پنجشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۰۹

آقـا

ما بچه‌ها از قول همسرش او را آقا خطاب میكردیم. ولی بزرگترها آقای ...

آقا از خوانین بود و چنین افرادی را «رعایا» «آقا» خطاب می‌کردند به این دلیل که مالک آبادیها و آدمیانِ ساكن در آن ده‌ها بودند. كاشت و برداشت محصول با رعایا بود اما سودش از آنِ آقایان.

آقـا کارمند یکی اداره‌های دولتی بود. نمی‌دانم سوادش در چه حدّ بود. اما خوب میدانم كه آنروزها، آنانی كه كورهسوادی داشتنتد و سُمّبهای پرزور، در یکی از اداره‌های دولتی، شغل ِپَستی چون خدمتگزار یا نامه‌رسان، برای خود دست و پا میكردند. همینكه به قول معروف «میخ‌ِشان كوبیده میشد»، با دادن پول و پلهای به زعمای امر، راهی دهات میشدند برای چاپیدن خلق خدا.

آقای ما هم بیشك از همین تیپ آدمها بود.

مردی خوش قیافه و خوش لباس بود با قدی بلند،كمی چاق و واجد همه‌ی مشخصات لازم برای جلب توجه مردم عادی. همیشه از وسط خیابان راه میرفت. جواب سلام كسبه و راهگذران را با برداشتن كلاهش، محترمانه و با لبخندی حاكی از رضایت خاطر، پاسخ میگفت.

قبل از اینكه راهی حمام شود کلفتِ خانه بقچهی حمام‌ او را پیشاپیش به حمام می‌برد و خبر می‌داد که آقا فلان ساعت تشریف می‌آورند. پس از استحمام نیز، باز کلفت خانه بود كه میرفت و بقچهی آقا را از حمام پس میآورد.

آقا تا دنیا به کامش بود، نماز نمیخواند.

بسـاط عیشش همیشـه دایر بود. زنش مؤمنهای بود اهل دعا و قران. ولی باید همه‌ی وسایل عیش او را فراهم می‌کرد كه درعقد نكاح آقا بود و اگر کوتاهی میكرد بی‌شک، نفقهاش قطع میشد. آقا از پشــتوانهی قانونی و شــرعی برخوردار بود. ولی همسرش دستش از همه‌جا کوتاه بود. پدرش پیش از به دنیا آمدن او درمكه و به هنـگام تهیه‌ی غذا، به علت انفجار چراغ پریموس، جان باخته بود. چون این اتفاق در زمان حیات پدربزرگش افتاده بود، پس سهمی از مالومنال پدربزرگ، كه از مال دنیا بهرهی خوبی داشت، نصیب او و برادر بزرگترش نشده بود. بگذریم كه عموهای مهربانش، سهم‌الارث عموی کوچک او را هم كه دركودكی مادرش را از دست داده بود، خورده‌بودند.

ما با آقا چند سالی همسایه که هم خانه بودیم. کوچک بودم که چند الاغ محموله‌ای را به خانه آوردند. بعد فهمیدیم که محموله تریاک خام بود. خریده بود یا حقوحساب گرفته بود، نمی‌دانم. چند روزی بعد، سروکله‌ی تعدادی کارگر پیدا شد که قیافه‌ی آنان از تریاکی بودن آن‌ها گواهی می‌داد. تریاک‌ها را توی سینی‌های مسین بزرگ، روی پشت‌بام آفتاب دادند، تا نرم و آماده‌‌ شود. بعد با میخ و سیخ و کاردک و وردنه بجان تریاک‌‌‌ها افتادند و ورز و مالشش دادند تا آماده‌ی لوله‌لوله کردن شد. لوله‌ها را در ورق‌های نازکی پیچیدند و داخل جعبه گذاشتند.

ما بچه‌ها، شاهد همه‌ی این نمایشات مجرمانه بودیم و کسی را نیز نگرانی حال و آینده‌ی ما نبود. چهاردیواری بود و اختیاری و آقا هم صاحب‌اختیار.

آن‌روزها هنوز کشت تریاک ممنوع نشده بود. مزارع خشخاش اطراف شهر و گل‌های سرخ آن ما را بتماشای خود جذب می‌کرد.

در خیابان ما، چند قهوهخانه بود که آشکارا خلقالله را با این ودیعهی شیطانی پذیرائی میكردند.

