شنبه ۲۱ فوریهٔ ۲۰۰۹

سفر برزیل بخش چهارم

حدود ساعت ده صبح است. خیابان ساحلی شهر Ponta Negra قدم می‌زنیم. پیر و جوان مشغول به نوعی والیبال هستند که بجای دست، چون فوتبال از پا و سر استفاده می‌کنند. تا بحال چنین نوع والیبالی ندیده‌بودم. شاید اسم دیگری داشته باشد، نمی‌دانم. اینان مشتریان هرروزه‌ی این بازی‌اند. بعد هم شنایی می‌کنند و دسته‌جمعی صبحانه‌ای با هم می‌خورند. شاید اصلن کاری نداشته باشند و یا شاید هم از کارکنان رستوران‌ها، یا فروشنده‌گان ساحلی باشند.

اما روی‌هم‌رفته مردم بومی نهایت استفاده‌ی ممکن را از آب دریا را می‌برند. پدر و مادرها صبح یا عصر بچه‌ها را با خود بساحل می‌آوردند. کنار دریا پر است از اهالی بومی.

خودروهای پلیس، مدام در آمدورفتند. البته پلیس پیاده هم حضور دارد. سه نوع پلیس دارند، پلیس قضایی، راهنمایی و ارتشی. (مشابه فارسی‌اش نمی‌دانم چه می‌شود). این آخری متصدی نظم و مبارزه با قانون‌شکنان است و تا بن دندان مسلح‌.

با جوانی که در یکی از رستوران‌ها کار می‌کند، آشنا شده‌ایم. او دانشجوی زبان انگلیسی است و انگلیسی را به روانی صحبت می‌کند. تفاوت وظایف پلیس‌ها را از او جویا می‌شوم. به گفته‌ی او وظیفه‌ی پلیس قضایی، اجرای احکام دادگاه‌هاست. وظیفه آن دو نوع دیگر نیز مشخص است و در امور یکدیگر هم مداخله نمی‌کنند.

صدای آژیر خودروهای پلیس توجه ما را جلب می‌کند. پلیس خودرویی را اسکورت می‌کند. جوان می‌گوید که ماشین مزبور حامل پول بانک است. چند دستگاه‌ خودپرداز در مقابل ما وجود دارد. سربازان مسلح از کامیونتی پیاده شده و از پله‌های جلو خودپردازها بالا می‌روند و با حرکت مسلسل سبکی که در دست دارند، مردم ایستاده به صف را امر به ترک محوطه می‌نمایند. دو سه خانم اروپایی‌ها هاج‌وواج، فوری از پله‌ها سراسرزیر شده و محوطه را ترک می‌کنند. سربازان مسلح دست بروی ماشه و رو بمردم منطقه را زیر نظر می‌گیرند. فرمانده دستور حمل پول‌ها را صادر می‌کند. تا پر شدن صندوق‌های خودپردازها، رفت‌و‌آمد در محوطه‌ی بانک ممنوع می‌شود.

بیورن می‌گوید:

بیست‌سال پیش در بلیوی وارد بانکی شدم، سربازی این چنین مسلح در زیر سقف و مسلط به صندوق‌ها، در میانه‌ی اسکلتی فلزی که بشکل و شمایل انسان ساخته شده بود، مسلسل بدست پاس می‌داد. چشمم که به آن افتاد با خودم گفتم اگر همین الان دزدی وارد بانک شود، بی‌شک فاتحه‌ی من خوانده شده است.

چند روز بعد در میانه‌ی میدان شهر، شاهد بودم که ولگردی کارد بر گلوی مسافری آمریکایی گذاشت، پلیس رویش را برگرداند و آقای دزد کوله‌پشتی طرف را از کولش برداشت و ناپدید شد.

به گردش خود ادامه می‌دهیم. بیورن به خانه‌ای اشاره می‌کند. بر روی دیوار دورادور خانه حصاری از سیم‌های حامل جریان برق کشیده شده است. بیورن می‌گوید:

می‌دانی که احداث چنین حفاظی در سوئد ممنوع است. اما این‌جا مردم خانه‌های خود را به این شکل از شر دزدان حفظ می‌کنند. تازه یادت هست که راهنما می‌گفت که ناتال امن‌ترین بخش برزیل است و بسیاری از برزیل‌های ثروتمند از شهرهای بزرگ به این‌جا نقل مکان کرده و می‌کنند.

وارد مغازه‌ای می‌شویم. روی پیش‌خوان مغازه پر است از انواع کارد و چاقو‌های ضامن‌دار. یکی از آن‌ها را برمی‌دارم. فروشنده از مرغوبیت جنس ‌آن سخن می‌گوید و توصیه می‌کند که آن را حتمن بخرم. می‌گویم:

برای من مصرفی ندارد. در سوئد حمل چنین اسلحه‌ای در اجتماعات ممنوع است.

با افتخار می‌گوید:

نه، در این‌جا خبر از این‌گونه ممنوعیت‌ها نیست.

درست مثل کشور خودمان است. هرکس خودش باید حافظ جان و مال خویش باشد.

