دوشنبه ۲۷ آوریل ۲۰۰۹

سفر به بلغارستان (بخش دوم)

فکر کنم فردای روز ورودمان بود که در میان مسافران تازه‌وارد به دو مرد جوان که خانمی با دو کودک همراهی‌شان می‌کرد برخوردیم. حدس زدیم که باید ایرانی باشند. این‌بار ما بودیم که با خوش‌آمدگویی از ملیت آنان جویا شدیم. مردان جوان ایرانی بودند اما خانم همراهشان اهل ترکیه بود. جمع‌مان جمع شد. دوست همراه من که از این پس او را مجید خواهم نامید، دوستانی هم‌سن و سال خود یافت که می‌توانستند با هم بپرند.

کبوتر با کبوتر باز، با باز

کند هم ‌جنس با هم جنس پرواز.

زنی سوئدی نیز آنان را همراهی می‌کرد که سن‌وسالش از آن‌دو جوان بیشتر می‌نمود. علی، یکی از آن‌دو جوان، با همان خانم اهل ترکیه بود. گویا در طول سفر با هم آشنا شده بودند. خانم ترک همراهش زنی موقر و صمیمی بود. بعدها برایم تعریف کرد که از شوهرش جدا شده‌است. حضانت کودکانش با او بود. بچه‌هایش خوب و دوست‌داشتنی بودند. رابطه‌ی من با بچه‌ها بزودی جوش خورد به نحوی که آن‌دو در کنار دریا اغلب دور و بر من می‌پلکیدند.

شب دسته‌جمعی برای شام به همان رستوران رفتیم. خانم سوئدی نیز ما را دنبال کرد. مهدی از دستش کلافه بود و گلایه می‌کرد که ول کنش نیست، با دیدن دخترها دهانش آب افتاد و گفت:

بخشکی شانس! با این همه زیبارو، این عجوزه باید نصیب من شود! هرجا هم که می‌رود، دنبالم می‌کند.

یک روز عصر در محوطه‌ی هتل دور میزی نشسته بودیم. مجید کتاب سوئدی قطوری در دست داشت. خانم سوئدی که کتاب را خوانده بود، نظرش را راجع به آن بیان کرد. علی دنبال مطلب را گرفت.

خانم سوئدی ضمن تمجید از سوئدی صحبت کردن علی از او پرسید که چه‌ خوانده است و چه می‌کند؟

علی گفت:

دانشجو بوده‌ام ولی فعلن از دانشکده مرخصی گرفته و راننده‌‌ی اتوبوس شهری هستم تا حالم خوب شود و دنبال درسم را بگیرم.

خانم سوئدی ضمن تشویق علی به ادامه‌ی درسش، گفت:

من معلم دانشگاه هستم. علوم اجتماعی را تدریس می‌کنم. ۴۲ سالم است و مجرد زنده‌گی می‌کنم.

آشنایی ما با دخترها سبب شد تا بتوانیم کمی در مورد اوضاع اقتصادی‌ـ‌اجتماعی بلغارستان اطلاعاتی بدست آوریم. محل سکونت دختران دهی بود در دره‌ای در نزدیکی‌های سانی‌بیچ. آن‌ها می‌گفتند اگرچه دارای زنده‌گی لوکسی نیستند ولی نیازمند هم نیستند، خانه‌ای دارند، پدر و مادرشان صاحب کاری هستند، دوا و درمان مجانی است و خلاصه از وضع زنده‌گی‌شان اظهار رضایت می‌کردند.

در محیط سانی‌بیچ، علی‌رغم توریستی بودنش، خوردن غذا در رستوران‌ها، بسیار ارزان بود. این مسئله نشان می‌داد که حرف دخترها و دیگر کارکنان بار و رستوران نباید از واقعیت دور باشد.

روزی در شهر قدم می‌زدیم. هوا هم گرم بود. به بساط بستنی فروشی رسیدیم. مجید هوس بستنی کرد. دو عدد بستنی خریدیم که مشابه آن‌ها در سوئد هر عدد ۱۰ کرون ارزش داشت. یک اسکناس ۲۰ لوایی«واحد پول بلغارستان» به فروشنده دادم. او دو سه اسکناس و مقدار زیادی سکه بمن برگرداند.

مجید گفت:

ممد آقا! اسکناس‌هارو وردارین و سکه‌ها رو بدین بخودش!

روزی دیگر در کناره‌ی ساحل، دختر شانزده‌ هفده‌ساله‌ای که کنار یک وزنه نشسته بود، با انگلیسی خوبی از ما خواست تا خودمان را وزن کنیم. گفتم:

من سال‌هاست در ۷۶ کیلو در جا می‌زنم نیازی به امتحان مجدد ندارم.

دخترک در جوابم گفت:

من علاقه‌ای به سنگین یا سبک بودن تو ندارم. می‌خواهم دو لوایی از تو بگیرم که کمک هزینه‌ی درسی‌ام شود. من دانشجو هستم.