حقوق آقا گویا جوابگوی مخارجش نبود. كمبودش را از مراجعین او باید تامین می‌کردند. دادن مالیات و دیگر عوارض دولتی هم از نظر آقایان علماء جایز نبود و ‌گرفتن یا دادن رشوه در ازای انجام کاری غیرقانوی را کمک به مردم ارزیابی می‌کردند و مبارزه با دولت جبّار. قاعده‌ی «الراشی والمرتشی کلاهما فی‌النار» مشمول این خادمان راه حق نمی‌شد.

اما آقا گاهی در مبارزه با ظلام، آن‌قدر زیاده روی میكرد، که گندش درمی‌آمد و بالاتری‌ها عذرش را میخواستند و «منتظر خدمت‌اش» میكردند.

حالا بود که آقا نمازخوان می‌شد و صدای «قول هوالله احد»ش و تسلیس كلمهی «والضّالین»اش گوش ساكنین خانه را كَر میكرد.

این انتظارخدمتها آنقدر تكرار شده بود كه بمحض آفتابی شدن آقا بر سر حوض وسط حیاط، برای گرفتن وضو، حتا ما بچهها میفهمیدیم كه آقا باز بیكار شدهاست.

روزی در عالم کودکی «هنوز مدرسه را شروع نکرده بودم» همین که آقا برای گرفتن وضو سر حوض ظاهر شد،با صدای بلند به مادر گفتم:

آقا بازهم از کار بی‌کار شده‌!

که البته هشدار شدیدی گرفته که فضولی به من نیامده بود.

سال‌ها پیش، آن‌گاه که مادر زنده بود، خبر همسر «آقا» را گرفتم. مادر گفت:

هم آقا مرد و هم همسرش! اما در آخر عمر، هر چه داشت در قمار باخت. زنده‌گی در شهر برایش سخت شده بود. زنش را برداشت به ده آبا اجدادی‌اش رفت. پیر زن در آخر عمری از دیدار دوست و آشنایش هم محروم شد و در همان ده بمرد.


دوشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

هوس شــعركـرده‌ام


هوس شــعركـرده ام.

هشـت كتاب ســـهراب را برمیدارم، تفألی می‌زنم و می‌خوانم:

آب را گل نكنیم!

در فرو دست انگار، كفتری میخورد آب.

یا كه در بیشهی دور، سیرهای پر میشوید.

یا در آبادی، كوزهای پر میگردد.

و یادِ آن روز بهــاری می‌افتــم كه برای رفع تشـــنگی در کنار چشـــمهای از چشــمه سارهای البرزكوه، سرفرو كردم توی آب سردش، كه سـخت تشـنهام بود و سیر نوشیدم. پس از سیرآب شدن از علی پرسیدم:

این شعر سهراب را خواندهای؟

علی پرسید:

كدام را؟

گفتم:

آب را گل نكنیم!

مِنمِنی كرد و گفت:

آره، فكر می‌كنم. و سـپس شـروع كرد به خواندن آن، با آن صـدای گرمـ‌ که دارد.  از الفِ ابجداش تا یاء حُطّی‌اش. به آبشــار دوقولو نزدیك شده بودیم كه شــعر تمام شـد.

صـــدای دوســتان درآمد كه:

محمد و علی كه بهم می‌رسند، ما را فراموش می‌کنند.

یادش بخیر كه چه حافظه‌ای داشت و چه صفائی!

امید که فشــارهای زندگی روزانه، مُخِِّل حافظه‌اش نشــده باشد! ولی مطمئنـم كه ســـختی‌ها، روحش را ســنگ زده‌است كه صـدایش هم چنان گرم است و خوش آیند.
البته از آن سرِ سیم.

جمعه ۲۳ ژانویهٔ ۲۰۰۹

امیدی تازه برای آمریکا و برای جهان

نوشته‌ی: پر آلین، روزنامه‌ی داگنز نی‌هتر

برگردان: محمد افراسیابی

ساعت‌ها و در واقع روزها، مردم در انتظار رئیس جمهور آینده‌ی خود‌ بودند. و اینک او آن‌جا، آشکارا غرق در جذبه‌ی لحظه‌ی موعود ایستاده‌بود تا به عنوان چهل‌وچهارمین ریاست جمهوری ایالت متحده‌ی آمریکای شمالی، سوگند یاد کند.

