دوشنبه ۳۰ مارس ۲۰۰۹

سپاس ازهمسرم، فرزندانم و شرکای زندگانی‌شان، و همه‌ی عزیرانی از دور و نزدیک بیاد من بودند

خانم همکاری تولدش بود و ما را به کیک و قهوه دعوت کرده بود. یکی از همکاران از او پرسید: خوب حالا چند ساله شد‌ه‌ای؟ او مزورانه جواب داد:
یکسال پیرتر!
اما من یک‌سال‌ها را که با هم جمع کردم، شد هفتاد سال।
یاد روزی افتادم که هیجده سالم تمام شد. چه احساس غروری می‌کردم و چه آرزوهائی داشتم. و سپس یاد دوستی افتادم که روزی از من پرسید:
صف دراز سینماها را در زمان جوانی بیاد می‌آوری؟ گفتم:
بـــــــله. خیلی خوب!
باز پرسید:
احساس ته صف بودن و شوق رسیدن به جلو باجه و خرید بلیت و نهایت نشستن روی صندلی سینما را چطور؟
گفتم:
بله، دقیقن.
باز هم پرسید:
به جلوی باجه‌یِ فروش بلیت که رسیدی هرگز به آن‌ها که پشت سرت ایستاده بودند، نگاهی کردی؟ گفتم:
بله! به گمانم که همه‌شان آرروزی بودن در جای مرا ‌داشتند.
پرسید:
جلویی‌ها چطور؟ آن‌ها که رفته بودند تو؟
گفتم:
کسی نبود. همه رفته بودند داخل سالن انتظار.
گفت:
این همان قضیه‌ی ماست.آنان که جلوتر آمده‌بودند، رفته‌اند، مگر نه؟ حالا چه احساسی می‌کنی؟ گفتم:
درست است!زائیده شدن و مردن دو مقوله‌ی متضاد یکدیگرند، با زاده‌شدن، هر لحظه به مرگ نزدیکتر می‌شوی.این یک واقعیت است.من نگران مردن نیستم، گرچه مرگ را اصلن دوست ندارم. اما چه باک که آن روز برسد. زنده‌گی زیباست. بهار در راه است.

شنبه ۲۸ مارس ۲۰۰۹

مشکلات زبان خارجی


به کلیپی که دکتر احمد‌نیا فیس بوک گذاشته‌اند، نگاه می‌کردم داستان نان پختن محمد، همدوره‌ای دانشکده‌ام بیادم آمد. قرار بود هرکسی داستانی از «سه‌کرده‌هایش» در کاربرد زبان سوئدی بازگو کند.
محمد، هم‌دوره‌ای فلسطینی ما که کمی هم تپلی بود با شکمی برآمده داستان زیر را خصوصی برای ما مردها تعریف کرد:
تازه به سوئد آمده بودم و به کلاس زبان ویژه‌ی مهاجران می‌رفتم. دوره نزدیک به اتمام بود. قرار شد پایان دوره را جشن بگیریم. هرکسی وظیفه‌ای بعهده گرفت. وظیفه‌ی من آوردن نان بومی فلسطینیان بود. نانی که پخته بودم، سخت مورد پسند معلم‌مان و همدوره‌ای‌ها واقع شد. معلم‌مان از من خواست که طرز تهیه و دستور پخت آن را روی تخته سیاه بنویسم.
دستور را نوشتم. ولی خانم معلم از من خواست تا توضیحات شفاهی بیشتری بدهم. می‌دانید که این‌ها به انواع‌الحیل می‌خواهند ما را وادار به سوئدی صحبت کردن کنند.
من هم رفتم پشت میز معلم و رو به همدوره‌ای‌ها و ایستادم و شروع کردم:
اول آرد را با آب ولرم خوب مخلوط می‌کنیم. برای آن‌که همکلاسی‌هایم خوب شیرفهم کنم، با حرکات دست و بدن و جلو آمدن و عقب رفتن به آنها نشان دادم که باید مخلوط آرد و آب و دیگر محتویات آن‌را خوب چنگ زد و ورز داد. خنده‌ی همکلاسی‌ها که بیشتر هم زن بود بلند شد و سخنم را قطع کرد. اما من بی‌خیال به توضیحات خودم و با جلو بردن شکم و دست و پا ادامه دادم و اضافه کردم که بعد خمیر را می‌گذاریم تا خوب ور بیاید. ور که آمد دو باره چنگش و می‌زنیم و ورزش می‌دهیم.
این‌بار خنده‌ی همکلاسی‌ها بلندتر شد.
خانم معلم از من پرسید:
محمد! من نمی‌فهمم درست کردن خمیر چه رابطه‌ای با مجامعت‌کردن و هم‌خوابه‌گی می‌تواند داشته باشد؟
دهنم را برای توضیح باز نکرده بودم که یکی از همکلاسی‌ها گفت:
نینا! محمد لغت کِنُودا Knåda(چنگ‌زدن و ورز دادن) را با لغت کنوللا Knulla (مجماعت کرد) عوضی گرفته است.
آن وقت بود که فهمیدم که سه‌ای کرده‌ام و عرق از همه جای بدنم جاری شد و زبانم بند آمد.

پنجشنبه ۲۶ مارس ۲۰۰۹

Eart Hour

شنبه ۲۸ مارس (۸ فرودین) میلیون‌ها انسان در سرتاسر گیتی بین ساعت ۲۰.۳۰ تا ۲۱.۳۰ چراغ‌های خود را بخاطر حفظ محیط زیست خاموش خواهند کرد.

موضوع را با دوستان، همسایه‌گان، همکاران یا هم‌کلاسی‌های خویش در میان بگزاریم و با خاموش کردن چراغ‌های خویش در این مانیفست بزرگ جهانی شریک شویم.