فروشنده‌گان دورهِ‌گرد، سی‌دی‌های موسیقی را، در روی جعبه‌ای مکعبی شکل، به ابعاد تقریبی ۰/۵×۰۵/×۰/۵ که سوار بر ارابه‌‌ای مجهز به دوچرخِ دوچرخه، بمردم عرضه می‌کنند. داخل جعبه، دستگاه پخش‌صوتی قوی که با باتری کار می‌کند، سوار است. موسیقی با صدای بلند پخش می‌شود. این نوع فروشنده‌گان سی‌دی همراه با دیگر فروشنده‌گان محصولات دستی، میوه‌جات، مشروبات الکلی و... از بام تا شام در کناره‌ی ساحل در رفت‌وآمدند. اما این عرضه‌کننده‌گان سی‌دی‌های موسیقی با این شکل و حال هم منحصر بفرد است.

صبح زود صدای بلند موسیقی از خواب بیدارم می‌کند. بروی بالکن می‌روم. جوانی در کنازه‌ی اتوموبلیش‌اش ایستاده است و سامبا می‌رقصد. دوستانش که در داخل دریا به شنا مشغولند، برای او دست تکان می‌دهند. یکی از کارکنان هتل به طرف او می‌رود. به نظر می‌رسد که از می‌خواهد صدای موسیقی را کم کند. طرف با اشاره‌ی دست مامور را به آرامش دعوت می‌کند. دستش را بداخل اتومبیل می‌برد و با اشاره تایید دوستان در حال شنا را جویا می‌شود. صدای موسیقی همه را از خواب بیدار می‌کند و مسافران هتل یکی‌یکی در بالکن‌های مقابل اتاق‌هایشان ظاهر می‌شوند. کارگر هتل در حالیکه سر و دستش را به این‌ور و آن‌ور تکان می‌دهد، بی‌نتیجه بطرف هتل بر می‌گردد. جوان به رقص سامبای زیبایش ادامه می‌دهد. مطمئن هستم که دوستان او دیگر صدای موسیقی را نمی‌شنوند اما خود او غرق در موسیقی و رقص است.

بی‌خیال دیگران!

سر میز ناهار بیورن روزنامه‌ای جلوی من می‌گزارد. عکس خبری از روزنامه‌ی عصر سوئد بنام افتوبلادت، توجهم را جلب می‌کند. مطلب به سوئدی. جوانی سوئدی در چندصد متری هتل ما و در حدود ظهر ، از ناحیه قلب مورد اصابت گلوله قرار گرفته است. حالش وخیم است. دلیل حمله به او نوشته نشده‌است.

دی‌ماه ۱۳۸۳


چهارشنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۰۹

سفر به برزیل بخش سوم

اوضاع اجتماعی

فراوانی دختران کم‌سال خیابانی سخت توی چشم می‌خورد. دخترانی که در این ساعات شب باید بدرس و مشق خود مشغول باشند اما متاسفانه آشکارا در خیابان‌ها به دنبال شکار مشتری هستند و مشتریان آنان بیشتر، مردان میانسال بدچهره‌ی اروپایی‌اند.

در بیشتر اماکن عمومی مانند، رستوران، بار، لابی هتل و ... ااطلاعیه‌ی با این متن نصب شده‌است:

هم‌خوابه‌گی با نابالغان امری جزائی است و عاملین ٱن مجرم جنائی تلقی شده و قابل تعقیب جزایی هستند.

اما نه پلیس توجهی به نوشته دارد نه خریداران و فروشنده‌گان س.ک.س.

توی رستورانی نشسته‌ایم، من و همسرم. بیورن مسافر دیواربه‌دیوار اتاقمان در هتل بما می‌پیوندد. از دست دختران فراری شده است. می‌گوید:

چه خوب شما که شما را دیدم. این دخترها ول کن نیستند. هرکجا رفتم چندتایی دوره‌ام کردند. و اشاره به دسته‌‌ای از آنان می‌کند که وارد رستوران شده و دور میزی را اشغال می‌کنند و با صدای بلند به گفت‌وگو می‌پردازند. سن هیچ‌کدامشان نبابد از سیزده‌ چهارده سال بیشتر باشد. دستور نوشابه‌ای می‌دهند، به دستشویی رفته و توالت خودشان را نو کرده، رستوران را ترک می‌کنند.

بیورن سری تکان می‌دهد و می‌گوید کاش می‌شد عکسی از این مشتریان ناکس گرفت و در سوئد آن را تحویل پلیس داد!

ما در برزیل با بیورن آشنا شدیم. تنهایی به این‌جا آمده‌است تا پنجاه‌ساله‌گی‌اش را جشن بگیرد. زنش همراهش نیامده است چون هزینه‌ی سفر را خرج لباس و دیگر چیزها کرده است. بیورن اهل مسافرت است. کشورهای بسیاری را دیده‌است. در جوانی راهی آمریکای مرکزی می‌شود و شش ماه آزگار مانده‌گار آن‌جا می‌-شود. زبان اسپانیایی را بلد است. می‌گوید زبان پرتغالی را می‌فهمد. بهر حال او زبان‌دان ماست. جز در هتل و رستوران‌ها بندرت کسی انگلیسی را می‌فهمد.