سوگند یاد می‌کرد تا حافظ قانون اساسی ایالات متحده‌ی آمریکای شمالی باشد، همان قانون اساسی‌ که در آغاز، سیاهان را انسان‌ها‌یی کامل ارزیابی نمی‌کرد.

در جای‌گاه سخنرانی اصلن اضطرابی نداشت و اطرافیانش با شوقی فراوان، می‌شنیدند که در سیاست خارجی تازه، نشانه‌های آشکارِ حاکی از فروتنی ِفزاینده، گوش‌هایی شنوا و نشانه‌ها‌ی ثبات قدم در تصمیم‌گیری‌ها، دوباره جان تازه ‌می‌گیرد.

در سیاست داخلی او در عین امیدواری به آینده، نسبت به امیدواری‌های اغراق‌آمیز، هشدار می‌داد:

کارهای مهم بسیاری در پیش‌رو داریم که باید به پیش‌باز آن‌ها رفت. همه با هم، تلاشی همه جانبه و هم‌سو باید داشته باشیم.

بی‌درنگ پس از پایان سخنرانی، نخستین گروه همکاران اوباما راهی کاخ سفید شدند تا کار خود را آغار کنند. کاملن آشکار است که این کار نه از این رو است که اوباما در زمانی که کارهای بزرگی در سیاست داخلی و خارجی باید انجام پذیرد، وارد گود مبارزه می‌شود، نه. حرکت آغازی او نشان‌گر این است که او از پیش آماده‌گی‌های لازم را فراهم آورده‌ است.

اوباما روش‌مند عمل کرد، هم حرفه‌ای است و هم لایق و هم ورزیده.

او پس از انتخابات، باستثنای آن که گفته بود «دلیل د‌‌ل‌خوری کارگران رای دهنده‌ی سفیدپوست را که به مذهب‌، سلاح و یا باورهای ضد حزبی خود چسبیده‌اند، درک می‌کند، چرا که آنان می‌انگارند که هر انسانی مثل آن‌ها نباشد با آن‌ها نیست» مرتکب هیچ اشتباهی نشده است.

بعضی‌ها با انتقادی ضعیف اشاره به این می‌کنند که اوباما چنان از خودش مطمئن است که مشکل بتواند واقعیات را آن طوری که هست درک کند، اما اکثریت مردم باورهای او را خیرخواهانه تلقی می‌کنند.

او از جمله در نظرخواهی‌ها حتا موفق به جلب نظر جمهوری‌خواهان سنتی؛ اگر نخواهیم آنان را سفیدان سنت‌گرا بخوانیم؛ هم شده است.

اما راهبری مبارزات انتخاباتی و آماده‌سازی راه رسیدن به قدرت چیزی است و اداره‌ی ابرقدرتی که از بحران اقتصادی شدیدی رنج می‌برد، چیز دیگری.

آن واقعیت هم‌اکنون، با پائین کشیدن پرچم‌ها و ساکت شدن فریادهای شادیِ از پیروزی، آغاز شده است.


سه‌شنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۰۹

پیدا کنید پرتقال فروش را!

در روزنامه‌ی یوله داگ‌بلاد؛روزنامه‌ی شهرمان؛ خبری بود که مرا به آن دورهای دور برد، آن‌گاه که در همدان نه دندانپزشکی بود و نه از بهداشت دهان‌ودندان خبری. مردم در جوانی دندان‌هایشان را از دست می‌دادند و چشیدن مزه‌ی خیار برای بسیاری آرزویی می‌شد.

البته مسیو سامِ دندان‌ساز بود، او دندان‌ هم می‌کشید و کارش هم بسیار خوب بود و کسانی که او برایشان دندان «عاریه» گذاشته بود، کلی راضی بودند. اما همه که پول نداشتند.

پدر دوستم که پول و پله‌ای داشت، مسیو برایش یک دست دندان مصنوعی ساخته بود و نمی‌دانی طرف چه پزی می‌داد. دندان‌هایش را ترق‌وتروق رو‌ی‌هم می‌کوفت و می‌گفت:

حاجی! نی‌می‌دانی امسال چه دلی از عزا درآوُردما؟ حالا خیار خوردن مزه‌ داره. او وقتا کوفتُم می‌شد.

هر دندانی که خراب می‌شد باید می‌کشیدی‌اش، البته اگر باز هم پول داشتی و الا در سرمای زمستان دندانت «پیله» می‌کرد و لُپ‌ات چنان ورمی می‌کرد که انگار یک توپ تنیس «دوآسره» گذاشته باشی توی دهانت.