هر دو برگشتیم و یکی پس از دیگری بروی وزنه رفتیم. هرچه پول خرد توی جیبم بود باو دادم. برق شادی در چشمان دختر جوان درخشید. پول‌ها را گرفت، تشکری کرد، بعد وزنه‌اش را زیر بغلش زد و گفت:

امرور کافیه. من هم می‌رم خانه.

در همسایه‌گی هتل ما یک فروشگاه تعاونی بود. روزی تصادفن گذرمان به آن‌جا افتاد. واردش شدیم. فروشگاه وسیعی بود با یخچال ویترینیِ بزرگی که سراسر سمت چپ فروشگاه را پوشانیده بود. کالاهای موجود در آن عبارت بود از مقداری محصولات شیری و یک شقه گوشت. مردی درشت هیکل با سبیل‌هایی چخماقی کنار آن ایستاده بود. در قفسه‌های فروشگاه کالای بدرد بخوری دیده نمی‌شد مگر انواع سبزی‌های خشک، داروهای گیاهی، رب ‌گوجه‌فرنگی و چیزهایی از این قبیل. البته مقداری هم لباس ارزان قیمت وجود داشت. چند زن هم مامور کنترول و نظارت بر کالاهای خریداری شده‌یِ مشتریان بهنگام خروج بودند. رفتارشان با خریداران بومی بی‌شباهت به آبجی‌مچاله‌های فروشگاه قدس خیابان ولی‌عصر تهران، در اوایل انقلاب نبود که به همه بچشم دزد و دغل می‌نگریستند. رفتارشان زننده و توهین‌آموز بود.

یکی از آن‌ها با خشونتی آشکار و کلماتی تند کیسه را از دست یکی از زنان مشتری گرفت و تمام محتویاتش روی میزی ریخت. داشت کالاها را با قبض خرید مقایسه می‌کرد که ما فروشگاه را ترک کردیم. زن خریدار نیز طولی نکشید که از فروشگاه بیرون آمد. معلوم بود که مرتکب خلافی نشده بود.

پ‌ن

اسامی نام واقعی دوستان نیستند.


سه‌شنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۹

سفر به بلغارستان (بخش یکم)