با هم و با کمک هم می‌توانیم کارهای بسیاری انجام دهیم. از جمله به سیاستمداران کشور خودمان، اعضای کمیته‌ی جهانی حفاظت از محیط زیست سازمان ملل متحد و دیگر کشورهای جهان گوش‌زد کنیم که باید برای حفاظت از محیط زیست ما در این کره‌ی خاکی کاری کنند.

در کنفرانس اخیر حفاظت از محیط زیست، زنی ساکن یکی از جزایر میانه‌ی اقیانوس کبیر شرکت داشت. زمانی که نوبت سخنرانی به او رسید، پشت تریبون رفت و بساده‌گی گفت:

فکری بحال ما بکنید! اگر وضع بهمین منوال پیش رود و هوا گرم‌وگرم‌تر شود، چند سالی دیگر جزیره‌ی مرا آب فرا خواهد گرفت و همه‌ی ما ساکنان آن جزیره غرق خواهیم شد.

خاموش کردن چراغ‌ها شاید نزد برخی ژست کوچک و بی‌معنایی تلقی شود. ولی اگر حتا یک سوم چراع‌های شهری در این ساعت خاموش شود، بی‌شک سوال‌های بسیاری در اذهان عمومی برانگیخته خواهد شد. چراهایی بمیان خواهد آمد. در پاسخ این چراها، ما این امکان را خواهیم یافت تا چرایی خشکسالی‌ها، آلوده‌گی هوای شهرها، ریختن بی‌موقع برگ درختان را برای مردم خویش توجیه کنیم.


سه‌شنبه ۲۴ مارس ۲۰۰۹

در حسرت بهار

چند روز پیش زمانی که چشمم به یاغچه‌ی همسایه افتاد و لاله‌های سر از خاک بیرون کرده را دیدم، با خودم گفتم که بهار در راه است.
اما امروز صبح که از خواب بیدارم شدم هوا این چنینی شده بود و برف می‌بارید. دوربینم را برداشتم و بشکار لحظه‌ها رفتم که صدای همسرم درآمد:
دیوانه! هنوز سرماخورده‌گی‌ات رفع نشده، لخت و پتی رفته‌ای بیرون!

سردی هوا شش درجه زیر صفر بود. طولی نکشید که برف افتاد. بعد آمدند و برف‌ها را پارو کردند. هوا آفتابی شد. اما بادی تند می‌وزید و برف‌های تازه را باخود به باین‌سو و آن‌سو می‌برد.

بیاد زمستان‌های سخت همدان و دوران کودکی‌ام افتادم و بوران‌هایش و خبرهای بد جان‌دادن مردان بی‌نوای روستاهای تویسرکان که از آن‌سوی کوه با گذشتن از کوه‌ها و دره‌ها، برای فروش فرآورده‌های خویش و تهیه‌ی آذوقه‌ی زمستانی به همدان می‌آمدند. با پخش شدن خبرها که دهن به دهن هم بود، غم سراسر شهر می‌گرفت و هرکجا که می‌رفتی خبر ار یخ‌زده‌گی انسان‌ها بود. سال‌های بدی بود. باد بو و بوران بود و سرما و لباس‌ها بس نامناسب.

شبی دیر وقت در داخل دکان پدر که بخشی از خانه‌ی پدری بود و دریچه‌ای آن‌را به اتاق نشیمن ما وصل می‌کرد، نشسته بودیم. درهای دکان از تو بسته بود و پدر مشغول حساب‌رسی سالانه بود که اسفند ماه بود و عید نزدیک. بادی سخت می‌وزید. سال‌های ۳۰ بود و شعارهای ضد شاهی مرسوم. سه جوان که سرما دمار از روزگارشان در آورده بود، بدگویان از برابر دکان پدر گذر کردند. یکی از آن‌ها کوروش شاه و داریوش شاه را به فحش کشیده بود که:

فلان‌فلان شده‌ها مگر جا قحط بود که سنگ بنای اکباتان را در اینجا نهادید. که اینجا نه محل زنده‌گی انسان‌ها که محل زنده‌گی گرگ‌ها و شغال‌هاست.

پدر گفت:

سوزِ سرما و بوران زور به دسته‌شان آورده و نزدیکتر از کوروش و داریوش نیافته‌اند برای خالی‌کردن دق‌ دلشان.


جمعه ۲۰ مارس ۲۰۰۹

بهاران خجسته باد!


در رختخوابم دراز کشیده ام. به رادیو گوش می‌کنم. اخبار تمام می‌شود. ده دقیقه به ساعت شش بامداد است.نوبت به اندیشده های روزانه می‌رسد. گوینده میهمان را معرفی می‌کند. گوینده را نمی‌شناشم. حرف‌های میهمان، حرفهای من هست. سخت بدلم می‌چسبد. نه، اصلن زبان حال من است. به سخنانش دقیق‌تر می‌شوم. از نوروز حرف می‌زند. از ایران و از رسوم و عادات ما ایرانیان. اصلن ایرانی است. غرق در سخنانش می‌شوم و نهایت در می‌یابم که میهمان امروز ژیلای مساعد است. شاعر تبعیدی ما. او هم ساکن سوئد است.
تصمیم می‌گیرم سخنانش را ترجمه کنم. کار آسانی نیست. اما این کار را خواهم کرد. امیدوارم از عهده‌اش برآیم.