آن‌وقت بود که همه دکتر می‌شدند و دوایی تجویز می‌کردند ولی دندانت چنان تیر می‌کشید که تا صبح، خواب با چشمانت جناق فراق می‌شکست. در تابستان هم نوشیدن یک لیوان آب یخ چنان زهر مارت می‌شد. خنکای آب که به عصب لخت شده‌ی دندانت می‌خورد، از درد، هوارت در می‌آمد و به هفت آسمان بد و بی‌راه می‌گفتی که تاثیری هم نداشت. حالا هم اگر چه وضع بهداشت فرق کرده است اما فکر نکنم برای آنانی که ندارند، اوضاع با آن زمان‌های دور، تفاوتی کرده باشد. بی‌پول همیشه گرفتار است.

داشتم راجع به خبر روزنامه می‌گفتم که درد دندان، درد دلم‌ را تازه کرد و قضیه یادم رفت. اما این‌جا حکومت پنجاه‌ساله‌ی سوسیال دموکرات‌ها، زنده‌گی راحتی برای مردمش درست کرده‌است، البته اگر بورژواهای حاکم کنونی خرابش نکنند.

خانمی ۲۹ ساله، برای معالجه‌ی دندان‌هایش به دندان‌پزشکی خصوصی مراجعه می‌کند. دندان‌پزشک، ۶۷۵۰۰ کرون سوئد می‌خواهد تا دندان‌هایش درست کند. خانم که بی‌کار است، توانایی پرداخت چنان هزینه‌ا‌ی را ندارد. از اداره‌ی اموراجتماعی درخواست کمک‌هزینه می‌کند. اداره‌ی سوسیال به دو دلیل تقاضای او را رد می‌کند.

۱- معالجه‌ی دندان‌های او را فاقد جنبه‌ی فوریت تشخیص می‌دهد.

۲- چون کل درآمد ماهانه‌ی خانواده‌ی متقاضی از مبلغ ۶۰۰۰ کرون (حد نصاب قانونی برای دریافت کمک هزینه‌ی زندگی) بیشتر است، پس خانم استحقاق دریافت کمک‌هزینه را ندارد.

قابل تذکر است که دندان‌پزشک معتمد اداره‌ی مزبور نیز، هزینه‌ی معالجه‌ی دندان‌های او را ۴۱۰۰۰ کرون ارزان‌تر برآورد می‌کند.

بیمار از این تصمیم اداره‌ی سوسیال نزد دادگاه اداری شهر، با این استدلال که وضعیت موجود دندان‌های او، علاوه بر این‌که تهدیدی است برای سلامتی او، وضعیت زشت دهان و دندان او، موجب سلب اعتماد به نفس او شده است و او با آن شکل و شمایل، میل کاریابی و مواجهه با صاحب کار را داده‌است.

دادگاه اداری استدلات اداره‌ی سوسیال را جهت نپرداختن کمک هزینه‌ی اجتماعی به خانم متقاضی کمک‌هزینه، ناکافی تشخیص داده، دستور اداری را لغو و حکم به پرداخت مبلغ ۲۷۰۰۰ کرون کمک هزینه‌ی دندان‌پزشکی به متقاضی را صادر می‌کند।

پای‌نوشت

۱-هرفرد ساکن سوئد اعم از سوئدی یا مهاجر که در آمد ناشی از کارش تکافوی مخارج روزانه‌ی زندگی او و خانواده اش را نکند خق دارد از اداره‌ی اموراجتماعی شهری که در آن ساکن است، تقاضای کمک هزینه‌ی اجتماعی نماید.

۲- این حکم قابل پژوهش‌خواهی بود و اداره‌ی سوسیال از حکم صادره پژوهش خواست ولی نتیجه به نفع خانم درخواست کننده خاتمه یافت।