تراول چک‌های بیورن را در محلی که هستیم قبول نمی‌کنند. باید برای تبدیل آن‌ها بمرکز شهر برود. می‌گوید:

چکار کنم؟ من پولم تمام شده‌است و این‌جا هم که چک‌ها بی‌اعتبارند. می‌گوییم:

ایرادی ندارد. ما پول نقد داریم.

با تعجب می‌پرسد:

یعنی می‌شود مقداری بمن قرض بدهید تا چک‌هایم را تبدیل کنم؟

همسرم می‌گوید:

نگران مباش! اگر موفق به تبدیل کردن آن‌ها هم نشدی، می‌توانی روی ما حساب کنی. آن‌چه داریم با هم خرج می‌کنیم و تو در سوئد می‌توانی قرضت را ادا کنی!

هاج‌ و واج نگاهمان می‌کند و می‌پرسد:

به این راحتی؟

فردا باهم راهی شهر می‌شویم. اتوبوس‌ها شیک و راحت نیستند اما سر ساعت می‌آیند و تمیز و مرتب هستند. به شهر می‌رسیم، بانک را پیدا می‌کنیم. ما به سلمانی می‌رویم و او وارد بانک می‌شود. کار ما تمام شده است اما از بیورن خبری نیست. به سراغ او می‌رویم. داخل بانک غله‌غله است، درست مثل بانک‌های خودمان. صف‌های متعددی، در میانه‌ی نرده های آهنی ویژه‌ی، پیچ‌وتاپ خورده است. بیورن را از بیرون می‌بنیم، ایما و اشاره تاثیری ندارد. می‌روم که داخل بانک شوم. درها همه قفل می‌شوند. پلیسی با عجله بطرف من می‌آید و به پرتقالی چیزهایی بلغور می‌کند که من چیزی درک نمی‌کنم.

نهایت می‌گوید«موبایل». تلفن همراهم را از دریچه‌ای که باز می‌شود تحویل می‌دهم. در دستگاهی معاینه می‌شود، برش می‌گرداند و در را برویم می‌گشاید. بیورن دو سه برگه کاغذ بدست مشغول خواندن است. صدایش می‌کنم و می‌پرسم:

درست شد؟

نگاهی می‌کند و می‌گوید:

نی‌یا! که معنی‌اش هم آره و هم نه است.

تراول‌چک‌ها را پذیرفته و تحویل گرفته‌اند. برگه‌هایی به او داده‌اند که باید پر کند و تحویل باجه‌ی دیگری دهد. صف تا دلت بخواهد دراز است به درازی صف شیر در جلوی تعاونی‌ها تهران در زمان جنگ. همه با هم حرف می‌زنند. بی‌خیال و خون‌سرد، وقت را می‌کشند بهمان‌شان که خودمان در سر صف نان و گوشت می‌کردیم! یکی سر صحبت را با من باز می‌کنند چون هم رنگ و روی آن‌ها هستم. به بیورن حواله‌ا‌ش می‌دهم. همین‌که می‌فهمند خارجی هستیم، یکی ‌یکی صف خود را رها کرده و به گروه‌ ما می‌پیوندند. حالا همه‌ی حاضرین در بانک می‌دانند که ما کی‌ هستیم، از کجا آمده‌ایم و برای چه به بانک مراجعه کرده‌ایم. نمی‌دانم جقدر در بانک منتظر شدیم. اما وقتی که کارمان تمام شد و دنبال همسرم رفتیم، او سخت نگران احوال ما بود.