در آغاز هر زمستان، در این ۲۳ سالی که اینجا هستم، هربار با خودم عهد بسته‌ام، که ای‌کاش راهی مکانی دیگر شوم که هوایی گرمتر داشته باشد و آسمانی آفتابی‌تر!
و در آغاز هر پائیز و با تاریک شدن هوا و آغاز سرما به فکر دل‌تنگی‌هایم افتاده‌ام و با خود اندیشیده‌ام که آیا توان به پایان بردن این روزهای سیاه و سرد را خواهم داشت؟
اما ماه مارس همیشه چشمان مرا بسته است و همین‌که پرنده یا پرنده‌گانی در پشت پنجره‌ام پرپر زنان چه‌چه‌ی خود را سرداده‌اند، من هم تاریکی و سرما را به فراموشی سپرده‌ام و فرا آمدن روزهای آفتابی و روشن را آرزو کرده‌ام.
فردا روز اعتدال زمین است و شنبه روزی است که ما ایرانیان بیداری بهار را آذین می‌بندیم. یک جشن واقعی طبیعیت، دارازی شب و روز یکسان می‌شود. در بیستم مارس، طبیعت بیدار می‌شود و خود را در لباسی سبز می‌پیچد. ما ایرانیان از سه‌هزار سال پیش بیداری طبیعت را گرامی داشته‌ و آن را جشن گرفته‌ایم. ما پیرو روال طبیعتیم. لباس نو می‌پوشیم و دور‌ و برِمان را از آلوده‌گی‌ها پاکیزه می‌داریم، خانه تکانی می‌کنیم و بدیدار دوستان و نزدیکان خویش می‌شتابیم.
سفره‌ی سپیدی بر زمین می‌اندازیم و هفت دانه که نمانیده‌ی زندگی و برکت است بر آن می‌نهیم. با وجود بی‌پیوندی این رسم کهن با مذهب، روزگاران سخت را از سرگزرانده و برجای مانده است.
می‌دانی زمانی که غربتت به درازا کشد، روزهای مهم در نظرت رنگ می‌بازند و اعیاد و جشن‌ها که در آغاز مهاجرت برای دل غریب تو، تسلایی بود، بتدریج معنای خویش را از دست می‌دهند. اما در این یک مورد بخصوص «نوروز» مسئله این‌چنین نیست، دیگرگونه است. چرا که طبیعت حضورش را بتو تحمیل می‌کند و اعتدال بهاری «وجه تسمیه‌ی‌ سوئدی آن» نیز.
غالبن ما وجوه مشترک خود را با دیگران با توجه به زمینه‌های مختلفی که داریم، فراموش می‌کنیم.
چننین می‌نماید که هزاران سال پیش انسان آفریقائی، رقصان و آوازه‌خوان از قاره‌ی خویش پا بیرون نهاد. نمایش جالبی از همین نماد که هنوز هم می‌تواند موجب بهم پیوسته‌گی ما باشد. بمحض وقوع حادثه‌ی اسفباری در جهان، رقاصان و خواننده‌گان برجسته‌ای برای اجرای برنامه‌ای انتخاب می‌شوند.
این رسم مدرک و شاهدی جدی بر این مدعا نیست که ما همه‌گی از آغاز از یک پیکر بوده‌ایم.
چه آسان می‌شود این وجه مشترک سه‌هزار ساله‌ را که با بیداری زمین آغاز می‌شود دریافت. من هیچ موردی برای رد این مدعا نمی‌بینم. همه‌ی دلایل پیوستگی‌ ما در طبیعت آشکار است
نیازی به رادیوی فارسی زبان و یا تقویمی که در جایی نهفته شده‌باشد، نیست. پنجره‌ی اتاقم را باز می‌کنم و صدای حلول نوروز را از بیداری طبیعت دریافت می‌دارم. طبیعت ناظر این وجه مشترک ما انسان‌هاست.
بهار بسوی ما جاری است و من دوست دارم پنجره‌ام را بسوی آن باز کنم و برای من فرقی نمی‌کند که آن را نوروز باستانی خودم بنامم یا روز اعتدال بهاری سوئدی.