رفت و آمد روزانه مسافت یکصد کیلومتری یوله تا اوپسالا در طول یک ترم تحصیلی، شرکت در کلاس‌های درس، وجود مشکلات اولیه‌ی مهاجرت، یادگیری زبان، دل در هوای وطن داشتن و عزیزان پشت سرگذاشته که امیدی به دیدار مجددشان را نداشتی، اخبار کشت‌وکشتار جنگ و بگیر و به بندهای وطنی، ترورهای دگراندیشان در داخل و خارج، همه و همه خسته و کسلم کرده بود. ترم تحصیلی بپایان رسیده بود. مطمئن بودم نتیجه‌ی امتحانات مثبت نخواهد بود. در این میان آشنایی با خانواده‌اش، بدیدارمان آمد. نشستیم و از این‌جا و آن‌جا گفتیم و شنیدیم. معلوم شد که خودش به تنهایی راهی بلغارستان است. نمی‌دانم بحسب تعارف یا جدی از من پرسید که نمی‌خواهی همراه من باشی؟
تفاوت سنی من او فاحش بود. همسرم موضوع را جدی گرفت و اصرار که تو نیز پس از این همه رفت‌وبرگشت و با کتاب سروکله زدن، نیاز به استراحتی داری. چه بهتر که همراه شوید تا نه تو تنها باشی و نه او. من‌هم قانع شدم. ترتیب خرید سفر را دادیم و با هم عازم بلغارستان شدیم.
سال ۱۹۸۹ بود و کمونیست‌ها بر بلغارستان حاکم بودند. این سفر نه تنها اولین سفر من به یک کشور کمونیستی بود که تا آن روز، جز دیداری از آلمان غربی، پا از ناحیه‌ی اسکاندیناوی بیرون نگذاشته بودم.
هواپیمای حامل ما یکی از محصولات کشور اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بود که اسم‌ش یادم نیست، توپولوف نیود. نشستن در چنین هواپیمایی را یکبار از تهران به آبادان در رژیم پیشین، بهنگام اعزام حجاج به مکه تجربه کرده‌بودم. هواپیمای راحتی نبود بخصوص با آن صندلی‌های چوبی‌اش. حالا هم شرکت توریستی چارتر کننده، فاصله‌ی صندلی‌ها را هم تنگ‌تر کرده بود تا پول بیشتری به جیب رند.
تنگ‌وتُرش بغل هم چیده شدیم. غرش موتورهای هواپیما از یک سو و صدای ضبط هم‌وطنان جوان نشسته در ردیف جلویی، با آن آهنگ‌های اعصاب خردکنش از سویی دیگر، مسافران را سخت کلافه کرده بود. خواهش‌ها و تذکرهای ما در هموطن کاری نشد تا آنکه مرد سوئدیِ تنومندی که سرش هم از نوشیدن الکل گرم شده بود، داغ کرد. کلافه از این همه سروصدا، چون عزراییل بالای سر جوان ضبط صوت به بغل، نازل شد. بدون هیچ تذکری و با عصبانیتی آشکار، انگشتش سبابه‌اش را یکراست بسوی دکمه‌ی آف ضبط صوت حواله داد و با فشاری شدید، آن را خاموش کرد و گفت:
خوب شد!
آرامشی در هواپیما حاکم شد. همه‌ی چشم‌ها متوجه مرد عصبانی بود. جوانان هم‌وطن که به خواهش‌ها و تذکرها بی‌توجه بودند، ‌گیج‌ و مات از این همه خشونت، واکنشی نشان ندادند. مرد عصبانی برگشت و سرجایش نشست. دیگر صدایی از ضبط صوت بیرون نیامد تا هواپیما در فرودگاه وارنا به زمین نشست. مسافران هر کدام دنبال سرگروهشان، راهی محلی که انتخاب کرده بودند، شدند.
ما هم با اتوبوس راهی سانی‌بیچ Sunny Beach شدیم. محل اقامتمان هتل بی‌ستاره‌ای بود گرچه روی تابلوی آن، غیر این نوشته بود. من و دوستم به اتاقی با دو تخت مجزا و مجهز به دوش و دستشویی هم بود، راهنمایی شدیم. بارهایمان توی اتاقمان گذاشته و راه دریا پیش گرفتیم تا تنی به آب زنیم و خستگی راه از تن بیرون کنیم.
شب برای خوردن شام به یکی از رستوران‌های محل مراجعه کردیم. موزیک زنده داشت و مرد میان‌سالی با گیتار آهنگ‌های غربی می‌نواخت و ترانه‌ای بزبان انگلیسی می‌خواند و گاه‌وبی‌گاه می‌گفت:
I love you!
دختر جوان بسیار زیبایی سر میز ما آمد، کارت روی سینه‌اش را نشان داد، خودش را معرفی کرد و از ما خواست که هر شب در همین بخش که او خدمت می‌کند بنشینیم.
علتش را پرسیدم. گفت:
خوب! درآمد من بیشتر خواهد شد.
دوست همراه من «وری‌گود وری‌گودی» گفت و از من خواست که او را مطمئن کنم که هرشب همان‌جا خواهیم نشست.
فردا عصر باز بهمان رستوران رفتیم. دخترک ندیدیم اما در همان‌جایی که شفارش کرده بود، میزی خالی پیدا کرده و نشستیم. دختر زیبای دیگری برای گرفتن دستور غذا بسراغ ما آمد. چشم‌های دوستم دنبال دخترک دیشبی بود. دور و بر را نگاه می‌کرد و از من می‌پرسید پس طرف کجاست؟ طولی نکشید که سروکله‌‌ی او هم پیدا شد، سلامی کرد و خوش‌آمدی گفت. پرسیدم:
مگر تو از ما نخواسته بودی که همین‌جا به نشینیم؟
لبخند ملیحی زد و جواب‌داد:
فرق نمی‌کند. او خواهر کوچکتر من است.
یاد حرف یکی از همکارانم افتادم که اهل سیاست نبود و هر ساله هم مسافرت دور دنیایی می‌رفت چون زنش کارمند هما بود.
روزی در جمعی صحبت از رفاه و حرمت انسانی و... در کشورهای سوسیالیستی بود، یواشکی دم گوش من گفت:
همه‌ی این حرف‌ها چرند است. در مسافرتی کذایی که گمرک ما را به زمینی به اروپا فرستاد، خودم با یک شلوار لی دختر جوانی خوشگلی در بلغارستان تور کردم.
زمانی که جریان را برای دوستی که عاشق شوروی بود و در آن سفر با او بود تعریف کردم. همه چیز را با شدت تکذیب کرد. حالا با چشمان خودم شاهد همه ماجرا هستم.
روز بعد توی سرسرای بزرگ اما فقیرانه‌ی هتل نشسته بودیم که جمعیت زیادی وارد سالن شد. قیافه‌هاخبر از ایرانی بودنشان می‌داد. زنان چادری بودند و مردان همان دله‌های زن ندیده با لباس‌هایی نامرتب. از کنار آن‌ها رد می‌شدیم که مردی حدود چهل ساله به دوست همراهش گفت:
این حاج‌آقا و اون برادرا ایرانی‌ان.
نگاهی به او کردم، لبخندی زدم. خطاب به همراهش گفت:
دیدی حدسم چقدر درس بود! نگفتم حاج‌آقا هم‌وطنه!
گفتم هم وطن بله ولی حاج‌آقا نه!
ایستاده خوش‌وبشی کردیم. از ترکیه با ماشین به آن‌جا آمده بودند. در مرز ترکیه بلغارستان، برای صدور ویزا کلی معطلشان کرده‌بودند. مجبور شده بودند دَم ماموران "دنیای نو" را به بینند و رشوه‌ای به آن‌ها بپردازند تا کارشان درست شود.
زنان و بچه‌ها آن‌چنان سروصدایی راه انداخته بودند که مگو و مپرس. اروپایی‌ها همه از اتاق‌هایشان بیرون آمده و بتماشا ایستاده بودند. اتاق‌هایشان که مشخص شد، زنان دست بچه‌ها را گرفته، بار و بُنه خود را برداشتند و بسوی اتاق‌هایشان روان شدند. من هم دنبال کار خودم رفتم. نیم‌ساعتی بر‌گشتم خانمی جلو آمد و پرسید:
ببخشید حاجی‌‌آقا شوهر ما را چیکار کردین؟
من اطلاعی از شوهر ایشان نداشتم. اما دوستم که راهی بار بود گفت:
رفتند بیرون گشتی بزنند. برمی‌گردند.
و بمن گفت:
نا کس‌‌ها سر ضرب با چندتا زن بلغاری را که آن گوشه ایستاده بودن به طور زدند و رفتند.