دی‌ماه ۱۳۸۳

دوشنبه ۱۶ فوریهٔ ۲۰۰۹

سفر به برزیل بخش دوم

برزیل در نگاهی کوتاه برزیل از نظر وسعت، ششمین کشور بزرگ جهان است. وسعت‌اش پنج برابر وسعت ایران است با جمعیتی حدود ۲۲۰ میلیون نفر متشکل از نژادهای محتلف. زرد و سیاه و سفید که در هم آمیخته‌اند و با هم بدور از غرور وابسته‌گی به نژادی خاص، زندگی می‌کنند. در هم آمیخته‌‌گیشان هم از نظر زندگی در کنار هم است و هم از اختلاط جنسی. سفید با سیاه ازدواج کرده و محصول ازدواجشان با زردها پیوند زناشوئی بسته است. پرآب‌ترین رود جهان "آمازون" در آن جاری است و آبیاری‌اش می‌کند.کشور پوشیده از جنگل‌های استوائی است. در بعضی مناطق ارتفاع درختان جنگلی از ۱۰۰ متر متجاوز است. از نظر منابع زیر زمینی غنی است و حتی به طلای سیاه نیز دسترسی دارد، گرچه نفت استخراجی‌اش جواب‌گوی نیاز روزانه‌ی صنعت جوان برزیل نیست. تا چندی پیش مشتری نفت ما بود و بیشترین نیاز نفتی‌اش را ایران تامین می‌کرد. به قول معروف از سوزن تولید می‌کند تا هواپیما. ولی متأسفانه مقروض‌ترین کشور جهان هم هست و بهره‌ی وام‌اش «فرع»به سرمایه‌داران خارجی، بیش از اصل وامی است که دریافت کرده است. بدهی این کشور ثروتمندِ فقیر، چون همه‌ی کشورهای درحال توسعه، ماحصل نادانم‌کاری سیاست‌مداران بی‌خردی است که رسیدن به آرزوهای خام خود را مقدم بر منافع ملی کشور دانسته‌اند. حسب اطلاعاتی که راهنمای تور گردشی به ما داد رئیس جمهوری وقت، در سال ۱۹۵۶ یرای احداث پایتخت جدید «برازاویل» مبلغ هنگفتی وام گرفت تا شهری نو بسازد و پایتخت را از «ریودو ژانیرو» به آنجا منتقل کند. او این‌کار را کرد و برای برزیل پایتختی نو بنیاد کرد اما کشور را هم را هم ورشکست کرد. کودتاچیان نظامی حاکم بر آن سرزمین، تدبیری درست برای بازپرداخت بدهی‌های کشور نکردند و کار بدین‌جا کشانیده شد. توی خیابان‌ها که باشی، سواره یا پیاده، فقر آشکار را حس می‌کنی و همین‌طور ثروت هنگفت انبار ‌شده در دست افرادی معدود را. آسمان‌خراش‌ها، در کناره‌ی آلونک‌ها، سر به فلک کشیده‌اند. بدنه‌ی آلونک‌ها از نی بَمبو ساخته شده است و با ورقه‌های پلاستیک دور آن را پوشانیده‌اند. بر بام بیشتر چنین جان‌پناه‌هایی دیش‌های ماهواره‌ای قد برافراشته‌اند. به گفته‌ی راهنمای گروه اکثر قریب به اتفاق این‌ آلونک‌ها دارای تلویزیون، ویدیو و پخش‌صوت‌های آخرین مدل هستند. جالب‌این‌که این فرآورده‌های الکترونیکی، همه هدیه‌«رشوه‌ای» ای‌است از جانب کاندیداهای احزاب سیاسی مختلف برزیل به این مردمان برای خرید آراء آن‌ها به نفع خود. بر فراز هر خانه‌ای، در کناره‌ی آنتن ماهواره‌ای اهدایی، پرچم حزب اهداء کننده‌ی آنتن ماهواره‌ای نیز در اهتزاز است، برای اثبات وفاداری به آن حزب. اما نشانی از فقر غذائی در چهره‌ی کودکان دیده نمی‌شود. طبیعت هرگونه نعمتی را در دسترشان نهاده است. جنگل پر است از میوه های وحشی. مواد غذائی، هم فراوان است و هم ارزان. دو پسر بچه را دیدم که با پرتاپ پرتقال در پی شکار میوه‌ی «کازو » میوه‌ی بادام هندی بودند. برزیلی‌ها مردمی شاد، مهربان، موسیقی دوست و دوستداشتی هستند. عاشق رقص و موسقی‌اند. بیشتر اتومبیل‌های آنان مجهز به یک دستگاه استرویوی بسیار قوی است که معمولن بدلیل حجم زیادش، در صندوق عقب اتومبیل نصب شده است. در ساحل دریا، در صندوق عقب را بالا می‌زنند و با صدائی بلند آهنگی‌یا ترانه‌ای پخش می‌کنند و خود به رقص می‌پردازند. مشکل ما زبان بود. زبانشان پرتقالی است که زمانی دراز مستعمره‌ی کشور پرتقال بوده‌اند و زبان دیگری را صحبت نمی‌کنند। دی‌ماه ۱۳۸۳

پنجشنبه ۱۲ فوریهٔ ۲۰۰۹

کلید خانه


مقدمه
چند روز پیش ای‌میلی دریافت کردم از دوستی که سالیانی است آب غربت می‌خورد. در رژیم شاهنشاهی بود که به قصد تحصیل راهی خارج شد، در خارج بماند بدلیل شرکت در فعالیت‌های ضد حکومت شاهنشاهی. بعد از انقلاب به ایران آمد. مدتی کار کرد ولی دوباره رفت و دیگر برنگشت، مثل خیلی‌ها.
نوشته‌ی او مرا بیاد پدر زن همکاری انداخت.
ساکن خرمشهر بود و روزگار خوبی داشت. عراقی‌ها که آمدند، در خانه‌اش را بست، زن وبچه‌اش سوار ماشین کرد، نگاهی به ماحصل عمرش انداخت که می‌ماند و من می‌رفت. اشک چشمانش را پر کرده بود. دستش به گردن بندش که شمایل حضرت علی بود، خورد. در ماشین را باز کرد. به طرف خانه روان شد. قفل در را گشود، گردن‌بند توی راهرو نهاد به این تصور تصویر حک‌شده‌ی حضرتش بر روی طلا حامی خانه‌اش باشد.
اما خانه‌اش به تصرف عراقی‌ها درآمد و همه‌ی حاصل زندگی پنجاه / شصت ساله‌اش به غارت رفت.
می‌گفت:
ای‌کاش حداقل گردن‌بند را با خودم آورده بودم و حالی با فروش آن می‌توانستم دردی از دردهایم را درمان کنم.
دیدی که آخر عمری جنگزده شده‌م و باید دستم را برای کمک پیش دیگران را دراز کنم.
محمد افراسیابی