چهارشنبه ۱۸ مارس ۲۰۰۹

برای یک آشنا. برای وکیل قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای

در اخبار آمده بود که مقامات قوه‌ی قضائيه با مرخصی دکتر ناصر زرافشان مخالفت کرده اند. فکر کردم روز نويسم را با این يادداشت که در روز دستگيری ايشان نوشته بودم و در سايت گويا نيز انتشار يافت، آغاز کنم. و حالا می‌شنوم که ایشان را ممنوع‌الخروج کرده‌اند. یعنی در هنوز بروی همان پاشنه می‌چرخد. دو باره نوشته را منتشر می‌کنم تا ناصر بداند که او و فعالیت‌های ضد استبدادی‌اش هرگز فراموش نخواهد شد. مثل این که دیروز بود. تو نشسته بودی روی نیمکتی از نیمکت‌های زیر درخت‌های چنار جلو دانشکده‌ی حقوق تهران و با همشهری و دوستت، همکلاسی من، عرفان با همان لهجه‌ی شیرین اصفهانی‌ات، برایمان تعریف می‌کردی. شب قبلش از زندان موقت قزل قلعه آزاد شده بودی. همه مشتاقانه به حرف‌هایت گوش می‌دادیم و عبث می‌خوردیم که چرا چون تو شهامتی نداشته‌ایم وچه شاد بودیم که تو آزاد شده بودی. دقیق یادم نیست چه سالی بود. شاید سال۴۶يا ۴۷ بود و آ ن‌روزها دانشگاه محل امنی بود برای تظاهرات و جز چند مورد استثنائی، نیروهای انتظامی خشم و نفرت خود را نسبت بما فقط از آن‌سوی نرده‌ها به ما نشان می‌دادند و ُمیان ما و آن‌ها، مانعی بود برای اصابت باتوم‌هایشان به تنهای ما. ولی آن‌بار ما محوطه‌ی دانشگاه را ترک کرده بودیم تا خود را به مقابل سفارت اسرائیل برسانیم. نیروهای انتظامی شاه جمع ما را در هم کوفت و متفرق کرد. کاظم چیزی نمانده دستگیر شود. پلیس متعاقب او، دانشجوی دیگری را گرفت و تا می‌توانست زد. ما در رفتیم. مدتی بعد کاظم گم شد. گه گاهی به سراغم می‌آمد، اما نشانه‌ای از خانه و کاشانه‌اش به من نمی‌داد. درس و مشق دانشکده تمام شد، هر کسی شغلی انتخاب کرد و پیِ کار و زندگی خویش رفت. من راهی جنوب شدم. با آمال و آرزوهائی. با بومیان در آمیختم تا آنجا که مردم عادی مرا "خمونی" خطاب کردند. نه برقی داشتیم نه آب آشامیدنی و حرارت آنچنانی که خود دانی. روزنامه‌ها دیر به دست ما می‌رسید، آن قدر دیر که لطف خواندنش از دست می‌رفت. روزی پدر دکتر سپاه بهداشت بخش، برای دیدار پسرش به منطقه‌ی ما آمده بود. به عرف مرسوم به دیدنش رفتیم. پس از تعارفات معمولی سکوت برفرار شد. مسافر روزنامه‌ای بمن داد و گفت: هرمز برایم نوشته بود که روزنامه‌های شما همیشه "بیات" است، بفرما! و کیهان روز را بطرف من دراز کرد. چند لحظه بعد، عرقی سردی بر پیشانیم نشست و بی اختیار روزنامه از دستم رها شد. همسرم نگران، جویای حالم شد. دکتر نبضم را گرفت. روزنامه را به همسرم نشان دادم. عکس کاظم بود و خبر اعدامش. مثل این که دیروز بود. نه ! ولی واقعا دیروز بود که خبر دستگیری مجدد ترا در سایت مرور خواندم. .با این تفاوت که این بار هم برق دارم و هم آب آشامیدنی سالم و هم دسترسی به اینترنت. و به دور از قلچماقانی که به گویند(این بنویس و آن منویس). و عجیب این که باز آشنایی مشترکی بین من وتو هست. دکتر مجید شریف. او نیز جای امنی داشت ولی عشق به وطن و عشق برای مردمش نوشتن او را بدام مرگ فرا خواند. یادشان به خیر هم یاد کاظم و هم یاد مجید! تو مسلما مرا به یاد نه خواهی آورد و شاید اصلا مرا نشناسی. ولی چه فرق می‌کند. من تو را خوب می‌شناسم و متعقدم که محکومیت تو سیاسی است و برای صدور حکم سیاسی نیز هیچ گاه در وطن ما نیازی به بیّنه نبوده است. حلاج را نیز با چنین احکامی به دار کشیدند و مصدق را خانه نشین کردند. ولی من باز به تو رشگ می‌وزرم. چرا که تو شهامت ماندن در وطن و ادامه‌ی راهت را داشتی. راهت پر راهرو باد। گفتی که باد مرده‌است؟ شعری از شاملو با صدای گرم خودش با تشکر از بهمنانه