پنج شنبه بيست و هشتم مهر ماه ۱۳۸۴


جمعه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۰۹

برای مردم غزه و ظلمی که به آنان می‌رود

ساعت شش صبح است. رادیو را باز می‌کنم.Cecilia Uddén خبرنگار رادیو سوئد از نوار غزه گزارش می‌کند:
اسرائیل قوانین بین‌الملی را زیرپا می‌گزارد. بان‌کی مون، روز پنجشنبه به دنباله‌ی کوشش‌های قبلی‌اش در برقراری آتش‌بس در غزه، وارد اسرائیل شده است. بان، با نخست‌وزیر و رئیس جمهور اسرائیل دیدار خواهد داشت.
کشتی حامل مواد کمکی فرستاده شده برای جنگ‌زده‌گان غزه، توسط کشتی‌های جنگی اسراییل متوقف شده‌است. حملات اسرائیل ادامه دارد. نیروهای زمینی اسرائیل وارد غزه شده‌اند و مردم هراسان خانه‌های خود را ترک می‌کنند.
مرد عرب غزه‌ای تلفنی می‌گوید:
شب‌ها دو انگشت کوچک‌ام را توی گوش فرزندم فرو می‌کنم تا صداهای انفجار، او دچار وحشت‌ نکند. ولی چه سود که من فقط دو انگشت کوچک دارم و چهار فرزند.
پدر دیگری می‌گوید:
شهید شدن مبدل به یک بازی بچه‌گانه شده است. دختر کوچکم خودش را در پارچه‌ی سفیدی می‌پوشد. دست‌های کوچکش را روی سینه‌اش می‌گزارد و از خواهر بزرگ‌ترش می‌خواهد که او را برای دفن به گورستان ببرد.
اسرائیلی‌های طرف‌دار حقوق بشر اعلام کرده‌اند که تجربه نشان داده است که حضور خبرنگاران در صحنه‌های جنگ، مانع بکاربری خشونت بیش از حد‌ می‌شود. اما امروز خبرنگاران باید از دور ناظر آتش و دود ناشی از بمب‌های منفجره باشند نه ناظر تلاش پدرانی که می‌کوشند کودکانشان را از مهلکه نجات دهند.
اسراییل برای جلوگیری از شلیک موشک‌هایی که بیشتر به اسباب‌بازی شباهت دارندا تا اسلحه، بیمارستان، آمبولانس، منازل مسکونی، مسجد و امروز انبار آذوقه‌ی متعلق به مددکاران سازمان ملل را با بمب‌ به آتش می‌کشند. وزیر خارجه «همان کسی که آیت‌الله جنتی در نماز جمعه‌ی امروز پیشنهاد ترور او را داد» از این اتفاق پوزش خواست. اما نخست‌وزیر، همان که به اتهام گرفتن رشوه، مجبور به استعفاء شد اظهار می‌کند که از آن‌ محل به سربازان اسراییلی شلیک شده است.
غزه بیابانی برهوت است. نه کوه دارد و نه جنگل که چریک‌ها در آن‌جا پناه‌گیرند و از آن‌جا به روی سربازان اسرائیلی شلیک کنند. این مسئله را هم اسرائیلی‌ها می‌دانند و  هم تمام مردم جهان. در جواب موشکی دست‌ساز که خانه‌ای را خراب کرده است، اسرائیل با پیشرفته‌ترین سلاح جنگی، مردمی بی‌پناه را زیر ضربات وحشیانه‌ی خود گرفته‌است. امروز تعداد قربانی‌ها به ۱۱۰۰ نفر رسید و شماره‌ی زخمی‌ها از سه هزار نفر بالا زد.
آیا ریختن صدها تن مواد منفجره بر روی مردمی بی‌پناه، ترور نتلقی نمی‌شود؟ صحبت‌های آن پدر فلسطینی که یادتان نرفته است؟