کلید خانه
نوشته‌ی بهروز عارفی
در پی استقرار جمهوری اسلامی، بودند ایرانیان بسیاری که ترک خانه و کاشانه کردند. در سالهای ۱۳۶۰، این خانه بدوشی سرعتی دو چندان پیدا کرد. هزاران ایرانی که شاید به نوعی نیز در سرنگونی حکومت سلطنتی دست داشتند، این بار، راه کوه و دشت را در پیش گرفته و پس از رنج فراوان، سر از دیار غربت به درآوردند و به گروه نخست دربهدران پیوستند.
اما، شاید هیچکدام از این مهاجران، کلید خانه‌ی خود را به همراه نداشتند. یا خانه‌ی تهران، آبادان، تبریز و ... شان اجاره‌ای بود، و ناچارا کلید را به صاحب خانه پس داده بودند. و یا مابقی خانواده در آن خانه ساکن بودند و به زندگی در آن ادامه دادند.
با وجود این، در میان ما غربتنشینان، شاید بتوان کمتر کسی را یافت که هر از گاهی به فکر خانه‌ی آنروزی‌شان نیافتاده باشد. بخشی از زندگی ما، جوانی ما، روزهای خوش ما در سایه‌ی آن دیوارها نهفته‌است. نباید هم فراموششان کرد. کسی چه میداند، شاید روزی...
اما، در این دنیای وانفسا، و در فاصله‌ای نه چندان دور از خانه‌های ما، بودند کسانی که مثل ما خانه‌هایشان را ترک کردند. گرچه مثل ما ناخواسته ولی بویژه بالاجبار. اگر گفتم بالاجبار، شاید کمی کوتاهی کرده‌باشم. و البته نه کمی بلکه سیاری. منظورم از ترک اجباری، ترک خانه و کاشانه در زیر رگبار گلوله و مسلسل بود.
کمی از حافظه یاری بگیریم و کوشش کنیم تا صحنه را – البته در حد نوشته – زنده کنیم.
سال ۱۹۴۷ میلادی است و سازمان ملل به تقسیم فلسطین رای داده است. بیش از نیمی از فلسطین تاریخی، نصیب یهودیان شده است و دولت اسرائیل بنیاد گذاشته شده است. اما داستان به همین جا ختم نمی‌شود. اعراب تقسیم ناعادلانه را نمی‌پذیرند. و سال ۱۹۴۸، جنگ در می‌گیرد و صهیونیست‌ها بر بخش‌های دیگری از خاک فلسطین مستولی می‌شوند. اخراج فلسطینیان از شهرها و روستاهایشان شروع می‌شود و آن‌هم به زور اسلحه. تروریست‌های گروه اشترن ( وابسته به اسحاق شامیر، نخست وزیر بعدی اسرائیل) دیر یاسین را به خاک و خون می‌کشند. کَفَر قاسم‌ها با خاک یکسان می‌شود. و فلسطینی راه دیگری جز آواره‌گی در پیشِ رو ندارد، برای حفظ جان خود و خانواده‌اش. آواره‌گی‌ای که هنوز هم ادامه دارد.
هنگام ترک خانه و آشیانه، فلسطینی‌ها که امیدوار بودند روزی – نه زیاد دور- به خانه خود باز گردند، کلید خانه‌هایشان را با خود به همراه بردند.
پس از گدشت پنجاه وهشت سال، اگر گذارتان به یک اردوگاه پناهندگان فلسطینی در لبنان بیافتد، نگاهی به دیوار دخمه محقر آنان بیاندازید. هنوز هم کلید خانه، کلید خانه‌ئی در بیت‌المقدس، کلید خانه‌ئی در حیفا، کلید کلبه‌ای در طبریه، کلید خانه‌ای در قلقلیا و.... از دیوار آویزان است.
بسیاری از مهاجران و آواره‌گان فلسطینی، پیش از این که توفیق دیدار مجدد خانه‌شان را پیدا کنند، چشم از جهان فرو بسته‌اند. اما هنوز بسیاری، هر صبحدم، با نگاهی پرفسوس به کلید خانه، روز را آغاز و نیز شب را به پایان می‌رسانند.
از میان خانه‌های فلسطینیان، کم هستند خانه‌هائی که هنوز در محل آن روز خود و در سرزمین خود، استوار مانده باشند. درخانه‌ی آنان، کسان دگری زندگی می‌کنند وغالب آن خانه‌ها ویران گشته و خانه‌هائی نو، برای افرادی نوین ساخته شده است که از سرزمین‌های دیگری آمده‌اند و در خانه‌ی به زور خالی شده فلسطینی‌ها، مسکن گزیده‌اند و کشور دیگری ساخته‌اند.
یک فیلمساز اسرائیلی، آموس گیتائی، به این فکر افتاد تا شماری از این رانده‌شه‌دگان را پیدا کند. بیشتر آنان بالای هشتاد سال عمر دارند. ولی جزئیات خانه‌شان را فراموش نکردهاند. گوشهبهگوشه‌ی آن را تعریف می‌کنند. این آواره‌گانِ آن زمان، اینک در شهرهای دیگری، در اَممان، در بیروت و ... زندگی می‌کنند و با چنان احساسی از خانه‌شان صحبت می‌کنند که گوئی حتی یک روز هم آن جا را ترک نکرده اند.
فیلمساز سری هم به ساکنان جدید آن خانه (یهودیان ) زده است. آنان نیز دست پیش را گرفته و می‌گویند که «آنها نیز به نوعی آواره بوده‌اند و از اوکراین، استانبول و ورشو و ... آمده‌اند».
تک و توکی، کمی معذب هستند ولی مهم این است که صاحب آن خانه‌ها، اینان هستند و نه صاحبان اصلی آواره‌ی آن خانه‌ها!
آموس به سراغ یک خانواده‌ی فلسطینی که هنوز در بیت‌المقدس شرقی زندگی می‌کند هم رفته است. طنز تلخ دنیا در اینجاست که آنان بر روی زمین نیاکان خود، زمینی که هرگز ترکش نکرده‌اند، خانه‌ای ساخته‌اند و حالا مقامات دولت اشغالگر، از آنان می‌خواهد که خانه‌ی خود را خراب کنند، چرا که از اسرائیلی‌ها جواز ساخت نگرفته‌اند.
در این میان، یکی از صاحبان اصلی که هنگام ترک خانه، نوجوانی بیش نبود، توانسته است از خانه آبا و اجدادی‌اش در بیتالمقدس، دیداری کند. البته از آن خانه، فقط ایوان کوچکی بیشتر باقی مانده بود، شاید هم برای یادگاری، که بر جای آن، خانه‌ی سنگی جدیدی ساخته بودند.
راویان فیلم کسانی بودند که نزدیک به شصت سال پیش، از خانه و کاشانه‌ی خویش رانده شده بوده‌اند و هنوز در انتظارند که روزی خود یا فرزندانشان به خانه‌شان بازگردند. نمی‌دانم به کدام کعبه، چشم امید دوختهاند. ولی کلید خانه هنوز از دیوار آویزان است ...
فیلم مستند گیتائی، که «خانه » HOUSE نام دارد، دوشنبه شب، نهم اکتبر 2006، از تلویزیون فرانسوی-آلمانی آرته پخش شد। تماشای این فیلم پر احساس، بهانه‌ای شد برای نوشتن این چند سطر.