جمعه ۱۳ مارس ۲۰۰۹

داستان منقل کباب و گرفتارشدن علی

چهارم خرداد ۱۳۸۵ به خانه‌‌اش تلفن می‌کنم. خانه نیست، مادر همسرش می‌گوید: نیم ساعتی پیش راهی کارش شده است. از خودم می‌پرسم چه کاری؟ مگر باین گونه افراد کار هم می‌دهند؟ تلفن محل کارش را می‌گیرم. از آخرین دیدارمان ده دوازده سالی می‌گذرد. در آخرین دیدارمان او تازه از زندان آزاد شده بود . من نیز پس از سالیانی دوری، تازه به وطن بازگشته بودم. او ازدواج کرده بود با یکی از هم‌بندی‌های‌اش، دو فرزندی هم داشتند. خانمش دوره‌ی تخصص‌اش را می‌گذراند. ولی خودش بی‌کار بود. اما حالا کار می‌کند، چه کاری؟ به محل کارش زنگ می‌زنم. خودش است. علی، علی رشتی با همان لهجه‌ی شمالی و همان صدای مهربان. صدای مرا پس از گذشت این همه سال باز می‌شناسد. به شوخی می‌گوید: منقل کباب‌پزی‌ات را نمی خواهی؟ شبی را بیاد می‌آورم که زنگ زد برای به عاریه گرفتن منقل کباب‌پزی ما. گفت میهمان دارد و میهمانان‌اش، هوس کباب کرده‌اند. باران می‌بارید. خودم منقل را به درِ خانه‌آش بردم. در یک محل زندگی می‌کردیم. او بیشتر عصرها بدیدار ما می‌آمد. گفته بود که تعدادی همشهری به خانه‌اش آمده‌ا‌‌ند، او همیشه میهمانانی در خانه داشت. فردای همان شب، یکی از بسته‌گانم که با او دوست بود و سبب دوستی من و او شده بود، زنگ زد و خبر او را گرفت. گفتم: دیشب منقل کباب‌پزی ما را قرض کرد. میهمان داشت و میهمانانش هوس کبات کرده بودند. جواب داد: دیشب به خانه‌اش ریخته‌اند و همه را دستگیر کرده‌اند. از من خواست تا به خانه‌اش بروم و سر و گوشی آب دهم. خانم صاحب خانه که در میانه‌ی پاگرد ساختمان با جمعی مشغول پاک کردن باقالی بود، منکر همه چیز شد، حتا داشتن چنان مستاجری چون او. موضوع برای من روشن بود و نیازی به پی‌گیری بیشتر نداشت. علی را گرفته بودند. به چه اتهامی و با چه کسانی؟ خبری نداشتم. کم کمک موضوع روشن شد. اطلاعات بیشتری درز کرد. فهمیدیدم که روز قبل از دستگیری،به محل کارش رفته بوده‌اند. علی دیگری را که با او شباهت اسمی داشته بود، گرفته بودند. تا جا داشته بود، زده بودندش تا از او اقراری بگیرند. زمانی که اطمینان یافته بودند که چون دزد ناشی به کاه‌دان زده‌اند، بیجاره را آش و لاش، و لاش، توی خیابان رها کرده بودند و او نیز با همان حال نزار به محل کارش رفته بود. علی رفت و منقل کباب‌پز هم. هشت سالی آن تو ماند تا ارشاد شد. محمود، یکی از یارانش را اعدام کردند. نمی‌دانم چند نفر بودند و چه کسانی. محمود را می شناختم و همسرش را نیز. محمود از بنیان‌گزاران فدائیان خلق بود و هم رزم کاظم سلاحی که در سال 1350 اعدام گردید. بعد از انقلاب که زندان‌های شاهنشاهی به دست انقلابیون گشوده گشت، او هم آزاد شد. بهار ۱۳۵۸ بود. دوستی که خبر دستگیری علی را داده بود، بدیدار ما آمده بود. با هم راهی گچساران شدیم برای دیدار رضا سلاحی، برادر کوچک کاظم که تازه از زندان آزاد شده بود. محمود مسئول خانه‌ی فدائی آن‌جا بود. وارد محوطه که شدیم، با آخوندی صمیمانه مشغول بحث بود. او را تا در خروجی بدرقه کرد. بعد پیش ما آمد. دوستم، هم او که داستان گرفتاری علی به من تلفنی گفت، مرا به او معرفی کرد. آن‌دو در زندان با هم آشنا شده بودند. رضا هم آنجا بود. او هم در سیزده چهارده سالگی بهمراه برادر بزرگترش حسین، راه برادران از دست رفته‌اش را گرفته بود . چریک شده بود. در هنگام حمله به بانکی، رئیس بی‌گناه بانک را که از هم همکلاسی‌های من بود، کشتند. برادر بزرگترش؛ حسین؛ اعدام شد و رضا محکوم به حبس ابد. این خانواده سه پسرشان را در زمان شاه از دست داده بودند، دو نفرشان اعدام شدند. دیگری؛ جواد؛ تا آخرین فشنگ برای تصرف کلانتری پاچنار جنگید. پس از ته کشیدن فشنگ‌هایش، آخرین را توی مغز خود خالی کرد که گرفتار نشود. دریغ! ایده‌ئولوژی باطل زندگی آنان را به باد داد و زندگی دیگرانی را نیز. بعدها محمود را دو سه باری بر حسب تصادف دیدم. آخرین‌بار، توی میدان فوزیه بود با پالتویی گل گشاد و ته ریشی و تسبیحی در دست داشت. سلام و علیکی کردیم و از هم جدا شدیم. او عجله داشت و من هم راهی خانه‌ی برادر بزرگ سلاحی‌ها، دوست قدیم و ندیمم بودم. مدتی نگذشت که سروکله‌ی محمود هم پیدا شد. باری: علی می‌گوید بچه‌هایش بزرگ شده‌اند. جای خوشوقتی است. سروسامانی گرفته است. مغازه‌ای هم باز کرده است، هم برای سرگرمی و هم کمک معاش. می‌گوید: شنیده‌ام که وبلاگی درست کرده‌ای و خاطراتت را می‌نویسی. تعجب می‌کنم. و بعد اضافه می‌کند که من هم چندباری ای‌میلی درست کردم ولی گرفتاری‌های روزگار و نبود امکانات، سد راهم شده است و حساب ای‌میلم را تعطیل کرده‌است. باز هم می‌پرسد که منقل کباب‌پزی‌ات را نمی‌خواهی؟ می‌گویم: داستانش را خواهم نوشت و به او قول دیدارمی‌د‌هم. اما دیداری صورت نمی‌گیرد. پی‌نوشت چندی پیش به خویشاوندم و دوست مشترکمان تلفنی کردم و حال علی را نیز پرسیدم. او گفت که هر بار همدیگر را به بینیم، حرف تو هم هست و داستان منقل و او از وبلاگ تو سخنی می‌گوید. گفتم به او قول داده‌ام داستان گرفتاری‌ش را بنویسم. نوشته‌ام ولی منتشرش نکرده‌ام. سلامش برسان و باو بگو که این کار را خواهم کرد. بخاطر دوستی و برای اینکه در تاریخ شفاهی ما بماند.

سه‌شنبه ۱۰ مارس ۲۰۰۹

در طلیعه‌ی بهار

دیروز فیلیپ، نوه‌ام توی برف‌ها غلت می‌زد و کیفور بود. یاد مادر در ذهن‌ام زنده‌شد. او برغم درد شدید روماتیسم (از روزی من خودم را شناختم، او را گرفتار آن یافتم دیدم) در این روزها با کف‌گیر کرسی، بجان یخ‌ روی پله‌ها می‌افتاد و آن‌ها را می‌تراشید و در عشق آمدن بهار و رهایی از سوز  سرمای زمستان‌های همدان، زیر لب زمزمه می‌کرد: کو اهمنُم، کو بهمنُم؟دنیا رو آتش بزنم!
من به کمک پدر می‌رفتم تا برف‌های کومه‌شده‌ی روی حوض میانه‌ی حیاط را به درون دو چاه‌آب های حیاط و حوض‌خانه بریزیم تا پیش از فراررسیدن نوروز، آب مانده‌یِ بو گندو و بد رنگِ درون حوض را عوض کنم، حوض را بشویم آن‌چنان که مادر دوست می‌داشت و با تلمبه دستی چوبی، از آب چاه پرش کنم. پُر کردن‌اش نیازمند سه هزار بار، بالارفتن و پائین آمدنِ دسته‌ی چوبی تلمبه بود. حوض که مالامال از آب تازه می‌گشت، اما کسی را اجازه‌ی دست‌زدن به آب آن نبود تا باران‌های بهاری، کُرَش‌‌اش بندد و پدر با خیال راحت در آن به آب‌وآب‌کشی‌های تمام نشدنی خویش بپردازد. حال رقص ماهی‌ها قرمز رنگ زینت‌بخش حوض هشت‌پَر سنگی زیبای حیاط خانه می‌شد.
۱۰ روز به نوروز مانده است.
یاد حسین آزاده مبصر کلاس هشتم‌مان، در ذهنم جان می‌گیرد. او هرروزه با خط خوشش، در حاشیه‌ی چپ تخته سیاه کلاس می‌نوشت:
 ... روز به عید مانده است.
بهار در راه است. نوروز خواهد آمد. سالی دیگر بر سال‌های رفته‌ی در مهاجرت افزوده خواهد شد.
پدر دو ماهی پیش از انقلاب رفت و مادر نیز آرزوی دوباره دیدن نیما را با خود بگور برد. از حسین آزاده نیز اصلن خبری ندارم.
فیلیپ وارد فارغ از دغدغه‌های من رشد می‌کند بهمان سان که من و ما فارغ از دغدغه‌های بزرگانمان، بزرگ شدیم. 