جمعه ۱۷ آوریل ۲۰۰۹

سفر به فین بندرعباس(بخش آخر)

در بازگشت از فین چند روزی در هتل ناز بندرعباس ساکن شدیم. سری به جزیره‌ی قشم و بندر درگاهان زدیم. قشم و درگاهان پر بود از مسافران نوروزی که برای خرید لباس‌های جین و دیگر محصولات خارجی، سروکله می‌شکستند. مغازه‌ها پر بود از اجناسی که ورود آن‌ها مثلن غیرمجاز بود.

ارتشبد اویسی فرمانده کل ژاندارمری آن زمان به افسران و درجه‌داران ژاندارمری مامور خدمت در کناره‌ی دریای عمان و خلیج فارس، هر ماهه مبلغ گزافی «فرماندهان گروهان‌های ساحلی ماهی ۸۰۰۰ تومان» اضافه می‌پرداخت تا تطمیع وسوسه‌ی قاچاقچیان نشده و جلو واردات کالاهای غیرمجاز را بگیرند.

اما بیشتر ماموران او چون خودش "هم از توبره می‌خوردند و هم از آخور". از جمله‌ی آنان فرمانده گروهان ژاندارمری کنگان بود که شب‌ها لباس عربی بر تن می‌کرد و در کناره‌ی دریا از هر لنچی ۱۵۰۰۰ تومان "حق حساب" می‌گرفت و به ناخدای آن اجازه‌ی تخلیه می‌داد، افسر کذایی کلی پول برد اما پول چنان او را هار کرد که هنگام راننده‌گی به قول معروف "خدا را بنده نبود". در تصادفی جان بجان آفرین تسلیم کرد. ماموران دیگر دولت نیز در این میان هر کس به نسبت شرارت و منصبش، از قاچاق حق‌‌السهمی داشتند. ولی بیشتر قایق‌ها ماهی‌گیری در کناره‌ی دریا می‌پوسیدند و ژاندارمری به بهانه‌ی مبارزه با قاچاق به آنها اجازه‌ی خروج نمی‌داد.

روزی برای انجام کاری به بندر برده‌خون رفته بودم. میزبانم کسی را با موتورسیکلت جهت خرید ماهی به دیر فرستاد.

دوازده فروردین سوار بر هواپیمای داکتای کذایی شده و بندر عباس را بسوی جزیره‌ی سری ترک کردیم.

آن روزها در جزیره‌ی سری خبری از آبادنی نبود. نیروی دریایی تازه شروع به ساختن پایگاهی دریایی کرده بود. مردمش روزگار خود را با کار در بنادر آن‌سوی خلیج فارس می‌گذراندند تا نان بخورو نمیری برای خانواده‌های خویش تهیه کنند. در فرودگاه عده‌ای جوان منتظر نشستن هواپیما بودند. تا خلبان کار تحویل و تحول بسته‌های پستی را انجام دهد آنان نیز کالاهای خویش را برای فروش عرضه ‌کردند. فروشنده‌گان از ترس گیرافتادن کالاهای خود را جایی پنهان کرده بودند و اگر چیزی از آن‌ها می‌خواستی یکی با موتورگازی می‌رفت و آن جنس را از مخفی‌گاهش برای تو می‌آورد.

من دنبال یک تلویزیون برق‌وباتری کوچک بودم که نداشتند. فروشنده گفت آدرس بده برایت توسط خلبان می‌فرستیم. پولش را گرفت و مدتی بعد خلبان تلویزیون را تحویل بخشدار گاوبندی داد.

فرود بعدی در جزیره‌ی کیش بود. کیش در حال ساختمان بود. در آن‌جا فقط دو قصر دیده می‌شد، قصر شاه و قصر اسدالله علم، دوست و وزیر دربار شاه. بالای کیش که رسیدیم، تلفن بی‌سیم هواپیما از کار افتاد. خلبان که جوان شوخی بود گفت:

بخشدار جان اشهدت را بگو! امکان مکالمه نیست. هر آن ممکن است شلیکی بما شود. ولی قبل از مردنت دوست دارم یک عکس ناب از قصر همایونی بگیری که شاید در آن دنیا بدردت بخورد و سپس شیرجه‌ای رفت و چرخی روی قصرهای شاه و علم زد و سالم روی باند فرودگاه به زمین نشست و رو به همسرم کرد و با لهجه‌ی شیرین ترکی‌اش پرسید:

خانوم بخشیدار! من می‌دانم این ممد، دوست جواد مثل خود من خل و چل است. اما شوما دیگرچرا خل شده‌اید و تهران ول کرده و آمده‌اید توی این ده کوره‌ها را زینده‌گی می‌کنید؟

در فرودگاه گاوبندی که پیاده شدیم، آقا علی با جواد منتظر ما بودند. آقا علی گفت:

آقا! آقای دکتر بیدختی بساط سیزده بدر را در آبدون بر پا کرده است و منتظر شماست تا شام را در آن‌جا بخوریم.