دوشنبه ۹ فوریهٔ ۲۰۰۹

دیدار از برزیل، بخش اول

پیامکی می‌رسد. بازش می‌کنم.

سلام! من در اروگوای هستم امیدوارم که حال شما هم خوب باشد! با آروزی سلامتی! بیورن.

بیاد مسافرت برزیل می‌افتم که با بیورن بودیم. دی‌ماه سال ۱۳۸۳ بود، درست چهار سال پیش.

قصدمان دیدار از کوبا بود، سفر را که رزرو کردیم، خانم کارمند ‌یادش آمد که سفر به کوبا نیازمند گرفتن ویزا از مبدا است. به شرکت ترتیب دهنده‌ی مسافرت تلفن کرد. جواب این بود که چون تا زمان پرواز دوهفته‌‌ای بیشتر باقی نمانده است، تهیه‌ی ویزای ورود به عهده‌ی مسافر است.

تلفنی با سفارت کوبا تماس گرفتم. صدای ضبط شده‌ی برروی نوار مطالبی به زبان اسپانیولی چیزهایی گفت که من چیزی دست‌گیرم نشد. بعد به زبان سوئدی نحوه‌ی درخواست انواع ویزاهای موجود را بیان کرد و تلفن قطع شد. معلوم نشد که کی باید به سفارت مراجعه کرد و امکان تماس مستقیم هم نبود ما هم، با تمام علاقه‌ای که به دیدار «کوبایِ قهرمان» داشتیم عطای رفتن کوبا را به لقایش بخشیدیم. دیدار کشور قهرمانان دوران جوانی‌مان، فیدل، چه‌گوآرا و آن پسربچه‌ی چهارده ساله‌ی کوبایی که در جنگ خلیج خوک‌ها به تنهائی مانع نفوذ گروهی از دست‌پروردگان آمریکائی شده‌بود، به رویا مبدل شد.

آری دوست می‌داشتیم مردم قهرمان کوبا را به‌بینیم، از نزدیک با مشکلاتشان آشنا شویم، به پای حرف دلِشان بنشینیم و با زبان بی‌‌زبانی به امیدها و دردهای آنان گوش کنیم. اما نشد. شاید روزی دیگر.