شنبه ۷ مارس ۲۰۰۹

شادباش روز جهانی زن

هشتم مارس، روز جهانی زن را با شعری از سیمین بهبهانی بزرگ شاعر رزمنده‌ی راه برابری زن و مرد، به همسرم، دخترانم زیبا و شیوا و به تمام رزمنده‌گان راه برابری زن و مرد، بویژه مبارزان یک میلیون امضاء، شادباش می‌گویم!

قسم به خورشید و روشناش

قسم به ناهید و چنگ او

قسم به آن ماه نقرهپاش و بوم فیروزهِ رنگ او

قسم به قلبی که میتپد به سینهام، سفت و بیامان

قسم به خونی که میدود به چاردالان تنگ او

قسم که ممکن نمیشود

مرا که باشم اسیر مرد

و گردۀ نازکم شود پذیره‌ی پالهنگ او

طلایهداران عقلِ کُل

به حیله تقریر کردهاند

که ازترازوی عقلِ زن

دریغ شد پارسنگ او

قسم به یلدای دیرپا

که صد هزاران هزار سال

دمیده خورشید لاله رنگ


دیدار یک همکلاسی


می‌خواست دوچرخه‌ی بچه‌ها را به تعمیرگاه بسپارد. با هم به دوچرخه‌سازی مراجعه کردیم که مستاجر دخترخاله‌اش بود. پرسید:
اگر موافق باشیی خبری هم از دخترخاله‌ام بگیرم؟
گفتم:
ایرادی ندارد.
زنگی زد. شوهر دختر خاله در را باز کرد. مردی بود، میان‌سال، سرحال، شوخ و بگو بخند. همه‌چیز را با شوخی پاسخ می‌داد و دو سه فحشی نه چندان آب‌دار، پشت‌وانه‌‌اش می‌کرد.
دوستم پرسید:
چطور است که درِ خانه‌ی شما این چنین تر و تمیز است؟ تازه رنگ‌اش کرده‌اید؟
گفت:
نه! هر آگهی‌ی تبلیغاتی که به در خانه‌ام چسبانیده شد، گوشی تلفن را برداشتم و صاحب موسسه‌ را تا می‌خورد فحش دادم که، مردک قرمساق، تو می‌خواهی جنس‌ات را آب‌کنی، من بیچاره چرا باید متضرر شوم؟
وقتی پرسید:
چه ضرری آقا؟
گفتم:
هزینه‌ی‌ رنگ‌آمیزی درِ خانه‌ام. این چه گندی است که به در خانه‌ی من زده‌اید؟ اگر این کثافت‌کاری‌ را پاک نکنی، سروکارت با پلیس است و دادگاه بود. بدان که من ول کن مسئله هم نیستم.
خوب! آقاجان تهدیدها اثر کرد. خودت می‌بینی که دیگر کسی حد اقل جرات چسبانیدن آگهی به در خانه‌‌ی مرا ندارد. حتا در این کشور هم می‌شود حرف حق را به کرسی بنشانی اگر تخم‌اش را داشته باشی و جا نزنی.
راستی دیروز نامه‌ای دریافت کردم که دکترها می‌توانند برای دفاع از خود تقاضای اسلحه‌ی فلفلی کنند. من هم فوری درخواست را نوشتم.
پرسیدم:
اسلحه‌ی فلفلی دیگر چه صیغه‌ای‌ست؟
با خنده جواب داد که بجای گوله، بوی تند فلفل سیاه در هوا پخش می‌کند و سبب کوری موقت مهاجم می‌شود.
اما دختر خاله‌ خانه نبود. خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم. باجناقم در میانه‌ی راه، برایم تعریف که کرد که طرف پزشک زنان است و همسرش نیز. اما دکتر دخترخاله را خانه‌نشین کرده و اجازه‌ی کارکردن به او نمی‌دهد.
اسم داماد خاله‌اش را پرسیدم.
نامی که گفت برایم بسیار آشنا بود. گفتم:
یک همچون شخصی در کلاس هشتم با من هم‌کلاسی بود.
باجناقم گفت:
خودش است. پدرش تاجر فرش بود و سال‌ها ساکن همدان.
گفتم:
درست است. آن روزها هم محصلی بود، جدی و قُد. خوب درس می‌خواند و سر پای خودش استوار بود. وضع ظاهری‌اش نیز حکایت از خوبی وضع مالی خانواده‌اش می‌داد. کلاس هشتم را که تمام کردیم، رفتند تهران و دیگر از او خبری نداشتم.