صلیب سرخ کشور سوئد برای خرید دو دستگاه آمبولانس اقدام به جمع‌آوری پول کرده‌است. پولی که مردم سوئد داده‌اند کفاف خرید ۱۰ دستگاه آمبولانس را می‌کند. مدیر عامل صلیب سرخ برای گرفتن اجازه راهی رام‌الله شده است.
آیا دولت اسرائیل اجازه‌ی ورود این آمبولانس‌ها را خواهد داد؟ کریستر ستِر گِرِن می‌گوید او امیدوار است بتواند این اجازه را کسب کند. اما در جواب خبرنگار نمی‌تواند تاریخی را اعلام دارد.
فاجعه‌ی صبرا و شتیلا تکرار می‌شود. مگر نه این‌که فرمانده آن‌روزی نیروهای اسرائیلی و نخست‌وزیر سابق گفت که «فلسطینی خوب، فلسطینی مرده است»؟
دکتر احمدی‌نژاد هم مرتب انشاء می‌نویسد و په سران کشورهای عرب پیام می‌فرستد که بشتابید که جان مسلمانان در خطر است!
مگر جان مسلمانان ایرانی در خطر نیست که هر روز به بهانه‌ای دسته‌ای می‌گیرید و به اتهامی واهی، راهی زندانشان می‌کنند.
راستی در چچن چه خبر؟ مگر آن‌ها مسلمان نیستند؟
نکند چچنی‌ها هم از همان نوع براندازان مخملی باشند که قصد برانداختن برادر پوتین را دارند؟
مسلمانان سنی، دراویش شیعه‌ی وطنی، آیت‌الله‌ها لاهوتی‌، شریعت‌مداری، بروجردی و دیگر زعمای مسلمان کشته شده، مطرود یا محبوس چطور؟ آنان مسلمان نبودند؟ چه شده‌است که خالد مشعل سنی، مسلمان مورد تایید است ولی سنی‌های خودی اجازه‌ی ساختن حتا یک مسجد در تهران بزرگ را ندارند؟
نه! فلسطین و فلسطینی و اسلام بهانه است. به فرض هم که اسراییل مغلوب و از صحنه‌ی روزگار محو شود، آیا مسلمان فلسطینی بدون تغییر مذهب و تبعیت از اسلام حکومتی ج‌اا تایید خواهد شد؟
نه! فلسطینی باید بمیرد تا اسدها، احمدی‌نژادها، قذافی‌ها و دیگر ملک‌ها بر سر کار بمانند.
شب‌خیمه‌بازی‌های صدام حسین را در زمانی‌که سادات با اسراییل قرارداد صلح را امضا کرد، که یادمان نرفته‌است. کردکشی‌های را او چطور؟ کردها مسلمان نبودند؟ نیستند؟ بلوچ‌ها چطور؟
خشونت، خشونت می‌آفریند. ازکودک فلسطینی که در جنگ متولد می‌شوند و در جنگ جان می‌سپارد نباید انتظار داشت که دموکرات بار بیاید.
هندی‌ها، سیاهان آفریقای حنوبی و سیاهان آمریکا نیز تا زمانی که خشونت را کنار نگذاشتند، راهی به سوی ترقی نیافتند.
من مدافع حماس و حامیان آن سازمان، اعم از ایرانی، سوری، لیبیایی و دیگر حکام عرب دیکتاتور نیستم.
ولی می‌دانم که حماس را خشونت تحمیلی بی‌بندوبار اسراییل و حامیانش، به حماس امروزی مبدل کرد به همان شکل که کوبا را، بی‌خردی‌های سیاست‌مداران وقت و بی‌وقت آمریکا بدامن شوروی هل داد.
دوستی با فلسطین و دشمنی با اسراییل بهانه‌ای است برای ادامه‌ی حکومت غیرمردمی خودی و غیرخودی.