اما جستجوی‌مان برای یافتن سفر ارزان‌قیمت که به « آخرین لحظه» معروف است، ادامه یافت. بچه‌ها هم توصیه و تآکید داشتند که حتمن راهی سفری شویم. نهایت اگهی سفر به جزایر کارائیب نظرمان را جلب کرد. مصمم برای خرید سفر به بنگاهی مسافرتی مراجعه کردیم و سفارش سفر را دادیم. فروشنده برزیل را پیشنهاد کرد. فقط دو جای خالی باقی ‌بود با قیمتی بسیار مناسب. یک‌سالی بود که حرف برزیل و برزیلی‌ها نقل مجالس ما شده بود و اکنون نیز شیوا و شوهرش آن‌جا بودند. سفر را خریدیم.

فردایش که برگه‌‌ی مرخصی را جلوی رئیسم گذاشتم، پرسید:

باز کجا؟

برزیل.

برزیل؟ با آن همه ناامنی تو چطور جرئت می‌کنی راهی برزیل شوی؟

گفتم:

چرا نکنم؟ چهل و اندی سال زندگی در ایران، آب‌دیده شده‌م. ما با این مسائل بزرگ شده‌ایم. اتفاقی نخواهد افتاد.

شگفتی‌‌اش زمانی بیشتر شد که از بهای بلیت آگاهی پیدا کرد. گفت:

خوب! با این قیمتی که تو می‌گویی سورپرایز است. ولی یادت نرود که خطر آشنا و غریبه نمی‌شناسد.

و بعد با گفتن "سفر خوشی برایت آرزو می‌کنم" برگه‌ی مرخصی را امضاء کرد.

هر چه روز سفر نزدیک‌تر می‌شد تب سفر همسرم را نیز بالا می‌رفت که نکند "برف ببارد، راه‌ها بسته‌ شود، هواپیما نتواند پرواز کند و ...".

ولی اتفاقی نیافتاد و ما سوار بر مرغ آهنین‌بال راهی برزیل شدیم. ۱۸ ساعت پرواز بود. در جزیره‌یTreniffe در شمال آفریقا، جزیره‌ای از مجمع‌الجزایر قناری و متعلق به اسپانیا، برای بنزین‌گیری و تعویض کارکنان هواپیما، یک ساعتی توقف کردیم و بعد هواپیما بسوی برزیل پر کشید.

ده ساعتی بعد خلبان خبر کم کردن ارتفاع هواپیما را داد و از مسافران خواست تا کمربندهای ایمنی خویش را به بندند. هواپیما سرعتش کم و کمتر شد و ارتفاعش نیز. پس از مدتی تکان‌های شدید، به‌راحتی به زمین نشست. چون همیشه مسافران خسته خواهش سرمیهمان‌دار را مبنی بر "تا توقف کامل هواپیما روی صندلی‌های خود ماندن" توجهی نکردند. همه خسته بودیم. شاید افرادی دیگری نیز چون من و همسرم، برای رسیدن به فرودگاه، مدتی نیز اتومبیل رانده بودند. پرواز و بی‌خوابی و خسته‌گی، وسوسه‌ی ایستادن بر روی زمین سبب عجله‌ی بیشتر مسافران بود، برای گذاردن پاهای خویش روی زمین.

با ایستادن سه ربع ساعتی در صف انتظار، اوراق تقاضای ویزای ورود را تحویل مامورین گذرنامه دادیم و داخل خاک برزیل شدیم.

کارمندان شرکت‌های مسافرتی مربوطه، با لیستی از اسامی مسافرین، انتظار ما را می‌کشیدند. هر گروهی به اتوبوسی هدایت شد. در راه هتل اطلاعات مختصری در باره‌ی اوضاع اجتماعی برزیل و عدم امنیت اجتماعی با ابما داده شد. که هرگز تنها بیرون نروید و به هیج‌وجه طلا و پول و دوربین عکاسی و ... در شب‌ها همراه خود نداشته باشید. ما که گوشمان ازین حرف‌ها پر بود و چشم‌مان بسیار دیده، و نگرانی‌ای حاصل نشد.

هتلمان در کناره‌ی دریا بود ولی اتاق‌مان، پنجرهای‌اش به داخل حیاط هنل باز می‌شد مقابل دیواری به ارتفاع ده متر و به فاصله‌ی دو سه متر که بی شباهت به زندان نبود. دو روزی در همان اتاق ماندیم تا موفق شدیم اتاقی با بالکن و مشرف به دریا، دست و پا کنیم و البته با قبول پرداخت حق مرغوبت.

یادم می‌آید در کتاب عربی‌امان درسی بود با عنوان" التجربه فوق‌العلم" و درست این، داستان دانش جغرافیائی من است.

با یاد تابستان‌های ایران، به این خیال بودم که حال که از سرما و تاریکی سوئد برای چند روزی جسته‌ایم، حد اقل تا ساعت هفت یا هشت شب، از روشنائی روز و گرمای خورشید، بهره خواهیم برد که ساعت پنج آفتاب از ما روی پوشاند و پشت کوه‌ها پنهان شد و تاریکی سنگینی روی شهر را فراگرفت. آن‌گاه " دو ازاری"ام افتاد که عمو اروند! این‌جا منطقه‌ی استوائی است و روزان و شبان‌اش برابر.