دیدار عجیبی بود. با او نه رفاقتی داشتم و نه رابطه‌ای. فقط اسم‌اش در پستوخانه‌ی ذهنم رسوب کرده بود. ۴۴ سال هم از آن‌‌زمان گذشته بود. او دکتر زنان شده بود و من پناهنده‌ی ساکن دیار فرنگ.
آخرین باری که باجناقم در ایام کریسمس ۲۰۰۸ در پاریس ملاقات کردم گفت:
چندی پیش دکتر را دیدم و داستان هم‌کلاسی‌ات را با او مطرح کردم. دکتر ترا بیاد داشت و بسیار هم سلامت رسانید.
این دکتر دومین نفر از هم‌کلاسی‌های آن سال‌هاست که بر حسب تصادف بهم برخورده‌ایم.
نفر اول «داغلام» بود، مبصر کلاسمان در همان‌سال. دکتر هم درست پشت‌ سر او می‌نشست.
غلام از ژیوگلوهای کلاس ما بود با موی کرنلی، کت تک چهارخانه‌ی شیک با شلواری سیاه رنگ که اتوی آن بقول معروف "خربزه قاچ می‌زد».
زنگ ناهار که زده می‌شد غلام مثل شصت‌تیر خودش را به خیابان بوعلی می‌رساند تا از دخترهای دبیرستانی سان به بیند. زنگ دبیرستان‌های دخترانه یک ربع زودتر از زنگ دبیرستان‌های پسرانه زده می‌شد تا دخترها از شر مزاحمت‌های ما در امان باشند. ولی غلام خودش را به آن‌ها می‌رسانید.
غلامی ملقمه‌ای بود از‌ داش‌منشی و ژیگولومنشی. مثل همه‌ی ما کیفی همراه نداشت اما روی کتاب‌هایش، معمولن با خط درشت، کلاس نهم را می‌نوشت تا بزرگتر نشان داده شود و دخترها او را بچه بحساب نیاورند. روی این اصل هم بود که بچه‌ها به شوخی او را «داغلام» صدا می‌کردند.
غلام هم همان سال از همدان رفت. من از او خبری نداشتم تا محمود تواضعی‌فخر در دانشکده‌ی تکنولوژی که دبیر فنی تربیت می‌کرد قبول شد. همان دانشکده‌ای که امروز در نارمک است. محمود بارها در گفت‌وگوهایش از آقای مهندس غلام ... نامبرده بود. می‌گفت که آقای مهندس همدانی است و شما ها را می‌شناسد. ولی من چیزی از او بیاد نمی‌آوردم. راستش اصلن فکر نمی‌کردم غلام از دانشکده‌ سر در بیاورد و مهندس شود.
روزی با محمود راهی کارگاهِ کارآموزی تابستانی آنان شدیم. محمود با مهندس غلام قراری داشت. کارگاه در باغ بزرگی بود در حوالی طرشت یا فرح‌زاد، درست یادم نیست. مهندس با محمود و دیگر نیم‌چه مهندس‌ها به بحث نشست. قیافه‌ی مهندس عجیب برایم آشنا بود اما چیزی بیاد نمی‌آوردم که کی و کجا او را دیده‌ام. از حرف‌های آن‌ها سر در نمی‌کردم، حوصله‌ام سر رفت. توی باغ مشغول به قدم زدن شدم. تابلویی توجهم را جلب کرد. اسامی کارکنان پروژه روی تابلو نوشته شده بود و در صدر اسم مهندس غلام بود. شناختمش. کار محمود هم تمام شده بود. با مهندس مشغول خداحافظی بود که من برگشتم. همین‌که دست‌ش برای خداحافظی به طرف من دراز کرد، در گوشی به او گفتم:
تو دا غلام خودمان نیسّی باوام؟
غلام زد زیر خنده و گفت تو کشفم کردی. من تمام سوراخ سنبه‌های ذهنم را بدنبال تو گشتم، چیزی دستگیرم نشد. اما مطمئن بودم که ترا می‌شناسم.
گفتم:
اگر آن تابلو آنجا نبود شاید نشناخته از هم جدا می‌شدیم و شدیم و تا بامروز نیز دیگر همدیگر را ندیده‌ایم.
اوایل انقلاب بود. رفته بودم همدان. رضا برادر بزرگ محمود را دیدم. با تاسفی عمیق گفت:
محمود هم رفت. هرچه داشت نقد کرد و رفت پاکستان. با احمد مکاری تماس داشت و او خیلی کمکش کرد. الان دو سه سالی است که در آمریکاست.
از آن روز بیست‌وچند سالی می‌گذرد। نه از رضا خبر دارم نه از احمد و غلام و محمود.
بهار ۱۳۸۴