پ‌ن

۱- آقا علی بهرسی و سیروس قانون که هر دو هم سن من بودند، چند سال پیش، اول سیروس و سپس آق‌علی به ابدیت پیوستند.

از جواد پناه‌پور و دکتر بیدختی خبر چندانی ندارم مگر یک مکالمه‌ی تلفنی که چهار سال پیش با هر دوی آن‌ها داشتم. اولی بازنشسته شده بود و ساکن کرمان بود. و دومی تهران طبابت می‌کرد.

۲- دریافتی من در آن سال بابت حقوق، مزایای دوری از مرکز و محرومیت از مزایای زندگی، حق سفره و ۳۰۰ تومان بابت سرپرستی شهرداری کلن به ۴۰۰۰ تومان نمی‌رسید.

۳- عکس اول علی اکبر احمدی‌نژاد درگاهی در دیر روی قایق مصطفی

۴- عکس دوم منبع آب دیر در آبدون و اقای بخشدار بر فراز آن.

۴- آقای بخشدار سوار بر خرّ. نپرسید بالایی یا پائینی!

۵- نفر نشسته روی زمین، زنده‌یاد آقا علی بهرسی و دیگر جواد پناه‌پور اسلامی بخشدار گاو بندی.


سه‌شنبه ۱۴ آوریل ۲۰۰۹

سفر به فین بندرعباس(بخش سوم)