و بیادم آمد داستان فرمانده نیروی زمینی یکی از بنادر جنوب کشورمان را در آن رژیم، که به بازدید ناوی جنگی رفته بود و با دوربین به دنبال کشف خط استوا، می‌گشت। رندی با ماژیک، خطی در پشت یکی از عدسی‌ دوربین ناو کشیده بود و به او گفته بود"جناب سرهنگ! خط استوا فقط از این دوربین قابل رؤیت است। سرهنگ از دیدن خط استوا بسیار خوشحال می‌شود اما افسران جزء ناو، به دلیل به بازی‌گرفتن افسر مافوق، از مرخصی آخر هفته محروم می‌شوند.

و دوستم می‌گفت که دو ماهی بود پا به خشکی نگذاشته بودیم.

دی‌ماه ۱۳۸۳

سه‌شنبه ۳ فوریهٔ ۲۰۰۹

لباس‌ها تهیه شده از پر مصداق کامل حیوان‌آزاری


کانال ۴تلویزیون سوئد در روز یک‌شنبه اول فوریه برنامه‌ای داشت زیر عنوان "حقیقت تلخ". خبرنگار با دوربین مخفی به یکی از موسسات تهیه‌ی پَرِقو در لهستان رفته بود. عده‌ای زن و مرد، قوهای بیچاره‌ را با وضع اسفناکی در میان دو پای خود می‌گذاشتند و زنده پرهای آن‌ها را می‌کندند تا برای من و تو از آن‌ها کاپشن، پالتو، لحاف و ... پرقو تهیه کنند.
دلیل اقدام به چنین کار ظالمانه‌یی، سوددهی فراوان آن است. زیرا از غاز کشته‌شده فقط یکبار می‌شود پر تهیه کرد اما با این شیوه، از هر غاز زنده‌ای در سال چهار بار پر تهیه کرده و نهایت هم آن را می‌کشند.
پخش برنامه واکنش سوئدی‌ها را علیه این شیوه‌ی ظالمانه‌ی تهیه‌ی پر، برانگیخت. در میان فروشنده‌گان لباس یا وسایل خواب که از پر در آن‌ها استفاده می‌شود، فروشگاه زنجیره‌‌ای معروف IKEA رسمن اعلام کرد که در ساخت کالاهای آن شرکت، از این‌گونه پرها استفاده نمی‌شود. بعضی از شرکت‌ها اعلام کردند که در آینده با شرکت‌های تولیدکننده‌ی لباس طرف معامله‌هی خود، شرط خواهد شد تا پر کار رفته درکالاهای سفارشی آن‌ها نبایر از غازهای زنده، فراهم شده باشد و حتا محصولات موجود در مغازه و انبار را نیز از رده خارج خواهند کرد.
واکنش مردم عادی نیز بسیار مثبت بود. بیشتر مصاحبه‌شده‌ها از دیدن صحنه‌‌های تهیه پر، یخت آزرده خاطر بودند و اظهار می‌داشتند در آینده هرگز ز چنین لباس‌هایی را خریداری نخواهند کرد.
مصاحبه‌گر بسراغ نخست‌وزیر سوئد هم رفت. او ارتکاب چنین عملی را حیوان‌آزاری صرف ارزیابی نمود.
از آن‌جا که کشور لهستان یکی از اعضای کشورهای اروپای متحد است و سالیانه مبلغ هنگفتی از EU کمک اقتصادی برای بهبود وضع کشاورزی و دامداری خود دریافت می‌دار، عده‌ای معترض بودند که چرا پول مالیات آنان باید صرف توسعه‌ این چنین صنعت حیوان آزاری شود و درخواست داشتند تا مسئله در جلسات EU مطرح شود.
آیا فکر می‌کنید که خرید پر تهیه‌شده از حیوانات زنده را تحریم کنید؟
٪۸۵ جواب مثب داده‌اند
٪۱۰ جواب منفی
٪۴ نمی‌دانم.
جمعن تعدا ۹۸۹۳ نفر تا زمان قلمی شدن این نوشته در رای‌گیری شرکت کرده‌اند.
پی‌نوشت
۱- در گذشته نیز جمعیت هواداران حیوانات از این مسئله آگاه بودند و علیه خرید این گونه لباس‌ها تبلیغ
می‌کردند.
۲- در سوئد بیشتر فروشگاه‌ها به خریدارانشان خدمتی ارائه می‌کنند بنام «خرید باز» و آن بدان معناست که
خریدار این حق دارد که کالای خریداری شده را در مدت معینی پس دهد. با توجه باین شیوه‌ی مرسوم چنانچه
معلوم شود کالای خریداری شده فاقد مشخصات بیان شده است، کالا به فروشنده پس داده می‌شود.
۳ـ چین کمونیست یکی از صادر کننده‌گان مهم پر تهیه شده از پرنده‌گان زنده است که در برنامه نیز به آن اشاره شد.