”. نمی‌دانم! شاید هم حکم امانت‌داری مال ربوده شده را از چاه جمکران بیرون کشیده‌اند.
آقای احمدی‌نژاد می‌فرمایند “اين دولت در خدمت به مردم افتخارات بزرگی را به وجود آورده است، بالاخص در حوزه سياست خارجی كه توانست ملت ايران را عزيز كند”. و در جایی دیگر می‌فرمایند” شما مي‌گوئيد آبروي ايران در اين دولت رفت. من تعجب مي‌كنم و بهتر است شما به سفر خارج از كشور برويد و ببينيد چطور ملت‌ها از شما استقبال مي‌كند. شما در دوره خودتان چه مقدار سفر خارجي رفته‌ايد؟…”
من ایرانی ساکن خارج که مسافرت هم بسیار می‌کنم و بر عکس آقای رئیس جمهور، نه محافظی دارم و نه اتومبیل ضدگلوله‌ای. با پای پیاده در میان مردم وول می‌خورم، چنین حرمتی را نه لمس کرده‌ام و نه احساس. برعکس زمانی‌که مامور پاس‌کنترل کشوری که می‌خواهم واردش شوم، روی کلمه‌ی ایران مندرج در گذرنامه‌ی سوئدی من، متوقف می‌شود و می‌پرسد:
آخرین سفرت به ایران در چه زمانی صورت گرفته است؟ لرزه‌ بر اندامم می‌افتد که به الان به اتهام تروریست، از ورودم جلوگیری خواهند کرد. و لذا نه تنها احساس عزتی بمن دست نمی‌دهد که عرق شرم بر من می‌نشیند، عرق شرم نه از ایرانی بودن که از داشتن چنین “بزرگانی”.
بر عکس در زمان خاتمی، برخوردها با من دیگرگونه شده بود. بجای اینکه مرا چون امروز، تحقیر کنند، ضد یهود بدانند و شمار مسافرت به میهنم را جویا شوم، با روی باز از من می‌پرسیدند نظرت در باره‌ی خاتمی چیست؟ اگر چه بیشتر خاتمی و خامنه‌ای را با هم قاطی می‌کردند.
به باور من هر دو گروه زمانی که از فساد اداری صحبت می‌کنند راست می‌گویند و کوشش رهبری در ساکت کردن آنان نیز گواه درستی ارزیابی خودم می‌دانم. با این همه احوال امیدوارم که هفته‌ی آینده امکان این را داشته باشم که برای دادن رای، بتوانم راهی استکهلم شوم.
من رای دادن را حق خودم می‌دانم نه تکلیف قانونی یا شرعی.