در بندر عباس با هم گشتی توی شهر زدیم. شهر پر از میهمانان نوروزی بود. ضمن گردش در شهر به مهدی خورشیدسوار، که دوستی ما قدیم بود برخوردیم. مهدی دانش‌جوی سال آخر حقوق بود که با تورهای دانشجویی به بندر عباس آمده بود. احمد چاووشی هم که سیاسی می‌خواند با گروه آنان بود. احمد که قصد داشت بخشدار شود، خواستار اطلاعاتی از اوضاع بخش و بخشدار شد. اکرم باو جواب داد: فکر نکنید هر دختر تهرانی چون من به دنبال شوهرش راهی ده‌کوره‌ها می‌شود. اول موضوع را با خانمتان مطرح کنید بعد به فکر بخشدار شدن بیفتید. همه زدیم زیر خنده. احمد که کلن وضع و حالش با متفاوت بود، لبخندی زد و گفت: نه، ریسک نخواهم کرد. از هم جدا شدیم. اکرم با دیدن مسافران نوروزی بیاد تلگراف جناب وزیر کشور افتاد. جریان را برای اکبر درگاهی نقل کرد. اکبر خنده‌ای کرد و گفت: بله، به قول ممد بی‌خیال! از این بخشنامه‌ها مرتب می‌رسد. فین هم مثل دیر است و شاید هم بدتر که به دریا هم راه ندارد و جنس لوکسی هم در مغازه‌هایش یافت نمی‌شود. پس کسی جز ممد و شما و زیبا، سراغی از ما هم نخواهد گرفت. و اما تو که بهتر از من باید ممد را بشناسی. مگر با آن جیپ کذایی که بقول جواد "همه جایش صدا می‌داد جز بوقش" همه‌ی بخشداران سر راهش را با خودش برنداشت و به دیدار جواد در گاوبندی نرفت؟ خجسته بازرس استانداری در گاوبندی بود و ماموریت بازدید از خورموج را هم داشت اما ممد او را پی‌ نخود سیاه به گناوه فرستاد. یادت نیست چطوری با او حرف می‌زد؟ انگار که سال‌ها با هم دوست بوده‌اند! ممد است دیگه. چکارش می‌کنند؟ او از این شغل خوشش نمی‌آید، نشد کاری دیگر جایی دیگر، مگه نه ممد؟ عصر راهی فین شدیم. یکی دو روزی آنجا ماندیم. فین با همه‌ی بخش‌های بندر عباس فرق دارد. از دریا دور است و در میان دره‌ای قرار گرفته است و کوه گنو مانع رسیدن شرجی به آنجا می‌شود. آن روزها تا چشمت کار می‌کرد درخت نخل می‌دیدی. مردمش بیشتر کشاورز بودند. نه بخشداران آن‌جا را دوست داشتند نه ژاندارم‌ها. که بدلیل دوری از دریا "درآمدی" برای آنان نداشت. اکبر هم که برایش فرق نمی‌کرد، کنگان باشد یا فین. او اهل زد و بند و دزدی نبود. فین چشمه‌ی آب شیرینی داشت/ دارد که در آن روزها به عنوان حمام از آن استفاده می‌کردند. در دل کوه حفره‌ی بزرگی کنده بودند، درست مثل حمام‌های قدیمی سکو و خزینه‌ای داشت. حرارت ثابت آب هم مناسب هوای زمستان بود و هم مناسب گرمای تابستان. فین در این دو سه سالی که من از آنجا منتقل شده بودم، تغییر فاحشی نکرده بود. راه همان راه شوسه بود و حمام، همان حمام طبیعی. بخشدار ترتیبی داد که ساعتی حمام را خصوصی در اختیار میهمانانش بگذارند. عکس جالبی از این چشمه گرفته بودم که متاسفانه گم شده است. آشنایی من با احمدی‌نژاد درگاهی تابستان ۱۳۴۸ خورشیدی بود و تازه به خورموج منتقل شده بودم. روزی جیپی جلوی بخشداری ایستاد و آقایی با روی گشاده و خندان پا بدرون دفتر کارم گذاشت. سلامی کرد و گفت: من درگاهی بخشدار کنگان هستم. رفته بودم فرمانداری. خبر گرفتم که بخشداری تازه‌ای به خورموج آمده است. آمدم خوشامدی بگویم و باب آشنایی باز کنم. نشستیم. کلی از اینجا و آنجا، از مشکلات بخشدار بودن، نارسایی‌های موجود، اختلافات بین بخشداران قدیمی‌ که روزی همه کاره بوده‌اند و حالا هیچ‌کاره، برایم حرف زد و از دشمنی‌های آن‌ها با بخشداران لیسانسه برایم گفت. بعد پرسید: شنیده‌ام شب اول را میهمان آقای نقابت بوده‌ای؟ گفتم: روزش هم ناهار را در خانه‌ی او خوردم. گفت: هم فرماندار برایم از تو صحبت کرد و هم معاونش که فرماندار چشم دیدنش را ندارد. همه از اینکه نقابت این چنین خوب با تو تا کرده‌است در شگفت بودند. البته کارمندان فرمانداری نیز از برخورد تو با آن‌ها راضی به نظر می‌رسیدند. حالا سوال من این است که آیا با فرماندار آشنایی قبلی داشته‌ای یا کسی ترا به او معرفی کرده است؟ جوابم منفی بود. بعد برایم تعریف کرد که او هم لیسانسیه‌ی حقوق قضایی است و یکسالی زودتر از من دانشکده را تمام کرده است و مستقیم راهی جنوبش کرده‌اند. درگاهی مسلمانی معتقد بود، رفتارش با مردم و همکاران بسیار محترمانه بود. دوستی‌اش‌ بی‌شیله پیله‌ بود، نه زیاده طلب بود و نه از خودراضی. زمانی که به بخشداری کنگان منتسب شده بود تمام وسایل موجود در بخشداری با آب به کُر بسته بود حتا میز و قلم و فرش‌های موجود در خانه‌ی بخشدار را. دلیلش می‌خواره بودن بخشدار پیشین بود که نه می‌خواره که یک الکلی کامل بود. از همان دیدار اول، دوستی ما جوش خورد و با هم دوست و دوستر شدیم. اکبر با آمدن همسرم و تولد زیبا، تبدیل به دوست خانواده‌گی ما شد. هرگاه راهی بوشهر بود، حتمن سراغی از ما می‌گرفت، ناهاری با هم می‌خوردیم اما هرگز شبی پیش ما نماند که عجله داشت به محل کارش برسد. حتا سال‌ها بعد نیز دوستی ما ادامه داشت. اکبر بعدها به استان گیلان شد، گویا بخش ماسوله یا بخشی که ماسوله هم تابع آن‌جا بود. دو سه باری در زادگاهش "درگاه" آستانه‌ی اشرفیه میزبان ما بود. اوایل انقلاب معاون فرمانداری انزلی بود که فرماندارش ؛اگر اشتباه نکنم؛ دکتر پیمان معروف بود. روزی هر سه نشسته بودیم و در مورد اوضاع جاری بحث می‌کردیم که فرماندار گفت: آقای معاون موافق ما نیست. گفتم: سال‌هاست من و او با هم مخالفیم ولی در عین دوست. هر دو خندیدند. احمدی‌نژاد که تازه صاحب آوازه شده بود و تکیه‌ی بر جای بزرگان زده بود، باجناقم گفت که رئیس جمهور تازه از بستگان دوستت اکبر درگاهی است. حالم گرفته شد اما گوگل بفریادم رسید و زود متوجه شدم که "هر گردی، گردو نیست". سال‌هاست از او خبری ندارم. اما تازه‌گی‌ها با استفاده از سایت مخابرات ایران، شماره‌ی تلفنی از او بدست آورده‌ام اما مردد هستم که باو زنگی بزنم و یا نه! پ‌ن در این‌جا، سوئد، یوله، دوستی دارم که اهل فین است. برایم تعریف می‌کرد که حمام را تعطیل کرده‌اند.و آب آن چشمه، امروزه تامین کننده‌ی آب مصرفی شهر شده است.