چهارشنبه ۱۴ ژانویهٔ ۲۰۰۹

حق آزادی بیان


نوشته‌ی: اولف په‌ته‌یه Ulf Ptäjä
برگردان: محمد افراسیابی
بسیاری از مردم برای ابراز آزاد دریافت‌های خویش از جهان پیرامون، ارزش بسیاری قائلند. درکشورهای آزاد و حکومت‌های مردم‌سالار، قانون اساسی نگهبان سیر آزاد ارتباطات ، تبادل افکار و آموزش آزاد عقاید سیاسی است، درست برعکس جوامع بسته و حکومت‌های دیکتاتوری که نشر این گونه عقاید محدود یا کلن ممنوع است.
راستی ارزش آزادی بیان در چیست؟
طرح چنین پرسشی ممکن است در نگاه نخست عجیب یا کمی ساده‌لوحانه‌ جلوه کند. یکی از پاسخ‌های معقول به این سوال می‌تواند این باشد:
ارزش و اهمیت آزادی بیان در آن است که فرد بدون ترس از مجازات، بتواند آزادانه آنچه را که می‌اندیشد بیان دارد.
حال ممکن این پرسش پیش ‌آ‌ید که بیان آزاد نظرات و عقاید شخص در جامعه چه امتیازاتی می‌تواند داشته باشد؟
آیا خوبی چنین شیوه در آن است که ما با برخورداری از «حق آزادی بیان» احساس بهتری خواهیم یافت؟ یا این که توانائی‌های عاطفی و اخلاقی ما بدلیل برخورداری از این حق، رشد بیشتری خواهد کرد؟ و یا وجود حق آزادی بیان، موجب ایجاد هارمونی در روابط شهروندان و اداره‌ی بهتر یک جامعه خواهد بود؟
مقوله‌ی «آزادی بیان» از دیرباز مورد بحث اندیشمندان اجتماعی ما بوده است. مشهورترین آنان، جان استوارت میل انگلیسی، متفکر قرن هیجدهم میلادی‌است. او در کتاب خود بنام «در باره‌ی آزادی» به دفاع از آزادی بیان برخاسته است. خلاصه‌ی دفاعیات او بشرح زیر است:
هیچ انسانی بیعیب نیست، هر انسانی ممکن است به نوعی دچار گمراهی و اشتباه شود. به همین دلیل ساده، نادرست خواهد بود اگر انسانی را وادار به سکوت کنیم. زیرا با ساکت کردن او، حق بیان باورهایش را از او گرفته‌ایم بدون این‌که به مجال دفاع داده باشیم.
اعمال چنین روشی سبب می‌شود که اجتماع را از تمام یا دست‌ِکم بخشی از یک حقیقت که امکان دارد در باورهای او موجود بوده باشد، محروم کرده‌ایم.
جلوگیری از بیان عقیده و باور فرد، با این استدلال که چون آن عقیده واقعیت ندارد، غلط و مردود است و ریشه در فرضیه‌ی «وجود انسان‌های معصوم» دارد که به باور جان استوارت میل، کره‌ی خاکی ما چنین انسان‌هائی را بخود ندیده‌است.
جان استوارت میل زیر عنوان «بحث واقعیت برای آزادی بیان» به فکری اشاره می‌کند که بر اساس آن آزادی بیان موجبات تشویق جوینده‌گان راه حقیقت می‌گردد.
به همین خاطر به باور او، اگر همه‌ی انسانها مجاز به اظهار آزادانه‌ی باورها‌ی خویش باشند، نتیجه‌ آن خواهد شد که حقیقت‌جوئی تشویق و توان روحی فرد متعالی و جامعه پیش‌رفت‌ خواهد کرد.
اگر دلایل ضرورت و اهمیت مقوله‌ی «حق آزادی بیان» را مورد بحث و گفت‌وگو قرار دهیم به این نتیجه خواهیم رسید:
حق آزادی بیان، جوهر دموکراسی و آزادی است. حتا شهروندان جوامع دموکرات نیز نباید در این تصور باشند که چون در کشوری آزاد زندگی می‌کنند پس دفاع از خق آزادی بیان، برای آنان دیگر موضوعیتی ندارد.
دلیل دیگر لزوم دفاع و بحث در مورد حق آزادی بیان، رشد و عمیق‌تر شدن اعتقاد به فلسفه‌ی دموکراسی در اجتماع است. این حقیقتی است که تنها نظام‌های قدرت‌مدار و دیکتاتور هستند که شهروندان خویش را از بحث لزوم حق آزادی بیان، محروم می‌دارند.
در آخر باز هم دوست دارم به پرسم:
راستی ارزش حق آزادی بیان در چیست؟
من با تکیه بر پژوهش‌های شخصی که در این زمینه انجام داده‌ام به این باور رسیده‌ام که وجود « حق آزادی بیان» در جامعه، سبب جریان ارتباطی اطمینان‌بخشی میان اتباع آن جامعه می‌گردد. این جریان ارتباطی دوجانبه‌ی مطمئن، تنها زمانی بین شهروندان یک جامعه برقرار خواهد شد که مردم با ایده‌های تازه و غیرقابل انتظار مواجه گردند و نه با عقایدی جزم و دُگم که از پیش حکم صحت آن‌ها توسط برگزید‌گانی خاص در جامعه صادر و تایید شده است. برخورد و رویارویی نظرها، عقاید و ایده‌های تازه، به سود جامعه است. در این مورد من برخورداری از «حق آزادی بیان» را روشی مثبت ارزیابی می‌کنم و بالاترین ارزش آن ایجاد تکثر اطلاعات درجامعه است
تنها با « آزادی بیان» می‌توان به تقابل آنچه در نزد مردم دموکرات به « یکسان سازی عقیدتی و روحیه‌ی عدم تعامل» مشهور است، رفت. یک جامعه‌ی دموکرات با اطلاعرسانی همه جانبه توافق دارد و به همین خاطر برای بهره‌وری از حق آزادی بیان ارزش والایی قائل است.