سه‌شنبه ۳ مارس ۲۰۰۹

سفر برزیل، بخش آخر

مسئله‌ای که برایم جالب بود، بی‌توجهی مردم بومی بود به خطراتی که زندگی آنان را تهدید می‌کرد اما آنان نیز مثل خود ما به این مسائل توجهی نمی‌کردند و ترسی از روبه‌رو شدن با آن خطرها نداشتند. مثلن در ساحل دریا، با نصب تابلوهایی بزرگ، خطر وجود کوسه‌ماهی را خبر می‌داد اما مردم بی‌خیال مشغول آب‌تنی بودند. و من یاد دوست و همدروه‌ای دانشکده‌ام عبدالطیف کعبی افتادم که آبادانی بود و برایم تعریف می‌کرد که هرساله کوسه‌ماهی چندنفری از هم‌بازی‌های مرا در بهمن‌شیر لته‌پار می‌کرد ولی ما چندروزی بعد، موضوع را فراموش می‌کردیم و از شدت گرما تن به آب بهمن‌شیر می‌زدیم. یا این‌که هرروزه خبر انفجار بمب در میان زایران نجف و کربلا را می‌شنویم اما باز جمعی بی‌خیال و بامید خدا، راهی آن‌جا می‌شوند. مینی کارناوال گفتم که برزیلی‌ها عاشق موسیقی و رقصند و روی همین اصل کارناوال‌های که راه می‌اندازند دیدنی است. زمانی که ما آنجا بودیم فصل کارناوال نبود. اما مینی‌کارناوال‌هایی برای گردش‌گران ترتیب داده بودند. من هرگز در چنین کارناوال‌هایی شرکت نکرده بودم. البته مینی‌کارناوال، آن‌چنان هم مینی نبود. ولی بجای این که کارناوال در خیابان‌های شهر و با شرکت عامه‌ی مردم برپا شود، در محوطه‌ای بسیار بزرگ که شباهت به یک استادیوم ورزشی داشت برگزار شد. در هر دو سوی آن جایگاهی برای تماشگران ساخته بودند. کارناوال مانند دسته‌جات عزاداری خودمان، در حین انجام عملیاتی از مقابل تماشگران می‌گدشتند. ما طبق معمول ردیف جلو را انتخاب کردیم که بهتر ناظر صحنه باشیم ولی بیورن، بخش وسطی را توصیه کرد و گفت: ردیف جلو اصلن مناسب نیست، چون مردم بدون توجه به حق و حقوق ما، می‌آیند و در آن جلو می‌ایستند و مانع دید ما می‌شوند. مست هم هستند و نمی‌شود به آن‌ها ایرادی گرفت. کاروان که سروکله‌اش پیدا شد و صدای موسیقی فضا را پر کرد، همه‌ی تماشگران با هم و با آهنگ گروه، آغاز به خواندن کردند و به رقص در آمدند. ما خودمان را بیگانه حس می‌کردیم که نه ترانه را بلد بودیم و نه آهنگ آن‌را. جای‌گاهی که بر آن نشسته بودیم، بلرزه درآمد و ما نگران فروریختن آن بودیم. اما جمعیت مست و شاد، با گروه می‌خواندند و می‌رقصیدند. دو ساعت و اندی ناظر شادی مردمی بودیم که با فقر آشکار حاکم بر سرزمینشان، اندوهی بخود راه نمی‌دهند. مختصر اشاره‌ای به اوضاع سیاسی برزیل Luiz Inácio Lula da Silva لولا رئیس جمهور فعلی که ریاست دولت را نیز برعهده دارد، در سال ۱۹۷۸ به عنوان رئیس جمهور برزیل انتخاب شد. از آن‌جا که من قصد ندارم به غیر از دیده‌ها و شنیده‌های خودم چیزی اضافه‌تر بنویسم، علاقمندان به آمار و ارقام و حقایق موجود را به ویکی‌پدیا و یا دیگر منابع موثق ارجاع می‌دهم. یکی از کارهای‌ جالبی که رئیس جمهور لولا به منظور کشانیدن کودکان مردم فقیر به مدرسه انجام داده است، اختصاص دادن مبلغی است به عنوان «کمک‌هزینه‌ی تحصیلی». شرط پرداخت این چنین مبلغی به والدین کودک، حضور مستمر کودک یا نوجوان در مدرسه است. لولا با اعمال این روش سبب شده‌است تا والدین فقیر، کودکانشان را روانه‌ی مدرسه کنند. کار دیگر جالب ریاست جمهوری، تلاشی است برای خودکفایی اقتصادی برزیل و گسستن زنجیرهای وابسته‌گی برزیل به دیگر کشورها. روی همین اصل هم کشور تامین انرژی کشور از منابع داخلی است تا وابسته‌گی برزیل را به خارج کمتر کند. تهیه سوخت وسایل نقلیه از نیشکر یکی از طرح‌های جالب و قابل توجه دولت اوست. بر اساس اطلاعاتی که آن زمان گرفتیم قرار بود در ظرف ۵ سال برزیل از نظر تامین انرژی خودکفا شود. دی‌ماه ۸۳ ۱۳ پی‌نوشت‌ها الف- در ویکی‌پدیا به زبان سوئدی پلیس برزیل در دو بخش زیرین سازمان داده شده است ۱ـ پلیس فدرال ۲ـ پلیس ایالتی ۳ـ پلیس شهری که استثنایی است بر اصل و منحصرن در دو شهر بزرگ سائوپولو و ریودوژانیرو دیده می‌شود پلیس فدرال Departemento de Policia Federal (DPF) مامور مبارزه با جرائمی است که سمت و سوی آن جنایت متوجه دولت فدرال است. پلیس فدرال هم‌چنین مسئول مبارزه با معاملات بین‌الملی مواد مخدر و محافظت از مرزهای زمینی و آبی کشور هم هست. پلیس ایالتی مشتمل است بر پلیس جنایی و پلیس شبه نظامی که مسولیت اصلی آن حفظ آرامش و برقراری نظم در ایالت مربوطه است. مسولیت مبارزه با آتش سوزی نیز به عهده‌ی پلیس ایالتی است. باید اضافه کنم که کشور برزیل بصورت فدرال اداره می‌شود و مشتمل از ۲۶ ایالت است. ب- متاسفانه دوربین فیلمبرداری من خراب شده است و از این‌رو در حال حاضر نه امکان گذاشتن عکس یا ویدیو کلیپی برایم موجود استو نه نام شهرهایی که دیده‌ام. عکس‌های‌ کاغذی‌ نیز در جا‌به‌جا شدن و خانه‌کشی، تا بامروز گم‌وگور شده‌اند به جز این چند قطعه که به نمایش گذاشته شده‌است. ج- در آن مناطقی که من بودم، ولنگاری‌ای ندیدم. اتوبوس‌ها نه تازه ولی تمیز بودند و سرساعت مقرر به ایستگاه می‌رسیدند. کرایه‌ی آن‌ها هم بسیار مناسب بود. متاسفانه بدلیل کوتاهی زمان اقامت، امکان رفتن به شهرهای بزرگ را نیافتم.