یکشنبه ۵ آوریل ۲۰۰۹

سفر به فین بندر عباس(بخش دوم)

برای این‌که سیروس را از شُک وارده خارج کنم، از او پرسیدم:
مرد حسابی کجای کاری؟ مطمئن باش که آقای وزیر کشور حتا از تلفظ درست نام «دَیِّر» عاجز است و شاید هم آن را دیر بخواند تا چه رسد که اینجا را بشناسد حتا روی نقشه‌ی جغرافیا.
و یاد روزی افتادم که امیرعباس هویدا، در جشن پایان دوره‌ی مدیریت بخشداری ما حضور داشت. زمانی که نفر اول که بخشدار قُصبه بود، جلو میکروفون رفت، خودش را به عنوان بخشدار قُصبه‌ی آبادان، معرفی کرد و از خاطرات و کارهایی که در اولین سال بخشداری‌اش در آن حوزه انجام داده بود سخن بمیان آورد و...
هویدا در پشت میز خطابه قرار گرفت و گفت:
ما نه قُصبه‌ای داریم و نه غصه‌ای که چرا قصبه‌ای نداریم. به نظرم منظور آقای بخشدار، از بخش قصبه، جزیره‌ی مینو باشد.
این خبر در روزنامه‌های عصر آن روز تهران نیز به عینه پخش شد و کسی هم به نخست‌وزیر مادام‌العمر شاهنشاهی ایرادی نگرفت که آقای نخست وزیز, میان بخش قُصبه و جزیره‌ی مینو تفاوت فاحشی هست. اولی در بخش جنوبی قرار گرفته است و دومی در شمال. بعدها فهمیدیم که دولت شاهنشاهی، تصمیم به عوض کردن نام بخش‌های عرب‌نشین خوزستان را داشته است و از این‌رو بوده که اقای نخست‌وزیر از شنیدن نام عربی «قُصبه» عصبانی فرموده بودند. نام قصبه هم به اروندکنار تغییر داده شد.
در اینجا غرض اعتراض به فارسی کردن نام اماکن عرب نشین کشورم نیست، که خود نیازمند بحث جداگانه‌ایست، بلکه منظور من، ناآشنایی مقامات بلندپایه‌ی کشوری با جغرافیای ایران‌زمین است و صدور بخشنامه‌های آن‌چنانی که داستان همان «بُُزِ سرِ گله» است که اگر اولی پرید، بقیه نیز به تقلید از او، از روی نهر می‌پرند و راه بز سرگله را ادامه می‌دهند.
بعد از سیروس پرسیدم:
آیا فکر می‌کنی میهمانان نوروزی در این فرصت چندروزه تعطیلات نوروزی‌، آن امکان را خواهند یافت تا با پیکان صل علی، از گذرگاه‌های مرگ‌آفرین «مِلو و فلفلی» بگدرند و راهی بوشهر شوند؟
از این گذشته مگر پیکان توان گذر از دست‌اندازهای فنرشکن جاده‌ی بوشهر‌-‌دیر دارد؟ آیا راننده‌ی تهرانی با فت و فوت گذر از مدخل آب‌نمای رود موند آشنا هست؟ آن هم در فصل بهار و سیلاب‌های احتمالی. اگر همکاران خورموجی «آقایان صالحیان و امیری» نبودند، من نیز با چیپ توی رودخانه مانده بودم. آیا در این مدت سی‌واندی سال عمرت هرگز میهمانی نوروزی بخود دیده‌ای؟ تو خودت هستی، دکتر بیدختی هم هست. نگران مباش! اتفاقی نخواهد افتاد!
استارت زدم و راهی گاوبندی شدم.
گاوبندی دشتی است سبزوخرم در دل کوه‌ها، بویژه در فصل بهار عطر گل درختان لیمو و نارنج در سراسر دشت گسترده است و اگر بارانی زده باشد، بلندی علف تا کمر آدمی می‌رسد و آن سال چنین بود.
جواد پناهپور اسلامی ما را با گرمی پذیرفت. این دومین باری بود که ما بدیدار او می‌رفتیم. بار اولش دو سال پیش بود که من بخشدار خورموج بودم. همینکه جیپ بخشداری تعمیر شد، همسرم و زیبای نوزاد را برداشتم، راهی دیر شدم، شبی نزد، اصغر سجادی دوست دوران دانشکده‌ام ماندیم، صبح در معیت او راهی کنکان شدیم که علی اکبر احمدی‌نژاد درگاهی بخشدارش بود. شبی پیش او بودیم و روز بعد دسته‌جمعی راه دور و دراز پر از دست‌انداز گاوبندی را در پیش گرفتیم. در بین راه انتشار بوی سوخته‌ی لاستیک سبب توقف ما شد. لاستیک عقبی چنان سوخته بود که چیزی از آن بجا نمانده بود.
اما این بار بی‌حادثه وارد گاوبندی شدیم. به محض ورود فرمانده ژاندارمری که افسر خوش‌نامی بود و متاسفانه نامش را فراموش کرده‌ام، بدیدار ما آمد. شبی با هم بودیم. صبح آقا علی بهرسی راهی دیر شد و ما سوار بر هواپیمای دو موتوره بسوی جزیره‌ی کیش بال کشیدیم. عصرش درگاهی در فرودگاه بندرعباس انتظار ما را می‌کشید تا ما را به مرکز بخشداری فین، محلی که زمانی من بخشدارش بودم، به برد.
بهار ۱۳۵۰ خورشید

پنجشنبه ۲ آوریل ۲۰۰۹

سفر به فین بندر عباس، بخش یک

قرار بود تعطیلات نوروزی راهی فین بندرعباس شویم. علی‌اکبر احمدی‌نژاد درگاهی، دوست و همکارم از بندر کنگان به فین منتقل شده بود و از ما خواسته بود تا نوروز ۱۳۵۱ را باهم جشن بگیریم. آن‌روزها از بندر کنگان تا بندر عباس گرچه جاده‌ی ساحلی کشیده شده بود ولی امکان عملی گذر از آن جاده فراهم نبود، نه سرویس مسافربری مستقیم تا بندر عباس بود و نه در عمل امکان با خودرو شخصی رفتن. جاده آن‌قدر خراب بود و دست‌انداز داشت که نه سوار مقصد می‌رسید و نه سواری. وزارت پست و تلگراف و تلفن، هواپیمای دوموتوره‌ای در اجاره داشت برای رسانیدن مرسوله‌های پستی که هفته‌ای یکبار از آبادان بسوی چاه‌بهار پرواز می‌کرد و در این مسیر در بوشهر، دیّر، گاوبندی، جزایر کیش و سری، بندرعباس، زاهدان و نهایت در چاه‌بهار به زمین می‌نشست تا دوباره مسیر رفته را برگردد. دو صندلی از صندلی‌های این هواپیما در اختیار بخشدار منطقه‌ای بود که هواپیما در فرودگاه آن بخش به زمین می‌نشست. در زمانی که من بخشدار دیر شدم، به دلیل خرابی فرودگاه خاکی دیر، هواپیما کذایی دیگر در دیر به زمین نمی‌نشست. مکاتبات و تلاش من برای مرمت فرودگاه در یکسالی که بخشدار دیر بودم بجایی نرسید. جواد پناه‌پور اسلامی، بخشدار گاوبندی بود. برای ما، من و همسرم و زیبا که هنوز دو سالش تمام نشده بود، دو صندلی رزو کرده بود. قرار بود آقاعلی بهرسی، ما را با جیپ بخشداری تا گاوبندی ببرد. همه کارهایمان را کرده بودیم و سوار برچیپ رو به کنگان در حرکت بودیم که متوجه شدم موتورسواری با روشن‌وخاموش کردن چراغش از پشت گویا بمن علامتی می‌دهد. اقا علی گفت: آقا! سیروس است. مثل این‌که کاری با شما دارد. متوقف شدیم. سیروس هراسان تلگرافی بمن نشان داد و گفت: آقای بخشدار باید مسافرت را کنسل کنید. بخشنامه‌ی وزیر کشور است که هم الان تلگرافی بدستم رسید. سیروس قانون، حسابدار شهرداری بود. سرپرستی شهرداری دیر نیز با من بود. سیروس در حقیقت همه کاره‌ی من بود. بخشداری کارمندی نداشت مگر آقای سید حسین بهرسی که هم پیر بود و هم کاری از او برنمی‌آمد. بخشنامه را نگاه کردم. جناب وزیر دستور داده بودند که بخشدارها و شهردارهای بندرهای جنوب بدلیل هجوم سیل مسافران نوروزی نباید منطقه‌ی حفاظتی خویش را ترک کنند تا در صورت پر شدن هتل‌ها و میهمان‌سراها، بتوانند با استفاده از امکانات قانونی خویش، مسکن و ماوایی برای مسافران نوروزی فراهم نمایند.(نقل به مضمون) دیر نه راه خوبی داشت و نه مسافرخانه‌ای تا چه رسد به هتل و میهمانسرا. نانوایی و قصابی هم نداشت. اکبر قصابی بود که اگر بزی گیرش می‌آمد آن را سر می‌برید و آن روز دیری‌ها گوشتی بخود می‌دید. زنش نیز روزانه چند تنوری نان می‌پخت. گذر از رود موند که هنوز پلی بر آن بسته نشده بود، دل شیر می‌خواست و آشنایی به فن و فوتی خاص داشت که کار هر نا آشنایی نبود. تلگراف را از سیروس گرفتم و زیرش نوشتم: مقام وزارت کشور از آنجا که اینجانب علاوه بر سمت بخشداری، سرپرستی شهرداری دیر را نیز دارا هستم، شخصن مسئولیت اسکان مسافران نوروزی را بعهده می‌گیرم. زیرش را امضا کرده و بدست سیروس دادم و از او خداحافظی کردم. سیروس هاج‌وواج مانده بود که چکار کند.